دکتر سیدحسین نصر:

 

“… در اواسط قرن بیستم پدیدۀ جدیدی را در دنیا مشاهده می‌کنیم. کسانی که معتقد بودند سکولاریسم آیندۀ بشر است و دین در تمام دنیا به‌تدریج عقب خواهد نشست، وقتی پدیدۀ احیای علاقه به دین و بحث‌های دینی را -حتی به‌صورت افراطی در هند، دنیای اسلام، مسیحیت آفریقایی و حتی مسیحیت آمریکا- مشاهده نمودند، حیرت کردند. خشونت و مسائل دیگر مستتر در برخی از این رویکردها بحث دیگری است، اما همین که دین بار دیگر مطرح شد، پرسش‌برانگیز بود.

اکنون در سال ۲۰۱۵ هستیم؛ وضعیت را با سال ۱۰۱۵ در اروپا مقایسه کنید. در سال ۱۰۱۵ مسائلی که دین مستقیماً با آن‌ها سر و کار داشت کم بودند، اما امروز مساله‌ای که دین با آن ارتباط نداشته باشد کم است.

به نقشۀ سیاسی دنیا نگاه کنید: ۹۰ درصد از جنگ‌ها و تخاصمات با دین ارتباط دارند. از نیمۀ دوم قرن بیستم به‌صورت صحیح یا غیرصحیح به دین توجه شد و دین بسیار زنده‌تر از آنی شد که خیلی‌ها تصور می‌کردند…

 

 

… مسلمانان تا چند دهۀ اخیر موفقیت‌های زیادی در شناساندن اسلام به غرب نداشتند و بیشتر شرق‌شناسان بودند که با دیدگاه‌های خاصی که با بسیاری از حقایق اصلی اسلام مخالف بود، سعی کردند اسلام را به غرب بشناسانند. بسیاری از این شرق‌شناسان اساساً منکر وحی اسلامی بودند و حتی قرآن را زادۀ عوامل تاریخی قرن هفتم می‌دانستند.

خوشبختانه این روند در چند دهۀ اخیر تغییر کرده است. در حال حاضر دو گروه داریم: یکی غربی‌هایی که مسلمان شده‌اند و چون دیدگاه غربی را خوب می‌شناسند، غالباً عمیق‌ترین کتاب‌ها را دربارۀ اسلام نوشته‌اند؛ مثل کسانی که سنت‌گرا هستند مانند مارتین لینگز، تیتوس بورکهارت، فریتیوف شوآن، رنه گنون و افرادی از این قبیل که پژوهش‌های بسیار عمیقی در معارف اسلامی دارند و غرب را هم خوب می‌شناسند.

دوم مسلمانانی که در غرب درس خوانده یا مانند من سال‌ها در آنجا زندگی کرده‌اند. این دو گروه کم‌کم در حال روش مستندی هستند که بتوان از طریق آن اسلام را به‌گونه‌ای که غربی‌ها می‌فهمند، معرفی کرد.

 

بسیاری از مسلمانانی که انگلیسی یا فرانسه یاد می‌گیرند و راجع به اسلام می‌نویسند، به مطالبی که مورد علاقۀ غربی‌هاست توجه نمی‌کنند و خیال می‌کنند دارند برای مردم طائف یا اصفهان می‌نویسند -منتها به‌جای عربی یا فارسی به انگلیسی یا فرانسه- صحبت می‌کنند و به همین دلیل چندان موفق نبوده‌اند. متد بیان حقایق اسلام به‌تدریج در چند دهۀ گذشته ساخته شده است و دیگر لازم نیست از ابتدا شروع کرد. این متد ویژگی‌هایی دارد که یکی از آن‌ها توجه عمیق به تاریخ تفکر غرب، نیازهای فلسفی، روانی و عقلانی مردم مغرب‌زمین، آشنایی کامل با مسیحیت و تا حدودی یهودیت است که در غرب «دین اقلیت» بوده است. باید آثاری که این ادیان بر روح غربی‌ها گذاشته‌اند، شناخت.

 

کسانی که می‌خواهند اسلام را به‌طور صحیح به غرب نشان بدهند، باید از آن آگاهی کامل داشته باشند. بسیار مهم است نظریات کارل مارکس  و  سن‌برنارد کلرو که بزرگترین قدیس و متفکر قرون وسطی بود و دستور جنگ‌های صلیبی را داد، مطالعه کنیم. آرای این دو دربارۀ اسلام یکی است، در حالی که یکی پدر مسیحیت و دیگری پدر کمونیسم است! ولی وقتی به اسلام می‌رسند، آرایشان یکسان می‌شود. ما این رویکرد را در اسلام‌ستیزی حال حاضر غرب شاهدیم، گویی بسیاری از کسانی که علیه اسلام حرف می‌زنند متعلق به هزار سال پیش فرانسه هستند.

 

باید این نکات را آموخت، ما در کشورهای اسلامی به غرب‌شناس و مسیحیت‌شناس نیاز داریم. آمریکایی‌ها و اروپایی‌ها قشون‌هایی از اسلام‌شناسان را دارند و شرق‌شناس‌ها سعی می‌کنند اسلام را از دیدگاه خودشان مطرح کنند، در حالی که ما در کشورهای اسلامی ۱۰ نفر مسیحیت‌شناس که واقعاً مسیحیت را بشناسند و زبان‌ها، و تاریخ و افکارشان را بدانند، نداریم. این نقص بزرگ در حال حاضر در تمدن اسلامی وجود دارد….

 

 

… «مارتین هایدگر» گفت فلسفۀ غرب با من خاتمه پیدا می‌کند. «ریچارد رورتی» فیلسوف معروف آمریکایی هم که اخیراً فوت کرد، همین حرف را زد. به نظر من فلسفۀ غربی به بن‌بست فوق‌العاده بزرگی رسیده است و اینکه عده‌ای دارند در فلسفه‌های بودایی، هند و یا اسلامی جست‌وجو و دربارۀ خود فلسفه بحث می‌کنند، به‌علت همین به بن‌بست رسیدن است. در این موضوع هیچ شکی نیست، ولی آیا این بن‌بست‌ها راه را برای دین باز می‌کنند یا نه؟ اگر ادیان به جنبۀ عقلانی و معنوی خودشان توجه جدی کنند، بله، ولی اگر نکنند، باز نخواهند کرد.

 

امروز خیلی آسان‌تر است که شما در دانشگاه هاروارد راجع به فلسفۀ سهروردی یا شانکارا صحبت کنید، در حالی که تا قرن نوزدهم فلسفۀ غربی همه جا را گرفته بود و اصلاً فضایی برای فلسفه‌های غیرغربی وجود نداشت. در این شکی نیست، آیا این فرصتی است که امکان رخنه در مدرنیته را فراهم می‌کند یا نه؟ فرصت هست و رخنه هم پیدا شده است. افرادی مثل گنون و دیگران راجع به سنت صحبت کرده‌اند که نشان می‌دهد در دیوار بدون رخنۀ تجدد در قرن نوزدهم، رخنه ایجاد شده است. حالا اینکه از این شکاف حقیقت یا ادیان کاذب وارد شون، امر دیگری است، چون خود این شکست باعث رشد بسیاری از ادیان کاذب هم شده است. معنویت کاذبی الان در همه جای دنیا هست که واقعاً  ریشۀ دینی اصیل ندارد…”

 

 


[مجلۀ عصر اندیشه، ش۶، فروردین ۱۳۹۴، صص۴۲-۴۴]

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: چهارشنبه، ۲۰ فروردین ، ۱۳۹۴

 

 

 

دکتر سیدحسین نصر:

 

“… یکی از مهم‌ترین عوامل تجدد، وقتی [استعمار] به آسیا و بعد به ممالک اسلامی آمد، تغییردادن خط بود، که توسط آتاتورک که عامل تجددگرای خیلی حاد خودفروخته به غرب بود در ترکیه موفق شد. در عثمانی هم موفق شد. در اندونزی هم موفق شد. به‌دلیل دیگر چون به زبان‌های مختلف صحبت می‌کردند و [احمد] سوکارنو آمد تمام خط جاوی را برداشت و خط لاتین گذاشت، بعد هم در مالزی که انگلیسی‌ها این کار را کردند، یکی دو جای دیگر. حالا نمی‌خواهم سرتان را درد بیاورم با این، خود ویتنام هم که مسلمان نبود این کار را کردند، فرانسوی‌ها خط را کردند خط لاتین ولی خط دیگرشان هم هنوز هست.

