مدتی یه دارم دقت می کنم؛ خیلی عجیبه… تو آشناها،هم کارها،هم سایه ها و… چه بسیار آدم هایی که «هم سر»شان  «هم دم»شان نیست…

 

                             

آهای آدم ها!

یک جمله است «هم سری» و بعدش حلال ِ هم می شوید… اما «هم دمی» فکر می خواهد،برنامه می خواهد،حوصله می خواهد…

دیگر یک جمله نیست… پیر می کند آدم را…

 

 

 

پی نوشت:

اوهوی خودت!

همان یک جمله هم کم پیر نمی کند آدم را…

انگار توی باغ نیستی ها!!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ته نوشت ۱: اگه من نویسنده ش بودم تیتر می زدم: زهرای دو هزار و هشت!

 

 

ته نوشت ۲: توصیه می کنم با حوصله مطالعه ش کنید. خوب و دقیق حلاجی کرده و ذوق به خرج داده. با این پست ش عمیقاً موافق م…

 

 

ته نوشت ۳:و این «اثقال» است که پدر ما را در آورده است.

 

 

ته نوشت ۴: و به این نتیجه می‌رسم که صدور با تاخیر ویزا برای شهروندان کشورهایی مانند ایران، مانند یک تنبیه سیاسی است. یک ابزار فشار که از سوی دولت‌های غربی به شهروندان ایرانی وارد می‌شود که امثال من، از بس توی سفارت‌های مرمرینشان توی صف بایستیم و «لبخند‌های مهربانانه» و «متاسفم‌های صادقانه» بشنویم که کفرمان در بیاید. که عصبی شویم و چیزی توی گلویمان فشرده شود. و بعد این بعض و خشم نهفته را با خودمان ببریم به کشورمان و تخلیه‌اش کنیم روی سر دولت‌مردانمان. که مثلا فشار بیاید به حضرات دولت‌مرد. که مثلا ایران تنبیه شود.

 

 

ته نوشت ۵:  مرثیه ای برای نان. این یکی هم در نوع خودش جالبه: بیست و یکمین کنفرانس بین المللی وحدت اسلامی.

 

 

ته نوشت ۶: نوشتۀ جالبی از احمد دهقان پیرامون بیوتن.

 

 

ته نوشت ۷: کانون نویسندگان ایران به روایت ساواک.

 

 

ته نوشت ۸: تازه خورشید غروب کرده بود و داشتم دوربینم را جمع می‌کردم که این زن را دیدم که آرام و بی‌صدا در کرانه دریا ایستاده بود. تو گویی می‌خواست برای درک بهتر تجربه‌ای که در پیش داشت، راز مادر بودن را از دریا بپرسد…

 

 

ته نوشت ۹: جک رسانه ای!

 

 

ته نوشت ۱۰: یه وقتایی باید تغییر موضع داد خب!

 

 

ته نوشت ۱۱: عجب!

 

 

ته نوشت ۱۲: نصیحت های پلیس فرودگاه خطاب به حجاج تریاکی!

 

 

ته نوشت ۱۳: تصویر استخری در تهران،پر از زن و مرد!

 

موضوع: پست‌های قدیمی بی‌دسته‌بندی
تاريخ: سه شنبه، ۳۱ اردیبهشت ، ۱۳۸۷

 

 

من پرسپولیسی نیستم ولی برای قطبی خیلی احترام قائل م. وجودش برای فوتبال ما نعمته و باید قدر دان بود. وقتی که اونو کاندیدای سرمربی گری تیم ملی کردن خیلی عصبانی شدم؛ عصبانی شدم از این که داشتن حضور مثبت اونو سوخت می کردن؛ و وقتی فرد دیگه ای سرمربی شد خوش حال شدم که قطبی نیست. باید قدری زمان بگذره و بیش تر جا بیفته؛ چون می دونم بعضی وقتا ماها بدجور آدم های قدر نشناسی می شیم…

من پرسپولیسی نیستم ولی قطبی رو دوست دارم و خوش حال م که تیم قطبی قهرمان شده. حضورش تو فوتبال مون مغتنمه. مبارک ش باشه الهی…

