بعد از خوندنِ «به هادس خوش آمدید» باید بگم «بلقیس سلیمانی» خوب قصه تعریف می‌کنه. راغب شدم به رمان‌های دیگه‌شم نگاهی بندازم؛ هر چند پایانِ این کتاب که با خودکشی ِ شخصیتِ اصلی تموم می‌شه، کام‌مو تلخ کرد.

نمی‌دونستم «هادس» یعنی چی؛ وسطای رمان رسیده بودم و هنوز سر در نیاورده بودم که اسم ِ کتاب چه معنایی داره. علی‌رغم ِ میل‌م به فهمیدنِ معنای اسم ِ رمان از متن ِ کتاب، تو نت گشتی زدم و معنای نامربوط‌شو فهمیدم؛ و ناخواسته خوندم که آخر ِ داستان چی می‌شه. خیلی تو ذوق‌م خورد. نسبت به خوندنِ بقیه‌شم بی‌میل شدم؛ اما وقتی دوباره کتابو دست گرفتم، قصه‌گویی ِ نویسنده باز منو به دنبال خودش کشوند؛ تا پایان.

نویسنده -شاید از روی قصد و به‌منظور ِ گذر از تیغ ِ ممیزی- صحنۀ خودکشی رو درست از آب در نیاورده؛ جوری که مثلاً به تصادف هم بی‌شباهت نیست.

تصور می‌کنم می‌تونم نویسنده رو درک کنم و با چون‌این پایانی -خودکشی- برای چون‌آن شخصیت و موقعیتی با او هم‌راه باشم. به نظرم نویسنده قصد داشته جامعه رو به درکِ موقعیتِ امثالِ «رودابه» واداره؛ درکی که به تغییر ِ رفتار  بیَنجامه.

 

«نشر چشمه» سعی کرده این رمان رو یه جورایی ضدِ جنگ و ضدِ انقلابِ معرفی کنه (+). لابد براش نون داره این‌ریختی فیگور بگیره. اما به نظر من، رطب و یابس بافته؛ موضوع ِ این رمان، بکارت تو جامعۀ ماست.

 

***

 

رنگِ کتاب که قرمز ِ جیغه؛ اسم ِ رمان هم که «هات»؛ اما بعد، می‌فهمیم «هات» در کردیِ ایلامی یعنی «آمد»!! پشتِ جلد هم گفت‌وگویی از متن ِ قصه نوشته شده که مخاطب فکر می‌کنه لابد قصه قدری هم به خدایی ِ خدا و توحید و این حرف‌ها خواهد پرداخت؛ اما این‌طور نیست.

به‌هرحال، این‌ریخت انتخابِ اسمی غلط‌انداز و کاملاً بی‌ارتباط با متن ِ رمان، و کلاً این رویه، روش مناسبی برای جذب مخاطب نیست. مطرح کردنِ اصطلاح ِ مبهم و من‌درآورده‌ای چون «رمان فراگاه» نیـز هم.

 

به نظرم «هات» یه رمان معمولی و متوسطه؛ که درک نمی‌کنم -اگه روال بر این منواله- چه اصراری‌یه قسمت‌های بعدی هم داشته باشه. یه جاهایی از قصه، گیرهایی داره؛ مثلاً قصه قدری هم به مبارزۀ «سپهبد تیمور بختیار» و تشکیلات‌ش تو عراق علیه رژیم ِ پهلوی می‌پردازه؛ حالا «دخیل» -قهرمانِ رمان- جذبِ این تشکیلات شده؛ اما به یه معلم تو یه روستای پرت برمی‌خوره که ناگفته‌های بسیاری از حتا ارتباطاتِ خصوصی و اندرونی ِ زنده‌گی ِ سپهبد، مطرح می‌کنه و پتۀ شعارهای وطن‌پرستانه‌شو به آب می‌ده. این‌جور قصه نوشتن درست نیست که گره بر گره بزنی و وقتِ گره‌گشایی، کسی از غیب سر برآره و اسرار برملا کنه.

قصه، قدری هم به مبارزۀ گروهِ عرفات، البته تو دورۀ بی‌خاصیتی‌ش می‌پردازه که بدک نبود.

از لحاظِ فرم، «هات» یه چیزی داشت خوش‌م اومد؛ به نظرم روایتِ قصه، خوب به گذشته می‌رفت و برمی‌گشت. هرچند فکر می‌کنم هضم ِ این قالب، اون هم این‌طور بدونِ فاصله‌گذاری و نشانه‌گذاری، واسه کسانی که به رمان خوندن عادت ندارن، قدری سخت باشه.

 

دربارۀ پایا‌ن‌شم، درسته که جنگه و پر از حادثه‌های ناگهانی، اما به نظرم مطرح کردنِ بی‌مقدمۀ آخر ِ داستان -روی مین رفتن ِ دخیل و احتمالاً جان‌باز شد‌ن‌ش که تو قسمتِ بعدیِ رمان معلوم می‌شه- مخاطبِ عمومی رو پس می‌زنه.

