دلت را خانۀ ما کن،مصفا کردنش با من

                              به ما درد دل افشا کن،مداوا کردنش با من

اگر گم کرده ای  ای دل کلید استجابت را

                              بیا یک لحظه با ما باش،پیدا کردنش با من

بیفشان قطرۀ اشکی که من هستم خریدارش

                               بیاور قطره ای اخلاص، در یا کردنش با من

اگر درها به رویت بسته شد،دل بَدمکُن بازآ

                               درِ این خانه دقّ الباب کن،واکردنش با من

به من گو حاجت خود را،اجابت می کنم آنی

                        طلب کن آنچه می خواهی،مهیا کردنش با من

بیا قبل از وقوع مرگ،روشن کن حسابت را

                             بیاور نیک و بد را جمع و منها کردنش با من

چو خوردی روزی امروز ما را،شکر نعمت کن

                                 غم فردا مخور،تأمین ِ فردا کردنش با من

اگر عمری گنه کردی،مشو نومید از رحمت

                               تو توبه نامه را بنویس،امضا کردنش با من

                  

                  

                                                                                             ژولیدۀ نیشابوری

 

 

پی نوشت: از سئول قدم زنان می اومدم پایین،تو خودم بودمو این ابیاتو زمزمه می کردم،که یه هو یکی از رفقا صدام زد:هی،فلانی،کجایی؟!

به ش گفتم: آخ اگه بدونی!!! تو آسمونام. انگار خدا داره باهام حرف می زنه. با من!

 

 

ته نوشت ۱: چلو کتابو آپ کردم با  هنر همیشه به حق بودن/نوشتۀ آرتور شوپنهاور

ته نوشت ۲: همون طور که لابد مطلعید،فیلم سی صد تو فروش ش اون چنان رکوردی شکست که حالا حالا ها جا داره کف بیاریم…حالا هی کرور کرور یادداشتو انتقاد که صفحاتو پر کرد،و اون همه نقد و جلسۀ سخن رانی و میزگرد و گردهم آیی و… که جاهای دیگه رو پر کرد! …به هر حال اگه واسه ماها آب نداش واسه بعضیا که نون داشت!!!

شخصاً تو این همه مطلبی که این مدت مخ مونو تیلیت می کرد و هیچ چی به داشته هام نیفزود،فقط دو نکته نظرمو جلب کرد؛ حالا که آبا تقریباً از آسیاب افتاده،نقل شون خالی از لطف نیست:

اول؛منتقدی با تیزبینی به سکانسی اشاره کرده بود که اون عرب سوار بر اسب،از تو نور می آد و گردن اون سردار اسپارتی رو می زنه و می ره…به فرم لباس و ظاهر اون عرب سواره دقت کرده بودین؟ از تو نور یه دفه اومدو رفت…هر بار که اون صحنه رو به خاطر می آرم،یاد بعضی شمایل هایی می افتم که…شایدم ربطی نداشته باشه،ولی خیلی شبیه پروپاگاندایی یه که از مهدی(عج) سراغ داریم…رها کنم!

دوم؛این که بعد از کمونیسم،بعد از اسلام(اونم به فرم القاعده ای ش)،حالا سیبل جدید ایرانه. فیلم اسکندر یادتون می آد؟ حالا بعد از سی صد،این خبر که جورج کلونی(که اتفاقاً کاراشو با علاقه دنبال می کنم) فیلم «فرار از تهران» رو ،اونم با تهیه کنندگی برادران وارنر، در دستور کار داره و خب معلومه که چی از آب در خواهد اومد… این زاویۀ دید هم برام قابل توجه بود.

ته نوشت ۳: وبلاگی تعریف می کرد:

امروز سر کلاس درس جامعه شناسی جنگ نشسته بودم و استاد داشت با تمام وجود دربارۀ نظریات متفکران در این حوزه حرف می زد. می گفت برخی ها جنگ را عملی منفی نمی دانند و معتقدند هر کس قدرت بیشتری داشته باشد در جنگ پیروز می شود. استاد لحظه ای مکث کرد و با همان حالت جدی پرسید:«شما قدرت پرستید یا ضعیف پرست؟» و در ادامه گفت:«منظورم اینه که آدم های دارای قدرت را بیشتر دوست دارید یا آدم های ضعیف و فاقد قدرت؟» منتظر جواب مانده بود. طبق معمول کسی برای حرف زدن داوطلب نبود. همۀ کلاس در سکوت فرو رفته بود. تا این که یکی از آقایان فرهیختۀ کلاس فرمود:«استاد،ما خوشگل پرستیم.»!!!

جناب استاد هم پس از لحظه ای تأمل  و کلنجار رفتن با خود بر سر جواب دادن یا جواب ندادن به دانشجو،تصمیم گرفت بحث را زود تر تمام کند!

ته نوشت ۴: یه کادری سمت چپ،بالای وبلاگ ملاحظه می کنید،با عنوان: به جای «معرفی»؛ بعضی وقتا تو بعضی وبلاگا که سرک می کشم،تو معرفی یه خودشون متنی رو آوردن که خیلی قابل توجه و جالبه. فارغ از این که ممکنه عقیده و سلیقه م با اون وبلاگ نویس تفاوتایی داشته باشه،ولی چون ازون «معرفی»ش خوشم اومده،به این ترتیب با استفاده از این کادر و البته با حفظ لینک به وبلاگ ش،یه معرفی یه مختصر و مفید از خودمو سلیقه م ارائه می دم. تا حالا متن دو سه تا وبلاگو پسندیدم که به تناوب هر از گاهی،یه کدوم شونو می ذارم تو اون کادر.

ته نوشت ۵: خدایا این هم سایه هایی که عطر یاس باغچه شون محله رو گرفته،ویژه نگاه شون کن.بوی بوته های گل یاس،طرب ناک ترین رایحۀ روی زمینه.آخ که اگه می تونستم کاری کنم وقتی صفحۀ وبلاگ رو سیستم تون لود می ش،فضا رو عطر یاس پر کنه محشر می شد!

ته نوشت ۶: اگه این اختلال تو سیستم میزبانی یه بلاگفا (که مسبوق به سابقه هم هس) یه بار دیگه پیش بیاد،اسباب کشی ازین وبلاگ واسه م جدی می شه…قسمتی از تقصیر دیر آپ کردنِ این پست هم به سبب قصور بلاگفا بوده،که ازین بابت از همه تون عذر می خواد(!)

ته نوشت ۷: عجب شَلَم شوربایی شد این پست؛ یحتمل حال م خرابه!

 

موضوع: پست‌های قدیمی بی‌دسته‌بندی
تاريخ: جمعه، ۲۱ اردیبهشت ، ۱۳۸۶

 

 

به نظرم  به خوندن ش می ارزه...

