“برای فیلم باغ فردوس پنج بعد از ظهر سیامک شایقی در [آسایش‌گاه] امین‌آباد فیلم‌برداری داشتیم. در بخشی که خانم‌ها را نگه‌داری می‌کردند، کار می‌کردیم.

در روز دو نوبت به این بخت‌برگشته‌ها داروهایی تزریق می‌کردند که آرام شوند.

یک دختر و یک زن میان‌سال بیش‌تر از دیگران توجه مرا جلب کرده بودند. دخترک حدود ۲۰ سال داشت. با خودش حرف می‌زد. راه می‌رفت و ناگهان گوشه‌ای از ترس کز می‌کرد و کمک می‌خواست… بعد می‌خندید و قهقهه می‌زد.

از مسوول بخش پرسیدم: ماجرای این دختر چیست؟

گفت: پدرش، برادرش و دایی‌اش به او تجاوز کرده‌اند.

کافی بود. دیگر نمی‌خواستم بقیه‌ی ماجرا را بشنوم.


اما زن. حدود ۵۰ سال داشت. زنی باشخصیت و خانواده‌دار بود. موهای جوگندمی داشت و موقر راه می‌رفت. یک‌بار قبل از این‌که داروی صبح را به او تزریق کنند و هنوز سرپا بود، با من سلام‌وعلیک کرد. از نوع حرف‌زدن‌اش معلوم بود خانم تحصیل‌کرده‌ای است. از من خواهش کرد اگر ممکن است برای‌اش روپوش، جوراب و روسری مناسب بیاورم. قبول کردم و بلافاصله رفت تا کسی متوجه نشود.

شب، ماجرا را برای هایده تعریف کردم و او برای‌اش روپوش و روسری و جوراب مناسب داد.

فردا، قبل از تزریق خودم را به او رساندم و بسته را به او دادم. خیلی تشکر کرد. گفتم شما برای چه این‌جا هستید؟

با ترس و لرز گفت: شوهرم را کشتند!

ادامه داد که کسی را جز شوهرش نداشته. گفت از اقوام یکی از نمایشنامه‌نویسان است.

گفتم: من او را می‌شناسم.

گوش نکرد. با عجله تعریف کرد که اقوام‌اش از کانادا آمده‌اند و او را این‌جا انداخته‌اند و می‌خواهند ارث و میراث شوهرش را بالا بکشند. به این‌جا تلفن زده‌اند که دیوانه‌ام. آن‌ها هم مرا با آمبولانس به این‌جا منتقل کرده‌اند.

… مرا صدا زدند. رفتم. تقریباً همان دقایق او را هم برای تزریق بردند… حرف‌های‌اش چیزی میان جنون و واقعیت بود. نمی‌دانستم باید باور کنم یا نه. فکر کردم اگر به من هم آن داروها را تزریق می‌کردند، قاطی می‌کردم؟!

از همان‌جا در یک وقت استراحت به آن نویسنده تلفن زدم. خاموش بود. شب هم زنگ زدم، خاموش بود. از دوستان مشترک‌مان پرسیدم، گفتند: ایران نیست. برای اجرای یک نمایش به خارج رفته!


فردا قبل از تزریق سراغ آن خانم رفتم. از من خواسته بود به او خبر بدهم. به او گفتم قوم و خویش‌تان ایران نیست. کلی مضطرب شد. شماره‌ی دیگری از اقوام دورترشان داد. گفت به آن‌ها خبر بدهید، بیایند مرا از این‌جا ببرند. من این‌جا دیوانه می‌شوم و باز هم گفت که شوهرش را کشته‌اند! ادامه داد: کسانی که شوهر او را کشته‌اند، می‌خواهند خانه‌ی او را بفروشند و پول‌ها را بالا بکشند و بلیط‌شان را هم تهیه کرده‌اند تا دو هفته‌ی دیگر به کانادا برمی‌گردند من باید تا آخر عمر این‌جا بمانم…


میان پلان‌هایی که فیلم‌برداری می‌کردیم از پرستاران راجع به او می‌پرسیدم. می‌گفتند حالش خوب نیست، پرت‌وپلا می‌گوید. شوهرش فوت کرده، کشته نشده… آمد از جلوی من رد شد، حتی مرا نشناخت. به جایی، شاید در اعماق ذهن‌اش، خیره شده بود.

