از من می شنوین،ازون کتابایی یه که هلو برو تو گلو!

عطر سنبل،عطر کاج / فیروزه جزایری دوما/

ترجمۀ: محمد سلیمانی نیا/نشر قصه/چاپ سوم/

۱۳۸۵/ ۱۹۲صفحه / قیمت: ۲۰۰۰تومان

 

 

 

 

 

 

 

وقتی چلوکتابو شروع کردم عزم م این بود که با برنامه ریزی،نو به نو کتاب بخونمو این وبلاگ موتور محرکی واسه مطالعه م باشه. اما راست شو بخواین هیچ کدوم از کتابایی که تازگیا مطالعه کردم نظرمو جلب نکرده که بخوام این جا مطرح شون کنم(فکر این جا شو نکرده بودماااا. خدا کنه هفتۀ دیگه نمایش گاه کتاب،فرجی حاصل شه!). واسه همین فک کنم تا حالا متوجه شدین که زدم تو خط مطالعات قبلی م. به هر حال فعلاً هرجاش کم آوردم از خونده های قبلی م مایه می ذارم…مگر صاحب دلی روزی ز رحمت کند در حق درویشان دعایی… واما پست جدید؛

 

 

یه خونواده از طبقۀ متوسط ایرانی  سال ها پیش به امریکا مهاجرت می کنن و تو اون جا زندگی شون با چالش هایی مواجه می شه که خوندنی یه. تقابل های فرهنگ این خونوادۀ شرقی و جامعۀ غربی امریکا موقعیت هایی رو پیش می آره که شنیدن ش از زبون این دختر بچه  جالب به نظر می رسه.

 

 

در آمریکا،من یک قیافه ی اقلیت نژادی دارم،چهره ای آشکارا مهاجر که داد می زند:«من از نژاد اسکاندیناوی نیستم.» در آبادان که بودیم من و مادر  خارجی به نظر می رسیدیم. آب و هوای گرمسیری آبادان ساکنانی گندمگون می سازد. مادر به خاطر نژاد ترکی اش دارای رنگ پوستی ست که روی نیکول کیدمن «سفید بلوری» و روی دیگران «شیربرنج» نام دارد. در آبادان مردم از مادرم می پرسیدند که آیا او اروپایی است؟ و او با افاده جواب می داد:«خب،عمه ام توی آلمان زندگی می کند.»

 

وقتی آمدیم کالیفرنیا دیگر خارجی به نظر نمی رسیدیم. ویتی یر،که پر از مکزیکی بود،می توانست به عنوان شهر اصلی ما پذیرفته شود. تا وقتی دهان مان را باز نکرده بودیم،اهل محل محسوب می شدیم. اما یکی از جمله های بی سر و ته  و بدون فعل مادر کافی بود که لو برویم. فوری می پرسیدند. کجایی هستیم،پاسخ ما هم فایده ای نداشت. اسم کشورمان را که می گفتیم لبخند معذبی روی صورتشان می آمد به این معنی:«چه خوب. حالا این جهنم دره ای که گفتی کجا هست؟»

 

در سال ۱۹۷۶ به خاطر شغل جدید پدر به  نیوپورت بیچ  رفتیم،شهری ساحلی که همه بلوند هستند و قایق رانی می کنند. آن جا به عنوان یک مشت مهاجر خاور میانه ای در شهر بلوند های قایق ران تابلو بودیم. مردم به ندرت می پرسیدند کجایی هستیم،چون توی  نیوپورت بیچ قاعده ی کلی این بود که «هرکی بلوند نیست مکزیکیه.» در عوض به من می گفتند:«لطفاً به ماریا به مکزیکی بگو هفته ی دیگر لازم نیست خونه ی ما رو تمیز کنه. می خواهیم برویم مسافرت.»

لابد مردم فکر می کنند اهالی  نیوپورت بیچ،شهری که تنها دو ساعت با مکزیک فاصله دارد،چند کلمه ای اسپانیایی بلدند. اما در جایی که برنزه شدن موضوع موجهی برای صحبت محسوب می شود،یادگیری زبان خدمتکاران بومی در اولویت نیست.

 

 

سال اولی که در نیوپورت بیچ بودیم،مدرسه ی ما یک معاینه ی همگانی پیش گیری از قوز انجام می داد. تمام کلاس ششمی ها را جمع کردند توی سالن ورزش و منتظر شدیم تا پرستارها انحنای ستون فقرات مان را اندازه بگیرند. نوبت من که شد،پرستار نگاهی عمیق به صورتم انداخت و پرسید:«عجب! تو اسکیمو نیستی؟» جواب دادم:«نه،من ایرانی ام.» او جیغ کشید:«امکان نداره! برنیس،این شبیه اسکیموها نیست؟» تا برنیس از آن سر سالن خودش را برساند،می خواستم معامله ای پیشنهاد کنم:«چطوره من به ماریا بگویم هفته ی دیگر نیاید چون تو می خواهی بروی مسافرت،در عوض کار را تعطیل کنیم؟»

 

 

همان سال از من درخواست شد درباره ی کشورم برای دانش آموزان کلاس هفتم ِ مدرسه صحبت کنم. دختری که این را از من خواسته بود یکی از همسایه ها بود که می خواست چند نمره ی اضافی در درس مطالعات اجتماعی بگیرد. من با یک بغل کتاب های فارسی،عروسک یک قالی باف روستایی،کلی مینیاتور ایرانی،و مقداری دلمه ی برگ مو به لطف مادر،رفتم آن جا. ایستادم جلوی کلاس و گفتم:«سلام.اسم من فیروزه است و ایرانی هستم.» قبل از این که چیز دیگری بگویم،معلم بلند شد و گفت:«لورا،تو که گفته بودی او اهل پرو است!»

اگر زندگی من یک فیلم موزیکال هالیوودی بود،رقص این قسمت با این ترانه شروع می شد:

تو می گی گوجه

من می گم جوجه

تو می گی پرشیا

من می گم پرو

بهتره اصلا ً ولش کنیم

بنا بر این به همراه مینیاتورهای ایرانی ام،عروسک قالی باف روستایی ام،و کتاب هایم،به خانه برگشتم. دست کم مادر لازم نبود آن شب شام درست کند،سی تا دلمه برای همه مان کافی بود.

 

 

 

نثرش بی تکلف و شیرینه. استفاده از جمله هایی ساده و رَوون که مثل هلو توی دهان آب می شن،خوندن شو دل پذیر کرده. شنیدین که می گن حرف راستو از زبون بچه بشنو؟ چون صادقانه،صریح و ساده می گه. به نظر من این چن تا صفت تو این کتاب موج می زنه؛ بی پیرایگی،صراحت لهجه و سادگی.

 

 

 

سال هایی که در برکلی بودم با فرانسوا آشنا شدم،مردی فرانسوی که بعدها شوهر من شد. در زمان دوستی با او متوجه شدم زندگی من چقدر ناعادلانه گذشته. فرانسوی بودن در آمریکا مثل این است که اجازه ورود به همه جا را روی پیشانی ات چسبانده باشند. فرانسوا کافی بود اسم آشکارا فرانسوی اش را بگوید تا مردم او را جالب توجه بدانند. فرض این بود که او روشنفکری است حساس و کتاب خوانده،و هنگامی که مشغول زمزمه ی اشعار بودلر نیست،وقتش را با خلق نقاشی های امپرسیونیستی می گذراند.

به نظر می آید هر آمریکایی خاطره ی خوشی از فرانسه داشته باشد.«عجب کافه ی محشری بود. مزه ی آن تارت تاتن هنوز زیر زبانم است!» تا جایی که من می دانم،فرانسوا آن تارت تاتن را درست نکرده بود،اما مردم خوشحال می شدند اعتبارش را به او بدهند. من همیشه می گویم:«می دانید که فرانسه یک گذشته ی استعماری زشت دارد.» ولی این برای کسی مهم نیست. مردم شوهر مرا می بینند و یاد خوشی هاشان می افتند. من را می بینند و یاد گروگان ها می افتند.

 

 

 

یکی از دلایل مقبولیت رو به رشد این اتوبیوگرافی،طنزی یه که با گوشت و پوست نوشته آمیخته شده.