 

در ایران از قدیم از اواخر دورۀ قاجاریه یک‌عده از متجددان می‌گفتند آقا علت عقب‌ماندگی ما خط فارسی است. مزخرفاتی می‌گفتند که اصلاً قابل تصور نیست. حالا داستانش را برایتان می‌گویم خیلی سریع؛ در دوران رضاشاه کانون ایران جوان(۱) درست شد، دکتر علی‌اکبر سیاسی(۲) و این‌ها همه عضوش بودند، این‌ها هدفشان تغییر خط فارسی بود. خب موفق نشدند چون افرادی مثل فروغی(۳) و این‌ها قدرت داشتند و نمی‌گذاشتند. رضاشاه همیشه می‌گفت من در این کار سواد ندارم هرچه دولت و مردم ایران می‌گویند و واردند من [قبول می‌کنم]. ایشان نظری نمی‌داد تا دوران محمدرضاشاه شد. باز این زمزمه در جنگ جهانی دوم شروع شد، به دلایل مختلفی خوابید تا اینکه در مثلاً سال ۴۸، ۴۹ خودمان، این‌وقت‌ها بود که چند نیروی مختلف، اولاً انجمن ایران و آمریکا و آمریکایی‌ها، ثانیاً بهایی‌های ایران، ثالثاً مسیحی‌های ایران، کمتر. یهودی‌های ایران اصلاً در این کار شرکت نمی‌کردند، خیلی قابل توجه است، این‌ها خیلی ایرانی‌تر بودند تا اقلیت‌های دیگر، این‌ها همه حافظ و سعدی می‌خواندند، دستگاه سه‌گاه می‌زدند ولی آن‌های دیگر نه.

 

مخصوصاً با فشار آمریکایی‌ها دوباره یک فکری پیدا شد برای تغییر خط و [مجلۀ] تهران مصور اصلاً شد بانی این کار. هر هفته مقاله بود راجع به این موضوع و یک‌عده هم مثل سعید نفیسی(۴) را علم کرده بودند که طرف‌دار تغییر خط بودند، می‌گفتند اصلاً عقب‌ماندگی ایران به‌خاطر این است.

 

و نظر شما کاملاً مخالف بود؟

 

من طبعاً دشمن این کار بودم و رئیس دانشکدۀ ادبیات، مرکز فرهنگ ایران، تصمیم گرفتم باید هرطورشده جلوی این کار را بگیرم. با دکتر یحیی مهدوی صحبت کردم، ایشان هم خیلی‌خیلی به این موضوع مقیّد بود. خواهش کردیم از مرحوم مجتبی مینوی(۵) که یک‌وقتی در جوانی طرف‌دار تغییر خط بود. خیلی قابل‌توجه است که بعد برگشته بود. [ما از او خواهش کرده بودیم] که آقا شما یک مونوگراف یا رساله‌ای تهیه بفرمایید برای خط فارسی، رسم‌الخط فارسی و دلیل حفظ خط فارسی و به او پولی هم دادیم، ایشان رفت این را تهیه کند. حالا این داستان قابل‌توجه است. خود [جعفر] شریف‌امامی(۶) که رئیس سنا بود هم نمی‌دانم به چه دلیل در پشت‌پرده [طرف‌دار تغییر خط بود]. فکر کنم فراماسون‌ها هم به این کار علاقه‌مند بودند، هی برای این موضوع فشار می‌آوردند. من رفتم با شریف‌امامی [صحبت کردم] باز این‌ها هم قوم و خویشی دوری با ما دارند دیدم صحبت کردن با این‌ها فایده ندارد. نمی‌شد، شریف‌امامی مثل تانک بود، دخول فکری خیلی مشکل بود.

 

آن وقت چه کردید؟

 

خلاصه باز رفتم پیش شاه و گفتند چه شده باز؟ همین‌جور [پرسیدند چه شده باز؟] چون من درخواست کرده بودم نه خودشان. گفتند چه‌کار داری؟ گفتم که یکی از مهم‌ترین فاجعه‌ها دارد در ایران رخ می‌دهد. گفت چیست؟ گفتم مسئلۀ تغییر خط است، می‌دانید چه بلایی سر ما خواهد آمد؟ از میراثمان به‌کلی منقطع خواهیم شد. ترکیه بعد از شصت سال بیشتر متون دورۀ عثمانی‌[اش] اصلاً در دسترس مردم نیست، تاریخشان منقطع شده و من می‌خواهم خدمت اعلیحضرت دو تا مثال بزنم برای اینکه نشان بدهم خط هیچ اثری در پیشرفت ندارد. یک مملکتی هست در شرق آسیا به نام ژاپن که الفبایش ۱۸۰۰ حرف دارد و  ۹۹ درصد مردم باسوادند و اولین کشور صنعتی آسیا است. در غرب آسیا یک مملکت کوچکی هست به نام اسرائیل که الفبایش ۲۲ تا حرف دارد که زبان عبری سه هزار سال پیش را احیا کردند، با آن فیزیک اتمی درس می‌دهند. پس قربان معلوم می‌شود که این گزارش‌هایی که برایتان می‌گویند عاطل‌وباطل است. اگر [تعداد] باسواد ما از ۴۵ درصد تجاوز نمی‌کند، علل دیگری دارد.

خوشبختانه در دورۀ جمهوری اسلامی [میزان باسوادی] خیلی رفته بالا معلوم می‌شود این حرف بنده هم خیلی درست بود، علت دیگری دارد.

یک مقداری خندید، گفت چه خوب شد این‌ها را گفتی. این عین حرفی بود که زد. گفت می‌دانی؟ من در تمام دنیا یک هنر دارم آن هم خط خوب است -خط شاه خیلی قشنگ بود- از بس پدرم در بچگی من را مجبور کرد همه‌اش خط بنویسم با امیرالکتاب و میرحسینی و خطاط‌های بزرگ آن دوره، وقتی این خط عوض بشود این یک دانه هنر من هم از بین می‌رود، از اینجا بروید بیرون بگویید دیگر این بحث را ختم کنند.

و این خط فارسی را حفظ کرد وگرنه مثل همان ۲۵۰۰ سال شاهنشاهی که فاجعه درست کرده بودند، این هم همین‌جوری می‌شد. این اطرافیان از این جهت رُل خیلی‌خیلی مهمی داشتند. نمی‌دانم چه کسی گزارش داده بود به شاه که آقا این باعث ترقی ایران خواهد شد. [مثل] همان عوض کردن تاریخ مسخره که اصلاً فاجعه‌ای بود…

 

استاد اگر اجازه بدهید سؤال‌ها را با بحث خط تمام کنیم. در مورد استدلال گروه‌های طرف‌دار تغییر خط، به‌نظر شما آیا واقعاً اعتقاد داشتند که باعث تجدد می‌شود یا اینکه شما انگیزه‌های دیگری را هم می‌دیدید؟ اصلاً ترکیب ذهنی آن طیف جامعه چه بود؟

 

همین‌جور است. ببینید تغییر خط به خط سانسکریت که نبود، به خط لاتین بود؛ یعنی نزدیک‌کردن ما به غرب، آن‌هایی که نوکر غرب بودند همه طرف‌دار تغییر خط بودند ولی یک‌عده هم فکر می‌کردند که واقعاً تغییر خط باعث بالارفتن سطح سواد می‌شود و آن مؤثر می‌شود در وضع اقتصادی مملکت، در همۀ چیزها. آن‌ها بدنیت نبودند، جاهل بودند. بعضی وقت‌ها این دو تا با هم توأم بود.

