یاد دارم که در ایام طفولیت، متعبّد١ بودمی و شب‌خیز٢ و مولع ِ زهد و پرهیز٣. شبی در خدمت پدر رحمة‌الله علیه نشسته بودم و همه شب دیده بر هم نبسته و مصحف۴ عزیز بر کنار گرفته و طایفه‌ای گرد ما خفته. پدر را گفتم: از اینـان یکی سر برنمی‌دارد که دوگانیی۵ بگزارد. چنان خواب غفلت برده‌اند که گویی نخفته‌اند که مرده‌اند. گفت: جان پدر، تو نیز اگر بخفتی بـه از آن که در پوستین خلق افتی۶.

 

نبیند مدعی جز خویشتن را

که دارد پردۀ پندار در پیش

گرت چشم خدابینی ببخشند

نبینی هیچ‌کس عاجز تر ار خویش

 

گلستان / شیخ مصلح‌الدین سعدی شیرازی

 

 

برخی واژه‌های این متن: 

١) متعبّد: اهل عبادت

٢) شب‌خیز: شب زنده‌دار

٣) مولع ِ زهد و پرهیز: مشتاق پارسایی و پرهیزگاری

۴) مصحف: قرآن

۵) دوگانیی: دوگانه‌ای؛ دو رکعتی نماز.

۶) در پوستین خلق افتادن: عیب‌جویی کردن

 

موضوع: ادبیات کهـن
تاريخ: پنجشنبه، ۱۸ تیر ، ۱۳۸۸

 

و از سخنان امیرالمؤمنین است؛ آن هنگام که فاطمه را به خاک می‌سپرد، این چنین با پیام‌بر خدا نجوا می‌کرد:

 

«درود من و درود دخترت را که خیلی زود به تو پیوست و در کنارت آرمید، بپذیر! ای پیام‌بـر خدا! از دست رفتن ِ دختر گرامى‏ات عنان ِ شکیبایى از کفم گسلانده، و توان خویشتندارى‏ام نمانده؛ ولى مرا که اندوه عظیم فراق تو را دیده‏ام و رنج مصیبت تو را چشیده‏ام، جاى شکیبایى‌ست. من خود تو را به دست خود در قبر خواباندم و سر بر سینۀ من داشتى، که جان به جان آفرین تسلیم نمودى. «انا لله و انا الیه راجعون».

اینک آن امانتی که به من سپرده بودی بازگشت و آن یادگاری که از تو داشتم، از من گرفته شد. از این پس اندوهم همیشگى و شبم گاه ِ بی‌تابى و بیدارى است تا آن‌که خداوند، سرایی را که تو در آن به سر مى‏برى برایم برگزیند، بلکه این غم که در دل دارم فرو نشیند. به زودی دخترت تو را خبر دهد که چه‌سان امتت فراهم گردیدند، و بر او ستم ورزیدند. از او بپرس چنان‌که شاید و خبر گیـر از آن‌چه باید، که دیرى نگذشته و یاد تو فراموش نگشته (که ما را چنین مهجور کردند).

درود بر شما، درود ِ آن که بدرود گوید نه که رنجیده است و راه دورى جوید. اگر باز گردم نه از روی رنج و سختی‌ست و اگر درنگ مى‏کنم نه به سبب آن است که به وعده‏اى که خدا به صابران داده، بدگمان شده‏ام؛ بلکه امیدوارم بدان‌چه خدا شکیبایان را وعده داده و پاداشى که براى آنان نهاده.»