 

 

شوهر من فرانسوا عاشق سفر است.اوایل آشنایی،از جاهای دیدنی که رفته بود برایم تعریف می کرد:جزایر مالدیو،آفریقای غربی،بالی،سریلانکا… من عاشق ماجراهای فرانسوا بودم،و خودم هیچ وقت مجبور نبودم خاطره ی عجیبی تعریف کنم؛ به نظر او،ایرانی بودن و داشتم اسمی مثل فیروزه به تمام ماجراهای خودش می چربید. در این زمینه چندان با او موافق نبودم،اما من کی بودم که بخواهم حباب های خیال مردی را بترکانم که توانسته بودم بدون زحمت تحت تأثیرش قرار بدهم؛ مردی که شیفته ی جزئیات پیش پا افتاده ی زندگی ام شده بود؟ هر از گاهی،یک خاطره بی اهمیت از خاویار فروش های کنار دریای خزر یا نسترن های باغ عمه صدیقه رو می کردم،و مرد فرانسوی دلش غش می رفت. با گفتن هجوم قورباغه ها در اهواز،از من تقاضای ازدواج کرد.

 

 

 

«عطر سنبل،عطر کاج» رو که می خوندم خیلی لذت می بردم وقتی می دیدم نویسنده جلوی فرهنگ امریکایی مرعوب نشده. منفعل ننوشته. و از طرف دیگه هم چشماش رو نبسته  دهن ش رو الکی باز کنه و درباره روح ایرانی تملق کنه. این سعی ش که از دایرۀ انصاف خارج نشه برام جالب بود.

 

 

می گوینداسکیموها بیش از بیست نوع اسم برای «برف» دارند. تعجبی ندارد چون یک اسکیمو تمام عمرش را در میان برف می گذراند،و جزئیاتی به چشمش می خورد که ما هرگز به آن ها توجه نکرده ایم.

دوره نوجوانی ام توی نیوپورت بیچ با درجه های «رنگ برنزه» آشنا شدم. فرق بین برنزه ی عمیق،برنزه ی پریده،برنزه ی برنزی رنگ،برنزه ی تازه  را یاد گرفتم. هیچ کس دوست ندارد با «برنزه ی کارگری» دیده شود،همان نوعی که خط تی شرت و شلوار کوتاه روی بدن مشخص است. از آن بد تر «سوخته قلابی» است،همان که توی اتاقک برنزه شدن ایجاد می شود. با کلاس تر از همه برنزه ی موج سواری است،همراهِ موی رنگ پریده از آفتاب.

دوره بچگی ام در ایران،به جای برف یا آدم های برنزه،دور و برم پر بود از فامیل. تعجبی ندارد که زبان فارسی نسبت به انگلیسی کلمات دقیق تر و بیشتری برای نسبت های فامیلی دارد. برادران ِ پدر «عمو» هستند. برادرِ مادر «دایی» است. شوهرهای خاله و عمه «شوهر خاله» و «شوهر عمه» هستند. توی انگلیسی تمام این مردها Uncle نامیده می شوند. بچه هاشان فقط با یک کلمه در انگلیسی نامیده می شوند،Cousin. در حالی که توی فارسی هشت کلمه داریم که نسبتِ فامیلی هر کدام را دقیق نشان می دهد.

 

 

 

نمی دونم اینو بگم؟

به خاطر فاصله و دوری نویسنده از فضای اون سال های ایران و شانتاژ تبلیغاتی غرب در زمان تسخیر سفارت امریکا،نویسنده نگاه ناخوشایندی به این رخداد داره. می خوام یه چیزی بگم:

جَوون و نوجوون هم سن و سال من چه تصویری از اون اتفاق تاریخی داره؟ فیلم خوش ساختی دیده؟ رمان جذابی خونده؟ الان چند سال می گذره و…؟!  بازم جای شکرش باقی یه که چیزی نساختنو ننوشتن؛مث بعضی از چیزایی که ساختنو ابرو درست نشد و چشم کور شد.

بگذریم…

 

 

 

بعضی از نقدها رو که می خوندم،به ترجمۀ کتاب ایرادهایی وارد کرده بودن که چون به اصل کتاب دست رسی نداشتم نمی تونم در این مورد نظر بدم. اما اینو می تونم بگم که متن فارسی کتاب از لحاظ روان بودن و نداشتن سکته هایی که تو این مدل ترجمه ها معموله،نمرۀ خوبی می گیره.

 

بعضی نقدها هم این کتابو ضد ایرانی(!) معرفی کرده بودنو این که پدر و عموی فیروزه توی کتاب مورد تمسخر واقع می شن و نویسنده از این طریق موجبات خندیدن خوانندۀ امریکایی رو فراهم کرده و از این قبیل حرفا؛  من که این طور فکر نمی کنم. حتا عقیده دارم که نویسنده جانب انصافو رعایت کرده. نمی دونم چرا بعضیا تصور می کنن ما ایرانیا از دماغ فیل افتادیم و همۀ رفتارامون باید مورد  به به و چه چه دیگرون واقع بشه؟!  نویسنده بارها و بارها ساده اندیشی و سطحی نگری ای که تو جامعۀ امریکایی باهاش مواجه شده رو به چالش کشیده و با طنز جالبی مورد انتقاد قرار داده. حالا اگه همین سطحی نگری از اطرافیان ایرانی ش سر بزنه،نباید نقل بشه؟؟!  اتفاقا ً من فکر می کنم کسی که اندک اطلاعی از تصورات مردم امریکا نسبت به ایران داره،تأیید می کنه که این کتاب در بهبود تصور مخاطب امریکایی نسبت به ایران و ایرانی قدم مثبتی برداشته.

به هر حال این از اون کتابایی یه  که پشت نویسی می کنم و به این و اون هدیه ش می دم.

 

 

 

 

قبل از کلام آخر:

با یه Search کوچولو به خوبی متوجه می شید که این کتاب با چه اقبال قابل توجهی مواجه شده. چن تا از دیدگاه های متفاوت خواننده های این کتاب رو می تونین تو جیرۀ کتاب،وبلاگ حسین پاکدل،امیر حسین چهل تن،بلوط و سایت سخن  ملاحظه کنین.

 

 

 

 

 

کلام آخر:

اگه از کاراکترهایی مث جوودی ابوت،امیلی در نیومون،و یا  آنه شرلی و اتفاق هاشون خاطرۀ خوبی دارید،از «عطر سنبل،عطر کاج» لذت خواهید برد.

 

موضوع: دربـارۀ یک/چند کتاب
تاريخ: یکشنبه، ۹ اردیبهشت ، ۱۳۸۶

 

 

بی مقدمه،رسا و گویاست. حرف اضافه،فقط این که مربوط به شمارۀ ۱۱۴همشهری جوانه:

 

باور کنید یا نکنید،تاریخ مصرف کتاب های استاد هنوز تمام نشده. هنوز هم جواب می دهد. چند نسل جوان،پاسخ سؤال ها و شبهه هایشان را از این صفحات گرفته اند ولی بوی کهنگی نگرفته. مشخص است که تک تک صفحات و تک تک کتاب ها برای نسل امروز تازه نیستند. بخشی از این بحث ها را در کتاب دینی های دبیرستانی دیده ایم  یا  از سخن ران های متعدد پاره پاره شنیده ایم . حتی بعضی بحث ها دیگر جزو سؤال های نسل نو نیست. گروهی از کتاب ها در حوزه های تخصصی هستند و یک جوان با دغدغه ها و معلومات معمولی از آنها سر در نمی آورد و علاقه ای پیدا نمی کند. اما با همۀ اینها هنوز تعدادی کتاب باقی می ماند که انگار برای این نسل و شبهات و سؤالاتی که هنوز هم به قوت خود باقی اند،نوشته شده است. ما چند تایی از این دست کتاب ها را در این صفحه پیشنهاد می دهیم،با این توضیح که این فهرست کامل نیست و فقط پیشنهاد همشهری جوان است. اینها را که ورق بزنید خودتان دنبال بقیه اش هم می روید. کنار کتاب ها،نمونه سؤالات و شبهاتی آمده که جوابش را می توانید در کتاب پیدا کنید.

 

  

 تصویر روی جلد رو از  خانۀ کتاب  گرفتم

 

 آزادی معنوی

 

# آیا در متون اسلامی،دموکراسی و آزادی به رسمیت شناخته شده؟ بالاخره دین آیا به آزادی فکر و بیان اعتقاد دارد یا نه؟

# بسیاری از گناهانی که آدم ها الان مرتکب می شوند به خاطر جبر محیط است؛ شرایط اجتماعی و خانوادگی و بقیه مقتضیات. خدا که خودش این را بهتر می داند پس لابد عذرشان را می پذیرد.