هر شب، ماجرای همان روز را برای هایده تعریف می‌کردم. هایده گفت به این قوم و خویش‌اش هم تلفن بزنم. زدم. وقتی خودم را معرفی کردم، آن‌ها هم خوش‌حال شده بودند و هم متعجب که چرا به آن‌ها زنگ زده‌ام. فکر کردند شاید یک برنامه‌ی تلویزیونی است. وقتی ماجرا را برایشان تعریف کردم، سکوت کردند. سکوت… مِن‌مِن… دوست نداشتند راجع به این ماجرا حرف بزنند. بالاخره یکی از خانم‌های پشت تلفن به من گفت: او راست می‌گوید… و گفت که پای آن‌ها را به این ماجرا نکشانم، دوست نداشتند بیش‌تر حرف بزنند و خداحافظی کردند.

قضیه جالب شد… من و هایده نمی‌دانستیم چه کنیم. فردا او را دیدم. جلو نرفتم. نمی‌دانستم چه باید بکنم. آن روزها با یکی از افراد حراست امین‌آباد، سلام و علیکی پیدا کرده بودم. رفتم سراغ‌اش و همه‌ی ماجرا را برای او تعریف کردم… و تاکید کردم اگر ماجرا حقیقت داشته باشد، من و تو مسوول‌ایم. او قول داد ماجرا را پی‌گیری کند.

فردای آن روز، فیلم‌برداری ما در امین‌آباد تمام می‌شد. به او گفتم که از پس‌فردا ما دیگر به امین‌آباد برنخواهیم گشت. او شماره‌اش را به من داد تا خبر بگیرم…

چند روز بعد به من زنگ زد. من کلی دل‌شوره داشتم. گفت: تحقیق کردم. آن خانم راست می‌گفته.

خیلی خوش‌حال شدم.

گفت: آن قوم و خویش‌های ناقوم و خویش را ممنوع‌الخروج می‌کنم. چند روز بعد تلفن زد و گفت آن خانم را به خانه بازگردانده.


هنوز هم فکر می‌کنم، شاید کسان دیگری در امین‌آباد باشند که هیچ‌وقت فرصت نکرده‌اند قبل از تزریق، حرف‌شان را بزنند.”




[این مردم نازنین؛ قصه‌های رضا کیانیان با مردم، نشر مشکی، صص۴۱-۴۴]


موضوع: برترین یادداشت‌ها، گزیده نثـر
تاريخ: شنبه، ۱۹ آبان ، ۱۳۹۱

 

“«خود» چیزی شبیه زغال است. زغال تا آتش نگرفته است جز آن‌که دست و جامه‌ات را سیاه کند هیچ فایده‌ای ندارد، اما همین که آتش گرفت تازه به درد می‌خورد. خودش روشن می‌شود و سردی را به گرمی و خامی را به پختگی بدل می‌سازد.


خود و نفس انسانی نیز از همین دست است. اگر آتش بگیرد به کار می‌آید.


میوه‌هایی که در بالاترین نقطه‌ی شاخه‌های درختان هستند را ندیده‌ای. از بالا بودنشان چیزی عاید دیگران نمی‌شود. آنقدر همان بالا می‌مانند تا پلاسیده می‌شوند و در آخر هم خشک و سیاه می‌شوند.

اما میوه‌هایی که پایین می‌آیند و یا پایین و در دسترس همه هستند به موقع چیده می‌شوند و به بازار می‌آیند و خریدار و مشتری پیدا می‌کنند و نفعشان به مردم می‌رسد.”




[مثل شاخه‌های گیلاس، محمدرضا رنجبر، نشر شهر، ص۲۶۴]


موضوع: گزیده نثـر
تاريخ: سه شنبه، ۱۷ مهر ، ۱۳۹۱

 

“گاهی وقت‌ها جاده‌ای که پر ترافیک است  پر رفت و آمد است و همه از آن جاده می‌روند، اگر در کنار آن، جاده‌ای باشد خالی و خلوت، و کمتر در آن آمد و شد شود، قطعاً شما همان جاده را انتخاب می‌کنید، نه جاده‌ی شلوغ را؛ و هیچ گاه با خود استدلال نمی‌کنی که همه از آن جاده می‌روند پس من هم از آن جاده باید بروم.

جاده‌ی زندگی هم همین‌طور است. انبیاء و اولیاء خدا گفته‌اند: هیچ گاه نگاه نکن ببین اکثریت از کدام سو می‌روند.

عیسی مسیح(علیه‌السلام) می‌فرمود:

«از راهی مرو که رهروانش بسیارند.»

