“… این داستان در تلویزیون اسرائیل و در روزنامۀ «هاآرتص» صهیونیستها منعکس شد، و خوانندۀ گرامی می‌تواند وارد سایت انگلیسی روزنامۀ مزبور شود، و مطالب بیشتری از این دست را در آن‌جا پیدا کند.

 

کانالهای تلویزیونی اسرائیل از یکدیگر پیشی می‌گرفتند جهت دعوت از سربازان و افسران نخبه تا در استودیو بیایند و میهمان برنامۀ آنان شوند، و از فاجعه‌ای که برایشان رخ داد آشنا و از ماجرا مطلع شوند.

 

یکی از افسران لشکر «غولانی» که نامش «اِیثان آیخنر» و یکی از دستانش قطع شده بود، در برنامه حضور داشت، مجری برنامه از او پرسید چه شد که دستت در جنگ قطع شد؟ او هم پاسخی داد که همگان را به تعجب و شگفتی واداشت.

«اِثان» گفت: جنگ بسیار سختی را تجربه کردیم، در حالی که ما وارد حومۀ شهر «بنت جبیل» می‌شدیم و تعدادمان هم بسیار زیاد بود، من پشت یک درخت موضع گرفتم تا سربازان لشکر را پوشش دهم، و در عین حال با دوربین تفنگم، برخی خانه‌ها را زیر نظر داشتم تا هر گونه تحرک و جابه‌جایی نیروهای حزب‌الله را رصد کنم، این بود که سه تن از رزمنده‌های مقاومت اسلامی را دیدم که آرام و آهسته به سوی ما نفوذ می‌کردند تا سربازانمان را غافلگیر کنند!

در وهلۀ اول به نظرم آمد که آنان هدفهای بسیار آسانی هستند، لذا همین که خواستم هدفگیری کنم و به طرف آنان تیراندازی نمایم، ناگهان با مردی سوار بر اسب و شمشیر به دست مواجه شدم که ضربتی به من وارد کرد و از نظر دور شد، من خیلی آشفته و وحشت‌زده شده بودم!

 

خانم مجری با شگفتی از او سؤال کرد: واقعاً آنها با شمشیر و اسب می‌جنگیدند؟!

افسر اسرائیلی (اِیثان) جواب داد: بله، حتی بعضی از سربازان به من گزارش دادند که تکسواری با اسبی تندرو آنها را دنبال می‌کرد، و آن‌چنان سریع می‌گذشت که نمی‌توانستیم او را هدف قرار دهیم.

خانم مجری: بسیار خوب، اما شما می‌توانی مرا قانع کنی که چگونه ممکن است اسب و شمشیر بر سلاحهای مدرن پیروز شوند؟!

«اِیثان» گفت: ببین! آنها خیلی خوب بر حمل و به‌کارگیری شمشیر تمرین کرده بودند!

 

 

 

همزمان با پایان یافتن جنگ ۳۳ روزه علیه لبنان و شکست نیروی نخبۀ اسرائیل، و پس از انجام تحقیقات لازم با افسران عملیاتی، تعداد ۳۰۰ سرباز که در نبردهای «بنت جبیل» و «الخیام» و «عیترون» و «مارون الرأس» شرکت کرده بودند و جمعی از لشکر «اِیغوز» و «غولانی»، به بیمارستانهایی در اروپا جهت معالجه و سپری کردن دورۀ نقاهت اعزام شدند، به این دلیل که اظهارات عجیبی را به مطبوعات گفتند که نفرت و کینه را بر فرماندهان نظامی بیشتر می‌کرد، چرا که همانها مسبب تلقی دیوانگی و جنون این سربازان شدند، از جمله اظهارت آنها چنین بود که می‌گفتند:

 

دانی: ما اشباحی را می‌دیدیم که با ما می‌جنگیدند.

مجری برنامه: چگونه ممکن است؟ لطفاً کمی بیشتر شرح دهید؟

دانی: من بارها و بارها به فرماندهی گفته‌ام که اظهاراتم عین حقیقت است، در حالی که آنها ما را متهم کردند که ما مواد مخدر مصرف کرده و یا از قرص (XTC) استفاده کرده‌ای، به همین منظور، معاینات پزشکی متعددی برایمان انجام دادند تا مطمئن شوند که ما معتاد به چیزی نیستیم.

مجری برنامه: دانی! تو بخوبی می‌دانی که اشباح وجود ندارند، اما تو می‌توانی از مهارت نیروهای حزب‌الله در اختفا و سرعت عمل و انتقال آنان صحبت کنی، ولی در مورد اَشباح نه، این منطقی نیست!

