توضیح،این که این ها نقل از شمارۀ ۲۱ همشهری جوان(۱۶/۳/۸۴) است.

 

 

 

اینجا هم خفه شویم؟

لایحه کاملاً مخفیانه به مجلس رفته است. هیچ کس نمی داند که لایحه ای از طرف دولت حسنعلی منصور به مجلس رفته و تصویب شده است. در هیچ روزنامه ای هم خبری در مورد این لایحه و یا تصویب آن منتشر نمی شود.

اما قبل از این که تصویب بی سر و صدای لایحه کاپیتولاسیون کتباً به سفارت امریکا ابلاغ شود،در روز چهارم آبان که جشن تولد شاه در تهران برگزار می شود،در قم به مناسبت ولادت حضرت زهرا(س) مراسمی برگزار شده است که آیت الله خمینی در آن سخنرانی خواهد کرد.

محمد رضا شاه می داند که آیت الله خمینی از قضیه با خبر شده است. از طرفی کاپیتولاسیون اهمیت ویژه ای برای شاه دارد. چون این مصونیت در قبال امتیازات خاصی از جمله تقویت قوای تحلیل رفته ارتش ایران و وام های چند میلیون دلاری به امریکایی ها داده شده است. بنابراین شاه با امام مذاکره و از او درخواست کرده است که از این پس هر سخنی می خواهد بگوید،حتی حمله به شخص شاه! اما در مورد امریکایی ها سخنرانی نکند. ولی امام اعتنایی به خواسته او نکرده است.

مراسم آغاز می شود و امام خمینی که چند ماه پیش از حبس و حصر ۱۰ ماهه آزاد شده است،شروع به سخنرانی می کند: «انا لله و انا الیه راجعون… عزت ما پایکوب شد… اگر نفوذ روحانیون باشد… توی دهن این مجلس می زنند… نمی گذارند یک دست نشانده امریکایی این غلط ها را بکند… آقا اگر این مملکت اشغال امریکاست،پس چرا این قدر عربده می کشید؟ پس چرا این قدر دم از ترقی می زنید؟… آقایانی که می گویند که باید خفه شد… این جا هم خفه شویم؟…»

 

 

می خواهم بخوابم

آخرین و داغترین خبر یا شاید هم شایعه،تصمیم منفجر کردن هواپیمای امام در آسمان است.

روز ورود امام،ششم بهمن اعلام شده،اما ناگهان سه شنبه شب،سوم بهمن باندهای فرودگاه توسط تانک ها و نفر بر ها اشغال می شوند. از طرف دیگر بین مقامات امریکایی بر سر حمایت از انقلاب،به دلیل از دست ندادن موقعیت در ایران و مقابله با آن توسط یک کودتای خشن و قتل عام وسیع،اختلاف است. برژینسکی،مشاور امنیتی رییس جمهور امریکا با گروهی از نظامیان،به طور سری طرحی برای دزدیدن هواپیمای امام آماده می کنند و بختیار هم با این طرح موافقت می کند. روز چهار شنبه،بختیار در حالی که گفته بود کسی را پیش امام می فرستد تا به او بگوید که آمدنش به ایران «حمام خون راه خواهد انداخت»،توسط دو تن از اعضای دولت فرانسه از امام می خواهد که سفر روز جمعه را لغو کند.

امام ششم بهمن به ایران نمی آید. یک شنبه  هشتم بهمن باز هم در میدان انقلاب کشتار می شود. روز نهم بختیار فرودگاه را باز می کند،اما این اقدام هم مشکوک به نظر می رسد.

در آخرین ساعات قبل از حرکت،همراهان هنوز اضطراب دارند و از احتمال به وقوع پیوستن هر یک از تهدیدات و شایعات هراسانند. آنها سعی می کنند امام را از سفر منصرف کنند. اما امام می گوید:«ما به طرف کار بزرگی می رویم. شما می توانید جانتان را به خطر نیندازید. من بیعت خود را از شما بر می دارم.»

ساعتی بعد از حرکت هواپیما،در میان هراس همراهان،امام از مهماندار هواپیما یک پتو در خواست می کند و می گوید: «خسته ام  می خواهم بخوابم!»  به طبقه بالای هواپیما می رود،عبا و عمامه اش را بر می دارد و به خواب می رود!

