“قرآن کریم برای تصویر کسانی که در راه شیطان قدم برمی‌دارند، برای اینکه مجسم و ملموس کند که خوشی‌های این‌ها ناپایدار است و سرانجام گرفتار سوء عاقبت و بدعاقبتی می‌شوند، تمثیل خیلی زیبایی را بیان می‌کند.

تمام حرف قرآن هم در آن تمثیل، همین نیم بیت حافظ است:

زیر این طارم فیروزه کسی خوش ننشست

یعنی خوشی‌های دنیا کوتاه و موقت است.

 

قرآن می‌گوید: فرض کن در شبی تار و تاریک و ظلمانی یک کسی برای اینکه از سردی نجات پیدا کند و برای اینکه از تاریکی خلاص شود و بتواند پیرامون خود را خوب ببیند و راه خود را پیدا کند، هیمه‌ای و هیزمی را روشن می‌کند. اما همین‌که روشن شد و خواست از گرمای آن بهره‌ای ببرد و از نور و فروغ و پرتو آن اطراف خود را ببیند، یک‌مرتبه تندباد و طوفانی از راه دور درمی‌رسد و آن شعله را خاموش می‌کند.

 

این دقیقاً داستان و ماجرای کسی است که در راه شیطان قدم برمی‌دارد. یعنی ابتدا به شعله‌ای و گرمایی دست پیدا می‌کند، اطرافش موقتاً روشن می‌شود، اجاقش هم موقتاً گرم می‌شود، اما همه‌ی این‌ها مقطعی و موقّت است. یک‌باره همه‌ی خوشی‌های او به ناخوشی بدل می‌شود.

 

«که شنیدی که در این بزم دمی خوش بنشست

که نه در آخر صحبت به ندامت برخاست»

 

واضح است که پایان کار چیزی جز ندامت و حسرت نیست.

 

مَثَلُهُم کَمَثَل ِ الَّذِی استَوقَدَ ناراً

داستان این جماعت داستان کسی است که آتش را با هیزم برافروزد؛

فَلَمّا أضاءَت ما حَولَهُ

همین که پیرامون خود را روشن کرد،

ذَهَبَ اللهُ بِنورهِم

خداوند آن نور و روشنایی را می‌برد.

وَ تَرَکَهُم فی ظُلُماتٍ لایُبصِرُون [بقره، ۱۷]

و آن‌ها را در تاریکی‌ها رها می‌کند؛ در تاریکی شب، تاریکی دود هیزم‌ها؛ تاریکی ِ بعد از نور که شدیدتر است؛ تاریکی‌ای که هیچ چیز دیده نمی‌شود…”

 

 


[مثل حبه‌های قند، محمدرضا رنجبر، نشر شهر، صص۶۰-۶۱]

 

 

 

 

هم‌چون‌این:

(+) مثل بذر

(+) مثل زغال آتشین

(+) مثل جاده

(+) مثل لوبیای خام

(+) مثل یک شاخه گل

(+) بیتی از امام و پاسخ شیخ‌عبدالکریم حائری

(+) مثل عکس

(+) مثل کهنه‌کارها

(+) مثل چترباز

(+) مثل برف

 

موضوع: گزیده نثـر
تاريخ: چهارشنبه، ۷ اسفند ، ۱۳۹۲

 

“بوسعید خراز می‌گوید: «ابلیس را به خواب دیدم، عصایی بر گرفتم تا وی را بزنم، بدان باک نداشت و نترسید، هاتفی آواز داد که وی از این نترسد، وی از نوری ترسد که در دل باشد.»”

 

 

همشهری داستان، ش۲۹، آبان ۹۲، ص۱۵۵، روایت کهن (۲): چون نومیدی من بدید؛ به خواب دیدن مردگان در کیمیای سعادت» به نقل از: «کیمیای سعادت، محمد غزالی، تصحیح حسین خدیوجم، انتشارات علمی و فرهنگی»]

موضوع: گزیده نثـر
تاريخ: چهارشنبه، ۲۳ بهمن ، ۱۳۹۲

 

“… برای یک پدر میان پسر و خدای بالای سر، یکی یا هر دو را برگزیدن و در عین حال نلغزیدن، کار آسانی نیست و دردناکی این گزینش را پدران مؤمن و کار افتاده بیش از دیگران با پوست و استخوان، لمس کرده‌اند…”

