بیزارم از آن عشق که عادت شده باشد
یا آن که گدایی محبت  شده باشد


دلگیرم از آن دل که در آن حس تملک
تبدیل به غوغای حسادت شده باشد


دل در تب و طوفان تنوع‌طلبی چیست؟
باغی‌ست که آلوده به آفت شده باشد


خودبینی و خودخواهی اگر معنی عشق است،
بگذار که آیینه نفرت شده باشد!

از وهن خیانت به امانت چه بگویم
آنجا که خیانت به خیانت شده باشد!


شرمنده عشقیم و دل منجمد ما
جا دارد اگر غرق خجالت شده باشد


مقصود من از عشق نه این حس مجازی‌ست
ای عشق مبادا که جسارت شده باشد!


محمدرضا ترکی


موضوع: گزیده شعر
تاريخ: سه شنبه، ۱۶ تیر ، ۱۳۸۹

 

« انکحتُ…» عشق را و تمام بهار را !
« زوجتُ…» سیب را و درخت انار را !


« متعتُ…» خوشه خوشه رطبهای تازه را
گیلاسهای آتشی آبدار را !


« هذا موکلی …» : غزلم دف گرفت ، گفت .
تو هم گرفته‌ای به وکالت سه تار را !


« یک جلد …» آیه آیه قرآن ! تو سوره‌ای !
چشمت «قیامت» است ! بخوان «انفطار» را !


« یک آینه …» به گردن من هست …دست توست ،
دستی که پاک می‌کند از آن غبار را


« یک جفت شمعدان …»؟! نه عزیزم ! دو چشم توست
که بر دریده پرده شبهای تار را !


مهریه تو چشمه و باران و رودسار
بر من بریز زمزمه آبشار را !


« ده شرطِ ضمنِ … ‌» ده ؟! …نه ! بگویید صد ! …هزار !
با بوسه مُهر می‌کنم آن صدهزار را !


لیلی تویی که قسمت من هم جنون شده
پس خط بزن شرایط دیوانه‌وار را !


این بار من به بوسه‌ات افطار می‌کنم
خانم ! شکسته‌ای عطش روزه‌دار را !


                                                      سیامک بهرام‌پرور


موضوع: گزیده شعر
تاريخ: چهارشنبه، ۳ تیر ، ۱۳۸۹

 

ابروی کمان و  تیر یک جفت نگاه
موهای پریشان تو  بر صورت ماه
اوزان عروضی رباعی منی:
لا حول و لا قوه الا بالله

رضا نیکوکار

موضوع: گزیده شعر
تاريخ: سه شنبه، ۱۲ خرداد ، ۱۳۸۹

 

یک عمر تو زخم‌های ما را بستی
هر روز کشیدی به سر ما دستی
شعبان که به نیمه می‌رسد آقاجان!
ما تازه به یادمان می‌آید هستی!



 

هر چند که خسته‌ایم از این حال نیـا!
شرمنده! اگر ندارد اشکال نیـا!
ما خط تمام نامه‌هامان کوفی است
آقای گلم زبان من لال نیـا!



 

سرتاسر جان ما پر از تب نشده
چون جام جنون ما لبالب نشده
ما منتظریم ماه کامل بشود
دور قمری چهارده شب نشده



 

هر چند که بیمار تو هستیم همه
دیوانه‌ی دیدار تو هستیم همه
بین خودمان بماند آقا عمری است
انگار طلب‌کار تو هستیم همه



 

هر روز به ما اگر که سر هم بزنی
بر ریشه‌ی خواب ما تبـر هم بزنی
آقا تو که خوب می‌شناسی ما را
زنگ در خانه را اگر هم بزنی…



 

از مزرعه‌های کوچک بعضی‌ها
برچیده شود مترسک بعضی‌ها
آقا خودمانیم چه کیفی دارد
وقتی بزنی به برجک بعضی‌ها



 

این مرد که در ره است باید او را…
می‌ترسم اگر سرزده آید او را…
از هر که سراغ او گرفتم دیدم
در شهر کسی نمی‌شناسد او را


جلیل صفربیگی

موضوع: گزیده شعر
تاريخ: یکشنبه، ۱۱ مرداد ، ۱۳۸۸

 

چنان گرفته ترا بازوان پیچکی‌ام

که گویی از تو جدا نه که با تو من یکی‌ام

 

نه آشنایی‌ام امروزی است با تو همین

که می‌شناسمت از خوابهای کودکی‌ام

 

عروسوار خیال منی که آمده‌ای

دوباره باز به مهمانی عروسکی‌ام

 

همین نه بانوی شعر منی که مدحت تو

به گوش می رسد از بانگ چنگ رودکی‌ام

 

نسیم و نخ بده از خاک تا رها بشود

به یک اشاره ی تو روح بادبادکی‌ام

 

چه برکه‌ای تو که تا آب، آبی است در آن

شناور است همه تار و پود جلبکی‌ام

 

به خون خود شوم آبروی عشق آری

اگر مدد برساند سرشت بابکی‌ام

 

کنار تو نفسی با فراغ دل بکشم

اگر امان بدهد سرنوشت بختکی‌ام

 