دانی: من مطمئن هستم که آنها اَشباح بودند، حالا تو می‌توانی این مسأله را برایم تفسیر کنی که آنها چگونه در آسمان پرواز می‌کردند؟

(مجری برنامه و حاضران می‌خندند)، آن‌گاه از یک سرباز دیگر سؤال می‌کند: رافی! تو در گزارش خودت آورده بودی که جنگاورانی را دیده‌ای که بدون سر بودند که با شما می‌جنگیدند، این موضوع را چگونه تفسیر می‌کنی؟!

رافی: من تنها کسی نبودم که آن موجودات بدون سر را دیده باشم، بلکه همۀ افراد یگان ما شاهد این صحنه بودند!

مجری برنامه: خوب، در آن موقع شما چه کردید؟!

رافی: هیچ! از مواضعمان پا به فرار گذاشتیم.

مجری برنامه: آیا قبول داری که صحنه‌هایی که دیدی در نتیجۀ استرس، تشنج، ترس و وحشت دوران جنگ بود؟!

رافی: من به شما اطمینان می‌دهم که تمامی افراد گروه، این رزمندگان بی‌سر را دیده‌اند که چگونه به ما حمله می‌کردند، و خیلی واضح بود که آنها بدون سر هستند، ضمناً من تنها کسی نبودم که این را می‌دیدم.

 

 

دانی و رافی و بقیۀ افراد گروه را به بیمارستانهای فرانسه و سوئیس اعزام کردند تا تصویر این موجودات سر بریده که به آنها حمله کرده بودند، از ذهن و مخیله‌شان کاملاً خارج شود…”

 

 

 


 

[معجزات و کرامات نبرد «الوعد الصادق»، ماجد ناصر الزبیدی، ترجمۀ: محمدرضا میرزاجان، مؤسسۀ فرهنگی قدر ولایت، صص ۲۹-۳۰ و ۵۲-۵۳]

 

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: چهارشنبه، ۱۰ دی ، ۱۳۹۳

 

احسان طبری:

 

“… پس از کنگرۀ ۱۹، پس از مدتی نه چندان طولانی، استالین مرد و به احتمال قریب به یقین قربانی توطئۀ همکاران خود شد، زیرا تدارک یک تصفیۀ بزرگ را می‌دید. در نتیجه، عده‌ای از همکاران سابق سر خود را در خطر دیدند و چارۀ فاجعه را پیش از وقوع آن یافتند و به تحقق در آوردند. عبدالرحمن اوتورخانوف در کتاب «اسرار مرگ استالین» این مسئله را با شکل مقنعی ثابت می‌کند.

 

پس از استالین، ابتدا مالنکوف و بعد از او خروشچف جای او را گرفتند. خروشچف در مدت یازده سال دبیر کلی خود جنایات استالین را افشا کرد ولی در نهاد استبدادی، تغییر داده نشد و با وجود دعوی «جمعی بودن رهبری» خروشچف با طرد کردن رقباء (مولوتف، مالنکوف، گاگانوویچ، بولگانین و شیلپوف) از عضویت پلیت‌بورو، شرایط را برای تسلط دیکتاتوری خود فراهم ساخت. بجای وزیر امور خارجه، دامادش آجوبی را به نزد پاپ مأمور کرد. رایا خروشچوا دخترش نیز مقام مهمی داشت. خروشچف پس از دیدن ایالات متحده قلباً مایل بود برخی از اشکال زندگی سیاسی آمریکایی را در شوروی معمول دارد…”

 

 

 


 

[کژراهه؛ خاطراتی از تاریخ حزب توده، احسان طبری، انتشارات امیرکبیر، ص۱۰۳]

 

 

 

 

از هم‌این کتاب:

کژراهه (۱): تاریخ شهادت می‌دهد مارکسیست‌های ایرانی مزدور ِ شوروی بودند

 

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: چهارشنبه، ۱۰ دی ، ۱۳۹۳

 

حجت‌الاسلام حیدر مصلحی:

 

“… بنده زمانی که به‌عنوان وزیر اطلاعات کار خودم را شروع کردم که بیش از دو ماه از اعتراضات بعد از انتخابات می‌گذشت و به همین دلیل بعد از فتنه وارد جریان‌ها شدم. تا آنجا که در جریان بودم به من اطلاع دادند، این‌طور نبود که کارکنان وزارت اطلاعات قبل از فتنۀ ۸۸ هشدارهایی را نداده باشند و فضا را رصد نکرده باشند و برای بعد از انتخابات برنامه‌ای را در نظر نگرفته باشند، بلکه در جریان بودند و فضا را نیز رصد کرده و حتی هشدارهایی داده بودند. اما شاید به برخی از گزارش‌های آن‌ها توجهی نشده بود تا اینکه جریان‌های بعد از انتخابات رخ داد…”