 

***

 

از «مأمور سیگاری خدا» خوش‌م نیومد. اول، تصور می‌کردم تاکسی‌نگاری‌های نویسنده شاید نمونه‌هایی جالب و خاص داشته باشه که کم‌تر برخورده باشیم؛ داستان‌واره‌های کوتاهی که بشه یه سکانس ِ قابل ِ توجه ازش درآورد؛ اما بعد از خوندن‌ش به نظرم خیلی‌خیلی معمولی و روزمره اومد. گوش ِ من یکی پُره از این‌جور حرفا که تو تاکسی و اتوبوس و مترو و صفِ نون و… زده می‌شه.

چنگی به دل نزد.

 

 

 

 

هم‌چو‌ن‌این:

بر حاشیۀ چند کتاب (۱)

 

موضوع: دربـارۀ یک/چند کتاب
تاريخ: پنجشنبه، ۲۵ اردیبهشت ، ۱۳۹۳

 

 

“نام او عبید فرزند عبد، کنیه‌اش «ابو عبدالله جدلی» از خواص یاران و اصحاب امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) بود.(۱) شیخ مفید نیز او را از بزرگان و مقرّبان اصحاب حضرت علی(عیله‌السلام) و از تابعین اصحاب پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) یاد کرده است.(۲)

 

ابو عبدالله، همواره وفاداری خود را نسبت به خاندان پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) و خصوصاً امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) را به ظهور رسانده و هیچ گاه در مقام دفاع از آن حضرت و خاندان عصمت و طهارت کوتاهی ننمود. لذا او در کنار «مختار ثقفی» علیه عاملان جنایات عاشورا قیام کرد و در سرکوبی ستمکاران صحنۀ کربلا با مختار همکاری نمود.

 

در تقرّب ابو عبدالله به امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) همین بس که امام باقر(علیه‌السلام) نقل می‌کند:

«روزی ابو عبدالله جدلی بر امیرالمؤنین(علیه‌السلام) وارد شد، حضرت فرمود: ای ابو عبدالله، آیا از قول خدای عز و جل که می‌فرماید: «مَن جاءَ بِالحَسَنَهِ فَلَهُ خَیرٌ مِنها وَ هُم مِن فَزَع ٍ یَومَئِذٍ آمِنونَ. وَ مَن جاءَ بِالسیئَهِ فَکُبَّت وُجوهُهُم فی النّار ِ هَل تُجزَونَ إلّا ما کُنتُم تَعلَمونَ.»(۳) خبر ندهم؟

ابو عبدالله گفت: چرا خبر دهید ای امیر مؤمنان،  فدایت شوم.

حضرت فرمود: حسنه در این آیه شناخت ولایت اهل بیت و حب و دوستی ما اهل بیت است. و مراد از سیئه، انکار ولایت و دشمنی و بغض ما اهل بیت است».(۴)

 

 

[اصحاب امام علی علیه‌السلام؛ شرح زندگی ۱۱۱۰ صحابی امیرالمؤمنین علیه‌السلام، سید اصغر ناظم‌زاده قمی، بوستان کتاب، ج۲، صص۸۲۰-۸۲۱]

 

 

 

پی‌نوشت‌‌ها:

۱- رجال طوسی، ص۴۷، ش۱۳؛ رجال برقی، ص۴ و ۵٫

۲- ر.ک: الاختصاص، ص۳ و ۷؛ تاریخ طبری، ج۶، ص۷۶ و ۷۷٫

۳- «کسانی که کار نیکی انجام دهند، پاداشی بهتر از آن خواهند داشت و آنها از وحشت روز قیامت در امانند. و آنها که عمل بدی انجام دهند با صورت در آتش جهنم افکنده می‌شوند، آیا جزایی غیر از آنچه عمل می‌کردید، خواهید داشت»، نمل (۲۷) آیات ۸۹ و ۹۰٫

۳- سفینه البحار، ج۲، عنوان عبد، ص۱۴۳؛ تنقیح المقال، ج۲، ص۲۳۶٫

 

 

 

 

از هم‌این کتاب:

(+) عبدالله بن کوّاء

(+) پاسخ‌های تأمل‌برانگیز عقیل‌بن ابی‌طالب به معاویه‌بن ابی‌سفیان

(+) عقیل و صراحت در جواب به معاویه

(+) عبدالرحمن بن ملجم مرادی

(+) عبدالرحمن بن مسیب فزازی

(+) عبدالرحمن بن عمرو بن جموح

(+) آب نیافتی نماز نخوان!

(+) عباس‌بن ربیعه‌بن حارث‌بن عبدالمطلب

 

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: شنبه، ۲۰ اردیبهشت ، ۱۳۹۳

 

دکتر موسی نجفی:

 

“… اگر با یک گام هفتاد ساله باز هم به عقب برویم، به عصر بی‌خبری می‌رسیم؛ یعنی بین سال‌های ۱۳۰۹ تا ۱۲۴۳ قمری؛ چرا که سال ۱۲۴۳، سال انعقاد قرارداد ترکمانچای است؛ یعنی اوج انحطاط ایران.