هنر همیشه به حق بودن (۳۸ راه برای پیروزی در هنگامی که شکست خورده اید) / آرتور شوپنهاور/ ترجمۀ: عرفان ثابتی / انتشارات ققنوس/ چاپ  دوم/۱۳۸۵/ ۱۳۶صفحه/

قیمت: ۱۵۰۰تومان

 

 

 

 

آرتور شوپنهاور،فیلسوف نامدار آلمانی،در این کتاب،که اثری منحصر به فرد در مجموعه آثار اوست،رهنمودهایی برای غلبه بر حریف در بحث و مجادله بیان می کند. در این رهنمودها به ظاهر آنچه اصل است غلبه بر حریف به هر تدبیری است،و غالباً مطالبی آمده است که جنبۀ جدلی دارد،نه استدلالی. با این حال،از منظری دیگر،خواننده در این کتاب با برخی آفات بحث و استدلال آشنا می شود،آفاتی که به کرات در گفتگوها و بحث های روزمره نیز رخ می نمایند.

این پاراگراف،مطلبی یه که ناشر برای پشت جلد این کتاب انتخاب کرده…و چه خوب به جا.

 

به هر حال،این کتاب یکی از کتابای متفاوتی یه که این یکی دو سال اخیر به چاپ رسیده. نویسنده ای نام دار تو این سطح،آرتور شوپنهاور،و موضوعی بکر که البته خیلی تو چشم می زنه… روی جلد کتاب،زیر اسم ش،یه جمله ای نوشته که جان مایۀ کتابو مطرح می کنه: «۳۸راه برای پیروزی در هنگامی که شکست خورده اید» !!!

 

به عنوان خوانندۀ کتاب،قبل ازین که قسمتایی از کتابو مطرح کنم،یه توضیحی بدم؛ فضای کتاب به شدت ماکیاولی یه،این که فارغ از حق یا نا حق بودن حرف ت به دنبال یکه تازی و پیروزی تو بحث باشی،و به هر نحو ممکن از حداکثر توانایی ت واسه شکست طرف مقابل ت بهره بگیری  راست ش یه جوری یه!

دربارۀ متن کتاب هم بگم که به نظر من جا داشت که خیلی ساده تر و رَوون تر پیاده ش کنن. گرچه شاید درست تر باشه که این ایراد رو خطاب به ویرایش گر کتاب مطرح کنیم،اما کو ویرایش گر؟؟ راست ش از انتشارات ققنوس این نا پرهیزی بعید بود،ولی به هر حال هیچ ویرایش گری تو تدوین این ترجمه دخالت نداشته،و از هیچ ویرایش گری(که معمولاً اسم آوردن از شون رایجه) اسمی نیاورده. با یه ویرایش مختصر،می شد خیلی از دست اندازای متنو هموار کرد. اما به هر حال،به نظر من،این قدر کتاب غنا داره و صاف می زنه تو خال که همین طوری شم کلی کاربردی یه…به خصوص اونایی که اهل بحثو مباحثه هستنو مطالعه ای دارن،با کوچک ترین اشارات این کتاب،تا ته قضیه رو می خونن؛ فقط کافی یه  تو کتاب گفته باشه «ف» اون وقت جیک ثانیه ای رفتن «فرحزاد» و برگشتن!!

تو کتاب از طرف مقابل ت که باهاش در حال مباحثه و جدل هستی،با عنوان «خصم» یاد می شه! مطالب کتاب،همون طور که تو گزیده های زیر متوجه خواهید شد،واقعا ً کاربردی یه،طوری که خیلی از این تیپ تکنیکا رو تو بحثای روزمره مون،تو کوچه و خیابون و بین مردم عادی شاهد هستیم.

 

۷) با سؤال پیچ کردن اقرار بگیر

…بر اساس این نقشه،باید همزمان سؤالات پر دامنۀ بسیار زیادی از خصم خود بپرسید،به طوری که نفهمد دربارۀ چه چیزی می خواهید از او اقرار بگیرید،و از طرف دیگر،باید به سرعت استدلال ِ منتج از اقرارهای او را بیان کنید. آن هایی که کند ذهن هستند نمی توانند بحث را به درستی دنبال کنند،و متوجه اشتباهات و ضعف های احتمالی استدلال شما نمی شوند.

 

۲۳) اوضاع را به سود خود عوض کن

نوعی حرکت هوشمندانه عبارت است از عوض کردن اوضاع به سود خود،که به وسیلۀ آن استدلال خصمت را علیه خودش به کار می گیری. برای مثال،او می گوید:«فلانی بچه است،باید هوایش را داشته باشی.»  تو فورا ً در جواب می گویی:«اتفاقا ً به همین دلیل که بچه است،باید او را تنبیه کنم؛ در غیر این صورت،عادت های بدش از بین نخواهد رفت.»

 

 

بحثو مباحثه  جنبه های حاشیه ای یه مختلفی داره که درست ش اینه با این جنبه ها آشنا باشیم و به بحث مسلط؛ یکی از نقاط قوت این کتاب اینه که گوشی رو می ده دست مون تا حواس مون باشه چه قدر رایجه که حواشی یه بحث،مث جنبه های روانی ش،بر اصل موضوع بحث سیطره پیدا می کنه و به جای پرداختن به اصل موضوع،این حاشیه هاست که اصالت پبدا می کنن و بحثو تحت الشعاع خودشون قرار میدن. پس واسه یه بحث خوب حتماً لازمه که به اخلاق و رفتار خودمون مسلط باشیم و گزگ دست مخاطب ندیم که بتونه بحثو به انحراف بکشونه.

شخصاً این کتاب خیلی نظرمو جلب کرده. به این کتاب کم حجم،مث یه دورۀ آموزشی یه قوی نیگا کنین. به تون این قدرتو می ده که وقتی درگیر یه بحث خوبو جالب هستین،و در حالی که تو حین بحث،دنبال پیدا کردن حقیقت و کنه مطلبی هستین،حواس تون باشه که اجازه ندین بحث به حاشیه کشیده بشه و از اصل مطلب غافل بشین. اجازه ندین که طرف تون از نقاط ضعف رفتاری یه شما  سوء استفاده کنه و کل بحثو یه جوری سر و ته کنه که نفهمید چی شد…

 

۲۸) حضار را متقاعد کن،نه خصم را

این ترفند به ویژه وقتی عملی است که دو عالِم در حضور عوام با یکدیگر بحث می کنند. اگر هیچ دلیل ردی نداری،می توانی دلیل ردی سر هم کنی که خطاب به حضار باشد؛ به عبارت دیگر،می توانی مخالفت بی ارزشی را مطرح کنی که فقط اهل فن به بی ارزشی آن پی می برد. گرچه خصمت اهل فن است،ولی حضار اهل فن نیستند،و بنابراین به نظر آن ها  خصمت مغلوب شده است،به خصوص اگر مخالفت تو او را در وضعیت مضحکی قرار دهد.