 

 

تو دهن این دولت می زنم

تلویزیون ها پرت شدند داخل خیابان و روی آسفالت خرد شدند. مردم عصبانی شده بودند. درست وسط مراسم استقبال از امام،برنامه ها قطع شده بود و سرود شاهنشاهی و عکس شاه بر صفحات تلویزیون نقش بسته بود. حالا همه داخل خیابان ها بودند و در مسیر حرکت امام به سمت بهشت زهرا.

جای سوزن انداختن در بهشت زهرا نیست. فوج فوج جمعیت دور تا دور محل سخنرانی را گرفته اند تا شاهد اولین سخنرانی امام باشند. مگر می شود شاه برود،مملکت بدون شاه،فوقش تغییرات در سطح نخست وزیری است و قانون اساسی.

«من دولت تعیین می کنم! من تو دهن این دولت می زنم! من به پشتیبانی این ملت دولت تعیین می کنم،من به واسطه…»

اول سکوت محض،بعد صدای دست و سوت و کف و «صحیح است،صحیح است» و بعد صدای هیجان انگیز «الله اکبر». هیچ کس انتظارش را ندارد مگر می شود،ولی حالا شده است،همه از جسارت پیرمرد ۷۷ساله به وجد آمده اند،دیگر هیچ کس این مملکت را با شاه تصور نمی کند.

 

 

هنوز دستور جهاد نداده ام

طرح،مربوط به یک کودتای نظامی تمام عیار است. در متن یکی از اسناد ساواک به امضای فرماندار نظامی وقت تهران و حومه آمده است:…«اکیپ های عملیاتی…مأموریت دارند که مقامات محرک… را دستگیر و به مبادی مربوط تحویل دهند… دستگیر شدگان را در فرودگاه دوشان تپه یا مهرآباد به نمایندگان نیروی هوایی شاهنشاهی تحویل نمایید… سه فروند هواپیمای مناسب جهت انتقال دستگیر شدگان همواره در فرودگاه مهرآباد یا دوشان تپه آماده باشد… اردوگاه صحرایی را در جزیره سیری برای پذیرش دستگیر شدگان آماده نمایند… آیت الله خمینی،طالقانی،نخست وزیر و هیأت دولت غیر قانونی به وسیله یگان های رزمی ویژه دستگیر می شوند…»(نقل از روزشمار جنگ ایران و عراق/مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ)

این در حالی است که صبح روز ۲۱ بهمن،با همکاری همافران در اسلحه خانه باز شده و مقداری اسلحه به دست مردم می افتد. درگیری به نقاط مختلف شهر کشیده می شود و عملاً تهران به صحنه جنگ مسلحانه تبدیل شده است.

فرمانداری نظامی برای کنترل آشوب ها و آماده سازی مقدمات کودتای نظامی،با صدور اطلاعیه ای،از ساعت ۴:۳۰ بعد از ظهر تا ساعت ۵ صبح اعلام حکومت نظامی می کند. این اطلاعیه که ساعت ۲ بعد از ظهر از رادیو پخش می شود،مردم را غافلگیر و حیرت زده می کند و به سرعت سعی در ترک خیابان ها می کنند،اما فقط ۳۰ دقیقه مانده به شروع حکومت نظامی،یعنی ساعت ۴ بعد از ظهر،امام خمینی در اعلامیه ای ضمن توصیه مردم به حفظ آرامش و نظم در صورت عقب نشینی گارد،بر خلاف عقیده برخی از سران انقلاب که حضور مردم در خیابان ها را بسیار خطرناک و موجب قتل عام آن ها می دانند،می گوید: …«من با آن که هنوز دستور جهاد مقدس را نداده ام… لکن نمی توانم تحمل این وحشی گری ها را بکنم… اعلامیه امروز حکومت نظامی خدعه و خلاف شرع است و مردم به هیچ وجه به آن اعتنا نکنند.»!