 

 


 

[هفته‌نامۀ پنجره، شمارۀ ۲۲۲، ۶ دی ۱۳۹۳، ص۳۹]

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: چهارشنبه، ۱۰ دی ، ۱۳۹۳

 

محمدحسن روزی‌طلب:

 

“… حتی پیش از استقرار کامل خط امام و حذف جناح معاند از عرصۀ سیاسی در سال ۱۳۶۰، همواره نحوۀ مواجهه با امریکا به‌عنوان یکی از مهمترین شاخصه‌های جریان‌های سیاسی به‌حساب می‌آمد. در ۲۴ بهمن ۱۳۵۷، دو روز پس از پیروزی انقلاب اسلامی، چریک‌های چپ‌گرای موسوم به فدایی خلق به سفارت امریکا حمله کردند اما به دستور امام خمینی(ره) ساعاتی بعد بیرون ریخته شدند.

کمتر از یک سال بعد اما این‌بار دانشجویان پیرو خط امام بودند که در صبح ۱۳ آبان ۱۳۵۷ وارد سفارت امریکا در تهران شدند؛ آن‌ها می‌خواستند تنها سه روز و حتی اگر شده ساعاتی در باغ مصفای سفارت امریکا باقی بمانند اما نهیب امام خمینی مبنی بر این که خوب جایی را گرفتید و مراقب باشید بیرونتان نکنند موجب شد تا آنها ۴۴۴ روز در سفارت امریکا که دیگر لانۀ جاسوسی خوانده می‌شد، ماندنی شوند…”

 

 

 


[هفته‌نامۀ رمز عبور، شمارۀ ۶، ص۱، سرمقاله: «مأموریت نهایی»، نوشتۀ محمدحسن روزی‌طلب]

 

 

 

 

هم‌چون‌این:

(+) اولین حمله به سفارت امریکا پس از پیروزی انقلاب اسلامی

(+) توده‌ای‌ها می‌خواستند به سفارت امریکا حمله کنند

بحران(۱): این بار هم مثل آن بار است!

(+) ۹۲/۶/۱۲

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: یکشنبه، ۷ دی ، ۱۳۹۳

 

احسان طبری:

 

“… در ماهیت، عملکرد مارکسیستها در ایران، اجرای خدمت به ابرقدرت شرق بود. مارکسیستها (یعنی کسانی که با اعتقاد به جهان‌بینی و ایدئولوژی مارکسیسم نبرد در راه آن را پذیرفته بودند)، به طوع و رغبت، تحت عنوان «قبول روش بین‌المللی جنبش کارگری» (انترناسیونالیسم)، در قبال منافع ابرقدرت شرق، بعنوان «وطن» این انترناسیونالیزم بیعت کردند و در نتیجه پروائی نداشتند که در این کار خانواده، مصالح و منافع مردم کشورشان را لگدمال کنند…

 

حزب مارکسیستها در ایران، صرفنظر از هر نامی که به خود نهاده باشد (سوسیال دمکرات، عدالت، کمونیست، توده) یک سازمان وابسته به ایدئولوژی اروپایی و بیگانه از واقعیت جامعۀ ایران با تمام عواقب و نتایج ناشی از این بیگانگی بود. البته بعضی از مارکسیستهای ایرانی کوشیدند تا این طرز تفکر را در کالبد ایرانی جای دهند، ولی کوشش آنها حقیر و بی‌ارزش و بی‌فایده بود و از آنجا که مارکسیستهای ایرانی جرئت نمی‌کردند از اصول ماده‌گرایی (ماتریالیسم) و «انترناسیونالیسم پرولتاری» گامی فراتر گذارند، تمامی کوشش‌شان تکرار مکرر عبثی می‌شد که انعکاسی در حیات جامعۀ ایران نداشت…

 