 

 

پی نوشت:

پرسپولیس قهرمان شد: پیروزی دانش و امید (+)

فتوکاتورهایی در حاشیۀ قهرمانی پرسپولیس (+)

 

موضوع: پست‌های قدیمی بی‌دسته‌بندی
تاريخ: دوشنبه، ۳۰ اردیبهشت ، ۱۳۸۷

 

 

از میان نویسنده های ایرانی،چن تایی هستن که قریحه و ذوق قلم شون به شدت تحت تأثیرم قرار داده؛ نوع نگاه شونو (معمولاً) می پسندمو با علاقه نوشته هاشونو دنبال می کنم. «نفیسۀ مرشد زاده» یکی از همین چن تاست. گاهی تو بین نوشته هاش چیزی تحویل می گیرم که تا مدتی خوراک فکرم می شه. تو این شیش هفت سالی که با نوشته هاش مأنوس شدم مواردی هم پیش اومده که با نظر و نگاه ش مخالف بودم،اما واسه این که اون مخالفت مو (حداقل) واسه خودم حلاجی کرده باشم،وقت صرف کردمو فسفر سوزوندم؛ و فکر می کنم نتیجه شم مدیون همون سنگی م که او تو برکه م انداخت…

خوب بلده مطالب چند لایه رو تو نوشته های (ظاهراً) ساده ش بگنجونه. گاهی تو بعضی از نوشته هاش احساس می کنم یه چیزی کشف کردم؛ درست مث شکلات مغزداری که وقتی به مغزش می رسی و می چشی،یه حالت وجدی به ت دست می ده…

او یکی از نویسنده هایی یه که اجازه می دم نوشته هاش تو وجودم ته نشین بشه و قلم شو تحسین می کنم. این پست رو به خوش حالی دیدن وبلاگ ش آپ کردم: بگذریم.

 

موضوع: پست‌های قدیمی بی‌دسته‌بندی
تاريخ: یکشنبه، ۲۹ اردیبهشت ، ۱۳۸۷

 

 

بعضی شعرها و نغمه ها رو دیدی وقتی زمزمه می کنی انگار انرژی پیدا می کنی؟  این روزها تو پیاده روی م،با زمزمۀ این نغمه حس خوبی رو تجربه می کنم…

 

امشب در سر شوری دارم،امشب در دل نوری دارم

باز امشب در اوج آسمانم،باشد رازی با ستارگانم

امشب یکسر شوق و شورم،از این عالم گویی دورم

 

 

از شادی پر گیرم که رسم به فلک

سرود هستی خوانم در بر حور و ملک

در آسمان ها  غوغا فکنم

سبو بریزم ساغر شکنم

امشب یکسر شوق و شورم،از این عالم گویی دورم

 

 

با ماه و پروین سخنی گویم،وز روی مه خود اثری جویم

جان یابم زین شب ها،می کاهم از غم ها

ماه و زهره را به طرب آرم،از خود بی خبرم ز شعف دارم

نغمه ای بر لب ها،نغمه ای بر لب ها

امشب یکسر شوق و شورم،از این عالم گویی دورم

 

 

امشب در سر شوری دارم،امشب در دل نوری دارم

باز امشب در اوج آسمانم،باشد رازی با ستارگانم

امشب یکسر شوق و شورم،از این عالم گویی دورم

 

پی نوشت: با صدای دل نشین محمد اصفهانی(۱٫۴۷MB) (در صورت مشکل داشتن لینک پرشین گیگ می تونین از این جا دانلودش کنین).

