“… و اگر جای پدر، مادر بود، حتماً بغضم را به صدای بلند می‌شکستم که احتیاج داشتم. این تنها راه خروج بغض است و فقط با گریه انبساط ایجاد می‌شود. نباید جلو گریۀ خود را بگیریم. گریه هم مثل عطسه است که خروجش از بدن اهمیت دارد و کافی است با یک ببخشید مشکل عطسه را در حضور دیگری حل کنیم و این مشکل را در مورد گریه هم می‌توانیم به همان صورت حل کنیم و مطمئن باشیم که اگر عطسه همدلی برنمی‌انگیزد، اما گریه برمی‌انگیزد…”

 

 

 

[ارتباط ایرانی، علی مؤذنی، سورۀ مهر، ص۱۰۲]

 

 

 

 

هم‌چون‌این:

از آن وصف‌ها(۲۴): التیام با تار

از آن وصف‌ها(۲۳): در فکر

از آن وصف‌ها(۲۲): فلفل ِ استدلال!

از آن وصف‌ها(۲۱): حماسه‌ای که به چشمی گریان و چشمی خندان خوانده می‌شود

از آن وصف‌ها(۲۰): پرسشی که در ذهن آن‌قدر چرخید تا این‌که روی زبان افتاد

 

 

موضوع: از آن ترکیب‌ها و جمله‌های طعم‌دار
تاريخ: یکشنبه، ۲۸ اردیبهشت ، ۱۳۹۳

 

 

“… و من چه قدر دلم صدای دو تار می‌خواست سنتور تار دلم کمانچه می‌خواست، چرا که به دلتنگی معنا می‌بخشیدند و به آن رنگ و بو می‌دادند…”

 


 

[ارتباط ایرانی، علی مؤذنی، سورۀ مهر، ص۱۰۲]

 

 

 

 

هم‌چون‌این:

از آن وصف‌ها(۲۳): در فکر

از آن وصف‌ها(۲۲): فلفل ِ استدلال!

از آن وصف‌ها(۲۱): حماسه‌ای که به چشمی گریان و چشمی خندان خوانده می‌شود

از آن وصف‌ها(۲۰): پرسشی که در ذهن آن‌قدر چرخید تا این‌که روی زبان افتاد

از آن وصف‌ها(۱۹): بنا بر خواسته‌ای که به زبان نیامد

 

 

موضوع: از آن ترکیب‌ها و جمله‌های طعم‌دار
تاريخ: پنجشنبه، ۱۸ اردیبهشت ، ۱۳۹۳

 

“… به کجا نگاه می‌کنی؟ توی چه فکری هستی؟ خیره به جایی، دور دور، که به چشم نمی‌آید. ذهن هم در جایی همان حوالی پرسه می‌زند. باز سیر می‌کنی در گذشته‌ات…”

 

 


[هات، محمدعلی قاسمی، سورۀ مهر، ص۱۳۹]

 

 

 

 

هم‌چون‌این:

از آن وصف‌ها(۲۲): فلفل ِ استدلال!

از آن وصف‌ها(۲۱): حماسه‌ای که به چشمی گریان و چشمی خندان خوانده می‌شود

از آن وصف‌ها(۲۰): پرسشی که در ذهن آن‌قدر چرخید تا این‌که روی زبان افتاد

از آن وصف‌ها(۱۹): بنا بر خواسته‌ای که به زبان نیامد

از آن وصف‌ها(۱۸): لبه‌ی موج‌خور ِ ساحل

 

موضوع: از آن ترکیب‌ها و جمله‌های طعم‌دار
تاريخ: شنبه، ۱۳ اردیبهشت ، ۱۳۹۳

 

“… و او راضی بود. که انگار با این سخنرانی ِ حتماً مهم توانسته بوی غذا را تبدیل به طعم آن کند و مرا با فلفل استدلال خود بسوزاند…”

 

 


[ارتباط ایرانی، علی مؤذنی، سورۀ مهر، ص۱۰۲]

 

 

 

 

هم‌چون‌این:

از آن وصف‌ها(۲۱): حماسه‌ای که به چشمی گریان و چشمی خندان خوانده می‌شود

از آن وصف‌ها(۲۰): پرسشی که در ذهن آن‌قدر چرخید تا این‌که روی زبان افتاد

از آن وصف‌ها(۱۹): بنا بر خواسته‌ای که به زبان نیامد

از آن وصف‌ها(۱۸): لبه‌ی موج‌خور ِ ساحل

از آن وصف‌ها(۱۷): در انتظار خبری که نمی‌آمد

 

 

موضوع: از آن ترکیب‌ها و جمله‌های طعم‌دار
تاريخ: شنبه، ۱۳ اردیبهشت ، ۱۳۹۳

 

“… نعوذبالله خود خدا هم که همه مخلوقات را از خودش درآورده(۱) …”

 


[دموکراسی یا دموقراضه، سیدمهدی شجاعی، کتاب نیستان، ص۱۷۳]

 

 

 

پی‌نوشت:

۱- تفسیر غیر ادبی آیه: و نفخته فیه من روحی.