این سخن خیلی بلند است.

چون همیشه راه باطل رهروان بسیاری دارد.

شما ببین بسیاری از آدم‌ها از مسیر غیبت حرکت می‌کنند.

یا بسیاری آدم‌ها از فریب و مکر و حیله و دغل استفاده می‌کنند و کار را پیش می‌برند.

یا بسیاری در برابر همنوع خود ذلیلانه سر خم می‌کنند و با خود می‌گویند: اگر این کار را نکنم کارم پیش نمی‌رود.

بله ممکن است کارت پیش نرود، اما خودت پیش می‌روی. کارت راه نمی‌افتد ولی خودت راه می‌افتی. کارت درست نمی‌شود ولی خودت درست می‌شوی.

و خودت مهمتر از کارت هستی.

و وقتی خودت درست شدی کارت هم درست خواهد شد.

تا آدم خودش درست نشود کارش درست نمی‌شود. اگر هم بشود ارزشی ندارد.

چرا اولیاء خدا ماندند و ماندگار شدند؟ چرا ثبت شد در جریده‌ی عالَم دوام آن‌ها؟ چون از راهی نرفتند که رهروانش بسیار بودند.”




[مثل شاخه‌های گیلاس، محمدرضا رنجبر، نشر شهر، صص۲۰۲-۲۰۳]


موضوع: گزیده نثـر
تاريخ: یکشنبه، ۸ مهر ، ۱۳۹۱

 

“حبوبات را وقتی داخل دیگ و آب جوش می‌ریزند، چون خام هستند خیلی بالا و پایین می‌پرند؛ طعمی ندارند، بوی خوشی ندارند و قابل استفاده هم نیستند.

اما وقتی پخته می‌شوند، می‌روند پایین دیگ می‌نشینند، تکان هم نمی‌خورند و دیگر آن جست و خیزها و دست و پا زدن‌ها را ندارند.

فرق آدم‌های خام و پخته هم در این دنیا در همین است. آدم‌هایی که خام‌اند دائم دست و پا می‌زنند، جست و خیز می‌کنند تا به یک موقعیت و پستی و به یک سرمایه‌ای دست پیدا کنند.

ولی آن‌هایی که پخته شدند و اهل معنا و معنویت شدند خیلی آرام‌اند و کار خود را می‌کنند. آن‌ها هرگز دست و پا نمی‌زنند، به رشد خود می‌رسند و ارزش خود را هم پیدا می‌کنند.


حال چه کنیم پخته شویم؟

تنها چیزی که به آدمی پختگی می‌دهد باور است، باور به کلام خدا، باور به آیات الهی.

در بین آیات، اگر هر کس به این آیه که می‌رسد توجه کند، آرام می‌شود، پخته می‌شود و دیگر دست و پا نمی‌زند و کار خودش را می‌کند. خیلی این آیه، آیه‌ی عجیبی است. هر کس باور کند آرامش می‌یابد. این‌که قرآن کریم این‌قدر ادعا می‌کند که آرامش‌بخش است به خاطر این است که این جنس حرف‌ها را در درون خود دارد.

این آیه‌ی دوم سوره‌ی فاطر است:

«ما یَفتَح ِ اللهُ لِلنّاس ِ مِن رَّحمَهٍ فَلا مُمسِکَ لَها…

یعنی اگر خداوند بخواهد دری از رحمت روی کسی باز کند، هیچ کس نمی‌تواند مانع شود و آن را ببندد. پس خیالت تخت! این‌قدر دست و پا نزن. نگو فلانی آنچه دارم از من خواهد گرفت.

 وَ ما یُمسِک فَلا مُرسِلَ لَهُ…

و اگر خداوند دری را ببندد، مثلاً بخواهد سرمایه‌ای به تو نرسد یا جایگاه و موقعیتی را کسب نکنی، هر قدر دست و پا بزنی به آن نخواهی رسید.

وَ هُوَ العَزیزُ الحَکیم»

و او، یعنی خدا، عزیز است، یعنی نفوذناپذیر است. هیچ کس نمی‌تواند در خدا نفوذ کند و رأی و نظر او را دگرگون کند.

یعنی خدا کار خودش را می‌کند پس تو هم کار خودت را بکن.”