 

 

 



[حکمت و سیاست؛ خاطرات دکتر سیدحسین نصر، مجموعۀ تاریخ شفاهی و تصویری ایران معاصر، به کوشش حسین دهباشی، انتشارات سازمان اسناد و کتابخانۀ ملی جمهوری اسلامی ایران، ج۱، صص۱۲۶-۱۳۰]

 

 

 

 

پی‌نوشت‌ها:

۱- کانون ایران جوان در سال ۱۳۰۰ شمسی تأسیس شد. اولین گروه جوانان تحصیل‌کردۀ ایرانی در اروپا مرکّب از حسین افشار، حسین مشرف نفیسی، رستم جمشیدیان، حسن شقاقی، علی‌اکبر سیاسی و محمود افشار، اواخر جنگ جهانی اول این کانون را با هدف ترویج جنبۀ مثبت تمدن غرب تأسیس کردند.

۲- علی‌اکبر سیاسی: (۱۲۷۴-۱۳۶۹ش) دکترای روان‌شناسی از پاریس، رئیس دانشکدۀ ادبیات (۱۳۲۱)، وزیر فرهنگ در دولت‌های قوام (۱۳۲۱) و سهیلی (۱۳۲۱-۱۳۲۲)، وزیر مشاور در دولت‌های بیات (۱۳۲۳-۱۳۲۴) و حکیمی (۱۳۲۶-۱۳۲۷) و وزیر خارجه در دولت ساعد (۱۳۲۸). «روان‌شناسی پرورشی» از نوشته‌های اوست. همپنین خاطراتش را با عنوان «گزارش یک زندگی» منتشر کرده است.

۳- محمدعلی فروغی [ذکاءالملک دوم]: (۱۲۵۷-۱۳۲۱ش) فیلسوف و ادیب، او از مؤثرترین چهره‌های فرهنگی و سیاسی دورۀ رضاشاه بود. همچنین وی اولین و آخرین نخست‌وزیر دوران پهلوی اول، جوان‌ترین رئیس مجلس شورای ملی، وزیر عدلیه، وزیر خارجه، وزیر مالیه و وزیر اقتصاد ملی در کابینه‌های قاجار و پهلوی بود. «سیر حکمت در اروپا» و «تصحیح گلستان و بوستان» از آثار اوست.

۴- سعید نفیسی: (۱۲۷۴-۱۳۴۵ش) ادیب و مورّخ، استاد تاریخ دانشگاه تهران، وی بیش از هفتاد کتاب تاریخی و ادبی تصحیح، تألیف و ترجمه کرده است. «تاریخ اجتماعی و سیاسی ایران در دورۀ معاصر» و «بابک خرم‌دین، دلاور آذربایجان» از آثار مهم او شمرده می‌شود.

۵- مجتبی مینوی: (۱۲۸۲-۱۳۵۵ش) نویسنده، مصحح و مترجم. عضو فرهنگستان ادب و هنر. ده سال فعالیت در بنگاه خبرپراکنی انگلیس (B.B.C) با تهیۀ گفتار فرهنگی به زبان و قرائت فارسی، استاد دانشکدۀ ادبیات، سرپرست بنیاد شاهنامه. از آثار او: «تصحیح راحه‎‌الصدور»، «سیرت جلال‌الدین مُنکُبـِرنی» و «نوروزنامۀ خیام».

۶- سیدجعفر شریف‌امامی: (۱۲۸۹-۱۳۷۷ش) وزیر راه (۱۳۲۹)، وزیر صنایع و معادن (۱۳۳۶)، سال‌ها رئیس مجلس سنا و دو دوره نخست‌وزیر (۱۳۳۹ و ۱۳۵۷) بوده است. در دولت او با نام «آشتی ملی»، تغییر تاریخ شاهنشاهی به هجری شمسی، تعطیل قمارخانه و کازینوها، آزادی احزاب مخالف و انحلال حزب رستاخیز و همچنین کشتار هفده شهریور انجام گرفت.

 

 

 

 


از هم‌این کتاب:

حکمت و سیاست (۱): ماجرای راه‌اندازیِ یک دانشگاه اسلامی توسط دکتر نصر

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: دوشنبه، ۱۸ فروردین ، ۱۳۹۴

 

دکتر سیدحسین نصر:

 

“… من از وقتی که در سال ۱۳۳۷ آمدم ایران و یک سال بعد کتابم، نظر متفکران اسلامی دربارۀ طبیعت، جایزۀ سلطنتی گرفت، این اولین‌بار بود که [با شاه دیدار کردم]. دوران بچگی‌ام با شاه ملاقات یک‌به‌یک کردیم چون در آن موقع آدم دست می‌داد با ایشان و ایشان یک چیزی، پول یا طلا به آدم می‌داد، [نه] که فرمان کتاب سلطنتی. من آن‌وقت ۲۶ سالم بود. ایشان پرسید که نصر؟ کدام نصر؟ …گفتم من پسر دکتر سیدولی‌الله نصر هستم. یک لبخندی زدند، آخر پدرم مدتی به شاه و به والاحضرت اشرف و شمس درس فارسی می‌داد. گفت بله، بله، چه مرد شریفی! ایشان معلم فارسی ما بود، چقدر هم سخت‌گیری می‌کرد. و یک مقدار تفقّد کرد.

 

بعد علَم، آن‌وقت وزیر دربار نبود ولی وزیر بود و خیلی به شاه نزدیک بود، من را خواست و چون دانستنش برای آیندۀ ایران خیلی مهم است خدمتتان می‌گویم، این چیزها حیرت‌آور است. دایی من عماد کیا گفت که من می‌خواهم تو را ببرم یک جای خیلی مهمی. گفتم کجا می‌خواهی ببری؟ گفت تو بیا به تو می‌گویم. من قبول کردم رفتیم منزل آقای علَم.

یک باغ بزرگی داشت در شمیران، ایشان خیلی تفقّد کرد و گفت من یک پیغامی از طرف اعلیحضرت برای شما دارم. ایشان خیلی دلش می‌خواهد که شما قبول کنید یک دانشگاه الهیات درست کنید و رئیسش بشوید -حالا من ۵۲، ۲۶ سالم است- چون می‌خواهند یک باب جدیدی در تعالیم اسلامی در ایران ایجاد بشود که طلاب بیشتر با تفکر جدید آشنا شوند.

من گفتم قربان باکمال‌میل، فقط یک شرط دارد و آن این است که اول ما معلم‌هایش را تربیت کنیم، وگرنه می‌شود مثل دانشگاه الهیاتی که رضاشاه درست کرد.

 

دانشکدۀ الهیات دانشگاه تهران(۱) هم روی همین اصل درست شده بود. آن کار بد نبود ولی چون استادان واقعی نداشت، نتوانست آن تحول را ایجاد کند. اولاً حوزۀ علمیۀ قم که قبولش نداشت و بعد هم بقیۀ دانشگاه‌های تهران هم قبولش نداشتند. بیچاره فروزانفر و بقیه خیلی تقلا می‌کردند ولی تحول بزرگ فکری در ایران ایجاد نکرد. آن افرادی هم که در دانشکده خیلی خوب بودند همه از حوزه بودند مثل آقای [مرتضی] مطهری و این‌ها که دانشمندان خیلی درجه اول بودند. این است که من زیر بار نرفتم و گفتم که باکمال‌میل من این کار را می‌کنم به‌شرطی که این امر انجام بپذیرد. گفتند خیلی‌خب یک طرحی بنویس. من یک طرحی نوشتم و فرستادم، دادم به آقای علَم. [بعد از آن] این جریان فراموش شد ولی از آن‌وقت به بعد حتی وقتی که من هیچ‌کاره بودم، رئیس دانشکدۀ ادبیات نبودم، معاون دانشگاه هم نبودم، رئیس دانشگاه هم نبودم، هیچ‌کدام، هر چند وقت یک‌بار شاه من را می‌خواست و می‌گفت چه خبر؟ از لحاظ فرهنگی. من یک صحبت‌هایی می‌کردم همان موقع، که به‌نظر من فلان کار را باید کرد. در واقع یک اثری داشتم و ملکه هم متوجه شد چون ایشان به فرهنگ ایران علاقه‌مند بود، کم‌کم خیلی به من نزدیک شد و هر کاری که من می‌گفتم می‌کرد؛ از حفظ کردن صحافی پشت‌جلد اصفهان که دو تا استاد بیشتر از دوران قدیم نمانده بود گرفته تا معماری و این چیزها. من در کار سیاست دخالت نمی‌کردم اما کارهای هم فرهنگی هم آموزشی را [انجام می‌دادم]. این دو چیز بود.