… مارکسیستهای ایرانی با قبول یک ایدئولوژی الحادی و نفی اصالت شرقی و اسلامی، راه بیگانگی از جامعۀ ایران را در پیش گرفتند و برنامۀ عمل آنها، برخلاف آنچه که می‌پنداشتند در راه بهبود جامعۀ ایران نبود. عمل آنها تبعیت از سیاست روزانۀ دولت شوروی بود. در جنبش گیلان، مبارزۀ آنها علیه میرزا کوچک‌خان بود. در جریان رسیدن رضاخان به سلطنت، مبارزۀ آنها علیه آیت‌الله شهید سیدحسن مدرس بود. در جریان دسایس آمریکا و انگلیس برای غارت نفت ایران، مبارزۀ آنان تلاش برای بدست آوردن امتیاز نفت شمال برای شوروی بود. بعدها، مبارزۀ آنها در خدمت به تجزیه‌طلبان آذربایجان و کردستان و تقویت سیاست خائنانۀ قوام‌السلطنه مصروف شد. سپس مبارزۀ آنها، در دوران جنبش وسیع ملی مردم ایران، علیه ملی کردن صنایع نفت متوجه گردید و در دوران سیطره و دیکتاتوری محمدرضا پهلوی اعضاء حزب توده عملاً هیچ کاری نکردند و در جریان انقلاب اسلامی خواستند از پیروزی جنبش استفاده کنند… رهبری حزب توده پس از پیروزی انقلاب اسلامی به خیال میوه‌چینی از آن برآمد…

 

حزب توده در تمام این دوران [فعالیتِ تشکیلاتی]، بجز دورۀ کوتاهی که در اثر پیروزیهای ارتش شوروی بر ارتش هیتلری تا حدی در ایران رونقی یافتند، در مواقع دیگر نتوانستند نظر اعتماد توده‌ها را به خود جلب کنند. در آن دوران کوتاه نیز که موفق به داشتن هشت وکیل در مجلس چهاردهم شدند، این «موفقیت» را نه در اثر اقبال مردم، بلکه از طریق روشهای ناپاک و متقلبانه، و بست و بندهای پلید با فئودالها و صندوق جعلی و غیره بدست آوردند. در همین دوران رونق، حزب با اشتباهات سنگینی مانند دفاع از امتیاز نفت شمال و تقویت جریان آذربایجان حیثیت سیاسی خود را از دست داد…

 

 

 


 

[کژراهه؛ خاطراتی از تاریخ حزب توده، احسان طبری، انتشارات امیرکبیر، صص ۱۴ و ۲۰-۲۲]

 

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: یکشنبه، ۲۳ آذر ، ۱۳۹۳

 

 

معصومه ابتکار:

 

“… حجم هزاران سندی که از فایل‌ها و گاوصندوق‌های سفارت بیرون آمد آن‌قدر زیاد بود که ما را چندین ماه به خود مشغول کرد. با این حال دو بشکه کاغذ رشته‌رشته‌شده‌ای که در اتاق مخابرات وجود داشت، فکرمان را مشغول می‌کرد.

اسناد دست‌نخورده‌ای که در دست ما بود اکثراً به‌عنوان محرمانه طبقه‌بندی شده و تنها تعداد معدودی از آنها سری بود. می‌دانستیم که اکثر اسناد سری و فوق سری را می‌توان در آن بشکه‌ها یافت و به هویت صدها ایرانی که در زمینه‌های استراتژیک به امریکا خدمت کرده بودند، پی برد.

وقتی دانشجویان همقطار ما برای بازدید از اتاق مخابرات آمدند به آنها هشدار دادیم که به کاغذهای رشته‌رشته‌شده دست نزنند. برادر علی که از دانشجویان رشتۀ مهندسی بشمار می‌رفت توصیه کرده بود: «به رشته‌ها دست نزنید. از روی ترتیب قرار گرفتن آنها در بشکه می‌توان در کنار یکدیگر قرارشان داد.»

با توجه به وقت کمی که امریکایی‌ها در اتاق مخابرات داشتند، بعید بود فرصتی برای در هم ریختن رشته‌ها بدست آورده باشند.

 

 

بیشتر ما عقیده داشتیم بازسازی سندها غیرممکن است و هر تلاشی برای این کار بی‌نتیجه خواهد بود. اما در نهایت، برادر علی موفق شد. وقتی بر کاری تمرکز می‌کرد قیافه‌اش دیدنی بود: لاغر، دارای محاسن، عصبی و هیجان‌زده. این ویژگی‌ها به همراه تسلط کامل او به زبان انگلیسی، ذهن ریاضی و شور و علاقه‌اش از وی فرد مناسبی برای این کار می‌ساخت. او شب و روز کار کرد تا توانست فرمولی برای احتمال بازسازی رشته‌های کاغذ درست کند.