 

 

 

 

هم‌چون‌این:

از آن اصطلاح‌ها(۴): تجددمالی

از آن اصطلاح‌ها (۳): ابدی کردن

از آن اصطلاح‌ها(۲): خستگی از تن و روح تکاندن

از آن اصطلاح‌ها(۱): سگ به دهان بستن

 

 

موضوع: از آن ترکیب‌ها و جمله‌های طعم‌دار
تاريخ: شنبه، ۱۰ اسفند ، ۱۳۹۲

 

 

“… و این حکایت نسلی است که [انقلاب کرد] مانند سلمان در یک روز بیدار شد… نسلی که از خود بزرگی به یادگار گذاشت و خود افسانه‌ای شد که به چشمی گریان و چشمی خندان خوانده می‌شود.”

 

[۲۷۵ روز ِ بازرگان، مسعود بهنود، نشر علم، ص۳۲۶]

 

 

 

هم‌چون‌این:

از آن وصف‌ها(۲۰): پرسشی که در ذهن آن‌قدر چرخید تا این‌که روی زبان افتاد

از آن وصف‌ها(۱۹): بنا بر خواسته‌ای که به زبان نیامد

از آن وصف‌ها(۱۸): لبه‌ی موج‌خور ِ ساحل

از آن وصف‌ها(۱۷): در انتظار خبری که نمی‌آمد

از آن وصف‌ها(۱۶): خاصیتِ فکر کردن در شب


موضوع: از آن ترکیب‌ها و جمله‌های طعم‌دار
تاريخ: جمعه، ۲۵ بهمن ، ۱۳۹۲

 

 

“… مهندس راست نشست… سرش را به چپ و راست تکان داد…

– بعد از اون نه من و نه زلیخا، که همه‌ی بچه‌ها، جوون‌ها و فامیل شیخ‌خانی و کل ابراهیم‌آباد فکر می‌کردند من و زلیخا مال همیم. تو شونزده‌سالگی من واقعاً عاشق و شیفته‌ی زلیخای هفده‌ساله شدم. از همون سال مخالف‌خونی‌ها شروع شد. خونواده‌ی زلیخا می‌گفتند به پسربچه‌ها زن نمی‌دن، خونواده‌ی من می‌گفتن این پیردختره رو می‌خوای بگیری. با هر مخالفتی آتش من تیزتر می‌شد، تا این‌که اون اتفاق افتاد.

 

مهندس بلند شد، پرسش «کدام اتفاق» در ذهن رودابه چرخید و چرخید تا روی زبانش افتاد.

– کدوم اتفاق؟

 

مهندس از آشپزخانه داد زد: «ولش کن، هیچی، هر چه بود گذشت، گذشت.»”

 

 

[به هادس خوش آمدید، بلقیس سلیمانی، نشر چشمه، ص۱۶]

 

 

 

 

هم‌چون‌این:

از آن وصف‌ها(۱۹): بنا بر خواسته‌ای که به زبان نیامد

از آن وصف‌ها(۱۸): لبه‌ی موج‌خور ِ ساحل

از آن وصف‌ها(۱۷): در انتظار خبری که نمی‌آمد

از آن وصف‌ها(۱۶): خاصیتِ فکر کردن در شب

از آن وصف‌ها(۱۵): سرما شهر را خاکستری کرده بود

موضوع: از آن ترکیب‌ها و جمله‌های طعم‌دار
تاريخ: چهارشنبه، ۲۳ بهمن ، ۱۳۹۲

 

“… رودابه قیافه‌ی آدم‌های مشتاق شنیدن را گرفت، نه که دلش می‌خواست داستان را بشنود، به این‌خاطر که متوجه تغییر حالت مهندس شد. او به زبان بی‌زبانی از رودابه خواست بنشیند و گوش بدهد…”

 

[به هادس خوش آمدید، بلقیس سلیمانی، نشر چشمه، ص۱۵]

