تصویر از:  Walt Pourier

پیش تر به پنجمین ششمین ایده که می رسیدم آپ می شد… حالا پونزده شونزده رو هم رد کردم اما…

 

می نویسم… خط می زنم… باز می نویسم… اما نیمه کاره رهاش می کنم بلکه یه مدت که بگذره به تر نوشتن م بیاد…

 

«یه مدت» هم می آدو می گذره و می ره اما…

 

آخرش؟

چی بگم والا؟!

 

نوشته رو از جیب بغل م در می آرم… وراندازش می کنم… بعد با حوصله و وسواس،خیلی ترو تمیز،پاره پاره ش می کنم…

 

چی فرمودین؟

آها بله…

درسته…

به نظرم حق با شماست…

حالا که دقت می کنم،می بینم ذهن م بیش از حد شلوغ پلوغ شده…

 

منظورتون چی یه؟

 

نمی دونم…

بذارید فکر کنم…

 

آخه تو این شلوغ پلوغی،داده های وبگذر هم قوز بالا قوز شده؛ آی پی های ناشناسی که مستقیم(بدون لینک) وارد وبلاگ می شن سؤال برانگیز شده واسه م…

 

چی؟

 

نمی دونم!

 

به نظرتون خطرناکه؟

 

آقای دکتر! یعنی می گید دارم دچار خودسانسوری می شم؟!

 

موضوع: پست‌های قدیمی بی‌دسته‌بندی
تاريخ: جمعه، ۲۶ بهمن ، ۱۳۸۶

 

 

دی روز از کنار مغازه ای  رد می شدم که چه چه بلبل ش انگار از خواب بیدارم کرد؛ یکه خوردم از سر و صداش. لحظه ای مکث کردمو  بعد به بلبل توی قفس خیره شدم که جستو خیز می زدو  چه چه ش به آسمون بلند بود. گذر کردمو رد شدم. یه دفه به ذهن م رسید که آهاااااااا بوی بهار به مشام ش رسیده خب! فصل شه دیگه!

شیطنت م گل کرد؛ سرمو برگردوندمو دوباره خیرۀ بلبل شدم… شیطنت آمیز!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ته نوشت ۱: تأمل برانگیز بود این پست؛ نگاه های حرفه ای رو می پسندم عمیقاً؛ حرفه ای به این معنا که جامع،دقیق،منصف،و دل سوزانه بوده باشه. مثقالی اظهار نظر کرده باشه،نه کیلویی!

این پست،بدیع هم بود که لطف مطالعه شو دو چندان کرد.

 

 

ته نوشت ۲: نگاهی به بازخوانی‌های محمد رضا شجریان و دانلود تصنیف‌های بازخوانی‌شده…

 

 

ته نوشت ۳: تصویر برداری از صفحۀ نمایش ش جالب بود… دوربین شم نظرمو جلب کرد…

 

 

ته نوشت ۴: کتاب هایی که «نفسانیات یک من» به مناسبت این روزها مطالعه شونو توصیه کرده…

 

 

ته نوشت ۵: پست های خلاقانۀ این خانم قابل توجهه؛ مثلاً این پست، یا این یکی.

 

 

ته نوشت ۶: گرچه یه جورایی مور مور می کنه آدمو ولی به هر حال طنزه دیگه،به خصوص این که توکا نیستانی طنازش باشه. نتیجۀ اخلاقی هم داره!

 

 

ته نوشت ۷: این دانش گاه هم در خصوص مقابله با تقلب چنین اقدام کرده!

 

 

ته نوشت ۸: تصویری معرکه  از یه ناو در حال شلیک.

 

 

ته نوشت ۹: این گفت و گو با عبد الجبار کاکایی واسه اهل ش خوندنی یه…

 

 

ته نوشت ۱۰: از مرگ پری درون دریا غوغاست

                    هر گوشه برای او عزایی برپاست

                     این شوری ِ افتاده به جان دریا

                 از گریه ی دسته جمعی ماهی هاست

 

گه گاه که شعرهاشو مطالعه می کنم از لطافت ش لذت می برم؛ جزو آی دی های خوب لیست مسنجر م هستن ایشون.

 

 

ته نوشت ۱۱: عکسی کم یاب: سر بریدۀ میرزا کوچک خان جنگلی.

 

 

ته نوشت ۱۲: ۳۰نما دوباره راه اندازی شد…

 

 

ته نوشت ۱۳: این متنی یه که بهاءالدین خرمشاهی در واکنش به سخنان اخیر عبدالکریم سروش نوشته…

 

 

ته نوشت ۱۴: این پست این قدر تلنگر داشت که نتونستم بی خیال ش بشم. چندین روزه که به ش فکر می کنم. با کمی اغماض،واسه م قابل قبوله… من م نمونه هایی سراغ دارم که صدق می کنه… 

 

 

ته نوشت ۱۵: دانه کوچک بود…

 

موضوع: پست‌های قدیمی بی‌دسته‌بندی
تاريخ: جمعه، ۲۶ بهمن ، ۱۳۸۶

 

 

کسی از خویشان جهالتی کرده و سنگی در چاه انداخته…

حالا مدتی است که چهل عاقل گرفتار شده اند،بلکه سنگ از چاه به در آورند…

 

و من این مدت به چشم می بینم تقلا و بی تب و تابی های این ها را…

 

و تجربه می اندوزم…

 

 

 

 

 

 

پی نوشت: همین حالا که این پست را می خوانید دریغ نکنید و دعایی بفرمایید بلکه خدا رحم ش بیاید و گره از کار بگشاید…

 

گرفتار نااهل نشوید الهی!

