آیت‌الله سیدمحمد حسینی بهشتی:

 

“… غالباً می‌بینیم که رفقا پی یک آمپولِ «خوب شدن» می‌گردند [و می‌پرسند] که فلانی! می‌شود آمپولی بزنیم یک ساعته خوب بشویم. جواب مخلصتان این است که خیر؛ چنین چیزی وجود ندارد. فقط در پروسه و جریان می‌شود خوب شد و گاهی حرکت و جریان کند است.

مطرح کرده‌اند که مسلمان اقلیمی، اسلامش اختیاری نیست و تحت تأثیر شرایط محیطی مسلمان است. بله، شما می‌دانید به همین دلیل یکی از وظایف هر دختر و پسر مسلمان در سن بلوغ این است که اسلام اقلیمی و اسلام خانوادگی را به اسلام شناختی و انتخابی تبدیل کند…”

 


[سه گونه اسلام، شهید آیت‌الله دکتر سیدمحمد حسینی بهشتی، بنیاد نشر آثار و اندیشه‌های شهید آیت‌الله دکتر بهشتی، نشر بقعه، ص۳۹]

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: یکشنبه، ۲۸ اردیبهشت ، ۱۳۹۳

 

 

“نام او عبید فرزند عبد، کنیه‌اش «ابو عبدالله جدلی» از خواص یاران و اصحاب امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) بود.(۱) شیخ مفید نیز او را از بزرگان و مقرّبان اصحاب حضرت علی(عیله‌السلام) و از تابعین اصحاب پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) یاد کرده است.(۲)

 

ابو عبدالله، همواره وفاداری خود را نسبت به خاندان پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) و خصوصاً امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) را به ظهور رسانده و هیچ گاه در مقام دفاع از آن حضرت و خاندان عصمت و طهارت کوتاهی ننمود. لذا او در کنار «مختار ثقفی» علیه عاملان جنایات عاشورا قیام کرد و در سرکوبی ستمکاران صحنۀ کربلا با مختار همکاری نمود.

 

در تقرّب ابو عبدالله به امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) همین بس که امام باقر(علیه‌السلام) نقل می‌کند:

«روزی ابو عبدالله جدلی بر امیرالمؤنین(علیه‌السلام) وارد شد، حضرت فرمود: ای ابو عبدالله، آیا از قول خدای عز و جل که می‌فرماید: «مَن جاءَ بِالحَسَنَهِ فَلَهُ خَیرٌ مِنها وَ هُم مِن فَزَع ٍ یَومَئِذٍ آمِنونَ. وَ مَن جاءَ بِالسیئَهِ فَکُبَّت وُجوهُهُم فی النّار ِ هَل تُجزَونَ إلّا ما کُنتُم تَعلَمونَ.»(۳) خبر ندهم؟

ابو عبدالله گفت: چرا خبر دهید ای امیر مؤمنان،  فدایت شوم.

حضرت فرمود: حسنه در این آیه شناخت ولایت اهل بیت و حب و دوستی ما اهل بیت است. و مراد از سیئه، انکار ولایت و دشمنی و بغض ما اهل بیت است».(۴)

 

 

[اصحاب امام علی علیه‌السلام؛ شرح زندگی ۱۱۱۰ صحابی امیرالمؤمنین علیه‌السلام، سید اصغر ناظم‌زاده قمی، بوستان کتاب، ج۲، صص۸۲۰-۸۲۱]

 

 

 

پی‌نوشت‌‌ها:

۱- رجال طوسی، ص۴۷، ش۱۳؛ رجال برقی، ص۴ و ۵٫

۲- ر.ک: الاختصاص، ص۳ و ۷؛ تاریخ طبری، ج۶، ص۷۶ و ۷۷٫

۳- «کسانی که کار نیکی انجام دهند، پاداشی بهتر از آن خواهند داشت و آنها از وحشت روز قیامت در امانند. و آنها که عمل بدی انجام دهند با صورت در آتش جهنم افکنده می‌شوند، آیا جزایی غیر از آنچه عمل می‌کردید، خواهید داشت»، نمل (۲۷) آیات ۸۹ و ۹۰٫

۳- سفینه البحار، ج۲، عنوان عبد، ص۱۴۳؛ تنقیح المقال، ج۲، ص۲۳۶٫

 

 

 

 

از هم‌این کتاب:

(+) عبدالله بن کوّاء

(+) پاسخ‌های تأمل‌برانگیز عقیل‌بن ابی‌طالب به معاویه‌بن ابی‌سفیان

(+) عقیل و صراحت در جواب به معاویه

(+) عبدالرحمن بن ملجم مرادی

(+) عبدالرحمن بن مسیب فزازی

(+) عبدالرحمن بن عمرو بن جموح

(+) آب نیافتی نماز نخوان!

(+) عباس‌بن ربیعه‌بن حارث‌بن عبدالمطلب

 

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: شنبه، ۲۰ اردیبهشت ، ۱۳۹۳

 

دکتر موسی نجفی:

 

“… اگر با یک گام هفتاد ساله باز هم به عقب برویم، به عصر بی‌خبری می‌رسیم؛ یعنی بین سال‌های ۱۳۰۹ تا ۱۲۴۳ قمری؛ چرا که سال ۱۲۴۳، سال انعقاد قرارداد ترکمانچای است؛ یعنی اوج انحطاط ایران.

این مقطع ۷۰ ساله مقطعی است که همه چیز رنگ انحطاط دارد و بدین سبب می‌توان آن را عصر بی‌خبری نامید. این مقطع، عصر اعطاء امتیازها و عصر فشار به ایران است. قرارداد ترکمانچای، معاهدۀ پاریس، جدا شدن افغانستان و بسیاری مسائل دیگر در همین دوره اتفاق می‌افتد. جریان روشنفکری نیز در همین مقطع هفتاد ساله به وجود می‌آید.

