«اظهار نظرهای رسمی» مقامات رو جدی تر باید گرفت، یا «اظهار نظرهای غیر رسمی» شونو؟!

 

 

پی نوشت: گرچه نیم نگاهی به مسائل کشورم دارم،ولی این مسأله به صورت کلی و بین المللی واسه م مطرحه…

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ته نوشت ۱: قطعۀ «جامه دران»(۵۱۶KB) از آلبوم «نی نوا»ی حسین علیزاده،عجیب چیزی یه… گرچه خود آلبوم «نی نوا» چیز معرکه ای یه… اما این موسیقی «جامه دران» محزون ولی در عین حال پر شوره… شیدایی و بی تابی و تب داری ش هوایی می کنه آدمو…

 

 

ته نوشت ۲:به مقتضای اینکه توی بیشتر جاهای دنیا و از جمله اینجا، جامعه مسلمان دور و بر اکثرا سنی هستند، حالا از خطیب عربستانی نماز جمعه گرفته تا استاد مراکشی دانشکده و تا دوست خانوادگی فلسطینی، توجهم به بحث شیعه و سنی بیشتر شده است

 

 

ته نوشت ۳: برترین مینیمال‌های وبلاگستان!

 

 

ته نوشت ۴: نامه منتشر نشده ابراهیم گلستان به نادر ابراهیمی (شنبه ۲۱ دسامبر ۱۹۹۱)

 

 

ته نوشت ۵:در خبرها آمده بود که شما ظرف امروز و فردا دوباره قصد دارید با دانشجویان در دفتر کارتان دیدار کنید؛ احتمالن هم مثل دفعه قبل چهار، پنج ساعتی مهمان آنها هستید و تا نیمه های شب، درهای ساختمان ریاست جمهوری را برای آنها باز نگاه می دارید…

…فقط امیدوارم شما خود تان باور نکرده باشید که این دیدارهای شبانه تان، دیدار با دانشجویان است. فکر کنید و بپذیرید که با اعضای ستاد انتخاباتیتان که باید کمتر از یک سال دیگر تشکیل شود جلسه دارید؛ توجیهشان کنید، شاید باورتان کردند و به وعده و وعید صدارت و مدیریت به دنبالتان راه افتادند. همانگونه که آن جوان بلندبالا باورتان کرد و مدیریت “سایپا” گرفت، اینان هم کم از او نخواهند داشت. بالاخره دولت شما دولت جوانان است دیگر.

 

 

ته نوشت ۶: می تونی حال خوش مو بعد از خوندن این ترانه تصور کنی؟ …نمی تونی! …دکتر جان! نو به نو بجوشی الهی!…

خدا دسّش به روی شونۀ ماس

خونه ش کنج دل ویرونۀ ماس

خدا دوس داره ما دیونه ها رو

یه جورایی اونم دیونۀ ماس !!

 

 

ته نوشت ۷:دیشب در یکی از استثنایی‌ترین عروسی‌ها، در چند تا اطاق و یک حیاط کنار آن اطاق‌ها در مرقد امام‌خمینی، نوه‌ی دو آیه‌الله بزرگ تاثیرگذار در تاریخ این قرن در ایران و عراق مراسم ازدواج زنانه و مردانه گرفتند.علی آقای خمینی نوه‌ی امام‌خمینی و خانم شهرستانی نوه‌ی آیه‌الله العظمی سیستانی

 

 

ته نوشت ۸: آرام باشید؛ بگذارید ببینیم چه خبر است… از جمله به ترین مطالبی بود که در این رابطه خوندم… باهاش موافق م…

 

 

ته نوشت ۹: «ثواب بد» و «گناه خوب»

 

 

ته نوشت ۱۰: ” ۲ راه بیشتر نداشتم؛ یا باید خودم از کار کنار می‌کشیدم یا اینکه برکناری آقای ذوالقدر را می‌پذیرفتم. خود آقای ذوالقدر هم طبیعی بود که راضی نبود و نمی‌پسندید که در این ماجرا، من کل سیستم وزارت کشور را متزلزل کنم…

 

 

ته نوشت ۱۱: کودکی که پس از مرگ مادر و هنگام مراسم خاک سپاری وی زنده به دنیا آمد

 

 

ته نوشت ۱۲:زمان می گذرد و ساعت حدود ساعت یازده شب بدون تفهیم اتهام بازجویی می شویم و البته اولین سوال این بود که از کی در سازمان جنبش زنان فمونیسم(!) عضو شده اید؟ ژیلا به بازجو می گوید این غلط املایی دارد

 

 

ته نوشت ۱۳: گفت‌و‌گویی با رضا کیانیان به بهانه‌ی سال‌روز تولدش

 

 

ته نوشت ۱۴: عبدالله شهبازی روانه زندان شد… هر از دم از این باغ بری می رسد…  کلافه م… همین!!! -سایتش که هیچ- خود شهبازی هم فیلتر شد!

 

 

ته نوشت ۱۵:…باور کنین علیرغم همه پیشرفتی که در علم و تکنولوژی و مد و پست مدرنیسم حاصل شده هنوزه هنوزم سلیقه دخترا در انتخاب مردی که کاملا مرد باشه و ظاهر کاملا رسمی مردونه داشته باشه تغییر نکرده! به خدا راست میگم!

 

 

ته نوشت ۱۶:به حول و قوۀ الهی، و به کوری چشم حسود و بخیل و استکبار جهانی، شب شعر جهانی «شکرخند» دو ساله شد. به همین مناسبت مجلس ختمی(ختم دوسالگی شکرخند) روز شنبه اول تیرماه، راس ساعت ۵ بعد از ظهر در فرهنگسرای هنر(ارسباران) منعقد می باشد

 

 

ته نوشت ۱۷: عکسی از مهاتما گاندی در کنار چارلی چاپلین

 

 

ته نوشت ۱۸: تعدادی از کاریکاتورهای «کامبیز درم‌بخش» که با موضوع کتاب و کتاب‌خوانی ترسیم شده،تو  سایت کتاب‌خانۀ ملی منتشر شده: کاریکاتورهای کتابانه

موضوع: پست‌های قدیمی بی‌دسته‌بندی
تاريخ: جمعه، ۳۱ خرداد ، ۱۳۸۷

 

 

…اینک چرا از تذکر حق روی گردانند؟

آن چنان که گویی گورخرانی رمیده اند که از شیر درنده می گریزند!

بلکه هر کدام از آن ها انتظار دارد نامۀ جداگانه ای از سوی خداوند برای او فرستاده شود!

هرگز!

همانا از عذاب آخرت نمی ترسند.

چنین نیست که پنداشته اند.

قرآن مایۀ تذکر و یادآوری است.

تا هر که خواهد از آن پند گیرد.

و هیچ کس پند نمی گیرد،مگر این که خدا بخواهد.