یک روز بعد از ظهر مشتی از رشته‌ها را از بشکه بیرون آورده، بر روی ورق سفیدی از کاغذ گذاشت و بر مبنای محتوا، آنها را گروه‌بندی کرد. آن روز چند ساعتی به او کمک کرده و توانستیم رشته‌هایی را که به یکی دو سند تعلق داشت کنار یکدیگر قرار دهیم. کار بسیار سختی بود. حتی صاف قرار دادن رشته‌های کاغذ در کنار یکدیگر دشوار بود. پس از پنج ساعت تنها ۲۰ تا ۳۰ درصد یکی-دو تا از سندها بازسازی شد. ولی برادر علی بسیار مصمم بود. روز بعد دوباره با گروهی از خواهران از مرکز اسناد دیدن کردیم. با لبخند گفت: «بیایید و ببینید. به یاری خدا، با ایمان و کمی کوشش می‌توانیم غیرممکن‌ها را ممکن کنیم.»

 

نخستین سند را کاملاً بازسازی کرده و به دقت رشته‌ها را به یکدیگر چسبانده بود. متن سند خوانده می‌شد و دربرگیرندۀ یک سری اطلاعات نظامی بود. نام منبع سند را به رمز نوشته بودند. با شورای مرکزی تماس گرفته و آنها به همراه حجت‌الاسلام موسوی خوئینی‌ها آمدند. آنها اسناد رشته‌رشته‌شده را به دقت بررسی و توصیه کردند که به کار خود ادامه دهیم، با این تأکید که این اسناد ممکن است اهمیت بسیار زیادی برای دفاع از انقلاب داشته باشد.

برادر علی که از شدت خوشحالی در پوست نمی‌گنجید تصمیم گرفت گروهی از دانشجویان را به این کار بگمارد. تا روز بعد بیش از بیست نفر داوطلب شده بودند. او شیوۀ کار را برای آنها تشریح کرد. ابتدا باید با مشتی از رشته‌های کاغذ شروع و آنها را به دقت طبقه‌بندی کرد. آنگاه کار را برروی تخته‌ای مسطح که کش‌هایی برای محکم نگه‌داشتن رشته‌ها به آنها متصل بود، ادامه داد. کار کُندی و خسته‌کننده‌ای بود و پس از تقریباً یک ماه، نخستین گروه دانشجویان حوصله‌شان سر رفت. بنابراین از گروه دوم داوطلبان دعوت کردیم و کار ادامه یافت.

 

یکی از خواهران به نام اشرف که دانشجوی فوق لیسانس مکانیک بود تا آخر کار -یعنی تقریباً ۲۰ ماه- پروژه را رها نکرد. وقتی کار سرعت گرفت، دانشجویان هر هفته پنج تا ده سند را بازسازی می‌کردند. تا زمانی که گروگان‌ها در سفارت بودند اشرف با همۀ گروه‌ها کار می‌کرد، ولی وقتی بعد از تلاش نافرجام امریکا برای نجات گروگان‌ها، آنها را در شهرهای مختلف پراکنده کردیم، دانشجویان نیز متفرق شدند و هر یک به سر کار یا تحصیل خود بازگشتند.

در آن زمان بود که گروه‌های داوطلب دانش‌آموزان دبیرستانی یا جانبازان انقلاب را برای ادامۀ این کار سازمان‌دهی و تا سال ۱۳۶۴ بدان ادامه دادیم. در مجموع ۳۰۰۰ صفحه شامل ۲۳۰۰ سند بازسازی و در ۸۵ جلد منتشر شد. با این کار طیف وسیعی از منابع اطلاعاتی و جاسوسان در موقعیت‌های حساسی همچون ادارات دولتی و ارتش شناسایی شدند. چندین شبکۀ جاسوسی، از جمله یک توطئۀ کودتای تمام‌عیار کشف و نقش بر آب شد…”

 

 

 

 


[تسخیر؛ اولین روایت مکتوب از درون سفارت تسخیر شده آمریکا در تهران، معصومه ابتکار، انتشارات اطلاعات، صص۱۴۷-۱۴۹]

 

 

 

 

 

از هم‌این کتاب:

تسخیر(۸): مروری بر پروندۀ SD LURE

تسخیر(۷): جاسوس نبودند جاسوس بودند

تسخیر(۶): اسنادِ لانۀ جاسوسی نشان می‌داد گروه فرقان با امریکایی‌ها در تماس بود

تسخیر(۵): اصرار بنی‌صدر بر تحویل اسنادِ لانۀ جاسوسی به دولت

تسخیر(۴): نوشته‌های نامرئی و کاستِ رمز

تسخیر(۳): گاوصندوق‌ها

تسخیر(۲): اسنادِ سفارت

تسخیر(۱): اقدام به تصرفِ لانۀ جاسوسی

 