 

 

 

هم‌چون‌این:

از آن وصف‌ها(۱۸): لبه‌ی موج‌خور ِ ساحل

از آن وصف‌ها(۱۷): در انتظار خبری که نمی‌آمد

از آن وصف‌ها(۱۶): خاصیتِ فکر کردن در شب

از آن وصف‌ها(۱۵): سرما شهر را خاکستری کرده بود

از آن وصف‌ها(۱۴): ماسید خندۀ لب

 

 

موضوع: از آن ترکیب‌ها و جمله‌های طعم‌دار
تاريخ: شنبه، ۱۹ بهمن ، ۱۳۹۲

 

“… عقل عوام به چشمشان است ولی عقل خواص هر کدام یک جایشان است که با زحمت هم نمی‌توان جایش را پیدا کرد…”

 


[دموکراسی یا دموقراضه، سیدمهدی شجاعی، کتاب نیستان، ص۱۳۴]

 

موضوع: از آن ترکیب‌ها و جمله‌های طعم‌دار
تاريخ: شنبه، ۱۹ بهمن ، ۱۳۹۲

 

“می‌گویم «ماشین من»… چیزی که مالک اول و آخرش بودی… اولین سفر زمینی طولانی‌ات تا شیراز را با او راندی، سینه‌کش تپه‌ها را با او بالا رفتی، تا لبه‌ی موج‌خور ِ ساحل با تو آمده، از خریدهای هفتگی و رساندن دوست و آشنا بعد از هر مهمانی بگذری، در کاروان عروسی رفیقت بوق زده و باعث رونق عصرهای دلگیر جمعه‌ات شده است…”

 

 

[همشهری داستان، ش۲۹، آبان ۹۲، ص۷۴-۷۵، روایت (۳): جامپ‌کات، نوشتۀ سپینود ناجیان]

 

 

 

هم‌چون‌این:

از آن وصف‌ها(۱۷): در انتظار خبری که نمی‌آمد

از آن وصف‌ها(۱۶): خاصیتِ فکر کردن در شب

از آن وصف‌ها(۱۵): سرما شهر را خاکستری کرده بود

از آن وصف‌ها(۱۴): ماسید خندۀ لب

از آن وصف‌ها(۱۳): “مسکو گرمای آسفالتِ روز را پس می‌داد”

 

موضوع: از آن ترکیب‌ها و جمله‌های طعم‌دار
تاريخ: شنبه، ۲۸ دی ، ۱۳۹۲

 
 

۲۷ بهمن ۹۶

 

چن ساعت نشستم پای این قالبِ ویرانه؛ بل‌که با اطلاعاتِ ناقصی که از برنامه نویسی دارم -که ندارم- به هر ترفندی شده، چن جاشو اصلاح کنم.

منوهام از دست رفته بود. نمی‌دونم چرا؛ ولی انگار توی وردپرسی‌ها شایع شده بود این بلا! دوستانی کمک رسوندند و جز منوی آرشیو، بقیۀ منوها احیا شد. از بک‌آپِ چن سال پیش، تونستم منوی آرشیومو هم بازیابی کنم.

یه ویجت از اکانتِ گودریدزم گرفتم؛ و به لطایف‌الحیلی فعلاً داخلِ منوی تماس، جاسازش کردم!

لینکِ اکانتِ تامبلرمو -مرگ بر مردم‌آزاری که دست‌رسی‌مو به‌ش سد کرد!- برداشتم. شاید یه فکر دیگه‌ای برا عکس‌بازی‌هام کردم. فعلاً که جای «عکس‌بازی»، لینکِ «صفحۀ تماس با من» رو گذاشتم. آیکن‌شم باید اصلاح کنم.

اضافاتی هم بود که دست به هرس شدم.

هنوز وصله‌پینه‌ها مونده؛ بمونه تا بعد؛ باید توی فراغتِ دیگه‌ای تکمیل کنمش.

راستی چن ماه پیش، یه پلاگینی نصب کرده بودم؛ یارو فیشینگ از آب در اومد! این شد که دست‌رسی‌مو به هاست از دست دادم. تا پشتیبانیِ میزبانی جواب‌مو بده و بتونم دوباره به پیش‌خوان و سی‌پنل دست‌رسی پیدا کنم، بیش‌تر از  یه ماه طول کشید!

الغرض! اگه بازم مشکلی پیش نیاد، دل‌م می‌خواد نوشتن توی این‌جا رو از سر بگیرم.