مردم آماده اند که بخندند،و خنده ها به نفع توست. خصمت برای این که بیهوده بودنِ مخالفت تو را نشان دهد باید توضیح مفصلی بیان کند،و به اصول و مبادی شاخۀ معرفتِ مورد نظر،یا مبانی موضوع مورد بحث اشاره کند؛ و مردم حاضر به شنیدن این حرف ها نیستند.

برای مثال،خصمت می گوید که در ابتدای شکل گیری رشته کوه،گرانیت و دیگر عناصر موجود در ترکیب آن،به دلیل دمای زیاد خود،به حالت مایع یا مذاب بوده اند و دما قطعاً بالغ بر حدود ۴۸۰ درجۀ فارنهایت بوده است؛ و وقتی تودۀ کوه شکل گرفته،دریا آن را پوشانیده است. تو در جواب می گویی که در آن دما –در واقع در مدت ها پیش از آن،یعنی در ۲۱۲درجۀ فارنهایت- دریا قطعاً جوشیده،و به صورت بخار در هوا پراکنده شده است. حضار به این حرف می خندند.

برای رد مخالفت تو،خصمت باید نشان دهد که نقطۀ جوش نه فقط به درجۀ حرارت،بلکه همچنین به فشار جو بستگی دارد؛ و به محض این که حدود نیمی از آب دریا بخار شود،این فشار به قدری افزایش می یابد که بقیۀ آن حتی در دمای ۴۸۰درجه هم نخواهد جوشید.

ولی او از بیان این توضیح باز خواهد ماند،زیرا شرح دادن این مسئله برای کسانی که با فیزیک بیگانه اند مستلزم نگارش رساله ای در این باب خواهد بود. ” !!!

 

حالا متوجه شدین که موضوع کتاب،چه موضوع حساسی یه؟ به این تکنیکا یه نگاهی بندازین:

۳۳) در حرف صادق است،نه در عمل

«در حرف خیلی خوب است،ولی در عمل به درد نخواهد خورد.» در این سفسطه،مقدمات را می پذیری ولی نتیجه را رد می کنی…

 

۳۱) این حرف از سطح درک من بالاتر است

اگر می دانی که برای استدلال های خصمت جوابی نداری،می توانی با گوشه و کنایه ای ظریف،اعلام کنی که برای قضاوت در این مورد صلاحیت نداری:«حرفی که داری می زنی از سطح درک من بالاتر است. ممکن است کاملاً هم درست باشد،ولی من نمی توانم آن را بفهمم،و بنابراین در این باره هیچ اظهار نظری نمی کنم.»

به این ترتیب به حضار،که در میان آن ها حُسن شهرت داری،تلویحاً می گویی که حرف خصمت چرند است…این ترفند را فقط وقتی می توانی به کار بری که کاملاً مطمئن باشی که حضار نسبت به تو نظر بسیار بهتری دارند تا نسبت به خصمت. برای مثال،استاد می تواند این ترفند را در برابر دانشجو امتحان کند.

برای مقابله با این ترفند باید گفت:«معذرت می خواهم؛ولی با عقل و هوش سرشاری که شما دارید،قطعاً درک هر چیزی برایتان آسان است،و فقط ممکن است من منظورم را به درستی ادا نکرده باشم»؛ سپس باید این قدر این موضوع را به رخش بکشی که آن را بفهمد و بشخصه دریابد که واقعاً فقط خودش مقصر بوده است. به این ترتیب حملۀ او را دفع می کنی. او در نهایت ادب می خواست تلویحاً بگوید که تو چرند می گویی. و تو هم در نهایت ادب به او ثابت می کنی که احمق است.

 

ممکنه کسایی پیدا بشن که وقتی این پست رو می خونن،اظهار فضل شون گل کنه و فرمایش کنن که: اِی بابا! این کتاب واسه اونایی خوبه که می خوان سفسطه و مغلطه کنن، و واسه ماهایی که دنبال حقو حقیقتیم به درد نمی خوره…!

چون این تیپ حرفا رو از بعضی حضرات مقدس که منو از اظهار فضل شون محروم نکردن(!) به کرات شنیدم،این جا مختصر و مفید درد دل کنم که: حضرات! اینا همه ابزارن،ابزار رو باید شناخت و نقاط قوت و ضعف شو دریافت،لزومی نداره تو استفاده کنی،ولی باید بشناسی شون تا اگه یه جایی مواجه شدی که یکی داره ازین ابزار سوء استفاده می کنه،متوجه بشی،و منفعل و مرعوب نشی،صدا تو الکی بالا نبری و تسلط تو بتونی حفظ کنی،و راحتو مسلط،کف روی آب رو کنار بزنی تا زلالی یه آب خودشو نشون بده.

 

۲۳) او را وادار به اغراق کن

مخالفت و مجادله آدمی را تحریک می کنند که در حرف خود اغراق کند. از طریق مخالفت با خصمت می توانی او را وادار کنی که سخنی را ورای حدود حقیقی اش بسط دهد که،در هر صورت در داخل آن حدود و فی نفسه،صادق است؛ و وقتی این سخن اغراق آمیز را رد کنی،این طور به نظر می رسد که انگار سخن اصلی او را هم رد کرده ای. متقابلاً،باید مواظب باشی که از رهگذر مخالفت او گمراه نشوی و در سخن خود اغراق نکنی یا آن را بسط ندهی. در اغلب موارد،خصمت بی پرده سعی خواهد کردسخنت را بیش از آنچه در نظر داشته ای بسط دهد؛ در این صورت باید فوراً مانعش شوی و او را به داخل حدودی که مقرر کرده ای بازگردانی:«حرف من این بود و بس.»

 

۱۴) به رغم شکست،مدعی پیروزی شو

این ترفند وقیحانه به این صورت اجرا می شود: وقتی جواب های خصمت به برخی از سؤال هایت مناسبِ نتیجۀ مطلوب نبوده،نتیجۀ دلخواهت را طوری بیان کن که گویی به اثبات رسیده،و آن را با لحنی پیروزمندانه اعلام کن.

اگر خصمت خجالتی یا احمق باشد،و تو بسیار وقیح و خوش بیان باشی،این ترفند به آسانی به سرانجام می رسد.

 

۱۰) کسی را که به سؤال هایت جواب منفی می دهد گول بزن

اگر می بینی خصمت به سؤال هایی که می خواهی جواب مثبت به آن ها بدهد عمداً  جواب منفی می دهد،باید عکس قضیه را از او سؤال کنی،تو گویی منتظر جواب مثبت او به همین سؤال هستی. یا به هر حال می توانی او را در برابر هر دو گزینه مخیر سازی،طوری که نفهمد خواهان جواب مثبت او به کدام یک هستی.

 

۸) خصمت را عصبانی کن

زیرا وقتی عصبانی باشد قوۀ تمیز خود را از دست می دهد و نمی فهمد که چه چیز به نفع اوست. برای این که او را عصبانی کنی باید به طور مکرر در حقش بی انصافی کنی،یا به نوعی مغلطه کنی،و در کل بی ادب باشی.” !!!