 

 


[طلسم سنگ، سیدحسن حسینی، سورۀ مهر، ص۱۱۷]

 

 

 

از هم‌این کتاب:

(+) فرزدق‌وار می‌لنگد کمیتم

 

 

 

از هم‌این شاعر:

(+) فستیـوال خنجـر

(+) ای ازلی‌مرد علی جان علی

(+) حیران از این تغافل خویشم که زادِ راه -گاهِ سفر شده‌ست- و فراهم نمی‌کنم

(+) معرفی کتاب: نوشداروی طرح ژنریک

 

موضوع: گزیده نثـر
تاريخ: دوشنبه، ۲۱ بهمن ، ۱۳۹۲

 

“بذر گل را اگر در باغچه بکاری به گل می‌رسی.

البته همیشه این‌جور نیست که اگر کاشتی حتماً به گل دست پیدا کنی، بلکه یک طرفش قطعی است. اگر بخواهی به گل برسی حتماً باید بذر گل بکاری، اما اگر کاشتی شاید به گل برسی، شاید نه. شاید سیل بیاید و همه‌ی بذرها را با خود برد. شاید همین که خواست به گل بنشیند، آفتی از راه برسد و… پس انسان همیشه ترس از دست دادن گل را دارد.

 

در مسائل عبادی هم همین‌طور است. اگر کسی بخواهد به گل تقوا دست پیدا کند باید بندگی کند. اما اگر بندگی کرد، حتماً معلوم نیست به تقوا دست پیدا کند. شاید مبتلا به غرور شود، یا شاید بین راه تقوا و پرهیزکاری کم بیاورد و بازگردد.

 

«کسی که از ره تقوا قدم برون ننهاد

به عزم میکده اکنون سرِ سفر دارد»

 

خیلی‌ها بوده‌اند که اولِ راه بسیار بندگی کرده‌اند، اما فرجام و سرانجام خوشی پیدا نکردند. پس بر داشته‌های معنوی خود تکیه نباید کرد.

 

«تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست

راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش»

 

تنها و تنها باید به خداوند تکیه داشت و همیشه باید دلهره داشت و دلمشغول و نگران بود تا لحظه‌ی پایان.

امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) هیچ‌گاه نفرمود: «فُزتُ» یعنی بردم و برنده شدم، جز لحظه‌ی آخر. چون لحظه‌ی آخر معلوم می‌شود چه کسی برنده است و چه کسی بازنده.

 

از این‌رو قرآن که دعوت به بندگی می‌کند، در آخر می‌فرماید:

لَعَلَّکُم تَتَّقُونَ

بندگی کنید، شاید به تقوا دست یابید.”

 

 


[مثل حبه‌های قند، محمدرضا رنجبر، نشر شهر، صص۷۰-۷۱]

 

 

 

هم‌چون‌این:

(+) مثل زغال آتشین

(+) مثل جاده

(+) مثل لوبیای خام

(+) مثل یک شاخه گل

(+) بیتی از امام و پاسخ شیخ‌عبدالکریم حائری

(+) مثل عکس

(+) مثل کهنه‌کارها

(+) مثل چترباز

(+) مثل برف

 

موضوع: گزیده نثـر
تاريخ: شنبه، ۲۸ دی ، ۱۳۹۲

 

“… اکنون که معلوم شد ایمان غیر از علم است، و آنچه که در ما از معارف و حقایق توحید و اسماء و صفات است علم است و قلب ما را از آنها خبری نیست، و معلوم شد که تا این امور به قلب نرسد و قلب به آنها مؤمن نشود اثرش کم است، باید انسان در صدد تحصیل ایمان برآید که اگر خدای نخواسته از این عالم -که دار تغیُّر و تبدُّل است و هر یک از ملکات و اوصاف و احوال قلبی را می‌توان در آن تغییر داد- بیرون رویم و از ایمان دست ما تهی باشد، خسارتهای فوق‌العاده به ما وارد خواهد آمد و در خسران بزرگ واقع خواهیم شد و ندامتهای بی‌پایان نصیب ما خواهد گردید. و در آن عالم، ممکن نیست هیچ حالی از احوال نفس تغییر کند، یا اگر ایمان در این جا حاصل نشد، آنجا بتوان حاصل نمود.


