” در شهر باستانی «اندیشه» دو دانشمند زندگی می کردند. این دو سخت از هم بدشان می آمد و همیشه عقاید و نظرات یکدیگر را مسخره می کردند. اولی کافر بود و دومی مؤمن.

 

یک روز این دو دانشمند بر حسب اتفاق در میدان بزرگ به هم برخوردند و در حضور طرفدارانشان با هم به بحث و مجادله در اینکه خدا هست یا نیست،پرداختند و بعد از چند ساعت جدال و مباحثه از هم جدا شده و به راه خود رفتند.

 

شبِ همان روز،مرد کافر به معبد رفت و در برابر محراب زانو زد و به درگاه خدا از گناهان گذشتۀ خود استغفار کرد و مؤمن شد.

و از آن طرف در همان ساعت مرد مؤمن کتابهای مقدسش را برداشت و در وسط میدان بزرگ شهر آتش زد و زندیقی کافر شد. “

 

حمام روح (گزیده آثار جبران خلیل جبران)/ترجمۀ سید حسن حسینی/ص۷۴

 

 

 

 

 

پی نوشت: برای من خیلی بیش تر از یک حکایت صرف است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ته نوشت۱: روز میلاد قمر بنی هاشمه،از هفت تیر داری می آی بالا،به یه  نو جوون نوزده ساله برمی خوری که با لبخند،شیرینی تعارف ت می کنه،صدا ش می کنن عباس،وقتی صلیب رو تو گردن ش می بینی و می فهمی ارمنی یه  چه حالی می شی؟؟

 

ته نوشت ۲: چرا نرد؟

” نرد، فلسفه زندگی است! عرصه ای که در آن دوازده مهره سفید (۱۲ ساعت روز) و دوازده مهره سیاه (۱۲ ساعت شب) در اختیار انسان است و تقدیر از شش جهت (شمال – جنوب – شرق – غرب – بالا – پایین) بر او نازل می گردد. این است که تاس را شش وجه ساخته اند و اما دو تاس که یکی «ظاهر» است و دیگری «باطن». ای خوشا بحال آنکه تاس ظاهر و باطنش عین هم باشد تا جفت بازی کند. و خوشتر آنکه ظاهر و باطنش در تمام ابعاد کامل باشد که جفت شش بازی کند تا در کنج، خانه ببندد. آنچه به واسطه آن دو تاس نازل می گردد جبر است و بازی با مهره ها اختیار پس لاجبر و لاتفویض بل امر بین الامرین شرح تخته نرد است!

سرانجام برنده آن کسی است که عرصه دل را زودتر از دغدغه روز و شام خالی کند. “

 

اینا رو وبلاگ نرد تو قسمت معرفی ش نوشته. عبارت هایی عمیق،که بعید می دونم حالا حالاها از ذهن م  رخت بربنده.

 

 

ته نوشت ۳: معلومه که ذوق زده می شم وقتی وبلاگ مو جزو لیست منابع سایت بازنگار می بینم (البته قسمت ادبیات ش). گرچه یه مدتی یه که به ش نرسیدم  -قدری گرفتارم-  اما می رسم خدمت ش    ان شالله.

 

ته نوشت ۴: این فایل صوتی (MB1.71) چار ستون بدن مو  می لرزونه. این بروبچ رادیو جوان گاهی یه چشمه هایی رو می کنن،تحسین بر انگیز.

 

ته نوشت ۵: دو تا خبر از هاشمی رفسنجانی  نُقل محافل شده،این روزا؛ این و این یکی

 

ته نوشت ۶: عجب خط زیبایی است این خط معلّا

 

موضوع: پست‌های قدیمی بی‌دسته‌بندی
تاريخ: یکشنبه، ۲۸ مرداد ، ۱۳۸۶

 

 

پیش تر چن تا از  داستان های «ویرجینیا  وولف» رو خونده بودم… اصلاً خوش م نیومده بود. این بود که تا اسم ش می اومد یه جوری می شدم. تو شمارۀ ۱۲۹ همشهری جوان،یه مقاله ازش چاپ شده بود که اول خیلی سرسری شروع به خوندن ش کردم،اما تو همون پاراگراف اول دوم غافل گیر شدم. کیف کردم. اصلاً انگار نحوۀ مطالعۀ خودمو داش واسه خودم نقل می کرد؛ آی حال کردم…آی حال کردم! فرایندی که به یه مطالعۀ جذاب منجر می شه رو با استادی تمام مطرح کرده. واسه همین،تایپ ش کردمو گذاشتم ش این جا تا تو لذت ش شریک باشیم.