 

موضوع: پست‌های قدیمی بی‌دسته‌بندی
تاريخ: دوشنبه، ۲۲ بهمن ، ۱۳۸۶

 

 

                              تصویر از :  Eric Hinders

  

ای دریغا که همه مزرعۀ دلها را

علف هرزۀ کین پوشانده است…

 

و همه مردم شهر

بانگ برداشته اند که چرا سیمان نیست

 

و کسی فکر نکرد

        که چرا ایمان نیست…

 

و زمانی شده است

        که به غیر از انسان

                       هیچ چیز ارزان نیست

 

 

                                                               «حمید مصدق»

 

  

 

 

 

 

 

 

 

ته نوشت ۱: فرهنگ واژگان آنلاین.

 

 

ته نوشت ۲: خیلی وقته که ترجمه های امیرمهدی حقیقت رو دنبال می کنم؛ از وقتی که تو «سروش جوان» گل کرد. حالا هم گه گاه مطالب شو دنبال می کنم؛ نقطه نظرات ش واسه م قابل توجهه. مثلاً این پست اخیر شو ملاحظه کنید. شاید شما هم تا حالا به چنین مشکلات نگارشی ای برخورده باشین.

 

 

ته نوشت ۳: این سایت خانم Ruth Kedar طراح لوگوی گوگله. واسه م جالب بود وقتی متوجه شدم ایشون تحصیلات شونو ابتدا تو اسرائیل گذروندن و بعدش تو  دانشگاه استنفورد ادامه ش دادن (البته این ته نوشت هیچ ربطی هم به توهم توطئه و این حرفا نداره… مسأله اینه که من قدری به کلمۀ اسرائیل آلرژی دارم؛ واسه همین م وقتی تو ویکی پدیا دیدم ش یه جوری م شد… همین!).

 

 

ته نوشت ۴: ” اسم من لورا است. ۱۹ ساله‌ام. دانشجو هستم و مجبورم برای تأمین هزینه ی تحصیل تن‌ فروشی کنم. فقط من نیستم که این کار را می کنم. حدود ۴۰ هزار دانشجوی دیگر هم همین کار را می‌ کنند. همه چیز با منطقی عجیب و غریب اتفاق افتاد؛ بدون اینکه من واقعن بدانم به چه دامی گرفتار شده‌ام ”

 

 

ته نوشت ۵: توضیح دفتر آیت الله مکارم  پیرامون غلط های رسم الخطی و املایی قرآن عثمان طه.

 

 

ته نوشت ۶: این نامه قضیۀ معروفی داره که شاید بارها شنیده باشین ش…

 

 

ته نوشت ۷: ” به شما چه ربط دارد که در مجلس چه می‌گذرد؟ اگر وارد (مسائل سیاسی) بشوید، بالاخره به هم خواهید زد خودتان را و بالاخره در مقابل هم خواهید ایستاد و نظام را به هم خواهید زد و اسلام را تضعیف خواهید کرد. براى سپاهی‌ها جایز نیست که وارد بشوند به دسته‏بندى، و آن طرفدار آن یکى، آن یکى طرفدار آن یکى. به شما چه ربط دارد که در مجلس چه مى‏گذرد؟ در امر انتخابات باز هم به من اطلاع دادند که بین سپاهی‌ها هم باز صحبت هست. خوب! انتخابات در محل خودش دارد مى‏شود، جریانى دارد، به سپاه چه کار دارد که آنها هم اختلاف پیدا کنند؟ براى سپاه ‏جایز نیست این. براى ارتش جایز نیست این. سپاهى را از آن تعهدى که دارد، از آن مطلبى که به عهده اوست باز مى‏دارد و همین طور ارتش را. و ما در گفتارمان، در کردارمان که در محضر خداى تبارک و تعالى واقع است، باید فکر بکنیم… ” (سخنان امام پیرامون دخالت سپاه در انتخابات)

 

 

ته نوشت ۸:    پاسخ نداد دلبرکم چون موبایل خویش

                      دریافتم دوباره گرفته‌ست دست پیش

                        دارم خبر که همره یک پیرمرد چاق

                        با بنز رفته تا درکه، با قر و قمیش

 

 

ته نوشت ۹: این خانم مطالب شونو از ایتالیا آپ می کنن… این پست شون پیرامون واقعۀ معروف فاطیما واسه م جالب بود.