این مقطع ۷۰ ساله مقطعی است که همه چیز رنگ انحطاط دارد و بدین سبب می‌توان آن را عصر بی‌خبری نامید. این مقطع، عصر اعطاء امتیازها و عصر فشار به ایران است. قرارداد ترکمانچای، معاهدۀ پاریس، جدا شدن افغانستان و بسیاری مسائل دیگر در همین دوره اتفاق می‌افتد. جریان روشنفکری نیز در همین مقطع هفتاد ساله به وجود می‌آید.

 

بحث مهمی را که مقام معظم رهبری در خصوص «ارتجاع روشنفکری» بیان فرمودند و نسبت به بازگشت روشنفکری به گذشته هشدار دادند، مربوط به همین دوران می‌باشد که بحث مهم ماست.

 

بعد از هفتاد سال دورۀ انحطاط، موج احیاء داریم؛ موج تنباکو و موج مشروطه که هر دو مثبت است. این دو موج ایران را زنده کرد و از حالت انحطاط درآورد و در واقع به جامعۀ ایران شور، نشاط و هیجان شدیدی بخشید.

 

نکتۀ حائز اهمیت این است که وقتی می‌خواهید زندگی علمای دین مانند شیخ انصاری را بررسی کنید باید بدانید که ایشان در این دوره (دورۀ انحطاط کشور) می‌زیسته است و اگر می‌بینیم ایشان کار سیاسی نمی‌کنند، به دلیل همین شرایط بوده است؛ دوره‌ای که بعد از جنگ‌های ایران و روس است. در مقابل، میرزای شیرازی به امور سیاسی نیز می‌پردازد، به دلیل این که در دورۀ بعد از تنباکو است. آخوند خراسانی هم که در مشروطه است، سیاسی‌تر است. شیخ فضل‌الله و شهید مدرس نیز با توجّه به شرایط دورۀ خویش در امور سیاسی فعالیت داشته‌اند.

 

این دوران هفتاد ساله با دوران بعد، از جهات بسیاری متفاوت است. یک فرق جدی آن این است که در این هفتاد سال مردم حاضر نیستند، ولی بعد از آن دوره، مردم به صورت جدی حضور دارند.

حاج ملا علی کنی (متوفای ۱۳۰۶ق) شاگرد شیخ انصاری و از علمای بزرگ تهران است که در این دورۀ هفتاد ساله زندگی می‌کرده است. او نامه‌ای برای ناصرالدین شاه دربارۀ قرارداد رویتر، فراموشخانه نوشته است. با این که ایشان مجتهد مبارز، مستقل و تندی است و در اول نامه می‌گوید من این‌ها را به تو می‌گویم چون وظیفۀ من است؛ می‌خواهی بپسند و می‌خواهی نپسند؛ اما در آخر می‌نویسد: «تنها راهی که به نظرم می‌رسد این است که در قلب مبارک اثر کند…».

این از نقاطی است که سکولارها همیشه آن را مورد حمله قرار می‌دهند. مرحوم کنی از شخصیت‌هایی است که تا این زمان نامش به درستی مطرح نشده است. امّا از روحانیون اصیل است و جالب این جاست که علمای اصیلتر، دیرتر مطرح می‌گردند؛ یعنی یک سری شخصیت‌هایی هستند که هنوز ما نمی‌توانیم آن‌ها را به خوبی درک کنیم مثل مرحوم ملا علی کنی. البته روشنفکران، فراماسونرها و تاریخ‌نویسان به ایشان بسیار حمله کرده‌اند. پرقسور الگار نیز در کتاب نقش روحانیت پیشرو در نهضت مشروطیت خیلی به ایشان حمله کرده، می‌گویند چرا ملا علی کنی گفته که «در قلب مبارک اثر کند»، در صورتی که در یک دهۀ بعد در جنبش تنباکو میرزا به ناصرالدین شاه می‌نویسد یا انجام می‌دهی یا به پشتوانۀ ملت قرارداد رژی را نفی می‌کنم. این دو نوع برخورد چیست؟ در حالی که هم میرزای شیرازی عالم است و هم حاج ملا علی کنی.

باید توجه داشت که در این جا یک تفاوت اساسی وجود دارد و آن این که در قضیۀ تنباکو مردم حضور دارند، ولی قبل از آن مردم در صحنه نبودند؛ یعنی مرحوم حاج ملا علی کنی در غیبت مردم این گونه سخن می‌گفت و این که میرزا می‌گوید تحریم تنباکو اعلای کلمۀ ملت است، نکته دارد.

 

البته عدم حضور مردم تا قبل از تحریم تنباکو دلایلی داشت؛ از جمله شکست ایران در جنگ با روس بود که اثرات روانی زیادی برجای گذاشت.