 

حالا این داستان دانشگاه الهیات را برایتان بگویم. خیلی‌خیلی سال گذشته. چند سال قبل از انقلابت بود ولی هنوز شلوغ نشده بود. یک روز شاه من را خواست، من آن‌وقت رئیس دانشگاه آریامهر بودم، گفتند فلانی یادتان می‌آید که یک وقتی من پیشنهاد کردم یک دانشکدۀ الهیات یا دانشگاه اسلامی به‌صورت جدید شروع بشود؟ گفتم بله. گفتند چه شد؟ گفتم هیچ، من گزارش دادم اصلاً جواب نیامد. خیلی ناراحت شد و گفت خیلی‌خب الان وقتش رسیده شما بروید یک دانشگاه اسلامی درست کنید و خودتان هم رئیس شوید. گفتم قربان من رئیس دانشگاه آریامهر هستم و خیلی‌خیلی آنجا مشکل دارم، دو تا دانشگاه را نمی‌شود [اداره کرد]. گفتند یکی از علما را راضی کنید. گفتم بهترین شخص علامه [محمدحسین] طباطبایی هستند که اسمشان روی این دانشگاه باشد. گفتند خودتان بروید صحبت کنید.

رفتم قم با علامه صحبت کردم. علامه به‌هیچ‌وجه‌من‌الوجوه زیر بار این چیزها نمی‌رفت، هرچه گفتم فقط اسمتان باشد و همان معارفی که شما می‌خواستید اشاعه بدهید و [به‌خاطرش] افرادی مثل مطهری تربیت کردید، آنجا می‌توانید به‌صورت خیلی وسیع‌تری این کار را بکنید، شما ۴۰۰ تا شاگرد دارید در مدرسۀ فاطمیۀ قم. علامه طباطبایی بیست سال استاد من بود، ایشان مثل پدر من بود، ما با هم خیلی‌خیلی نزدیک بودیم یک جایی این وسط‌ها من باید راجع به علما و معارف اسلامی هم برایتان بگویم چون خیلی مسائل مهمی مطرح است به‌هرحال ایشان به‌هیچ‌وجهیی قبول نکرد. من هم راستش را بخواهید شخص دیگری را سراغ نداشتم، نمی‌خواستم از این علمای معروف که فقط اقتدارطلب [بودند] و واقعاً دید وسیع‌تر فلسفی و دینی که من انتظارش را داشتم، نداشتند، معرفی کنم. بعد پول زیادی هم خرج بشود و به هیچ‌جا هم نرسد. نمی‌خواستم من مسئولیت این کار را قبول کنم، شاید کار درستی بود ولی کار من نبود.

 

 

آن‌وقت در برابر درخواست شاه چه کردید؟

 

من دوباره برگشتم و به شاه گفتم که ایشان قبول نکردند. گفت پس خودتان باید این کار را قبول کنید، گفتم آخر من چه کار کنم؟ گفتند که فعلاً شما بروید برنامه‌ریزی‌اش را بکنید. شما فردا بروید خراسان، من دستور می‌دهم استاندار و نایب‌التولیۀ آنجا از همین امروز در اختیار مطلق شما باشند، شروع کنید یک مقدار اراضی خیلی بزرگی را بخرید و شروع کنید به همان چیزی که قبلاً گفته بودید. چون من چندین‌بار به شاه گفتم قربان ما یک دانشگاه درست می‌کنیم ولی آدم نداریم اولش، ساختمان که تمام شد [تازه] دنبال آدم می‌افتیم، بعد شاگرد می‌گیریم که این‌ها معلم ندارند، بعد معلم‌های درجه دوم می‌آوریم، سی سال طول خواهد کشید تا این‌ها به جایی برسند و من این کار را برای دانشگاه آریامهر نکردم؛ یعنی از اول نیروی انسانی تربیت کردم و اینکه الان دانشگاه شریف بهترین دانشگاه ایران است فقط به‌خاطر این است چون وقتی انقلاب شد از ۴۲۰ تا استاد که من داشتم، فقط هفتادتایشان باقی ماندند بقیه از ایران رفتند ولی درست موقعی بود که کسانی که من [سال] ۵۳، ۵۴ آن‌ها را فرستاده بودم اِم‌آی‌تی و استنفورد که دکترایشان را بگیرند، همۀ آن‌ها داکترایشان داشت تمام می‌شد و هشتاد درصدشان برگشتند به ایران. ملت ایران از این لحاظ خیلی شانس آورد ولی جاهای دیگر این کار را نمی‌کردند؛ مثلاً دانشگاه کرمان [را] می‌خواستند درست کنند چون یکی از اقوام دور من یک واحد زمین خیلی قشنگ و خوب داده بود [برای این کار] بعد دولت پول داد دانشگاه را ساختند. [حالا] استاد از کجا بیاورند؟ ده سال طول می‌کشد تا یک کرسی را از این‌طرف و آن‌طرف بیاورند یک [هیئت علمی] جمع کنند.

 

خلاصه گفتم که من حاضرم و اگر اجازه بدهید انجام می‌دهم و به‌زودی شروع می‌کنم به تربیت نیروی انسانی. با تمام گرفتاری‌هایی که داشتم رفتم قم خدمت علامه طباطبایی و به ایشان گفتم که قربان این خواهد شد و جنابعالی فقط یک‌مقدار از طلاب باهوش و خوبی که فکر می‌کنید لیاقت دارند که در آنجا درس بدهند را معرفی بفرمایید، من نظرم این است که ما یک عده طلبه داشته باشیم که بعد از داشتن ریشه‌های قوی در معارف اسلامی و علوم سنتی، بروند در غرب و علوم مختلف غربی را فرابگیرند. این کار را باید بدون اینکه آن ریشه‌ها بپوسد یا متزلزل بشود بکنیم؛ یعنی افراد ذوجنبتین. گفتند مثل خود شما؟ گفتم والله من اتفاقی هستم، دولت ایران برنامه‌ریزی نکرده که کسی مثل من پیدا بشود، حوزۀ علمیۀ قم هم این کار را نکرد. صحبتش را آقای [آیت‌الله سیدمحمدحسین] بروجردی می‌کردند ولی هیچ‌وقت عملی نشد و حالا موقعش است که عملی بشود. گفتند من با این کار موافقم و چند نفر را معرفی کردند. من با این‌ها مصاحبه کردم؛ مثلاً دکتر غلامحسین [ابراهیمی] دینانی که الان از استادان بزرگ فلسفۀ ایران است، بسیار مرد شریفی است. من با ایشان مصاحبه کردم، بورس دادیم به ایشان و فرستادیمشان فرنگ. از این‌طرف، آن‌طرف یک عده‌ای را [انتخاب کردیم و] فرستادیم فرنگ… به‌هرحال این خیلی‌خیلی کار بزرگی بود ولی هیچ‌وقت به نتیجه نرسیدیم، دیگر وقت نبود.