 

 

ته نوشت ۱۰: عبارتی رو به صورت فینگلیش تایپ کنین و اونو با لحنی هارمونیک و ته مایه ای انگلیسی بشنوین… سرگرمی بامزه ای یه!

 

موضوع: پست‌های قدیمی بی‌دسته‌بندی
تاريخ: شنبه، ۲۰ بهمن ، ۱۳۸۶

 

 

این جمله ها رو ملاحظه کنین؛ خرداد ۱۳۴۲ ، قم :

 

  آقا! من به شما نصیحت می کنم، ای آقای شاه! ای جناب شاه! من به تو نصیحت می کنم؛ دست بردار از این کارها. آقا! اغفال دارند می کنند تو را. من میل ندارم که یک روز اگر بخواهند تو بروی، همه شکر کنند. من یک قصه ای را برای شما نقل می کنم که پیرمردهایتان، چهل ساله هایتان یادشان است، سی ساله ها هم یادشان است. سه دسته  -سه مملکت اجنبی-  به ما حمله کرد: شوروی، انگلستان، آمریکا به مملکت ایران حمله کردند؛ مملکت ایران را قبضه کردند؛ اموال مردم در معرض تلف بود، نوامیس مردم در معرض هتک بود، لکن خدا می داند که مردم شاد بودند برای اینکه پهلوی رفت. من نمی خواهم تو اینطور باشی…

 

نصحیت مرا بشنو. آقا! ۴۵ سالت است شما؛ ۴۳ سال داری، بس کن، نشنو حرف این و آن را؛ یک قدری تفکر کن، یک قدری تأمل کن! یک قدری عواقب امور را ملاحظه بکن! یک قدری عبرت ببر! عبرت از پدرت ببر…  ”   (متن کامل

 

 

 

 

                        کاریکاتور از:   جواد علیزاده 

 

۱۵ ساااااااااااال بعد، دی ماه ۱۳۵۷، شاید محمدرضا شاه خودشم حدس نمی زد این آخرین سخنرانی ش باشه:  پیام انقلاب شما مردم ایران را شنیدم! (۶۰۹ KB)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ته نوشت ۱: یکی از تأثیر گذار ترین تصاویری یه که از هیجان یک انقلاب  تو ذهن م جا گرفته: Tehran / Iran / Jan 1979

 

 

ته نوشت ۲: متن کامل بیانات امام خمینی در بهشت زهرا به همراه فایل صوتی ش.

 

 

ته نوشت ۳: نواها و سرودهای انقلابی.

 

 

ته نوشت ۴: تصاویر بکری رو تو این لینک می تونین ملاحظه کنین؛ توضیحات ش گویاست: Revolution of 1979

 

 

موضوع: برای جناب گوش
تاريخ: سه شنبه، ۱۶ بهمن ، ۱۳۸۶

 

 

جمعه (۱۲/۱۱/۸۶) بعد از ظهر،شبکه ۳  مستندی (چند ساعته) از چگونگی وقایع دوازدهم بهمن ۵۷ پخش کرد که تلویزیون خیلی از قسمت ها شو پیش از این،تکه تکه و جسته گریخته پخش کرده بود؛ اما این بار این تصاویر،پیوسته بود. فیلمی چند ساعته که  قبل از حضور امام تو فرودگاه مهرآباد تا سخنرانی شون تو بهشت زهرا رو تمامو کمال،با جزئیاتی که تو آرشیو داشتن، پخش کرد.

 

خسته شده بودم از بس هر ساله تصاویری گزینشی رو با آهنگ یا نریشن و یا هر چیز دیگه ای کتلت کرده بودنو داده بودن به خوردمون. و حالا داشتم حال می کردم  خود ِ خود ِ چیزی رو می دیدم که تصویر برداری شده بود بی کمو کاست. شور و هیجان  صحنه های حضور،این قدر انرژی داشت که در پوست خودم نمی گنجیدم. چه قدر دل م خواست اون روزا و اون مردمو تجربه می کردم…

 

 

 

 

 

 

 

 

(این تیکه رو با لحن مناسب ش(!) بخونید):

 

 

آقایان!  جنابان!  حضرات عالی!

 

شما را به جان آن میز و صندلی تان قسم می دهم!

 

نمی خواهد آن تدابیر ژیگول تان را خرج ِ ملت کنید!

 

به خدا منی که تصوری از آن سال ها ندارم ، بیش تر از هر چیزی تشنۀ خود  ِخود ِ       واقعیت م؛ همان چه که بوده، هر چه که بوده،چه پسندتان باشد چه ناپسندتان. به خدا بس است این همه ساندویچ درست کردید با آن آرشیوتان،داده اید به خورد ما. بیست و نه سال ش شده این انقلاب،خجالت نمی کشید هنوز ابا دارید از پخش خالص آن چه که آرشیو کرده اید؟!

