این شماره از هفته نامۀ «همشهری جوان» (شمارۀ ۱۲۶) یادداشتی داشت که به نظر من،اونایی که وبلاگ نویسی واسه شون جدی بوده و هست،به تر درک می کنن نویسندۀ این یادداشت (نفیسه مرشدزاده) به چه مطلبی اشاره می کنه و از چی حرف می زنه.

به نظرم یادداشت قابل تأملی اومد و این پست از چلوکتاب رو به ش اختصاص دادم. بعد از خوندن ش،با خودم فکر می کردم نباید وبلاگ مو(پیچک سر به هوا) محدود به یادداشت کنم. قالب ها و فرم های دیگه رو هم باید امتحان کرد و آب دیده شد. بعد ازین بیش تر وقت صرف می کنم تا معنا و محتوای مورد نظر مو  تو قالب های متنوع تری مطرح کنم. و البته تا جایی که می تونم پخته و رسیده.

و فکر می کنم راست می گه خانم مرشدزاده  که یادداشت نویسی کار خیلی آسونی یه. و تا دل تون بخواد آفت داره…

راستی وقتی دارید می خونیدش لابد حواس تون به بازی کلامی ای که خانم مرشدزاده به راه انداخته هست. یه بازی کلامی که تا آخر یادداشت همین طور جریان داره.

 

 

۱- این یک یادداشت طولانی است درباره اینکه یادداشت چیز خوبی نیست؛درباره اینکه اگر می توانیدنفیسه مرشدزاده کمتر یادداشت بخوانید. اگر تناقض به نظرتان احمقانه است،می توانید دنبال نکنید.

 

۲- من فکر می کنم مصرف بی رویه «من فکر می کنم» در وبلاگ ها و یادداشت های مطبوعاتی ترافیک فکری درست کرده و آزارنده شده و نیاز به سهمیه بندی دارد. همان طور که به وضوح دارید می بینید،تناقض همین طور احمقانه تر می شود،ادامه ندهید.

 

۳- ما خیلی راحت می توانیم خودشیفتگی،حس جنجال طلبی،منفی بافی و تناقض های فکری و روحی مان را در سطرهای یادداشت پنهان کنیم و بدون اینکه بفهمید لای کلمات و جملات درست چیده شده،به خورد شما بدهیم؛ از انتشار ایدز خیلی راحت تر است و در دم می تواند شما را به اندازه خود ما آلوده کند. «کافه شرق» که پنجشنبه ها منتشر می شود (مجموعه ده ها یادداشت)،وبلاگ های خودتان و البته این یادداشت که الان دارید می خوانیدش  نمونه بارزی برای این حرف هستند. پس همین جا به عقلتان رجوع کنید و خواندن این سطرها را رها کنید.

 

۴- یادداشت،یک سوئیت ۳۵ متری است با دیوارهای تنگ که فقط دنیای شما را خفه تر و محدود تر می کند. در این قالب نویسندگی،ما معمولاً ۳-۲نمونه مشاهده ای را جمع می زنیم و حکم صادر می کنیم؛ یک دیوار دیگر در کنار دیوارهای دیگری که در ذهنتان بود. ما به جهان یک چهارچوب و حکم کلی دیگر اضافه می کنیم و چون جهان ظرفیت محدودی برای حرف های کلی دارد که قبلاً پر شده،این حالت فوق اشباع در ذهن شما شوره می بندد و کریستال های بی فایده درست می کند. دقت می کنید که من همین الان یک حکم کلی دیگر صادر کردم که رفت روی بقیه و شوره بست. به روح خودتان دل بسوزانید و این دریچه های ورودی را ببندید.