پس انسان باید در همین عالم، این چند صباح را مغتنم شمارد و ایمان را با هر قیمتی هست، تحصیل کند و دل را با آن آشنا کند. و این در اوّلِ سلوک انسانی صورت نگیرد، مگر آن که اوّلاً، نیّت را در تحصیل معارف و حقایق ایمانیه خالص کند و قلب را با تکرار و تذکّر، به اخلاص و ارادت آشنا کند تا اخلاص در قلب جایگزین شود؛ چه که اگر اخلاص در کار نباشد ناچار دست تصرّف ابلیس به کار خواهد بود و با تصرّف ابلیس و نفس -که قدم خودخواهی و خودبینی است- هیچ معرفتی حاصل نشود؛ بلکه خود علم التوحید، بی‌اخلاص، انسان را از حقیقت توحید و معرفت دور می‌کند و از ساحت قرب الهی تبعید می‌نماید.

ملاحظۀ حال ابلیس کن که چون خودخواهی و خودبینی و خودپسندی در او بود، علمش به هیچ وجه عملی نشد و راه سعادت را به او نشان نداد.


میزان در ریاضات حقه و باطله به یک معنی دقیق عرفانی، قدم نفس و خودخواهی و قدم حق و حق‌طلبی است. نمازی که برای شهوات دنیا یا آخرت باشد، نمازی نیست که معراج مؤمن و مقرّب متّقین باشد. آن نماز، انسان را به حورالعین نزدیک کند و از ساحت قرب الهی دور نماید.


علم توحیدی که برای نمایش در محضر عوام یا علماء باشد از نورانیّت عاری و بری است و غذائی است که با دست شیطان برای نفس امّاره تهیه شود؛ خود آن، انسان را از توحید بیرون برد و به تشریک نزدیک کند…”

 


[شرح حدیث «جنود عقل و جهل»، امام خمینی(رحمه‌الله علیه)، مؤسسۀ تنظیم و نشر آثار امام خمینی، صص۱۰۳-۱۰۵]




از هم‌این کتاب:

(+) برخیز و دری از سعادت به روی خود باز کن

(+) علم توحید و توحیدِ علمی مقدمه است برای حصولِ توحیدِ قلبی و عملی


موضوع: گزیده نثـر
تاريخ: یکشنبه، ۲۲ اردیبهشت ، ۱۳۹۲

 

“… او نیز در جوانی آرزو داشت عمر خویش را در قم، کانون علم و اندیشه، سپری کند. دنیا و آخرت او قم بود و آمال و آرزوی او تحقیق و تحصیل.

خیال آسوده‌ای نداشت. بیماری پدر زجرش می‌داد و او مجبور بود هر از گاهی از قم به مشهد برود، روزهایی را با پدر همراهی کند و باز به قم برگردد.

بی‌تردید آنروزها، از دشوارترین دوران عمر او به شمار می‌آمدند. درس و بحث و تحقیق و تدریس، دل و دماغ می‌خواهد. خیال آسوده و فراغت بال می‌طلبد. رنج پیرمردی ۷۰ ساله که چشم امیدش به سوی اوست، رنجورش کرده بود. چشمی که می‌رفت برای همیشه نابینا شود. بایستی جای او باشید تا سنگینی مسئولیتی را که بر دوش خویش حس می‌کرد، شما نیز احساس کنید.

 

هرگاه فرصتی می‌جست، بلافاصله می‌آمد مشهد تا پدر را تر و خشک کند، نزد پزشکی ببرد و کار معالجه‌اش را دنبال کند. مونس تنهایی‌اش باشد و اگر فرصتی پیش آمد، قدری برای او کتاب بخواند و با او گپی بزند. معالجات در مشهد جواب نمی‌داد. پدر مطلقاً نمی‌دید و او بایستی دستش را می‌گرفت و راهش می‌برد…

 

نمی‌دانست چه کند. اگر می‌آمد مشهد، از همۀ آرزوهای خویش و آینده و سعادت خویش باز می‌ماند و اگر می‌ماند قم، فکر پدر لحظه‌ای راحتش نمی‌گذاشت.

تردید، خورۀ جان آدمی است. نمی‌دانم تاکنون در اوان جوانی به چنین مخمصه‌هایی برخورده‌اید؟ انسانی ایستاده بر سر دو راهی؛ بی‌هیچ نشانی و یا علامتی از درون و برون! آه، که چقدر دشورا است!