او اهل تقوا و آمرزش است.

 

 

آیات پایانی سورۀ مدثـر

 

 

 

 

پی نوشت: ذهن مو مشغول کرده بود این فراز از کلام وحی؛ گفتم با شما در میون بذارم… همین!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ته نوشت ۱: به این تصویر نگاه کنید و ببینید چه طور سر چشم گول مالیده می شود: خطای چشم!

 

 

ته نوشت ۲: پولسازترین سینماگران ایرانی سال گذشته چه کسانی هستند؟

 

 

ته نوشت ۳: گزارش مصور بازدید از فدک در قرن ۱۵ هجری

 

 

ته نوشت ۴: اطلاعات جالبی از مقایسه ۱۰۰ سایت محبوب در ایران

 

 

ته نوشت ۵: هنر نزد ایرانیان ..؟!

 

 

ته نوشت ۶:محمدرضا شجریان: من در شهر خود مشهد برای ۳۰ سال است که نتوانسته‌ام کنسرت بدهم. چون جوی بر این شهر حاکم است که گروهی که مخالف موسیقی هستند نمی‌گذارند کنسرتی برگزار شود…

 

 

ته نوشت ۷:عجیب است،یعنی داره عجیب می شود. چرا همه یک مرتبه شروع کرده اند به تعرض به ساحت روحانیت؟” در این باره هیچ نظری نمی دم… حالا به هر دلیل… رها کنم!

 

 

ته نوشت ۸: کار گروهی یکی از لذت‌بخش‌ترین زحمت‌هایی است که آدمی‌زاد می‌تواند آن را تجربه کند؛ آن هم در این چند ماهه که درگیر ابتدایی‌ترین کارهای انتشار این ماه‌نامه بودم؛ تا همین امروز، شاید هر روز یک اتفاق جدید و یک مشکل جدید ایجاد شده است که هر کدام‌شان دست‌کم یک لحظه آدم را به هم می‌ریزند.و این یعنی این‌که کار سختی است…

 

 

ته نوشت ۹: روایت دوباره ترور حسنعلی منصور؛ در کنار این روایت،عکس هایی هم  قرار داده شده که تا کنون کم تر دیده شده ن…

 

 

ته نوشت ۱۰: ده نکته برای نوشتن داستانی در حد انتشار/نویسنده: لسلی کاین/ترجمه: علیرضا اجلی

 

 

ته نوشت ۱۱: این فراخوان یک جایزه ی ادبی مستقل است که می‌خواهد متفاوت نیز باشد و در دو بخش شعر و داستان برگزار می‌شود. اطلاعات بیش‌تر را در متن خبر بخوانید…

 

 

ته نوشت ۱۲: تصاویری از ابوالحسن بنی صدر با توضیحاتی مختصر

 

 

ته نوشت ۱۳: ما در کشورمان وزارت ارتباطاتی داریم کهخودش ابلاغیه‌ی محدودیت سرعت آن هم به میزان ۱۲۸‌کیلوبیت بر ثانیه را به نهادهای موجود ارائه می‌کند و در دوران وزیر محترم ارتباطات جناب آقای سلیمانی ایران از سال ۲۰۰۵ تا ۲۰۰۸ در فهرست جهانی آمادگی برای دولت الکترونیکی، ۱۰ پله سقوط داشته است…

جالب است که ما در میان همین کشورهایی که مانند ما در حال توسعه هستند هم نتوانسته‌ایم هنوز ادب استفاده از فناوری‌های ارتباطاتی را یاد بگیریم به گونه‌ای که وزیر محترم ارتباطات و فناوری اطلاعات کشور که بالاترین مقام مسئول در این حوزه است معتقد است که همین سرعت ۵۶ کیلوبیت برای کاربران خانگی و حتی دانشگاه‌ها کافی است…

مثلاً کشوری مانند آفریقای جنوبی در حال ارائه اینترنت به کاربران با سرعت ۴‌مگابیت برثانیه است (لطفاً به کشورهایی مانند فرانسه با سرعت‌های ۴۴‌مگابیتی فکر نکنید.) و ما هنوز توانایی ارائه اینترنت ۱۲۸‌کیلوبیتی را نداریم…

 

 

ته نوشت ۱۴: پس از دوازده سال؛ کیومرث پوراحمد «سرنخ ۲» را می‌سازد

 

 

ته نوشت ۱۵:اعتراض مصطفی مستور به استفاده‌ی بدون اجازه از آثارش؛

سال گذشته، برای اولین‌بار، نمایش‌نامه‌ی «دویدن در میدان تاریک مین» را در قم اجرا کردند، بدون این‌که با من یا ناشر صحبتی در این‌باره داشته باشند؛ در حالی‌که همیشه تأکید داشتم این نمایش‌نامه یا اجرا نشود و یا اگر اجرا می‌شود، تحت شرایط خاص و زیر نظارت خودم اجرا شود…

اخیرا نیز در سایت اینترنتی قفسه دیدم دو کتاب «روی ماه خداوند را ببوس» و «چند روایت معتبر» روی این سایت قرار گرفته‌ و این موضوع هم بدون اطلاع من و ناشر است…

 

 

ته نوشت ۱۶: تصویر نقشۀ ایران همراه باشرح تجزیه‌های تاریخی‌اش در قرون ۱۹ و ۲۰ میلادی

 

 

ته نوشت ۱۷: عبدالمجید ریاضی دبیر شورای عالی فناوری اطلاعات در اظهاراتی که البته به نظر می رسد تعداد کاربران ایرانی اینترنت در آن به درستی بیان نشده ادعا کرد:

آمار نشان می دهد بیشترین مصرف اینترنت توسط کاربران خانگی در محیطهای چت سپری می شود و از ۲۷ هزار کاربر اینترنت حداقل ۲۶ هزار نفر از آنها به سرعت بیش از ۵۶ کیلو بیت نیاز ندارند…” «مقام مسؤول بی شعـور» که می گم،یعنی یکی مث این…!

 

 

ته نوشت ۱۸:مقام معظم رهبری در تاریخ ۳۰خرداد ۱۳۶۰ همزمان با پنجمین سال درگذشت دکتر علی شریعتی در مصاحبه ای با روزنامه جمهوری اسلامی به بیان نظرات خویش در خصوص ابعاد شخصیتی شریعتی و نقد مخالفان و موافقان وی پرداختند…

در این رابطه،مطالعۀ این لینک هم خالی از لطف نیست: “رسول جعفریان در چاپ ششم این کتاب ضمن انجام اصلاحات و افزودن مطالب جدید، نظرات مقام معظم رهبری را نیز در پاورقی کتاب افزوده است. هرچند ظاهرا این کار با رضایت دفتر رهبری انجام نشده است، اما در شناخت آخرین قضاوتهای رهبر معظم انقلاب در چند موضوع اختلافی پیرامون شریعتی بسیار مفید است…

 

 

ته نوشت ۱۹: رفقام خوب می دونن سعی م  این بوده که پیرامون نوشته ها و نظرات آدمای متفاوتی مطالعه داشته باشم… می خواد مصباح یزدی باشه یا سروش… اینو گفتم تا امثال شمایی که از کویت کانکت می شی و می آی اون جوری کامنت می ذاری ملتفت باشی از لینک دادن م به این مطلب که احتمالاً در واکنش به مطالبی از این دست نوشته شده،نه می تونی موافقت مو بکشی بیرون نه مخالفت مو… رها کنم!