 

۱۸) حرفش را قطع کن،توی حرفش بدو،بحث را منحرف کن

اگر می بینی خصمت استدلالی را در پیش گرفته که به شکست تو خواهد انجامید،نباید اجازه دهی که آن را به نتیجه برساند،بلکه باید به موقع حرفش را قطع کنی،یا توی حرفش بدوی،یا او را از موضوع منحرف کنی،و مسائل دیگری را پیش بکشی. خلاصه این که باید بحث را عوض کنی.

 

 

قبل از این که مطلب مربوط به این کتابو تموم کنمو ببندم،به یه نکته ای اشاره کنم؛ می دونین که نویسندۀ کتاب یکی از مشهور ترین فیلسوف های آلمانی یه، تی.بیلی ساندرز،مترجم کتاب،این اثرِ شوپنهاور رو از آلمانی به انگلیسی (The Art of Always Being Right) ترجمه کرده،و سرانجام انتشارات ققنوس این کتابو از روی ترجمۀ انگلیسی ش به فارسی برگردونده و ارائه کرده. اینو هم واسه اونایی گفتم که اشاره ها رو تو هوا می قاپن.

 

قبل از کلام آخر:

توی این سه صفحه هم می تونین نقدهایی بر این کتابو مطالعه کنین: یک ، دو ، سه.

 

کلام آخر:

این ازون کتابایی یه که اگه می تونستم،به همه می گفتم یه بارم که شده بخونن ش. و متأسف م که حتا تو جامعۀ دانش گاهی مونم این تیپ تکنیکای مجادله به شدت رایجه،به نحوی که تو یه مناظره ای که چن تا استاد در مقابل یه سالن دانش جو و دانش گاهی دارن ارائه می دن،می بینی به جای روشن شدن اصل موضوع،این تکنیکا نقش بازی می کنن و حقیقت آن چنان مبهمو مغشوش می شه که…اون وخ اونی که زرنگ تره بحثو مصادره به مطلوب می کنه و…

در حالی که اگه حاضرین و مستمعین،به این تکنیکا اشراف داشته باشن،اون وخ دیگه راحت گول نمی خورن،یعنی اصن نمی شه به راحتی گول شون زد و نتیجۀ بحثو مصادره به مطلوب کرد.

 

موضوع: دربـارۀ یک/چند کتاب
تاريخ: پنج شنبه، ۲۰ اردیبهشت ، ۱۳۸۶

 

 

نقل ِ این یادداشتو (از شمارۀ ۱۱۵همشهری جوان) با احترام تقدیم می کنم به وبلاگی که این روزها بوی عطر پاریس ش مشام رو می نوازه…

 

ایفلوگرافی مون گل کرد دیگه!

گی دوموپاسان،رمان نویس فرانسوی از برج ایفل متنفر بود اما هر روز در رستوران برج ایفل ناهار می خورد. او دربارۀ علت این کارش می گفت:«این رستوران تنها جایی در پاریس است که از آن برج ایفل معلوم نیست!»

بورخس هم حرف با مزه ای دارد؛ می گوید:«موتور سیکلت،سیگار و برج ایفل،نمادهای جنون بشر هستند.»

سال ۱۸۸۹ که مهندس ایفل این برج را ساخت،قرار بود فقط یک بنای یادبود انقلاب باشد که بیست سال وسط پاریس سر پا بماند،اما حوادث زیادی،این بنای مشبک فلزی با آن شکل عجیب و غریبش راتبدیل به نماد پاریس کرد تا دیگر کسی فکر خراب کردن آن نباشد. ایفل چندین سال بلندترین برج جهان بود تا این که ساختمان  کرایسلر  نیویورک پوزش را زد.

سال ۱۹۴۰،چند ساعت قبل از اشغال پاریس،فرانسوی ها کابل بزرگ آسانسور برج را قطع کردند تا هیتلر مجبور باشد برای بالا رفتن از برج،۱۶۶۵ پله را بالا برود  اما هیتلر این کار را نکرد و همان جلوی برج ایستاد تا شاهد باشد پرچم آلمان را باد می برد. چند ساعت بعد از آزاد سازی پاریس،آسانسورها دوباره به راه افتادند.

الان با شنیدن نام فرانسه –قبل از آن که یاد آن لهجۀ عجیب و غریب یا بستنی فروش های چاق یا کافه های روشنفکری یا گلزنی مرده خوری مثل میشل پلاتینی بیفتید- این برج آهنی جلوی چشمتان می آید که فقط رنگ آمیزی اش ۵۰ تن رنگ لازم دارد. ایفل تبدیل به امضای فرانسه شده است.

موضوع: گزیده نثـر
تاريخ: پنج شنبه، ۲۰ اردیبهشت ، ۱۳۸۶

 


۱- حضور مردم تو نمایش گاه کتاب تهران،هر سال واسه م سوژه بوده. واسه یکی مث من نمایش گاه کتاب حسی شبیه به کوه نوردی رو تداعی می کنه. اما هر سال تو نمایش گاه کتاب،جمعیت بی شماری از مردمو  هم سنو سالامو می بینم که به نظر می آد اومدن موزه یا یه جایی تو مایه های باغ وحش!

 

۲- مث که مد بود البته،و ما هم به شرح ایضاً امّل!…به هر حال سال پیش،اگه اکیپ هایی که از اُستانای دیگه اومده بودنو در نظر نمی گرفتیم،تو مابَقی یه چی خیلی تو چشم می زد؛ این قدر دختر و پسرایی که با پیژامه اومده بودن نمایش گاه زیاد بودن که ناغافل از خواهرم پرسیدم بینم تو بساط ت پیژامه ای چیزی پیدا نمی شه ما هم تیپ بزنیم؟!!

 

۳- اشکال نداره یه سؤال امّلانه بپرسم؟

یه رمان که تو اروپای غربی پر فروش ترین می شه،یا تو ایالات متحده رکورد می زنه،چه طور می شه که تو چین کمونیستی هم این قدر پر فروش از آب در می آد؟  یا به تر بپرسم،رمانی که تو بستر فرهنگی اجتماعی   آنگلوساکسونی مفاهیمو تیکه کلام هاش معنا و مصداق عینی داره،یه مخاطب از خلق چین یا شبه قاره یا ایران خودمون چی چی ازش می فهمه که این طور با ولع باعث پر فروش شدن ش می شه این جا؟؟!

یه چی رو در گوشی بگم،جالب ش این جاس که بعضی از ناشرا و مترجما این قدر دخلو تصرف می کنن تو این ترجمه ها که اسم شو باید گذاشت تألیف،نه ترجمه!