 

بحث مهمی را که مقام معظم رهبری در خصوص «ارتجاع روشنفکری» بیان فرمودند و نسبت به بازگشت روشنفکری به گذشته هشدار دادند، مربوط به همین دوران می‌باشد که بحث مهم ماست.

 

بعد از هفتاد سال دورۀ انحطاط، موج احیاء داریم؛ موج تنباکو و موج مشروطه که هر دو مثبت است. این دو موج ایران را زنده کرد و از حالت انحطاط درآورد و در واقع به جامعۀ ایران شور، نشاط و هیجان شدیدی بخشید.

 

نکتۀ حائز اهمیت این است که وقتی می‌خواهید زندگی علمای دین مانند شیخ انصاری را بررسی کنید باید بدانید که ایشان در این دوره (دورۀ انحطاط کشور) می‌زیسته است و اگر می‌بینیم ایشان کار سیاسی نمی‌کنند، به دلیل همین شرایط بوده است؛ دوره‌ای که بعد از جنگ‌های ایران و روس است. در مقابل، میرزای شیرازی به امور سیاسی نیز می‌پردازد، به دلیل این که در دورۀ بعد از تنباکو است. آخوند خراسانی هم که در مشروطه است، سیاسی‌تر است. شیخ فضل‌الله و شهید مدرس نیز با توجّه به شرایط دورۀ خویش در امور سیاسی فعالیت داشته‌اند.

 

این دوران هفتاد ساله با دوران بعد، از جهات بسیاری متفاوت است. یک فرق جدی آن این است که در این هفتاد سال مردم حاضر نیستند، ولی بعد از آن دوره، مردم به صورت جدی حضور دارند.

حاج ملا علی کنی (متوفای ۱۳۰۶ق) شاگرد شیخ انصاری و از علمای بزرگ تهران است که در این دورۀ هفتاد ساله زندگی می‌کرده است. او نامه‌ای برای ناصرالدین شاه دربارۀ قرارداد رویتر، فراموشخانه نوشته است. با این که ایشان مجتهد مبارز، مستقل و تندی است و در اول نامه می‌گوید من این‌ها را به تو می‌گویم چون وظیفۀ من است؛ می‌خواهی بپسند و می‌خواهی نپسند؛ اما در آخر می‌نویسد: «تنها راهی که به نظرم می‌رسد این است که در قلب مبارک اثر کند…».

این از نقاطی است که سکولارها همیشه آن را مورد حمله قرار می‌دهند. مرحوم کنی از شخصیت‌هایی است که تا این زمان نامش به درستی مطرح نشده است. امّا از روحانیون اصیل است و جالب این جاست که علمای اصیلتر، دیرتر مطرح می‌گردند؛ یعنی یک سری شخصیت‌هایی هستند که هنوز ما نمی‌توانیم آن‌ها را به خوبی درک کنیم مثل مرحوم ملا علی کنی. البته روشنفکران، فراماسونرها و تاریخ‌نویسان به ایشان بسیار حمله کرده‌اند. پرقسور الگار نیز در کتاب نقش روحانیت پیشرو در نهضت مشروطیت خیلی به ایشان حمله کرده، می‌گویند چرا ملا علی کنی گفته که «در قلب مبارک اثر کند»، در صورتی که در یک دهۀ بعد در جنبش تنباکو میرزا به ناصرالدین شاه می‌نویسد یا انجام می‌دهی یا به پشتوانۀ ملت قرارداد رژی را نفی می‌کنم. این دو نوع برخورد چیست؟ در حالی که هم میرزای شیرازی عالم است و هم حاج ملا علی کنی.

باید توجه داشت که در این جا یک تفاوت اساسی وجود دارد و آن این که در قضیۀ تنباکو مردم حضور دارند، ولی قبل از آن مردم در صحنه نبودند؛ یعنی مرحوم حاج ملا علی کنی در غیبت مردم این گونه سخن می‌گفت و این که میرزا می‌گوید تحریم تنباکو اعلای کلمۀ ملت است، نکته دارد.

 

البته عدم حضور مردم تا قبل از تحریم تنباکو دلایلی داشت؛ از جمله شکست ایران در جنگ با روس بود که اثرات روانی زیادی برجای گذاشت.

دلیل دوم، عهدنامۀ ترکمانچای است که به عنوان شروع جنگ دوم برای روحانیت بوده است. نقل است که مرحوم سید مجاهد که به عنوان مرجع زمان برای فتوا به اردوی پادشاه در قزوین رفت، وقتی در حوض مسجد جامع قزوین وضو گرفت مومنان تمام آب حوض را به تبرک بردند، اما همین سید بزرگوار بعد از قرارداد ترکمانچای که ایران شکست خورد، هنگام برگشت به سوی عتبات عالیات آن قدر از اراذل و اوباش فحش و کنایه شنید که دق کرد و جان سپرد.

 

جالب است بدانید که یک دهه بعد از ترکمانچای، «باب» ظهور می‌کند. البته بابِ «باب» همیشه باز بوده است. خصوصا هر زمان که روحانیت تضعیف شده و جنگ روانی علیه آن آغاز می‌شود، نمی‌تواند گام‌های بلند اجتماعی بردارد. یک دهه بعد از پایان قطعنامۀ ۵۹۸ باب‌هایی داشتیم و الآن هم داریم؛ فرازهایی از تاریخ عجیب تکراری است.”