 

 

ته نوشت ۲۰: عکس: نو آوری در بازگشت از استادیوم!

 

موضوع: پست‌های قدیمی بی‌دسته‌بندی
تاريخ: جمعه، ۳۱ خرداد ، ۱۳۸۷

 

 ماه نامۀ خردنامه / شمارۀ 25 / فروردین و اردی بهشت 87

 شمارۀ ۲۵ ماه نامۀ «خردنامه» پرونده ای بود برای «مرگ»؛ خردنامه از معدود مجلاتی یه که گه گاه پی گیرشون هستم. عمق خوبی داره و سعی می کنه به مسائل از زوایای متفاوتی نگاه کنه. گاهی برای چیز یاد گرفتن،و گاهی هم برای مرور آموخته هام مفیده.

این شماره ش،که مربوط به فروردین و اردی بهشت ماه بود،به مرگ اختصاص داشت. البته نمی شه گفت نظرمو جلب کرد،چون انتظار بیش تری داشتم؛ ولی به هر حال یادداشت ها و مقالات متنوعی داشت. تو این یادداشتی که (بخش هایی شو) برای این پست در نظر گرفتم،دکتر هادی شاکر پیرامون مرگ و دریافت کودکان از مرگ اطرافیان شون و حواشی ش مطالبی رو مطرح می کنه. چه قدر آمادگی ذهنی و تربیتی دارید اگه فرزند تون پیرامون مرگ خواهر یا برادر یا هر کدوم از نزدیکان ش سؤال پیچ تون کنه؟ تا حالا به ش فکر کردین؟ فکر کردین که بچه ها چه جور واکنشی نشون می دن؟ ما در مقابل واکنش اونا چه برخوردی از خودمون نشون می دیم؟ چی کار می کنیم؟

 

 

 

 

 

تو کی می میری؟

با کودک چگونه از مرگ صحبت می کنید؟

دکتر هادی شاکر

 

…شاید باعث تعجب باشه که بدانیم حتی کودکان ۲ ساله از مرگ آگاه هستند. کودکان در قصه هایشان یا برنامه های تلویزیونی از مرگ می شنوند یا در اطراف خود حیوانات خانگی یا خیابانی مرده را می بینند. به رغم این موارد،هیچ یک از کودکان مفهوم مرگ را نمی دانند… آنها تصور می کنند که اجساد هنوز می خورند و می خوابند و کارهای همیشگی خود را انجام می دهند،فقط با این فرق که این کارها را یا در آسمان ها یا در زیر خاک انجام می دهند. حتی وقتی یکی از اولیا یا خواهران و برادران کودک در گذشته است،او نمی تواند این اتفاق را برای آنها در نظر بگیرد…

…کودکان نیاز دارند در مورد خودشان اطلاعاتی داشته باشند. ممکن است بپرسند که «من کی می میرم؟» که در جواب بهتر است گفته شود «هیچ کس نمی داند که چه کسی کی می میرد ولی بیشتر ما زمان خیلی خیلی زیادی زندگی می کنیم. من مطمئن ام که تو تا وقتی که خیلی پیر بشوی،زندگی می کنی». یا ممکن است کودک بپرسد «مامان تو کی می میری؟» این سؤال معمولاً برای اولیا خیلی تکان دهنده است. عملاً منظور کودک از این سؤال این است که آیا تو از من مراقبت می کنی یا چه کسی بعد از این از من مراقبت می کند؟ بنابراین بهتر است به کودک گفته شود «مامان قوی و سالم است و وقت زیادی پیش تو خواهد ماند.» حتی به اولیا توصیه می شود به کودکان زیر ۵ سال بگویند «مامان نمی میرد». بنابراین اگر این گونه جواب بدهیم که «فرزند عزیزم،همه ما یک روزی می میریم» برای کودک مانند این است که بگوییم ما همین امروز می میریم.

 

…از عبارت هایی که به یک امر خوب اشاره می کنند،پرهیز کنید. عبارت های معمول بزرگ تر ها در مورد مرگ مثل «در آرامش استراحت کردن» یا «خواب ابدی» یا «رفتن به یک جای دور» برای خردسالان بسیار گیج کننده است؛ پس نگویید که «پدر بزرگ خوابیده است» یا «به یک جای دور رفته است». کودک ممکن است با این توضیحات از رفتن به تختخواب نگران بشود و فکر کند که او هم ممکن است بخوابد و دیگر بر نگردد یا اگر شما به خرید و کار بروید،فکر کند که شما هم بر نمی گردید. مرگ را هرچه قابل لمس تر برای او توضیح بدهید،مثلاً بگویید «پدر بزرگ خیلی خیلی پیر شده بود و بدنش قادر به کار کردن نبود». اگر پدر بزرگ قبل از مرگ مریض بوده،اطمینان حاصل کنید که کودک فهمیده باشد مریض شدنی مثل سرما خوردن معنی مردن نمی دهد. به او توضیح بدهید که این مریضی ها نمی تواند کسی را بکشد.

 

در مورد کاربرد واژه هایی مانند «خداوند» و «بهشت» با احتیاط کامل رفتار کنید. دقت کنید که این مفاهیم را برای یک کودک ۵ساله یا حتی کوچک تر به کار می برید و هدف شما این است که او را آرام کنید؛ پس مراقب باشید او را بیشتر گیج و مضطرب نکنید.

برای مثال اگر بگویید «مادر بزرگ الان خیلی خوشحال است چون توی بهشت است» کودک فکر می کند «چطور مادر بزرگ واقعاً خوشحال است در حالی که همه کسانی که دور و بر من هستند،این همه ناراحتند؟!». یا مثلاً اگر بگویید که «عمو آن قدر خوب بود که خداوند او را پیش خود برد»،کودک فکر می کند «خدا عمو را پیش خود برده چون خوب بوده،پس ممکن است مامان،من یا هر کس خوب دیگری را نیز پیش خود ببرد!» یا عباراتی مثل «اگر من هم خیلی خوب باشم می توانم بروم پیش خداوند و بابا بزرگ را ببینم» یا اینکه «سعی کنم که بچه بدی باشم تا بتوانم بیشتر پیش بابا و مامان بمانم!». بنابراین عبارتی به کار ببرید که او را نگران تر نسازد. مثلاً بگویید «ما خیلی ناراحتیم که بابا بزرگ دیگر پیش ما نیست و خیلی دلتنگ او می شویم ولی این خوب است که بدانی او الان پیش خداوند است».