 

                                                                           نهج‌البلاغه / خطبۀ ٢٠٢

 

موضوع: ادبیات کهـن
تاريخ: پنجشنبه، ۷ خرداد ، ۱۳۸۸

 

در کودکی بازی، در جوانی مستی، در پیری سستی، پس خدا را کی پرستی؟

 

                                                            رسالۀ مقولات / خواجه عبدلله انصاری

 

موضوع: ادبیات کهـن
تاريخ: جمعه، ۴ اردیبهشت ، ۱۳۸۸

 

غوکی١ در جوار ماری وطن داشت. هرگاه که بچه کردی، مار بخوردی. و او بر پنج‌پایکی٢ دوستی داشت. به نزدیک ِ او رفت و گفت: «ای بذاذر٣، کار مرا تدبیری اندیش که مرا خصم  ِ قوی و دشمن ِ مستولی پیدا آمده است. نه با او مقاومت می‌توان کرد و نه از اینجا تحویل۴؛ که موضع ِ خوش و بُقعَت ِ نَزه۵ است.»

 

پنج‌پایک گفت: «با دشمن ِ غالب ِ توانا جز به مکر دست نتوان یافت، و فلان جای، یکی راسوست. یکی، ماهیی چند بگیر و بکش و پیش سوراخ ِ راسو تا جایگاه ِ مار می‌افکن، تا راسو یکان‌یکان می‌خورد. چون به مار رسید، تو را از جور او بازرهاند.»

 

غوک بدین حیلت مار را هلاک کرد. روزی چند بر آن گذشت. راسو را عادت، بازخواست۶؛ که خوکردگی٧ بتـر٨ از عاشقی است. بار دیگر هم به طلب ِ ماهی بر آن سمت می‌رفت. ماهی نیافت. غوک را با بچگان، جمله بخورد.

 

 

                                                کلیله و دمنه / ترجمۀ ابوالمعالی نصرالله منشی

 

 

 برخی واژه‌های این متن: 

١) غوک: وزغ، قورباغه

٢) پنج‌پایک: خرچنگ

٣) بذاذر: برادر

۴) تحویل: جا به جا شدن، جای دیگری لانه گزیدن

۵) بُقعَت ِ نَزه: جایی خوش و خرّم

۶) راسو را عادت، بازخواست: عادت، راسو را دوباره به آن محل کشاند.

٧) خوکردگی: عادت

٨) بتـر: بدتـر

 

موضوع: ادبیات کهـن
تاريخ: دوشنبه، ۱۹ اسفند ، ۱۳۸۷

 

…چون سیّد١ از کار خَیبـَر فارغ شده بود و با اهل ِ آن جایگاه مُصالَحَت٢ نموده بود، دخترِ حارث -زن ِ سلّام ‌ابن ‌مِشکَم که حکایت ِ مَقتَل ِ پدر و شوهر وی از پیش رفت- بزغاله‌ای زهرآلود بکرد و به خدمت سیّد آورد و پرسید که «پیغامبر از عضوها کدام عضو دوستتر می‌دارد از گوسفند؟» و آن عضو بیشتر زهرآلود بکرده بود.

پس آن بزغاله پیش ِ سیّد بنهاد و سیّد دست ِ مبارک دراز کرد و لقمه‌ای از آن بگرفت و به دهان نهاد و بخایید٣، لیکن فرو نبُرد و بیرون آورد و بینداخت و گفت «این استخوان ِ بزغاله مرا خبر می‌دهد که این بزغاله زهرآلود است.»

 

و چون سیّد لقمه‌ای از آن برداشت و باز دهان نهاد و آن وقت بشـر ابن بَرا ابن مَعرور حاضر بود و وی نیز از آن لقمه‌ای برگرفت و باز دهان نهاد و تا آن وقت که سیّد خبر باز داده بود، وی آن لقمه فرو برده بود.

 

و بعد از آن، سیّد بفرمود تا آن زن را حاضر کردند و او را گفت «چرا چنین کردی؟» پس آن زن اعتراف کرد و گفت «یا محمّد، تو را معلوم است که اصحاب ِ تو پدر و شوهرم به قتل آوردند و نیز می‌دانی که چه بلاها بر قوم ِ ما رسید از شما. و با خود گفتم که این بزغاله زهرآلود کنم و به پیش محمّد فرستم. اگر وی پیغامبر خدای است، حق تعالا خود وی را نگاه دارد و او را بیاگاهاند تا از وی نخورَد. و اگر نه پیغامبر خدای است و این دعوی که می‌کند باطل است، نداند و بخورَد و هلاک شود و مردم از دست وی باز رهنـد.»