 

 

[بصیرت تاریخی؛ اصول شناخت تاریخ تحولات معاصر ایران، دکتر موسی نجفی، نشر آرما، صص۶۶-۶۹]

 

 

 

 

از هم‌این کتاب:

بصیرت تاریخی (۲)

بصیرت تاریخی (۱)

 

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: شنبه، ۲۰ اردیبهشت ، ۱۳۹۳

 

“… هنگامیکه هلاکو بنزدیکیهای حلّه رسید «شیخ‌سدیدالدین» پدر «علامۀ حلّی»، «سیدمجدالدین ابن طاوس» و «شمس‌الدین محمد بن ابی‌العز» که هر سه از علمای بزرگ شیعه بودند، اجتماع کردند و جمعی از علویهای نجف و کربلا پیش آنها جمع شدند و همۀ آنها متفقاً رأی دادند که از هلاکو امان بخواهند.

پس از تصویب رأی، نامه‌ای برای امان خواستن نوشتند و بوسیلۀ یک مرد عجمی پیش هلاکو فرستادند. هلاکو پس از خواندن نامه فوراً نامۀ امان نوشته بوسیلۀ دو نفر از نزدیکان خود برای آنها فرستاد و دستور داد اگر ضمیر آنها را با نامۀ ایشان مطابق تشخیص دادید آنها را پیش من آورید.

 

مأمورهای هلاکو بنام «نکله» و «علاءالدین العجمی» وارد حلّه شدند و پیش شیخ‌سدید آمدند و گفتار هلاکو را ابلاغ نمودند. شیخ بلادرنگ بسوی هلاکو شتافت. همینکه در مجلس هلاکو حاضر شد -و هنوز بغداد سقوط نکرده بود- هلاکو از شیخ پرسید چه انگیزه شما را واداشت که از من امان بخواهید و پیش من حاضر شوید در حالیکه هنوز معلوم نیست عاقبت امر من با خلیفه چه خواهد شد -و منظورش مستعصم بود- و ممکن است با من صلح کند و من برگردم و در این صورت از شکنجۀ او در امان نیستید.

 

شیخ در پاسخ وی چنین گفت: ما به یقین میدانیم غلبه با تو خواهد شد زیرا که پیشوای ما علی‌بن ابیطالب(ع) در یک سخنرانی خود که بنام خطبۀ زوراء معروف است، پیشگوئی فرموده که بساط فرزندان عباس با دست مردی از اتراک که دارای یک سلسله خواهد شد، برچیده می‌شود و شما صاحب آن اوصاف میباشید…

هلاکو با شنیدن خطبۀ علی(ع) خوشحال گشته فرمان امان توأم با تجلیل و تعظیم اهل حلّه و کوفه و نجف و کربلا بنام شیخ‌سدیدالدین یوسف صادر نمود.(۱)

 

… در نتیجه، کربلا و سایر مشاهد مقدسه از غارت و یغما و تخریب و کشتار و صدها جور و ستم در امان مانده و بلکه از ستمهای دوران خلافت بنی عباس که فرق مسلمین همیشه از آتش سوزان آن بهراس و وحشت بودند نفس راحت کشیدند.

 

 

استاد عباس غزّاوی می‌گوید هلاکو مردی رعیّت‌پرور و دانش‌دوست بود. با علما و فضلاء همنشین و هم‌سخن بود و علاقۀ بسیاری داشت به مؤسسات دینیه و موقوفات شرعیه، و جهات و قیود و شروط آنها را بیش از هر چیز رعایت می‌نمود و عنایت بیشتری به مشاهد مقدسه مبذول داشته و از شئون آنها نگهداری و حمایت می‌نمود.

بزرگان علمای امامیه را بر اعمال حکومتی میگماشت. همان شخص بود که نقابت سادات را در عراق به رضی‌الدین علی بن طاووس الحلّی واگذار نمود..(۲)

 

ابن ودود در کتاب رجال خود در ترجمۀ سید رضی‌الدین ابن طاووس چنین گفته: وی در کربلاء دیده بدنیا گشوده و در حلّه بزرگ شده و در بغداد تحصیل کرده و در کاظمین زندگی را بدرود گفته و اضافه کرده که هلاکو پس از تسخیر بغداد و برقراری آرامش شهر در مدرسۀ مستنصریۀ بغداد، مجلسی ترتیب داد و علمای برجسته را جمع کرد و از آنها سئوال نمود آیا سلطان کافر عادل افضل است یا سلطان مسلمان ستمگر و ظالم، همۀ علمای مجلس از جواب ساکت شدند.

سید رضی‌الدین حاضر مجلس بود و از همۀ آنها اعلم و محترم بود. استفتاء را گرفت و در ذیل نوشت سلطان عادل کافر افضل و بهتر است به مخلوق پروردگار از سلطان مسلمان ستمگر.

از همین جهت نقابت علویهای عراق را به وی اعطا نمود و ولایت اعمال و شئون فرات را به برادرش سید مجدالدین بن طاووس واگذار نمود. و مقام وزارت را به شرف‌الدین ابوالقاسم علی مؤیدالدین بن علقمی وزیر اسبق معتصم تفویض کرد. و نجم‌الدین را بصدارت حلّه و توابع آن که کوفه و کربلاو نجف بود منصوب کرد.

 

 

[شهر حسین(ع)، محمدباقر مدرس بستان‌آبادی، انتشارات کلینی، صص۲۷۰-۲۷۴]

 

 

 

پی‌نوشت‌ها:

۱- سفینه البحار، کلمۀ زور، صفحۀ ۵۶۸

۲- تاریخ عراق بین الاحتلالین، ج۱، استاد عباس غزّاوی

 

 

 

 

از هم‌این کتاب:

(+) ناچار شدیم حسین‌بن علی را بکشیم!