دلیل دوم، عهدنامۀ ترکمانچای است که به عنوان شروع جنگ دوم برای روحانیت بوده است. نقل است که مرحوم سید مجاهد که به عنوان مرجع زمان برای فتوا به اردوی پادشاه در قزوین رفت، وقتی در حوض مسجد جامع قزوین وضو گرفت مومنان تمام آب حوض را به تبرک بردند، اما همین سید بزرگوار بعد از قرارداد ترکمانچای که ایران شکست خورد، هنگام برگشت به سوی عتبات عالیات آن قدر از اراذل و اوباش فحش و کنایه شنید که دق کرد و جان سپرد.

 

جالب است بدانید که یک دهه بعد از ترکمانچای، «باب» ظهور می‌کند. البته بابِ «باب» همیشه باز بوده است. خصوصا هر زمان که روحانیت تضعیف شده و جنگ روانی علیه آن آغاز می‌شود، نمی‌تواند گام‌های بلند اجتماعی بردارد. یک دهه بعد از پایان قطعنامۀ ۵۹۸ باب‌هایی داشتیم و الآن هم داریم؛ فرازهایی از تاریخ عجیب تکراری است.”

 

 

[بصیرت تاریخی؛ اصول شناخت تاریخ تحولات معاصر ایران، دکتر موسی نجفی، نشر آرما، صص۶۶-۶۹]

 

 

 

 

از هم‌این کتاب:

بصیرت تاریخی (۲)

بصیرت تاریخی (۱)

 

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: شنبه، ۲۰ اردیبهشت ، ۱۳۹۳

 

“«کف زندان پر بود از هر نوع جانوری ریز و درشت که شب و روز از سر و روی‌مان بالا می‌رفتند. روزی گل‌علی نزدیک پای خود متوجه عقربی درشت شد که سمت او می‌آمد. وحشت‌زده ما را صدا زد و کمک خواست. من قاشقم را برداشته به سمت عقرب پرت کردم. قاشق به عقرب خورد و گیجش کرد. جانور موذی کمی دور خود چرخیده این بارتغییر مسیر داده به سمت من آمد، هول به جانم افتاد که الساعه نیشش در پای کند گرفته‌ام فرو رفته جانم را خواهد ستاند. هر چه گل‌علی و قاسم اشیاء مختلف و هر آنچه نزدیک دست‌شان بود به سمت عقرب انداختند چاره‌ای نکرد و عقرب هم‌چنان آرام آرام به سوی من می‌آمد.

سرانجام هر چه توان داشتم در پاها جمع کرده دو پا را همراه کند سنگین بلند کرده و چون عقرب به زیر آن رسید کند را محکم بر سرش فرو کوفتم و اگرچه از شدت کوفتن کند به زمین استخوان‌هایم به شدت درد گرفت عقرب نیز در زیر سنگینی کند جان داد و از مرگ خلاصی یافتم. لکن چیزی نگذشت که از صدای کوبش کند بر کف زندان، دوستاقبان در را گشود و غضبناک پرسید که چه شده، هر سه به او گفتیم که عقربی قصد جان‌مان کرده بود که من آن را کشتم، خلاف انتظار دوستاقبان تسمه از کمر باز کرد و به جانم افتاد که «پدرسوخته عقرب دولت را می‌کشی؟» و تا مدت‌ها از آن روز، تنم از ضربات تسمه سیاه و کبود بود.»”

 

 


[دیلماج،حمیدرضا شاه‌آبادی، نشر افق، ص۸۰]

 

 

موضوع: گزیده نثـر
تاريخ: پنجشنبه، ۱۸ اردیبهشت ، ۱۳۹۳

 

 

“… و من چه قدر دلم صدای دو تار می‌خواست سنتور تار دلم کمانچه می‌خواست، چرا که به دلتنگی معنا می‌بخشیدند و به آن رنگ و بو می‌دادند…”

 


 

[ارتباط ایرانی، علی مؤذنی، سورۀ مهر، ص۱۰۲]

 

 

 

 

هم‌چون‌این:

از آن وصف‌ها(۲۳): در فکر

از آن وصف‌ها(۲۲): فلفل ِ استدلال!

از آن وصف‌ها(۲۱): حماسه‌ای که به چشمی گریان و چشمی خندان خوانده می‌شود

از آن وصف‌ها(۲۰): پرسشی که در ذهن آن‌قدر چرخید تا این‌که روی زبان افتاد

از آن وصف‌ها(۱۹): بنا بر خواسته‌ای که به زبان نیامد

 

 

موضوع: از آن ترکیب‌ها و جمله‌های طعم‌دار
تاريخ: پنجشنبه، ۱۸ اردیبهشت ، ۱۳۹۳

 

“… هنگامیکه هلاکو بنزدیکیهای حلّه رسید «شیخ‌سدیدالدین» پدر «علامۀ حلّی»، «سیدمجدالدین ابن طاوس» و «شمس‌الدین محمد بن ابی‌العز» که هر سه از علمای بزرگ شیعه بودند، اجتماع کردند و جمعی از علویهای نجف و کربلا پیش آنها جمع شدند و همۀ آنها متفقاً رأی دادند که از هلاکو امان بخواهند.

