اگه یه سگ واق واق کنه و بپره پاچه تو گاز بگیره

 

تو هم واق واق می کنی و گاز ش می گیری؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پی نوشت: این حرفا رو پیرمرد راننده می گفت. پیرمردی که عجیب پخته و جا افتاده به نظر می رسید. زیر چشمی سعی کردم مسافرا رو دید بزنمو ببینم عکس العمل شون چی یه. همه جا خورده بودیم. آخه پیرمرد،بدون مقدمه،این حرفا رو زده بود. غافل گیر شده بودیم. اما اون انگار نه انگار! به ما توجهی نداشت. حرف خودشو می زد. آرامو متین. چه نفوذ کلامی داشت. چه دل نشین. کی می دونه؟ شاید او دوست خدا بود. و شاید مخاطب نصیحت ش من.

بقیۀ مسافرا هم همین فکرو می کردن که اون طور بی اختیار،محو کلام ش شده بودن؟؟ 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ته نوشت ۱: از آدمایی که تو کاراشون خلاقیت به خرج می دن خیلی خوش م می آد. این وبلاگ رو ملاحظه کنین: دنیای کوچک آقای اوف! از دیدن پست های آرشیو ش لذت بردم.

 

 

ته نوشت ۲: سایت خبری تابناک چهارشنبۀ گذشته (۲۱ آذر۸۶) مقاله ای رو با عنوان «آیت الله خامنه ای و آیندۀ احمدی نژاد» بدون ذکر نام نویسنده ش تو بالاترین قسمت یادداشت هاش گذاشت.
اما به طور ناگهانی و با گذشت کم تر از
۵ روز از نمایش این مقاله،اونو بدون هیچ توضیحی حذف کرد. این یادداشت به صورت غیر مستقیم،مدل رفتاری رهبر انقلاب ایران رو در قبال دولت نهم ارزیابی می کرد و خب این یکی از پررنگ ترین خطوط قرمز رسانه های داخلی یه!

یادتونه عماد افروغ ،رئیس سابق کمیسیون فرهنگی مجلس،بعد از مقایسۀ مدل رفتاری امام خمینی و مقام معظم رهبری،با چه انتقادات شدیدی مواجه شد؟ (و به گفته برخی،همین سبب کنار گذاشته شدن ش از ریاست کمیسیون فرهنگی مجلس هفتم بود.)

رها کنم!

به هر حال،اگه مایلید مطلب حذف شدۀ تابناک رو مطالعه کنید از این طرف

 

ته نوشت ۳: من هی می گم «دو قدم مانده به صبح» با حاله… اما توجه نمی کنی…

د ِ با حاله دیگه!

 

ته نوشت ۴: سایت استاد محمود فرشچیان و بخش گالری ش؛ دل بری می کنه هنر مینیاتور ایرانی و استادی ِ استاد فرشچیان.

 

ته نوشت ۵: این سایت سابقۀ خوبی تو انتشار مطالب علمی به زبون ساده و جذاب داره. یکی از بخش های ثابت ش بخشی یه با عنوان «۲۰ نکته ای که دربارۀ … نمی دانستید»؛ جالب و قابل توجهه.

 

ته نوشت ۶: سایت جالبی یه سایت لبخند ریاضی،به خصوص واسه اهل ش. یه چرخی که تو ش بزنین شاید مشتری ش شدین!

 

ته نوشت ۷: عکس های سال ۲۰۰۷ از نگاه رویترز.

 

ته نوشت ۸: یه صفحۀ اینترنتی با عنوان «شاعران کهن» که قابلیت جست و جوی خوبی داره. گرچه خیلی جا داره که از لحاظ فرم و جذابیت های بصری رو ش کار بشه.

 

ته نوشت ۹: پرتال بانوان ایران هم مخاطب خاص خودشو داره…

 

ته نوشت ۱۰: پسر آقای موسویان هم وبلاگ داره… این که حالا به چه مناسبتی به ش لینک دادم… خب معلومه… هویجوری!!!

 

موضوع: پست‌های قدیمی بی‌دسته‌بندی
تاريخ: سه شنبه، ۲۷ آذر ، ۱۳۸۶

 

 

ــ دوبله و پخش فیلم های سینمایی «Inside Man» (مرد نفوذی) و «Illusionist» (شعبده باز) قابل توجه بود. دیالوگ های «Inside Man» پر بود از تیکه کنایه ها و جمله های کوتاه و خلاصه و مفید، که دوبله ش خوب از آب در اومده بود. «Illusionist» هم از اون فیلم هایی بود که چن بار می بینی و ازش لذت می بری. و تو هر جفت شون غافل گیری،حرف اول و آخر رو می زد.