(+) قرار بود اسرای کربلا را از دم تیغ بگذرانند

(+) عبیدالله‌بن زیاد از مادرش هم ملامت شنید

 

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: یکشنبه، ۱۴ اردیبهشت ، ۱۳۹۳

 

“عبدالله فرزندعمرو بن نعمان کواء که به ابن کواء معروف است، او مردی عالم و پارسا و از شیعیان و مخلصین یاران امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) بود؛ اما سرانجام شیطان عقل او را ربود و به خوارج پیوست و رهبری آن گروه جاهل و نادان را عهده‌دار شد و با امام علی(علیه‌السلام) جنگید و مورد لعن و نفرین ابدی قرار گرفت.(۱)

 

ابن کواء از جمله کسانی بود که در زمان خلافت عثمان، بدعت‌ها و ناروایی‌های او و کارگزارانش را برنتافت، و لب به اعتراض گشود و با مالک اشتر و ثابت بن قیس همدانی و کمیل بن زیاد و زید بن صوحان و صعصعه بن صوحان و عمرو بن حمق خزاعی و… در شهر کوفه قیام کردند و بر اعمال زشت و نابجای سعید بن عاص شوریدند و اجازه ندادند که او بر خواسته‌های ناحق خود جامۀ عمل بپوشاند، لذا همگی آنها به دستور عثمان از کوفه به شام تبعید شدند و چون در شام هم به خلاف‌کاری‌های معاویه تاختند، معاویه نیز آنان را تحمیل نکرد و به دستور عثمان به کوفه بازگردانده شدند، و آنها مجدداً بر استاندار کوفه و کج‌روی‌های او اعتراض کردند، باز به حمص تبعید شدند.(۲)

بدین ترتیب ابن کواء در زمرۀ مردان مبارز و شورشیان بر ضد خلافت عثمان درآمد و مورد توجه قرار گرفت.

 

 

ابن کواء پس از قتل عثمان با امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) بیعت کرد و در زمرۀ یاران باوفای آن حضرت قرار گرفت و در جنگ صفین شرکت نمود و در سپاه آن حضرت، امام(علیه‌السلام) را یاری کرد. امام مع الأسف پس از داستان غم‌بار پیمان حکمیت و متارکۀ جنگ در صفین، ابن کواء و گروه خوارج به بهانۀ مخالفت با حکمیت که خود، آن را بر حضرت تحمیل کرده بودند، از سپاه امام(علیه‌السلام) کنار کشیدند و موقعی که لشکر عراق به کوفه وارد شد، این گروه وارد شهر کوفه نشدند و در نخیله ماندند و دو نفر از سران خوارج به نام‌های حرقوص بن زهیر سعدی و زرعه بن برج طائی را نزد حضرت فرستادند و از حضرت خواستند توبه کند و حکمیت را باطل اعلام نماید و مجدداً به جنگ با معاویه به صفین بازگردد.

 

و حرقوص به حضرت چنین گفت: که از گناه خود (یعنی از امضای پیمان حکمیت) توبه کن و ما را برای جنگ با معاویه بفرست.

امام(علیه‌السلام) در پاسخ او فرمود: «من شما را از حکمیت نهی کردم ولی نپذیرفتید، اکنون آیا آن را گناه می‌دانید؟ گرچه موضوع حکمیت گناه نیست، ولی نموداری از عجز رأی و ضعف تدبیر است، و من شما را نهی کردم (و شما مخالفت کردید و حال می‌خواهید آن را باطل اعلام کنید!)».

در این جا زرعه برخاست و گفت: به خدا سوگند اگر از این که مردم را به حکمیت گماشتی توبه نکنی تو را قطعاً خواهم کشت و با این کار رضایت و خشنودی خدا را می‌طلبم!

امام(علیه‌السلام) به او فرمود:«بؤساً لک ما أشقاک! کأنّیبک قتیلاً تَسفی علیک الریاح؛ ننگ و روسیاهی برای تو باد که چقدر بدبختی، گویا تو را می‌بینم که به قتل رسیده‌ای و بادها بر جسدت می‌ورزد».(۳) امام(علیه‌السلام) با این خبر غیبی از آیندۀ تاریک زرعه خبر داد و هلاکت او را یادآور شد.

 

 

ابن کواء نخستین کسی بود که فرماندهی این گروه نادان را عهده‌دار شد و با این کار فاجعۀ بزرگی در اسلام به وجود آورد و نتیجۀ آن شهادت امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) و قوت گرفتن حکومت معاویه و هلاکت و نابودی خود و گروه خوارج بود.

ابن ابی الحدید از ابو هلال عسکری نقل می‌کند که گفت: نخستین کسی که خوارج را فرماندهی کرد و از سپاه امیرالمؤنین(علیه‌السلام) فاصله گرفت، ابن کواء بود. سپس برای عبدالله بن وهب راسبی که مردی سخنور و خطیب بود، بیعت گرفتند و او را به عنوان فرمانده خود تعیین کردند.(۴)

 

 

[اصحاب امام علی علیه‌السلام؛ شرح زندگی ۱۱۱۰ صحابی امیرالمؤمنین علیه‌السلام، سید اصغر ناظم‌زاده قمی، بوستان کتاب، ج۲، صص۷۸۹-۷۹۱]

 

 

 

 

پی‌نوشت‌:

۱- رجال طوسی، ص۵۰، ش۶۹؛ تنقیح المقال، ج۲، ص۲۰۴٫

۲- شرح ابن ابی الحدید، ج۲، ص۱۳۴٫

۳- همان، ص۲۶۸٫

۴- همان، ص۲۷۱٫

 

 

 

 

از هم‌این کتاب:

(+) پاسخ‌های تأمل‌برانگیز عقیل‌بن ابی‌طالب به معاویه‌بن ابی‌سفیان

(+) عقیل و صراحت در جواب به معاویه

(+) عبدالرحمن بن ملجم مرادی

(+) عبدالرحمن بن مسیب فزازی

(+) عبدالرحمن بن عمرو بن جموح

(+) آب نیافتی نماز نخوان!

