“«مناحیم جلعاد» از مرگ حتمی نجات یافت، گروه او که از ۸ سرباز تشکیل شده بود، بکلّی از بین رفته بودند و تنها او زنده مانده بود، امّا سؤال این‌جاست که چه کسی با آنها جنگید و نابودشان ساخت؟

کانال دهم تلویزیون اسرائیل در برنامۀ «بازگشت از جبهه» پاسخ این سؤال را به ما می‌دهد:

 

 

مجری برنامه: مناحیم! ظاهراً تو مطلب عجیبی را مطرح کرده بود، سپس به بازجویی رفتی و اتهام تو این بود که مدعی دیوانگی هستی و در صورت بروز جنگی دیگر حاضر نیستی دوباره به میدان جنگ برگردی.

مناحیم: اصلاً این‌طور نیست! من قسم می‌خورم که آنچه را دیدم واقعیت بوده و زادۀ تخیل و تصوّر من نبود، و اگر افراد دیگر گروه ما زنده بودند، به شما واقعیت را می‌گفتند.

مجری برنامه: امّا به هر ترتیب این اخبار و مطالبی که تو ذکر کردی،موجب ترس و وحشت در میان بقیۀ سربازان شده است!

مناحیم: مگر می‌شود چنین منظره‌ای را ببینی، و بعد به دیگر سربازان نگویی و آنها را از این واقعیت باخبر نکنی!

مجری برنامه: خوب، بگو دقیقاً چه اتفاقی افتاد؟

 

مناحیم: ما داخل یکی از مقرهای خود، در «بنت جبیل» بودیم، که یک خانۀ قدیمی بود و ما فکر می‌کردیم که این خانه تحت پوشش و حمایت توپخانه و هواپیماهای خودی است، بخصوص این‌که نیروهای ما در همه جا حضور داشتند، ناگهان از هر طرف گلوله‌باران شدیم، لذا از آن خانه پا به فرار گذاشتیم، چون فکر می‌کردیم گروه بزرگی از حزب‌الله ما را در کمین خود قرار داده‌اند، اما وقتی از خانه خارج شدیم مسلسلی را در هوا معلق دیدیم که با آتش سنگین ما را به رگبار می‌بندد، تا آن‌جا که همۀ افراد گروه را از پای درآورد، امّا مرا رها کرد و نکشت، در حالی که بخوبی می‌توانست مرا هدف قرار دهد و مثل بقیه از پای درآورد، امّا چنین نکرد!

مجری برنامه: منظورت مسلسل، به تنهایی این کار را کرد؟!

مناحیم: بله، باور کن که واقعیت دارد.

 

البته «لیفی آلون» افسر احتیاط ارتش اسرائیل، و دوستش «دیوید ازمون» نیز چیزهای عجیب و غریبی را دیده بودند.

 

مجری برنامه: لیفی! تو در میدان نبرد چه دیدی؟

لیفی: جهنم بود، آتش از هر طرف بر ما می‌بارید. ما اطلاع داشتیم که دشمن در برابر ماست و سربازان ما پشت سرمان هستند، لذا توقع داشتیم از طرف جلو به سوی ما آتش بگشایند، در حالی که آتش از پشت سر به ما شلیک می‌شد، نفهمیدم چگونه؟

مجری برنامه: ممکن است نیروهای حزب‌الله از پشت سر نیز شما را احاطه کرده بودند؟

لیفی: نه، من مطمئن هستم که سربازان ما پشت سر ما بودند، به فرض که آنها ما را احاطه کرده بودند، شما بگویید چگونه آتش از آسمان هم بر سرمان می‌ریخت؟!

 

در این‌جا مجری برنامه ساکت می‌شود، و رو به «دیوید» می‌کند.

 

مجری برنامه: دیوید! آیا تو حرفهای «مناحیم» و «لیفی» را باور می‌کنی؟

دیوید: حتماً، البته من نمی‌دانم که حزب‌الله چه چیزی را برای ما آماده کرده بود که این چنین با همه چیز و از هر طرف با ما می‌جنگید!

مجری برنامه: بسیار خوب، بقیۀ افراد یگان شما چه شدند؟

دیوید:

ما داشتیم نزدیک یکی از روستاهای دشمن پیشروی می‌کردیم، من قسم می‌خورم که یکی از درختها بر ما آتش می‌گشود، ما هم ناچار شدیم بر درخت آتش بگشاییم، و درخت نیز در مقابل، پاسخ آتش ما را می‌داد!

مجری برنامه: آیا پشت آن درخت کسی پنهان نشده بود؟

دیوید: نه، ابداً، مطلقاً کسی نبود.

 

 

لازم به ذکر است که «مناحیم جلعاد» و «لیفی آلون» و «دیوید ازمون» جزء همان ۳۰۰ سرباز اسرائیلی بودند که برای معالجه به خارج اعزام شدند.”

 

 

 


 

[معجزات و کرامات نبرد «الوعد الصادق»، ماجد ناصر الزبیدی، ترجمۀ: محمدرضا میرزاجان، مؤسسۀ فرهنگی قدر ولایت، صص ۵۸-۶۰]

 

 

 

 

از هم‌این کتاب:

معجزات و کرامات نبرد الوعد الصادق (۱)

 

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: چهارشنبه، ۲۴ دی ، ۱۳۹۳

 

علی‌اکبر رائفی‌پور:

 

“… این آقایونی که می‌رن حج تمتع، روز عید قربان چی‌کار می‌کنن؟ گوسفند قربونی می‌کنن. روز عید قربانو کی گفته اون روز، عیدِ قربانه؟ عربستان سعودی گفته دیگه! ملک‌عبدالله تأیید کرده. عبدالعزیز آلِ شیخ تأیید کرده. می‌گی: خب آقا! شاید عید قربان، اینا شروع‌شون غلط بوده‌ها، ماهِ قمری‌شون، شاید فردا عید باشه. می‌گه: نه! حکومت گفته، این‌جا ما باید تابع باشیم.