[مثل شاخه‌های گیلاس، محمدرضا رنجبر، نشر شهر، صص۱۹۸-۲۰۰]


موضوع: گزیده نثـر
تاريخ: شنبه، ۷ مهر ، ۱۳۹۱

 

“یک شاخه گل اگر پژمرده یا خشکیده باشد زباله است و دورش می‌اندازی؛ هرچند که پیش از این سبز بوده و رنگ و رویی و عطر و بویی داشته باشد.

چرا؟  چون میزان، وضعیت فعلی است.

در دستگاه الهی هم دقیقاً ملاک همین است.

یعنی وضعیت فعلی افراد است که سرنوشت آن‌ها را رقم می‌زند.

به قول حافظ:

«حکم مستوری و مستی همه بر عاقبت است»

ای بسا کسی که در ابتدا پاک و بی‌آلایش بوده باشد، ولی اکنون نه. طبیعتاً او از این دستگاه دور می‌افتد.

«تو به تقصیر خود افتادی از این در محروم

از که می‌نالی و فریاد چرا می‌داری؟»

و ای بسا کسی که در آغاز  تَر دامن و آلوده بوده باشد ولی اکنون نه. به حتم او نزدیک و نزدیک‌تر خواهد شد.

نمونه‌ی روشنش جناب ابلیس است که شش هزار سال سجاده‌نشین باوقار بود و معلم فرشتگان بود. یا جناب بلعم باعورا که دعاهایش بی‌جواب نبود و مستجاب‌الدعوه بود ولی دیدی و شنیدی که سر و کارش به کجا کشید.

«دام سخت است مگر یار شود لطف خدا

ور نه آدم نبرد صرفه ز شیطان رجیم»

و از آن سو هم نمونه بسیار است. یعنی چه آلودگانی که دست از آلودگی شسته و به پاکی و طهارت آراسته شدند.

نمونه‌ی روشن آن، ساحران روزگار فرعون که ابتدا کنار او بودند و برای خوش‌آمد او چه خوش‌رقصی‌ها که داشتند، اما همین که حق بر آنان آشکار شد از او کناره گرفتند و در کنار موسی ماندند، و تخته‌ی تابوت را بر تخت و تخت‌نشینی ترجیح دادند.

و اکنون از آنان با عنوان اولیای حق یاد می‌شود.

ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا!

ببین چه بودند و چه شدند!

و چه زیبا می‌گوید مولوی از زبان حق:

«اگر تو دیوی ما دیو را فرشته کنیم

و گر تو گرگی ما گرگ را شبان کردیم

بگیر مُلک دو عالم که مالک الملکیم

بیا به بزم که شمشیر در میان کردیم

هزار ذره از این قطب آفتابی یافت

بسا قراضه قلبی که ماش کان کردیم

چرا شکفته نباشی چو برگ می‌لرزی

چه ناامیدی از ما کِرا زیان کردیم

بسا دلی که چو برگ درخت می‌لرزید

به آخرش بگزیدیم و باغبان کردیم»


راستی چه می‌شد که ما هم ملاک داوری‌ها و قضاوت‌هامان الهی می‌شد؛ یعنی ما هم وضعیت کنونی افراد را می‌دیدیم.

یعنی اگر از کسی لغزشی، خطایی سراغ داشتیم نادیده می‌گرفتیم و شرایط فعلی او را در نظر می‌داشتیم. چون ای بسا نادم و پشیمان باشد، ای بسا تدارک دیده باشد، ای بسا اصلاح شده باشد.

چرا آن‌ها را به چوب گذشته می‌رانیم؟

از آن طرف چرا خیلی‌ها باید نان گذشته را بخورند؟

یعنی اگر در گذشته خدمتی داشته‌اند چرا باید به همان بهانه به آن‌ها امتیاز داده شود، یا امتیاز بگیرند؟”




[مثل شاخه‌های گیلاس، محمدرضا رنجبر، نشر شهر، صص۱۸۶-۱۸۸]


موضوع: برترین یادداشت‌ها، گزیده نثـر
تاريخ: یکشنبه، ۲۵ شهریور ، ۱۳۹۱

 

“بعضی عکس‌ها تا کوچک‌اند کیفیتی دارند، اما همین که بزرگ می‌شوند از کیفیت افتاده و کاملاً شطرنجی می‌شوند.

بعضی آدم‌ها هم همین‌طورند. تا بزرگ نشده و جایگاه و منزلت اجتماعی چندانی پیدا نکرده‌اند، مثلاً بخشدار یک بخش‌اند، آدم خوبی هستند، اما همین که منصب و موقعیتی بالاتر پیدا می‌کنند عوض می‌شوند.”