 

منتظر واکنش های مختلفی از سوی کودک باشید. کودکان علاوه بر احساس غم درباره مرگ،احساس گناه یا خشم نیز پیدا می کنند؛ به خصوص اگر متوفی یک فرد نزدیک خانواده باشد.

مثلاً کودک ممکن است فکر کند خواهرش به خاطر حسادت های او مرده است یا چون او خواهرش را کتک می زده و اذیت می کرده،مرده است و از این احساس به احساس گناه شدید برسد. گاهی ممکن است کودک نسبت به متوفی خشمگین بشود که چرا او را ترک کرده و رفته یا حتی نسبت به شما،پزشکان و پرستاران احساس خشم کند.

از سوی دیگر کودک ممکن است با بروز رفتاری کاملاً بی تفاوت شما را متعجب کند؛ مثلاً بگوید «حالا که بابا پیش ما نیست،من راحت تر می توانم بازی کنم!». از این گونه عبارات تعجب نکنید و آنها را به حساب ناتوانی کودک از درک مفهوم پیچیده مرگ بگذارید…

 

…انتظار تکرار سؤالات کودک را داشته باشید. سؤالات تکراری در مورد مرگ و توضیح علائم غم و ناراحتی برای کودک ممکن است مدت ها به طول بینجامد. حتی با بزرگ شدن وی و رشد مهارت های شناختی او،سؤالات تازه تری مطرح می شود. نگران نباشید که توضیحات شما ناقص بوده چرا که سؤالات تکراری کودکان یک امر طبیعی است. تنها کاری که باید بکنید این است که با صبر هرچه تمام تر به آنها پاسخ بدهید.

 

به کودک کمک کنید خاطرات خوب فرد فوت شده را به یاد بیاورد. صحبت از شیرینی با او بودن و اجازه تعریف از گذشته دادن به کودک خیلی آرامش می دهد. کودکان به روش های قابل لمس برای سوگواری نیازمند هستند؛ بنابراین به جای شرکت در مراسم تدفین،کودک زیر ۵ سال می تواند در خانه شمع روشن کند یا یک آواز برای فرد در گذشته بخواند،تصویر او را بکشد یا در دیگر جلسات سوگواری شرکت داده شود.

 

گاهی اوقات مادر به علت سقط جنین بیمار،دچار سوگ می شود. در این موارد کودک نیز نگران مادر می شود حتی بدون اینکه بداند حاملگی و تولد چه معنایی می دهد. او ممکن است احساس گناه کند یا به سوگ از دست رفتن نقش خواهری یا برادر بزرگ تر شدن خودش بنشیند که شما از قبل به او وعده داده اید. در این مواقع،کودک احتیاج دارد مطمئن بشود این گونه مرگ و میر خیلی نادر است،به خصوص اگر شما قصد بارداری دیگری دارید. به کودک باید توضیح داد «بچه فوت شده به اندازه کافی بزرگ نشده بود که بتواند به دنیا بیاید و بیرون شکم مامان زندگی کند». به کودک خود اجازه بدهید با کشیدن یک نقاشی یا درست کردن یک کار دستی در این باره،سوگواری خود را نشان بدهد.

 

در مواقعی که یک حادثه را از تلویزیون مشاهده می کنید،کودک شما اضطراب و نگرانی شما را درک می کند؛ بنابراین به او بگویید «از اینکه مردم ناراحت شده اند و با سختی رو به رو هستند من هم ناراحتم ولی در کنار تو –کودکم- خواهم بود و از تو مراقبت خواهم کرد».

 

سعی کنید کودک هرچه زود تر به زندگی همیشگی و روزمره اش برگردد. فعالیت ها و برنامه های همیشگی به کودک کمک می کنند که زود تر احساس امنیت و آرامش کند…

موضوع: گزیده نثـر
تاريخ: شنبه، ۲۵ خرداد ، ۱۳۸۷

 

 

به نظرم تو نوشتن وبلاگ،این که نویسنده «خود نویس» باشه یا نباشه و شدت و حدت ش زیاد مهم نیست؛ اما این خیلی مهمه که نویسندۀ وبلاگ «روان نویس» باشه…

…رها کنم!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ته نوشت ۱: اولین بار این ترکیب جالب رو تو تیتراژ پایانی مستند ادواردو آنیلی شنیدم؛ نوای اذان رحیم مؤذن زاده که خیلی قشنگ با آهنگ محمدرضا علیقلی میکس شده؛ از این جا(۲٫۰۶MB) (و یا این جا) می تونین دانلودش کنین.

 

 

ته نوشت ۲: این(۱٫۵۲MB) فایل صوتی شعری یه که خلیل جوادی فکر کنم تو شب شعر شکرخند خونده؛ شعر محکمۀ الهی! (از این جا هم می تونین دانلودش کنین).

 

 

ته نوشت ۳: لوگوی گوگل ولی اون جور که شما می خواین! وقتی کلمۀ مورد نظرتونو تایپ کردینو  رو Create Now کلیک کردین،پنجره ای باز می شه که می پرسه آیا می خوای این صفحه،صفحۀ خانگی ت بشه؟ (من که خودم این صفحه رو صفحۀ خونگی م نذاشتمو NO رو زدم). در واقع این صفحۀ خانگی،همون موتور جست و جوی گوگل خواهد بود ولی با کلمۀ مورد نظر شما که مث لوگوی گوگل نمایش داده می شه. مثلاً به جای گوگل می تونین اسم خودتونو بزنین،مث این پیچک.

 

 

ته نوشت ۴: مسابقه‌ی بیست سئوالی خاورمیانه؛ مطلب جالبی که که چارلی ریسه نوشته و بامدادی ترجمه ش کرده…

 

 

ته نوشت ۵:  ” متأسفانه امروز کار به جایی رسیده است که وقتی در مهرماه گذشته، یک خانم پزشک جوان ـ و از استعدادهای درخشان ـ که به همراه نامزدش در همدان به پارک رفته، دستگیر می‌شود و دو روز بعد جنازه اش از بازداشتگاه بیرون می‌آید، تقریبا همه دست اندرکاران حکومتی با سکوت خود نظام را تقویت! می‌کنند. هیچیک از آنان حتی در حد ابراز ناراحتی و یا دلجویی بازماندگان دم بر نمیآورد. فریادهای دادخواهی پدر زهرا، آقای بنی یعقوب نیز که زندانی سیاسی قبل از انقلاب بوده و سالها در شغل شریف پاسداری به این انقلاب خدمت کرده است به جایی نمی‌رسد.