پس از تصویب رأی، نامه‌ای برای امان خواستن نوشتند و بوسیلۀ یک مرد عجمی پیش هلاکو فرستادند. هلاکو پس از خواندن نامه فوراً نامۀ امان نوشته بوسیلۀ دو نفر از نزدیکان خود برای آنها فرستاد و دستور داد اگر ضمیر آنها را با نامۀ ایشان مطابق تشخیص دادید آنها را پیش من آورید.

 

مأمورهای هلاکو بنام «نکله» و «علاءالدین العجمی» وارد حلّه شدند و پیش شیخ‌سدید آمدند و گفتار هلاکو را ابلاغ نمودند. شیخ بلادرنگ بسوی هلاکو شتافت. همینکه در مجلس هلاکو حاضر شد -و هنوز بغداد سقوط نکرده بود- هلاکو از شیخ پرسید چه انگیزه شما را واداشت که از من امان بخواهید و پیش من حاضر شوید در حالیکه هنوز معلوم نیست عاقبت امر من با خلیفه چه خواهد شد -و منظورش مستعصم بود- و ممکن است با من صلح کند و من برگردم و در این صورت از شکنجۀ او در امان نیستید.

 

شیخ در پاسخ وی چنین گفت: ما به یقین میدانیم غلبه با تو خواهد شد زیرا که پیشوای ما علی‌بن ابیطالب(ع) در یک سخنرانی خود که بنام خطبۀ زوراء معروف است، پیشگوئی فرموده که بساط فرزندان عباس با دست مردی از اتراک که دارای یک سلسله خواهد شد، برچیده می‌شود و شما صاحب آن اوصاف میباشید…

هلاکو با شنیدن خطبۀ علی(ع) خوشحال گشته فرمان امان توأم با تجلیل و تعظیم اهل حلّه و کوفه و نجف و کربلا بنام شیخ‌سدیدالدین یوسف صادر نمود.(۱)

 

… در نتیجه، کربلا و سایر مشاهد مقدسه از غارت و یغما و تخریب و کشتار و صدها جور و ستم در امان مانده و بلکه از ستمهای دوران خلافت بنی عباس که فرق مسلمین همیشه از آتش سوزان آن بهراس و وحشت بودند نفس راحت کشیدند.

 

 

استاد عباس غزّاوی می‌گوید هلاکو مردی رعیّت‌پرور و دانش‌دوست بود. با علما و فضلاء همنشین و هم‌سخن بود و علاقۀ بسیاری داشت به مؤسسات دینیه و موقوفات شرعیه، و جهات و قیود و شروط آنها را بیش از هر چیز رعایت می‌نمود و عنایت بیشتری به مشاهد مقدسه مبذول داشته و از شئون آنها نگهداری و حمایت می‌نمود.

بزرگان علمای امامیه را بر اعمال حکومتی میگماشت. همان شخص بود که نقابت سادات را در عراق به رضی‌الدین علی بن طاووس الحلّی واگذار نمود..(۲)

 

ابن ودود در کتاب رجال خود در ترجمۀ سید رضی‌الدین ابن طاووس چنین گفته: وی در کربلاء دیده بدنیا گشوده و در حلّه بزرگ شده و در بغداد تحصیل کرده و در کاظمین زندگی را بدرود گفته و اضافه کرده که هلاکو پس از تسخیر بغداد و برقراری آرامش شهر در مدرسۀ مستنصریۀ بغداد، مجلسی ترتیب داد و علمای برجسته را جمع کرد و از آنها سئوال نمود آیا سلطان کافر عادل افضل است یا سلطان مسلمان ستمگر و ظالم، همۀ علمای مجلس از جواب ساکت شدند.

سید رضی‌الدین حاضر مجلس بود و از همۀ آنها اعلم و محترم بود. استفتاء را گرفت و در ذیل نوشت سلطان عادل کافر افضل و بهتر است به مخلوق پروردگار از سلطان مسلمان ستمگر.

از همین جهت نقابت علویهای عراق را به وی اعطا نمود و ولایت اعمال و شئون فرات را به برادرش سید مجدالدین بن طاووس واگذار نمود. و مقام وزارت را به شرف‌الدین ابوالقاسم علی مؤیدالدین بن علقمی وزیر اسبق معتصم تفویض کرد. و نجم‌الدین را بصدارت حلّه و توابع آن که کوفه و کربلاو نجف بود منصوب کرد.

 

 

[شهر حسین(ع)، محمدباقر مدرس بستان‌آبادی، انتشارات کلینی، صص۲۷۰-۲۷۴]

 

 

 

پی‌نوشت‌ها:

۱- سفینه البحار، کلمۀ زور، صفحۀ ۵۶۸

۲- تاریخ عراق بین الاحتلالین، ج۱، استاد عباس غزّاوی

 

 

 

 

از هم‌این کتاب:

(+) ناچار شدیم حسین‌بن علی را بکشیم!