به جدّ خویش متوسل شد. نمی‌دانم… یک لحظه دستش را گرفتند، نمی‌دانم… فقط می‌دانم هر چه بود در آن عصر تابستانی مسیر او را بردند به خانۀ دوستی. دولت‌سرایی که مضطرب و نگران و مردّد در آن وارد شد، بشّاش و آسوده بیرون آمد!

سیدعلی برای او خیلی عزیز بود. شنیدن این جمله از او که «خیلی دلم گرفته و ناراحتم…» فشردش. دلش را به رنج آورد. حرف‌هایش را شنید، تأمل مختصری کرد و گفت: «شما بیا یک کاری بکن و برای خدا از قم دست بکش و برو در مشهد بمان. خدا دنیا و آخرت تو را می‌تواند از قم به مشهد منتقل کند.»

 

تصمیم گرفت. دلش باز شد و ناگهان از این رو به آن رو شد. تبسمی که مدت‌ها بود از لب‌های او محو شده بود، دوباره به لب‌ها بازگشت و چشمانی که چندی بود از غصه به گودی نشسته بود، دوباره درخشید.

از قم دست کشید، به مشهد آمد و لحظه به لحظه دید که خدا چگونه دنیا و آخرت او را آنگونه که خود می‌خواهد رقم می‌زند.

نه انتها او دید که ما نیز دیدیم.

آن جوان برنا که روزی خود را سر در گریبان غم و اندوه فرو برده بود، امروز پایانِ شبِ سر به گریبانی ِ ماست!

… او را می‌شناسید؟!”

 


[می‌شکنم در شکن زلف یار، حسین سروقامت، دفتر نشر معارف، صص۱۲۴-۱۲۶]

 

موضوع: گزیده نثـر
تاريخ: چهارشنبه، ۴ بهمن ، ۱۳۹۱

 

“…عبدالملک نگاهی به سر خون‌آلود مصعب کرد که میان طبقی در مقابل او قرار داشت. نگاهی هم به آن تازه‌جوان عرب که بر سر بریده می‌خندید!

چشمان عبدالملک از فرط خشم از حدقه بیرون زده، آثار ناراحتی در چهرۀ او نمایان بود… اما به زودی دریافت این جوانک حکایتی دارد که مو بر تن انسان راست می‌کند…

 

تازه‌جوانی ز عرب هوشمند

گفت به عبدالملک از روی پند

زیر همین قبه و این بارگاه

پای همین مسند و این دستگاه

بر سپری چون سپر آسمان

غیرت خورشید، سری خون‌چکان

سر، که هزارش سر و افسر فدا

صاحب دستار رسول خدا

دیدم و دیدم که ز ابن زیاد

دیده چه‌ها دید که چشمم مباد

از پس چندی سر آن خیره‌سر

بُد بر ِ مختار به روی سپر

باز چو مصعب سر و سردار شد

دستخوش او سر مختار شد

وین سر مصعب بوَد ای نامدار

تا چه کند با تو سر روزگار

حیف که یک دیدۀ بیدار نیست

هیچکس از کار، خبردار نیست

نه فلک از گردش خود سیر شد

نه خم این طاق سرازیر شد

مات شدستم که در این بند و بست

این چه طلسمی است که نتوان شکست

 


[می‌شکنم در شکن زلف یار، حسین سروقامت، دفتر نشر معارف، صص۱۵۰-۱۵۱]

 

موضوع: گزیده نثـر
تاريخ: جمعه، ۲۹ دی ، ۱۳۹۱

 

“… اگر کشاورزی روزی به دور از چشم دیگران در دل زمین ِ خویش بذری نهان می‌کند، دیری نمی‌پاید که این بذر، عیان و آشکار سر بر می‌آورد و خود را می‌نمایاند.

اگر چنین است، آیا بذر گناهی که هر صبح و شام در فضایی آلوده کاشته می‌شود، هرگز نمی‌روید و سر بر نمی‌آورد؟

و باز اگر چنین است، آیا آتش عصیانی که در زیر تلی از خاکستر مرده مدفون شده، دیگر زبانه نخواهد کشید؟”

 


[می‌شکنم در شکن زلف یار، حسین سروقامت، دفتر نشر معارف، صص۴۷-۴۸]

 

موضوع: گزیده نثـر
تاريخ: جمعه، ۲۲ دی ، ۱۳۹۱

 

“با کمال تبریزی، حسن پورشیرازی، عمو پورنگ، سیروس مقدم و… به سرپرستی آقای نوروزبیگی رفته بودیم مکه. بقیه‌ی کاروان‌مان هم زایرین معمولی بودند.