 

در واقع هدف شما این بود که نیروهایی تربیت شوند که به‌عنوان پشتوانه برای دانشگاه الهیاتی که می‌خواستید تأسیس کنید؟

 

بله، ببینید! بعد از انقلاب مدام از رابطۀ بین حوزه و دانشگاه صحبت شد، هنوز هم می‌شود. من همان‌وقت می‌خواستم این کار را بکنم. من یک‌وقتی یک سخنرانی کردم که خیلی متجددان را در ایران ناراحت کرد. [عنوان] سخنرانی من این بود: دانشگاه‌های ایران بین هاروارد و حوزۀ علمیۀ قم. یعنی چه؟ من نشان دادم که دانشگاه‌های خیلی‌خیلی معتبر آمریکا مثل هاروارد و ییل یا در انگلیس، آکسفورد و کمبریج به مدرسۀ فیضیۀ قم نزدیک‌ترند تا دانشگاه تهران یا هر کدام از دانشگاه‌های دیگر. مسئله‌ای است که در آمریکا به آن می‌گویند توترینگ(۲). مثل درس خارج خود ما در حوزۀ علمیۀ قم می‌ماند که یک کسی که وارد است، خارج از کلاس‌های عادی می‌نشیند با چند نفر روی یک متن بحث می‌کنند، خیلی چیزهای مختلف. و من تمام کوششم در بیست سالی که در ایران بودم، این بود که بین فرهنگ سنتی خودمان و قلب آن، که دین اسلام و اصلاً خود دین است و در قلب دین، جنبۀ معرفتی اسلام با این موج تجددی که می‌آمد، پل ایجاد کنم. نه به این معنی که یک نوع التقاط ایجاد کنم، به‌هیچ‌وجه‌من‌الوجوه. چون من فکر می‌کنم که تجدد و سنت را نمی‌شود با همدیگر قاطی کرد. می‌شود داخل طیاره، ابن‌سینا خواند ولی فرق دارد با این امتزاجی که افرادی مثل [علی] شریعتی یا قبل از او مثلاً محمد عبده و این‌ها خواستند ایجاد کنند چون حق و باطل را نمی‌شود با هم امتزاج داد. از دید ما سنت‌گراها، در نهاد تجدد یک خللی هست و به همین جهت آن خلل را نمی‌شد فقط با بزَک و ماتیک جبرانش کرد…”

 

 

 


[حکمت و سیاست؛ خاطرات دکتر سیدحسین نصر، مجموعۀ تاریخ شفاهی و تصویری ایران معاصر، به کوشش حسین دهباشی، انتشارات سازمان اسناد و کتابخانۀ ملی جمهوری اسلامی ایران، ج۱، صص۹۴-۹۹]

 

 

 

 

پی‌نوشت‌ها:

۱- دانشکدۀ الهیات و معارف اسلامی در سال ۱۳۱۳ شمسی در محل مسجد سپهسالار (شهید مطهری) با نام دانشکدۀ علوم معقول و منقول افتتاح و پس از پنج سال در سال ۱۳۱۸ تعطیل شد. در سال ۱۳۲۱ بار دیگر آغاز به کار کرد و در ۱۳۴۴ دانشکدۀ علوم معقول و منقول به دانشکدۀ الهیات و معارف اسلامی تغییر نام داد.

۲- Tutoring؛ حلقۀ خصوصی درس و بحث.

 

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: چهارشنبه، ۶ اسفند ، ۱۳۹۳

 

“… روی زمین هیچ چیز خوبی نیست که سرچشمۀ اولیه‌اش کثافت نباشد.”

 

 


 

[اتاق شمارۀ ۶، آنتوان چخوف، ترجمۀ آبتین گلکار، انتشارات هرمس، ص۱۹]

 

 

 

 

هم‌چون‌این:

از آن استدلال‌ها(۳): بدان که باید تابع دلیل بود

از آن استدلال‌ها(۲): لازم نیست گاو باشی تا بفهمی آن‌جا علف ندارد!

از آن استدلال‌ها(۱): استدلالِ هلویی

 

موضوع: از آن ترکیب‌ها و جمله‌های طعم‌دار
تاريخ: شنبه، ۲ اسفند ، ۱۳۹۳

 

شمارۀ ۲۲۶ از هفته‌نامۀ پنجره، ۴ بهمن ۹۳، پرونده‌ای داشت دربارۀ شهادتِ جهاد مغنیه؛ یادداشت‌ها و گفت‌وگوهایی دربارۀ حملۀ بال‌گردهای اسرائیل و ترور شهدای مقاومت در قنیطرۀ سوریه. مطالبِ خوندنی و مفیدی‌یه. از گفت‌وگویی که با عنوانِ «آوینی‌واره‌ها» منتشر شده هم خوش‌م اومد.

 

قصد کرده‌م بخش‌هایی‌ از برخی مجله‌ها و کتاب‌هایی که می‌خونمو لذت می‌برمو  پی‌دی‌اف کنمو در اختیار بذارم. کیفیتِ اسکن رو طوری قرار داده‌م که برای تکثیر مناسب نباشه. به‌نظرم این کار تبلیغی برای اون مجله و کتاب می‌شه. ضمن ِ این‌که من به سلیقۀ خودم دارم بخش‌هایی رو اسکن می‌کنم؛ که لزوماً پشتِ سر ِ هم نیست؛ از این پرونده هم چندین صفحه رو جا گذاشتم.

متأسفانه برخی مجلات تو عرضۀ نسخۀ اینترنتی‌شون ضعیف عمل می‌کنن؛ و برخی مطالبِ ارزنده‌شون حیف می‌شه.

 

 

این فایل رو که ۳/۱۹ مگابایت حجم داره رو می‌تونید از این‌جا دریافت کنید.

 

 

 

موضوع: پی‌دی‌اف‌بازی با برخی کتب و مجلات
تاريخ: پنجشنبه، ۹ بهمن ، ۱۳۹۳

 

“۱- قرارداد دارسی؛ رضا پهلوی با افزودن ۳۲ سال استعمار به مدت بهره‌برداری از ثروت‌های ایران، روی شاهان قاجار را سفید کرد… از جمله ماموریت‌های مهم رضاخان تمدید قرارداد دارسی به مدتی طولانی‌تر از زمان پیشین بود، چرا که در همان ایام انگلستان احساس می‌کرد که در معادلات سیاسی آن روزگان رقبایی برای بهره‌برداری از منابع نفتی ایران پیدا شده است و این احساس بود که نهایتا منجر به انحلال نظام قاجار و روی کار آمدن فردی به نام رضاخان توسط استعمار انگلستان شد.

 

در این زمینه خاطرات «حاج میرزا یحیی دولت‌آبادی» (از مشاوران مخصوص رضاخان و عضو هیئت هشت نفری مشاوران) خواندنی است. ایشان در جلد چهارم کتاب حیات یحیی، دربارۀ ماموریت نفتی رضاخان در صفحۀ ۳۲۸ همین کتاب چنین می‌نگارد:

«انگلیسی‌ها چند مطلوب از دولت ایران می‌خواهند از جمله تمدید مدت اعتبار امتیاز نفت جنوب، معروف به امتیاز دارسی. رضاخان در این مورد خاص (قرارداد نفت) نقش خود را به خوبی ایفا می‌‌کند. بدین صورت که ابتدا برای جلب اطمینان مردم و ساختن چهرۀ ملی از خود نزد افکار عمومی، قرارداد دارسی را ملغی اعلام کرده و سپس در سال ۱۹۳۳ به دستیاری تقی‌زاده (یکی از رهبران روشنفکر مشروطیت و از جمله عوامل انحراف نهضت مشروطیت) قرارداد نفتی جدید معروف به قرارداد ۱۹۳۳ را با انگلستان امضا می‌کند و با این کار بزرگترین ضربۀ ممکن را به منافع ملت ایران وارد می‌سازد. همان‌گونه که در قرارداد دارسی آمده بود، انحصار بهره‌برداری از نفت ایران تا سال ۱۹۶۱ در اختیار دولت انگلستان بود و بعد از انقضای مدت اعتبار قرارداد، مطابق فصل چهارم قرارداد «تمام اسباب و ابنیه و ادوات موجودۀ شرکت به جهت استخراج و انتفاع معادن متعلق به دولت علیه خواهد بود و شرکت نفت انگلیس حق هیچ‌گونه غرامت از این بابت نخواهد داشت.»

رضاخان میرپنج با افزودن ۳۲ سال به مدت بهره‌برداری استعمار و ایادی بیگانه از ثروت‌های خدادادی این سرزمین، روی شاهان قاجار را سفید کرد و تحسین بیگانگان را برانگیخت.

 

 

۲- پیمان سعدآباد؛ سعدآباد، قرارداد یک طرفۀ واگذاری خاک ایران.

سال ۱۳۱۶ در زمان رضا پهلوی، یکی از بدترین قراردادها به نام پیمان سعدآباد بسته شد. بر اساس این پیمان که با سه کشور اطراف یعنی عراق، ترکیه و افغانستان بسته شد، همه‌اش واگذاری خاک ایران بوده و یک مورد هم پیدا نمی‌شود که وقتی یک تکه از سرزمین ما به آن طرف رفته، یک تکه از سرزمین آنها هم به طرف ما آمده باشد؛ یعنی مبادله‌ای بین دو طرف انجام شود.