پس آن زن چون این‌چنین بگفت، سیّد او را معاف فرمود و هیچ به وی نگفت. و بشـر ابن بَرا، در حال، چون آن لقمه خورده بود، در افتاد و جان بداد و شهید گشت. و سیّد از آن لقمه هیچ رنجی نرسید، لیکن هر سال، هم در آن مدّت، رنجی از آن لقمه بر تن ِ مبارکِ وی پیدا شدی، تا هم در آن رنجوری از دنیا مُفارقت کرد.

 

و خواهر ِ بشـر ابن بَرا به عیادت سیّد رفته بود -و بشـر از کِبار  صحابه بود. پس سیّد چون او را بدید، گفت «ای خواهر ِ بشـر، این ساعت وقت ِ آن رسید که رگ ِ پشت ِ من گسیخته گردد از آن لقمه‌ی زهرآلود که با برادر ِ تو خوردم در خَیبـَر.»

و چون سیّد این سخن بگفته بود، اثر ِ آن لقمه‌ی زهرآلود که در آن وقت خورده بود بر وی ظاهر شد و از رنج ِ آن هلاک شد و درجه‌ی شهادت با درجه‌ی نبوّت جمع شد وی را.

 

 

                                    سیرت رسول‌الله / رفیع‌الدین اسحاق ابن محمّد همدانی 

 

 

 

 

 برخی واژه‌های این متن: 

١) سیّد: پیام‌بر ِ اسلام (صلی‌الله علیه و آله و سلّم)

٢) مُصالَحَت: پیمان صلح

٣) خاییدن: جویدن

 

موضوع: ادبیات کهـن
تاريخ: دوشنبه، ۵ اسفند ، ۱۳۸۷

 

بدان که اول چیزی که حق بیافرید گوهری بود تابناک. او را «عقل» نام کرد. و این گوهر را سه صفت بخشید: یکی شناخت ِ حق و یکی شناخت ِ خود و یکی شناخت ِ آن که نبود، پس ببـود.

از آن صفت که به شناخت ِ حق تعلّق داشت حُسن پدید آمد -که آن را «نیکویی» خوانند. و از آن صفت که به شناخت ِ خود تعلّق داشت عشق پدید آمد -که آن را «مهر» خوانند. و از آن صفت که نبود پس به بود تعلّق داشت حُزن پدید آمد -که آن را «اندوه» خوانند.

 

و از این هر سه که از یک چشمه‌سار پدید آمده‌اند و برادران ِ یکدیگرند، حُسن -که برادر مِهین١ است- در خود نگریست، خود را عظیم خوب دید، بَشاشَتی٢ در وی پیدا شد، تبسمی بکرد. چندین هزار مَلَک ِ مقرّب از آن تبسم پدید آمدند.

عشق -که برادر ِ میانین است- با حُسن اُنسی داشت. نظر از او بر‌نمی‌توانست گرفت، مُلازم ِ خدمتش می‌بود٣. چون تبسم ِ حُسن پدید آمد، شوری در وی افتاد. مضطرب شد. خواست که حرکتی کند، حُزن -که برادر ِ کِهین۴ است- در وی آویخت۵. از این آویزش، آسمان و زمین پیدا شد.