[مثل شاخه‌های گیلاس، محمدرضا رنجبر، نشر شهر، ص۱۶۲]


موضوع: برترین یادداشت‌ها، گزیده نثـر
تاريخ: شنبه، ۳ شهریور ، ۱۳۹۱

 

“آن‌وقت‌ها شراب‌خوارهای کهنه‌کار به تازه‌کارها می‌گفتند هر چه دارید یک شبه سر نکشید، وگرنه فردا خمارید در حالی که دیگران همه مست‌اند. بعضی‌ها گوششان بدهکار نبود و همه را سر می‌کشیدند، اما صبح که می‌شد، وقتی همه مست بودند آن‌ها خمار بودند.


«کفاره‌ی شراب‌خوری‌های بی‌حساب

مخمور در میانه‌ی مستان نشستن است»



ما هم همین طوریم؛ یعنی اگر تمام شادی‌ها را بخواهیم در این دنیا خرج کنیم، در آخرت که اولیای حق مست و شادند، ما خمار و مخمور خواهیم بود.

پس بیاییم شادی‌ها را بین دنیا و آخرت تقسیم کنیم.

شادی‌های حلال را دنبال کنیم و از شادی‌های حرام بگذریم و بگذاریم برای آخرت و البته خداوند جبران خواهد کرد.”




[مثل شاخه‌های گیلاس، محمدرضا رنجبر، نشر شهر، ص۳۸]


موضوع: گزیده نثـر
تاريخ: دوشنبه، ۲۹ مرداد ، ۱۳۹۱

 

“چتربازها چه عشقی می‌کنند وقتی سقوط می‌کنند!

هر چه ارتفاع بیشتر، سقوط برای آن‌ها لذت‌بخش‌تر است!

چرا؟ چون پشت آن‌ها گرم است به یک چتر.

ایمان هم چتر است، چتر نجات!

اگر ما اهل ایمان باشیم، دیگر از سقوط و افتادن و تهدیدها هیچ هراسی نخواهیم داشت و این است که قرآن کریم همه را به ایمان دعوت می‌کند، ایمانی از سر صدق نه ادعای گزاف:

«یا أیها الذینَ آمَنوا آمِنوا…» (نساء، ۱۳۶)

«ای شما که ادعای ایمان دارید، بیایید اهل ایمان باشید.»”




[مثل شاخه‌های گیلاس، محمدرضا رنجبر، نشر شهر، ص۲۳]


موضوع: گزیده نثـر
تاريخ: دوشنبه، ۲۹ مرداد ، ۱۳۹۱

 

“برف را ببین! اگر تند و شلاقی ببارد، نمی‌نشیند. برف وقتی می‌نشیند که آرام و نرم ببارد. حرف هم مثل برف است؛ اگر به قول قرآن کریم نرم و لَیِّن باشد بر دل می‌نشیند و دلنشین خواهد شد.

به همین خاطر خداوند به موسی و هارون فرمود: حال که پیش فرعون می‌روید با او نرم سخن بگویید.

«فَقُولا لَه قَولاً لَیِّناً» (طه، ۴۴)

یعنی اگر تند و خشن بگویید او برنمی‌تابد، و بر دل سنگ او نخواهد نشست. کلام و سخن حافظ چرا بر دل‌ها می‌نشیند، چون نرم است، مثل مخمل و حریر. ببین وقتی که می‌خواهد بگوید با هر کس ننشین چه لطیف و چه نرم می‌گوید:

نازنینی چو تو پاکیزه‌دل و پاک‌نهاد

بهتر آن است که با مردم بد ننشینی




[مثل شاخه‌های گیلاس، محمدرضا رنجبر، نشر شهر، ص۱۲]


موضوع: گزیده نثـر
تاريخ: چهارشنبه، ۲۴ مرداد ، ۱۳۹۱

 

تو سکانسی از «وکیل‌مدافع ِ شیطان / The Devil’s Advocate»، شیطان (میلتـون) با پسرش (کِـویـن) -که مادرش، یه انسانه- صحبت می‌کنه؛ و سعی می‌کنه اونو به عصیان واداره. جهان‌بینی‌ای که میلتـون برای متقاعد کردنِ کِـوین مطرح می‌کنه، سفسطۀ جالبه‌ای‌یه:




کِـویـن (Keanu Reeves): …من نمی‌تونم این کارو بکنم.