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: سه شنبه، ۱۵ مهر ، ۱۳۹۳

 

 

“از اَنَس یه طریق مرفوع آمده است که پیامبر فرمود:

«همه‌ی اصحابم را در بهشت دیدم؛ جز معاویه را. بعد از هفتاد و یا هشتاد سال او را دیدم؛ از او سؤال کردم: در این مدت کجا بودی؟ گفت: زیر عرش خدا که او با من مناجات می‌کرد و من با او. او به من درود می‌فرستاد و من به او و می‌گفت: این در عوض فحش‌هایی است که در دنیا خورده‌ای».

 

 

این حدیث از ساخته‌های عبدالله‌بن‌حفص وکیل است و ابن‌عدی گفته است: «این حدیث ساختگی است و شک ندارم که او سازنده‌ی آن است».

خطیب گفته است: «این حدیث از لحاظ سند و متن باطل است».

ابن‌عساکر گفته است: «این حدیث نادرست بوده و در بین راویان آن، افراد گمنام وجود دارند».”

 

 



[احادیث جعلی، فرح جوشقانی، انتشارات آفتاب توس، صص۱۵۹-۱۶۰]

 

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: چهارشنبه، ۵ شهریور ، ۱۳۹۳

 

مسعود بهنود:

 

“… مردی روحانی با گرایش عمیقی به عرفان، در ۷۸ سالگی در برخورد با مصائب ادارۀ جامعه‌ای ۳۵ میلیونی که همه در آن همه‌چیز می‌خواستند، زندگی تازه‌ای در برابر داشت بی‌هیچ شباهتی به زندگی طلبه‌ای.

او پیش از آن که کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹، رضاخان را وارد صحنه کند، وارد زندگی اجتماعی شده و به‌عنوان طلبه‌ای پرشور گام در قم نهاده بود و در اوج اختناق رضاخانی، درس‌های اولیۀ حوزه را به پایان برده و به‌نظارۀ علما و دولتیان و مردم نشسته بود، در این فاصله هیچ ماجرائی چه سیاسی و چه مذهبی و حوزوی در سطح کشور از نگاهش پنهان نبود. روحانیت را چیزی مخالف با روایت مسیحیت و کلیسا می‌دید، اهل گوشه‌گیری و عزلت و تسبیح‌اندازی نبود.

در عین منزه‌طلبی، محافظه‌کار نبود و در زمرۀ آخوندهای سیاسی محسوب می‌شد. هم از این‌رو خلأی را که بعد از درگذشت حاج‌شیخ (آقای حائری) در حوزۀ قم پدید آمده بود نمی‌پسندید. می‌دید که نبود رئیس، حوز را غیرسیاسی و محافظه‌کار می‌کند، به‌همین جهت در اولین فرصت، موجی در انداخت و با چند تن دیگر از مدرّسان حوزه به بروجرد رفت و به دیدار حاج‌آقاحسین بروجردی که سخن از علم او فراوان بود. در قم حاج‌آقا روح‌الله دیگران را قانع کرد که کسوت ریاست حوزه برازندۀ این سید است و از فرصتی پدید آمده در دوران بیماری آقای بروجردی و اقامت او در بیمارستان فیروزآبادی بهره گرفت و عملی کرد که اولین کار گروهی او در حوزه بود و آقای بروجردی در قم ماندگار شد و سید یکی از مشاوران او.

 

 

او در عین حال مدام تهران را می‌پائید. گوش به نطق‌های سیاستمداران داشت و هرگاه به‌مناسبتی به تهران می‌آمد در لژ تماشاچیان مجلس پر تب و تاب بعد از شهریور ۲۰ نشسته بود. در ملاقات‌های سیاسی آقای بروجردی حاضر و آمادۀ قبول مأموریت‌هایی که دیگران، به‌هردلیل، از آن استقبال نمی‌کردند.