 

چون آدم ِ خاکی را بیافریدند، آوازه در مَلأ اعلا۶ افتاد که «از چهار مخالف٧ خلیفه‌ای ترتیب دادند.» ناگاه، نگارگر ِ تقدیر، پرگار ِ تدبیر بر تخته‌ی خاک نهاد. صورتی زیبا پیدا شد. این چهار طبع را که دشمن ِ یکدیگرند به دست ِ این هفت رَوَنده که سرهنگان ِ خاصّ‌اند بازدادند تا در زندان ِ شش جهتشان محبوس کردند. چندان که جمشید ِ خورشید چهل‌بار پیرامُن ِ مرکز برآمد، کِسوَت ِ انسانیت در گردنشان افگندند، تا چهارگانه یگانه شد.

 

چون خبر ِ آدم در ملکوت شایع گشت، اهل ِ ملکوت را آرزوی دیدار خاست. این حال بر حُسن عرضه کردند. حُسن -که پادشاه بود- گفت که «اول من یکسواره پیش بروم. اگر مرا خوش آید، روزی چند آنجا مُقام کنم. شما نیز بر پی ِ من بیایید!»

پس سلطان ِ حُسن بر مَرکب ِ کبریا٨ سوار شد و روی به شهرستان ِ وجود ِ آدم نهاد. جایی خوش و نُزهَتگاهی٩ دلکش یافت. فرود آمد. همگی ِ آدم را بگرفت، چنان که هیچ چیز در آدم نگذاشت.

 

عشق چون از رفتن ِ حُسن خبر یافت، دست در گردن حُزن آورد و قصد ِ حُسن کرد. اهل ِ ملکوت چون واقف شدند، به یکبارگی بر پی ِ ایشان براندند.

عشق چون به مملکت آدم رسید، حُسن را دید تاج ِ تَعَـزُّز ١٠ بر سر نهاده و بر تخت ِ وجود ِ آدم قرار گرفته. خواست تا خود را در آنجا گنجانَد، پیشانیش به دیوار ِ دهشَت١١ افتاد، از پای درآمد١٢. حُزن حالی١٣ دستش بگرفت.

عشق چون دیده باز کرد، اهل ِ ملکوت را دید که تنگ درآمده بودند. روی به ایشان نهاد. ایشان خود را به او تسلیم کردند و پادشاهی ِ خود به او دادند و جمله روی به درگاه ِ حُسن نهادند.

چون نزدیک رسیدند، عشق -که سپه‌سالار بود- نیابت به حُزن داد و بفرمود تا همه از دور زمین‌بوسی کنند، زیرا که طاقت ِ نزدیکی نداشتند. چون اهل ِ ملکوت را دیده بر حُسن افتاد، جمله به سجود درآمدند و زمین را بوسه دادند.

 

                                                  ***

 

حُسن مدتی بود که از شهرستان ِ وجود ِ آدم رخت بربسته‌بود و روی به عالَم ِ خود آورده و منتظر مانده تا کجا نشان ِ جایی یابد که مُستَقَرّ ِ عِزّ ِ وی را شاید.١۴

چون نوبت ِ یوسف درآمد، حُسن را خبر دادند. حُسن حالی روانه شد.

عشق آستین ِ حُزن گرفت و آهنگ ِ حُسن کرد. چون تنگ درآمد، حُسن را دید خود را با یوسف برآمیخته، چنان که میان حُسن و یوسف هیچ فرقی نبود. عشق حُزن را بفرمود تا حلقه‌ی تواضع بجنبانَد.

از جَناب ِ حُسن آوازی برآمد که «کیست؟»

عشق به زبان ِ حال جواب داد که «چاکر به بَرَت خسته‌جگر بازآمد / بی‌چاره به پا رفت و به سر بازآمد.»

حُسن دست ِ استغنا به سینه‌ی طلب بازنهاد.

عشق به آوازی حَزین این بیت برخواند: «به حقّ ِ آن که مرا هیچ‌کس به جای تو نیست / جفا مکن که مرا طاقت جفای تو نیست.»

حُسن چون این ترانه گوش کرد، از روی فراغت جوابش داد «ای عشق، شد آن که بودمی من به تو شاد / امروز خود از توام نمی‌آید یاد.»