 

 

 

 

 

ته نوشت ۱: کاریکاتور جالبی پیرامون ترویج چند همسری در صدا و سیما

 

 

ته نوشت ۲:داشتم تو سایت دیگ چرخی میزدم که این ویدیو رو دیدم،در اینجا با دقت ۴۰۰۰ فریم در ثانیه نشون داده میشه که هنگام سیلی خوردن،چه بلایی سر قربانی میاد

 

 

ته نوشت ۳: ” نقل می‏کنند آقا امام صادق علیه‏السلام به یکی از لات‏ها و داش‏مشتی‏های کوچه خیابانی خیلی احترام می‏گذاشتند و به عبارتی خیلی تحویل‏اش می‏گرفتند. اصحاب و یاران امام آن رگ غیرت‏شان (حسادت‏شان) گل می‏کند و به نوعی از این برخورد ویژه امام با آن فرد ناراحت می شوند و دلیل‏اش را از آقا جویا می‏شوند. امام برای نشان دادن دلیل این رفتار به اصحاب، دست به یک امتحان عملی می‏زنند. به غلام‏شان دستور می‏دهند برو و به فلان آقا در بازار که مشهور است به وفاداری به ما بگو که جعفر صادق همین الان به فلان مقدار پول نیاز دارد. غلام به سراغ آن فرد رفته و پیام امام را ابلاغ می‏کند، وی نگاهی به دخل‏اش می‏اندازد و می‏گوید به امام بگویید اکنون این مبلغ موجود نمی‏باشد، به محض این‏که مبلغ جمع گشت خدمت‏شان می‏آورم. غلام برگشته و پاسخ را به امام می‏رساند؛ امام دستور می‏دهند حال به سراغ فلانی –همان لاتی که مورد احترام ویژه امام بود- برو و همین درخواست را از او بکن. غلام به سراغ آن مرد رفته و پیام امام را ابلاغ می‏کند، جوان‏مرد به محض شنیدن درخواست آقا، فورا عبایی را بر زمین پهن می‏کند و تمام نوچه‏هایش را صدا می‏کند و دستور می‏دهد که هر کس هر چه پول دارد همین الان این‏جا بریزد و مبلغی جمع می‏گردد و به غلام می‏دهد تا به امام برساند. غلام دست پر برگشته و ماجرا را تعریف می‏کند، آن‏گاه بود که اطرافیان متوجه شدند دلیل آن همه احترام و ارادت امام به یک فرد عادی و جاهل مسلک چه بود.

 

 

ته نوشت ۴: کمیک استریپ معناداری از «بزرگمهر حسین پور»: من گوساله ام!  گاهی چیزهای قابل توجهی پیدا می شه تو مجلۀ اینترنتی زیگزاگ.

 

 

ته نوشت ۵:  “بیوتن” به چاپ دوم رسید.

 

 

ته نوشت ۶: دانلود بی دردسر فایل های ویدیویی از یوتیوب و گوگل ویدیو

 

 

ته نوشت ۷: تصویری از به توپ بستن مجرم در دوران قاجاریه!

 

 

ته نوشت ۸: زنی که قلیانها را در حرمسرای ناصری شکست

 

موضوع: پست‌های قدیمی بی‌دسته‌بندی
تاريخ: شنبه، ۲۸ اردیبهشت ، ۱۳۸۷

 

 

به نظر من ترانۀ خوب رو باید تو هوا قاپید. اون پرنده ها رو دیدی که طعمه رو به منقار می گیرن،می بلعن،هضم می کنن؟ و وقتی واسه جوجه هاشون غذا می آرن،از همون غذای بلعیده شده به دهان جوجه هاشون می ذارن…

 

 

هی جناب!

وقتی تو خودت دو تا شعر و ترانۀ خوب حفظ نیستی که بخونی، اون وخ چه انتظاری از  بچه ت داری؟!

رو خودت کار کن… وقت صرف کن… انرژی بذار… تا بلکه اشراف پیدا کنی… اینا از لوازم تربیت فرزنده…

 

آخرین ترانه ای که نظرمو جلب کرده،همین چن روز پیش بود،ترانه ای که از عبدالجبار کاکایی خوندم:

 