# انسانیت اراده است یا اخلاق یا مسؤولیت پذیری؟ عقل مداری یا محبت به دیگران؟ دین کدام یک از معیارها را تعریف انسانیت می داند؟ انسان آزاد در دین معنا دارد؟

# راهی برای تأمین آزادی معنوی وجود دارد؟

# روح واقعی هجرت و جهاد چیست و قرآن کدام هجرت و کدام جهاد را مطرح می کند؟

 

 

 

 

تصویر روی جلد رو از آدینه بوک گرفتم

 

 

 حماسه حسینی

 

# از بین این همه روضه ای که بر منابر بیان می شود،کدام درست و معتبرند و کدام تحریف شده؟ ملاکی برای تشخیص این دو از هم هست؟

# حادثه کربلا تراژدی است یا مصیبت یا خباثت گروهی از مردم؟ اصولاً این چه جور واقعه ای است؟

# مسئله عاشورا آیا دعوت بود؟ بیعت بود؟ اوضاع مگر چه فرقی می کرد با دوره امام حسن؟

# آیا زن از نظر دین فقط باید غیر مستقیم در ساختن تاریخ نقش داشته باشد؟

 

 

 

 

 

 

 

 تصویر روی جلد رو از آدینه بوک گرفتم

 

 اسلام و مقتضیات زمان

 

# آیا واقعاً اگر روایتی در کتاب های معتبر حدیث شیعه (کافی،تهذیب،استبصار،من لا یحضره الفقیه) آمده باشد،کار تمام است و جای هیچ بحث و گفت و گویی در آن نیست؟

# چهار مسلک مهم اهل تسنن؛حنبلی،شافعی،مالکی و حنفی چه شباهت ها و تفاوت هایی با هم دارند؟ (این کتاب با نگاه واقع گرایی این گروه ها را بررسی می کند.)

# زمان پیغمبر که مردم روزه می گرفتند،این قدر نیاز به کار نبود. حالا که جامعه این قدر احتیاج به کار و تلاش دارد،مقتضیات زمان اقتضا نمی کند دیگر روزه نگیریم؟

# آیا دین برای وجدان در مسائل اخلاقی،اصالت قائل است؟ قرآن آیا اشاره ای به وجدان دارد و هیچ جایگاهی برای آن قائل است؟

# پسند و سلیقه مردم زمانه چقدر جزو آن مقتضیات زمانی است که باید در تفسیر به روز دین به آن بها داد؟

 

 

 

 

تصویر روی جلد رو از آدینه بوک گرفتم نبوت

 

# وحی،مثل بقیه الهام هایی است که به آدم های دیگر می شود و فقط از نظر درجه فرق می کند؟

# اگر معجزه را بپذیریم،قانون علیت را انکار کرده ایم. این دو تا چطور با هم جور در می آیند؟

# آن چیزهایی که پیامبران می بینند و بقیه نمی بینند،واقعیتش در ماده طبیعت است یا در ماورای طبیعت؟

# آیا پیغمبر آن جور که عوام می گویند حرف خدا را به وسیله یک انسان بالدار می شنود یا آن طور که روشنفکرها می گویند روح القدس،باطن خودش است و در وحی فقط از عمق روحش این اندیشه ها به سطح می آیند یا اصولاً حالت سومی در این ماجرا می تواند باشد؟

# افلاطون و ارسطو با دلایلی خدا را ثابت کرده اند؛ خدای قرآن با خدای افلاطون و ارسطو فرق دارد؟

 

 

 

 

تصویر روی جلد رو از آدینه بوک گرفتم

 

 

 بیست گفتار

 

# مفسرین می گویند اینکه قرآن گفته توجه به دنیا نداشته باشید یعنی اینکه محبت و علاقه به همسر و فرزند و مال را در وجودتان از بین ببرید. در حالی که این علاقه ها فطری است و اگر جلویشان را بگیریم از مجراهای دیگری بیرون می زنند و بیماری های روانی می آورند. بالاخره این دنیا را چه جوری باید ترک کرد؟

# اگر در جایی نقلی که در شرع آمده مخالف حکم صریح عقل باشد باید باز هم عمل کرد،چون لابد مصلحتی است که نمی دانیم؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تصویر روی جلد رو از آدینه بوک گرفتم تعلیم و تربیت در اسلام

 

# علی (ع) بعضی خلقیات را برای مرد پسندیده می داند و برای زن ناپسند. مگر خلق یک حقیقت مطلق و ثابت نیست؟ چطور در مورد زن و مرد با هم فرق می کند؟ زن ترسو باشد خوب است و مرد شجاع؟ اینکه با عقل و معیارهای ثابت اخلاقی جور در نمی آید؟

# درست اگر نگاه کنیم،اسلام،اخلاق را نسبی می داند یا مطلق؟

# این نمازی که خیلی از دیندارها می خوانند که کاملاً از روی عادت و بی توجهی است و حتی اگر بین نماز از آنها بپرسی چه می کنید باید فکر کنند تا یادشان بیاید چه کار می کردند،این چه ارزشی دارد؟ چه تأثیری دارد؟ در این صورت نمی شود گفت نخواندن و خواندن ش یکسان است؟

# مگر ازدواج چه تأثیری در تکامل انسان دارد؟ بالاخره با ازدواج،آدم زمینی می شود و به بعضی هواهای نفسانی اش تن می دهد. چرا این تنها غریزه ای است که ارضا کردنش ثواب هم دارد؟

 

 

 

 

تصویر روی جلد رو از آدینه بوک گرفتم

 

 

 خاتمیت

 

# انسان موجود ثابت و جامد و یکنواختی از نظر اخلاق و تربیت و تشکیلات اجتماعی نیست. چرا این موجود متحول و متکامل باید از قوانین ثابت دین پیروی کند؟

# آیا دید و نگاهی که منابع اسلامی باید با آن مطالعه شود،دید ثابت و یکنواختی است یا متغیر؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تصویر روی جلد رو از آدینه بوک گرفتم

 

 ده گفتار

 

# اصول کلی را قرآن و روایات مشخص کرده اند. عقل بشر هم واقعاً رشد کرده. آیا می شود گفت: در این شرایط تقلید بی معنی است؟ آدم عاقل در این دوره زمانه می تواند خوب و بد خودش را بفهمد؟

# روش های رساندن دین به آدم ها در نسل های مختلف فرق می کند یا ثابت است؟ آیا در این زمینه نتیجه هم مهم است یا صرف اینکه دین را عرضه کردیم از ما رفع تکلیف می شود؟ می شود گفت دین همین است که قدیم ها بوده؛ می خواهند بپذیرند،می خواهند نپذیرند؟  

 

 

 

 

 

موضوع: دربـارۀ یک/چند کتاب
تاريخ: یکشنبه، ۹ اردیبهشت ، ۱۳۸۶

 

 

ژئوپلیتیک تشیع/ نوشتۀ  فرانسوا توال ژئوپلیتیک تشیع / فرانسوا توال /

ترجمه: دکتر حسن صدوق ونینی /

انتشارات دانشگاه شهید بهشتی /۱۳۸۰/

 ۱۵۳ صفحه / قیمت:۷۰۰تومان

  

 

 

مطالعۀ کتابایی ازین دست به م دید می ده. کاملاً واسه م محسوسه که بعد از خوندن شون،یه چیزی تو قوۀ تحلیل م جوونه می زنه. احساس خوبی یه!

قبل از هر چیزی باید بگم خوندن این کتاب ساده نیست،و حوصله می خواد، و اگه اطلاعات جانبی نداشته باشین ممکنه یه خورده گیج تون کنه،اما اگه حول و حوش مسایل روز،مسایل مربوط به جهان اسلام،و به خصوص خاور میانه اطلاعات جسته گریخته ای داشته باشین،اون وقته که با خوندن این کتاب یه چالش خوب رو تجربه می کنین. این چن جمله از مقدمۀ مترجم،به نظرم، بهونۀ لازم رو واسه تورق این کتاب فراهم می آره:

 

نویسندۀ کتاب،فرانسوا توال،متخصص در مسائل بین المللی و استراتژیک است. وی تا کنون چند کتاب در موضوعات ژئو استراتژیک،در قالب مسائل فرهنگی،زبان شناختی،مذهبی و نیز نظامی منتشر کرده است که در آن ها به مضامین و آثار بین المللی و جهان شمول این مفاهیم توجه ویژه نشان داده است.