 

 

 ویرجینیا وولف

ویرجینیا وولف آدم افسرده ای بود. تنها نبود –شوهر خوبی داشت و دوستانی بهتر- اما افسرده بود. ذهنی پیچیده و عجیب داشت که بازتابش را در رمان هایش را می توانید ببینید؛ البته اگر بتوانید آنها را بخوانید. «وبند هام لوئیس» -نویسنده و منتقد انگلیسی- در سال ۱۹۳۴،کتابی منتشر کرد به نام «مردان بی هنر» که مجموعه مقاله هایی بود درباره فالکنر،همینگوی و ویرجینیا وولف. از نظر خیلی های دیگر هم –در آن سالها- اسم چیزی که اینها می نوشتند،«رمان» نبود  اما به هر حال،وولف از پرچمداران «رمان نو» به حساب می آید. وولف جز رمان،مقاله های متعدد ادبی دارد که آنها را به سفارش روزنامه تایمز می نوشته است و خواندنش –شاید بر عکس رمان هایش- تجربه ای لذت بخش و متفاوت است.

«چطور باید کتاب خواند؟» یکی از همین مقاله هاست که برای این صفحه به فارسی برگردانده شده است. وولف،انگلیسی و متولد ۱۸۸۲ در انگلستان است.

 

 

چطور باید کتاب خواند؟

 

                                                                                               ویرجینیا وولف / ترجمه:احسان لطفی

 

قبل از اینکه سخنی گفته شود،می خواهم روی علامت سؤال جمله بالا تأکید کنم. حتی اگر بتوانم به این سؤال جواب بدهم،این جواب فقط به درد خودم خواهد خورد. تنها نصیحتی که درباره خواندن می شود به کسی کرد،این است که به نصیحت ها گوش نکند،دنبال غریزه خودش برود و با منطق خودش به نتایج خودش برسد. اگر بر سر این موضوع با هم به توافق برسیم،من می توانم چند نکته و پیشنهاد ارائه کنم و خیالم راحت باشد که شما نمی گذارید این حرف ها به استقلال تان لطمه بزند. استقلال مهم ترین سرمایه خواننده است.

از اینکه بگذریم،اصلاً مگر می شود برای کتاب ها قانونی تصویب کرد؟ نبرد واترلو در روز مشخصی اتفاق افتاد اما کسی نمی تواند بگوید هملت بهتر است یا لیرشاه. هر کس باید خودش به این سؤال جواب بدهد. اگر صاحب نظران را به کتابخانه تان راه بدهید و رهایشان کنید که بگویند چطور باید خواند،چه کتابی باید خواند و به هر کتاب چقدر باید بها داد،آزادی تان را به باد داده اید،آزادی،روح معبد کتابخوانی است.

اما برای لذت بردن از آزادی –اگر این کلیشه را به من ببخشید- باید «خویشتن را مهار کرد»؛ نباید نیروها را بی هوا و خودسر هدر داد و نصف خانه را برای آب دادن یک بوته رز خیس کرد؛ باید نیروها را به دقت روی یک نقطه متمرکز کرد.

اینکه «یک نقطه» کجاست،یکی از اولین دشواری ها در مواجهه با یک کتابخانه است؛ جایی که در نگاه اول،ملغمه ای از آشوب و پریشانی به نظر می آید؛ شعر،رمان،خاطرات،لغتنامه و زندگینامه روی قفسه ها به هم تنه می زنند،رقابت می کنند و آن بیرون اسب شیهه می کشد . زن ها کنار تلمبه آب غیبت می کنند و گله گاوها دشت را می پیماید. از کجا باید شروع کرد؟ چطور باید به این آشوب نظم داد و عمیق ترین و بزرگ ترین لذت را از کتاب گرفت؟

گفتنش ساده است که چون کتاب ها انواع مشخصی دارند (داستان،زندگینامه،شعر و…)،اول باید آنها را بر این اساس از هم جدا کرد و از هر کدام چیزی را که باید داشته باشد،طلبید؛ اما تعداد کمی از مردم چیزی را که کتاب می تواند به آنها بدهد،از آن طلب می کنند.