 

موضوع: پست‌های قدیمی بی‌دسته‌بندی
تاريخ: سه شنبه، ۱۶ بهمن ، ۱۳۸۶

 

 

امروز متوجه قابلیت جدید بلاگفا شدم: «صفحات جداگانه». گرچه فعلاً به طور آزمایشی تو صفحۀ مدیریت وبلاگ های بلاگفا قرار داده شده،اما قابل توجهه. مث که دارن تست می کننو ایده های مناسبو واسه بهبود کیفیت این سیستم جمع آوری می کنن. بلاگفا تو این چن وقت اخیر قدم های خوبی رو برداشته. امیدوارم این پیش رفت ها رقابتی تر کنه خدمات میزبان ها رو. گرچه به نظر می رسه بلاگفا گام های بلندتری رو برداشته.

 

این قابلیت جدید بلاگفا قدم مناسبی در جهت شبیه شدن وبلاگ های بلاگفا به  یه سایت شخصی به حساب می آد. شما می تونین با این قابلیت،صفحه های متنوعی رو (به صورت تک صفحه ای) تو زیر مجموعۀ صفحۀ اصلی وبلاگ تون قرار بدین. قالب این صفحه ها رو هم می تونین متمایز از قالب اصلی تون تعریف یا انتخاب کنین. مثلاً اگه آدرس صفحۀ اصلی وبلاگ تون این باشه:

 

http://pichakesarbehava.blogfa.com

 

 

می تونین چندین صفحۀ جداگانه داشته باشین،با مثلاً آدرس هایی شبیه به این ها:

 

http://pichakesarbehava.blogfa.com/page/1.aspx

http://pichakesarbehava.blogfa.com/page/2.aspx

http://pichakesarbehava.blogfa.com/page/3.aspx

 

به جای ۱ و ۲ و ۳،هر اسم دیگه ای هم می تونین انتخاب کنین. که هر کدوم  صفحه ای هستن مشابه صفحۀ اصلی وبلاگ.

 

 

 

 

من که خودم چن تا ایده تو ذهن م هست واسه استفاده از این قابلیت؛ اما نمی خوام عجله کنم. می ذارم یه قدری بگذره،پخته تر که شد اقدام می کنم.

 

 

گرچه افزایش ابزارها و قابلیت های جدید بلاگفا ذوق زده م کرده،ولی نگران م که اقبال عمومی به بلاگفا رو نتونن به نحو مطلوبی پشتیبانی کنن. اگه سرور حجم مناسبی رو در اختیار نذاره،این اقبال عمومی سبب کم آوردن ش می شه و اون وقته که اختلال پشت اختلال. خدا کنه این قدر تدبیر و آینده نگری داشته باشن.

 

موضوع: پست‌های قدیمی بی‌دسته‌بندی
تاريخ: سه شنبه، ۱۶ بهمن ، ۱۳۸۶

 

 

 

صُبا تو مسیرم با چشایی قبراق به این سر به هوای بتونی لبخند می زنمو وقتی از حوالی ش می گذرم،گردنی کج می کنمو ابرویی بالا میندازم… که سلام میلاد!

 

                                    تصویر از:   آرش عاشوری نیا

 

عصرا تو مسیر برگشت،سرخی خورشید تو پس زمینۀ میلاد چشم انداز جالبی می سازه… و من که از خستگی چشام نا نداره،خمار،گردنی کج می کنمو نیم نگاهی… که خداحافظ میلاد!

 

 

موضوع: پست‌های قدیمی بی‌دسته‌بندی
تاريخ: سه شنبه، ۱۶ بهمن ، ۱۳۸۶

 

 

جواب ش مبهم اومده. هر جور حساب می کنم،باز تو حل ش مونده م. این همه ادعای ریاضی م می شده،حالا بیا و ببین!

هوپیتال هم جواب نمی ده؛ هوپیتال که جای خود،هیچ تکنیک رفع ابهام دیگه ای هم جواب نمی ده.

 

حتماً یه جوابی داره خب…

اما من تو ش مونده م…

 

 

 

 

مونده م  چه طور می شه که من بی او هستم،اما او هنوز با منه؟!

 

” «من بی او»  با «او ی با من» چه طور قابل جمع است؟ “

 

 

 

درک نمی کنم!

تئوری شو نمی دونم چه طور می شه که این طور می شه،اما عملی شو دارم می بینم خب!

 

…عجبا!

 

 

 

کسی تکنیکی بلد نیس که بشه رفع ابهام بزنیم واسه این مسأله؟

 

 

موضوع: پست‌های قدیمی بی‌دسته‌بندی
تاريخ: یکشنبه، ۱۴ بهمن ، ۱۳۸۶

 

 

 

از جمله کتاب هایی یه که مطالعه شو توصیه می کنمایرانیها چه رؤیایی در سر دارند؟ / میشل فوکو / ترجمۀ حسین معصومی همدانی /

انتشارات هرمس / چاپ چهارم / ۱۳۸۶ /

 ۷۲ صفحه / ۲۰۰ تومان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مترجم تو بخش ابتدایی کتاب توضیح داده:

 