 

۴- …

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ته نوشت ۱: چلوکتابو با یکی از پر فروش ترینای این یکی دو سه سال اخیر آپ کردم:

                «عطر سنبل،عطر کاج /نوشتۀ فیروزه جزایری دوما»

 

 

ته نوشت ۲: این شرکت گاز م از بس کلید کرده رو این یه دونه تبلیغ ش که ملت smsساختن ناب، شنیدین؟

“می گن دی شب سیدحسن نصرالله با احمدی نژاد تماس گرفته و تلفنی ازش پرسیده نمی خوای ازین ناوای امریکایی  تو خلیج فارس زهر چشم بگیری؟؟  احمدی نژاد م فیگور گرفته و گفته: نه حسن! این کار خطرناکه حسن! ” …        

از ما می شنوین این تعاملات smsیی  ما ایرونیا به اندازۀ یه تز دکترای جامعه شناسی مطلبو جا داره واسه کار.

 

ته نوشت ۳: اون فضای اتاقک مانندی که واسه چت،بالا سمت چپ،اختصاص داده بودم به دلیل مشکلات فنی  سایت ارایه دهندۀ خدمات ش فعلاً معلق شده و حذف ش کردم. با این که واسه جای گیزینی ش chat boxهای متعددی رو پیدا کردم اما اون یه چیز دیگه بود. ولی هنوز دنبال ابزارای رایگانی(!) هستم که واسه تبادلات آن لاین ِ  چن تا کاربر تو یه وبلاگ یا سایت کارآمد باشه.

 

 

 

 

پی نوشت جدید: این پی نوشتو الان(۱:۳۰بعد از ظهر چهار شنبه ۱۲اردی بهشت) دارم به این پست اضافه می کنم. تازه از نمایش گاه برگشتمو به جز  پنج تا کتاب،بیستای بقیه رو پیدا کردمو به اندازۀ کافی با ناشرای مورد علاقه م گپ زدم…

فضای نمایش گاه به نظرم خیلی به تر از جای قبلی ش اومد،اما اوضاع به شدت بی نظمه،غرفه ها خیلیاشون تازه دارن برپا می شن،ولی خب به هر حال مشتری رو سر پایی راه می ندازن،اکیدا ً توصیه می کنم اگه دلیل خاصی ندارید،بذارید جمعه به بعد برید،از ما گفتن بود…

دربارۀ نشست های «سرای اهل قلم» هم بگم که رضا امیرخانی هفتۀ دیگه می آد،سید مهدی شجاعی جمعه ساعت ۱بعد از ظهر، و برنامۀ مصطفا مستور هم فعلا ً دقیق اعلام نشده،با عرض شرمندگی بقیۀ نویسنده ها نظرمو جلب نکردن…دربارۀ شعرا هم بگم که همه تیپ شاعری تو لیست هستن که با توجه به سلیقه تون می تونین پی گیر برنامه شون بشین… یکی دو تا نشست خوب فلسفی هم تنظیم کردن که استادای مطرحی هستن…خیلی دوست می داشتم امیر مهدی حقیقت هم نشستی می داشت…راستی احتمالا ً عبدالله کوثری هم برنامه ش هماهنگ بشه،قابل توجه کشته مرده های ادبیات امریکای لاتین!

و اما یه توصیۀ سلیقه ای: اگه تو اون بین خسته و کوفته شدین،واسه چن دقیقه هم که شده،سری به سالن های انتشارات کودک بزنین،دیدن اون همه بچه که چشاشون از برق هیجان می خواد اون همه کتابو اسباب بازیو یه جا  هپولی هپو  کنه،این قدر آدمو سر ذوق می آره که دوباره روحیه بگیرینو برگردین قاطی کتابا!

 

 

موضوع: پست‌های قدیمی بی‌دسته‌بندی
تاريخ: یکشنبه، ۹ اردیبهشت ، ۱۳۸۶

 

 

از من می شنوین،ازون کتابایی یه که هلو برو تو گلو!

عطر سنبل،عطر کاج / فیروزه جزایری دوما/

ترجمۀ: محمد سلیمانی نیا/نشر قصه/چاپ سوم/

۱۳۸۵/ ۱۹۲صفحه / قیمت: ۲۰۰۰تومان

 

 

 

 

 

 

 

وقتی چلوکتابو شروع کردم عزم م این بود که با برنامه ریزی،نو به نو کتاب بخونمو این وبلاگ موتور محرکی واسه مطالعه م باشه. اما راست شو بخواین هیچ کدوم از کتابایی که تازگیا مطالعه کردم نظرمو جلب نکرده که بخوام این جا مطرح شون کنم(فکر این جا شو نکرده بودماااا. خدا کنه هفتۀ دیگه نمایش گاه کتاب،فرجی حاصل شه!). واسه همین فک کنم تا حالا متوجه شدین که زدم تو خط مطالعات قبلی م. به هر حال فعلاً هرجاش کم آوردم از خونده های قبلی م مایه می ذارم…مگر صاحب دلی روزی ز رحمت کند در حق درویشان دعایی… واما پست جدید؛

 

 

یه خونواده از طبقۀ متوسط ایرانی  سال ها پیش به امریکا مهاجرت می کنن و تو اون جا زندگی شون با چالش هایی مواجه می شه که خوندنی یه. تقابل های فرهنگ این خونوادۀ شرقی و جامعۀ غربی امریکا موقعیت هایی رو پیش می آره که شنیدن ش از زبون این دختر بچه  جالب به نظر می رسه.

 

 

در آمریکا،من یک قیافه ی اقلیت نژادی دارم،چهره ای آشکارا مهاجر که داد می زند:«من از نژاد اسکاندیناوی نیستم.» در آبادان که بودیم من و مادر  خارجی به نظر می رسیدیم. آب و هوای گرمسیری آبادان ساکنانی گندمگون می سازد. مادر به خاطر نژاد ترکی اش دارای رنگ پوستی ست که روی نیکول کیدمن «سفید بلوری» و روی دیگران «شیربرنج» نام دارد. در آبادان مردم از مادرم می پرسیدند که آیا او اروپایی است؟ و او با افاده جواب می داد:«خب،عمه ام توی آلمان زندگی می کند.»

 

وقتی آمدیم کالیفرنیا دیگر خارجی به نظر نمی رسیدیم. ویتی یر،که پر از مکزیکی بود،می توانست به عنوان شهر اصلی ما پذیرفته شود. تا وقتی دهان مان را باز نکرده بودیم،اهل محل محسوب می شدیم. اما یکی از جمله های بی سر و ته  و بدون فعل مادر کافی بود که لو برویم. فوری می پرسیدند. کجایی هستیم،پاسخ ما هم فایده ای نداشت. اسم کشورمان را که می گفتیم لبخند معذبی روی صورتشان می آمد به این معنی:«چه خوب. حالا این جهنم دره ای که گفتی کجا هست؟»

 

در سال ۱۹۷۶ به خاطر شغل جدید پدر به  نیوپورت بیچ  رفتیم،شهری ساحلی که همه بلوند هستند و قایق رانی می کنند. آن جا به عنوان یک مشت مهاجر خاور میانه ای در شهر بلوند های قایق ران تابلو بودیم. مردم به ندرت می پرسیدند کجایی هستیم،چون توی  نیوپورت بیچ قاعده ی کلی این بود که «هرکی بلوند نیست مکزیکیه.» در عوض به من می گفتند:«لطفاً به ماریا به مکزیکی بگو هفته ی دیگر لازم نیست خونه ی ما رو تمیز کنه. می خواهیم برویم مسافرت.»