 

عشق چون نومید گشت، دست ِ حُزن گرفت و روی به بیابان ِ حیرت نهاد و با خود این زمزمه می‌کرد: «بر وصل ِ تو هیچ دست پیروز مباد / جُز جان ِ من از غم ِ تو با سوز مباد! اکنون که در انتظار   روزم برسید / من خود رفتم، کسی به این روز مباد!»

 

حُزن چون از حُسن جدا ماند، عشق را گفت «ما با تو بودیم در خدمت ِ حُسن و خرقه از او داریم و پیرِ ما اوست. اکنون که ما را مَهجور کردند، تدبیر آن است که هر یکی از ما روی به طرفی نهیم و به حُکم ِ ریاضت سفری برآریم، مدتی در لگدکوب ِ دوران ثابت‌قدمی بنماییم و سر در گریبان ِ تسلیم کشیم و بر سجاده‌ی مُلَمَّع ِ١۵ قضا و قدر رکعتی چند بگزاریم. باشد که به سعی ِ این هفت پیر ِ گوشه‌نشین که مربیان ِ عالَم ِ کَون و فسادند، به خدمت ِ شیخ باز‌‌ رسیم.»

 

چون بر این قرار افتاد، حُزن روی به شهر کنعان نهاد و عشق راه ِ مصر برگرفت.

 

 

 

مونسُ العُشـّاق / شهاب‌الدین یحیای سهروردی

 

 

 

 

برخی واژه‌های این متن: 

١) مِهین: بزرگ‌تر

٢) بَشاشَت: شادمانی، فرح

٣) مُلازم ِ خدمتش می‌بود: همواره همراه و خدمت‌گزارش بود

۴) کِهین: کوچک‌تر

۵) در وی آویخت: او را در بر گرفت

۶) مَلأ اعلا: عالَم بالا

٧) چهار مخالف: منظور، طبع چهارگانۀ آدمی است؛ چهار مزاج رطوبت، یبوست، حرارت و برودت. شاید هم منظور، سودا، صفرا، دم و بلغم باشد.

٨) کبریا: جلال و عظمت

٩) نُزهَتگاه: گردش‌گاه، تفرج‌گاه

١٠) تَعزُّز : عزّت

١١) دهشَت: تحیّر، حیرت

١٢) از پای درآمد: از حال رفت

١٣) حالی: بی‌درنگ

١۴) مُستقرّ ِ عزّ ِ وی را شاید: شایستۀ مقام وی باشد

١۵) مُلَمَّع : رنگارنگ

 

 

 

 

پی‌نوشت ١: متنی که برای این پست تدارک دیدم، بخش جالبی‌یه از ابتدای رسالۀ «مونسُ العشـّاق» یا «فی حقیقت ِ عشق» سهروردی.

نشر مرکز، گزیده‌ای از آثار شهاب‌الدین یحیای سهروردی رو توی یه کتاب جمع کرده و با عنوان «قصه‌های شیخ اشراق» به چاپ رسونده. ویرایش متن این آثار رو جعفر مدرّس صادقی به عهده داشته.

 

پی‌نوشت ٢: در این‌باره  توی نت می‌گشتم که به این مطلب برخوردم. توی دو سه پاراگراف خلاصه و مفید مطلبو رسونده. نتونستم بی‌اعتنا از کنارش بگذرم؛ پس این پی‌نوشت و لینک رو برای قدرشناسی از اون پست اضافه کردم.

موضوع: ادبیات کهـن
تاريخ: دوشنبه، ۲۵ آذر ، ۱۳۸۷

 
  

۱۱ شهریور ۸۹

یه آی‌پی هست از دهلی که مرتب به این‌جا سر می‌زنه. خیلی کنج‌کاوم باهاش آشنا بشم؛ و ازش بپرسم چیزی که دنبال‌شه رو پیدا کرده یا نه.


ممنون می‌شم کامنت بذاره یا میل بزنه با هم حرف بزنیم.