 

 

امریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند

هزاران دانشجو که به حمایت علنی امریکا از شاه مخلوع اعتراض دارند و خواهان استرداد و محاکمه او هستند،به طور خود جوش به سفارت این کشور در تهران حمله می کنند و در اندک زمانی آن جا را تصرف و حاضران در آن جا را نیز دستگیر می نمایند. این عمل غیر منتظره که در تمامی جهان بی نظیر است،برخورد ایران و امریکا را پیچیده تر می کند. سه روز بعد سخنان امام در جمع دانشجویان دانشکده اقتصاد دانشگاه اصفهان،وضعیت را به نفع دانشجویان تغییر می دهد.

…«شما می بینید که الان مرکز فساد امریکا را جوان ها رفته اند،گرفته اند و امریکایی ها را هم که در آن جا بودند،گرفتند و آن لانه فساد را به دست آوردند و امریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند و جوان ها مطمئن باشند امریکا هیچ غلطی نمی کند،بی خود صحبت این که اگر دخالت نظامی،مگر امریکا می تواند دخالت نظامی در این مملکت بکند،امکان برایش ندارد،تمام دنیا توجه شان الان به اینجاست. مگر امریکا می تواند مقابل همه دنیا بایستد و دخالت نظامی بکند،غلط می کند دخالت نظامی بکند،نترسید،نترسانید…»

کارتر در فروردین ۵۹،نامه ای محرمانه به امام می نویسد،ولی امام آن را عیناً تحویل رسانه ها می دهد و بدین ترتیب رابطه دو کشور قطع می شود. وضع برای امریکا با شکست حمله نظامی طبس بد تر می گردد و کارتر چند ماه بعد در انتخابات شکست می خورد.

 

 

دزدی آمده،سنگی انداخته

هیچ کس انتظارش را نداشت،آخرین روز تابستان بود و همه داشتند خودشان را برای سال تحصیلی جدید آماده می کردند که جنگ با بمباران نیم روزه ۱۹ شهر و تهاجم همه جانبه نیروی زمینی عراق از آبادان تا شمال قصر شیرین از راه رسید،صدام ۴ روز بعد از پاره کردن قرارداد ۱۹۷۵ الجزایر در برابر تلویزیون عراق،حالا عملاً این قرارداد و تمام قوانین بین المللی و حسن همجواری را زیر پا گذاشته بود و جنگی را آغاز کرد که انتظار نمی رفت ۸ سال هم طول بکشد.

«…ملت نباید خیال بکنند که جنگی شروع شده است و حالا فرض کنید که دست و پای خودمان را گم کنیم،نه. این حرف ها نیست. یک چیزی آوردند و یک بمبی این جا انداختند و فرار کردند،رفتند… یک دزدی آمده سنگی انداخته و فرار کرده،رفته است…»

ساعاتی بعد بیش از ۱۴۰ جنگنده ایرانی،سر تا سر عراق را مورد حمله قرار می دهند و اولین نشانه های فرو کش کردن پیشروی سریع ماشین نظامی عراق با مقاومت های مردمی  در شهرهای مرزی هویدا می شود. صدام در انتظار این بود که یک هفته بعد از آغاز جنگ در تهران باشد. ولی بعد از گذشت یک ماه هنوز پشت دروازه های خرمشهر گیر کرده. عراق پیروزی برق آسا را با نبردی فرسایشی عوض می کند.

 

 

از زهر کشنده تر است

خبر خیلی سریع آمد،قطع نامه را پذیرفتیم و شایعه هم سریع تر از آن:«امام فوت کرده».

گرمای تابستان بیداد می کند و خبر های خوبی هم از جبهه نمی رسد،عراقی ها که خیلی تجهیز شده اند،بعد از پس گرفتن فاو،بقیه مناطقی را هم که در این هفت سال و اندی در دست ایران بود مورد حمله شدید قرار داده اند. امریکا نیز که حالا مستقیماً در جنگ شرکت و چند روز قبل اشتباهاً! هواپیمای مسافربری ایرباس ایران را با ۲۹۰ مسافر در خلیج فارس سر نگون کرده،فشار برای پایان جنگ و قبول قطعنامه۵۹۸ که یکسال پیش در سازمان ملل تصویب شده بود را افزایش داده است.