 

به این نکتۀ ظریف هم باید اشاره کرد که نویسندۀ کتاب،متعلق به بخشی از جهان غرب  یعنی فرانسه است که در یورش استعماری خود به جهان اسلام،با اهل تسنن،به استثنای بخشی از لبنان،برخورد داشته است. برخلاف انگلیسی ها که دارای تجربه ای طولانی در برخورد با جهان شیعی،از بین النهرین و خلیج فارس تا شبه قاره هستند،از این رو نگاه او فارغ از داوری های متأثر از رویارویی استعمار با جهان اسلام است.

 

و البته مترجم،جانب احتیاط رو فراموش نکرده(!) :

در پایان یادآوری این نکته ضروری است که ترجمۀ این کتاب صرفا ً برای آشنایی خوانندگان با دیدگاه یک صاحب نظر غربی در مسائل استراتژیک مرتبط با دنیای شیعه انجام گرفته است و طبعا ً همۀ دیدگاههای نویسنده مورد تأیید مترجم یا ناشر نیست.

 حتا مختصر ملاحظه ای به فهرست کتاب،فهم رو بیجک می ده که محوریت کتاب،ایرانه، و بقیه حاشیه ست:

 پیشگفتار مترجم

عود تشیع

گرایش های گوناگون در تشیع

موفقیت ها و محدودیت های تشیع ایرانی

استثنای ایران

دو محور خارجی انقلاب اسلامی

شیعیان آذربایجان

هزاره های افغانستان

علوی های ترکیه

شیعه های شبه قارۀ هند

شیعه های کشورهای ماوراءالنهر

تشیع عرب یا بیداری محرومان

معضل عراق

خلیج شیعی

یمن شیعه

چالش علوی ها

سرنوشت دروزها

انتقام شیعیان لبنان

نتیجه گیری: انفجار عظیم تشیع

پیوست یک: شاخه های تشیع

پیوست دو: فهرست نام فرقه های مختلف شیعه

پیوست سه: گاه شمار شیعه

پیوست چهار: شمار جمعیت شیعی کشورها

کتابنامه

  تو هر بخش،نویسنده با یه مقدمۀ تاریخی شروع کرده،و با توجه به جغرافیای سیاسی یه اون منطقه ای که به ش پرداخته،سعی کرده که یه جور شیعه شناسی یه منطقه ای رو ارایه بده. و کم کم به زمان حال رسیده. و با توجه به شرایط کنونی یه اون منطقه سؤالاتی رو مطرح می کنه که به اقتدار یا ضعف قدرت شیعی یه منطقه ای منتج می شه. یه مطلب مهمه دیگه این که این کتاب تو اروپا قبل از یازدهم سپتامبر به چاپ رسیده،وقتی این مهم رو مد نظر قرار بدین،با خوندن جملات این کتاب،بیش تر ایمان می آرین که قضیه خیلی جدی تر ازین حرفاس! 

خیلی دوست داشتم که از جاهای مختلف کتاب نقل قول هایی می کردم،ولی این روزا گرفتار تر از اونی م که برسم. اما با مطالعۀ همین میزان از کتاب دست تون می آد که تو چارچوبی هست که علاقه تونو جلب کنه یا نه. واسه همین گزیده هایی از بخش آخر کتاب رو انتخاب کردم که البته جزو بخشای خوندنی یه کتاب به حساب می آد: انفجار عظیم تشیع!

 

  

جوامع شیعی در متن جهان اسلام،به استثنای ایران،جوامع محصور شدۀ جزیره مانند و در خود فرو رفته ای بوده اند که اکنون در ابعاد سیاسی و اجتماعی در حال رهایی و شکوفایی هستند. این جوامع در نگاه مسلمان های اهل تسنن،که اکثریت دارند،دگر اندیشانی تلقی می شده اند که همواره از سوی قدرت حاکم سنی به حاشیه رانده شده اند. و حال آن که تشیع مذهبی مهدوی محور است،یعنی با اعتقاد به بازگشت امام غایب،صاحب پیام و رسالتی معنوی است و بر این اعتقاد است که جهان در غیبت امام،جهانی ناقص است و تا هنگامی که امام ظهور نکند تاریخ به کمال نخواهد رسید. در واقع این نگرش شیعه نسبت به سرنوشت جهان شبیه قیامتی است که مسیحیت بدان اعتقاد دارد. این اعتقاد به ظهور منجی در پایان تاریخ یعنی مهدویت مبتنی بر معاد در ذات خود یک مشی سیاسی و انقلابی را می پروراند،یا به بیان دیگر متضمن الزامات سیاسی انقلابی است. حتی در وضعیت استثنایی ایران –که شاهد نهادینه شدن تشیع از طریق تحول و نظم جدیدی در روحانیت هستیم- تشیع در اصول و آرمان های خود قهرا ً کانونی از جوشش غلیان سیاسی است…

 

با وجود همۀ مخالفت هایی که دربارۀ این کتاب خوندمو شنیدم،به نظر من با وجود این که تحلیل هاش خالی از اشکال نیست،اما صاف زده تو خال!

 

اولین نکته که توجه را به خود جلب می کند،وجود شکاف عمیقی است که شیعه را از سنی جدا می سازد. ژرفای این اختلاف و رویارویی،بر همۀ حوادث تاریخی مربوط غالب آمده است. البته این مخاصمه دو طرفه است،زیرا که هر طرف دیگری را به انحراف از پیام محمد(ص) متهم می کند. به زعم اهل تسنن،شیعیان با مشروعیت دادن به امامت گرفتار نوعی کج روی شده،با وارد کردن عناصری از حکمت یونانی و حتی هندو بر کج روی خود افزوده اند. در نگاه شیعیان،سنت گرایی سنی ها نه تنها نادرست و اشتباه است که عمیقا ً در تقابل با شرع و در نتیجه نامشروع است و بر این باورند که اهل تسنن در مسئلۀ خلافت پیامبر،به جای تمکین نسبت به انتصاب به عمل آمده توسط شخص او،آن را در جهتی دیگر سوق دادند و مرتکب گناه شدیدی شدند.

امروزه ویژگی انفجار آمیزی تشیع،در اکثر موارد در سطوح تماس با دنیای اهل تسنن خود را آشکار می کند. به عبارت دیگر تمام کانون های جهش و تنش که تشیع در آنها نقش دارد در مناطقی قرار می گیرند که در آنها پیروان تسنن اکثریت دارند. مع هذا یک استثنا وجود دارد و آن بحران آذربایجان و ارمنستان است…

 

اسلام میان جامعۀ مدنی و مذهبی تفکیکی قایل نمی شود،زیرا که از همان آغاز رسالت محمد(ص)  شهروندان عادی و روحانی در هم آمیختند. از این منظر تقابل میان پیروان تسنن و تشیع را باید اساسا ً  چالشی سیاسی دانست. سیر تحولات در روند برخوردهای این دو گرایش اسلامی از آغاز منجر به عقب رانده شدن اجتماعی و سیاسی اقلیت های شیعی به وسیلۀ سنیان شد. از سوی دیگر در دل جامعۀ شیعی ایران –که از قرن دهم به دژ این مذهب تبدیل شد- به طور طبیعی یک رسالت مکتبی حول محور شیعه مداری حکومت شکوفا شد.

هیچ نشانه ای از امکان شکل گیری نوعی تقریب میان سنی و شیعه متصور نیست و حتی می توان بر خلاف آن اندیشید

 

 

…همچنین میان شیعیان دوازده امامی ایران و مشتقات آن با تشیع دوازده امامی جهان عرب خط فاصل وجود دارد. این تفرقه ها و گرایش های گوناگون در تشیع،واقعیت چند وجهی آن را به گونه ای به نمایش می گذارده اند که می توان نتیجه گرفت که اساسا ً علاقه ای برای وحدت این فرقه های شیعی وجود ندارد،به عبارت دیگر هیچ نوعی «یکپارچگی» و وحدت گرایی شیعی ملاحظه نمی شود.