 

محمد قوام -برادرزاده و رئیس دفتر قوام‌السلطنه- در آخرین دورۀ زمامداری قوام که همزمان با حوادث آذربایجان بود، در زمان انتخابات، روزی شاهد بود که پاکت دربسته‌ای از قم برای نخست‌وزیر رسید. او می‌خواست مطابق معمول پاکت را بگیرد و لای پوشه بگذارد و به حضور «جناب اشرف» ببرد ولی حامل نامه اصرار داشت که باید خود آن را به دست قوام‌السلطنه بدهد. او حاج‌آقا روح‌الله بود که می‌خواست این رجل پرآوازه را از نزدیک دیده باشد، ورنه می‌دانست که نامه سفارش غلامرضا فولادوند است برای نمایندگی در حوزۀ بروجرد. حاج‌آقا روح‌الله خود اهمیت چندانی به محتوای نامه نمی‌داد. قوام‌السلطنه برخاست و با آن سید بلندقامت دست داد و تعارف کرد به چای سرگل لاهیجان تا پاسخ را با خط خوش‌منشیانۀ خود بنویسد. نمی‌دانست آن سید او را، و تمام سکنات او را، حتی طرز نگارش و تفرعن اشرافیش را زیر نظر دارد.

 

چنین بود در مورد دکتر مصدق که یک‌بار پیش از نخست‌وزیری و بار دیگر بعد از نخست‌وزیری، حاج‌آقا روح‌الله او را در منزل داماد آیت‌الله کاشانی دید. در این زمان، حاج‌آقا روح‌الله چندان با نفوذ بود که آیت‌الله کاشانی را گهگاه به قم می‌کشاند و می‌کوشید او را با رؤسای حوزه -به‌ویژه آقای بروجردی- نزدیک کند. این کار با مخالفانی که کاشانی در حوزه داشت و با روحیۀ آقای بروجردی چندان آسان نبود.

 

در دهۀ ۳۰ دیگر هیچ طلبۀ قم نبود که این مدرس خوش‌قامت و جسور و با نفوذ را نشناسد، گرچه در نزد متقدمین سنت‌گرا علاقمندی وی به فلسفه و عرفان، آشنائیش با مولوی و حافظ چیزی نبود که خوشآیند باشد. اما کسی پرجذبه‌تر از او و سیاسی‌تر از او در حوزه نبود. همه می‌دانستند که شرایط مرجعیت و بزرگی در او جمع است، ولی اعتقاد او به نظم حوزه و قبول ریاست آقای بروجردی مانع از آن می‌شد که نظریات تند خود را آشکارا بیان کند. آتشی بود که با حضور و به احترام آقای بروجردی زیر خاکستر می‌ماند و بی‌اعتنا به القاب و عناوین…”

 

 

[۲۷۵ روز ِ بازرگان، مسعود بهنود، نشر علم، صص ۱۵۱-۱۵۳]

 

 

 

 

 

از هم‌این کتاب:

(+) اولین حمله به سفارت امریکا پس از پیروزی انقلاب اسلامی

(+) حکایتِ مثلثی که مثلث نبود

(+) آیت‌الله شریعتمداری به شاه اطمینانِ خاطر می‌داد که: هر وقت لازم شد علیه خمینی حرف خواهم زد

(+) با این سید مشکل خواهید داشت

(+) گزارشی از فعالیت‌های بختیار علیه جمهوری اسلامی ایران

(+) ازجمله دست‌ و پا زدن‌های ساواک پس از فرار محمدرضاشاه

(+) تظاهراتِ طرف‌دارانِ پهلوی با تصاویری از امام علی و مصدق

(+) شاه گفت تو را انتخاب کرده‌ام برای این‌که خر خوبی هستی!

(+) روزگاری محمدرضاشاه ایران را پناه‌گاهِ شاه‌های سرنگون‌شده کرده بود

 

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: یکشنبه، ۵ مرداد ، ۱۳۹۳

 

 

“… دیوان عالی در ششم ماه مه ۱۸۵۷ در خصوص شکوائیۀ سیاهپوستی به‌ نام د.اسکات [Dred Scott]، تصمیمی گرفت که نتایج سنگینی به بار آورد. نتیجۀ این تصمیم چنین بود که یک نفر سیاهپوست حق شکایت به دیوان عالی را ندارد، زیرا از نظر قانون اساسی فدرال، سیاهپوست جزء سکنۀ ایالات متحده نیست، بلکه جزء اموال به شمار می‌رود، به مالک آن و ملک تعلق دارد.