 

 

ته نوشت ۶: از کتاب خاطرات ناطق‌نوری: فکر می‌کردیم این کارها صدور انقلاب است!

 

 

ته نوشت ۷: احمدی نژاد در یک تبلیغ اسراییلی؛ تو این تبلیغ یه دقیقه ای وقتی (بازی گر نقش)احمدی نژاد (با فارسی شکسته بسته ای) نطق می کنه که: «برادران! اورانیوم را گرفتیم! …روز دوشنبه خداحافظ اسرائیل!»

و  مردم که یا چادر به سر دارن یا عمامه،اول هیجان نشون می دن ولی وقتی یکی از تو جمع پا می شه و اعتراض می کنه که : «چی چی رو روز دوشنبه؟! …دوشنبه قراره قسمت آخر سریال Danny Hollywood پخش بشه!»

اون وقته که مردم (به طور موزیکال) شورش می کنن و به خاطرخواهی اون کانال ماه واره ای به خیابون ها می ریزن…!

 

 

ته نوشت ۸:…البته من هم کمی نگران شدم و فکر کردم چرخ های هواپیما باز نشده و هواپیما منتظر آماده شدن باند برای فرود اضطراری و بدون چرخ است . از همکار هما پرسیدم چه خبره ؟ چرخ ها باز نمی شه ؟ او گفت: وضع از این حرف ها خطرناکتره ،طاقت داری که فریاد نزنی ؟ گفتم مشکلی ندارم بگو . گفت: گم شدیم …

 

 

ته نوشت ۹:به من نگو استاد!‌ من از این کلمه نفرت دارم. روشنفکر‌ها دوست دارند که به‌شان بگویی استاد. من از روشنفکر‌ها بدم می‌آید، آنها هم از من…

 

 

ته نوشت ۱۰: آخرین لحظات یک مرزبان ایرانی/ فیلم 

 

 

ته نوشت ۱۱: سخنی دل سوزانه با دادستان کل کشور: بازی خطرناکی که با ابهام آغاز شد… 

موضوع: پست‌های قدیمی بی‌دسته‌بندی
تاريخ: شنبه، ۲۵ خرداد ، ۱۳۸۷

 

 

«راوی» به یه بازی وبلاگی دعوت م کرده و این پست،هرچند که دیر،اما اجابتی یه نسبت به اون دعوت. قرار شده ده تا از دوست داشتنی ها و دوست نداشتنی هامو لیست کنم. کاش یه مقدار شرایط و ضوابط می ذاشتن،آخه این طوری خیلی کلی یه…

شاید خیلی چیزای دیگه ای هم بوده باشه که می تونستم تو این لیست مطرح شون کنم اما راست ش چون این بازی حدود و ثغور مشخصی نداشت و همین جوری کلی مطرح شده،به همین مطالبی که به ذهن م رسیده و تونستم لیست کنم اکتفا می کنم؛ وگرنه مطمئن م رفقا و آشناهام وقتی این پست رو می خونن خیلی چیزای دیگه هم سراغ دارن که به این لیست اضافه کنن…

راستی تو این لیست،ترتیب و اولیتی در کار نیست… گفته باشم!

 

 

 

ده تای اول؛ دوست داشتنی هام؛ یعنی ده تا از اون چیزایی که نظرمو جلب می کنه،دوس شون دارم،واسه م جذاب ن،و از شون خوش م می آد:

 

·         از ابوحمزه خوش م می آد. واسه م مث پناه گاه می مونه. وقتی از همه جا مأیوس می شم فرازهایی از ابوحمزه رو زمزمه می کنمو روح مو تصفیه می کنه… پر از اوج و فروده… مواجه… متلاطمه… تجربه ای که از انس با ابوحمزه دارم مث حسی می مونه که توی ساحل رو به دریای بی کران احساس می کنم… عظمت شو  احساس می کنم… حس نابی یه… ناب!

·         رفقای معرکه ای دارم. از مصاحبت با رفقام لذت می برم. گرچه از هم دور افتادیم اما به اون روزایی که قراره دور هم جمع بشیم امیدوارم.

·         از مطالعه و کتاب خوندن لذت می برم؛ البته مطالعه فقط کتاب خوندن نیس؛ فیلم خوب،تئاتر خوب،ادبیات و شعر خوب،عکس و نقاشی و هنر حجمی خوب،موسیقی خوب و… همیشه نظرمو جلب کرده. این «خوب» هم یعنی تو تعاملات م با عالم،چیزی به داشته هام بیفزونه، و یا داشته هامو به چالش بکشونه. گرچه کتاب همیشه واسه م جای گاه ویژه ای داشته و تو زیرمجموعه هاش،تاریخ.

·         از اینترنت خوش م می آد.

·         پای منبر آخوندهای زیادی نشستم ولی تنها کسی که باب طبع و مزاج م یافتمش حاج آقای فاطمی نیاست. خود ِ جنسه؛ دقیقاً همون چیزی رو تحویل م می ده که مزاج و سلیقۀ فکری م به ش اقبال داره. اشارات و تنبیهات داره حرفاش…

·         به رشته م علاقه دارم. از پیچیدگی هاش لذت می برم. تقریباً مطمئن م اگه به جای قدرت،هر گرایش دیگه ای مث الکترونیک یا مخابرات یا کنترل رو می خوندم دل مو می زد؛ کم می آوردم…

·         از رمز و راز خوش م می آد. از مصاحبت با کسی که قواعد رمز و اشاره گویی رو خوب درک می کنه لذت می برم. اصلاً بذار راحت بگم،فکر می کنم رمز و اشاره مث نمک غذا می مونه واسه زندگی…

·         از قدم زدن لذت می برم. انگار به م آرامش و تمرکز می ده…

·         فعالیت های جمعی رو دوست دارم. گرچه تو این تیپ فعالیت ها هم مته به خشخاش می ذارمو حساب گری های خودمو دارم. اما به طور کلی از فعالیت های جمعی خوش م می آد.