                                                حسین منزوی

 

موضوع: گزیده شعر
تاريخ: شنبه، ۳ مرداد ، ۱۳۸۸

 

ابروی هویج دسته دارد

آلوچه دل شکسته دارد

 

فریاد خیار اگرچه شور است

نزدیک ته خیار، دور است

 

وقتی که الاغ توی کاسه‌ست

دریاچه غروب صبح ماسه‌ست

 

ماهیچه که آخرش چه دارد

در کوچۀ شب کلوچه دارد

 

شلوار شکستنی ندارم

من بازم و بستنی ندارم

 

آن‌جا که جزیره می‌زند جر

موی سر خر نمی‌شود فر

 

وقتی که قطار دنبه بالاست

دروازۀ چشم من مربّاست

 

در منطق من فتیله پیر است

از فلسفه سهم من خمیر است

 

برخیز و گره بزن به گردو

خرطوم مرا ببر به جادو

 

پیراهن کفش خر چروک است

پیژامۀ چرخ اسب، دوک است

 

حمّام خزینه، لیف برف است

پروانۀ لُنگ ِ مرده حرف است

 

من خندۀ قطرۀ قطارم

از آتش هسته، غنچه دارم

 

دیوانۀ گوش بی‌طنابم

بگذار فقط کمی بخوابم

 

قفل لب نردبان کلید است

چون ناصر من کمی سعید است

 

اسبش لب چشمۀ الاغ است

آن کس که غبار ببر داغ است

 

نخ باش و گدازه را رفو کن

در سوزن گربه نخ فرو کن

 

شلغم نه که مثل ادکلن نیست

یخچال شب آبگرمکن نیست

 

گیسوی ملخ صدا ندارد

دندان ستاره پا ندارد

 

اوضاع ملیله باد می‌زد

کم‌حوصله بر زیاد می‌زد

 

وقتی که قرار خسته آبی‌ست

زیپ ته مرغ من کبابی‌ست

 

زانوی ستاره پر ندارد

آرنج کلم خبر ندارد

 

 

                             ناصر فیض

 

موضوع: گزیده شعر
تاريخ: چهارشنبه، ۲۴ تیر ، ۱۳۸۸

 

عاشقی لایق هر آدم پیزوری نیست
پسرم! عشق که یک حس همین‌جوری نیست

 

عشق گنج است ولی رنج فراوان دارد
خودمانیم تو را طاقت رنجوری نیست

 

تا چهل سال دلی خون نخورد دل نشود
طعم انگور که چون بادۀ انگوری نیست

 

بی‌تب عشق مبادا بنشینید به هم
چون که نزدیکی‌تان نیز کم از دوری نیست

 

در رگ عشق بدم عاطفه را عاشق باش
چون که بی‌مهر، صفا در گل شیپوری نیست

 

فرض کن، نیست هوس آن‌چه هوا در سر توست
شور عشق است ولی عشق به این شوری نیست

 

عشق یک چیز لطیف است، زمختش نکنید
عشق یک پردۀ زیباست، ولی توری نیست

 

خانه بی‌دلبر و معشوق بهشت است، ولی
چون بهشتی‌ست که در داخل آن حوری نیست

 

عشق منظومۀ زیبای پریشانی‌هاست
پسرم! عشق که یک حس همین‌جوری نیست

 

دوست دارم غزلم چیز بلندی نشود
ورنه جون ِ همگی دست من این‌جوری نیست١

                                                               ناصر فیض

١)‌ شاعر در پاورقی توضیح داده: این مصرع تصویری است.

 

موضوع: برترین یادداشت‌ها، گزیده شعر
تاريخ: چهارشنبه، ۱۰ تیر ، ۱۳۸۸

 

نه چون اهل خطا بودیم، رسوا ساختی ما را
که از اول برای خاک دنیا ساختی ما را

 

ملائک با نگاه یأس بر ما سجده می‌کردند
ملائک راست می‌گفتند، اما ساختی ما را

 

که باور می‌کند با اینکه از آغاز می‌دیدی
که منکر می‌شویم آخر خودت را، ساختی ما را

 

به ظاهر ماهیانی ناگزیر از تنگ تقدیریم
تو خود بازیچۀ «اهل تماشا» ساختی ما را!

 

به جای شکر، گاهی صخره‌ها در گریه می‌گویند
چرا سیلی‌خور امواج دریا ساختی ما را؟

 

دل آزردگانت را به دام آتش افکندی
به خاکستر نشاندی، سوختی تا ساختی ما را!

 

                                                            فاضل نظری

 

موضوع: گزیده شعر
تاريخ: دوشنبه، ۸ تیر ، ۱۳۸۸

 

بازار  هنرمند

زمان با اهل معنا در عناده

و بازار هنرمندان کساده

خداوندا! اگر مدرک ملاکه

چرا پیغمبر تو بی‌سواده؟!