ما اغلب با ذهن های طبقه بندی شده،سراغ کتاب ها می رویم؛ از داستان درست بودن را می خواهیم، از شعر غلط بودن را، از زندگینامه هیجان را  و  از تاریخ چیزی را که عرق ملی مان را به جوش بیاورد. موفقیت بزرگی است اگر پیش از باز کردن کتاب،این پیش داوری ها را خنثی کنید. چیزی را به نویسنده دیکته نکنید؛ سعی کنید جای او بایستید و همکار و همدستش باشید. اگر از همان اول روی صندلی نقد و داوری بنشینید،خودتان را از نهایت آنچه خواندن می تواند ارزانی تان کند،محروم کرده اید.

خواندن،کاری طولانی تر و پیچیده تر از دیدن است. برای درک جزئیات کار یک نویسنده،شاید به جای خواندن باید نوشت و خطر و دشواری کار با کلمه را شخصاً تجربه کرد. اتفاق ساده ای را به یاد بیاورید که تأثیری متفاوت بر شما گذاشته است؛ شاید سر پیچ یک خیابان از کنار گفت و گوی ۲ نفر گذشته اید و لحن گفت و گو همزمان طنز آمیز و تراژیک بوده است؛ انگار همان یک لحظه از بصیرتی تمام سرشار بوده است؛ گویی درختی تکان خورده است،نور چراغی در باد رقصیده است.

اما وقتی می خواهید روی کاغذ و با کلمه ها این لحظه را باز سازی کنید،می بینید که به صورت هزاران برداشت متضاد ظاهر می شود. رمق بعضی کلمات را باید گرفت،به بقیه باید جان داد و در این میان همه درک و دریافتی که از خود آن «احساس» داشته اید،احتمالاً از دست می رود. کاغذهای آشفته تان را کنار بگذارید و اولین صفحه های کتاب یک رمان نویس بزرگ را باز کنید. حالا بهتر می توانید مهارت و استادی او را درک کنید.

فقط این نیست که در محضر کس دیگری نشسته اید؛ دوفو،جین آستین یا تامس هاردی؛ دنیا،دنیای دیگری است.

 

ویرجینیا وولف«فقط باید مقایسه کرد»؛ با این کلمه ها پیچیدگی واقعی کتاب خواندن،پدیدار می شود. قسمت اول ماجرا – که دریافت و ادراک باشد- فقط نیمی از خواندن است و اگر کسی می خواهد لذت تمام را از یک کتاب ببرد،باید با یک نیمه دیگر کاملش کند. باید آن دریافت ها را روی صندلی نشاند و درباره شان قضاوت کرد،باید از این تصاویر گریزان،پیکره ای محکم و با دوام ساخت  اما نه مستقیماً؛ صبر کنید گرد و خاک خواندن بنشیند و درگیری ها و پرسش ها آرام بگیرد؛ قدم بزنید،گفت و گو کنید،گلبرگ های پلاسیده رز را بکنید یا بخوابید؛ آنگاه بی آنکه اراده کرده باشید،کتاب،ناگهان با هیأتی متفاوت برمی گردد،از اعماق غوطه می خورد و یکپارچه بر سطح ذهن شناور می شود. این کتاب،یکپارچه متفاوت از کتابی است که در قالب عبارت ها و جملات جداگانه منتقل شده است. حالا جزئیات جای خودشان را پیدا کرده اند و ما هیأت کتاب را از آغاز تا پایان می بینیم؛ می بینیم که طویله است یا انبار یا معبد. حالا می شود کتاب ها را مثل ساختمان ها با هم مقایسه کرد ولی مقایسه کردن نشانه ای از تغییر رویکرد ماست؛ ما دیگر دوستان نویسنده نیستیم،قضاوت گران اوییم و همان طور که به عنوان دوست نمی توان بیش از اندازه دلسوزی کرد،در مقام قاضی هم نمی شود زیاد سختگیر و بی رحم بود. اما آیا کتاب هایی که دقت،تخیل و همذات پنداری ما را هدر داده اند،جنایتکار نیستند؟ آیا نویسندگان کتاب های غلط –کتاب هایی که هوا را از حس واپاشی و بیماری پر می کنند- موذی ترین دشمنان جامعه نیستند؟ پس بیایید در قضاوت هایمان بی رحم باشیم و هر کتاب را با بهترین نمونه اش مقایسه کنیم. حتی حقیر ترین کتاب ها هم حق دارند با بهترین ها مقایسه شوند. با این حساب،احمقانه است که وانمود کنیم بخش دوم خواندن –همان قضاوت و مقایسه- می تواند به آسانی بخش اول باشد. باز کردن ذهن به روی ادراک ها و تصاویر بی شماری  که به سرعت می گذرند،بازخوانی کتاب بی آنکه کتابی پیش رویتان باشد،کنار هم گذاشتن و مقایسه دریافت هایی که به شبح می مانند،سخت است. از این سخت تر به زبان آوردن چیزی است شبیه به اینکه «این کتاب نه تنها از فلان نوع است بلکه فلان قدر ارزش دارد،اینجا ضعیف است،اینجا موفق است،این بد است،این خوب است.»