کی بود کی بود از اول،روز و شبُ جدا کرد؟

ماه و ستاره ها رُ تو آسمون رها کرد؟

کی بود رو شونۀ کوه،ترمۀ توری انداخت؟

از دل ابر ِ تیره،برفِ بلوری انداخت؟

کی بود کی بود از اول خاکِ زمینُ گِل کرد؟

این برهوتِ خشکُ دوزخ اهل دل کرد؟

کی بود که آسمونُ تو چشمِ آدما ریخت؟

به گنبدِ بلندش،ستاره ها رُ آویخت؟

کی بود کی بود از اول،تو دریا کشتی انداخت؟

تو چار دیوار دنیا،مرغ بهشتی انداخت؟

کی بود که آدما رُ از آسمون رها کرد؟

بال فرشته ها رُ از تَنشون جدا کرد؟

ستاره،آی ستاره! شبِ زمین سیاهه

چراغ آسمون شو! تا فردا خیلی راهه…

ما که اسیر ِ شهر ِ آهن و سنگ و دودیم

کاشکی همه بدونیم یه روز فرشته بودیم

 

 

 

پی نوشت: ویرایش و نحوۀ نگارش این ترانه رو همون طوری تایپ کردم که خود عبدالجبار کاکایی نگاشته. در ضمن این م وبلاگ عبدالجبار کاکایی.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ته نوشت ۱: شبکۀ چاهارم سیما کار قشنگی رو شروع کرده؛ این که تئاترهای برگزیده و تحسین شدۀ سال رو دعوت می کنه و به صورت تله تئاتر،ضبط و آماده پخش می کنه. از دیدن تله تئاتر «خرس و خواستگاری» لذت بردم؛ این ایده رو تحسین می کنمو امیدوارم تداوم داشته باشه…

 

 

ته نوشت ۲: خیلی با حاله! تاریخ های شمسی و میلادی و قمری و عبری و کردی و افغانی و هندی و فرانسوی و… می تونین تو جیک ثانیه به هم تبدیل کنین. می گین نــه؟! امتحان کنین!

 

 

ته نوشت ۳: شما هم بعد از خوندن ریما سرباز حزب‏الله همون حسی رو تجربه کردین که من احساس کردم؟

 

 

ته نوشت ۴: هفته نامه ضد فرهنگی – اجتماعی «همشهری جواد» !

 

 

ته نوشت ۵:  نشسته بود کنار خیابان، بالای سر زنش و گریه می کرد…

 

 

ته نوشت ۶: همیشه موقع صحبت کردن با خدا ادب رو رعایت کنید!

 

 

ته نوشت ۷: العربیه فارسی هم آمد

 

 

ته نوشت ۸: سایتی برای اوقات شرعی

 

 

ته نوشت ۹: تعدادی دانش جو، وبلاگی رو راه انداختنو  وب گردی های مرتبط با فلسفه رو روزانه در اختیار می ذارن. گرچه تازه شروع کردن ولی فعالیت قابل توجهی یه اگه تداوم داشته باشه: جام جم فلسفه.

موضوع: پست‌های قدیمی بی‌دسته‌بندی
تاريخ: جمعه، ۲۷ اردیبهشت ، ۱۳۸۷

 

 

گاهی اگه از دست م در بره و آخر نوشته های یه پست، قید کنم :

لینک های مرتبط،که مدتی پس از آپ کردن این پست،آورده شده اند:

اون وخ پی گیر هستم تا اگه چیز جدید دندون گیری،در اون رابطه نصیب م شد،لینک شو بذارم همون جا. این جوری سبب جامعیت اون پست می شه و تو موتورهای جست و جو رتبۀ به تری پیدا می کنه.

 

گرچه ممکنه تو پست های جدید،اون لینک های افزوده شده رو یه جوری مطرح کنم (تو «ته نوشت»ها یا هر جور دیگه)… اما فعلاً به نظرم اصل بر تمرکز محتوا تو همون پست اختصاصی یه…

حالا تا ببینیم چی پیش می آد… فعلاً که دارم تجربه می کنم… تا بعد!

 

 

 

پی نوشت:

          پست نگاهی به اظهارات «عبدالله شهبازی» پیرامون «سعید امامی»

          پست واکنش هایی که «کلام محمد» سروش برانگیخت!

 

موضوع: پست‌های قدیمی بی‌دسته‌بندی
تاريخ: چهارشنبه، ۲۵ اردیبهشت ، ۱۳۸۷

 

 

ببین!