·         پختن غذا اگه با حوصله و رغبت باشه آدمو سر کیف می آره. گاهی لذت بخشه…

 

 

 

ده تای دوم؛ دوست نداشتنی هام؛ یعنی ده تا از اون چیزایی که حال مو به هم می زنه،ازشون بدم می آد:

 

·         از مقام مسؤول نفهم،کسی که مسؤولیت داره ولی شعورشو نداره حال م به هم می خوره…

·         از شلوغی فراری م؛ مثلاً خریدهامو معمولاً جوری تنظیم می کنم که با ازدحام مردم کم تر مواجه باشم…

·         به طور کلی از آدم هایی که با فکر و اندیشه میونه ای ندارن خوش م نمی آد. وای اگه اون آدم ادعای دین و مذهبی بودن شم بشه. تحمل ش واسه م سخته…

·         از این که کسی تو بحث و جدل،خیلی زود و ساده قانع می شه خوش م نمی آد. از هم نشینی با این ریخت آدما به شدت پرهیز دارم…

·         حال م به هم می خوره وقتی تو جامعه می بینم بعضیا تو جر و بحث و دعواهاشون این قدر راحت از خواهر و مادر هم دیگه مایه می ذارن…

·         خیلی زور داره واسه م وقتی کسی نسل قبل رو به رخ نسل فعلی مون می کشه و الکی نسل قبل رو حلوا حلوا می کنه. وقتی طرف،این همه ظلم اجتماعی و اقتصادی و انواع تحقیرهای فرهنگی و استرس های گوناگونی که روی دوش جوونای الان سنگینی می کنه رو نمی بینه و دهن شو باز می کنه و کیلویی مجیز جوونای اول انقلاب رو می گه و می کوبه تو سر جوونای الان،نمی دونم چه م می شه که ناخودآگاه نبوغ و استعدادم می جوشه تا آن چنان حساب شده و تمیز برجک شو بیارم پایین که حساب کار دست ش بیاد…

·         از منبری ها و مداح ها و روضه خون های کیلویی که بالای منبر قصابی راه میندازن تا به اصطلاح خودشون مجلس شون بگیره و هر مزخرف نامعقولی رو به زبون جاری می کنن تا احساسات مردمو تحریک کنن که بعدش قمپز در کنن که بعله! امام زمون به مجلس مون نظر داره،تهوع م می گیره…

·         از دکتر و مهندسی که یه جو معرفت نداره و خیال می کنه دو کلاس درس خونده حالا همۀ ملت نفهمن حال م به هم می خوره؛ ناخودآگاه تمام رندی و طنزم می جوشه که غرورشو توی جمع بشکنم…

·         حال م بد می شه وقتی می بینم تو سر کسی می زنن و اون بدبخت به جای این که اعتراض کنه و درگیر بشه،سرشو پایین تر می گیره که بازم بزنن…

·         چندشم می شه وقتی با کسی مواجه می شم که تو زندگی ش آرمانی نداره… دل م به حال ش م می سوزه…

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ته نوشت ۱: ببین اون کی بوده که اصفهانیا رو تیغیده! واقعاً که عجبا! ماهی به عنوان طعمه!

 

 

ته نوشت ۲: سنگ قبر شعبان جعفری( شعبون بی مخ)

 

 

ته نوشت ۳: حرکات عجیب و غریب بوش در مراسم فارغ التحصیلی دانشجویان آکادمی نیروی هوایی.

 

 

ته نوشت ۴: گاف جدید کیهان: اوباما ایرانی و از خانواده معروف «اوبامای بوشهر» است!

 

 

ته نوشت ۵:  نمی دونم چی می شه گفت… آخه بعضی وقتا آدم فحش کم می آره… هرچی به مغزم فشار می آرم  چن تا فحش آب دار رو با هم ترکیب کنمو نثار حضرات مدیر کنم تا بلکه قدری آروم بگیرم چیزی پیدا نمی کنم… تو رو خدا درد نیست این چیزها… الغیاث!

 

 

ته نوشت ۶: طرح عزل مدیران مجرد در خراسان شمالی!

 

 

ته نوشت ۷: خوبه دیگه! همین کماندو بازیا رو کم داشتیم… +۱۸!

 

 

ته نوشت ۸: زندان‌های مخفی بازجویی در کشتی‌های آمریکایی؛ بهترین جا برای این‌که هر کاری دل شون خواست بکنن،و کسی هم خبر نشه…

 

 

ته نوشت ۹: مقالۀ دختر آیت الله خلخالی علیه حجاب اجباری. راست ش من اهل این جور موضع گیری ها نیستم، این بار هم از دست م در می ره و این ریختی موضع گیری می کنم: اما واسه م جالبه یادآوری برخوردهای خلخالی و اون ریخت رفتارهای تند و عجیب غریب ش به اسم اسلام،و حالا فرمایشات دختر ایشون،به نظرم اگه ایشون دهن شو باز می کنه و به برخی برخوردها تشر می زنه اول باید صریح در قبال باباش موضع گیری می کرد… رها کنم!

 

 

ته نوشت ۱۰: عجب چیز باحالی یه؛ واسه ماها که یه زمانی سیستم داس رو تجربه کردیم اما حالا  ویندوز واسه مون عادت شده،این که توی گوگل با خط فرمان command line کار کنیم تنوعی یه واسه خودش… باحاله… البته اول ش دکمۀ h رو زدمو از راه نمایی ش استفاده کردمو کم کم دستورات شو اجرا کردم… به م نخندینا… ولی خیلی حال داد!

 

 

ته نوشت ۱۱: بنابر این عاشق یک مجرم نیست بلکه یک بیمار است!!!

 

 

ته نوشت ۱۲: بدون شرح!

 

 

ته نوشت ۱۳: همسر لاریجانی: وقتی دعوایمان می شود برای هم نامه می نویسیم!

 

 

ته نوشت ۱۴: گرچه مال مدتی قبله،ولی بازم خوندنی یه:

باز، اوضاع، غیرعادی شد

بحث تحریم اقتصادی شد

ما هم البته مثل بعض ِ رجال

می‌کنیم از قضیه استقبال

چون که تحریم هم خودش محکی است

ظاهرا چیز خوب و با نمکی است

 

 

ته نوشت ۱۵: ” در پژوهش دیگری از حدود شش هزار دختر و پسر قبل از ازدواج پرسیده‌اند که «شما دوست دارید عشق رمانتیک مبنای ازدواجتان باشد یا‌نه؟»

۹۰ درصد آنها جواب مثبت داده‌اند. یعنی گفته‌اند «دوست داریم این احساسات را تجربه کنیم.» اما بعد از چند سال، از همین افراد، بعد از ازدواجشان پرسیده‌اند «آیا آن رمانتیسیسم اولیه در ازدواجتان وجود داشته یا نه؟» ۳۳ درصد مردان و ۷۵ درصد زنان گفته‌اند در نهایت با فردی ازدواج کرده‌اند که عاشقشان نیستند و رابطه‌ی رمانتیکی هم با او ندارند؛ یعنی حتی خود افراد هم قبول دارند که «عشق» نه شرط کافی برای ازدواج است و نه حتی شرط لازم.

 

 

ته نوشت ۱۶: بدون شرح!

 

 

ته نوشت ۱۷: دیگه واقعاً بدون شرح!