بعد، توی مملکتِ شیعه، سر ِ عیدِ فطر چه داستانی پیش می‌آد!؟

 

اینا طبیعی نیست برادرم؛ نیست! وهابی اون‌جا بگه باید پذیرفت، این‌جا عالِم ِ شیعی، حاکم ِ شیعی، که ده‌ها گروهِ استهلال می‌فرسته این‌طرف اون‌طرف… !؟  وهابی بگه می‌شه!؟

 

 

می‌رن مکه پشتِ سر ِ کی نماز می‌خونن؟ …یه وهابی! درسته؟! …برید حرم ِ امام‌حسین ببینید چن تا نمازه! برید ببینید دیگه! این‌جا چی می‌شه؟! این‌جا نباید خوند!  «ید الله مع الجماعه»اینا بذار کنار!! «و لا تنازعوا فتفشلوا» بذار کنار!!! …”

 

 

 

[سخن‌رانی علی‌اکبر رائفی‌پور با عنوانِ «اسلام آمریکایی، تشیع انگلیسی»، شهرستان زرند، ۱۴ آذر ۹۳]

 

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: سه شنبه، ۲۳ دی ، ۱۳۹۳

 

حجت‌الاسلام و المسلمین دکتر احمد عابدی:

 

“… اسرائیل یک کشور ِ لاییکه و حکومتی هم که تو اسرائیل وجود داره، این حکومت، حکومتِ دینی ِ یهود نیست. علتشم اینه که تو اسرائیل ۳ فرقۀ یهودی هست؛ یهودی‌ها ۴ فرقه‌اند، تو اسرائیل ۳ فرقه وجود داره: زِلوت‌ها و راسِنی‌ها و فِریسیَن‌ها. این ۳ فرقه الان تو اسرائیل وجود دارند و اختلافات‌شون به‌قدری زیاده که اگر دولت اسرائیل بخواد طبق یکی از این فرقه‌ها عمل بکنه، اون فرقه‌های دیگه شورش می‌کنند. و لذا ناچاراً این حکومتی که غاصبانه این‌جا درست شده، حکومتِ لاییکه؛ حکومتِ غیر دینی ِ یهوده…”

 

 

 
[درس خارج فقه حجت‌الاسلام و المسلمین احمد عابدی، مبحث ولایت فقیه، جلسۀ ۳، ۹۱/۹/۱۴ ،  دقیقۀ ۱۷ و ۴۷ثانیه تـا دقیقۀ ۱۸ و ۵۰ثانیه]

بخشی از متن ِ پیاده‌شدۀ این جلسه در این‌جا نقل شده.

 

 

 

 

 

از هم‌این سلسله‌جلسات:

(+) ره‌بریِ آیت‌الله خویی در انتفاضۀ شعبانیه اِعمالِ ولایتِ مطلقه بوده است

(+) نقدی بر فتوای آیت‌الله وحید خراسانی دربارۀ اقرار در زندان

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: سه شنبه، ۲۳ دی ، ۱۳۹۳

 

حجت‌الاسلام حیدر مصلحی:

 

“… شما آقای بهزاد نبوی را در نظر بگیرید، آقای نبوی از اول انقلاب نقش مشکوکی در نظام ایفا کرده است. از ماجرای مذاکرات الجزایر گرفته تا انفجار دفتر نخست‌وزیری تا اتفاقات مجلس ششم، همیشه شما رد ایشان را می‌بینید. این حداقل به ما می‌گوید که باید به ایشان مشکوک باشیم که چرا همیشه در بحرانی‌ترین شرایط نظام، نقش ایشان پررنگ است و اینکه چرا برخی از مسئولین در سال‌های قبل به ایشان اطمینان کرده و مسئولیت داده‌اند هم جای سؤال جدی دارد…”

 

 


 

[هفته‌نامۀ پنجره، شمارۀ ۲۲۲، ۶ دی ۱۳۹۳، ص۴۰]

 

 

 

از هم‌این گفت‌وگو:

(+) شاید به هشدارها توجهی نشده بود

(+) آقازداۀ شهید بهشتی

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: یکشنبه، ۲۱ دی ، ۱۳۹۳

 

حجت‌الاسلام حیدر مصلحی:

 

“… بعد از انتخابات، ما ستاد یکی از کاندیداها را گرفتیم که در آن ستاد یکی از شبکه‌های معاند ماهواره‌ای هم دفتر داشت و برنامه پخش می‌کرد. وقتی که ستاد را گرفتیم دفترچه‌ای در این ستاد پیدا شد که در آن تمام برنامه‌های بعد از انتخابات مو به مو نوشته شده بود. مثلا اینکه آن کاندیدای مورد نظر در فلان ساعت برنامۀ مصاحبه بگذارد و خود را پیروز انتخابات معرفی کند. اینکه چه کارهایی انجام دهند، همه در آن دفترچه آمده بود. مسئول نگارش آن دفترچه هم فرزند یکی از مسئولین ارشد نظام بوده است که در اوایل انقلاب توسط منافقین در انفجار هفتم تیر ۱۳۶۰ به شهادت رسیده بودند.

این‌ها برنامه‌ریزی شده بود و افراد چه با اطلاع و چه بی‌اطلاع در این سناریو ایفای نقش می‌کردند. این‌ها اتفاقاتی بود که افتاده بود اما متاسفانه بخشی از جامعه این را نمی‌دانست و در آن مقطع زمانی برایش باورپذیر نبود.”