اما در پیمان سعدآباد همه‌اش واگذاری از طرف ایران بوده است؛ یعنی بخش مهمی از آرارات که جزئی از ایران بود، به آتاترک واگذار شد. بخشی از ایران به افغانستان واگذار شد و بخشی از مرز ایران که همین اروندرود باشد که بعدا بر سر آن بین ایران و عراق جنگ شد، در زمان رضا پهلوی، همه‌اش به عراق واگذار شد.

اروندرود که در زمان میرزا تقی خان، خط منصّف (به تعبیر امروز خط‌القعر) مرز قرار داده شده بود، در زمان رضا پهلوی، کل آن بر اساس پیمان سعدآباد به عراق واگذار شد.

 

در هر سه کشور، وابستگی به انگلیس وجود داشت. در ترکیه، «مصطفی کمال پاشا» و در افغانستان «امان‌الله خان» و در عراق «فیصل» همین وابستگی را داشتند و هر سه، یک سیاست را اجرا می‌کردند. در واقع آخرین قدمی که در این دوره پیش از جنگ جهانی دوم برداشته شد، امضای این قرارداد بود که وزرای امور خارجۀ چهر کشور در کاخ سعدآباد آن را امضاء کردند و اتحادی برای حفظ یکدیگر فراهم ساختند…

 

پیمان سعدآباد، هم از لحاظ مادی و هم از نظر سیاسی به زیان دولت ایران و به نفع کشورهای ترکیه، افغانستان و عراق بوده است زیرا قسمتی از ارتفاعات آرارات که دارای موقعیت سوق‌الجیشی مهمی بوده به ترکیه واگذار گردید. در تعیین خط مرزی ایران و عراق نیز رضاشاه منابع نفتی غرب ایران و نصف شط‌العرب را که طبق اصول و مقررات بین‌المللی که خط تالوک است، به عراق واگذار نمود تا از بابت عبور کشتی‌های نفتکش از آبادان، ایران مبالغ هنگفتی به دولت عراق تحت‌الحمایۀ انگلیس بپردازد.

 

پس از امضای پیمان سعدآباد، رضا پهلوی طی نطقی که به مناسبت افتتاح دورۀ ۱۱ مجلس شورای ملی ایراد کرد، اظهار داشت:

«پیمان سعدآباد در مشرق زمین بی‌سابقه بوده و در این هنگام که امور عالم مشوش است، مدد بزرگی به بقای صلح جهانی خواهد بود.»

 

باید به تحلیل این مسئله پرداخت که این چه نوع سیاست خارجی بود؟ چرا با فشار دولت دیگری قرارداد امضاء شد؟ قراردادی که با فشار دیگران امضاء شد چه تضمینی در آن وجود دارد که منافع ملی را در نظر گرفته باشد؟ همۀ این‌ها بیانگر بی‌سیاستی دستگاه دیپلماسی خارجی رضا پهلوی بوده است…”

 

 

 

[فصل‌نامۀ شهر قانون، شمارۀ ۱۲، زمستان ۱۳۹۳، صص۹۴-۹۵، «بررسی دو مورد از قراردادهای پهلوی اول»]

 

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: سه شنبه، ۳۰ دی ، ۱۳۹۳

 

احسان طبری:

 

“… گواهی ناصر صارمی، از ارادتمندان روزبه و عضو شعبۀ اطلاعات و رانندۀ هیئت اجرائیه نیز جالب بود. موافق اظهار او، وقتی او به کیانوری شکایت جمعی از افسران را که بعد از کودتای ۲۸ مرداد بی‌پناهگاه مانده بودند نقل کرد و کمک طلبید، کیانوری گفت: هر قدر از این افسران [توده‌ای] بیشتر گرفتار شوند، بهتر است، چون وقتی زیاد گرفتار شوند خطر اعدام کردن آنها کمتر خواهد بود!

این اظهار نظر را البته کیانوری تأیید نکرد، ولی دلیلی نبود که صارمی برخلاف حقیقت گفته باشد.”

 

 

 


 

[کژراهه؛ خاطراتی از تاریخ حزب توده، احسان طبری، انتشارات امیرکبیر، ص۱۶۷]

 

 

 

 

از هم‌این کتاب:

کژراهه (۳): این است انترناسیونالیسم در عمل!

کژراهه (۲): استالین مُرد اما استبداد هم‌چنان ماند

کژراهه (۱): تاریخ شهادت می‌دهد مارکسیست‌های ایرانی مزدور ِ شوروی بودند

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: سه شنبه، ۳۰ دی ، ۱۳۹۳

 

“خانم مرادیان: من می‌خواستم بگویم که بر فرض این که تمام مباحثی را که خانم خالقی در مورد فلسفه و اهمیت حجاب در جامعه فرمودند، کاملاً درست و صحیح باشند و ما می‌پذیریم که رعایت حجاب برای زنان کارکردهای مثبت بسیار زیادی را برای آنان همراه خواهد داشت. حال سؤال بنده این است که اگر کسی نخواهد این فوائد حجاب نصیب او شود چه کار باید بکند؟ چرا در جوامع اسلامی حجاب یک ضرورت اجتماعی و اجباری است؟ مگر در قرآن نیامده است که «لا اکراه فی الدین» یعنی هیچ اجباری در دین نیست؟ پس آیا وقتی که در دین که یک مقولۀ اعم از حجاب است اجباری وجود ندارد، چرا در یک مقولۀ خاص که حجاب باشد اجبار وجود دارد؟ حکومت که نباید مردم را به زور از فوائد حجاب بهره‌مند سازد! شما حجاب را اختیاری کنید، هر کسی که دلش خواست از مواهب و فوائد حجاب بهره‌مند شود، آن را رعایت کرده و هر کسی هم که نخواست آن را رعایت نکند. اجباری کردن حجاب دیگر چرا؟ جالب این جاست که حکومت اسلامی حتی زنان غیر مسلمان را نیز وادار به رعایت حجاب می‌کند! این دیگر به نظرم خیلی زور دارد!

 

***

 

تشویق تعدادی از حضار به نشانۀ تأیید این نظر بلند می‌شود.

 

***

 

خانم خالقی: شما در این سؤال یک مغالطه صورت داده‌اید که باید ابتدا در مورد آن توضیح بدهم. آیه‌ای را که شما به آن اشاره کردید، بیانگر این نکته است که در پذیرش دین (حال هر دینی که می‌خواهد باشد) هیچ اجباری وجود ندارد و انسان مختار است که دین را بپذیرد یا نپذیرد. اما در صورت پذیرفتن هر دینی، انسان موظف به رعایت الزامات آن نیز می‌باشد.

برایتان با ذکر مثالی منظورم را روشن‌تر بیان می‌کنم. فرض کنید که شما قرار است در یک گروه، شرکت یا هر سازمان دیگری استخدام شوید. واضح است که در ابتدا اختیار با شماست که هر سازمانی را که متناسب با ویژگی‌ها و روحیات خود می‌بینید، برای استخدام شدن انتخاب کرده و حتی می‌توانید هیچ کدام‌شان را انتخاب نکنید. اما به محض این که شما یکی از آنها را انتخاب کرده و عضو آن شدید، دیگر باید به الزامات آن تن بدهید و این طور نیست که بگوئید من عضو فلان اداره می‌شوم اما هیچ کدام از مقرراتش را اجرا نمی‌کنم!

 

در مورد دین هم همین طور است. شما در ابتدا نه تنها مختار هستید بلکه علاً وظیفه دارید که هر دینی را که یقین به بهتر بودن و تکامل آن دارید را انتخاب کنید. ولی اگر یکی را انتخاب کردید از آن به بعد موظف هستید که به احکام آن پایبند باشید. لذا آیۀ «لا اکراه فی الدین» صرفاً مربوط به کلیت پذیرش دین است که مختار به پذیرش آن هستید. اما این دلیل نمی‌شود که «لا اکراه فی الدین» توجیهی برای «لا اکراه فی الصلاه» ،  «لا اکراه فی الصیام» ، «لا اکراه فی الحجاب» و سایر احکام دینی بشود. لذا حجاب که یکی از احکام اسلام است در صورت پذیرفتن اسلام بر فرد مسلمان واجب می‌شود.