(+) عباس‌بن ربیعه‌بن حارث‌بن عبدالمطلب

 

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: یکشنبه، ۱۴ اردیبهشت ، ۱۳۹۳

 

حجت‌الاسلام و المسلمین سیدتقی موسوی درچه‌ای:

 

“… در آن زمان اکثر شخصیتهای بزرگ ایران و جهان برای تجلیل از مقام آیت‌الله بروجردی، مجلس ختم به پا کردند. شنیدم که آیت‌الله کاشانی هم قرار است در مسجد خودشان واقع در پامنار تهران نزدیک منزلشان مجلس ختمی برگزار کنند. من بر اساس ارادت به آیت‌الله کاشانی تصمیم گرفتم تا در مجلس ختم ایشان شرکت کنم.

مجلس ختم خیلی خوب برگزار شد. رجال سیاسی و علمی زیادی به این جلسه آمده و برای من فرصت مغتنمی بود که بعضی از بزرگان سیاسی مملکت را در آنجا ببینم. اغلب رجال چه آنهایی که منزوی شده و از سیاست کنار کشیده و چه آنهایی که هنوز فعال بودند، هر کدام به نوعی به آیت‌الله کاشانی ارادت داشتند و در این جلسه حضور یافتند. بزرگان علم و دین تهران و حتی شهرهای اطراف نیز در آن جلسه تشریف داشتند. به هر حال این جلسه از نظر کمی و کیفی بسیار جالب توجه بود و مطمئنم که اگر در آن جلسه حضور نداشتم بعدها برای از دست دادن این فرصت غبطۀ زیادی می‌خوردم.

پس از برگزاری سخنرانی و اتمام جلسه، عده‌ای از یاران همدل بالای مسجد، نزدیک محراب دور آقای کاشانی حلقه زدیم و طبق معمول جلسه‌ها، در مورد مسائل روز گفتگو شد…

 

نزدیک ایشان نشستم. هر کس از هر دری سخن گفت و سؤالی کرد. سؤالها بیشتر منطبق با شرایط زمان و مکان جلسه، مربوط به درگذشت یک مرجع تقلید بزرگ بود. شخصی از آیت‌الله کاشانی پرسید: «بعد از فوت حضرت آیت‌الله بروجردی که مرجع تقلید شیعیان جهان بوده، حالا ما از چه کسی تقلید کنیم؟»

سؤال بسیار جالب توجهی بود، طوری که همۀ حاضران را متوجه خودش کرد و همه ساکت شدند تا جواب آیت‌الله کاشانی را بشنوند. گویا همه منتظر بودند که یکی پا پیش بگذارد و از کسی مانند آیت‌الله کاشانی چنین سؤالی کند.

 

ناگفته نماند که خود آقای کاشانی یک مرجع تقلید بود منتهی شرایط زمانی ایجاب نکرد تا ایشان رساله‌ای بنویسند. از این رو در زمرۀ مراجع درنیامدند ولی از نظر تقوا و علم و بینش اسلامی، شرایط مرجعیت را به کمال داشتند و حتی بعضی از آقایان اعلام کردند که از آقای کاشانی تقلید خواهند کرد.

 

آقای کاشانی بلافاصله بعد از شنیدن این سؤال تأملی کرده سرشان را بالا آوردند و با همان لهجۀ کاشانی گفتند: «در زمان ما اعلم فقها (مایه‌دار) حاج‌آقا روح‌الله خمینی است.» تعبیر مزاح ایشان از شجاعت و شهامت امام باعث خندۀ حضار شد و خنده و شوخی لحظاتی جلسه را در برگرفت. البته ایشان نخندیدند و برای آنکه نشان دهند که به هیچ وجه قصد ضوخی نداشتند، با لحن جدی تأکید فرمودند: «از نظر تقوا و علم و بینش و از همۀ جهات آقای خمینی شایسته هستند.»”

 

 

 

[سفیر ۷هزار روزه؛ خاطرات سیدتقی موسوی درچه‌ای، انتشارات سورۀ مهر، صص۹۵-۹۶]

 

 

 

 

از هم‌این کتاب:

(+) مباحثۀ آیت‌الله یثربی با آیت‌الله بروجردی دربارۀ بقای بر تقلید از میت

 

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: چهارشنبه، ۳ اردیبهشت ، ۱۳۹۳

 

 

دکتر موسی نجفی:

 

“… اگر از ۱۳۲۴ قمری یا ۱۲۸۵ شمسی ۱۵ سال به عقب برگردیم وارد گام هفتم می‌شویم، یعنی قیام تنباکو. حتی کسروی و بسیاری از تاریخ‌نویسان روشنفکر قبول دارند که تحریم تنباکو نخستین تکان ایران است.

پیوند دین و سیاست در این قیام برای سکولارها نگران‌کننده است، اما برای ما از آن جهت که بین دین و سیاست پیوستگی مهمی به وجود آورده و به تعبیر میرزای شیرازی «اعلای کلمۀ ملّت» شده، حائز اهمیت است.