لابد مردم فکر می کنند اهالی  نیوپورت بیچ،شهری که تنها دو ساعت با مکزیک فاصله دارد،چند کلمه ای اسپانیایی بلدند. اما در جایی که برنزه شدن موضوع موجهی برای صحبت محسوب می شود،یادگیری زبان خدمتکاران بومی در اولویت نیست.

 

 

سال اولی که در نیوپورت بیچ بودیم،مدرسه ی ما یک معاینه ی همگانی پیش گیری از قوز انجام می داد. تمام کلاس ششمی ها را جمع کردند توی سالن ورزش و منتظر شدیم تا پرستارها انحنای ستون فقرات مان را اندازه بگیرند. نوبت من که شد،پرستار نگاهی عمیق به صورتم انداخت و پرسید:«عجب! تو اسکیمو نیستی؟» جواب دادم:«نه،من ایرانی ام.» او جیغ کشید:«امکان نداره! برنیس،این شبیه اسکیموها نیست؟» تا برنیس از آن سر سالن خودش را برساند،می خواستم معامله ای پیشنهاد کنم:«چطوره من به ماریا بگویم هفته ی دیگر نیاید چون تو می خواهی بروی مسافرت،در عوض کار را تعطیل کنیم؟»

 

 

همان سال از من درخواست شد درباره ی کشورم برای دانش آموزان کلاس هفتم ِ مدرسه صحبت کنم. دختری که این را از من خواسته بود یکی از همسایه ها بود که می خواست چند نمره ی اضافی در درس مطالعات اجتماعی بگیرد. من با یک بغل کتاب های فارسی،عروسک یک قالی باف روستایی،کلی مینیاتور ایرانی،و مقداری دلمه ی برگ مو به لطف مادر،رفتم آن جا. ایستادم جلوی کلاس و گفتم:«سلام.اسم من فیروزه است و ایرانی هستم.» قبل از این که چیز دیگری بگویم،معلم بلند شد و گفت:«لورا،تو که گفته بودی او اهل پرو است!»

اگر زندگی من یک فیلم موزیکال هالیوودی بود،رقص این قسمت با این ترانه شروع می شد:

تو می گی گوجه

من می گم جوجه

تو می گی پرشیا

من می گم پرو

بهتره اصلا ً ولش کنیم

بنا بر این به همراه مینیاتورهای ایرانی ام،عروسک قالی باف روستایی ام،و کتاب هایم،به خانه برگشتم. دست کم مادر لازم نبود آن شب شام درست کند،سی تا دلمه برای همه مان کافی بود.

 

 

 

نثرش بی تکلف و شیرینه. استفاده از جمله هایی ساده و رَوون که مثل هلو توی دهان آب می شن،خوندن شو دل پذیر کرده. شنیدین که می گن حرف راستو از زبون بچه بشنو؟ چون صادقانه،صریح و ساده می گه. به نظر من این چن تا صفت تو این کتاب موج می زنه؛ بی پیرایگی،صراحت لهجه و سادگی.

 

 

 

سال هایی که در برکلی بودم با فرانسوا آشنا شدم،مردی فرانسوی که بعدها شوهر من شد. در زمان دوستی با او متوجه شدم زندگی من چقدر ناعادلانه گذشته. فرانسوی بودن در آمریکا مثل این است که اجازه ورود به همه جا را روی پیشانی ات چسبانده باشند. فرانسوا کافی بود اسم آشکارا فرانسوی اش را بگوید تا مردم او را جالب توجه بدانند. فرض این بود که او روشنفکری است حساس و کتاب خوانده،و هنگامی که مشغول زمزمه ی اشعار بودلر نیست،وقتش را با خلق نقاشی های امپرسیونیستی می گذراند.

به نظر می آید هر آمریکایی خاطره ی خوشی از فرانسه داشته باشد.«عجب کافه ی محشری بود. مزه ی آن تارت تاتن هنوز زیر زبانم است!» تا جایی که من می دانم،فرانسوا آن تارت تاتن را درست نکرده بود،اما مردم خوشحال می شدند اعتبارش را به او بدهند. من همیشه می گویم:«می دانید که فرانسه یک گذشته ی استعماری زشت دارد.» ولی این برای کسی مهم نیست. مردم شوهر مرا می بینند و یاد خوشی هاشان می افتند. من را می بینند و یاد گروگان ها می افتند.

 

 

 

یکی از دلایل مقبولیت رو به رشد این اتوبیوگرافی،طنزی یه که با گوشت و پوست نوشته آمیخته شده.

 

 

شوهر من فرانسوا عاشق سفر است.اوایل آشنایی،از جاهای دیدنی که رفته بود برایم تعریف می کرد:جزایر مالدیو،آفریقای غربی،بالی،سریلانکا… من عاشق ماجراهای فرانسوا بودم،و خودم هیچ وقت مجبور نبودم خاطره ی عجیبی تعریف کنم؛ به نظر او،ایرانی بودن و داشتم اسمی مثل فیروزه به تمام ماجراهای خودش می چربید. در این زمینه چندان با او موافق نبودم،اما من کی بودم که بخواهم حباب های خیال مردی را بترکانم که توانسته بودم بدون زحمت تحت تأثیرش قرار بدهم؛ مردی که شیفته ی جزئیات پیش پا افتاده ی زندگی ام شده بود؟ هر از گاهی،یک خاطره بی اهمیت از خاویار فروش های کنار دریای خزر یا نسترن های باغ عمه صدیقه رو می کردم،و مرد فرانسوی دلش غش می رفت. با گفتن هجوم قورباغه ها در اهواز،از من تقاضای ازدواج کرد.

 

 

 

«عطر سنبل،عطر کاج» رو که می خوندم خیلی لذت می بردم وقتی می دیدم نویسنده جلوی فرهنگ امریکایی مرعوب نشده. منفعل ننوشته. و از طرف دیگه هم چشماش رو نبسته  دهن ش رو الکی باز کنه و درباره روح ایرانی تملق کنه. این سعی ش که از دایرۀ انصاف خارج نشه برام جالب بود.

 

 

می گوینداسکیموها بیش از بیست نوع اسم برای «برف» دارند. تعجبی ندارد چون یک اسکیمو تمام عمرش را در میان برف می گذراند،و جزئیاتی به چشمش می خورد که ما هرگز به آن ها توجه نکرده ایم.

دوره نوجوانی ام توی نیوپورت بیچ با درجه های «رنگ برنزه» آشنا شدم. فرق بین برنزه ی عمیق،برنزه ی پریده،برنزه ی برنزی رنگ،برنزه ی تازه  را یاد گرفتم. هیچ کس دوست ندارد با «برنزه ی کارگری» دیده شود،همان نوعی که خط تی شرت و شلوار کوتاه روی بدن مشخص است. از آن بد تر «سوخته قلابی» است،همان که توی اتاقک برنزه شدن ایجاد می شود. با کلاس تر از همه برنزه ی موج سواری است،همراهِ موی رنگ پریده از آفتاب.