آیا عاقلانه تر نیست که از این وظیفه بگذریم و بگذاریم همان منتقدان و صاحب نظران با شکوه و فاخر کتابخانه ها،ارزش مطلق کتاب را برایمان تعیین کنند؟ چه خیال باطلی!  شیطانی درون ما هست که پیوسته نجوا می کند «دوست ندارم،دوست دارم» و ما نمی توانیم ساکتش کنیم؛ حتی اگر قضاوت هایش غلط باشد.

ذائقه ما –همان عصبی که شگفتی،رضایت و نفرت را در وجودمان جابجا می کند- روشن ترین چراغ است. با گذر زمان شاید بتوان سلیقه را آموخته کرد،شاید بتوان وادارش کرد به حدی از مهار تن بدهد. وقتی حریص و بی حساب میان کتاب هایی از همه نوع چرید،از خواندن دست برداشت و فاصله میان گونه های این دشت را جست و جو کرد،خواهیم دید که اندکی تغییر کرده است؛ دیگر چندان حریص نیست و بیشتر فکر می کند؛ دیگر فقط قضاوت های صرف درباره کتاب های مشخص تحویل مان نمی دهد بلکه شروع می کند به حرف زدن درباره کیفیتی که بین تعدادی کتاب مشترک است. می گوید «اسم این را چه بگذاریم؟» و احتمالاً تکه ای از لیرشاه و بعد آگاممنون را برایمان می خواند تا آن کیفیت مشترک را نشانمان بدهد.

اگر این طور است،اگر درست خواندن یک کتاب به چنین مجموعه عجیب و غریبی از تخیل،بینش و قضاوت نیاز دارد،شاید به به این نتیجه برسید که ادبیات آن چنان هنر پیچیده ای است که حتی بعد از یک عمر خواندن،نمی توان سهم ارزشمندی در داوری و نقدش پیدا کرد. باید خواننده ماند و نباید شکوه و شوکت منتقد ها را تقلید کرد.

این منافاتی با اهمیت خواننده بودن ندارد. داوری هایی که برای خودمان می کنیم و معیار ها و چهارچوب هایی که برای خودمان می سازیم،آهسته به هوا نشت می کند و جزئی از اتمسفری می شود که نویسنده ها موقع کار تنفس می کنند. داوری های ما حتی اگر رنگ جوهر نگیرد،بر ذهنشان می گذرد و این اثر،اگر پر شور و صمیمی باشد،ارزشمند است؛ مخصوصاً حالا که تکلیف نقد روی دوش خواننده نیست؛ حالا که کتاب ها مثل پیکره چوبی حیوانات غرفه تیراندازی،به سرعت از پیش داور می گذرند و او فقط یک ثانیه برای پر کردن و هدف گرفتن و شلیک کردن فرصت دارد و اگر خرگوش را با ببر  یا  عقاب را با خروس اشتباه بگیرد یا همه را از دست بدهد و گلوله اش را حرام گاوی بی آزار در مزرعه ای دور کند،می شود او را به راحتی بخشید.