 

حال اگر بخواهیم در خودی‌ها نیز خطوط مختلف را از هم تفکیک نماییم، باید به دو شاخه و خط زیر اشاره کنیم:

 

اول، خط مرحوم میرزای شیرازی است. امام با بینش تاریخی فوق‌العاده، قوی و عمیقی که دارند چندید بار تصریح فرموده‌اند که در مطالعۀ تاریخ معاصر از میرزای شیرازی شروع کنید  و از میرزای شیرازی به پیرمردی کوچک با عقلی بزرگ تعبیر می‌کنند. پس شاخۀ نخست، تفکر میرزای شیرازی است.

 

شاخۀ دیگر، خط جمالی‌هاست؛ یعنی خط سید جمال‌الدین اسدآبادی که حقیقتا او شخصیتی بزرگ و ضد استعماری است البته با نقاط ضعف جدی.

 

اما نکته این است که آیا حرکت‌های اسلامی را از میرزا یعنی خط اصیل مرجعیت مبارز شروع کنیم یا از سید جمال. تفاوتشان بعدها در قضیۀ مشروطه محسوس است. اگر این سیر را از سید جمال بگیریم، دقیقا خشت کجی را بنا نهاده‌ایم که بعد در مشروطه ساختمانش فرو می‌ریزد. به همین دلیل گروه‌هایی با مقاصد سیاسی خاصی بر روی سید جمال تکیه و تأکید دارند. البته این سخن هیچ ربطی به بزرگی و عظمت شخصیت ایشان ندارد.

همچنان که گفته شد، سید انسانی بزرگ، ضد استعماری، و پر شور است، اما در مقابل میرزا اصیل نیست. مرحوم مدرس نیز نقدهای جالبی در سال‌های بعد به سید جمال دارند. حتی آن نامۀ مشهور سید جمال به میرزا نامۀ خاصی است. او می‌خواهد به میرزا خط بدهد و بی‌ادبی می‌کند. ما سید جمالی را می‌شناسیم که در کنار عبده و در مقابل ناصرالدین شاه قرار دارد و بنابراین آدم بزرگی است، اما در مقابل میرزا اصیل نیست. در این جا بحث از خائن و خادم یا بد و خوب نیست، بلکه بحث از اصیل و اصیلتر و خوب و خوبتر و دقیق و دقیقتر است.

 

 

در روحانیت امروز هم میرزا داریم و هم سید. جریان‌شناسی ضرورتی، انکارناپذیر است و نمی‌شود همیشه شخصیت‌های تاریخی‌مان را تقدیس کنیم و از آن‌ها تندیس بسازیم. ما می‌توانیم براساس الگوهای تاریخی‌مان روحانیت اصیل و غیر اصیل و حتی در میان آن‌ها که اصیلند، کسانی را که درجۀ اصالتشان بالاتر است مشخص نماییم.

 

در مشروطه دقیقا میان افراد اختلاف پیدا شده و به سبب آن یک نهضت شکست‌خورده است. پس نیاز داریم تا براساس الگوها شخصیت‌های دورانمان را تحلیل نماییم. برای این کار از نظرات امام استفاده می‌کنیم و نظرات ایشان را حجت می‌گیریم؛ مثلا شیخ فضل‌الله را با مسئلۀ سیدین مقایسه می‌کنیم، باید جداً روی این مسئله فکر کرد. این‌ها اشتباهاتی داشته‌اند و جاهایی فریب خورده‌اند. بالاخره یکی بالای دار رفته است و یکی نرفته، یکی ترور شده است و دیگری نشده است. باید در این دهۀ سوم، دربارۀ هر چه در تاریخ اتفاق افتاده براساس تفکر خودمان بحث کنیم…”

 

 


[بصیرت تاریخی؛ اصول شناخت تاریخ تحولات معاصر ایران، دکتر موسی نجفی، نشر آرما، صص۶۳-۶۵]

 

 

 

 

از هم‌این کتاب:

بصیرت تاریخی (۱)

 

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: دوشنبه، ۱ اردیبهشت ، ۱۳۹۳

 

“حدود سال ۱۷۶۰ رژیمهای سیاسی مستقر در سیزده مستعمره، بسیار ناموزون و بی‌سر و ته بودند. اکثر آنها یعنی هشت مستعمره (نیوهامپشایر، ماساچوست، نیویورک، نیوجرسی، ویرجینیا، کارولینای شمالی، کارولینای جنوبی، جورجیا)، مستقیماً به دربار وابسته بودند و حکام آنها به‌وسیلۀ شاه انتخاب می‌گردید. این مستعمرات دارای «مجمع قانونگذاری» بودند که به وضع قوانین می‌پرداخت؛ لیکن دربار لندن از حق وتو برخوردار بود و می‌توانست قوانین تصویب‌شده را رد کند

دو مستعمرۀ رود آیلند و کانکتی‌کات، هنوز دارای فرمان امتیاز و مستقل بودند. سه مستعمرۀ آخر یعنی مریلند، دولاوار و پنسیلوانیا نیز «مستعمرۀ مالکان» به شمار می‌آمدند…

 

… مجامع مذهبی قوانینی وضع می‌کردند که رعایت آیین ربانی را به مؤمنان تحمیل می‌کرد و در روزهای مقدس، مسافرت، گشایش میخانه‌ها، بازی ورق و رقص را ممنوع می‌ساخت. این پافشاری و تعصب در مورد اصول زندگی و سختگیری در مورد انجام دستورات کتب آسمانی، نسلهای متمادی در انگلستان جدید [نیوانگلند؛ عنوانی که بر مجموعۀ مستعمرات انگلستان در امریکای شمالی نهاده شده بود] دوام یافت و حتی مدتها پس از پیروزی جنگ استقلال نیز پابرجا ماند.