 

 


 

[هفته‌نامۀ پنجره، شمارۀ ۲۲۲، ۶ دی ۱۳۹۳، صص۳۹-۴۰]

 

 

 

از هم‌این گفت‌وگو:

(+) شاید به هشدارها توجهی نشده بود

 

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: یکشنبه، ۲۱ دی ، ۱۳۹۳

 

احسان طبری:

 

“… حزب توده یک حزب کمونیست بود و کمونیسم بظاهر یک نهضت «بین‌المللی» است، یعنی تأمین «همبستگی درونی» همۀ سازمانهای کمونیستی با یکدیگر و «یکسان کردن روش آنها در قبال روش سرمایه‌داری بین‌المللی» دعوی آنهاست. از آنجا که حزب کمونیست اتحاد شوروی، نخستین حزبی است که انقلاب کرده و اولین دولت سوسیالیستی را در جهان بوجود آورده و قویترین نیروی نظامی و اقتصادی را در اختیار دارد، لذا همبستگی بخصوص با این حزب مضمون اصلی انترناسیونالیسم اصیل است و بعد از آنکه عدۀ زیادی از احزاب دولتی و غیردولتی کمونیستی صریحاً مخالفت خود را با اصل یک‌مرکزی (Monocentrism) تصریح کردند، شوروی، بدون انصراف از فکر اصلی خود، در ظاهر روش نرمتری در پیش گرفت. نمونۀ حزب توده نشان می‌دهد که این نرمش ظاهری است و حزب کمونیست شوروی، حزب یا کمونیستی را که راه اطاعت طی نکند تحمل نمی‌نماید.

 

جهان‌گرائی (انترناسیونالیسم) را حزب توده در اسناد ایدئولوژیک خود با سوویتیسم (شوروی‌پرستی) یکی می‌دانست و می‌گفت هر عمل ضد شوروی یک عمل ضد کمونیستی است و در اثر طولانی شدن اقامت رهبری حزب در کشورهای سوسیالیستی، تکرار این فرمول عادی شده بود.

 

حزب توده مرگ استالین را ماتم تلقی کرد و ما رهبران حزب مقیم مسکو دو بار در کنار جنازۀ استالین به پاس ایستادیم. آن موقع حزب روزنامه‌ای در خارج از کشور نداشت تا احساسات جریحه‌دار رهبری [حزب توده] را افشاء کند. ولی در ایران حزبیها در سوگواری مرگ استالین غلو کردند و گروه بزرگی به سفارت شوروی برای امضاء دفتر سوگواری مراجعه نمودند.

به محض اینکه خروشچف دبیرکل حزب کمونیست شوروی شد، ورق برگشت و انتقاد «کیش شخصیت استالین» شروع شد. رهبری حزب با شدت تمام، احترام سابق نسبت به استالین را فراموش کرد و به انتقاد کیش شخصیت استالین پرداخت.

 

 

در پلنوم چهارم، مسئلۀ معروف به گروه ضد حزبی (مرکب از مولوتف، مالنکوف، گاگانویچ، بولگانین، شپیلف) مطرح شد. رهبری با آسودگی وجدان سندی در محکوم کردن آنان تنظیم نمود و کوچکترین تردیدی را در اتهاماتی که به آنها وارد شده بود، روا نداشت.

در پلنوم هفتم، مسئلۀ انور خوجه و تقبیح او بمیان آمد. در اینجا نیز محکومیت انور خوجه به آسانی انجام گرفت و قاسمی را که به تقبیح انور خوجه رأی نداد در پلنوم نهم از هیئت اجرائیه اخراج کردند.

در تمام این جریانات، گفتار و کردار خروشچف مورد تأیید و تحسین حزب بود. در سال ۱۹۶۴ خروشچف از کار برکنار شد. حزب مدیحۀ خروشچف را قطع کرد و طرد او را تأیید نمود. تضاد رفتار رهبری در این زمینه بقدری روشن بود که مورد انتقاد قرار گرفت. جواب توجیه‌آمیز همۀ این کارها را «انترناسیونالیسم» و انطباق آن با سوویتیسم یا شوروی‌گرائی می‌داد.

 

در اختلاف بین شوروی و چین، حزب توده صددرصد طرفدار شوروی بود و بمحض آشکار شدن اختلافات، اقدام به احضار ایرانیانی که در چند سال پیش از این، آنها را به پکن اعزام کرده بود، نمود. از این نوع تغییر روش و لحن در سابق نیز در مطبوعات حزب توده مرسوم بود، مانند دشنام‌گویی به تیتو که بعدها به سکوت یا تأیید او منجر شد، یا دشنام‌گویی به مصدق که به مدح او تبدیل گردید. این روش شوروی‌گرائی به آنجا کشید که دادن اسلحه از طرف شوروی به رژیم شاه رسماً مورد حمایت قرار گرفت!!

 

در جلسۀ احزاب کمونیست منعقده در مسکو در سال ۱۹۶۰، هیئت نمایندگی ما دربارۀ اختلاف شوروی و چین، بسود شوروی نظر داد، ولی با این حال لحن آن مورد پسند شورویها نشد. میلووانف، رئیس شعبۀ خاورمیانه در کیمتۀ مرکزی حزب کمونیست شوروی، بدون اشاره به اصل قضیه، «جوک» زیرین را برای ما هیئت نمایندگی (رادمنش، اسکندری و من) حکایت کرد: «پیرزنی به کلیسا رفت و آنجا مجسمۀ خدا (یعنی عیسی) را دید. شمعی از کیسۀ خود بیرون آورد و جلوی مجسمه روشن کرد و دعا خواند. از در کلیسا خارج شد. در سردر کلیسا مجسمۀ شیطان را دید، به خود گفت: کسی چه می‌داند در آن دنیا کدام یک از این دو حکمرواست. پس شمع دومی را از کیسه بیرون آورد و آن را در مقابل شیطان افروخت.» بدون تفسیر، معنای جوک روشن بود. ما در سخنرانی خود نسبت به چین عباراتی ملایم و مهرانگیز گفته بودیم، ولی این اندازه را شورویها نپسندیدند. بعدها با بالاگرفتن مبارزۀ چین و شوروی، ما با تمام شدت به چین حمله کردیم.