(+) قرار بود اسرای کربلا را از دم تیغ بگذرانند

(+) عبیدالله‌بن زیاد از مادرش هم ملامت شنید

 

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: یکشنبه، ۱۴ اردیبهشت ، ۱۳۹۳

 

“عبدالله فرزندعمرو بن نعمان کواء که به ابن کواء معروف است، او مردی عالم و پارسا و از شیعیان و مخلصین یاران امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) بود؛ اما سرانجام شیطان عقل او را ربود و به خوارج پیوست و رهبری آن گروه جاهل و نادان را عهده‌دار شد و با امام علی(علیه‌السلام) جنگید و مورد لعن و نفرین ابدی قرار گرفت.(۱)

 

ابن کواء از جمله کسانی بود که در زمان خلافت عثمان، بدعت‌ها و ناروایی‌های او و کارگزارانش را برنتافت، و لب به اعتراض گشود و با مالک اشتر و ثابت بن قیس همدانی و کمیل بن زیاد و زید بن صوحان و صعصعه بن صوحان و عمرو بن حمق خزاعی و… در شهر کوفه قیام کردند و بر اعمال زشت و نابجای سعید بن عاص شوریدند و اجازه ندادند که او بر خواسته‌های ناحق خود جامۀ عمل بپوشاند، لذا همگی آنها به دستور عثمان از کوفه به شام تبعید شدند و چون در شام هم به خلاف‌کاری‌های معاویه تاختند، معاویه نیز آنان را تحمیل نکرد و به دستور عثمان به کوفه بازگردانده شدند، و آنها مجدداً بر استاندار کوفه و کج‌روی‌های او اعتراض کردند، باز به حمص تبعید شدند.(۲)

بدین ترتیب ابن کواء در زمرۀ مردان مبارز و شورشیان بر ضد خلافت عثمان درآمد و مورد توجه قرار گرفت.

 

 

ابن کواء پس از قتل عثمان با امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) بیعت کرد و در زمرۀ یاران باوفای آن حضرت قرار گرفت و در جنگ صفین شرکت نمود و در سپاه آن حضرت، امام(علیه‌السلام) را یاری کرد. امام مع الأسف پس از داستان غم‌بار پیمان حکمیت و متارکۀ جنگ در صفین، ابن کواء و گروه خوارج به بهانۀ مخالفت با حکمیت که خود، آن را بر حضرت تحمیل کرده بودند، از سپاه امام(علیه‌السلام) کنار کشیدند و موقعی که لشکر عراق به کوفه وارد شد، این گروه وارد شهر کوفه نشدند و در نخیله ماندند و دو نفر از سران خوارج به نام‌های حرقوص بن زهیر سعدی و زرعه بن برج طائی را نزد حضرت فرستادند و از حضرت خواستند توبه کند و حکمیت را باطل اعلام نماید و مجدداً به جنگ با معاویه به صفین بازگردد.

 

و حرقوص به حضرت چنین گفت: که از گناه خود (یعنی از امضای پیمان حکمیت) توبه کن و ما را برای جنگ با معاویه بفرست.

امام(علیه‌السلام) در پاسخ او فرمود: «من شما را از حکمیت نهی کردم ولی نپذیرفتید، اکنون آیا آن را گناه می‌دانید؟ گرچه موضوع حکمیت گناه نیست، ولی نموداری از عجز رأی و ضعف تدبیر است، و من شما را نهی کردم (و شما مخالفت کردید و حال می‌خواهید آن را باطل اعلام کنید!)».

در این جا زرعه برخاست و گفت: به خدا سوگند اگر از این که مردم را به حکمیت گماشتی توبه نکنی تو را قطعاً خواهم کشت و با این کار رضایت و خشنودی خدا را می‌طلبم!

امام(علیه‌السلام) به او فرمود:«بؤساً لک ما أشقاک! کأنّیبک قتیلاً تَسفی علیک الریاح؛ ننگ و روسیاهی برای تو باد که چقدر بدبختی، گویا تو را می‌بینم که به قتل رسیده‌ای و بادها بر جسدت می‌ورزد».(۳) امام(علیه‌السلام) با این خبر غیبی از آیندۀ تاریک زرعه خبر داد و هلاکت او را یادآور شد.

 

 

ابن کواء نخستین کسی بود که فرماندهی این گروه نادان را عهده‌دار شد و با این کار فاجعۀ بزرگی در اسلام به وجود آورد و نتیجۀ آن شهادت امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) و قوت گرفتن حکومت معاویه و هلاکت و نابودی خود و گروه خوارج بود.