 

بنابراین شگفت‌آور نیست که اهالی انگلستان جدید در تربیت کودکان اهتمام می‌ورزیدند. برای ایشان فقط مسئلۀ آموزش کتب مقدس و بهتر فهماندن مواعظ «کشیش» مطرح نبود. بلکه آماده کردن و تربیت کودکان برای زندگی اجتماعی و واداشتن به امور مفید نیز مورد نظر بود. هنوز بیش از پنج سال از ایجاد بوستون نگذشته بود که اولین مدرسه در آن ایجاد گردید و از سال ۱۶۴۷ دیوان عالی ماساچوست قانونی وضع کرد که در کلیۀ شهرها که دارای پنجاه خانوار یا بیشتر باشد، حداقل یک مدرسۀ دولتی تأسیس گردد و به آن گونه که انتظار می‌رفت، تصویب و اجرای این قانون جاه‌طلبانه برای سکنۀ انگلستان جدید چندان راضی‌کننده نبود.

 

اولین کالج، یعنی هاروارد به سال ۱۶۳۶ بنیاد نهاده شد. این کالج در آغاز به‌منظور تربیت کشیشان تأسیس شد؛ لیکن تدریس دروس دیگری غیر از الهیات، بخصوص زبان لاتین و حقوق به‌سرعت متداول شد و گسترش یافت…”

 

 

[امریکا چگونه امریکا شد؛ تاریخ ایالات متحدۀ امریکا، فرانک ال. شوئل، ترجمۀ ابراهیم صدقیانی، انتشارات امیرکبیر، صص۸۳ و ۸۸-۸۹]

 

 

 

 

از هم‌این کتاب:

(+) استقرار انگلیسی‌ها در قارۀ امریکا و تشکیل سیزده مستعمره

 

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: دوشنبه، ۱ اردیبهشت ، ۱۳۹۳

 

“ابن ابی‌ الحدید می‌نویسد:

 

عقیل پس از شهادت امیرمؤمنان(علیه‌السلام) و در روزگار صلح امام حسن(علیه‌السلام) روزی بر معاویه وارد شد در حالی که گرد او جمعی از هم‌نشینانش مثل عمرو عاص و ضحاک بن قیس و… بودند، عقیل را مورد احترام و تکریم قرار داد و گفت: «ای ابا یزید، تو هم سپاهیان مرا دیده‎‌ای و هم سپاهیان برادرت را؛ حال آن‌چه را از لشکرگاه ما و برادرت دیده‌ای، برای ما توصیف کن».

 

عقیل گفت: به خدا سوگند! هنگامی که بر لشکرگاه برادرم علی(علیه‌السلام) گذشتم، دیدم شبی چون شب رسول خدا و روزهایی چون روز آن حضرت(صلی‌الله‌علیه‌وآله) را دارند، با این تفاوت که فقط رسول خدا میان آنان نیست، من کسی جز نمازگزار ندیدم و آوایی جز بانگ تلاوت قرآن نشنیدم، اما وقتی به لشکرگاه تو گذشتم گروهی از منافقان و از آنانی که در «لیله عقبه» می‌خواستند شتر پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) را رم دهند و آن حضرت را هلاک سازند، به استقبالم آمدند (و من شب و روز ِ آنان را عیناً مانند شب و روز تو و پدرت ابوسفیان یافتم؛ تنها با این تفاوت که جای ابوسفیان را در میان سپاهیانت خالی دیدم).

 

عقیل پس از بیان مطالب فوق بلافاصله از معاویه پرسید کسی که در طرف راست تو نشسته کیست؛ زیرا عقیل نابینا بود و آنان را نمی‌دید و فقط زمزمه‌ای از آنها به گوشش می‌رسید، معاویه گفت: او عمرو عاص است. عقیل گفت: همان کسی است که چون متولد شد، شش نفر مدعی پدری او شدند تا این که قصاب قریش (عاص بن وائل) بر دیگران پیروز شد و او را فرزند خود خواند.

 

سپس پرسید: دیگری کیست؟ معاویه گفت: ضحاک بن قیس است. عقیل گفت: آری به خدا سوگند پدرش خوب بهای نطفۀ بزهای نر را می‌گرفت. باز پرسید: آن دیگری کیست؟ معاویه گفت: ابو موسی اشعری است. عقیل گفت: این پسر همان زن دزد نابکار است. (گویا عقیل در صدد بود به معاویه بفهماند که نه تنها سپاهیانت، بلکه اطرافیان و خواص دربارت نیز از افراد پست و بی اصالت و نانجیب‌زاده‌اند که اکنون اطراف تو را احاطه کرده‌اند).

 

چون معاویه دید که عقیل همۀ اطرافیان و نزدیکان وی را خشمگین ساخته است، لذا بهتر دانست دربارۀ خود او نیز چیزی بگوید تا خشم بقیه را فرو بنشاند. از این رو به عقیل گفت: ای ابا یزید دربارۀ خود من چه می‌گویی؟

عقیل گفت: مرا از این کار معاف دار. گفت: باید بگویی. عقیل گفت: آیا حمامه را می‌شناسی؟ معاویه گفت: ای ابو یزید، حمامه کیست؟ عقیل گفت: به تو حقیقت را خبر دادم و چیزی نگفت و از جا برخاست و بیرون رفت.