 

۵- اگر هنوز هم اصرار دارید که پنجره های ذهنتان را به روی کلمات باز نگه دارید،لطفاً روی گزینه داستان و روایت کلیک کنید. داستان نویس خوب،جهان جدید می سازد؛ فضایی را می دهد سرِ خانه قبلی شما و متراژ ممکن برای زندگی را زیاد می کند؛ به جهان قبلی شما دیوارهای تازه تری اضافه نمی کند. یادداشت،حرف های درشت را عریان روی سر شما می ریزد اما داستان نویس ها مجبورند برای ساختن فضا انبوهی از جزئیات را به کار ببرند و خودتان می دانید که همیشه جزئیات اند که زندگی را تحمل پذیر می کنند. واقعاً چطور می توانید این قطعیت را در حرف هایی که دارم می زنم تحمل کنید،در حالی که خود من نظراتم در این چند روزه و چند ساله  ده ها بار عوض شده و عکس همان عقیده ای را پیدا کرده ام که قبلاً داشته ام. واقعاً چطور می توانید ادامه بدهید؟

 

۶- ولی در داستان خوب آنها مجبور می شوند از درون آدم های داستانشان به بیرون نگاه کنند و این،حکم کردن و فتوا دادن های قطعی را یکهو سخت می کند. از درون آدم ها که به بیرون نگاه کنی،همه خطوط تیز قضاوت نرم می شوند. حتی اتفاقات بیرونی هم نمی توانند قطعی و تمام شده و جدا از بقیه کنش های جهان باشند چون جریان زندگی در هم تنیده است. داستان نویس خوب یاد می گیرد که همه چیز مثل خود سرنوشت بالا و پایین می رود و زیر و رو می شود و اعتمادی به اش نیست. داستان نویس ها به بافت زندگی نزدیک می شوند،جزو نقش و نگارهای خود بافت می شوند و یادداشت نویس ها با یکسری حرف سخت و عریان و کلی فقط روی بافت را شلوغ می کنند و جهان را از آنی که هست آشفته تر می کنند. چرا خودم خوابم نمی برد از این لالایی؟ چرا نمی روم به جای این اباطیل داستان خوبی بنویسم؟ خب،شما الان از نزدیک شاهد یکی دیگر از مهارت های ما یادداشت نویس ها هستید. ما خیلی آسان می توانیم حرف هایی بزنیم که اصلاً به آنها عمل نمی کنیم.

 

۷- پیش بردن یک داستان با طرح محکم و درست،مثل تمرینی زاهدانه،«خودشیفتگی» را نابود می کند چون هر جا که می خواهی بگذاری اش،ریتم روایت را خراب می کند و دستت رو می شود. مدام امتحان می کنی و نمی شود و جا نمی گیرد و در این بازی خودش آرام کمرنگ می شود. شاید من هم مثل همان بقیه از همین ریاضتش می ترسم که نمی روم سراغش. یادتان باشد که یادداشت خیلی آسان تر است.

می پرسید داستان خوب ایرانی؟  آه!  یعنی فصلش کی می آید؟

 

 

موضوع: گزیده نثـر
تاريخ: یکشنبه، ۳۱ تیر ، ۱۳۸۶

 

خیلی سخت است فقط خودت بدانی و از درون بسوزی و دم نزنی. با وجود عزم م بر حفظ ظاهری عادی،تغیّر احوال م این مدت به حدی از عریانی رسید که نتوانستم مکتوم ش کنم. اما باز گمان م ستر آن ستّار کریم چنان شامل م بوده که در بدترین حالات کسی نمی دانسته چه م شده. حدس هایی می زده ن لابد،آن هایی که دل می سوزانند برای بی مقداری چون من. دل های شان آباد الهی!

 

.

.

.

 

این یک ماه،هر آشنایی که تماس می گرفت بلافاصله می پرسید:«چرا صدا ت گرفته؟!…خواب بودی؟…سرما خوردی؟…». راست ش خودمم یکه خوردم وقتی متوجه شدم این فشار و التهاب هایی که در درون مخفی ش می کردم،دیگر این روزها به حدی رسیده بود که عوارضی بیرونی داشت؛ صدایی که همیشه گرفته بود،جوش و تب خال و آبسه هایی که هنوز به شان عادت نکرده م،پاهایی که عجیب ورم می کرد،سرگیجه و سردرد و…،و بدنی که یا داغ داغ بود یا یخ!