ابن ابی الحدید از ابو هلال عسکری نقل می‌کند که گفت: نخستین کسی که خوارج را فرماندهی کرد و از سپاه امیرالمؤنین(علیه‌السلام) فاصله گرفت، ابن کواء بود. سپس برای عبدالله بن وهب راسبی که مردی سخنور و خطیب بود، بیعت گرفتند و او را به عنوان فرمانده خود تعیین کردند.(۴)

 

 

[اصحاب امام علی علیه‌السلام؛ شرح زندگی ۱۱۱۰ صحابی امیرالمؤمنین علیه‌السلام، سید اصغر ناظم‌زاده قمی، بوستان کتاب، ج۲، صص۷۸۹-۷۹۱]

 

 

 

 

پی‌نوشت‌:

۱- رجال طوسی، ص۵۰، ش۶۹؛ تنقیح المقال، ج۲، ص۲۰۴٫

۲- شرح ابن ابی الحدید، ج۲، ص۱۳۴٫

۳- همان، ص۲۶۸٫

۴- همان، ص۲۷۱٫

 

 

 

 

از هم‌این کتاب:

(+) پاسخ‌های تأمل‌برانگیز عقیل‌بن ابی‌طالب به معاویه‌بن ابی‌سفیان

(+) عقیل و صراحت در جواب به معاویه

(+) عبدالرحمن بن ملجم مرادی

(+) عبدالرحمن بن مسیب فزازی

(+) عبدالرحمن بن عمرو بن جموح

(+) آب نیافتی نماز نخوان!

(+) عباس‌بن ربیعه‌بن حارث‌بن عبدالمطلب

 

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: یکشنبه، ۱۴ اردیبهشت ، ۱۳۹۳

 

“… به کجا نگاه می‌کنی؟ توی چه فکری هستی؟ خیره به جایی، دور دور، که به چشم نمی‌آید. ذهن هم در جایی همان حوالی پرسه می‌زند. باز سیر می‌کنی در گذشته‌ات…”

 

 


[هات، محمدعلی قاسمی، سورۀ مهر، ص۱۳۹]

 

 

 

 

هم‌چون‌این:

از آن وصف‌ها(۲۲): فلفل ِ استدلال!

از آن وصف‌ها(۲۱): حماسه‌ای که به چشمی گریان و چشمی خندان خوانده می‌شود

از آن وصف‌ها(۲۰): پرسشی که در ذهن آن‌قدر چرخید تا این‌که روی زبان افتاد

از آن وصف‌ها(۱۹): بنا بر خواسته‌ای که به زبان نیامد

از آن وصف‌ها(۱۸): لبه‌ی موج‌خور ِ ساحل

 

موضوع: از آن ترکیب‌ها و جمله‌های طعم‌دار
تاريخ: شنبه، ۱۳ اردیبهشت ، ۱۳۹۳

 

“… و او راضی بود. که انگار با این سخنرانی ِ حتماً مهم توانسته بوی غذا را تبدیل به طعم آن کند و مرا با فلفل استدلال خود بسوزاند…”

 

 


[ارتباط ایرانی، علی مؤذنی، سورۀ مهر، ص۱۰۲]

 

 

 

 

هم‌چون‌این:

از آن وصف‌ها(۲۱): حماسه‌ای که به چشمی گریان و چشمی خندان خوانده می‌شود

از آن وصف‌ها(۲۰): پرسشی که در ذهن آن‌قدر چرخید تا این‌که روی زبان افتاد

از آن وصف‌ها(۱۹): بنا بر خواسته‌ای که به زبان نیامد

از آن وصف‌ها(۱۸): لبه‌ی موج‌خور ِ ساحل

از آن وصف‌ها(۱۷): در انتظار خبری که نمی‌آمد

 

 

موضوع: از آن ترکیب‌ها و جمله‌های طعم‌دار
تاريخ: شنبه، ۱۳ اردیبهشت ، ۱۳۹۳

 

حجت‌الاسلام و المسلمین سیدتقی موسوی درچه‌ای:

 

“… در آن زمان اکثر شخصیتهای بزرگ ایران و جهان برای تجلیل از مقام آیت‌الله بروجردی، مجلس ختم به پا کردند. شنیدم که آیت‌الله کاشانی هم قرار است در مسجد خودشان واقع در پامنار تهران نزدیک منزلشان مجلس ختمی برگزار کنند. من بر اساس ارادت به آیت‌الله کاشانی تصمیم گرفتم تا در مجلس ختم ایشان شرکت کنم.

مجلس ختم خیلی خوب برگزار شد. رجال سیاسی و علمی زیادی به این جلسه آمده و برای من فرصت مغتنمی بود که بعضی از بزرگان سیاسی مملکت را در آنجا ببینم. اغلب رجال چه آنهایی که منزوی شده و از سیاست کنار کشیده و چه آنهایی که هنوز فعال بودند، هر کدام به نوعی به آیت‌الله کاشانی ارادت داشتند و در این جلسه حضور یافتند. بزرگان علم و دین تهران و حتی شهرهای اطراف نیز در آن جلسه تشریف داشتند. به هر حال این جلسه از نظر کمی و کیفی بسیار جالب توجه بود و مطمئنم که اگر در آن جلسه حضور نداشتم بعدها برای از دست دادن این فرصت غبطۀ زیادی می‌خوردم.