معاویه از این عمل متعجب شد، لذا فردِ نسب‌شناسی را فرا خواند و دربارۀ حمامه از او سؤال کرد. مرد نسب‌شناس گفت: اگر پاسخ دهم در امانم؟ معاویه گفت: آری، در امانی! نسب‌شناس گفت: حمامه مادر بزرگ پدری شماست؛ یعنی مادر ابوسفیان است که از روسپی‌ها و پرچمداران زمان جاهلیت و از بدنام‌ترین زنان عرب بود. معاویه به اطرافیان خود گفت: قد ساویتکم و زدتُ علیکم، فلا تغضبوا؛ همانا من هم در سابقه و رسوایی با شما مساوی و بلکه بدتر شدم، خشمگین نباشید!(۱)

 

 

[اصحاب امام علی علیه‌السلام؛ شرح زندگی ۱۱۱۰ صحابی امیرالمؤمنین علیه‌السلام، سید اصغر ناظم‌زاده قمی، بوستان کتاب، ج۲، صص۸۶۶-۸۶۸]

 

 

 

 

پی‌نوشت‌:

۱- شرح ابن ابی الحدید، ج۲، ص۱۲۴٫

 

 

 

 

از هم‌این کتاب:

(+) عقیل و صراحت در جواب به معاویه

(+) عبدالرحمن بن ملجم مرادی

(+) عبدالرحمن بن مسیب فزازی

(+) عبدالرحمن بن عمرو بن جموح

(+) آب نیافتی نماز نخوان!

(+) عباس‌بن ربیعه‌بن حارث‌بن عبدالمطلب

 

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: یکشنبه، ۲۴ فروردین ، ۱۳۹۳

 

 

“روزی معاویه به اطرافیانش گفت: امروز می‌خواهم عقیل را دست بیندازم تا همگی قدری بخندیم. لذا وقتی عقیل وارد شد معاویه با ورود او گفت: ای اهل شام، ای آیه را شنیده‌اید؟ «تَبَّت یَدا أبی لَهَبٍ وَ تَبَّ؛(۱) بریده باد دستان ابی‌لهب»

گفتند: آری!

معاویه گفت: این ابو لهب از عموهای عقیل است.

عقیل هم بی‌درنگ گفت: ای مردم شما هم به طور حتم این آیه را شنیده‌اید؟ «وَامرَأتُهُ حَمّالَه الحَطَب؛(۲) زن ابو لهب هم هیزم‌شکن است»

گفتند: آری!

گفت: این زن همانا «ام جمیل» عمۀ معاویه است.

 

معاویه گفت: بگو ببینم اکنون عمویت کجا است؟ عقیل گفت: وقتی وارد جهنم شدی وی را جست و جو کن و او را در حالی خواهی یافت که عمه‌ات ام جمیل را در آغوش گرفته است.(۳)

 

 

[اصحاب امام علی علیه‌السلام؛ شرح زندگی ۱۱۱۰ صحابی امیرالمؤمنین علیه‌السلام، سید اصغر ناظم‌زاده قمی، بوستان کتاب، ج۲، ص۸۶۸]

 

 

 

 

پی‌نوشت‌ها:

۱- مسد، آیۀ ۱٫

۲- همان، آیۀ ۲٫

۳- شرح ابن ابی‌الحدید، ج۱۱، ص۲۵۲؛ عقد الفرید، ج۴، ص۵٫

 

 

 

 

از هم‌این کتاب:

(+) عبدالرحمن بن ملجم مرادی

(+) عبدالرحمن بن مسیب فزازی

(+) عبدالرحمن بن عمرو بن جموح

(+) آب نیافتی نماز نخوان!

(+) عباس‌بن ربیعه‌بن حارث‌بن عبدالمطلب

 

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: یکشنبه، ۲۴ فروردین ، ۱۳۹۳

 
 

۲۷ بهمن ۹۶

 

چن ساعت نشستم پای این قالبِ ویرانه؛ بل‌که با اطلاعاتِ ناقصی که از برنامه نویسی دارم -که ندارم- به هر ترفندی شده، چن جاشو اصلاح کنم.

منوهام از دست رفته بود. نمی‌دونم چرا؛ ولی انگار توی وردپرسی‌ها شایع شده بود این بلا! دوستانی کمک رسوندند و جز منوی آرشیو، بقیۀ منوها احیا شد. از بک‌آپِ چن سال پیش، تونستم منوی آرشیومو هم بازیابی کنم.

یه ویجت از اکانتِ گودریدزم گرفتم؛ و به لطایف‌الحیلی فعلاً داخلِ منوی تماس، جاسازش کردم!

لینکِ اکانتِ تامبلرمو -مرگ بر مردم‌آزاری که دست‌رسی‌مو به‌ش سد کرد!- برداشتم. شاید یه فکر دیگه‌ای برا عکس‌بازی‌هام کردم. فعلاً که جای «عکس‌بازی»، لینکِ «صفحۀ تماس با من» رو گذاشتم. آیکن‌شم باید اصلاح کنم.

اضافاتی هم بود که دست به هرس شدم.

هنوز وصله‌پینه‌ها مونده؛ بمونه تا بعد؛ باید توی فراغتِ دیگه‌ای تکمیل کنمش.

راستی چن ماه پیش، یه پلاگینی نصب کرده بودم؛ یارو فیشینگ از آب در اومد! این شد که دست‌رسی‌مو به هاست از دست دادم. تا پشتیبانیِ میزبانی جواب‌مو بده و بتونم دوباره به پیش‌خوان و سی‌پنل دست‌رسی پیدا کنم، بیش‌تر از  یه ماه طول کشید!

الغرض! اگه بازم مشکلی پیش نیاد، دل‌م می‌خواد نوشتن توی این‌جا رو از سر بگیرم.