دوره بچگی ام در ایران،به جای برف یا آدم های برنزه،دور و برم پر بود از فامیل. تعجبی ندارد که زبان فارسی نسبت به انگلیسی کلمات دقیق تر و بیشتری برای نسبت های فامیلی دارد. برادران ِ پدر «عمو» هستند. برادرِ مادر «دایی» است. شوهرهای خاله و عمه «شوهر خاله» و «شوهر عمه» هستند. توی انگلیسی تمام این مردها Uncle نامیده می شوند. بچه هاشان فقط با یک کلمه در انگلیسی نامیده می شوند،Cousin. در حالی که توی فارسی هشت کلمه داریم که نسبتِ فامیلی هر کدام را دقیق نشان می دهد.

 

 

 

نمی دونم اینو بگم؟

به خاطر فاصله و دوری نویسنده از فضای اون سال های ایران و شانتاژ تبلیغاتی غرب در زمان تسخیر سفارت امریکا،نویسنده نگاه ناخوشایندی به این رخداد داره. می خوام یه چیزی بگم:

جَوون و نوجوون هم سن و سال من چه تصویری از اون اتفاق تاریخی داره؟ فیلم خوش ساختی دیده؟ رمان جذابی خونده؟ الان چند سال می گذره و…؟!  بازم جای شکرش باقی یه که چیزی نساختنو ننوشتن؛مث بعضی از چیزایی که ساختنو ابرو درست نشد و چشم کور شد.

بگذریم…

 

 

 

بعضی از نقدها رو که می خوندم،به ترجمۀ کتاب ایرادهایی وارد کرده بودن که چون به اصل کتاب دست رسی نداشتم نمی تونم در این مورد نظر بدم. اما اینو می تونم بگم که متن فارسی کتاب از لحاظ روان بودن و نداشتن سکته هایی که تو این مدل ترجمه ها معموله،نمرۀ خوبی می گیره.

 

بعضی نقدها هم این کتابو ضد ایرانی(!) معرفی کرده بودنو این که پدر و عموی فیروزه توی کتاب مورد تمسخر واقع می شن و نویسنده از این طریق موجبات خندیدن خوانندۀ امریکایی رو فراهم کرده و از این قبیل حرفا؛  من که این طور فکر نمی کنم. حتا عقیده دارم که نویسنده جانب انصافو رعایت کرده. نمی دونم چرا بعضیا تصور می کنن ما ایرانیا از دماغ فیل افتادیم و همۀ رفتارامون باید مورد  به به و چه چه دیگرون واقع بشه؟!  نویسنده بارها و بارها ساده اندیشی و سطحی نگری ای که تو جامعۀ امریکایی باهاش مواجه شده رو به چالش کشیده و با طنز جالبی مورد انتقاد قرار داده. حالا اگه همین سطحی نگری از اطرافیان ایرانی ش سر بزنه،نباید نقل بشه؟؟!  اتفاقا ً من فکر می کنم کسی که اندک اطلاعی از تصورات مردم امریکا نسبت به ایران داره،تأیید می کنه که این کتاب در بهبود تصور مخاطب امریکایی نسبت به ایران و ایرانی قدم مثبتی برداشته.

به هر حال این از اون کتابایی یه  که پشت نویسی می کنم و به این و اون هدیه ش می دم.

 

 

 

 

قبل از کلام آخر:

با یه Search کوچولو به خوبی متوجه می شید که این کتاب با چه اقبال قابل توجهی مواجه شده. چن تا از دیدگاه های متفاوت خواننده های این کتاب رو می تونین تو جیرۀ کتاب،وبلاگ حسین پاکدل،امیر حسین چهل تن،بلوط و سایت سخن  ملاحظه کنین.

 

 

 

 

 

کلام آخر:

اگه از کاراکترهایی مث جوودی ابوت،امیلی در نیومون،و یا  آنه شرلی و اتفاق هاشون خاطرۀ خوبی دارید،از «عطر سنبل،عطر کاج» لذت خواهید برد.

 

موضوع: دربـارۀ یک/چند کتاب
تاريخ: یکشنبه، ۹ اردیبهشت ، ۱۳۸۶

 

 

بی مقدمه،رسا و گویاست. حرف اضافه،فقط این که مربوط به شمارۀ ۱۱۴همشهری جوانه:

 

باور کنید یا نکنید،تاریخ مصرف کتاب های استاد هنوز تمام نشده. هنوز هم جواب می دهد. چند نسل جوان،پاسخ سؤال ها و شبهه هایشان را از این صفحات گرفته اند ولی بوی کهنگی نگرفته. مشخص است که تک تک صفحات و تک تک کتاب ها برای نسل امروز تازه نیستند. بخشی از این بحث ها را در کتاب دینی های دبیرستانی دیده ایم  یا  از سخن ران های متعدد پاره پاره شنیده ایم . حتی بعضی بحث ها دیگر جزو سؤال های نسل نو نیست. گروهی از کتاب ها در حوزه های تخصصی هستند و یک جوان با دغدغه ها و معلومات معمولی از آنها سر در نمی آورد و علاقه ای پیدا نمی کند. اما با همۀ اینها هنوز تعدادی کتاب باقی می ماند که انگار برای این نسل و شبهات و سؤالاتی که هنوز هم به قوت خود باقی اند،نوشته شده است. ما چند تایی از این دست کتاب ها را در این صفحه پیشنهاد می دهیم،با این توضیح که این فهرست کامل نیست و فقط پیشنهاد همشهری جوان است. اینها را که ورق بزنید خودتان دنبال بقیه اش هم می روید. کنار کتاب ها،نمونه سؤالات و شبهاتی آمده که جوابش را می توانید در کتاب پیدا کنید.

 

  

 تصویر روی جلد رو از  خانۀ کتاب  گرفتم

 

 آزادی معنوی

 

# آیا در متون اسلامی،دموکراسی و آزادی به رسمیت شناخته شده؟ بالاخره دین آیا به آزادی فکر و بیان اعتقاد دارد یا نه؟

# بسیاری از گناهانی که آدم ها الان مرتکب می شوند به خاطر جبر محیط است؛ شرایط اجتماعی و خانوادگی و بقیه مقتضیات. خدا که خودش این را بهتر می داند پس لابد عذرشان را می پذیرد.