مسیحیت نیز به فرقه ها و کلیساهای مختلفی تقسیم شد،اما قرن بیستم شاهد تلاش هایی برای غلبه بر این تفرق به ارث مانده از تاریخ بود. این امید «وحدت گرایانه» در تشیع وجود ندارد،زیرا که هر یک از نحله ها و جوامع شیعی بر این باور است که تمام حقیقت را خود در اختیار دارد و نیازی به گفت و شنود با دیگران نیست. در سطوح سیاسی نیز چنین است،زیرا که بیشتر جوامع شیعی اهداف «خودخواهانه» را دنبال می کنند. تشیع به شکاف های بازمانده از تاریخ خود پای بند است. حتی اگرچه امروز حول محور انقلاب اسلامی ایران عناصر وحدت جویانه شکل گرفته اند و کوشش می شود تا از طریق ایرانی کردن روحانیت شیعی کشورهای غیر ایرانی همدلی و وحدت ایجاد گردد،شیعه همچنان مذهبی غیر متمرکز جلوه می کند. در واقع تنها محور وحدت بخش جوامع شیعی در تقابل این جوامع با اهل تسنن و رد پیروان دیگر ادیان نهفته است.

به این ترتیب علی رغم اینکه دیپلماسی ایران و آرمان گرایی شیعی آن بر پایۀ وحدت و اجتماع شیعیان شکل گرفته و کم و بیش هم  موفق بوده است نمی توان به یک «بین الملل شیعه» اندیشید. تکرار می کنم که بین الملل شیعه نمی تواند شکل پذیرد زیراکه شیعه از یک مرکزیت واحد برخوردار نیست. شیعه همچنان در تفرق تاریخی خود به سر می برد. در عین حال این بدان معنا نیست که برخی از جوامع شیعه تحت تأثیر ترغیب یا کمک های انقلاب اسلامی ایران نگرفته باشند. سؤال این است که اگر شکل گیری بین الملل شیعی غیر ممکن باشد آیا می توان روزی شاهد نهضتی وحدت جویانه در جهت یکپارچه کردن جوامع شیعی بود؟

 

 

تشیع،و به هر حال آنچه که اکنون در ایران مطرح است بر آن است که سخنگوی محرومان جهان سوم و امید و آرمان محکومان زمین باشد. از این رهگذر،این مذهب  جهان غرب و ارزش های آن را به عنوان اهرم های مکر و فریب توده های محروم محکوم می کند. تشیع،سرمایه داری را طرد می کند همان گونه که کمونیسم را طرد می دارد. این موضع سختِ تشیع تنها به موقعیت ژئوپلیتیک آن در خاور میانه مربوط نمی شود،بلکه ریشه در محتوای پیام مکتبی مهدوی آن دارد. ما اشتباه می کنیم اگر این ارادۀ انقلابی و آرمان تبدیل  شدن به نیروی پرچم دار محرومان جهان را تنها یک پدیدۀ سطحی تعبیر کنیم. این مذهب قادر است که در دراز مدت یک نیروی انفجاری را در ذات خود حمل کند. پس همان طور که گفتیم،قدرت این مذهب قبل از همه از پیام بنیادینش نشأت می گیرد.

اندیشمندان شیعی ایران –چون علی شریعتی- در جهت در هم آمیختن پیام سنتی با روح انقلابی تشیع اهتمام ورزیدند که البته کاری خلاف قاعده نبود. رنج ها و محنت هایی که تشیع در تاریخ تجربه کرده است،در وجدان شیعه همچون شواهدی از حقانیت جهاد و بهای طبیعی مبارزۀ او علیه بی عدالتی در جهان جلوه می کنند همان بی عدالتی و ظلم و ستمی که سنگ بنای آن با شهادت اولین امامان –یعنی کسانی که پیامبر آنان را به جانشینی خود منصوب کرده بود- نهاده شد.

اگر امروز مسئلۀ تجدد را با شیعیان در میان گذاریم،پاسخشان ساده خواهد بود. در نگاه آنان در تجدد و فنون جدید مربوط به آن هیچ چیزی وجود ندارد که در تباین و تضاد با حقایق تشیع قرار گیرد. به عکس،پیشرفت های علمی و فنی وسایلی هستند که آزادی انسان را سرعت می بخشند. این آزادی خود مرحله ای تکمیلی است که زمینه را برای ظهور امام غایب هموار می کند،ظهوری که پایان تاریخ را بشارت داده،حکایت از جهان کمال یافته دارد. آنچه در تجدد محکوم است،همان است که در غرب،از آن به انقلاب فردی و شناخت حقیقی تعبیر می شود. به این ترتیب،تشیع از طریق تجدد راه زوال را نخواهد پیمود،زیرا که مذهبی است که روی به معاد و اهداف الهی دارد و با این استنباط از فلسفۀ تاریخ،هیچ یک از مراحل تاریخی برای شیعه ترس آور نیست.

آری به درستی و به طور ملموس تشیع از درون متحول خواهد شد،همان طور که از آغاز تا کنون چنین بوده است،ولی با وجود این هرگز تمامیت آن رو به اضمحلال ندارد. شیعیان در تأیید هویت و شاخصیت خود همچنان ثابت و استوار خواهند ماند و در برابر اهل تسنن خواهند ایستاد. از دیگر سو برای اهل تسنن مهار شیعه مشکل و مشکل تر خواهد بود.

اینک تشیع در ترکیه،ابران،خلیج فارس و حتی پاکستان و هند به یک عامل تمام عیار در جامعۀ بین الملل و جهان تبدیل شده است.

 

 

قبل از کلام آخر:

همون طور که گفتم،پس از چاپ و انتشار این کتاب،انتقادهای زیادی مطرح شد،که یه نمونۀ خوب شو  تو نت پیدا کردم،که اگه علاقه داشتین حرفای خوبی رو مطرح کرده که البته به عنوان دانش جویی که این کتابو حداقل دو بار مفصل خونده،بعضی ازین انتقادها رو بیش تر جوگیری می بینم تا انتقاد. به نظرم جنبۀ واقع بینی مون باید بیش ازین بشه…

 

کلام آخر:

چی باید بگم؟؟ به نظرم تونستم تا حدودی فضای کتاب رو تبیین کنم. به نظر من این استاد کارکشته،نقاط ضعف و قدرت جنبش شیعه رو خوب دیده… شخصاً فک می کنم این کتاب ازون چیزایی یه که گروهی خوندنو  گروهی بحث کردن درباره ش خیلی حال می ده. گرچه تو ایران هنوز  هر کی می خواد گلیم خودشو از آب بکشه بیرون،و کار گروهی معمولاً ابتر می مونه…

 

موضوع: دربـارۀ یک/چند کتاب
تاريخ: پنجشنبه، ۳۰ فروردین ، ۱۳۸۶

 

لوگوی هفته نامۀ همشهری جوان

شمارۀ ۱۱۲ همشهری جوان رو که خوندممث همیشه یادداشت «نفیسه مرشد زاده» و نوع نگاه ش نظرمو جلب کرد… ناخودآگاه به ذهن م خطور کرد بدک نیس اگه این یادداشتو این جا نقل کنم…

آخ که این روزا چه قد کم تر آدمایی رو می بینیمکه این طور جالب ناک و قشنگ به دنیا و قضایاش نیگا کنن…

ترانه ای برای تحمل بزرگراه

خدایا از تو می خواهیم به کشاورزان ما که باران بهاری می دهی،به هنرمندانمان هم الهام نازل کن. پروردگارا جوانه ها را که از دل خاک در می آوری،هنرمندانمان را هم از لای دود و دم و افسردگی و خودشیفتگی بیرون بکش. خدایا امسال که در تقدیر ما سال پر برکت رقم می زنی،یادت باشد که ما این روزها به ترانه ای که زیر لب در بزرگراه زمزمه کنیم از نان شب محتاج تریم. خدایا ارزاق ما را که می خواهی فراوان کنی،جشنواره فجر یادت باشد. خودت که از آن بالا شاهدی،مثل قحطی زده ها پشت گیشه صف می کشیم و سر نوبت و جا دعوا می کنیم و بعد می رویم تو و دو ساعت می نشینیم و گرسنه تر از قبل بیرون می آییم. خدایا قلم عفو بکش بر گناهانی که ما را به این قحطی دچار می کند و بیش از این،سکانس های خوب را از ما دریغ مکن. بارالها،ایزدا،معبودا! در این سال نو از تو یک چیز می خواهیم شاهکار شاهکار شاهکار،ناامیدمان نکن و نگو که دورۀ آفرینش گذشته است و بشر محکوم به تقلید شده است. در سبد یکی از مردان نام آور،چیزی نو بگذار.