فوکو دو بار،از ۱۶ تا ۲۴ سپتامبر (۲۵ شهریور تا ۲ مهر ۱۳۵۷) و ۹ تا ۱۵ نوامبر ۱۹۷۸ (۱۸ تا ۲۴ آبان ۱۳۵۷) به ایران سفر کرد و در این سفرها، در تهران و قم و آبادان،با برخی از رهبران ملی و دینی و گروههای مختلفی که در انقلاب دست داشتند ملاقات کرد. این کتاب ترجمۀ مقالاتی است که فوکو در پی این دو سفر و پیش از ۲۲ بهمن ۱۳۵۷،دربارۀ انقلاب اسلامی ایران نوشته است…

 

 

 

 

 

 

یکی از این فصل ها رو واسه این پست تدارک دیدم که با مطالعه ش می تونین با فضای کلی کتاب آشنا بشین:

 

 

 

 

                            میشل فوکو

 

 

 

                 شورش ایران روی نوار ضبط صوت پخش می شود

 

 

تهران. در ایران کار تعیین تاریخ مراسم سیاسی با تقویم است. ]امسال[ روز دوم دسامبر (یازدهم آذر) ماه محرم آغاز می شود. در این ماه برای شهادت امام حسین]ع[،عزاداری می کنند. این ماه مراسم بزرگ توبه است (تا همین چندی پیش دسته های زنجیر زنی راه می افتاد.) اما احساس گناهی که شاید مسیحیت را به یاد بیاورد با این مراسم بزرگداشت شهید راه حق پیوندی ناگسستنی دارد. این ماه زمانی است که مردم،در خلسۀ از خود گذشتگی،باکی ندارند که به کام مرگ بروند.

 

 

می گویند که نظم دارد دوباره در ایران کم کم برقرار می شود. نفس در سینۀ همه حبس شده است. یک مشاور آمریکایی امیدوار است که «اگر ماه محرم را مقاومت کنیم همه چیز را می توان نجات داد،وگرنه…» وزارت خارجۀ آمریکا هم منتظر سالگرد شهادت امام شهید است.

 

 

از تظاهرات ماه رمضان تا عزاداری بزرگی که در پیش است چه روی داده است؟  نخست راه حل ملایم با شریف امامی؛ زندانیان آزاد  می شوند؛ تشکیل حزب آزاد می شود؛ سانسور از بین می رود؛ سعی می شود تنش سیاسی پایین بیاید تا تب مذهبی نتواند از آن تغذیه کند. آنگاه ناگهان در چهاردهم آبان راه حل خشن: نظامیان به قدرت می رسند. کشور به ارتش سپرده می شود تا آن را چنان با قدرت اداره کند که تأثیر محرم محدود باشد، و در عین حال چنان حساب شده که به انفجاری از سر یأس مجال ندهد.

 

 

گویا این تغییر قیافه را گروه کوچکی از مشاوران شاه به او پیشنهاد یا تحمیل کرده باشند: ارتشبد اویسی،صاحبان صنایع مثل خیامی (اتومبیل) یا رضایی (مس)،و سیستمدارانی مثل فرود (شهردار اسبق تهران) و مسعودی (از عوامل کودتای ۱۳۳۲). شاید؛ اما اینکه ناگهان تصمیم گرفته اند که آدمها را عوض کنند و «با مشت آهنین» آمادۀ محرم شوند به دلیل وضع سراسری کشور است. و به خصوص به دلیل اعتصابهایی که مانند آتشی که در خرمنگاه افتاده باشد از این استان به آن استان سرایت می کند؛ اعتصاب صنعت نفت و ذوب آهن،اعتصاب کارخانه های مینو،اعتصاب وسایل حمل و نقل عمومی،اعتصاب هواپیمایی ملی ایران،و اعتصاب کارمندان دولت. از همه شگفت آور تر اعتصاب کارمندان گمرک و دارایی است که به آسانی دست از کار نمی کشند،چون با رشوه هایی که می گیرند درآمد شان ده برابر و صد برابر دیگران است. وقتی در رژیمی چون رژیم شاه فساد هم دست به اعتصاب بزند…  .

 

 

 

می خواستم وضع حقیقی این رژیم را که سانسور شدتش را پنهان می کند بشناسم. در تهران با اعتصابیهای «مرفه» دیدار کردم، با کارکنان هواپیمایی ملی ایران: آپارتمانهای شیک،مبلمان چوبی،مجلات آمریکایی؛ و هزار کیلومتر دورتر در جنوب با اعتصابیهای «سرسخت»،با کارگران صنعت نفت. کدام اروپاییی است که به آبادان فکر نکرده باشد،به روزی شش میلیون بشکه نفت که تولید می شود،و به بزرگترین پالایشگاه جهان؟  انسان تعجب می کند،چون پالایشگاهی می بیند عظیم اما کم و بیش قدیمی،که میان ورقه های شیروانی محصور شده است،با ساختمانهای اداری به سبک بریتانیاییش،نیمی صنعتی و نیمی مستعمراتی،که از میان کوره ها و دودکشها به چشم می آید و به قصر حکمرانی در مستعمرات می ماند که با ناخن خشکی ِ نساجان بزرگ منچستر در آن دستی برده باشند. اما قدرت و حرمت و ثروت این نهاد را از فلاکت عظیمی می توان شناخت که روی این جزیرۀ شنی،میان دو شط زرد گونه،پدید آورده است،که از اطراف پالایشگاه با یک مشت کلبۀ استوایی آغاز می شود و زود به آلونکهایی می رسد که بچه ها دور و بر آن میان شاسی کامیونها و توده های آهن قراضه می لولند،و سرانجام به بیغوله های گلین غرق در کثافت ختم می شود. اینجا کودکان ِ چمباتمه زده نه داد و فریاد می کنند و نه از جا می جنبند. سپس همۀ اینها در میان نخلستانهایی که به بیابان می پیوندد محو می شود: پشت و روی یکی از بزرگترین ثروتهای جهان.