# انسانیت اراده است یا اخلاق یا مسؤولیت پذیری؟ عقل مداری یا محبت به دیگران؟ دین کدام یک از معیارها را تعریف انسانیت می داند؟ انسان آزاد در دین معنا دارد؟

# راهی برای تأمین آزادی معنوی وجود دارد؟

# روح واقعی هجرت و جهاد چیست و قرآن کدام هجرت و کدام جهاد را مطرح می کند؟

 

 

 

 

تصویر روی جلد رو از آدینه بوک گرفتم

 

 

 حماسه حسینی

 

# از بین این همه روضه ای که بر منابر بیان می شود،کدام درست و معتبرند و کدام تحریف شده؟ ملاکی برای تشخیص این دو از هم هست؟

# حادثه کربلا تراژدی است یا مصیبت یا خباثت گروهی از مردم؟ اصولاً این چه جور واقعه ای است؟

# مسئله عاشورا آیا دعوت بود؟ بیعت بود؟ اوضاع مگر چه فرقی می کرد با دوره امام حسن؟

# آیا زن از نظر دین فقط باید غیر مستقیم در ساختن تاریخ نقش داشته باشد؟

 

 

 

 

 

 

 

 تصویر روی جلد رو از آدینه بوک گرفتم

 

 اسلام و مقتضیات زمان

 

# آیا واقعاً اگر روایتی در کتاب های معتبر حدیث شیعه (کافی،تهذیب،استبصار،من لا یحضره الفقیه) آمده باشد،کار تمام است و جای هیچ بحث و گفت و گویی در آن نیست؟

# چهار مسلک مهم اهل تسنن؛حنبلی،شافعی،مالکی و حنفی چه شباهت ها و تفاوت هایی با هم دارند؟ (این کتاب با نگاه واقع گرایی این گروه ها را بررسی می کند.)

# زمان پیغمبر که مردم روزه می گرفتند،این قدر نیاز به کار نبود. حالا که جامعه این قدر احتیاج به کار و تلاش دارد،مقتضیات زمان اقتضا نمی کند دیگر روزه نگیریم؟

# آیا دین برای وجدان در مسائل اخلاقی،اصالت قائل است؟ قرآن آیا اشاره ای به وجدان دارد و هیچ جایگاهی برای آن قائل است؟

# پسند و سلیقه مردم زمانه چقدر جزو آن مقتضیات زمانی است که باید در تفسیر به روز دین به آن بها داد؟

 

 

 

 

تصویر روی جلد رو از آدینه بوک گرفتم نبوت

 

# وحی،مثل بقیه الهام هایی است که به آدم های دیگر می شود و فقط از نظر درجه فرق می کند؟

# اگر معجزه را بپذیریم،قانون علیت را انکار کرده ایم. این دو تا چطور با هم جور در می آیند؟

# آن چیزهایی که پیامبران می بینند و بقیه نمی بینند،واقعیتش در ماده طبیعت است یا در ماورای طبیعت؟

# آیا پیغمبر آن جور که عوام می گویند حرف خدا را به وسیله یک انسان بالدار می شنود یا آن طور که روشنفکرها می گویند روح القدس،باطن خودش است و در وحی فقط از عمق روحش این اندیشه ها به سطح می آیند یا اصولاً حالت سومی در این ماجرا می تواند باشد؟

# افلاطون و ارسطو با دلایلی خدا را ثابت کرده اند؛ خدای قرآن با خدای افلاطون و ارسطو فرق دارد؟

 

 

 

 

تصویر روی جلد رو از آدینه بوک گرفتم

 

 

 بیست گفتار

 

# مفسرین می گویند اینکه قرآن گفته توجه به دنیا نداشته باشید یعنی اینکه محبت و علاقه به همسر و فرزند و مال را در وجودتان از بین ببرید. در حالی که این علاقه ها فطری است و اگر جلویشان را بگیریم از مجراهای دیگری بیرون می زنند و بیماری های روانی می آورند. بالاخره این دنیا را چه جوری باید ترک کرد؟

# اگر در جایی نقلی که در شرع آمده مخالف حکم صریح عقل باشد باید باز هم عمل کرد،چون لابد مصلحتی است که نمی دانیم؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تصویر روی جلد رو از آدینه بوک گرفتم تعلیم و تربیت در اسلام

 

# علی (ع) بعضی خلقیات را برای مرد پسندیده می داند و برای زن ناپسند. مگر خلق یک حقیقت مطلق و ثابت نیست؟ چطور در مورد زن و مرد با هم فرق می کند؟ زن ترسو باشد خوب است و مرد شجاع؟ اینکه با عقل و معیارهای ثابت اخلاقی جور در نمی آید؟

# درست اگر نگاه کنیم،اسلام،اخلاق را نسبی می داند یا مطلق؟

# این نمازی که خیلی از دیندارها می خوانند که کاملاً از روی عادت و بی توجهی است و حتی اگر بین نماز از آنها بپرسی چه می کنید باید فکر کنند تا یادشان بیاید چه کار می کردند،این چه ارزشی دارد؟ چه تأثیری دارد؟ در این صورت نمی شود گفت نخواندن و خواندن ش یکسان است؟

# مگر ازدواج چه تأثیری در تکامل انسان دارد؟ بالاخره با ازدواج،آدم زمینی می شود و به بعضی هواهای نفسانی اش تن می دهد. چرا این تنها غریزه ای است که ارضا کردنش ثواب هم دارد؟

 

 

 

 

تصویر روی جلد رو از آدینه بوک گرفتم

 

 

 خاتمیت

 

# انسان موجود ثابت و جامد و یکنواختی از نظر اخلاق و تربیت و تشکیلات اجتماعی نیست. چرا این موجود متحول و متکامل باید از قوانین ثابت دین پیروی کند؟

# آیا دید و نگاهی که منابع اسلامی باید با آن مطالعه شود،دید ثابت و یکنواختی است یا متغیر؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تصویر روی جلد رو از آدینه بوک گرفتم

 

 ده گفتار

 

# اصول کلی را قرآن و روایات مشخص کرده اند. عقل بشر هم واقعاً رشد کرده. آیا می شود گفت: در این شرایط تقلید بی معنی است؟ آدم عاقل در این دوره زمانه می تواند خوب و بد خودش را بفهمد؟

# روش های رساندن دین به آدم ها در نسل های مختلف فرق می کند یا ثابت است؟ آیا در این زمینه نتیجه هم مهم است یا صرف اینکه دین را عرضه کردیم از ما رفع تکلیف می شود؟ می شود گفت دین همین است که قدیم ها بوده؛ می خواهند بپذیرند،می خواهند نپذیرند؟  

 

 

 

 

 

موضوع: دربـارۀ یک/چند کتاب
تاريخ: یکشنبه، ۹ اردیبهشت ، ۱۳۸۶

 
 

۲۵ مهر ۹۵

یارو رو گذاشته «مشاور اجرائی»! با این عنوان براش حکم زده! چه ترکیبِ مسخره و متناقضی! پناه بر خدا! باز معاونِ اجرائی یه چیزی‌یه برای خودش؛ اما مشاور هم مگه اجرائی می‌شه!؟ والا من از این خاله‌خان‌باجی‌های مدیریتی سر درنمی‌آرم! آخرالزمون شده!