خدایا رمان های پر فراز و نشیب فرو فرست و داستان های کوتاه معنی دار!آن ها را نیمه شب بیدار کن و طرح قصه هایی در سرشان بگذار که سر و ته داشته باشد و خودت با دست توانایت نگذار که در هر خطی که می نویسند ده تا ابهام بگذارند. خدایا به خداوندی خودت،ما مخاطبین را پیش چشمشان عزیز کن. ما را یادشان بینداز. به قدرت خودت کاری کن به ما فقط به چشم سوژه نگاه نکنند که ما در این سال های سرگردانی به تسلای هنر نیاز داریم. خدایا به دست یکی شان دلشادمان کن. سرگرممان کن. هشیارمان کن.

خدایا به حق این روزهای بهاری،به آبروی ابر و شکوفه و گل،زیبا بینی،یقین و روشنی بر هنر ما نازل کن که سخت به آن محتاج است. بارپروردگارا تو را قسم می دهم اگر همۀ این حوائج را برآوردی،دست آخرش یک چیزی بشود که ما مردم معمولی از آن سر در بیاوریم و به عزت و جلالت سوگند معنا گرا و ماوراء نباشد و داستانش در همین بزرگراه هایی که ما با ترانه تحملش می کنیم،اتفاق بیفتد.

موضوع: گزیده نثـر
تاريخ: پنجشنبه، ۳۰ فروردین ، ۱۳۸۶

 

 

شنیدم این کتابو نفیسه مرشدزاده با نام مستعار فاطمه شهیدی نوشته...گرچه شنیدن کی بود مانند دیدن!

 خدا خانه دارد/ فاطمه شهیدی/ دفتر نشر معارف/

چاپ دوم/ بهار ۸۵/ ۱۳۵صفحه/ قیمت:۷۰۰تومان

 

 

 این کتاب لحنی ساده و کلامی راحتو رَوون داره. مجموعه یادداشت هایی که نویسنده طی چن سال تو بعضی مجلات به چاپ رسونده. یادداشت هایی که برای مناسبت های مذهبی تنظیم شدن:

 

 

بعضی روزها آدم دلتنگ می شود. خدا کند در آن روزها،خواندن نوشته های این کتاب،فقط به عنوان گپ زدن از عشقی مشترک به درد بخورد و حال کسی را بهتر کند.

 

و به نظر من تو نیل به این مطلوب موفق بوده. برای نمونه،بخش هایی از این کتاب رو به مناسبت میلاد مبارک رسول اکرم (ص) این جا آوردم. این توضیح لازمه که تو نقل قول این مطلب از کتاب مذکور،متن عربی آیات و روایات رو تایپ نکردم.

 

– «من پسر زنی هستم که با دست هایش از بزها شیر می دوشید» این را به عرب بیابانی گفت. عرب بیابانی از هیبت پیامبری که همه ی قبایل به او ایمان آورده بودند،لکنت گرفته بود. آمده بود جمله ای بگوید و نتوانسته بود و کلماتش بریده بریده شده بود. رسول الله از جایش بلند شده بود. آمده بود نزدیک و ناگهان او را در آغوش گرفته بود؛ تنگ تنگ. آن طور که تنشان تن هم را لمس کند. در گوشش گفته بود:«من برادر تو ام»،«اَنَا اَخُوک» گفته بود فکر می کنی من کی ام؟ فکر می کنی پادشاهم؟ نه! من آن سلطان که خیال می کنی نیستم. «من اصلاً پادشاه نیستم» «لَیسَ بمَلک» من محمدم. پسر همان بیابان هایی هستم که تو از آن آمده ای. «من پسر زنی هستم که با دست هایش از بزها شیر می دوشید.» حتی نگفته بود که پسر عبدالله و آمنه است. حرف دایه ی صحرانشینش را پیش کشیده بود که مرد راحت باشد. آخرش هم دست گذاشته بود روی شانه ی  او و گفته بود:«آسان بگیر،من برادرتم» مرد بیابانی خندید و صورت او را بوسید: «عجب برادری دارم»

 

 

– راستی هم عجب برادری بود. یک برادر با کارهای عجیب و غریب؛ مثل دوست های خجالتی. از آن ها که صداشان در نمی آید. داشت می رفت مسجد. تو کوچه یک یهودی جلویش را گرفت. گفت:«من از تو طلبکارم،همین الان باید طلبم را بدهی.» رسول الله گفت:«اول این که از من طلبکار نیستی و همین طوری داری این را می گویی؛ دوم هم این که من پول همراهم نیست،بگذار رد شوم.» یهودی گفت:«یک قدم هم نمی گذارم جلو بروی.» رسول الله گفت:«درست نگاهم کن؛ تو از من طلبکار نیستی.» ولی یهودی همین طور یکی به دو می کرد و بعد هم با حضرتش گلاویز شد. کوچه خلوت بود کسی رد نمی شد که بیاید کمک. مردم دیدند پیامبر برای نماز نرسید. آمدند پی اش. دیدند یهودی ردای پیغمبر را لوله کرده،دور گردن حضرت پیچانده و طوری می کشد که پوست گردن او قرمز شده. تا آمدند کاری کنند از دور بهشان اشاره کرد که نیایید؛ گفت:«من خودم می دانم با رفیقم چه بکنم.» رفیقش؟ منظورش همین رفیقی بود که با ردا او را می کشاند. چشمشان افتاد در چشم هم. یهودی گفت:«بهت ایمان آوردم،با این بزرگواری،تو بی تردید،پیغمبری.»

 

 

– از همه قشنگ تر حال و روز او را علی توصیف می کند. علی می گوید:«رسول الله یک طبیب دوره گرد بود.» دلش نمی آمد که خیلی با ابهت بنشیند آن بالا،مریض ها شرفیاب حضور بشوند. لوازم معالجه اش را بر می داشت راه می افتاد دور شهر،پی مریض ها.

چی با خودش بر می داشت؟ یک دستش «مرهم» می گرفت یک دستش «وَسَم»؛ برای آن ها که فقط زخم داشتند مرهم می گذاشت؛ ولی بعضی ها،دمل های چرکی داشتند،باید جراحی هم می کرد؛ «وسم» مال همین کار بود. وسم یعنی داغ هایی که قدیم برای شکافتن استفاده می کردند؛ جراحی سرپایی.

علی می گوید:«مرهم هایش کاری بودند،اثر داشتند. وسم هایش هم حسابی بودند.»

 

 

– اول فکر کردم از همه قشنگ تر را علی گفته؛ولی الان یک جمله ی حتی قشنگ تر هم یادم آمد که درست همین حال را بگوید. آن هم توصیف خدا است از او؛ «یک رسولی آمده سراغتان که تحمل رنج شما برایش سخت است»

آخرش هم تقصیر همین دلش شد که در آن روایت گفت:«هیچ پیامبری به اندازه ی من سختی نکشید.» حساب دو دو تایی اگر بخواهی بکنی نسبت به بقیه ی پیغمبرها خیلی هم اوضاع برای او سخت نبود. در طائف سنگش زدند،در احد هم پیشانی و دندانش را شکستند. بقیه هم از این جور مصیبت ها داشته اند؛ ولی از حساب دو دو تایی که بزنیم بیرون،اگر حواست به حرف خدا باشد که «رنج های شما،برای او گران تمام می شود،طاقتش را می برد» این جوری اگر چرتکه بیندازی،راستی هم چقدر سختی کشیده! اندازه ی نادانی و غل و زنجیرهایی که همه ی ما به خودمان بسته ایم اگر بخواهد رنج بکشد،اگر حرص بزند که ما را به راه بیاورد،واقعاً هم چه کارش سخت است.

 

 

-آخرش این که خدا داشت تماشایش می کرد. بعد گفت«چه اخلاق شگرفی داری» انگار که از دست پخت خودش در شگفت مانده باشد…

 

موضوع: دربـارۀ یک/چند کتاب
تاريخ: جمعه، ۱۷ فروردین ، ۱۳۸۶

 

 

 نوشداروی طرح ژنریک/سروده: سید حسن حسینی/ انتشارات سوره مهر/ چاپ اول/ ۱۳۸۳/ ۶۹صفحه/ قیمت: ۴۰۰تومان

 

 

 

نمی دونم دربارۀ این مجموعه شعر انتقادی که به سبک نیمایی سروده شده چی بگم. اصلاً باید چیزی گفت؟  شعرها و کنایه ها به اندازۀ کافی گویا هستن. این چن تا رو ملاحظه کنید:

 

 

 

  

پیچ و مهره

شاعری در چنته هیچ نداشت / بوستان ِ طبعش / جز کدو تنبل و کاهو کلم پیچ نداشت / روح ِ بی معرفتش لق می زد / اهل فن می گفتند: / مُهرۀ شخصیتش پیچ نداشت!