با اعلام خبر قبول قطعنامه در ظهر ۲۷ تیر ۶۷،موجی از حیرت و ناباوری کشور را فرا می گیرد و انگار زمان متوفق می شود و دو روز بعد پیام امام می رسد: «قبول قطعنامه که حقیقتاً مسأله بسیار تلخ و ناگواری برای همه و خصوصاً برای من بود،این است که من تا چند روز قبل معتقد به همان شیوه دفاع و مواضع اعلام شده در جنگ بودم و مصلحت نظام و کشور و انقلاب را در اجرای آن می دیدم،ولی به واسطه حوادث و عواملی که از ذکر آن فعلاً خودداری می کنم و به امید خداوند در آینده روشن خواهد شد و با توجه به نظر تمامی کارشناسان سیاسی-نظامی سطح بالای کشور که من به تعهد و دلسوزی و صداقت آنان اعتماد دارم،با قبول قطعنامه و آتش بس موافقت نمودم و در مقطع کنونی آن را به مصلحت انقلاب و نظام می دانم… قبول این مسأله برای من از زهر کشنده تر است ولی راضی به رضای خدایم و برای رضایت او این جرعه را نوشیدم…»

نتیجه قبول غیر منتظره قطع نامه و پایان جنگ،دو سال بعد در آخرین نامه صدام این گونه به بار می نشیند: …«بدین ترتیب همه آن چه را که می خواستید و بر آن تکیه می کردید تحقق می یابد…» و اندکی بعد هم شورای امنیت و خاویر پرز دکوئیار –رییس وقت سازمان ملل- عراق را به عنوان آغازگر جنگ معرفی می کنند.

 

 

اشکال ندارد

با یک جمله،آن چه که تا آن زمان – بدون قید و شرط – حرام بود،حلال می شود: «بر فرض مذکور اگر برد و باختی در بین نباشد،اشکال ندارد.»

این فتوای امام در پاسخ به استفتایی است که در مورد شطرنج از او شده است. متن استفتا این گونه است: «اگر شطرنج آلت قمار بودن خود را به طور کلی از دست داده باشد و چون امروزه تنها به عنوان یک ورزش فکری از آن استفاده گردد بازی با آن چه صورتی دارد؟»

اما این اقدام برای بعضی غیر قابل هضم است. یکی از روحانیون در مخالفت با این حکم،نامه ای به امام می نویسد و امام در پاسخ او می نویسد: …«لازم است از برداشت جناب عالی از اخبار و احکام الهی اظهار تأسف کنم… تحت تأثیر مقدس نماها و آخوندهای بی سواد واقع نشوید…»

 

 

صدای شکستن استخوان هایش به گوش رسیده است

پیام کوتاه است و موجز و کاملاً به دور از ملاحظه کاری. نظام سیاسی جهان یک نظام دو قطبی است. هیچ کشوری در جهان تردید نمی کند که برای پایدار ماندن باید در سایه یکی از این دو قطب قرار بگیرد. چه رسد به آن که از جهان سوم هم باشد و تازه هم پس از ۸ سال جنگ طاقت فرسا کمی آسوده شده باشد. آن هم جنگی که از سوی یکی از همین دو قطب به طور جدی حمایت می شد و بلافاصله پس از روی دادن یک دگرگونی در نظام داخلی این کشور جهان سومی به مردم آن تحمیل شده بود.

در سال های آخر جنگ کشورهای بلوک غرب رسماً در صحنه جنگ علیه ایران حضور داشتند. یعنی جنگ ایران و عراق تبدیل به جنگ ایران و ابر قدرت غرب شده بود.

و حالا پس از پایان این جنگ،در شرایطی که تلفات و خسارات زیادی به ایران تحمیل شده است پیام امام به گورباچف،رهبر ابر قدرت شرق،در فرهنگ سیاسی آن روز جهان با هیچ تعبیری جز «انگشت در سوراخ مار کردن» قابل وصف نیست: «…مشکل اصلی کشور شما…مبارزه طولانی و بیهوده با خدا و مبدأ هستی و آفرینش است… از این پس کمونیسم را باید در موزه های تاریخ سیاسی جهان جست و جو کرد… ]کمونیسم[ صدای شکستن استخوان هایش هم به گوش … رسیده است… از شما می خواهم درباره اسلام به صورت جدی تحقیق و تفحص کنید و این نه به خاطر نیاز اسلام و مسلمین به شما که به جهت ارزش های والا و جهان شمول اسلام است…»

 

 