آیا این داوری ها –داوری مردمی که آرام و عاشقانه می خوانند و بی رحم و دلسوزانه قضاوت می کنند- کار نویسنده را بهتر می کند؟ شاید بکند. اما چه کسی برای رسیدن به یک هدف –هرچند خواستنی و ارزشمند- کتاب می خواند؟ مگر کم هستند چیزهایی که –چون خودشان خوبند و لذتی هم در پایانشان هست- انجامشان می دهیم و مگر این جزئی از همان ها نیست؟ گاهی در رؤیا دیده ام که «روز داوری» فرا می رسد و فاتحان و وکیلان و دولتمردان بزرگ برای گرفتن پاداش شان می آیند (با تاج و رداها و نام هایی که روی ستون های مرمرین حک شده است)  و خدا ما را که کتاب به بغل می آییم می بیند،به پترس قدیس رو می کند و می گوید «نگاه کن! اینها بی نیاز از پاداشند چون خواندن را عاشق بوده اند».

 

 

 

موضوع: گزیده نثـر
تاريخ: جمعه، ۲۶ مرداد ، ۱۳۸۶

 

«همشهری جوان» قطعا ً یکی از حرفه ای ترین نشریات حال حاضر ایران است که مخاطب جوان دارد.

   یادداشت قابل تأملی است از شمارۀ ۱۲۸ هفته نامۀ همشهری جوان:  

 

 

 

 

 

 

مقصر اصلی کیست؟

 

                                                                                                                   محسن.گ

چند روز پیش توی مترو،یک نفر به رفیقش گفت:«گوشی ات دیگر خیلی جواد شده،باید عوضش کنی» ولی رفیقش از این شوخی اصلاً خوش اش نیامد و از این که به گوشی اش گفته بود جواد،خیلی ناراحت شد…

دیروز بچه های همسایه مان –که تعطیلات تابستانی شان شروع شده- توی کوچه با هم بازی می کردند. من هم که تازه کنکور داده ام و دوران علافی بعد از کنکور را پشت سر می گذارم،کنار پنجره اتاقم –که رو به کوچه است- به تماشای بازی بچه ها نشسته بودم که یک دفعه یکی از بچه ها به نام حسن،گریه کنان دوید به سمت خانه شان. شب که از برادر کوچک ترم جریان را پرسیدم،فهمیدم موضوع این بوده که حین بازی،بچه ها به شوخی مدام به حسن می گفته اند «نه حسن،این کار خطرناکه حسن!»

قرار بود برای پسر خواهرم که تازه به دنیا آمده بود اسم انتخاب کنیم. بزرگ تر ها دور هم جمع شده بودند و هر کس اسمی را پیشنهاد می کرد و بقیه نظر شان را می دادند. مهم این نیست که آخر سر چه اسمی انتخاب تأیید شد؛ ولی مهم این است که از بین تمام اسم ها،چند تا اسم بودند که اکثریت باهاش مخالف بودند و می گفتند با این اسم ها در آینده بچه را مسخره می کنند. دو تا از آن اسم ها که اکثریت باهاش مخالف بودند متأسفانه  جواد و حسن  بود.

خواسته یا ناخواسته،بعضی اسامی مقدس در کشور ما دارد با سهل انگاری و بی توجهی بعضی ها،حرمتش از دست می رود. به نظر شما مقصر اصلی کیست؟ سازندگان برنامه های تلویزیونی (با بی دقتی در نام گذاری کاراکترهایشان)،سازندگان پیامک ها،مردمی که بدون توجه به موضوع پیامک یا جوک یا… آنها را در جامعه پخش می کنند،مسؤولین فرهنگی به علت کم کاری در فرهنگسازی شان یا…؟

 

 

 

موضوع: گزیده نثـر
تاريخ: جمعه، ۲۶ مرداد ، ۱۳۸۶

 

 ۱) چراغ مسنجرم که روشن شد یکی از بچه ها پی ام داد:”چه خوب که آن لاینی…بیا این جا”  پیغام اینوایت شو که اوکی کردم،از یه کنفرانس سر در آوردم پر از آی دی. با توضیح دوستم و حرفایی که از آدمای پشت تاک می شنیدم ملتفت شدم موضوع اتاق،دربارۀ احمدی نژاد ه ! کسی که پشت تاک بود با حرارت و شور از احمدی نژاد تعریف می کرد؛ لهجۀ غلیظی داشت،که بعد فهمیدم اهل کشمیره. کنج کاوی م تحریک شده بود،واسه همین به چن تا از   آی دی ها  پی ام  دادم تا ببینم کی به کی یه! اکثریت،جهان سومی بودن. از اون رفیق م پرسیدم:”ایرانیاشون کدومان؟”  معلوم شد دو سه تا دانشجوی ایرانی م هستن که البته تو ایران زندگی نمی کنن.