میلتـون (Al Pacino): …واسه کی داری این بـار (بودنِ گناه) رو تحمل می‌کنی؟ …واسه خدا؟! …هم‌این‌طوره؟ …خدا؟؟! …خب به‌ت می‌گم. بذار در مورد خدا یه اطلاعاتی به‌ت بدم: خداوند دوست داره نگاه کنه. اون اهل ِ مسخره‌بازی‌یه. فکرشو بکن؛ اون به انسان‌ها غریزه می‌ده. این هدیۀ فوق‌العاده رو به تو می‌ده؛ و بعد… چی‌کار می‌کنه؟ …قسم مى‌خورم که این‌کار رو براى سرگرمى ِ خودش مى‌کنه… براى عالَم ِ شخصى ِخودش… اون قوانین رو برخلافِ غرایز تنظیم می‌کنه… این کار -در واقع- یه وقت‌گذرونى ِ دائمی‌یه:

…نگاه کن؛ …ولى دست نزن!

…دست بزن؛ …ولى امتحان نکن!

…مزمزه کن؛ …ولى نخور!

[به تمسخر می‌خندد]

…و وقتى تو دارى از این مرحله به مرحلۀ دیگه پا می‌ذاری، اون چی‌کار مى‌کنه؟ …اون فقط این رفتارتو  به تمسخر مى‌گیره!


…اون یه موجودِ خبیثه. اون سادیسم داره؛ روان‌پریشه. اون -در واقع- یه اربابِ همیشه غایبه. هم‌چه چیزى رو باید پرستش کرد؟! …هرگز!


کِـویـن : [به طعنه] متصدى ِ جهنم بودن به‌تر از دربونی ِ بهشته؛ نه؟!


میلتـون: چرا که نه؟ …من از بدو ِ خلقت با هم‌این شکل ِ ظاهرى، روى زمین بودم. همۀ لذت‌هایی رو که انسان دوست می‌داشته، پرورش دادم. همیشه به تمایلاتِ انسان اهمیت دادم و هیچ‌وقت درباره‌ش قضاوت نکردم… چرا؟ …چون هیچ‌وقت او رو طرد نکردم.

[با فریاد] و –با وجودِ همۀ عیب‌هاى او– من طرف‌دارشم!

[خیلی آرام و متین] من -در واقع- یه انسان‌گرام… شاید آخرین انسان‌گرا.



موضوع: گزیده نثـر
تاريخ: پنجشنبه، ۱۰ خرداد ، ۱۳۹۱

 
 

۲۷ بهمن ۹۶

 

چن ساعت نشستم پای این قالبِ ویرانه؛ بل‌که با اطلاعاتِ ناقصی که از برنامه نویسی دارم -که ندارم- به هر ترفندی شده، چن جاشو اصلاح کنم.

منوهام از دست رفته بود. نمی‌دونم چرا؛ ولی انگار توی وردپرسی‌ها شایع شده بود این بلا! دوستانی کمک رسوندند و جز منوی آرشیو، بقیۀ منوها احیا شد. از بک‌آپِ چن سال پیش، تونستم منوی آرشیومو هم بازیابی کنم.

یه ویجت از اکانتِ گودریدزم گرفتم؛ و به لطایف‌الحیلی فعلاً داخلِ منوی تماس، جاسازش کردم!

لینکِ اکانتِ تامبلرمو -مرگ بر مردم‌آزاری که دست‌رسی‌مو به‌ش سد کرد!- برداشتم. شاید یه فکر دیگه‌ای برا عکس‌بازی‌هام کردم. فعلاً که جای «عکس‌بازی»، لینکِ «صفحۀ تماس با من» رو گذاشتم. آیکن‌شم باید اصلاح کنم.

اضافاتی هم بود که دست به هرس شدم.

هنوز وصله‌پینه‌ها مونده؛ بمونه تا بعد؛ باید توی فراغتِ دیگه‌ای تکمیل کنمش.

راستی چن ماه پیش، یه پلاگینی نصب کرده بودم؛ یارو فیشینگ از آب در اومد! این شد که دست‌رسی‌مو به هاست از دست دادم. تا پشتیبانیِ میزبانی جواب‌مو بده و بتونم دوباره به پیش‌خوان و سی‌پنل دست‌رسی پیدا کنم، بیش‌تر از  یه ماه طول کشید!

الغرض! اگه بازم مشکلی پیش نیاد، دل‌م می‌خواد نوشتن توی این‌جا رو از سر بگیرم.