شکل گیری انزجار جهانی

«انا لله و انا الیه راجعون،به اطلاع مسلمانان غیور سراسر جهان می رسانم،مؤلف کتاب آیات شیطانی که کتابش را علیه اسلام و پیامبر و قرآن تنظیم و چاپ و منتشر کرده است،همچنین ناشرین مطلع از محتوای آن محکوم به اعدام می باشند. از مسلمانان غیور می خواهم تا در هر نقطه که آنان را یافتند سریعاً آن ها را اعدام نمایند تا دیگر کسی جرأت نکند به مقدسات مسلمین توهین نماید و هر کس در این راه کشته شود،شهید است. ان شاالله.»

کمتر از چهل روز بعد از انتشار پنجمین کتاب سلمان رشدی چهل و یکساله،ابلاغ این حکم که مورد تأیید بیش از ۵۰ کشور جهان قرار گرفته باعث می شود تا هزاران نسخه از این کتاب در سراسر جهان سوزانده شود و انتشارات پنگوئن هم که ناشر آیات شیطانی است مورد حمله قرار بگیرد. این رمان تخیلی که طی ماجرایی طولانی،دو مسافر هندی یک هواپیما را بعد از منفجر شدن هواپیما توسط هواپیما ربایان سیک بر فراز کانال مانش،در بعد زمان جا به جا می کند و یکی از آن ها را به عصر پیامبر اسلام می برد و تهمت هایی ناروا  به پیامبر و اطرافیان و صحابه وارد می کند،باعث چنان انزجار جهانی از این نویسنده هندی شده است که او ۱۷ سال است از انظار عمومی پنهان گشته و تحت شدید ترین تدابیر امنیتی به گذراندن عمر می پردازد.

 

 

 

اگه علاقه مند بودین،نیلوفرانه هم خاطرات جالبی از شمارۀ جدید همشهری جوان نقل کرده،خواندنی.

 

موضوع: گزیده نثـر
تاريخ: چهارشنبه، ۱۶ خرداد ، ۱۳۸۶

 

این یادداشتو که خوندم،از بس که حدیث نفس م بود،نتونستم بی خیال ش بشمو از خیرش بگذرم. شاید شما هم چیزی توش دیدینو مث من نتونستین بی اعتنا از کنارش رد بشین،شاید.

به هر حال این نوشته رو از شمارۀ۱۱۸ «همشهری جوان» نقل می کنم،نوشته ای که واسه م جواب یه سؤال بود. سؤال خوبی که چن سال بود گوشۀ ذهن م خاک می خورد…

 

عکس از: Ben Goossens

  

رسوبات کلمات

                                                                                          مسعود مقدم

 

حالا که نمایشگاه تمام شده،وقتی به این ۷-۸ کتابی که خریدم نگاه می کنم،یاد سال های پیش می افتم و کتاب هایی که خریده ام و خوانده ام. سعی می کنم موضوع و مضمون آنها را به یاد آورم و خلاصه ای از کتاب ها را با خود مرور کنم و اینکه نویسنده که بود یا حداقل اسم دقیق کتاب هایی که در طول این سال ها خوانده ام،چه بوده؟!   بعد مأیوسانه با خود فکر می کردم که کتاب خواندن چه سودی دارد؛ اگر بعد از چند ماه نتوانی حداقل خلاصه ای از یک کتاب را به یاد آوری. با این همه،چه به یاد بیاورم یا نه،همیشه دوست داشتم باور کنم که هر کتاب تأثیری روی دیدگاهم خواهد گذاشت تا اینکه در جایی جمله ای خواندم با این مضمون: به این فکر نکنید که چه تعداد کتاب خوانده اید،بلکه به کتاب هایی که نخوانده اید،بیندیشید.