این جریان در موقعی بود که روابط شوروی و ایران روزبروز بهتر می‌شد. شاه، فرح، ولیعهد برادران و خواهران شاه و بسیاری از افراد درباری و دولتی به شوروی و لهستان و مجارستان و بلغارستان و یوگوسلاوی سفر کردند. تجلیل از شاه زیاد بود. اولین سفر شاه همزمان با اجراء اعدام گروه چهارم افسران سازمان نظامی بود.

من در مسکو، در آکادمی علوم اجتماعی، تحصیل می‌کردم و این جریان را برای معلم فلسفه نقل کردم. معلم فلسفه برخاست و دو کف دست خود را بهم کوبید و گفت: «بغرنج است دیالکتیک تاریخ!».

 

 

شاه متوجه شده بود که احتیاج کشورهای سوسیالیستی به نفت ایران شدید است و وضع اقتصادی آنها طوری است که برای پیش‌بردن یک سفارش بازرگانی بی‌تابند. شاه از این نقطه‌ضعف استفاده می‌کرد. یک عضو وزارت خارجۀ چکسلواکی به ما در خانۀ استراحت «تاترا» (در چکسلواکی) گفت: «در مقابل یک خبر چند سطری که در روده‌پراوو منتشر شد و مورد پسند هویدا نبود، کفش ارسالی از چکسلواکی را در گمرک یک هفته توقیف کردند و در نتیجه، بازار آن از طرف رقبا پر شد و ما میلیونها ضرر کردیم.» با این حساب، شاه و هویدا آسان می‌توانستند با کشورهای سوسیالیستی بازی کنند.

 

شوروی و کشورهای سوسیالیستی به آن اندازه اکتفا نمی‌کردند که روابط حسنه‌‎ای را با دربار و دولت حفظ نمایند، بلکه سعی می‌کردند از لحاظ ایدئولوژیک همکاری با یک حکومت فاشیستی دست‌نشاندۀ آمریکا را توجیه کنند. اولین بار شخصی به‌نام دکتر آرابه‌جان، یک نفر خاورشناسی ارمنی، کتابی دربارۀ رضاخان نوشت و حکومت رضاخان را تا حدودی توجیه کرد. در مورد رژیم محمدرضاشاه، ایوانف، مورخ ایرانشناس، به صحنه آمد و چند کتاب و از آن جمله «ایران امروز» را نوشت که لحن ستایش‌آمزی نسبت به به‌اصطلاح «انقلاب سفید» داشت و همین امر ایوانف را -درموقعی که به تهران دعوت شده بود- مورد تفقد خاص شاه کرد!

مورخ دیگری به نام آقایف، پس از ایوانف، مقالات به‌اصطلاح ژرف‌اندیشانه‌ای نوشت و از راه استدلالات «تئوریک» سعی در توجیه شاه و رژیم او نمود. مقالات منتشره در مجلۀ «آسیا و آفریقا» دربارۀ ایران، لحن محبت‌آمیزی به رژیم داشت و منظرۀ خوشی از تهران توصیف می‌کردند.

در جلسۀ احزاب کمونیست در سال ۱۹۶۰، هیئت نمایندگی حزب توده را در بین احزاب خاورمیانه جای ندادند و کنار نمایندگان گوادلوپ و مارتینیک و جزیرۀ رئونیون جاگرفت! در جلسۀ احزاب کمونیست در سال ۱۹۶۹ عکسبرداری از ما ممنوع شد. در موقعی که از هیئت رئیسه و برژنف عکسبرداری می‌شد، تصادفاً نیمرخ رادمنش در سطح مقدم عکس پدیدار شد و این عکس را کسی کنترل نکرد و در روزنامۀ پراودا نشر یافت. این باعث شد عکسبرداریها کنترل شود. البته رادمنش از دیدن عکس خود در پراودا بسیار خوشحال شد.

 

با وجود خوش‌خدمتی و روش خاضعانۀ رهبران توده، در نظر دولت شوروی برتری رژیم شاه بطور مشخص و واقعی نسبت به حزب توده واضح بود. بسیار رخ می‌داد که ابداً نامی از حزب توده در میان نبود و حزب هم مراعات می‌کرد که مطلبی در مطبوعات خود ننویسد که کمیتۀ مرکزی حزب کمونیست شوروی آن را نپسندد.

 

کمک «انترناسیونالیستی» مهمی که به حزب توده در سالهای مهاجرت شد، تأمین سخن‌پراکنی رادیوئی بود. این سخن‌پراکنی به نام «پیک ایران» ابتدا در برلن شرقی برقرار شد و سپس قریب پانزده سال در صوفیه مشغول کار بود. در سالهای اخیر، حزب کمونیست بلغارستان بعلت بسط روابط تجاری خود در ایران، تمایلی به حفظ و ادامۀ این رادیو نداشت و به انحاء مختلف بهانه می‌آورد و سرانجام مستقیماً عدم رضایت خود را از بودن رادیو در بلغارستان افشا ساخت. چند سال مبارزۀ البته ملایم و مؤدب حزب توده برای حفظ رادیو در صوفیه ادامه یافت و سرانجام بلغارها اولتیماتوم دادند که رادیو را طی یک‌ماه تعطیل خواهند کرد و نظر خود را هم اجراء کردند. حزب توده از رادیو و سخنگوئی، در ایام شدت‌گرفتن نهضت انقلابی مردم مسلمان ایران محروم شد. ظاهراً این مسئله را بلغارها، بدون موافقت دیگر کشورهای سوسیالیستی، برای آن به شکل منفی و علیه نظر حزب توده حل کردند، که مایل بودند در یک دوران سرنوشتی، عملی نکند که برای سیاست او در ایران احتیاط‌آمیز نباشد و گز نکرده پاره نکند!؟