 

 

پروا پیشه

به دنیا مرد ِ پروا پیشه کمتر

چه بسیارند با اندیشه کمتر

خوشا ریشی اگر با ریشه باشد

بسا ریشا ز پشم شیشه کمتر

 

 

بی‌پرسش و پاسخ

دلا بی‌پرسش و پاسخ، شب و روز

چو شمعی دم مزن می‌ساز و می‌سوز

به جای لعن و نفرین بر سیاهی

چراغی را به تاریکی برافروز

 

 

مبادا!

مبادا سفرۀ کس خشک و خالی

مبادا طی شود با بی‌خیالی

اگر آدم نگیرد دست آدم

چه فرقی می‌کند با نقش قالی

 

 

مگو با عاقلان

اگر عاشق، اسیر ِ یک نگاهه

اگر روزش مثال شب سیاهه

مگو با عاقلان این نکته هرگز!

که کوه فهم‌شان کمتر ز کاهه

 

 

آرزو

نمی‌خواهم چو اقیانوس باشم

که بر هر ساحلی پابوس باشم

ولی خواهم غریقی را ز توفان

شبی سوسوی یک فانوس باشم

 

 

نفس یاغی

دلم بتخانه شد، یا رب، خلیلی!

طریق عشق را پیری، دلیلی!

دگر فرعون ِ نفسم سخت یاغی‌ست

خداوندا، کلیمی! رود نیلی!

 

                                                                           امیرعلی مصدق

 

پی‌نوشت: این دوبیتی‌ها رو از کتاب با اجازۀ عشق(گزیده اشعار امیرعلی مصدق) انتخاب کردم.

 

موضوع: گزیده شعر
تاريخ: دوشنبه، ۱۱ خرداد ، ۱۳۸۸

 

گرچه افکار او منـوّر نیست

فکر اولاد و فکر همسر نیست

 

از من و از تو حرف می‌شنود

گوش او مثل دیگران کر نیست

 

می‌چرد در مراتع امروز

به عبث فکر روز دیگر نیست

 

عاشق سبزه و بهار و گل است

عشقش از جنس عشق دلبر نیست

 

نرخ لطفش همیشه یکسان است

مثل این ارزها شناور نیست

 

چشمش از برق مهر، سرشار است

دلش از هیچ‌کس مکدّر نیست

 

قامتی نیمه معتدل دارد

ولی اندازۀ صنوبر نیست

 

پر اگر داشت می‌پرید، افسوس

که در او یک رگ از کبوتر نیست

 

او دخالت نمی‌کند هرگز

در دعاوی، چرا که داور نیست

 

و در آیینۀ عطوفت وی

ظلم بر دیگران مصوّر نیست

 

بالشش نیست غیر مشتی کاه

تشک خواب نازش از پر نیست

 

آب و جو می‌خورد ولی هرگز

جو و آبش درون ساغر نیست

 

تو بگو: آدمم، نه! انسانم

این‌قدر هم که زودباور نیست

 

نام خر بار اوست باور کن!

این خصائل که گفتم از خر نیست

 

دل مسوزان به حال خر یا گاو

حال و روز من و تو بهتر نیست

 

                                         ناصر فیض

 

موضوع: گزیده شعر
تاريخ: چهارشنبه، ۲۳ اردیبهشت ، ۱۳۸۸

 
 

۲۷ بهمن ۹۶

 

چن ساعت نشستم پای این قالبِ ویرانه؛ بل‌که با اطلاعاتِ ناقصی که از برنامه نویسی دارم -که ندارم- به هر ترفندی شده، چن جاشو اصلاح کنم.

منوهام از دست رفته بود. نمی‌دونم چرا؛ ولی انگار توی وردپرسی‌ها شایع شده بود این بلا! دوستانی کمک رسوندند و جز منوی آرشیو، بقیۀ منوها احیا شد. از بک‌آپِ چن سال پیش، تونستم منوی آرشیومو هم بازیابی کنم.

یه ویجت از اکانتِ گودریدزم گرفتم؛ و به لطایف‌الحیلی فعلاً داخلِ منوی تماس، جاسازش کردم!

لینکِ اکانتِ تامبلرمو -مرگ بر مردم‌آزاری که دست‌رسی‌مو به‌ش سد کرد!- برداشتم. شاید یه فکر دیگه‌ای برا عکس‌بازی‌هام کردم. فعلاً که جای «عکس‌بازی»، لینکِ «صفحۀ تماس با من» رو گذاشتم. آیکن‌شم باید اصلاح کنم.

اضافاتی هم بود که دست به هرس شدم.

هنوز وصله‌پینه‌ها مونده؛ بمونه تا بعد؛ باید توی فراغتِ دیگه‌ای تکمیل کنمش.

راستی چن ماه پیش، یه پلاگینی نصب کرده بودم؛ یارو فیشینگ از آب در اومد! این شد که دست‌رسی‌مو به هاست از دست دادم. تا پشتیبانیِ میزبانی جواب‌مو بده و بتونم دوباره به پیش‌خوان و سی‌پنل دست‌رسی پیدا کنم، بیش‌تر از  یه ماه طول کشید!

الغرض! اگه بازم مشکلی پیش نیاد، دل‌م می‌خواد نوشتن توی این‌جا رو از سر بگیرم.