 

 

ــ «دو قدم مانده به صبح» به خصوص با اجرای «محمد صالح علاء» انصافاً برنامۀ متفاوتی از آب در اومده. شب هایی که موضوع برنامه ش به زمینۀ فکری و سلیقه م می خوره،پی گیر ش هستم.

 

 

ــ هر چی می گذره،بیش تر از سریال «شهریار» خوش م می آد. فعلاً که با علاقه دنبال ش می کنم. ان شالله که آقا کمال تبریزی،نا امیدمون نمی کنه.

 

 

ــ «قصه های جنگ» اثر تحسین برانگیزی یه که «محمد علی فارسی» ساخته و پرداخته ش کرده. مجموعۀ مستندی که قوت روایت ش تحت تأثیرم قرار داده. خوب از پس فرم بر اومده و در عین حال نریشن های جسورانه و بکری داره؛ مثلاً این جمله رو نگاه کنین: “طرح استفاده از بولدوزر در آب،متعلق به شخص محسن رضایی بود که در عمل با شکست مواجه شد…”

هر قسمت شو که دیدم نتونستم از پس ِ بغض ِ بعد از دیدن ش بر بیام…

قسمت قبلی شو چهارشنبه ساعت هفت و نیم عصر از شبکه دو دیدم. امیدوارم که تو ترتیب پخش ش بی نظمی نکنن و ساعت و روز پخش شو هی عوض نکنن.(در ضمن،خاک بر سر شبکه دو بکنن با این سایت در پیت ش که نه لیست پخش درست حسابی ای از برنامه هاش داره و نه معرفی درست حسابی ای… همه ش غلط غولط و ناقص!)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ته نوشت ۱: وقتی که یه نو جوون ایسلندی با ویکی پدیا تا آستانۀ سر کار گذاشتن جورج بوش پیش بره…

 

 

ته نوشت ۲: دیدار علی دایی با آیت الله بهجت؛ بعضیا می گن رفته تا طلسم بد بختی سایپا رو باز کنه!

 

 

ته نوشت ۳:امشب کشف کردم که چرا خدا نمی خوابد! شاید هم بازکشف باشد. شبهای عروسی هم این سوال برایم پیش می آمد. با خود می گفتم چرا امشب اینقدر دیر بیدار مانده ام و احساس خستگی نمی کنم. می فهمیدم که نشاطی داشتن اسباب بیداری است. ولی حالا فکر می کنم وقتی کاری داری که از آن نشاط می خیزد خواب پنهان می شود. خداوند هم برای همین است که نمی خوابد. چون همیشه در کار است. همیشه مشغول طرحی نو و کاری نو است. صاحب نشاط است. نشاطی که به خواب و چرت مجال نمی دهد…”  

 

خوندن متن بالا سر ذوق م آورد. خیلی به م چسبید. البته با احترام به جناب مهدی جامی،عرض می کنم که بقیۀ پست شو نپسندیدم. اما چن جملۀ ابتدای پست ش این قدر معرکه بود که عین شو نقل کردم.

 

 

ته نوشت ۴:  این که می گه: 

Women spend three years of their life dressing up to go out !!!

اما من فکر می کنم شما هم آقا پسرای ژیگولی رو سراغ دارین که چیزی کم از این آمار ندارن…

 

 

ته نوشت ۵: ” اگر دو سه تا آخوند همانند نواب‌صفوی و چند کت و شلواری مانند شهید رجایی داشتیم، این همه مشکل نداشتیم…”

گرچه شریف نیوز با بد سلیقگی و غرض ورزی تیتر زده،ولی متن صحبتای آقای قرائتی متینه… حرف حسابی زده دیگه…

 

 

ته نوشت ۶: با این که منش سیاسی  کریم ارغنده پور و دوستان شو نمی پسندم و به نظرم کارنامۀ ناموفقی از خودشون به جا گذاشتن اما این تحلیل ش بر کتاب خاطرات هاشمی رفسنجانی واسه م جالب توجه بود…

جالبی ش این جاس که هنوز یادمه خودشو دوستان ش چه طور اون آقا رو لجن مال کردن یه روزی و حالا…

رها کنم!