 

 

منظره‌ای که ترسیم کردیم، نشان می‌دهد که حزب خاضع و خاشع توده با وجود همۀ اطاعتها، مورد بی‌اعتنائی و بی‌توجهی بود و غالب اوقات مهمانداران مایل بودند که این حزب «گورش را گم کند» و از نزد آنها به جای دیگری برود. چاکرانی که جز مزاحمت سودی ندارند، نبودشان از بودشان بهتر است.

این است «انترناسیونالیسم» در عمل!”

 

 

 


 

[کژراهه؛ خاطراتی از تاریخ حزب توده، احسان طبری، انتشارات امیرکبیر، صص۲۳۹-۲۴۳]

 

 

 

 

از هم‌این کتاب:

کژراهه (۲): استالین مُرد اما استبداد هم‌چنان ماند

کژراهه (۱): تاریخ شهادت می‌دهد مارکسیست‌های ایرانی مزدور ِ شوروی بودند

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: یکشنبه، ۲۱ دی ، ۱۳۹۳

 

مهدی نصیری:

 

“اینکه بعضی فتنۀ ۸۸ را برای کشور و نظام خطرناک‌تر از جنگ تحمیلی دانسته‌اند، سخنی گزاف نیست. در جنگ تحمیلی ما با دشمن خارجی شناخته شده‌ای چون رژیم بعثی صدام مواجه بودیم که اهداف او برای آشنا و غریبه روشن بود اما در فتنۀ ۸۸ -که اگر مهار نمی‌شد می‌توانست بنیان‌های انسجام و اتحاد را در کشور ویران کند و نظام را بر لبۀ پرتگاهی بسیار خطرناک قرار دهد- با نیروهای داخلی و اغلب در درون نظام مواجه شدیم که یا از سر تحلیل غلط و یا فریب‌خوردگی و یا از سر غرض‌ورزی، دست به طغیان در برابر قانون و ساختارهای رسمی و قانونی نظام زده بودند و شاید خود متوجه نبودند که چه بازی خطرناکی را علیه کیان نظام و کشور شروع کرده‌اند.

 

البته فتنۀ ۸۸ با جنگ تحمیلی در یک امر مشترک بودند و آن اینکه در این فتنه همانند جنگ تحمیلی همۀ دشمنان و بدخواهان ایران و جمهوری اسلامی پشت سر جریان مهاجم و فتنه‌گر قرار گرفته بودند و سودای فروپاشی از درون جمهوری اسلامی را در سر می‌پروراندند.

 

شاید یکی از نکات مغفول برای جریان فتنه -که عمدتا در بین اصلاح‌طلبان بودند- این بود که آن‌ها تصور می‌کردند در صورت شکست جمهوری اسلامی ایران -که آرزوی ۳۵ سالۀ آمریکا و غرب و اسرائیل است- آنان جایگزین و بدیل مورد نظر این قدرت‌ها برای به دست گرفتن حاکمیت در ایران خواهند بود، در صورتی که بسیار واضح است که آمریکا و غرب به کمتر از جریانهای متخاصمی چون منافقین و سلطنت‌طلبان رضایت نخواهند داد و آنان که کمترین عرق دینی و حتی ملی دارند، جایی در رژیم آلترناتیو جمهوری اسلامی نخواهند داشت.

توجه به این امر می تواند برای همۀ کسانی که داعیۀ خودی بودن و عرق ملی و مذهبی دارند، بسیار تامل‌برانگیز و درس آموز باشد. به‌خصوص برای آن‌هایی که با وجود این ادعاها به گونه‌ای حرکت و فعالیت سیاسی می‌کنند که اغلب چارچوب‌های قانونی و مشروع و مردمی نظام را نادیده می‌گیرند و آگاهانه یا ناآگاهانه در مسیر براندازی حرکت می‌کنند.

 

 

و اما نکتۀ دیگری که در فتنۀ ۸۸ قابل تامل است، ظهور دوبارۀ امداد الهی -که از آغاز انقلاب تا به امروز مصداق داشته است- در نجات کشور و نظام و دستاوردهای شهیدان گرانقدر انقلاب اسلامی بود.

در شرایطی که جریانی داخلی و متعلق به نظام،  به ایجاد شبهه‌ای که دستمایۀ یک فتنه شد، دست زد و بخش قابل توجهی از جامعه را گرفتار خود کرد و دشمنان مسلح به انواع رسانه را پشت سر خود قرار داد، تنها یک اتفاق ویژه از نوع امدادهای غیبی و آسمانی می‌توانست شعله‌های رو به گسترش فتنه را مهار کند و نه تمهیدات عادی و معمولی. البته در این میان مدیریت متین و در عین حال مسلط و قدرتمند رهبری معظم انقلاب نیز نقشی شگرف و غیر قابل انکار داشت؛ اگر چه بروز چنین مدیریتی خود مصداقی از عنایات الهی و توجهات ویژۀ حضرت ولی عصر (عج الله تعالی فرجه الشریف) در حق فقیه جامع‌الشرایط حاکمی بود که منصب نیابت عامۀ آن حضرت را دارد.