این که اون سیاه شو غلیظ می کنی،هیچ نفعی به حال اون دماغ ت نداره که تو چشمه ها!

باور کن اشتباه فکر می کنی اگه هی قرمز تر ش کنی جذاب تر می شی…

یا وقتی با اون قواره ت به چشم نمی آی،اشتباه خیال می کنی موهاتو که مش کنی به چشم می آی…!

 

…از ما گفتن بود!

 

 

 

 

 

 

 

ته نوشت ۱: آنچه می‌آید گفتگوی روزنامه‌ی خراسان با رضا امیرخانی درباره‌ی جایگاه و مشکلات ادبیات ملی است؛ با اندکی تلخیص. 

 

 

ته نوشت ۲: تو مطالعاتی که پیرامون روابط بین الملل دارم چچن جای گاه ویژه ای داره. پی گیرانه مطالعه ش می کنم. از طریق اکانت م تو کتاب خانۀ دیجیتالی دید متوجه شدم روزنامۀ اعتماد،گزارشی رو پیرامون چچن از اشپیگل آنلاین ترجمه و منتشر کرده…

 

 

ته نوشت ۳:دو سه روز پیش، کتاب سنجه انصاف را خواندم. این کتاب را آقای محمدی ری شهری به عنوان وزیر اطلاعات نوشته…

بعد اشاره کردم که آقای مصباح هفته گذشته گفته است که جایگزینی برای کتاب­های آقای مطهری پیدا نشده است. وقتی برای مطهری که قهرمان اندیشه بود و به سوالات سی سال پیش بهترین پاسخ­ها را می­داد جایگزین وجود ندارد به این معناست که برای سئوال­های جدی­تر نسل فعلی که قطعاً سئوالات کاملاً متفاوت­تری در ذهن دارند کسی پاسخی ننوشته است. داشتم این حرف را می­زدم دیدم مجری هی تشکر می­کند،تهیه ­کننده به دور خودش می­گردد و…

 

 

ته نوشت ۴: دعوای وزیر خارجه عربستان با نماینده سوریه بر سر ایران و حزب‌الله.

 

 

ته نوشت ۵: غرور یعنی این که عقلم سینه راست کرد و گفت خودم هستم !

 

 

ته نوشت ۶: ” آقا معلم! بچه های کلاس می گویند آقای اکبری از دست تو رفت جبهه،بس که تخس بودی و اذیتش کردی. آقا معلم! به خدا ما غلط کردیم…

 

 

ته نوشت ۷: حالا ما که عددی نیستیم ولی وقتی نجف زاده (که به هر حال،عددی یه!) به همچی نتیجه ای می رسه که این ریختی می گه تو وبلاگ ش… تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل… دیگه نگی خودتو معرفی کنا… گفته باشم!!!

 

 

ته نوشت ۸: اندر فواید پست های حذف شده

 

 

ته نوشت ۹: خیلی راحت و رَوون نوشته: سفرنامه

 

 

ته نوشت ۱۰: حاملگی در سینمای ایران

 

 

ته نوشت ۱۱:نقاشی روی همه جور شیء را دیده بودم …اما اصلا انتظار نداشتم افراد خلاق اما بی‌کاری پیدا شوند که روی دندان نقاشی کنند…

موضوع: پست‌های قدیمی بی‌دسته‌بندی
تاريخ: چهارشنبه، ۲۵ اردیبهشت ، ۱۳۸۷

 
 

۲۵ مهر ۹۵

یارو رو گذاشته «مشاور اجرائی»! با این عنوان براش حکم زده! چه ترکیبِ مسخره و متناقضی! پناه بر خدا! باز معاونِ اجرائی یه چیزی‌یه برای خودش؛ اما مشاور هم مگه اجرائی می‌شه!؟ والا من از این خاله‌خان‌باجی‌های مدیریتی سر درنمی‌آرم! آخرالزمون شده!

 

 
 
 
 
 
 
  • صفحۀ 1 از 3
  • 1
  • 2
  • 3
  • »