به هر حال “خواندن این کتاب را از دست ندهید” از کسی چون ارغنده پور جالبه… نا گفته نمونه (با کمی اغماض می شه گفت) با حرفای این پست ش موافق م.

 

 

ته نوشت ۷: این مستند واسه م جلب نظر کرد.

 

 

ته نوشت ۸: تصاویر نادیده از قیصر در میدان جنگ.

 

 

ته نوشت ۹: این سایت با استفاده از لغت نامه های معین و دهخدا،معنای کلمه ها رو در اختیار می ذاره.

 

 

ته نوشت ۱۰: بزرگترین مجسمۀ مسیح  آسیا پرده‌برداری شد… اگه گفتین تو کجا؟ کشور اسلامی اندونزی!

موضوع: پست‌های قدیمی بی‌دسته‌بندی
تاريخ: شنبه، ۲۴ آذر ، ۱۳۸۶

 

  

 

” …ما زنها بار نگاه مرد را بر روی خودمان حس می کنیم،حتی اگر آن مرد یا نگاهش را نبینیم،این یک اصل مسلم است،اما نگاهها زمین تا آسمان با هم تفاوت دارد.

 

گاهی وقتها نگاه مرد،مثل نسیم،یا رایحه،برتن و جان آدم می نشیند،آدم دلش می خواهد خودش را بسپرد به این نگاه.

 

گاهی وقتها،این نگاه به طوفانی می ماند که می خواهد ریشۀ آدم را از زمین در بیاورد. تمام رگهای آدم از این نگاه می لرزد.

 

گاهی وقتها نگاه،شبیه یک بار غیر قابل تحمل،بر روح آدم سنگینی می کند. آدم دلش می خواهد شانه های وجودش را از زیر بار این نگاه بیرون بکشد.

 

گاهی وقتها نگاه،مثل چنگال گربه روی صورت آدم،خراش می اندازد و گاهی وقتها مثل مار به آدم نیش می زند… “

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پی نوشت: این روزا که توی مترو،اتوبوس،خیابون… ناخودآگاه به نگاه مردا دقیق می شم… این دیالوگ از رمان «طوفان دیگری در راه است» واسه م تداعی می شه… واقعاً که (بعضی از) مردا(بخوانید مذکرها!) خیلی نامردن…

(خواهشاً نگویید که بعضی از مؤنث ها هم چه و چه… زیرا این نافی نامرد بودن بعضی از مذکرها نمی شود).

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ته نوشت ۱: نوشته ای پیرامون فیلم «فرزند صبح». فیلمی که امام خمینی رو موضوع خودش قرار داده.

 

 

ته نوشت ۲: این حرفا رو مدیر شبکۀ تهران زده. گرچه نه مشتری «شب شیشه ای»ش بودمو نه مشتری «مثلث»ش،اما حرف من چیز دیگه ای یه؛ افق نگاه این مدیر فرهنگی رو ملاحظه کنین. متولی رسانۀ مملکت که این قدر محافظه کار باشه و حواس ش فقط به این باشه که آسته بره آسته بیاد که گربه شاخ ش نزنه… تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!

 

 

ته نوشت ۳: به هر حال وزارت هم باید آرم داشته باشه… نمی شه آرم نداشته باشه… می شه؟! …وزارتی که این همه سال آرم نداشه،اوایل آذر فراخوان داده و تا آخر آذر مهلت!     یه ماه! به این می گن کار کارشناسی!

کسی نیس به من بگه اصلاً به تو چه که تو کار سربازای گم نام امام زمون دخالت می کنی!

 

 

ته نوشت ۴: روده بر شدم از خنده،از بس که این پست آنتیکه!

 

 

ته نوشت ۵: ماجرای پا در میانی امام خمینی برای دو عاشق.

 

 

ته نوشت ۶: خاطرۀ مردی که مدرس را در تاریخ جاودانه کرد.

 

 

ته نوشت ۷: ۱۶ آذر به روایت تصویر.

 

 

ته نوشت ۸: عکس هایی جالب و دیدنی از کعبه و مسجد الحرام،از صد سال پیش تا کنون.