پس از برگزاری سخنرانی و اتمام جلسه، عده‌ای از یاران همدل بالای مسجد، نزدیک محراب دور آقای کاشانی حلقه زدیم و طبق معمول جلسه‌ها، در مورد مسائل روز گفتگو شد…

 

نزدیک ایشان نشستم. هر کس از هر دری سخن گفت و سؤالی کرد. سؤالها بیشتر منطبق با شرایط زمان و مکان جلسه، مربوط به درگذشت یک مرجع تقلید بزرگ بود. شخصی از آیت‌الله کاشانی پرسید: «بعد از فوت حضرت آیت‌الله بروجردی که مرجع تقلید شیعیان جهان بوده، حالا ما از چه کسی تقلید کنیم؟»

سؤال بسیار جالب توجهی بود، طوری که همۀ حاضران را متوجه خودش کرد و همه ساکت شدند تا جواب آیت‌الله کاشانی را بشنوند. گویا همه منتظر بودند که یکی پا پیش بگذارد و از کسی مانند آیت‌الله کاشانی چنین سؤالی کند.

 

ناگفته نماند که خود آقای کاشانی یک مرجع تقلید بود منتهی شرایط زمانی ایجاب نکرد تا ایشان رساله‌ای بنویسند. از این رو در زمرۀ مراجع درنیامدند ولی از نظر تقوا و علم و بینش اسلامی، شرایط مرجعیت را به کمال داشتند و حتی بعضی از آقایان اعلام کردند که از آقای کاشانی تقلید خواهند کرد.

 

آقای کاشانی بلافاصله بعد از شنیدن این سؤال تأملی کرده سرشان را بالا آوردند و با همان لهجۀ کاشانی گفتند: «در زمان ما اعلم فقها (مایه‌دار) حاج‌آقا روح‌الله خمینی است.» تعبیر مزاح ایشان از شجاعت و شهامت امام باعث خندۀ حضار شد و خنده و شوخی لحظاتی جلسه را در برگرفت. البته ایشان نخندیدند و برای آنکه نشان دهند که به هیچ وجه قصد ضوخی نداشتند، با لحن جدی تأکید فرمودند: «از نظر تقوا و علم و بینش و از همۀ جهات آقای خمینی شایسته هستند.»”

 

 

 

[سفیر ۷هزار روزه؛ خاطرات سیدتقی موسوی درچه‌ای، انتشارات سورۀ مهر، صص۹۵-۹۶]

 

 

 

 

از هم‌این کتاب:

(+) مباحثۀ آیت‌الله یثربی با آیت‌الله بروجردی دربارۀ بقای بر تقلید از میت

 

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: چهارشنبه، ۳ اردیبهشت ، ۱۳۹۳

 
 

۲۷ بهمن ۹۶

 

چن ساعت نشستم پای این قالبِ ویرانه؛ بل‌که با اطلاعاتِ ناقصی که از برنامه نویسی دارم -که ندارم- به هر ترفندی شده، چن جاشو اصلاح کنم.

منوهام از دست رفته بود. نمی‌دونم چرا؛ ولی انگار توی وردپرسی‌ها شایع شده بود این بلا! دوستانی کمک رسوندند و جز منوی آرشیو، بقیۀ منوها احیا شد. از بک‌آپِ چن سال پیش، تونستم منوی آرشیومو هم بازیابی کنم.

یه ویجت از اکانتِ گودریدزم گرفتم؛ و به لطایف‌الحیلی فعلاً داخلِ منوی تماس، جاسازش کردم!

لینکِ اکانتِ تامبلرمو -مرگ بر مردم‌آزاری که دست‌رسی‌مو به‌ش سد کرد!- برداشتم. شاید یه فکر دیگه‌ای برا عکس‌بازی‌هام کردم. فعلاً که جای «عکس‌بازی»، لینکِ «صفحۀ تماس با من» رو گذاشتم. آیکن‌شم باید اصلاح کنم.

اضافاتی هم بود که دست به هرس شدم.

هنوز وصله‌پینه‌ها مونده؛ بمونه تا بعد؛ باید توی فراغتِ دیگه‌ای تکمیل کنمش.

راستی چن ماه پیش، یه پلاگینی نصب کرده بودم؛ یارو فیشینگ از آب در اومد! این شد که دست‌رسی‌مو به هاست از دست دادم. تا پشتیبانیِ میزبانی جواب‌مو بده و بتونم دوباره به پیش‌خوان و سی‌پنل دست‌رسی پیدا کنم، بیش‌تر از  یه ماه طول کشید!

الغرض! اگه بازم مشکلی پیش نیاد، دل‌م می‌خواد نوشتن توی این‌جا رو از سر بگیرم.