در تایید این نکته باید به فرازی از توقیع شریف حضرت -روحی و ارواح العالمین لتراب مقدمه الفداء- خطاب به شیخ مفید (نایب عام آن حضرت) اشاره کنیم که فرمود:

«إِنّا غَیْرُ مُهْمِلِینَ لِمُراعاتِکُمْ وَ لا ناسینَ لِذِکْرِکُمْ وَ لَوْ لا ذَلِکَ لَنَزَلَ بِکُمُ اللَّأْوَاءُ وَ اصْطَلَمَکُمُ الْأَعْداءُ فَاتَّقُوا الله جَلَّ جَلالُه / ما در رعایت حال شما کوتاهى نمى‌کنیم و یاد شما را از خاطر نبرده‌ایم، که اگر جز این بود گرفتارى‌ها به شما روى مى‌آورد و دشمنان، شما را ریشه کن مى‌کردند. پس تقوای الهی پیشه کنید» (بحارالانوار، ج۵۳، ص۱۷۵)

 

 


 

[هفته‌نامۀ پنجره، شمارۀ ۲۲۲، ۶ دی ۱۳۹۳، ص۲۱]

 

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: چهارشنبه، ۱۰ دی ، ۱۳۹۳

 

دکتر قطب‌الدین صدقی:

 

“… «آل احمد» نقدهای به‌شدت اجتماعی و تاثیرگذار دربارۀ نمایش‌ها می‌نوشت. آل احمد جایگاه خاصی در فرهنگ روشنفکری ایران دارد. بعد از کودتای ۳۲ زمانی که تمام نهادهای دموکراتیک، احزاب و جریان‌های فرهنگی نابود شدند، او به شوخی ۵، ۶ هزار روشنفکر فقیر شهرستانی را که سیگار اشنو می‌کشیدند و شلوارهایشان اتو نداشت، دور خود جمع کرد و طرفدار نوعی هنر اجتماعی شد.

در مقابل آل احمد جبهه دیگری بود که «ابراهیم گلستان» سردستگی آن‌ها را به عهده داشت. این‌ها روشنفکران سازشکار درباری و طرفدار هنرهای زیبا و هنر برای هنر بودند و نمی‌خواستند هنر تهدیدکننده نظام باشد…   آل احمد هر کسی را کمترین سازشی با نظام شاه می‌کرد، در گوشه کافه مرمر و یا کافه نادری گیر می‌آورد و می‌گفت: «رئیس! چاق شدی!» این جمله از صد تا فحش بدتر بود. همه از او می‌ترسیدند، چون مرجع و سلطان روشنفکری و در عین حال بسیار نترس بود. وجود یک معیار خیلی خوب است. در دنیا این جور آدم‌ها زیادند. مثلاً در آمریکا «چامسکی» همۀ روشنفکران را برای دفاع از کوبانی جمع کرده است. در ایتالیا «اومبرتو اکو» و در فرانسه «ژان پل سارتر» همین کار را می‌کردند. آن‌ها برای جامعه، اهل قلم، هنر و فرهنگ، معیارند. ما در حال حاضر چنین معیاری را نداریم…

 

 

…بله؛ ما به کمیت بها داده‌ایم و نه به کیفیت. در زمان دانشجویی ما دو دانشکدۀ هنر وجود داشت که هرکدام ۲۵ دانشجو می‌پذیرفت، اما امروز ۱۸ دانشکده داریم که سالانه حداقل ۱۰۰۰ نفر فارغ‌التحصیل دارند. وزارت ارشاد ۳۰۰۰ آموزشگاه آزاد دارد که کار ۷۰۰تای آن‌ها تربیت بازیگر است. ما مگر چند استاد داریم؟ من با شهامت به شما می‌گویم که بیشتر از دو دانشکده استاد نداریم.

می‌دانید سالیانه چه هزینه‌ای صرف این مراکز می‌شود و چند جوان با آرزوی بازیگری تئاتر، سینما و تلویزیون از آن‌ها بیرون می‌آیند؟ …سال گذشته دانشکدۀ هنر دانشگاه آزاد ۶۰۰ دانشجو گرفته است. کارخانۀ سوسیس‌سازی هم این‌گونه عمل نمی‌کند. استادی برای تدریس وجود ندارد. دست هر کسی را که در خیابان بوده گرفته و آورده‌اند تا درس دهد. یک مشت آدم بی‌صلاحیت، بی‌سواد و بی‌سابقه که نه کارگردان هستند، نه بازیگر، نه نویسنده، نه منتقد و اصلاً معلوم نیست چه‌کاره‌اند. فقط یک کاغذ پاره به‌عنوان مدرک همراه خود دارند که دست هر کسی هست. کاغذی که نشانۀ سواد، بینش و روش نیست و در نتیجه فاجعه می‌آفریند. فاصلۀ دانشجو با استاد، تنها یک جزوه است. استاد شب آن جزوه را مطالعه می‌کند و صبح درس می‌دهد…

 

من یک کلاس فوق‌لیسانس داشتم و سه کتاب را در آن معرفی کردم. یکی از شاگردان دخترم آمد و گفت: «استاد! صفحۀ چند تا چند این کتاب را بخوانیم؟» گفتم: «خیلی شانس آوردی که دختر هستی. اگر پسر بودی چنان کشیده‌ای به تو می‌زدم که از این پله‌ها بیفتی پایین! خاک بر سرت! سه کتاب چیست که چانه می‌زنی؟ تو برای این درس باید دست‌کم ۳۰ کتاب بخوانی.» بدیهی است که از چنین دانشجویی چیزی درنمی‌آید. همین آدم روزی مدرس خواهد شد. این روزها هم که خرید مدرک یک امر عادی شده است.