 

 

ته نوشت ۹: “ساعت هشت شب بود. سوار تاکسی بودم. از آزادی به پونک. من جلو نشسته بودم و آقایی جوان عقب. پیرمردی که شیوه رانندگی اش نشان می داد مردی    ساده دل و آرام است، پشت رل بود. از میدان صادقیه گذشتیم. نزدیکی های خیابان جلال آل احمد بودیم که دختری خوش قیافه با اندامی متناسب در حالیکه یک بوت سیاه تا زیر زانو به پا داشت و یک پالتوی کاموایی مشکی به تن و یه شال بنفش رنگ به سر به سمت ماشین دوید و در حالیکه ترسیده بود گفت: آقا مستقیم! مستقیم! پیرمرد نگه داشت. دختر سوار شد. همین که نشست گفت: تا پیش از این،ون می آوردن، امروز دیگه خاور آوردن برای جمع کردن. گشت ارشادو می گم. آقای جوان گفت: کجا وایستادن؟ دخترک گفت: همین جا بودن‌ها. اِ اِ  اینهاشن…”

 

 

ته نوشت ۱۰: ته مایه های سیاسی این پوستر ها تأمل برانگیزه.

 

 

ته نوشت ۱۱: خودنوشت جلال آل احمد… واسه کسایی که هیچ معلوماتی پیرامون جلال ندارن خوندن ش مفیده…

 

 

ته نوشت ۱۲: این متن برچسب یه شرکت کوچیک امریکایی یه که پوشاک تولیدی شو تو فرانسه عرضه کرده:

با آب گرم بشویید.

از صابون ملایم برای شست و شو استفاده کنید.

برای خشک کردن پهن کنید.

برای شست و شو از سفید کننده استفاده نکنید.

از ماشین خشک کنی استفاده نکنید.

اتو نکنید.

عذر می خواهیم که رئیس جمهور ما یک سبک مغز است.

ما به او رأی نداده ایم.

موضوع: پست‌های قدیمی بی‌دسته‌بندی
تاريخ: دوشنبه، ۱۹ آذر ، ۱۳۸۶

 

 

 

آدم‌ها وقتی برای من وجود دارند که از پلۀ خاصی از شعور بالا رفته باشند. خوب و بدشان را با معیار معرفت می‌سنجم. دنبال خوب نمی‌گردم. آدم خوب یعنی آدم با شعور و آگاه. با چنین آدمی، هم در خیابان‌های نیویورک برخورده‌ام، و هم در کوچه‌های کاشان …

 

 

                                                                                              سهراب سپهری

 

 

 

 

 

 

 

 

  

 

 

 

 

پی نوشت: آه!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ته نوشت ۱: با این که تعلق خاطری به سینمای کیا رستمی ندارم اما گاهی بعضی  ایده های سینمایی شو می پسندم. اخیراً فیلم کوتاهی رو کار کرده با نام «گریه»؛ تعدادی از بازیگرای زن سینمای ایران رو گل چین کرده و ازشون خواسته جلوی دوربین حس بگیرن. نتیجۀ کار رو جوری از آب در آورده که انگار اون بازیگرا تو سینما در حال دیدن صحنه های پایانی فیلم «رومئوی من کجاست» (اقتباسی از اثر معروف شکسپیر) مشغول اشک ریختن هستن… این فیلم کوتاه سه دقیقه ای رو می تونین از این جا (۱٫۸۹MB) دانلود کنید(راست کلیک و Save Target As  نمایید).

 

 

 

ته نوشت ۲: یادتونه چه قدر تبلیغ شد که بیاین تو سایت آزمایشی وزارت کشور به طور نمایشی رأی بدین؟ قرار بود نرم افزار مربوط به رایانه ای شدن انتخابات،تو این سایت به چالش کشیده بشه… خیلی تبلیغ کردن که هر کی بتونه اونو هک کنه به ش جایزه می دن و… قرار بود تو چن نوبت،با فراخوان عمومی،این سایت امتحان بشه. همون جور که لابد مطلعید نوبت اول بدون مشکل برگزار شد و به پنجاه نفر از کسایی که به طور آزمایشی تو اون رأی گیری شرکت کردن و به چک کردن اون نرم افزار کمک کردن جایزه هایی تعلق گرفت. اما تو نوبت دوم، سایت هک شد!

 

این متنی یه که هکر ، روی سایت انداخته بود:

“با سلام, این سایت فقط برای دادن تذکر مورد حمله قرار گرفته بود, زیرا هک شدن در این زمان خیلی بهتر از هک شدن در زمان انتخابات است , با این تذکر سایت در روز انتخابات از امنیت بالایی برخوردار خواهد بود و دلیل دیگری برای هک وجود نداشته است. لازم به ذکر هست که امنیت سایت بالا بوده ولی دارای نقطه ضعفهایی نیز بوده که من از آنها استفاده کردم,  به هر حال در حال حاضر سایت به وزارت کشور بازگردانده می شود و  با وزارت همکاری خود را برای بالا بردن امنیت سایت انجام خواهم داد بدون هیچگونه توقعی تمام سعی خود را برای تقویت امنیت سایت می کنم.”