 

 

ته نوشت ۱۸: عفاف چیست که اینچنین تبلیغش می کنیم، بدون اینکه تبیینش کرده باشیم؟

 

 

ته نوشت ۱۹: یکی از به ترین پست هایی بود که به بهونۀ درگذشت نادر ابراهیمی نوشته شده…

 

 

ته نوشت ۲۰:خشکسالی و افزایش قیمت مواد غذایی در جهان از مواردی است که موجب گرانی در کشور شده؛ اما سوء مدیریت اقتصادی نیز محسوس است.

 

 

ته نوشت ۲۱: عذرخواهی این مدلی رو دیگه ندیده بودم…!

 

 

ته نوشت ۲۲: دیوان اشعار روح الله خمینی

 

 

ته نوشت ۲۳: تو بچه شو و من آقا می‌شوم!

 

 

ته نوشت ۲۴ خاطرات منتشر نشده همسر امام خمینی

 

 

ته نوشت ۲۵: چرا منزل خمینی محقراست ولی مدفن او مجلل؟

 

 

ته نوشت ۲۶: دانلود سیرۀ عملی امام روح الله  از وبلاگ سید مهدی شریفی.

موضوع: پست‌های قدیمی بی‌دسته‌بندی
تاريخ: جمعه، ۲۴ خرداد ، ۱۳۸۷

 

 

مقدمۀ اول:

خیلی وقتا اطلاعات ما پیرامون مسأله ای،مث جزیره هایی پراکنده و دور از هم می مونه؛ اگه اتصالی بین این اطلاعات پراکنده و دور افتاده از هم بر قرار نشه،کم کم به فراموشی سپرده می شه. اون آدمی موفقه که هنگام مطالعه (یا بعد از اون) بتونه بین اطلاعاتی که کسب کرده ارتباط هایی پیدا کنه و مجموعۀ معلومات شو به هم مرتبط کنه. مثلاً وقتی که کتاب درسی رو مطالعه می کنید اگه نتونید بعد از مدتی بین اطلاعات کسب شده از اون کتاب،و معلومات و محفوظات و تجربیات خودتون پیوند برقرار کنین،مطمئن باشین که پس از مدتی اطلاعات اون کتاب از ذهن تون پاک می شه…

 

 

مقدمۀ دوم:

سعی می کنم افکار و نظرات متفاوت و ضد و نقیض رو مطالعه کنم؛ اما نه این که با چشمای اونا ببینم،خودمو در معرض افکار و نظرات و موضع گیری هاشون قرار می دم،و ناظرم. البته یه جاهایی هم هست که به خودم اجازۀ قضاوت می دم. درسته که تحلیل های متفاوتی رو گوش می دم،می خونم،مطالعه می کنم،اما تحلیل خودمو دارمو از کسی تحلیل قرض نمی کنم. یه قاعدۀ کلی دیگه هم هست و اون این که از تعصب پرهیز می کنم؛ سعی م این بوده و هست که «منطق» و «انصاف»تو بررسی ها و تحلیل هام حاکم باشه… و در عین حال،همیشه این احتمال وجود داره که جایی اشتباه کرده باشم… پس هماره سعی می کنم «گوش شنوا»مو حفظ کنم…

 

 

 

اما اصل مطلب:

چن روزی یه که مطالعۀ کتاب «امید و دلواپسی» (خاطرات سال ۱۳۶۴ هاشمی رفسنجانی) رو شروع کردم. با وجود همۀ نقدها و اشکالاتی که به او وارد می دونم،اما به هر حال هاشمی رفسنجانی یکی از مدیران عالی رتبۀ حکومت جمهوری اسلامی بوده و هست؛ از این جهت مطالعۀ خاطرات روزمره ش واسه م اهمیت زیادی داشته،گرچه یه جاهایی احساس می کنم(حالا به هر دلیل) حرف شو خورده،پرهیز کرده از باز کردن مطلب؛ مثلاً یه جاهایی از اختلافات محسن رضایی و برخی فرماندهان سپاه  با  علی صیاد شیرازی به شدت کلافه س…

 

تا این جا که مطالعه ش کردم،اطلاعاتی که پیرامون برخی اتفاق ها و شخصیت ها تو خاطرات روزمره ش مطرح شده،به مرتبط کردن اطلاعات و معلومات گذشته م کمک کرده…

مطالعۀ خاطرات ش سبب شده نسبت به واکنش ها و موضع گیری های افراد و جریان های سیاسی (چه گروه های موافق نظام،و چه گروه های اپوزیسیون) حساسیت بیش تری به خرج بدم؛ این که چه مطالبی حساسیت شونو بر می انگیزه،نسبت به ش موضع گیری می کنن؛ و سعی می کنم خودمو در معرض نظرات و موضع گیری های همۀ این افراد قرار بدم…

 

 

 

بعد از این قصد دارم بخش هایی از این خاطرات رو که (حالا به هر دلیل) برام جالب بوده،نقل کنم. فکر می کنم پست های این چنینی خودش انگیزۀ خوبی یه واسه مطالعۀ به تر م… حالا تا ببینیم چی پیش می آد!امید و دلواپسی / خاطرات سال 1364 هاشمی رفسنجانی / دفتر نشر معارف انقلاب

 

تو این نقل قول ها معلومه که فقط یه بخش هایی رو نقل می کنم. مطالب متنوعی هم ممکنه واسه م موضوعیت داشته باشه و پی گیرش بوده باشم،ولی به هر دلیل،این جا نقل شون نکنم. خیلی جاها هم پیش می آد که چندین صفحه توضیحات و مطالب بوده،اما من فقط یه خط شو نقل می کنم…

 

 

 

 

خب دیگه… می دونم زیادی کش دار شد این توضیحات… ولی به نظرم لازم بود… دیگه پیش غذا بسه! گارسون! غذا رو بیار!

 

 

 

 

تصویب مجدد!

شنبه ۱۰ فروردین ۱۳۶۴

…شب در جلسه هیأت دولت درباره جنگ شرکت کردم و به سئوالات وزرا درباره جنگ پاسخ دادم. درباره متروی تهران هم بحث شد. من از لزوم احداث آن دفاع کردم،مخالفان و موافقان هم صحبت کردند و سرانجام با احداث آن موافقت شد. طرح متروی تهران،پس از پیروزی انقلاب،در اثر تبلیغات کمونیست ها و برخورد شعاری نیروهای انقلاب،با مصوبه دولت تعطیل شده بود و تجدید ساخت آن نیاز به تصویب مجدد دولت داشت…

 

 

 

آخـی!

شنبه ۲۴ فروردین ۱۳۶۴

…عصر،خانواده امام و آشنایان محله جماران،مهمان عفت بودند. به خاطر مهمانان زن،در کتابخانه ام ماندم و ساعتها محدود بودم. به عفت گفتم که مهمانی هایش را در روزهائی قرار دهد که من در منزل نیستم.

 

 

 

حالا بازم بگو «علم به تر است یا ثروت؟»! …آخه بندۀ خدا! وقتی تعهد نباشه… وجدان نباشه… مسؤولیت پذیری نباشه… وقتی دل ت واسه مردم وطن ت نسوزه… معلومه که هیچ کدوم!

دوشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۶۴

…با نخست وزیر تلفنی صحبت کردم که از خروج پزشکان از باختران ]=کرمانشاه[ ممانعت شود. آقای ]شیخ محمد علی[موحدی کرمانی امام جمعه باختران دیروز تلفنی اطلاع داد که بعد از جنایت ]شلیک[موشک به شهر،هشتاد پزشک از دسترس مردم رفته اند و ناراحت بود که چگونه بعضی افراد در موقع بلا فرار می کنند…

 

 

 

ما واسه خدا کار می کنیم… باند بازی و سیاسی بازی جیـزه!

سه شنبه ۲۷ فروردین ۱۳۶۴

…در جلسه علنی مجلس،طرح تمدید قانون آزمایشی وزارت صنایع سنگین مطرح بود. من از آن دفاع کردم و سرانجام تصویب شد،اما احتمالاً شورای نگهبان بنا به ملاحظات سیاسی رد می کند…

 

 

 

امان از این گروه فشاری ها!!!

چهارشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۶۴

…شب مهمان نخست وزیر بودیم؛ در آنجا درباره حرکات موتور سواران حزب اللهی در خیابانها و برخورد آنها با افراد بی بند و بار –که این روزها اوج گرفته است- بحث شد. مقرر شد،بدون این که انتقاد تندی از آنها شود،از عملشان جلوگیری شود،زیرا اعلامیه بی امضایی برای دعوت به تظاهرات علیه جنگ بخش شده و شاید لازم باشد که در روز شنبه نیروهای حزب اللهی هم در خیابانها باشند. البته آنها معمولاً سالی یک یا چند بار چنین حرکاتی می کنند و انتظار دارند که مسئولان با بی بند و باری اخلاقی،برخورد شدیدی کنند. درباره جنگ،رفتار مخالفت آمیز نهضت آزادی و رادیوهای خارجی هم بحث شد…

 

 

 

سه شنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۶۴

…تلگرافی از مهندس ]مهدی[بازرگان رسید که در آن،در مورد اظهاراتم در نماز جمعه اعتراض کرده است. من مطالبی را از کتاب ]جیمی[کارتر در نماز جمعه نقل کردم که گفته بود،او موافقت آقای بازرگان را برای ورود شاه به آمریکا گرفته بود. آقای خامنه ای با ناراحتی،خبر فرار ]خانم بدری حسینی خامنه ای[خواهرشان را –که همسر شیخ علی تهرانی است- با پنج فرزندش،از کشور دادند. از ترکیه اطلاع رسیده است که او اکنون در ترکیه است ولی می خواهد به عراق برود.

 

 

 

چاه نفتی که دو سال می سوخت؟!

چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۶۴

…ظهر گروه اطفاء حریق چاه شماره ۵ نوروز –که از دو سال پیش در خلیج فارس در اثر حمله عراقیها آتش گرفته و می سوخت- آمدند. گزارش کارشان را دادند…

 

موضوع: دربـارۀ یک/چند کتاب
تاريخ: جمعه، ۲۴ خرداد ، ۱۳۸۷

 

 

                              اعضای یک پیکریم؟؟!

راست ش درست نمی دونم چه کار باید بکنیم… چه کاری از دست مون بر می آد؟ …نمی دونم!

دارم فکر می کنم می شه ارتباط گرفت با برنامه های پی گیر و خبرنگارهای کار درست صدا و سیما و پی گیر شد. با مطبوعات و روزنامه ها و خبرگزاری ها تماس گرفت. تلفن زد،ای میل فرستاد،کامنت گذاشت…

این بچه های معصوم گناه شون چه بوده که از حداقل امکانات گرمایی بی بهره بوده ن؟ گناه شون چه بوده که تو کلاس درس شون این چنین می سوزند؟ و حالا بعد از گذشت این مدت،آموزش و پرورش کجاست؟؟ چرا هیچ مسؤولی مسؤولیت نمی پذیره؟ چرا کسی پی گیر نیست؟

 

شهرزاد و این جا رو نمی شناسم،اما تشکیل NGOها و تشکل های مردمی برای کارهای خیر این چنینی فعالیت پسندیده و تحسین برانگیزی یه. باید کمک کرد و اهتمام گذاشت تا چنین فعالیت ها و تشکل هایی جا بیفته بین مردم. گاهی با برخی تشکل های مردمی و دانش جویی اروپایی و امریکایی که مواجه می شمو از فعالیت هاشون مطلع می شم پاک حیرت می کنم. از این که اسم اسلامو یدک می کشمو خودمو مسلمون می دونم اون وخ…

 

نمی دونم چه باید کرد؛ اما فکر می کنم هیچ چیز به تر از این نیست که «مطالبۀ جمعی» به وجود بیاد. باید مجموعۀ مدیران حکومتی خودشونو موظف بدونن. باید مطالبه کرد. گوش زد کرد. فریاد کشید…

 

 

 

پی نوشت:

آتش در دبستان (+)

نرگس برای عکاس نمی‌خندد(+)

افسوس که ما ایرانی هستیم،کاش ملیت کشوری متمدن را داشتم! (+)

فردا داغ ۸ دانش آموز درودزنی تازه می شود (+)

یک سال بعد از آتش سوزی (+)

آقای شهردار این تصاویر را دیده اید؟ (+)

 

موضوع: تحلیلی - انتقادی
تاريخ: سه شنبه، ۱۴ خرداد ، ۱۳۸۷

 
 

۲۰ خرداد ۹۶

 

یه هفته پیش، یه سایت خبری فعال و پرمخاطب، متن برنامه‌ای از سری‌برنامه‌های «راز» رو منتشر کرد؛ که جز چن دقیقهٔ اول‌ش مابقی‌شو دیده بودم. از روی کنج‌کاوی شروع کردم به خوندن اون متن. واقعاً باید ویرایش می‌شد. مغلوط بود. مثلاً جایی از متن نوشته شده: «کاری کردم که اینها در انتشارات رمضان چاپ شوند که بزرگترین انتشارات آمریکاست و در انگلستان و اروپا موجود است.»

برای اون مطلب، نظری نوشتم؛ و نیز نوشتم که انتشارات رمضان نداریم؛ اون انتشاراتی که جزو بزرگ‌ترین‌های امریکاست، آمازونه؛ نه رمضان!

 

حالا بعد از یه هفته گذرم باز به اون سایت و نوشته افتاد؛ دیدم نظرمو «غیر قابل انتشار» محسوب کرده. اون غلط‌ها هم بی‌اصلاح باقی مونده.

 

 
 
 
 
 
 
  • صفحۀ 1 از 3
  • 1
  • 2
  • 3
  • »