از سوی دیگر، دولت فدرال مجاز نبود که برده‌داری را خارج از چند خط جغرافیایی، ممنوع سازد…”

 

 

[امریکا چگونه امریکا شد؛ تاریخ ایالات متحدۀ امریکا، فرانک ال. شوئل، ترجمۀ ابراهیم صدقیانی، انتشارات امیرکبیر، ص۲۱۶]

 

 

 

 

 

از هم‌این کتاب:

(+) نگاهی به مفهوم انقلابِ امریکا

(+) نگاهی به وضعیتِ سیزده مستعمره در خاکِ امریکا در حوالی ِ سال ۱۷۶۰ میلادی

(+) استقرار انگلیسی‌ها در قارۀ امریکا و تشکیل سیزده مستعمره

 

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: یکشنبه، ۵ مرداد ، ۱۳۹۳

 

 

“پس از جدا شدن هرات از ایران، انگلیسی‌ها به خاک سیستان طمع کردند و برای دریافت امتیاز ارضی، دولت ایران را تحت فشار قرار دادند. آن‌ها برای رسیدن به مقصود خود در سیستان و نیز تسهیل خبررسانی از هند به لندن، ابتدا امتیاز احداث خطوط تلگرافی را از میرزا آقاخان نوری اخذ کردند و جاسوسان خود را در میان کارگران خطوط تلگراف و روسای تلگراف‌خانه به ایران اعزام نمودند.

 

در سال ۱۲۸۸ ق. / ۱۸۷۱ م.  حاکم افغانستان به تحریک انگلیسی‌ها مدعی حاکمیت سیستان شد و به ایران اعلام جنگ داد. انگلیسی‌ها که خود در شعله‌ور شدن اختلاف دست داشتند، به عنوان حکم وارد صحنه شدند و گلد اسمیت، رئیس خطوط تلگرافی انگلیس در ایران را نمایندۀ خود معرفی کردند.

در سال ۱۲۸۹ ق. / ۱۸۷۲ م. گلد اسمیت به تقسیم سیستان رای داد و به این ترتیب سیستان، سرزمین باستانی ایران که ۱۸۱۴۰ کیلومتر مربع وسعت داشت، به دو قسمت ۱۰۷۶۷ کیلومتر مربعی متعلق به افغانستان و ۷۳۷۳ کیلومتر مربعی متعلق به ایران تقسیم شد.

ناصرالدین شاه که از پذیرفتن این رای خودداری می‌کرد، در سفر اول خود به فرنگ که توسط سپه‌سالار تدارک دیده شده بود، مجبور به پذیرفتن آن شد. بدین ترتیب، مرزهای شمالی ما توسط روس‌ها و مرزهای شرقی ایران به وسیلۀ انگلیسی‌ها تجزیه گردید.”

 


 

[تاریخ معاصر ایران، دکتر موسی نجفی، دکتر موسی فقیه حقانی، نشر آرما، صص۸۰-۸۱]

 

 

 

 

از هم‌این کتاب:

(+) عهدنامۀ فین کن‌اشتاین

(+) قزلباش

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: یکشنبه، ۵ مرداد ، ۱۳۹۳

 
 

۲۷ بهمن ۹۶

 

چن ساعت نشستم پای این قالبِ ویرانه؛ بل‌که با اطلاعاتِ ناقصی که از برنامه نویسی دارم -که ندارم- به هر ترفندی شده، چن جاشو اصلاح کنم.

منوهام از دست رفته بود. نمی‌دونم چرا؛ ولی انگار توی وردپرسی‌ها شایع شده بود این بلا! دوستانی کمک رسوندند و جز منوی آرشیو، بقیۀ منوها احیا شد. از بک‌آپِ چن سال پیش، تونستم منوی آرشیومو هم بازیابی کنم.

یه ویجت از اکانتِ گودریدزم گرفتم؛ و به لطایف‌الحیلی فعلاً داخلِ منوی تماس، جاسازش کردم!

لینکِ اکانتِ تامبلرمو -مرگ بر مردم‌آزاری که دست‌رسی‌مو به‌ش سد کرد!- برداشتم. شاید یه فکر دیگه‌ای برا عکس‌بازی‌هام کردم. فعلاً که جای «عکس‌بازی»، لینکِ «صفحۀ تماس با من» رو گذاشتم. آیکن‌شم باید اصلاح کنم.

اضافاتی هم بود که دست به هرس شدم.

هنوز وصله‌پینه‌ها مونده؛ بمونه تا بعد؛ باید توی فراغتِ دیگه‌ای تکمیل کنمش.

راستی چن ماه پیش، یه پلاگینی نصب کرده بودم؛ یارو فیشینگ از آب در اومد! این شد که دست‌رسی‌مو به هاست از دست دادم. تا پشتیبانیِ میزبانی جواب‌مو بده و بتونم دوباره به پیش‌خوان و سی‌پنل دست‌رسی پیدا کنم، بیش‌تر از  یه ماه طول کشید!

الغرض! اگه بازم مشکلی پیش نیاد، دل‌م می‌خواد نوشتن توی این‌جا رو از سر بگیرم.