 

جالب اینه که وزارت کشور،دست پاچه می شه،هک شدن سایت رو تکذیب می کنه(!)،و واسه این که بخشی از آب روی از دست رفته شو به دست بیاره سایت برگزاری انتخابات آزمایشی رو فیلتر می کنه!

یعنی چی؟

یعنی مثل همیشه،به ترین راه واسه حل کردن مسأله ای مشکل،پاک کردن روی مسأله س!

جالب این جاس که وزارت کشور از رو نرفته،و با کمال پر رویی ادعا می کنه دامین اون سایت رو از «دات کام» به «دات آی آر» منتقل کرده،همین!!!

سایتی که با اون همه پروپاگاندا  تو رسانه ها و مطبوعات تبلیغ می شد،حالا هیچ صدایی ازش تو رسانه ها  نیس!

 

باز جای شکر ش باقی یه، اون بنده خدایی که سایت رو هک کرده از سر دل سوزی این کار رو کرده تا بلکه به شون حالی کنه بعضی چیزا رو… اما…!

 

 رها کنم!

 

 

 

ته نوشت ۳: وه که چه دل بری می کنه  این استخاره

 

 

موضوع: پست‌های قدیمی بی‌دسته‌بندی
تاريخ: یکشنبه، ۱۱ آذر ، ۱۳۸۶

 

 

 

امروز… یه بی احتیاطی… البته تقصیر من نبود… مقصر کس دیگه ای بود… بی خبر خط رو برق دار کرده بود… ولی من م باید جوانب محکم کاری رو رعایت می کردم… که نکردم… و گرفت!

 

 

 

 

امروز بعد از ظهر پنجم آذر… این اتفاق… یادم می مونه… و این که می تونست خیلی جدی تر از این حرفا باشه… و خدا رحم کرد…

 

 

 

این یه پست خاصه… واسه ثبت تو حافظۀ تاریخی م… واسه این که یاد آوری کنم… به خودم… که رشته م شوخی بردار نیس… که اولین اشتباه شاید آخرین اشتباه عمرم رو رقم بزنه… که برق،کارگر و مهندس نمی شناسه… اعتماد به نفس کاذبی پیدا کرده بودم… اما حالا…        شکرت خدا!

 

 

موضوع: پست‌های قدیمی بی‌دسته‌بندی
تاريخ: دوشنبه، ۵ آذر ، ۱۳۸۶

 

 

کتاب خوندن آدما متفاوته؛ و من از اوناش نیستم که یه کتابو هورت می کشن؛ از اوناشم که کتابو مزمزه می کنمو جرعه جرعه مطالعه می کنم… حین مطالعه فکر می کنم… شاید یه پاراگراف یا یه دیالوگو  چن بار و از چن زاویه بخونم… مکث کنم… و باز بخونم… و بعد از مطالعه ش فکر کنم… مدتی طول می کشه این فرایند.

 

مطالعۀ اون کتاب تموم می شه و من هر از گاهی به ش فکر می کنم. چن وقت می گذره،بعضی وقتا چن ماه،بعضی وقتا چن سال؛ بعد،یه روز می رسه که ناغافل،خیلی اتفاقی با یه قابلیت و استعدادی تو درون م مواجه می شم که قبلاً نبوده؛ حس خیلی قشنگی یه،مث حس یه کشف. وقتی وارسی می کنم تا ببینم این قابلیت م از کجا ناشی می شه،به اون کتاب می رسم و اون مطالعه.

 آخرین رمان چاپ شدۀ سید مهدی شجاعی

 

 

اینا رو تعریف کردم تا بگم کفری شده بودم از این که دو ماه بود «طوفان دیگری در راه است» رو تهیه کرده بودمو نمی رسیدم بخونم ش. فراغت ذهنی حاصل نمی شد. امروز -جمعه- شروع ش کردم و تا حالا صد صفحه شو خوندم (ازسی صد و نود صفحه ش).