 

 

میان اعتصابگران هواپیمایی ملی ایران که از شما در سالن خانه شان پذیرایی می کنند و اعتصابگران آبادانی،که باید محرمانه و بعد از قرارهای مبهم با آنها ملاقات کرد،شباهتهای حیرت انگیزی هست. حتی اگر شباهتشان جز این یکی نباشد: اول باری است که اعتصاب می کنند؛ اولی ها به این دلیل که تا کنون علاقه ای به این کار نداشته اند و دومی ها به این دلیل که حق آن را نداشته اند. از سوی دیگر همۀ این اعتصابها مستقیماً انگیزه های سیاسی را به خواستهای اقتصادی پیوند می زند. حقوق کارگران پالایشگاه در اسفند پیش بیست و پنج درصد اضافه شده است. از اول آبان،یعنی از شروع اعتصابها هم،بدون جر و بحث زیاد،مزایای اجتماعی به ایشان تعلق گرفته است،بعد از آن باز ده درصد اضافه حقوق و بعد ده درصد «سود ویژه» (یکی از مدیران می گفت: «باید اسمی پیدا می کردیم که این افزایش را توجیه کند.») و بعد روزی صد ریال حق نهار. به نظر می آید که این رشته می توانسته است سر دراز داشته باشد. اما به هر حال،خواست این کارگران،مثل خواست خلبانان هما،که ظاهراً نباید از حقوق خود شکایتی داشته باشند،لغو حکومت نظامی است و آزادی همۀ زندانیان سیاسی و (لااقل بعضی شان می گویند) منحل شدن ساواک و محکومیت همۀ کسانی که دزدی کرده اند یا شکنجه داده اند.

 

 

رفتن شاه یا «از بین رفتن رژیم» جزء درخواستهای هیچ یک از این دو گروه نیست (و این مسئله در این زمان به نظر من عجیب آمد) اما هر دو می گویند که آرزوی آن را دارند. احتیاط می کنند؟ شاید. اما واقعیت این است که به نظر ایشان،با همۀ مردم است که این خواست را،که خواست اول و آخر است،بیان و در وقت خود تحمیل کنند. در حال حاضر کافی است قدّیس پیری که در پاریس است،این درخواست را بی وقفه از جانب ایشان اعلام کند. امروز همۀ ایشان آگاهند که در حال اعتصاب سیاسی اند،چون در همبستگی با سراسر کشور به این اعتصاب دست زده اند. یکی از افسران پرواز هما به من می گفت که هنگام پرواز مسئول ایمنی مسافران بوده است و امروز اگر پرواز نمی کند به این دلیل است که باید پاسدار ایمنی پرواز کشور باشد. در آبادان،کارگران می گویند که تولید نفت هیچ گاه کاملاً قطع نشده و اکنون هم بخشی از آن از سر گرفته شده،چون باید نیازهای کشور برآورده شود: آن سی و هشت نفتکشی که در خلیج ]فارس[ منتظرند باز باید منتظر بمانند. آیا این حرف جز اعلام اصول چیزی نیست؟  شاید چنین باشد. با این حال بر ماهیت این جنبش پراکنده دلالت دارد: این کسان اعتصاب عمومی نکرده اند،بلکه هر کدام وظیفۀ ملی خود را انجام می دهند.

 

 