یه نیم ساعتی مشغول پی ام ها بودم که یه هو رفیق م پی ام داد:”چه غلطی می کنی؟ پس چرا نمی آی رو تاک؟”  این شد که مکثی کردمو نوبت گرفتم و رفتم رو تاک؛ مث بقیه،اول خودمو معرفی کردم. بعدش چن تا ایرادی که از کارای (سیاست خارجی) احمدی نژاد به ذهن م می رسید مطرح کردم.

بعد از من یه آقایی از منچستر شروع به صحبت کرد که خیلی مؤدب بود. نوع نگاه ش واسه م تازگی داشت.

هر از گاهی فکرم مشغول حرفاش می شه؛ می گفت:”شما از دامنۀ کوهی دارید بالا می رین که خودتون انگار متوجه ش نیستین! اما کسایی که از دور،بالا رفتن شماها رو نگاه می کنن خوب می بینن که با چی در افتادین و از چه هیبتی بالا می رین…”

 

 

۲) چن وقتی بود که به هم ریخته بودم. یکی ازون شبایی که خواب نداشتم،نمی دونم چه طور شد که تو یکی از اتاق ها با یه نوجوون شونزده هفده ساله چت م گرفت. خوب حرف می زد،و حرفای خوبی می زد. نمی دونم چی شد که بغض کردمو با این پسر بچه درد دل م گل کرد. تایپ می کردمو بغض راه نفس مو بند آورده بود. حرفام که ته کشید،یه جمله تایپ کرد:”به گمون م یه در باز باشه…یه کم دور و برتو بگرد…می تونی پیداش کنی؟…”

 

بغض م ترکید…

همون جا سرمو گذاشتم رو میز و یه دل سیر گریه کردم…

بیش تر از دو ماه بود که این بغض امان مو بریده بود و حالا این هق هق چه قدر به دل می چسبید…

 

 

۳) داشتم صفحه های وب رو می بستم که یکی پی ام داد و تایپ کرد حال داری چت کنی  و asl مو پرسید. وقتی فهمید ایرانی م بی مقدمه پرسید نظرت دربارۀ ایمان چی یه؟

سؤال ش یه جوری بود! نمی دونم چرا با این که خسته بودم اما به اون چت ادامه دادم. یه خانم کاتولیک آلمانی که دانشجوی دندان پزشکی بود. و جالب این که پدرش ایرانی بود،اما فارسی رو خیلی شکسته بسته حرف می زد.

جوری از خدا حرف می زد که اون شب یقین کردم ایمان من در برابر اعتقاد و ایمان اون خیلی بی رنگه. به ش غبطه خوردم. هر حرفی که می زد،بلافاصله یکی از آیات قرآن تو ذهن م تداعی می شد.

اون شب  وقتی سرمو رو بالش گذاشتم از خودم می پرسیدم یعنی دنیا پذیرش حضور یه منجی رو داره؟

 

 

 

 

 

 

 

 

ته نوشت ۱: دوبله و پخش سریال جین ایر از شبکۀ چهارم سیما تحسین بر انگیز بود. گرچه شبکه دو هم اخیراً فیلمی رو که اقتباس دیگه ای از همین رمانه پخش کرده،ولی انصافاً اون مجموعۀ ساخته و پرداختۀ BBC چیز دیگه ای بود.

 

ته نوشت ۲: این آگهی که محمد رضا شفاه به ش اشاره کرده،مگه می شه فکر آدمو به خودش مشغول نکنه؟!

 

ته نوشت ۳: یادش به خیر! غرور عجیب آنت،گناه نابخشودنی لوسین،و چه قدر من دل م به حال لوسین می سوخت! «بچه های کوه آلپ» یکی از نوستالژی های کودکانۀ نسل منه.اکه هی!                                                                                   یادتونه آنت چه ریختی کشتی حیوانات لوسین رو از هستی ساقط کرد؟     آخ نگو نگو نگو!