 

اما در مورد این که فرمودید چرا حکومت اسلامی به زور می‌خواهد زنان را از فوائد و کارکردهای مثبت حجاب بهره‌مند سازد، و حتی زنان غیر مسلمان را نیز ملزم به رعایت حجاب می‌کند، باید خدمت شما عرض کنم که حجاب فقط کارکردهای فردی ندارد و همان طور که در بحث ابتدائی خودم مطرح کردم، حجاب دارای کارکردهای جمعی و اجتماعی نیز هست که یکی از آنها جلوگیری از فساد و بی‌بند و باری در جامعه می‌باشد. ضامن اصلی و مسئول اول جلوگیری از بروز فساد در جامعه نیز حکومت است.

مثالی می‌زنم تا بهتر بتوانم بحثم را منتقل کنم. فرض کنید در یک جامعه‌ای بیماری وبا شایع شده است و روز به روز از مردم قربانی می‌گیرد. آیا چه کسی مسئول حفظ جان مردم در مقابل این بیماری می‌باشد؟ خود تک تک افراد؟ خانواده؟ دوستان؟ مسلم است که مسئول اصلی مبارزه با این بیماری، نهاد حکومت است و باید به هر ترتیبی که شده جلوی ورود و گسترش این بیماری را بگیرد.

حال در مورد فساد نیز همین مثال را تصور کنید. آیا برای مقابله با بروز و گسترش فساد در جامعه، حکومت مسئولیتی ندارد؟ مسلم است که به همان ترتیبی که واکسینه کردن جامعه در مقابل بیماری‌ها وظیفۀ دولت است، جلوگیری از فاسد شدن جامعه نیز وظیفۀ حکومت است.

 

حال در جامعۀ اسلامی نیز این قائده صادق است. یعنی در شریعت اسلام، جلوگیری کردن از بروز فساد در جامعه اصالت دارد و حکومت اسلامی با هر تدبیری که شده است باید جلوی این امر را بگیرد. لذا تفاوتی ندارد که فساد و بی‌بند و باری از طریق عدم رعایت حجاب توسط زنان مسلمان وارد جامعل اسلامی می‌شود یا از طریق زنان غیر مسلمان. چیزی که مهم است این است که باید جلوی فساد گرفته شود. برای این منظور زنان غیر مسلمانی که خواهان زندگی در جامعۀ اسلامی هستند لازم است برای تعامل با دیگر مسلمانان جامعه، بدن خود را بپوشانند تا باعث تحریک آنان نشوند. در ضمن، واضح است که همان زنان غیر مسلمانی که در جامعۀ اسلامی ملزم به رعایت حجاب هستند در صورت خروج از دایرۀ حکومت اسلامی، دیگر حجاب برای آنان الزامی نخواهد داشت و می‌توانند از قوائد بدحجابی بهره‌مند شوند!!

 

***

 

صدای تشویق حضار بلند می‌شود…

 

***

 

خانم خالقی: ضمن این که این امر چندان هم عجیب و غریب نیست که یک کشور به دلیل حفظ منافع ملی و هویت فرهنگی و اعتقادی خود با هر چیزی که آنها را به خطر بیاندازد مقابله کند. مگر نمونۀ این موارد در جوامع غیر مسلمان کم است؟ آیا مگر با حجاب زنان مسلمان در جوامع غربی مقابله نمی‌شود؟ همان طور که در جوامع غربی همچون فرانسه، حجاب زنان منافع و هویت فرهنگی آنان را تهدید می‌کند و آنان را مجبور به مقابله با حجاب کرده است، در جامعۀ اسلامی نیز بی‌حجابی زنان تهدید کنندۀ هویت فرهنگی و مذهبی جامعه است و باید با آن مقابله شود.

 

 

خانم سعیدی: خب اگر از نظر شما ماهیت این دو اقدام یکسان است و الزام به عدم رعایت حجاب در کشورهای غربی با ازام به رعایت حجاب در جامعۀ اسلامی فرقی ندارد، چرا شما به این اقدامات دولت فرانسه مبنی بر منع ورود زنان با حجاب به دانشگاه اعتراض می‌کنید؟ چرا وضع قوانین منع حجاب در کشورهای غربی را محکوم می‌کنید؟

 

 

خانم خالقی: بحث اصلاً بر سر این نیست که تفاوتی بین اجبار بی‌حجابی و اجبار به رعایت حجاب وجود دارد یا نه. قطعاً این درست است که افراد مطابق با اعتقادات و باورهای خود رفتار می‌کنند. علت اصلی اعتراض ما به این رفتار در کشورهای غربی این است که آنهایی که دم از آزادی و لیبرالیسم می‌زنند چرا در عمل به شعارهای خود پایبند نیستند؟ ما در کشورمان به هیچ عنوان ادعای این را نداریم که لیبرالیسم و آزادی مطلق حاکم است و هر کسی حق دارد هر طور که می‌خواهد زندگی کند، لباس بپوشد، حرف بزند، رفتار کند، بنویسد و یا هر عمل دیگری را که می‌خواهد انجام دهد. ما چنین ادعائی نداریم. ما صریحاً گفته‌ایم که در نظام اسلامی افراد موظف‌اند در چارچوب احکام شرع و حاکم شرع و قوانین جامعۀ اسلامی رفتار کنند و به هیچ وجه سرپیچی از این احکام در جامعۀ اسلامی پذیرفتنی نخواهد بود. این اعتقاد ماست و همیشه هم آن را بیان کرده‌ایم.

اما کشورهای غربی که ادعای آزادی افراد در زمینه‌های مختلف از جمله پوشش را دارند، چرا برای پوشش یک زن مسلمان مانع ایجاد می‌کنند؟ آیا این یک دروغ بزرگ نیست که ادعا می‌کنند در کشورهایشان آزادی وجود دارد؟ آیا کشورهائی که با شعار گسترش آزادی و دموکراسی به خود اجازۀ نقض حریم کشورهای دیگر را می‌دهند چرا در کشورهای خودشان با آزادی زنان مسلمان مقابله می‌شود؟ علت اعتراض ما این نیست که بگوییم فقط ما حق داریم اعتقادها و ارزش‌های‌مان را در جامعۀ خود اعمال کنیم و دیگران این حق را ندارند. بلکه اعتراض ما به این علت است که به دیگرانی که محو شعارهای دروغ و ظاهر زیبانما اما پوشالی غرب شده‌اند بگوییم آن قدرها هم که فکر می‌کنند در غرب خبری نیست! اعتراض ما به این علت است که به ناآگاهان و افراد بی‌اطلاع از ماهیت اصلی تمدن غرب بفهمانیم که تبلیغات غربی‌ها دربارۀ مهد آزادی بودن، دروغی بیش نیست و آنها بر مبنای منافع خود حتی ارزش‌های انسانی را نیز زیر سؤال می‌برند…”

 

 

 


 

[از گشت ارشاد تا چادر المیرا (چون و چراهای حجاب)، ابوالفضل اقبالی، دفتر نشر معارف، صص۴۵-۵۰]

 

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: دوشنبه، ۲۹ دی ، ۱۳۹۳

 

 

معصومه ابتکار:

 

“… چند هفته بعد، لانۀ جاسوسی را به مجموعه‌ای از سالن‌های سخنرانی تبدیل کردیم. این‌طور به نظر می‌رسید در آنجا علاوه بر وظایف روزمرۀ خود و حتی مهم‌تر از این وظایف، برگزاری کلاس‌هایی بود که هر بعد از ظهر تشکیل می‌شد و سخنرانان آنان را خود انتخاب و دعوت می‌کردیم…

حجت‌الاسلام موسوی خوئینی‌ها مجموعه‌سخنرانی‌هایی را دربارۀ تحلیل خط امام و مسائل معاصر ارائه کرد. این فرصتی برای ما بود تا هوش و ذکاوت استاد و تسلط وی را بر شیوه‌های متعدد کاربرد مذهب در زندگی امروز بشر دریابیم. بشری تشنۀ بهبود و پیشرفت در دوران جدید و نیازمند ارائۀ راه‌حل‌ها برای مقابله با مشکلات جدید.