به این دلیل است که به این آسانی می توانند دست به دست هم بدهند. معلمان آبادان با کارگران نفت اعلام همبستگی کرده اند. روز سیزدهم آبان کارگران شرکت نفت ایران و ژاپن و مجتمع پتروشیمی در میتینگ مشترکی د پالایشگاه به ایشان پیوسته اند. و از همین جاست که خروج خارجیان،چه تکنیسینهای آمریکایی باشند و چه مهمانداران فرانسوی و چه کارگران افغانی،جزء درخواستهای دائمی است: «ما می خواهیم که کشور ما در دست ملت ما باشد.»   مسئلۀ روز این است که آیا باید این اعتصاب را که مفهوم ملی دارد به یک اعتصاب عمومی تبدیل کرد؟  هیچ حزبی قدرت این کار را ندارد (اعتصاب سراسری بیست و یکم آبان که پاره ای از سیاستمداران درخواست کرده بودند،برخلاف آنچه می گویند،حتی شکست هم نخورد،چون اصلاً رخ نداد). از یکسو،نظم عجیب جنبش،در سطح محلی،بر پاره ای سازمانهای مخفی پراکنده استوار است (که از جنبشهای چریکی مارکسیستی و اسلامی سابق،مثل اتحادیۀ کمونیستها که در آبادان حرفش بود،آب می خورند)؛ و از سوی دیگر نقطۀ همبستگی بیرون از کشور،بیرون از این سازمانها،بیرون از هرگونه مذاکرۀ احتمالی است: این نقطه در ]آیت الله[ خمینی،در سر باز زدن ِ انعطاف ناپذیر او و در عشقی است که هر کسی در دل خود نسبت به او می پرورد. شنیدن این حرف از دهان یک خلبان بویینگ عجیب بود که از جانب همکارانش می گفت: «گرانبهاترین ثروتی که ایران از قرنها پیش تا کنون داشته در فرانسه پیش شماست. خوب نگهداریش کنید.»  لحن او آمرانه بود. و از آن مؤثر تر حرف اعتصابگران آبادان بود: «ما چندان هم مذهبی نیستیم.» «پس به چه کسی اعتماد دارید؟ به یکی از احزاب سیاسی؟» «نه،به هیچ کدام.» «پس به یک شخص؟» «به هیچ کس،جز خمینی،و فقط به او.»

 

                                              میشل فوکو

 

اولین وظیفه ای که حکومت نظامیان برای خود مقرر کرده پایان دادن به اعتصابهاست: چاره ای کلاسیک و بنابراین نامطمئن. ساواک،این پلیس سیاسیی که مایۀ رسوایی رژیم بود اکنون به دردناکترین شکست آن تبدیل شده است. اعضای آن که دوباره به حرفۀ دیرینۀ چماقداری خود بازگشته اند این سو و آن سو اعزام می شوند تا تحریک کنند،به آتش بکشند و کتک بزنند. سپس همۀ این کارها را به اعتصابگران و تظاهرکنندگان نسبت می دهند و این خطر را پذیرا می شوند که این تحریکات آتش بیار معرکه شود و به انفجاری واقعی از نوع انفجار تهران دامن بزند. حتی ارتش هم دخالت می کند. در آبادان به پالایشگاه وارد شده و کسانی را زخمی کرده و بیرون کارخانه ها در زرهپوشها مستقر است. سربازان به خانۀ کارگران وارد شده اند و آنها را به زور به سر کار برده اند. اما چگونه می توانند به زور به کار وادارشان کنند؟

 

 

در مدت دو ماه حکومت شریف امامی،خبرهایی که هر روز روزنامه های آزاد شده منتشر می کردند به آتش اعتصابها،یکی پس از دیگری،دامن می زد. نظامی ها ناچار شده اند دوباره سانسور را برقرار کنند. پاسخ روزنامه نویسها هم این بوده است که از بیرون آوردن روزنامه خودداری کنند. و خوب می دانند که با این کار خود میدان را برای یک شبکۀ اطلاعاتی تمام عیار باز می گذارند: شبکه ای که بر اثر پانزده سال تاریک اندیشی برقرار شده و مرکب است از تلفن،نوار ضبط صوت،مسجد و منبر،دفتر کار وکلا و محفلهای روشنفکران.

 

 

من طرز کار یکی از این «سلولهای بنیادی» اطلاعاتی را از نزدیک ِ مسجدی در آبادان به چشم دیدم.  از چند فرش که می گذشتی،آرایش همان آرایش ِ فقر مفرط بود. ملا،که به قفسه ای از کتابهای دینی تکیه کرده بود و دورش را ده دوازده مرید گرفته بودند،تلفنی کهنه کنار دست داشت که دایم زنگ می زد: در اهواز از کار دست کشیده اند،در لاهیجان چندین نفر کشته شده اند،و غیره. درست در همان وقتی که مدیر روابط عمومی شرکت ملی نفت ایران داشت جلوی خبرنگاران «واقعیت جهانی» اعتصاب را سرهم می کرد (به درخواستهای اقتصادی پاسخ مثبت داده شده،هیچ شرط سیاسیی وجود ندارد،کار به نحو وسیع و مداومی از سر گرفته شده) می شنیدم که ملا هم به نوبۀ خودش داشت «واقعیت ایرانی» همان رویداد را سرهم می کرد: هیچ نوع درخواست اقتصادیی در کار نیست؛ خواستها همه سیاسی است.