 

 

 

اشتباه

شاعری قبله نما را گم کرد / سجده بر / مردم کرد!

 


 

ترحم

شاعری خرما را / با خدا قافیه کرد / تاجران رحم به حالش کردند / ناقدان شاعر سالش کردند!

 

 

 

سه نما به سبک سینما

در اتوبان سلوک / شاعری هروله ای کرد و گذشت / زاهدی چپ شد و مرد / عارفی /پنچری روح گرفت!

 

 

 

امانت

شاعری وارد دانشکده شد / دم در / ذوق خود را به «نگهبانی» داد!

 

 

 

جستجو

سالکی خسته به دنبال حقیقت می رفت / در مجاریّ اداری / گم شد!

 

 

 

ماجرا

تاجری سر می رفت / شاعری حل می شد / ناقدی نیز به دست / در المپیک غم،اول می شد!

 

 

 

 

 

 این روزا نمی دونم چمه… اما این شعرش ناخودآگاه زمزمۀ این روزهای منه:

 

یک شب ستاره ای خرد

فریاد زد که ای ماه

تا چند خودنمایی؟!

آن گاه

   ماهِ غمگین

     آهی کشید و با دست

                       خورشید را نشان داد!

 

 

 

خدا رحمت ش کنه. از مرحوم سید حسن حسینی نوشته های دیگه ای هم بجا مونده.

اون مجموعه ای رو که از آثار جبران خلیل جبران ترجمه کرده (حمام روح) هنوز برام دل نشینه.

موضوع: دربـارۀ یک/چند کتاب
تاريخ: جمعه، ۱۰ فروردین ، ۱۳۸۶

 

 

زنان چگونه به قدرت می رسند؟

زنان چگونه به قدرت می رسند؟/

پروفسور روژه گارودی/ترجمه:امان الله ترجمان/ نشر:پَرشکوه/

چاپ چهارم/ ۱۳۸۴/۱۳۴صفحه / قیمت:۱۴۰۰ تومان

 

 

 

 

   

گرچه مترجم این مطلب رو مسکوت رها کرده،اما به نظرم این کتاب رو پروفسور رژه گارودی پیش از مسلمان شدن ش نوشته. به هر حال کتاب جالب شروع می شه:

شاید دیگر وقت آن رسیده باشد که یک مرد بتواند از شش هزار سال مردسالاری و تسلط مردان بر جامعه انتقاد نماید.

 

نویسنده وقتی بحث رو به «جنبش زنان» می کشونه،نگاه ش رو این طور توضیح می ده:

شرکت زنان در ساختار جامعه به هیچ وجه به این معنی نیست که نقش مردان در جامعه محدود شود و یا زنان بخواهند در مقابل مردان قرار گیرند بلکه منظور این است که نشان داده شود ممانعت از شرکت زنان در ایجاد فرهنگ و جامعه تا چه حد موجب عقب افتادگی و فقر معنوی بشریت می گردد.

یک بار دیگر توضیح دهیم: ما در طول این صفحات هر بار که هنجارهای زنان را در مقابل هنجارهای مردان قرار می دهیم منظور ما این نیست که اختلاف بیولوژیک و یا متافیزیک موجود بین آنها را نشان دهیم بلکه هدف ما ارائه اختلاف تاریخی حاکم بر آنها است. همانطور که «سیمون دو بوآر» می گوید:«آدم زن زاییده نمی شود بلکه به مرور تبدیل به زن می گردد.» آری،تاریخ از هزاران سال پیش ضمن طرد مکمل مرد یعنی زن،به فقر و بی مایگی مبتلا شده است.

 

در ادامه،ترکیب جنبش انقلابی زنان مورد تجزیه و تحلیل قرار می گیره. نگاه رژه گارودی نگاه جالبی یه. به جبهه گیری «لورا لوگزامبورگ» در مقابل لنین و تئوری های سوسیالیستی سازمان حزب اشاره می کنه و ازش چنین نقل می کنه:

لنین در بکارگیری ابزار خطا می رود…زندگی اجتماعی به مرور به خواب ابدی فرو می رود و چند ده نفر از رهبران و رؤسای حزب که دارای انرژی فوق العاده و ایده آلیسم بی حد هستند رهبری و حکومت می کنند. قدرت حقیقی در دست حدود ده نفر از آنها که دارای هوش سرشاری هستند قرار دارد. مغزهای متفکر و نخبگان کارگران گاهگاهی  به مجامع آنها دعوت می شوند تا برای سخنرانی های رهبران دست بزنند و راه حل های پیشنهادی به اتفاق آراء تصویب شود. لذا در اصل یک دیکتاتوری بوجود می آید که البته دیکتاتوری پرولتر نیست بلکه دیکتاتوری سیاستمداران می باشد. به عبارت دیگر این دیکتاتوری در مسیر سرمایه داری گام بر می دارد و این نوع اعمال موجب بروز وحشی گری در زندگی سیاسی می شود.

سپس گارودی برخی نظریات لنین رو بیان می کنه:

لنین می نویسد:«اگر زنان را در امور مدنی و ارتش چریکی و زندگی سیاسی شرکت ندهیم و آنان را از جو خرفت کننده آشپزخانه بیرون نکشیم نمی توانیم آزادی واقعی را تضمین کنیم و به دموکراسی واقعی دست یابیم.»

بعد از این نقل قول،گارودی دست روی نکته حساسی می ذاره و یادآوری می کنه:

این اقدامات]لنین [از بعضی جهات منفی می باشند: نمی توان زنان را نادیده گرفت ولی هدف لنین از مشارکت دادن زنان حفظ منافع آنها نیست بلکه هدف استفاده از زنان جهت حفظ منافع مردان می باشد…

گارودی تو فصلی که به جنبش زنان می پردازه،به یکی از چریک های ۱۹۸۰بولیوی،«دومیتیلا باریوس دوشونگارا» اشاره می کنه:

او در مقابل تئوری هایی که در شرایط تاریخی کشورهای غربی تهیه شده است سر تعظیم فرود نمی آورد چون معتقد است که جو مولد این تئوری ها با جو کشورش تفاوت دارد. او همچنین معتقد است که اگر سازمان چریکی هر کشور با تجارب ملتش شکل نگرفته باشد بی اساس است. این زن قهرمان معادن بولیوی ضمن ارج نهادن به قهرمانی ها و از خودگذشتگی های «چه گوارا» و رقبایش از گفتن مطالب زیر ابائی ندارد:«به نظر من بزرگترین اشتباه چریک ها این بود که ملت را آن طور که باید در کارها دخالت ندادند.»   او ضمن شرکت در کنفرانس بین المللی زن در مکزیک در سال۱۹۷۶ وقتی می بیند که شرکت کنندگان در کنفرانس برای مسائلی نظیر همجنس بازی زنان اهمیت قائل می شوند متعجب می گوید:«همجنس بازی زنان واقعیت دارد اما مشکل اساسی ما نیست.» این زن جهان سومی علیه زنانی که حل مشکلات گرسنگی را در کنترل موالید می دانستند اعتراض می کند. او همچنین با زنانی که معتقد بودند:«اگر مردی ده زن را بعنوان معشوقه داشت یک زن هم باید ده مرد را بعنوان معشوقه داشته باشد» قویا ً به مخافت بر می خیزد.

دومیتیلا با مطایبه زیاد به تفسیر و تعریف مذاکراتش با خانم رئیس هیأت نمایندگی مکزیک پرداخته و مثلا ً به او گفته است:«شما هر روز صبح یک پیراهن می پوشید و مویتان را آرایش می کنید و به سر و صورت خود رنگ و روغن می مالید. معلوم است که وقت کافی برای رفتن به سالن زیبائی و پول زیاد برای خرج کردن دارید. هر روز عصر یک راننده بیرون سالن کنفرانس منتظر شما است تا شما را به منزل ببرد. ما زنان معدنچیان فقط یک مسکن کوچک اجاره ای داریم…کجای وضعیت شما با اوضاع ما قابل مقایسه است؟ خوب،به عقیده شما راه حل در مبارزه با مرد است؟ همین؟ اما به عقیده ما این راه حل اساسی نیست.» سپس می افزاید:«همه اینها را با خشم به او گفتم و از سالن خارج شدم.» دومیتیلا این طور نتیجه گیری می کند:«تصور می کنم برایم مهم این بود که بار دیگر بمناسبت گردهمائی بالغ بر پنج هزار زن از تمام کشورها تأیید کنم که منافع سرمایه داری به هیچ وجه با منافع ما رابطه ندارد.»