به آدم های اطرافم نگاه کردم؛ کسانی که اهل کتاب و مطالعه یا حتی روزنامه خوان بودند،از بقیه جدا کردم و در یک گروه قرار دادم. با نگاهی دقیق فهمیدم که این افراد از دیدی باز،ساختار فکری منظم و پختگی بیشتری برخوردارند و در مقابل مشکلات تصمیمی می گیرند که درستی آن دیر یا زود مشخص می شود. این گروه،برداشت های شفاف و عقلانی تری نسبت به حوادث اجتماعی دارند و اصولاً منطقی تر با مسائل برخورد می کنند. اما آنها نیز نمی توانستند کتاب هایی که سال ها پیش خوانده بودند و در شکل گیری افکارشان مؤثر بوده را تمام و کمال به یاد آورند. پس فهمیدم هر کتاب یا مطلبی که خوانده می شود تأثیری در فرد به جا خواهد گذاشت و قدری از حقیقت وجود خود را در فکر و روح انسان ته نشین خواهد کرد و این زیبا ترین و جذاب ترین دلیلی بود بر اینکه کتاب خوانده ام،می خوانم و خواهم خواند.

 

 

موضوع: گزیده نثـر
تاريخ: دوشنبه، ۷ خرداد ، ۱۳۸۶

 

 

نقل ِ این یادداشتو (از شمارۀ ۱۱۵همشهری جوان) با احترام تقدیم می کنم به وبلاگی که این روزها بوی عطر پاریس ش مشام رو می نوازه…

 

ایفلوگرافی مون گل کرد دیگه!

گی دوموپاسان،رمان نویس فرانسوی از برج ایفل متنفر بود اما هر روز در رستوران برج ایفل ناهار می خورد. او دربارۀ علت این کارش می گفت:«این رستوران تنها جایی در پاریس است که از آن برج ایفل معلوم نیست!»

بورخس هم حرف با مزه ای دارد؛ می گوید:«موتور سیکلت،سیگار و برج ایفل،نمادهای جنون بشر هستند.»

سال ۱۸۸۹ که مهندس ایفل این برج را ساخت،قرار بود فقط یک بنای یادبود انقلاب باشد که بیست سال وسط پاریس سر پا بماند،اما حوادث زیادی،این بنای مشبک فلزی با آن شکل عجیب و غریبش راتبدیل به نماد پاریس کرد تا دیگر کسی فکر خراب کردن آن نباشد. ایفل چندین سال بلندترین برج جهان بود تا این که ساختمان  کرایسلر  نیویورک پوزش را زد.

سال ۱۹۴۰،چند ساعت قبل از اشغال پاریس،فرانسوی ها کابل بزرگ آسانسور برج را قطع کردند تا هیتلر مجبور باشد برای بالا رفتن از برج،۱۶۶۵ پله را بالا برود  اما هیتلر این کار را نکرد و همان جلوی برج ایستاد تا شاهد باشد پرچم آلمان را باد می برد. چند ساعت بعد از آزاد سازی پاریس،آسانسورها دوباره به راه افتادند.

الان با شنیدن نام فرانسه –قبل از آن که یاد آن لهجۀ عجیب و غریب یا بستنی فروش های چاق یا کافه های روشنفکری یا گلزنی مرده خوری مثل میشل پلاتینی بیفتید- این برج آهنی جلوی چشمتان می آید که فقط رنگ آمیزی اش ۵۰ تن رنگ لازم دارد. ایفل تبدیل به امضای فرانسه شده است.

موضوع: گزیده نثـر
تاريخ: پنجشنبه، ۲۰ اردیبهشت ، ۱۳۸۶

 

لوگوی هفته نامۀ همشهری جوان

شمارۀ ۱۱۲ همشهری جوان رو که خوندممث همیشه یادداشت «نفیسه مرشد زاده» و نوع نگاه ش نظرمو جلب کرد… ناخودآگاه به ذهن م خطور کرد بدک نیس اگه این یادداشتو این جا نقل کنم…

آخ که این روزا چه قد کم تر آدمایی رو می بینیمکه این طور جالب ناک و قشنگ به دنیا و قضایاش نیگا کنن…