… یکی دیگر از کلاس‌ها، درس اخلاف حجت‌الاسلام حائری شیرازی بود که بعدها امام‌جمعۀ شهر شیراز شد. سخنرانی‌های او بر ابعاد سرشت انسان و اینکه چگونه هر فردی باید خویشتن را از بند امیال و هوس‌های نفسانی برهاند، متمرکز بود.

تحلیل سیاسی و روابط بین‌الملل موضوع مجموعۀ دیگری بود که گروهی از متخصصان دانشگاه‌ها ارائه می‌دادند.

 

پس از کلاس‌های حجت‌الاسلام موسوی خوئینی‌ها، پرطرفدارترین کلاس‌ها شاید کلاس درس دانشجویی به نام سعید حجاریان بود. حجاریان حتی در زمان دانشجویی، توانایی شگرفی برای تحلیل و پیش‌بینی رخدادها داشت. سخنرانی‌های وی بسیار پرطرفدار و یکی از نقاط قوت برنامه‌های درسی ما بود…”

 

 

 

 


[تسخیر؛ اولین روایت مکتوب از درون سفارت تسخیر شده آمریکا در تهران، معصومه ابتکار، انتشارات اطلاعات، صص۲۷۷-۲۷۹]

 

 

 

 

 

از هم‌این کتاب:

تسخیر(۹): بازیابی ِ اسنادِ رشته‌شده

تسخیر(۸): مروری بر پروندۀ SD LURE

تسخیر(۷): جاسوس نبودند جاسوس بودند

تسخیر(۶): اسنادِ لانۀ جاسوسی نشان می‌داد گروه فرقان با امریکایی‌ها در تماس بود

تسخیر(۵): اصرار بنی‌صدر بر تحویل اسنادِ لانۀ جاسوسی به دولت

تسخیر(۴): نوشته‌های نامرئی و کاستِ رمز

تسخیر(۳): گاوصندوق‌ها

تسخیر(۲): اسنادِ سفارت

تسخیر(۱): اقدام به تصرفِ لانۀ جاسوسی

 

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: شنبه، ۲۷ دی ، ۱۳۹۳

 

 

“… هنگامی که خبر لشکر کشی عمرو عاص به کشور مصر به امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) رسید، مردم را به مسجد فراخواند و آنان را از این خبر آگاه نمود و به یاری محمد بن ابوبکر -حاکم مصر- فراخواند.

 

فردای آن روز امام(علیه‌السلام) در محلی به نام «جرعه» منتظر مردم برای رفتن به مصر شد، اما تعداد نفرات به صد نفر هم نرسید. حضرت چون با بی‌میلی مردم به جنگ روبرو شد، شب‌هنگام در حالی که سخت نگران و افسرده بود، مردم کوفه را سرزنش کرد و از این که از فرامین او پیروی نمی‌کنند گلایه نمود.

پس از سخنان دردمندانۀ حضرت(علیه‌السلام) مالک‌بن کعب برخاست و گفت: ای امیرالمؤمنین، مردم را با من گسیل فرمای که جای درنگ نیست و اجر و ثواب جز در کارهای سخت و ناخوش داده نمی‌شود. سپس خطاب به مردم گفت: از خدا بترسید و دعوت امام خود را پاسخ دهید و او را یاری نمایید و با دشمن خود جنگ کنید. سپس عرضه داشت: ای امیرالمؤمنین، ما به سوی ایشان می‌رویم.

 

مالک با اطاعت بی‌چون و چرا از فرمان امام(علیه‌السلام) مرهمی بر دل دردمند آن حضرت گذاشت و او را شاد نمود و حضرت بلافاصله به سعد (آزادکردۀ خود) فرمود: «جار بزن و به مردم بگو، همراه مالک‌بن کعب به مصر بروید».

 

از آن‌جا که سفر مصر سخت و دارای حوادث پیش‌بینی نشده‌ای بود، مردم کم‌تر اعلام حمایت کردند، لذا یک ماه طول کشید و حدود هزار نفر زیر پرچم کعب جمع شدند و آن گاه امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) فرمود: «حرکت کنید، شما چگونه‌اید، به خدا سوگند گمان نمی‌کنم پیش از آن که کار آنان از دست بشود به آنان برسید».

 

مالک‌بن کعب با دو هزرا نیرو به جانب مصر حرکت کردند ولی هنوز پنج شب از حرکت آنان نگذشته بود که «حجاج بن عزیۀ انصاری» که همراه محمد بن ابی‌بکر بود، از مصر آمد و به امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) خبر داد که عمرو عاص مصر را فتح کرد و محمد بن ابی‌بکر را به شهادت رساند.(۱) لذا مالک بدون نتیجه به کوفه بازگشت.”

 

 

 

[اصحاب امام علی علیه‌السلام؛ شرح زندگی ۱۱۱۰ صحابی امیرالمؤمنین علیه‌السلام، سید اصغر ناظم‌زاده قمی، بوستان کتاب، ج۲، صص۱۰۷۶-۱۰۷۷]

 

 

 

پی‌نوشت‌‌:

۱- ر.ک: شرح ابن ابی‌الحدید، نشر دارالکتب الاسلامیه، قم، ج۶، ص۸۹-۹۰؛ تاریخ طبری، نشر دارالتراث، بیروت، ج۵، ص۱۰۶-۱۰۸

 

 

 

 

 

از هم‌این کتاب:

(+) عبید بن عبد کندی و تفسیری از دو آیۀ سورۀ نمل

(+) عبدالله بن کوّاء

(+) پاسخ‌های تأمل‌برانگیز عقیل‌بن ابی‌طالب به معاویه‌بن ابی‌سفیان

(+) عقیل و صراحت در جواب به معاویه

(+) عبدالرحمن بن ملجم مرادی

(+) عبدالرحمن بن مسیب فزازی

(+) عبدالرحمن بن عمرو بن جموح

(+) آب نیافتی نماز نخوان!

(+) عباس‌بن ربیعه‌بن حارث‌بن عبدالمطلب

 

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: پنجشنبه، ۲۵ دی ، ۱۳۹۳

 
 

۲۷ بهمن ۹۶

 

چن ساعت نشستم پای این قالبِ ویرانه؛ بل‌که با اطلاعاتِ ناقصی که از برنامه نویسی دارم -که ندارم- به هر ترفندی شده، چن جاشو اصلاح کنم.

منوهام از دست رفته بود. نمی‌دونم چرا؛ ولی انگار توی وردپرسی‌ها شایع شده بود این بلا! دوستانی کمک رسوندند و جز منوی آرشیو، بقیۀ منوها احیا شد. از بک‌آپِ چن سال پیش، تونستم منوی آرشیومو هم بازیابی کنم.

یه ویجت از اکانتِ گودریدزم گرفتم؛ و به لطایف‌الحیلی فعلاً داخلِ منوی تماس، جاسازش کردم!

لینکِ اکانتِ تامبلرمو -مرگ بر مردم‌آزاری که دست‌رسی‌مو به‌ش سد کرد!- برداشتم. شاید یه فکر دیگه‌ای برا عکس‌بازی‌هام کردم. فعلاً که جای «عکس‌بازی»، لینکِ «صفحۀ تماس با من» رو گذاشتم. آیکن‌شم باید اصلاح کنم.

اضافاتی هم بود که دست به هرس شدم.

هنوز وصله‌پینه‌ها مونده؛ بمونه تا بعد؛ باید توی فراغتِ دیگه‌ای تکمیل کنمش.

راستی چن ماه پیش، یه پلاگینی نصب کرده بودم؛ یارو فیشینگ از آب در اومد! این شد که دست‌رسی‌مو به هاست از دست دادم. تا پشتیبانیِ میزبانی جواب‌مو بده و بتونم دوباره به پیش‌خوان و سی‌پنل دست‌رسی پیدا کنم، بیش‌تر از  یه ماه طول کشید!

الغرض! اگه بازم مشکلی پیش نیاد، دل‌م می‌خواد نوشتن توی این‌جا رو از سر بگیرم.