تو فصل دیگه ای از این کتاب با زاویه نگاه رژه گارودی بیشتر آشنا می شیم،می زنه تو خال:

باید اکثر زنان بتوانند به تمام کارهای مدیریت اقتصادی و سیاسی و فرهنگی دست یابند تا به آنچه که ما قبلا ً «توده انتقادی» لقب داده ایم برسند…در تمام زمینه ها زنان دارای یک سبک ویژه خلاقیت و مدیریت زیربنایی و یک سبک خلاقیت و گسترش فرهنگ می باشند…ما از ابتدای این کتاب تکرار کرده ایم که: تفاوت بیولوژیک موجب تشخیص مرد از زن نمی شود. در نتیجه اگر بجای شخصی که شلوار به تن کرده است یک شخص دامن پوش را بگذاریم و بگوییم همان کار مشخص شلوار پوش را انجام دهد فایده ای ندارد: دگرگونی مورد نظر ایجاد نشده است. این دقیقا ً استفاده از همان نظام تسلط طلبی و محافظ کاری است.

 

یکی از جاهای جالب کتاب،وقتی یه که روژه گارودی به مبحث عقل می پردازه و پس از بیان مقدمه ای تاریخی-اجتماعی درباره نوع نگاه فیلسوفان غربی می نویسه(ناگفته نمونه کتاب توی این بخش هم فاقد نگاه مشرق زمینه. نمی گم فلاسفه شرقی برای عقل زن،اونم عقل اجتماعی و سیاسی زن،اعتبار بیشتری قایل بودند. نمی دونم. اطلاعی ندارم. فقط اینو می گم که این کتاب نگاه غالب ش  معطوف به تحولات جنبش زنان تو غربه. شایدم حق داره. اصلا ً جنبش آزادی خواهی زنان تو مشرق زمین معنا داره؟ چیزی مستقل از مغرب زمین بوده؟ نمی دونم.):

ما می گوییم«عقل مردانه» چون زنان در طول بیست و سه قرن از خلق آثار فلسفی محروم بوده اند و اتهامشان این بود که «منطقی» و عقلائی نیستند…قبلا ً مخالفت سقراط را با زنان و طرد زنان بوسیله او را بازگو کردیم و گفتیم که سقراط عقیده داشت که زنان قادر به حصول عقل سیاسی نیستند. «سن اوگوستن» زنان را تابع مردان می داند و مرد را «عقل قوی» و زن را «عقل ضعیف» می پندارد. سن توماس داکن   برتری مرد را اعلام می دارد چون معتقد است که «قدرت تمیز عقلی مرد بیشتر می باشد.» اما این نوع تحقیر ها  نسبت به زنان فقط بوسیله مردان ورزیده کلیسا انجام نمی گرفت. «نیچه» در عصر مدرن هم که با گذشته تفاوت زیادی دارد،نسبت به زنان خوش بین تر نیست:«اگر می خواهی پیش زنان بروی شلاقت را بردار و همراه داشته باش.»

قدرت درک«فروید»از زن را می توان یک نمونه مسخره از این نوع ادعاها دانست.«زیگموند فروید» با دید نابغه گونه خود متقاعد شده بود که «ضمیر» فقط مبیّن ظهور مختصری از زندگی وسیع و عمیق«روانشناختی»است. او این مفهوم را از ورای پیش داوری های فرهنگی عصر خود که آغشته به مکانیسم «مثبت گرائی» و «علم گرائی» بود گسترش داد اما راه های جدید بسیاری درباره انسان و تسلط بر سرنوشتش گشود. در عوض او در اواخر زندگیش وقتی مسائل روانشناسی زنان را بررسی می کرد نتوانست بر افسانه بزرگ فرهنگ مردسالاری فائق آید:«مرد معرّف کلیت بشر است و زن که یک مرد نیست از نظر ترکیب جنسی ناقص است و حسرت می کشد که چرا مرد نبوده است.» در این زمینه کوته فکری غیر قابل باوری دامنگیر فروید شده است و او اختلاف جنس زن و مرد  را در داشتن یا نداشتن آلت تناسلی مردانه می بیند!

این اشتباه فروید برای متخصصین بعد از او به یک اصل اساسی تبدیل شده است و از بیش از نیم قرن به این طرف حتی بر دوش بخش وسیعی از پژوهش درباره زنان سنگینی می کند.

در طول تاریخ«عقل» آنچه که بیش از همه آنرا به فقر کشانده است طرد قسمت زنانه آن می باشد. یعنی «عقلی» مورد شناسایی بود که در انحصار مردان قرار داشت.

 

 گرچه ترجمۀ کتاب به نظرم قابل قبول اومد ولی دو سه جا جدا ً شاکی م  کرد؛مثلا ً این چه ترجمه ای یه؟

در میان ملت هایی که در فردای اعلام آزادی خود،زنان مبارز را به برنامه ثانوی زندگی سیاسی کشاندند و از اکثر  پیروزی های جدید مربوط به آزادی طرد کردند تلخکامی زنان بی اندازه زیاد شد.

این جدائی و سیر قهقرائی در تمام جنبش های آزادیبخش جزء علائم مشخصه می باشند: از الجزایر تا ایران و از کوبا تا ویتنام پست هائی که زنان در قلمروهای سیاسی و اجتماعی اشغال کرده اند با نقشی که آنها در مبارزه داشته اند قابل مقایسه نیست؛ حتی در مواردی که بهبودی های غیر قابل انکاری ایجاد شده باشد.” !!!

 

 

 

کلام آخر:

این کتاب  واسۀ دانش جوهای علاقه مند به مطالعات زنان   یا  علوم اجتماعی  حرفای خوبی داره. فک می کنم  اونایی که پیرامون فمینیسم مطالعات خوبی دارن هم  از این کتاب خوش شون بیاد.

موضوع: دربـارۀ یک/چند کتاب
تاريخ: جمعه، ۱۰ فروردین ، ۱۳۸۶

 
 

۲۷ بهمن ۹۶

 

چن ساعت نشستم پای این قالبِ ویرانه؛ بل‌که با اطلاعاتِ ناقصی که از برنامه نویسی دارم -که ندارم- به هر ترفندی شده، چن جاشو اصلاح کنم.

منوهام از دست رفته بود. نمی‌دونم چرا؛ ولی انگار توی وردپرسی‌ها شایع شده بود این بلا! دوستانی کمک رسوندند و جز منوی آرشیو، بقیۀ منوها احیا شد. از بک‌آپِ چن سال پیش، تونستم منوی آرشیومو هم بازیابی کنم.

یه ویجت از اکانتِ گودریدزم گرفتم؛ و به لطایف‌الحیلی فعلاً داخلِ منوی تماس، جاسازش کردم!

لینکِ اکانتِ تامبلرمو -مرگ بر مردم‌آزاری که دست‌رسی‌مو به‌ش سد کرد!- برداشتم. شاید یه فکر دیگه‌ای برا عکس‌بازی‌هام کردم. فعلاً که جای «عکس‌بازی»، لینکِ «صفحۀ تماس با من» رو گذاشتم. آیکن‌شم باید اصلاح کنم.

اضافاتی هم بود که دست به هرس شدم.

هنوز وصله‌پینه‌ها مونده؛ بمونه تا بعد؛ باید توی فراغتِ دیگه‌ای تکمیل کنمش.

راستی چن ماه پیش، یه پلاگینی نصب کرده بودم؛ یارو فیشینگ از آب در اومد! این شد که دست‌رسی‌مو به هاست از دست دادم. تا پشتیبانیِ میزبانی جواب‌مو بده و بتونم دوباره به پیش‌خوان و سی‌پنل دست‌رسی پیدا کنم، بیش‌تر از  یه ماه طول کشید!

الغرض! اگه بازم مشکلی پیش نیاد، دل‌م می‌خواد نوشتن توی این‌جا رو از سر بگیرم.