من دو نفر را می‌شناسم که رسالۀ دکترای آن‌ها را یکی از دوستان من نوشته است. دوست من در خانه بیکار است. به او گفتم: «چه کار می‌کنی؟» گفت: «گاهی رسالۀ دکترا می‌نویسم.» گفتم: «برای چه کسی نوشتی؟» شخصی را که الان دکترا و پست مهمی دارد نام برد که دوستم با دریافت یک میلیون و ۸۰۰ هزار تومان برای او رسالۀ دکترا نوشته بود…

 

 

به نظر من تئاتر متعلق به بورژواهای بالای شهر که با هفت‌قلم آرایش و ادکلن گران برای تماشای تئاتر می‌آیند نیست. تئاتر متعلق به توده‌های مردم است. من طرفدار جست‌وجوی معنا در گذشتۀ خودمان و اتصال به جریان‌های بزرگ انسانی مثل دفاع از آزادی، ضعفا، عدالت و … هستم.”

 

 

 


 

[مجلۀ عصر اندیشه، شمارۀ ۳، آذر ۱۳۹۳، صص۹۲-۹۳ و ۹۵]

 

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: چهارشنبه، ۱۰ دی ، ۱۳۹۳

 

“… این داستان در تلویزیون اسرائیل و در روزنامۀ «هاآرتص» صهیونیستها منعکس شد، و خوانندۀ گرامی می‌تواند وارد سایت انگلیسی روزنامۀ مزبور شود، و مطالب بیشتری از این دست را در آن‌جا پیدا کند.

 

کانالهای تلویزیونی اسرائیل از یکدیگر پیشی می‌گرفتند جهت دعوت از سربازان و افسران نخبه تا در استودیو بیایند و میهمان برنامۀ آنان شوند، و از فاجعه‌ای که برایشان رخ داد آشنا و از ماجرا مطلع شوند.

 

یکی از افسران لشکر «غولانی» که نامش «اِیثان آیخنر» و یکی از دستانش قطع شده بود، در برنامه حضور داشت، مجری برنامه از او پرسید چه شد که دستت در جنگ قطع شد؟ او هم پاسخی داد که همگان را به تعجب و شگفتی واداشت.

«اِثان» گفت: جنگ بسیار سختی را تجربه کردیم، در حالی که ما وارد حومۀ شهر «بنت جبیل» می‌شدیم و تعدادمان هم بسیار زیاد بود، من پشت یک درخت موضع گرفتم تا سربازان لشکر را پوشش دهم، و در عین حال با دوربین تفنگم، برخی خانه‌ها را زیر نظر داشتم تا هر گونه تحرک و جابه‌جایی نیروهای حزب‌الله را رصد کنم، این بود که سه تن از رزمنده‌های مقاومت اسلامی را دیدم که آرام و آهسته به سوی ما نفوذ می‌کردند تا سربازانمان را غافلگیر کنند!

در وهلۀ اول به نظرم آمد که آنان هدفهای بسیار آسانی هستند، لذا همین که خواستم هدفگیری کنم و به طرف آنان تیراندازی نمایم، ناگهان با مردی سوار بر اسب و شمشیر به دست مواجه شدم که ضربتی به من وارد کرد و از نظر دور شد، من خیلی آشفته و وحشت‌زده شده بودم!

 

خانم مجری با شگفتی از او سؤال کرد: واقعاً آنها با شمشیر و اسب می‌جنگیدند؟!

افسر اسرائیلی (اِیثان) جواب داد: بله، حتی بعضی از سربازان به من گزارش دادند که تکسواری با اسبی تندرو آنها را دنبال می‌کرد، و آن‌چنان سریع می‌گذشت که نمی‌توانستیم او را هدف قرار دهیم.

خانم مجری: بسیار خوب، اما شما می‌توانی مرا قانع کنی که چگونه ممکن است اسب و شمشیر بر سلاحهای مدرن پیروز شوند؟!

«اِیثان» گفت: ببین! آنها خیلی خوب بر حمل و به‌کارگیری شمشیر تمرین کرده بودند!

 

 

 

همزمان با پایان یافتن جنگ ۳۳ روزه علیه لبنان و شکست نیروی نخبۀ اسرائیل، و پس از انجام تحقیقات لازم با افسران عملیاتی، تعداد ۳۰۰ سرباز که در نبردهای «بنت جبیل» و «الخیام» و «عیترون» و «مارون الرأس» شرکت کرده بودند و جمعی از لشکر «اِیغوز» و «غولانی»، به بیمارستانهایی در اروپا جهت معالجه و سپری کردن دورۀ نقاهت اعزام شدند، به این دلیل که اظهارات عجیبی را به مطبوعات گفتند که نفرت و کینه را بر فرماندهان نظامی بیشتر می‌کرد، چرا که همانها مسبب تلقی دیوانگی و جنون این سربازان شدند، از جمله اظهارت آنها چنین بود که می‌گفتند:

 

دانی: ما اشباحی را می‌دیدیم که با ما می‌جنگیدند.

مجری برنامه: چگونه ممکن است؟ لطفاً کمی بیشتر شرح دهید؟

دانی: من بارها و بارها به فرماندهی گفته‌ام که اظهاراتم عین حقیقت است، در حالی که آنها ما را متهم کردند که ما مواد مخدر مصرف کرده و یا از قرص (XTC) استفاده کرده‌ای، به همین منظور، معاینات پزشکی متعددی برایمان انجام دادند تا مطمئن شوند که ما معتاد به چیزی نیستیم.

مجری برنامه: دانی! تو بخوبی می‌دانی که اشباح وجود ندارند، اما تو می‌توانی از مهارت نیروهای حزب‌الله در اختفا و سرعت عمل و انتقال آنان صحبت کنی، ولی در مورد اَشباح نه، این منطقی نیست!