… بچه‌های یکی از شبکه‌های تلویزیون خودمان که گزارش تهیه می‌کردند، مرا دیدند. گزارش‌گر نزد من آمد و پرسید: اجازه می‌دهید مصاحبه کنیم؟

پرسیدم: درباره‌ی چی؟

گفت: درباره‌ی احوالات شما در مکه.

گفتم: شما درباره‌ی مسایل شخصی‌تان مثلاً اتاق خواب‌تان مصاحبه می‌کنید؟

گفت: چه ربطی دارد.

گفتم: در اتاق خواب دو نفریم و خدا. این‌جا از اتاق خواب هم شخصی‌تر است، چون فقط یک نفریم و خدا.”



[این مردم نازنین؛ قصه‌های رضا کیانیان با مردم، نشر مشکی، صص۸۲-۸۵]




هم‌چون‌این:

قصه‌های رضا کیانیان با مردم (۲)، (۱)


موضوع: گزیده نثـر
تاريخ: یکشنبه، ۲۰ آبان ، ۱۳۹۱

 

“سال‌ها پیش رفته بودم بندرعباس. صبح زود از خواب بیدار شدم. پرده‌های اتاق هتل را کنار زدم و نور را به داخل اتاق آوردم. طبقه‌ی بالای هتل بودم. جلوی پنجره ایستاده بودم و به کوچه‌ها و خیابان‌ها نگاه می‌کردم.

تابلوی یک آرایش‌گاه زنانه در یک کوچه مرا به خود جلب کرد. نوشته بود: آرایشگاه زنانه‌ی عفیفه. ملوسک سابق!”



[این مردم نازنین؛ قصه‌های رضا کیانیان با مردم، نشر مشکی، ص۸۸]




هم‌چون‌این:

قصه‌های رضا کیانیان با مردم (۱)


موضوع: گزیده نثـر
تاريخ: شنبه، ۱۹ آبان ، ۱۳۹۱

 
 

۲۷ بهمن ۹۶

 

چن ساعت نشستم پای این قالبِ ویرانه؛ بل‌که با اطلاعاتِ ناقصی که از برنامه نویسی دارم -که ندارم- به هر ترفندی شده، چن جاشو اصلاح کنم.

منوهام از دست رفته بود. نمی‌دونم چرا؛ ولی انگار توی وردپرسی‌ها شایع شده بود این بلا! دوستانی کمک رسوندند و جز منوی آرشیو، بقیۀ منوها احیا شد. از بک‌آپِ چن سال پیش، تونستم منوی آرشیومو هم بازیابی کنم.

یه ویجت از اکانتِ گودریدزم گرفتم؛ و به لطایف‌الحیلی فعلاً داخلِ منوی تماس، جاسازش کردم!

لینکِ اکانتِ تامبلرمو -مرگ بر مردم‌آزاری که دست‌رسی‌مو به‌ش سد کرد!- برداشتم. شاید یه فکر دیگه‌ای برا عکس‌بازی‌هام کردم. فعلاً که جای «عکس‌بازی»، لینکِ «صفحۀ تماس با من» رو گذاشتم. آیکن‌شم باید اصلاح کنم.

اضافاتی هم بود که دست به هرس شدم.

هنوز وصله‌پینه‌ها مونده؛ بمونه تا بعد؛ باید توی فراغتِ دیگه‌ای تکمیل کنمش.

راستی چن ماه پیش، یه پلاگینی نصب کرده بودم؛ یارو فیشینگ از آب در اومد! این شد که دست‌رسی‌مو به هاست از دست دادم. تا پشتیبانیِ میزبانی جواب‌مو بده و بتونم دوباره به پیش‌خوان و سی‌پنل دست‌رسی پیدا کنم، بیش‌تر از  یه ماه طول کشید!

الغرض! اگه بازم مشکلی پیش نیاد، دل‌م می‌خواد نوشتن توی این‌جا رو از سر بگیرم.