تو نت وول می خوردم که متوجه شدم ای دل غافل! اون موسیقی عمیقی (۳۷۳KB)  که فکر می کردم مال خود کارتونه،ربطی به اون کارتون نداشت؛ در واقع این دخل و تصرف صدا سیمایی ها بوده که موسیقی تیتراژ «بچه های کوه آلپ» رو حذف کردن و موسیقی ای که مجید انتظامی واسه انیمیشن «زال و سیمرغ» (قبل از انقلاب) کار کرده بوده رو روی تیتراژ «بچه های کوه آلپ» گذاشتن! واقعاً که دست مریزاد استاد مجید انتظامی!

 

ته نوشت ۴: حالا هی شما بیا خدا پیغمبرو واسطه قرار بده! نمی شه که! یعنی خدا م       بی چاره می گه از دس من کاری بر نمی آد آخه! اینا خودشون نمی خوان آدم بشن! عجبا! رفتن یه وبلاگ زدنو تشکیلات راه انداختن،به منظور آماده سازی مقدمات تسخیر سفارت انگلستان در تهران!!! عجیباً غریبا!  والا خدا…رو شناخت شاخ ش نداد!

 

ته نوشت ۵: مگه می شه از کنار «جواهری در قصر»(سایت کمپانی ش) بی اعتنا رد شد؟! اونم این روزا که یانگوم هی داره تک چرخ می زنه!  ما م هرچی پرهیز کردیم به موج یانگومیسم(!) مبتلا نشیم،نشد که بشه!  فلذا اجالتاً این «ته نوشت» رو داشته باشید تا تو یه فرصت مقتضی،یه پست هوا کنمو (با لحن فردوسی پور) بگم چه می کنه این یانگوم!

 

ته نوشت ۶: تازگیا با وبلاگ سفیر آشنا شدم. خوندن ش حس جالبی داره واسه م؛ نمی دونم چه طور توضیح بدم،ولی همین قدر بگم،جوری پای مونیتور می شینمو می خونم ش که انگار مشغول مطالعۀ یه رمان دوست داشتنی باشم…

 

ته نوشت ۷: آقا جواد حرف دل منو این قدر خوب مطرح کرده که دیگه نیازی نمی بینم حرف جدیدی بزنم…(پیرامون اخراج فرزاد حسنی از سیما)…با وجود این که از ف.ح(!) هیچ خوش م نمی آد اما انصاف م خوب چیزی یه والا!

 

ته نوشت ۸: راستی! افتخار آفرینی بسکتبالیستای ایرانی  ای ول داره ها!

 

 

موضوع: پست‌های قدیمی بی‌دسته‌بندی
تاريخ: دوشنبه، ۱۵ مرداد ، ۱۳۸۶

 

 

 

 

الهی عظم البلاء و برح الخفاء وانکشف الغطاء و انقطع الرجاء و ضاقت الارض و منعت السماء و انت المستعان و الیک المشتکی و علیک المعول فی الشده و الرخاء  اللهم صل علی محمد و ال محمد  اولی الامر الذین فرضت علینا طاعتهم و عرفتنا بذلک منزلتهم ففرج عنا بحقهم فرجا عاجلا قریبا کلمح البصر او هو اقرب  یا محمد یا علی یا علی یا محمد  اکفیانی فانکما کافیان وانصرانی فانکما ناصران  یا مولانا یا صاحب الزمان  الغوث الغوث الغوث ادرکنی ادرکنی ادرکنی الساعه الساعه الساعه العجل العجل العجل یا ارحم الراحمین بحق محمد و اله الطاهرین

 

 

 

 

 

 

موضوع: پست‌های قدیمی بی‌دسته‌بندی
تاريخ: دوشنبه، ۱ مرداد ، ۱۳۸۶

 
 

۲۵ مهر ۹۵

یارو رو گذاشته «مشاور اجرائی»! با این عنوان براش حکم زده! چه ترکیبِ مسخره و متناقضی! پناه بر خدا! باز معاونِ اجرائی یه چیزی‌یه برای خودش؛ اما مشاور هم مگه اجرائی می‌شه!؟ والا من از این خاله‌خان‌باجی‌های مدیریتی سر درنمی‌آرم! آخرالزمون شده!