ترانه ای برای تحمل بزرگراه

خدایا از تو می خواهیم به کشاورزان ما که باران بهاری می دهی،به هنرمندانمان هم الهام نازل کن. پروردگارا جوانه ها را که از دل خاک در می آوری،هنرمندانمان را هم از لای دود و دم و افسردگی و خودشیفتگی بیرون بکش. خدایا امسال که در تقدیر ما سال پر برکت رقم می زنی،یادت باشد که ما این روزها به ترانه ای که زیر لب در بزرگراه زمزمه کنیم از نان شب محتاج تریم. خدایا ارزاق ما را که می خواهی فراوان کنی،جشنواره فجر یادت باشد. خودت که از آن بالا شاهدی،مثل قحطی زده ها پشت گیشه صف می کشیم و سر نوبت و جا دعوا می کنیم و بعد می رویم تو و دو ساعت می نشینیم و گرسنه تر از قبل بیرون می آییم. خدایا قلم عفو بکش بر گناهانی که ما را به این قحطی دچار می کند و بیش از این،سکانس های خوب را از ما دریغ مکن. بارالها،ایزدا،معبودا! در این سال نو از تو یک چیز می خواهیم شاهکار شاهکار شاهکار،ناامیدمان نکن و نگو که دورۀ آفرینش گذشته است و بشر محکوم به تقلید شده است. در سبد یکی از مردان نام آور،چیزی نو بگذار.

خدایا رمان های پر فراز و نشیب فرو فرست و داستان های کوتاه معنی دار!آن ها را نیمه شب بیدار کن و طرح قصه هایی در سرشان بگذار که سر و ته داشته باشد و خودت با دست توانایت نگذار که در هر خطی که می نویسند ده تا ابهام بگذارند. خدایا به خداوندی خودت،ما مخاطبین را پیش چشمشان عزیز کن. ما را یادشان بینداز. به قدرت خودت کاری کن به ما فقط به چشم سوژه نگاه نکنند که ما در این سال های سرگردانی به تسلای هنر نیاز داریم. خدایا به دست یکی شان دلشادمان کن. سرگرممان کن. هشیارمان کن.

خدایا به حق این روزهای بهاری،به آبروی ابر و شکوفه و گل،زیبا بینی،یقین و روشنی بر هنر ما نازل کن که سخت به آن محتاج است. بارپروردگارا تو را قسم می دهم اگر همۀ این حوائج را برآوردی،دست آخرش یک چیزی بشود که ما مردم معمولی از آن سر در بیاوریم و به عزت و جلالت سوگند معنا گرا و ماوراء نباشد و داستانش در همین بزرگراه هایی که ما با ترانه تحملش می کنیم،اتفاق بیفتد.

موضوع: گزیده نثـر
تاريخ: پنجشنبه، ۳۰ فروردین ، ۱۳۸۶

 
 

۲۷ بهمن ۹۶

 

چن ساعت نشستم پای این قالبِ ویرانه؛ بل‌که با اطلاعاتِ ناقصی که از برنامه نویسی دارم -که ندارم- به هر ترفندی شده، چن جاشو اصلاح کنم.

منوهام از دست رفته بود. نمی‌دونم چرا؛ ولی انگار توی وردپرسی‌ها شایع شده بود این بلا! دوستانی کمک رسوندند و جز منوی آرشیو، بقیۀ منوها احیا شد. از بک‌آپِ چن سال پیش، تونستم منوی آرشیومو هم بازیابی کنم.

یه ویجت از اکانتِ گودریدزم گرفتم؛ و به لطایف‌الحیلی فعلاً داخلِ منوی تماس، جاسازش کردم!

لینکِ اکانتِ تامبلرمو -مرگ بر مردم‌آزاری که دست‌رسی‌مو به‌ش سد کرد!- برداشتم. شاید یه فکر دیگه‌ای برا عکس‌بازی‌هام کردم. فعلاً که جای «عکس‌بازی»، لینکِ «صفحۀ تماس با من» رو گذاشتم. آیکن‌شم باید اصلاح کنم.

اضافاتی هم بود که دست به هرس شدم.

هنوز وصله‌پینه‌ها مونده؛ بمونه تا بعد؛ باید توی فراغتِ دیگه‌ای تکمیل کنمش.

راستی چن ماه پیش، یه پلاگینی نصب کرده بودم؛ یارو فیشینگ از آب در اومد! این شد که دست‌رسی‌مو به هاست از دست دادم. تا پشتیبانیِ میزبانی جواب‌مو بده و بتونم دوباره به پیش‌خوان و سی‌پنل دست‌رسی پیدا کنم، بیش‌تر از  یه ماه طول کشید!

الغرض! اگه بازم مشکلی پیش نیاد، دل‌م می‌خواد نوشتن توی این‌جا رو از سر بگیرم.