 

.

.

.

 

و خدایی که دیگر فراموش ش کرده م،و به گمان م او هم مرا!

 

.

.

.

 

حمید گاهی حرفایی می زنه،صاف توی خال؛ «مهم نیس درد چه قدر بزرگ باشه…کوچیک و بزرگی ش چه اهمیتی داره؟!…درد هر آدمی واسه خودش بزرگه…اما این خیلی مهمه که درد آدم از طاقت ش بزرگ تر نباشه…».

و شاید مشکل منم طاقتی یه که طاق شده و صبری که دیگه معنی شو نمی فهمم.

 

.

.

.

 

نمی دونم حال الان م چه اسمی داره؛ به یه جور بی تفاوتی رسیدم که محضه!  به هر حال سیستم پالس نداره…فقط صدای یه جور بوق ممتد می آد!…البته که هنوز راه می رم،هنوز نفس می کشم…اما دیگه این آسمون،اون آسمون نیست،و این زمین،و تو ای خدا  اون خدای سابق نیستی. به گمون م می بینی…اما سرد و بی روح…نگاه سرد تو حس می کنم…گفتم حس؟!…کدوم حس؟!!!

اما خدا اینه تقدیر م؟!…باشه!…مجبورم به این زندگی؟!…گفتم زندگی؟!…کدوم زندگی؟!…این که دیگه «زندگانی» نیست… «زنده مانی»یه …و جبر تو حاکم…و لا یمکن الفرار من حکومتک…باشه!…حالا که این جور می خوای…باشه!

 

.

.

.

 

روزهای پریشانی م،شب های ویرانی م،بغض هایی که مکرر در مکرر این مدت راه نفس م را بند آورد،ناله هایی که از حلق بالاتر نیامد و بی صدا ماند،همۀ وجود تکیده و شکسته ام را،همۀ دل سوخته و شکوۀ نگفته ام را،…همه و همه را،چال می کنم این جا.

 

.

.

.

 

و تو خوب می دانی که به مویی بندم.

 

.

.

.

 

خسته م.

خیلی خسته.

کاش بهانه ای دست می داد و این بغضی که مثل سنگ شده توی گلو،می شکست.

 

             نه شکوفه ای نه برگی،نه ثمر نه سایه دارم                          همه حیرتم که دهقان به چه کار کشت ما را

 

 

موضوع: پست‌های قدیمی بی‌دسته‌بندی
تاريخ: شنبه، ۳۰ تیر ، ۱۳۸۶

 
 

۲۰ خرداد ۹۶

 

یه هفته پیش، یه سایت خبری فعال و پرمخاطب، متن برنامه‌ای از سری‌برنامه‌های «راز» رو منتشر کرد؛ که جز چن دقیقهٔ اول‌ش مابقی‌شو دیده بودم. از روی کنج‌کاوی شروع کردم به خوندن اون متن. واقعاً باید ویرایش می‌شد. مغلوط بود. مثلاً جایی از متن نوشته شده: «کاری کردم که اینها در انتشارات رمضان چاپ شوند که بزرگترین انتشارات آمریکاست و در انگلستان و اروپا موجود است.»

برای اون مطلب، نظری نوشتم؛ و نیز نوشتم که انتشارات رمضان نداریم؛ اون انتشاراتی که جزو بزرگ‌ترین‌های امریکاست، آمازونه؛ نه رمضان!

 

حالا بعد از یه هفته گذرم باز به اون سایت و نوشته افتاد؛ دیدم نظرمو «غیر قابل انتشار» محسوب کرده. اون غلط‌ها هم بی‌اصلاح باقی مونده.