 

 

 

متلاطم م  کرده… همین!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ته نوشت ۱: از این فایل صوتی(۱٫۱۷MB)(راست کلیک و Save Target As نمایید) لذت می برم. هم شعرش هم دکلمه ش هم ترانه ش هم موسیقی ش هم صدای اصفهانی ش…     هر روز،بی تو،روز مباداست…

 

ته نوشت ۲: محمد حسین باطنی یکی از دانش جو های المپیادی شریفه که تو سایت ش آرشیو قابل توجهی از موسیقی کارتون ها و بعضی تیتراژهای باحال رو جمع آوری کرده که با دانلود کردن برخی شون خیلی حال کردم…  از موسیقی سربداران،سلطان و شبان،هزار دستان،روزی روزگاری، و ناوارو گرفته تا موسیقی کارتون های آنه شرلی،علی کوچولو،رامکال،پروفسور بالتازار،بامزی،مدرسۀ موش ها و…

 

ته نوشت ۳: ابتکاری از خانم رعنا که مورد توجه برخی رسانه ها قرار گرفته… به عنوان نمونه،می تونین انعکاس شو تو واشینگتن پست و بوستون گلوب ملاحظه کنین… من م که هچ نظری در این باره ندارم!

 

ته نوشت ۴: تصاویری از جزایر سه گانۀ ایرانی که تو Google Earth با عنوان «اشغال شده توسط ایران» ذکر شده اند!

 

ته نوشت ۵: این مطلب که پیرامون علامۀ طباطبایی نوشته شده،جای تأمل داره.

 

موضوع: پست‌های قدیمی بی‌دسته‌بندی
تاريخ: جمعه، ۲ آذر ، ۱۳۸۶

 

 ...اشهد انک تشهد مقامی و تسمع کلامی و تردّ سلامی...                                            السلام علیک ایها الامام الرئوف                                                        السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

سلام آقا جان!

 

 

 

باز هم نام و یاد شماست و باز آن سؤال همارۀ من…

 

 

 

هربار که به بهانه ای این سؤال برایم زنده شده و  بغرنج م کرده،اندکی نمی گذشته که پاسخی بر سر راه م قرار داده اید…

 

 

 

 

الان این چندمین جوابی است که به ش رسیده م (به تر بگویم: به م رسانده اید!)

 

                                                                                                                               

                                                                                              ممنون تان م

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پی نوشت:

فقط دو نفرند که پیامبر اکرم –صلی الله علیه و آله- «پارۀ تن خویش» خطاب شان قرار داده …«بضعه منی» (پارۀ جگر من)…  فاطمه –سلام الله علیها- قابل درک است،اما علی ابن موسی الرضا چرا؟

 

هیچ یک از دیگر نوادگان حضرت ش با این لفظ مورد خطاب قرار نگرفته اند… این چه اختصاصی است که به امام هشتم داده شده بعد از فاطمه؟

 

 

قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم):

«ستدفن بضعه منی بخراسان، ما زارها الا نفس الله کربته و لا مذنب الا غفر الله ذنبه»

(پارۀ تن من در خراسان دفن خواهد شد، هیچ گرفتار و گنه‏کارى او را زیارت نکند جز این که خداوند گرفتارى او را برطرف سازد و گناهان ش را ببخشاید.)

 

عیون اخبار الرضا / ج ۲ / ص ۲۵۷

 

موضوع: شخصی
تاريخ: پنج شنبه، ۱ آذر ، ۱۳۸۶

 
 

۲۰ خرداد ۹۶

 

یه هفته پیش، یه سایت خبری فعال و پرمخاطب، متن برنامه‌ای از سری‌برنامه‌های «راز» رو منتشر کرد؛ که جز چن دقیقهٔ اول‌ش مابقی‌شو دیده بودم. از روی کنج‌کاوی شروع کردم به خوندن اون متن. واقعاً باید ویرایش می‌شد. مغلوط بود. مثلاً جایی از متن نوشته شده: «کاری کردم که اینها در انتشارات رمضان چاپ شوند که بزرگترین انتشارات آمریکاست و در انگلستان و اروپا موجود است.»

برای اون مطلب، نظری نوشتم؛ و نیز نوشتم که انتشارات رمضان نداریم؛ اون انتشاراتی که جزو بزرگ‌ترین‌های امریکاست، آمازونه؛ نه رمضان!

 

حالا بعد از یه هفته گذرم باز به اون سایت و نوشته افتاد؛ دیدم نظرمو «غیر قابل انتشار» محسوب کرده. اون غلط‌ها هم بی‌اصلاح باقی مونده.