دانی: من مطمئن هستم که آنها اَشباح بودند، حالا تو می‌توانی این مسأله را برایم تفسیر کنی که آنها چگونه در آسمان پرواز می‌کردند؟

(مجری برنامه و حاضران می‌خندند)، آن‌گاه از یک سرباز دیگر سؤال می‌کند: رافی! تو در گزارش خودت آورده بودی که جنگاورانی را دیده‌ای که بدون سر بودند که با شما می‌جنگیدند، این موضوع را چگونه تفسیر می‌کنی؟!

رافی: من تنها کسی نبودم که آن موجودات بدون سر را دیده باشم، بلکه همۀ افراد یگان ما شاهد این صحنه بودند!

مجری برنامه: خوب، در آن موقع شما چه کردید؟!

رافی: هیچ! از مواضعمان پا به فرار گذاشتیم.

مجری برنامه: آیا قبول داری که صحنه‌هایی که دیدی در نتیجۀ استرس، تشنج، ترس و وحشت دوران جنگ بود؟!

رافی: من به شما اطمینان می‌دهم که تمامی افراد گروه، این رزمندگان بی‌سر را دیده‌اند که چگونه به ما حمله می‌کردند، و خیلی واضح بود که آنها بدون سر هستند، ضمناً من تنها کسی نبودم که این را می‌دیدم.

 

 

دانی و رافی و بقیۀ افراد گروه را به بیمارستانهای فرانسه و سوئیس اعزام کردند تا تصویر این موجودات سر بریده که به آنها حمله کرده بودند، از ذهن و مخیله‌شان کاملاً خارج شود…”

 

 

 


 

[معجزات و کرامات نبرد «الوعد الصادق»، ماجد ناصر الزبیدی، ترجمۀ: محمدرضا میرزاجان، مؤسسۀ فرهنگی قدر ولایت، صص ۲۹-۳۰ و ۵۲-۵۳]

 

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: چهارشنبه، ۱۰ دی ، ۱۳۹۳

 

احسان طبری:

 

“… پس از کنگرۀ ۱۹، پس از مدتی نه چندان طولانی، استالین مرد و به احتمال قریب به یقین قربانی توطئۀ همکاران خود شد، زیرا تدارک یک تصفیۀ بزرگ را می‌دید. در نتیجه، عده‌ای از همکاران سابق سر خود را در خطر دیدند و چارۀ فاجعه را پیش از وقوع آن یافتند و به تحقق در آوردند. عبدالرحمن اوتورخانوف در کتاب «اسرار مرگ استالین» این مسئله را با شکل مقنعی ثابت می‌کند.

 

پس از استالین، ابتدا مالنکوف و بعد از او خروشچف جای او را گرفتند. خروشچف در مدت یازده سال دبیر کلی خود جنایات استالین را افشا کرد ولی در نهاد استبدادی، تغییر داده نشد و با وجود دعوی «جمعی بودن رهبری» خروشچف با طرد کردن رقباء (مولوتف، مالنکوف، گاگانوویچ، بولگانین و شیلپوف) از عضویت پلیت‌بورو، شرایط را برای تسلط دیکتاتوری خود فراهم ساخت. بجای وزیر امور خارجه، دامادش آجوبی را به نزد پاپ مأمور کرد. رایا خروشچوا دخترش نیز مقام مهمی داشت. خروشچف پس از دیدن ایالات متحده قلباً مایل بود برخی از اشکال زندگی سیاسی آمریکایی را در شوروی معمول دارد…”

 

 

 


 

[کژراهه؛ خاطراتی از تاریخ حزب توده، احسان طبری، انتشارات امیرکبیر، ص۱۰۳]

 

 

 

 

از هم‌این کتاب:

کژراهه (۱): تاریخ شهادت می‌دهد مارکسیست‌های ایرانی مزدور ِ شوروی بودند

 

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: چهارشنبه، ۱۰ دی ، ۱۳۹۳

 
 

۲۷ بهمن ۹۶

 

چن ساعت نشستم پای این قالبِ ویرانه؛ بل‌که با اطلاعاتِ ناقصی که از برنامه نویسی دارم -که ندارم- به هر ترفندی شده، چن جاشو اصلاح کنم.

منوهام از دست رفته بود. نمی‌دونم چرا؛ ولی انگار توی وردپرسی‌ها شایع شده بود این بلا! دوستانی کمک رسوندند و جز منوی آرشیو، بقیۀ منوها احیا شد. از بک‌آپِ چن سال پیش، تونستم منوی آرشیومو هم بازیابی کنم.

یه ویجت از اکانتِ گودریدزم گرفتم؛ و به لطایف‌الحیلی فعلاً داخلِ منوی تماس، جاسازش کردم!

لینکِ اکانتِ تامبلرمو -مرگ بر مردم‌آزاری که دست‌رسی‌مو به‌ش سد کرد!- برداشتم. شاید یه فکر دیگه‌ای برا عکس‌بازی‌هام کردم. فعلاً که جای «عکس‌بازی»، لینکِ «صفحۀ تماس با من» رو گذاشتم. آیکن‌شم باید اصلاح کنم.

اضافاتی هم بود که دست به هرس شدم.

هنوز وصله‌پینه‌ها مونده؛ بمونه تا بعد؛ باید توی فراغتِ دیگه‌ای تکمیل کنمش.

راستی چن ماه پیش، یه پلاگینی نصب کرده بودم؛ یارو فیشینگ از آب در اومد! این شد که دست‌رسی‌مو به هاست از دست دادم. تا پشتیبانیِ میزبانی جواب‌مو بده و بتونم دوباره به پیش‌خوان و سی‌پنل دست‌رسی پیدا کنم، بیش‌تر از  یه ماه طول کشید!

الغرض! اگه بازم مشکلی پیش نیاد، دل‌م می‌خواد نوشتن توی این‌جا رو از سر بگیرم.