 

 

می گویند که دوگل به برکت ترانزیستور از عهدۀ سرکوب قیام نظامیان ]فرانسوی در[ الجزایر برآمد. اگر شاه هم ناچار کنار برود تا اندازۀ زیادی به برکت نوار ضبط صوت خواهد بود که بهترین نمونۀ ابزار ضد اطلاعات است. یکشنبۀ گذشته به بهشت زهرای تهران رفته بودم که تنها جایی است که حکومت نظامی اجتماعات را تحمل می کند. مردمی که پشت پلاکاردها و تاجهای گل ایستاده بودند مرگ بر شاه می گفتند. بعد روی زمین نشستند. سه نفر،که یکی از آنها روحانی بود،پشت سر هم بلند شدند و با هیجان و حتی با خشونت شروع به حرف زدن کردند. اما موقع بیرون آمدن دست کم دویست سرباز با مسلسل دستی و زره پوش و دو تانک،پشت نرده ها،راه را بسته بودند. سه سخنگو و همۀ کسانی که ضبط صوت همراه داشتند دستگیر شدند.

 

 

اما دم در بیشتر مساجد شهرستانها نوار معروفترین خطبا را به چند تومان می فروشند،و گاهی در شلوغ ترین خیابانها بچه هایی را می توان دید که ضبط صوت در دست راه می روند،و صداهایی را که از قم و مشهد و اصفهان می آید چنان بلند می کنند که صدای ماشینها را تحت الشعاع قرار می دهند و مردم لازم نیست که برای گوش دادن بایستند. و از شهری به شهر دیگر اعتصابها،مانند روشنایی چراغهای چشمک زن شبهای محرم،آغاز می شوند،خاموش می شوند،و از نو از سر گرفته می شوند.

 

 

                                   میشل فوکو 

 

 

لحن این این یادداشت کاملاً گویای فضای کلی کتابه. فضا کاملاً ژورنالیستی یه،جوری که حتا اشتباهات نویسنده رو هم می تونین به حساب خطاهای ژورنالیستی ش بذاریم… یه جاهایی ش نویسنده خیلی زور می زنه به یه درکی از شرایط برسه و البته یه چیزایی هم دریافت می کنه،اما مطالبی که مطرح می کنه هنوز با عین واقعیت فاصله داره. به نظر من این فاصله نه به این دلیله که میشل فوکو نویسنده ای متخصص و کار بلد نبوده،من فکر می کنم این به دلیل عمق چندین بعدی انقلاب ایران بوده که تحلیل شو خیلی پیچیده و خارج از قواعد رایج می کنه…

 

 

                                        میشل فوکو

 

 

کلام آخر:

 

به هر حال،مطالعۀ این کتاب مختصر و کوتاه رو به همۀ رفقا توصیه می کنم. شما با این کتاب،از دید یک متفکر غربی به عمق تاریخ سفر می کنید و دریافت های اونو تجربه می کنید. تجربه ای که به نظرم هم لذت بخشه، و هم به ماهایی که اون دوران رو درک نکردیم یه جورایی دید می ده…

 

یکی از رفقا تعریف می کرد  میشل فوکو تو این مقالاتی که قبل از مرگ ش این سال های اخیر نوشته چه طور نظام کنونی ایران رو به چالش کشیده و… ولی متأسفانه این قبیل مطالب ش اجازۀ چاپ نداره تو ایران (به متن انگلیسی این قبیل مطالب ش  دست رسی پیدا نکردم،فرانسه هم بیلمیرم!). به هر حال، میشل فوکو از جمله متفکرینی یه که بینش اجتماعی ش رو با علاقه و پی گیر مطالعه کردمو می کنم. نگاه ش به مقولۀ زبان (و ارتباطات اجتماعی)،برام جذاب بوده…

 

بگذریم!

 

 

راستی! این سایت رسمی میشل فوکوه. مطالعۀ این مطلب هم به اهل ش توصیه می شه. در ضمن،مثل همیشه توصیه می کنم،هر چیزی رو که مطالعه می کنید تسلیم محض نویسنده ش نباشین. تو تجربۀ نویسنده شریک بشین ولی با چشای خودتون ببینید.

 

 

موضوع: دربـارۀ یک/چند کتاب
تاريخ: یکشنبه، ۱۴ بهمن ، ۱۳۸۶

 
 

۲۰ خرداد ۹۶

 

یه هفته پیش، یه سایت خبری فعال و پرمخاطب، متن برنامه‌ای از سری‌برنامه‌های «راز» رو منتشر کرد؛ که جز چن دقیقهٔ اول‌ش مابقی‌شو دیده بودم. از روی کنج‌کاوی شروع کردم به خوندن اون متن. واقعاً باید ویرایش می‌شد. مغلوط بود. مثلاً جایی از متن نوشته شده: «کاری کردم که اینها در انتشارات رمضان چاپ شوند که بزرگترین انتشارات آمریکاست و در انگلستان و اروپا موجود است.»

برای اون مطلب، نظری نوشتم؛ و نیز نوشتم که انتشارات رمضان نداریم؛ اون انتشاراتی که جزو بزرگ‌ترین‌های امریکاست، آمازونه؛ نه رمضان!

 

حالا بعد از یه هفته گذرم باز به اون سایت و نوشته افتاد؛ دیدم نظرمو «غیر قابل انتشار» محسوب کرده. اون غلط‌ها هم بی‌اصلاح باقی مونده.

 

 
 
 
 
 
 
  • صفحۀ 1 از 2
  • 1
  • 2
  • »