فیلمی که در این پست لینک‌هاشو ملاحظه خواهید کرد، تصاویر غزه نیست، عراق و افغانستان هم نیست؛ تصاویری مربوط به ایرانه. تصاویر مناطق مرزی ایرانه؟ …نه! وقایعی رو خواهید دید که تو پای‌تخت ایران اتفاق افتاده؛ تهران!

 

این فیلم کوتاه ِ سی و چند دقیقه‌ای، نهم آذر امسال تو دانش‌گاه پلی‌تکنیک نمایش داده‌شده. «بازخوانی یک پرونده» روایتی مستند از ظلمی‌یه که رییس دانش‌گاه آزاد، دکتر جاسبی، در حق مهدی هادوی و خانواده‌ش روا داشته.

 

اونایی که کودکانه و خام، تصور می‌کنن تو این مملکت مافیـا نداریمو همه پاستوریزه‌ن، خوبه این مستند سی و چند دقیقه‌ای رو ملاحظه کنن تا برق از سرشون بپره…

 

خلاصۀ ماجرا از این قراره که بعد از انقلاب، مهدی هادوی تصمیم می‌گیره بخش عمده‌ای از املاک خانوادگی‌شو به نیت احداث دانش‌گاه ببخشه؛ بیش از دو میلیون متر مربع. به دکتر جاسبی اعتماد ‎می‌کنه و غیر از اندکی، بقیۀ ملک‌شو به دانش‌گاه آزاد می‌بخشه. این ملک همونی‌یه که الان واحد علوم و تحقیقات دانش‌گاه آزاد در بخشی از اون ملک ساخته‌شده.

مشکل از جایی آغاز می‌شه که دکتر جاسبی طمع می‌ورزه و با همراهی اطرافیان‌ش، بقیۀ ملک مهدی هادوی رو مورد دست‌اندازی قرار می‌ده. پی‌گیری‌های خانوادۀ هادوی و شکایت‌هاشون بی‌نتیجه می‌مونه. پرونده‌ها یا گم و گور می‌شن، یا مختومه. آدم‌ها خریده می‌شن؛ قضات دادگستری، کارشناسان قوۀ قضاییه، مأمورین کلانتری و نیروی انتظامی، رییس ثبت و احوال، و…

صدای مظلوم به جایی نمی‌رسه؛ از خاتمی استمداد می کنن؛ از حداد عادل؛ و… گویا سعی اون‌ها هم به توفیقی نمی‌رسه. امیدها یکی پس از دیگری به یأس بدل می‌شه…

 

تو این مدت، خانوادۀ هادوی جون‌شونو کف دست‌شون می‌گیرنو مدت‌ها توی ملک‌شون چادر می‌زنن تا خودشونو جلوی لودرها و کمپرسی‌ها بندازن بلکه مانع تعرض و پیش‌روی آدمای جاسبی بشن.

جون‌شون بارها مورد تعرض قرار می‌گیره؛ بارها توسط شرورهای اجیر شده کتک می‌خورن، زندگی‌شون به آتش کشیده می‌شه؛ و رییس کلانتری و مأموراش عرصه رو به نفع ظالم خالی می‌کننو چشاشونو بر ظلم می‌بندن.

 

 

 

دربارۀ این ماجرا چند مطلب به ذهن‌م می‌رسه که طرح‌ش خالی از لطف نیست؛ اول این که مهدی هادوی، یه قاضی و حقوق‌دان باسابقه‌س؛ با حکم و دست‌خط امام، دادستان کل انقلاب می‌شه؛ بعدها به پیش‌نهاد شهید بهشتی، یکی از حقوق‌دان‌های شورای نگه‌بان می‌شه. سال‌ها حسن سابقه داره و خبره‌س.

دوم این که خانوادۀ هادوی اوضاع مالی خوبی دارن. سوم این که خانوادۀ هادوی از همۀ وقایع تصویر برداری کردن؛ اسناد و مدارکی دارن که آدمو به حیرت وا می داره.

اما با وجود همۀ این موارد، حق‌شون خورده می‌شه، یه آب هم روش!

 

البته تو یکی از دیدارهای مردمی، این فیلمو به هاشمی شاهرودی نشون دادن، که منجر به دستور اکید ایشون و احضار عبدالله جاسبی و آدماش به دادگاه شده…

 

 

تهیۀ این فیلم کار آسونی‌یه؛ الان تو بازار سیاه راحت پیدا می‌شه؛ شما جوینده باشین، پیداش می‌کنین. در ضمن، از طریق نت هم می تونین دانلودش کنین. جهان‌نیوز برای سهولت دانلود، این فیلمو پونزده تکه کرده. اگه سرعت اینترنت‌تون خوبه، «بازخوانی یک پرونده» رو از طریق این لینک می تونین کامل دانلود کنین.

چند دقیقۀ ابتدای فیلمو می‌تونین توی یوتیوب ملاحظه کنین (ده دقیقۀ اول + نه دقیقۀ بعدش). البته من سعی کردم نسخۀ کامل‌شو توی یوتیوب آپ‌لود کنم اما این سایت به دلیل شدت خشونت‌ها و وحشی‌گری‌هایی که در این مستند به نمایش در اومده از پخش‌ش عذر خواست و اجازۀ انتشار عمومی نداد.

 

توی ویمئو هم آپ‌لودش کردم:

 

   

 

راستی! ازم نپرسیدین چرا چنین تیتری رو واسه این پست گذاشتم؛ چون قرار بود این پست رو روز عید غدیر آپ کنمو نشد؛ و چون ماجرای «علی» و خلخالی که به ظلم ستانده بودند و «فلو ان امرأ مسلماً مات مِن بعد هذا أسفاً ماکان به ملوماً…» این قدر معروف هست که…؛ و چون برام مث روز روشنه که جاسبی «علی» رو نمی‌شناسه.

 

 

در بخشی از خاطرات ناطق نوری جمله‌ای از رهبری خطاب به او که ریاست بازرسی بیت رهبری رو به عهده داشته (و داره) آورده شده که نمی دونم با این اوصاف از خوندن‌ش باید خنده‌م بگیره یا زار زار گریه کنم:

«خدا کند که این‌گونه که این‌ها می‌گویند درست نباشد؛ و الا وای بر من، وای بر ما، اگر این درست باشد. اگر این ظلم‌ها در کشور شود، در قیامت چه پاسخی خواهیم داد…»

 

                            

       

       

       

       

       

       

                            

موضوع: تحلیلی - انتقادی
تاريخ: شنبه، ۳۰ آذر ، ۱۳۸۷

 

بدان که اول چیزی که حق بیافرید گوهری بود تابناک. او را «عقل» نام کرد. و این گوهر را سه صفت بخشید: یکی شناخت ِ حق و یکی شناخت ِ خود و یکی شناخت ِ آن که نبود، پس ببـود.

از آن صفت که به شناخت ِ حق تعلّق داشت حُسن پدید آمد -که آن را «نیکویی» خوانند. و از آن صفت که به شناخت ِ خود تعلّق داشت عشق پدید آمد -که آن را «مهر» خوانند. و از آن صفت که نبود پس به بود تعلّق داشت حُزن پدید آمد -که آن را «اندوه» خوانند.

و از این هر سه که از یک چشمه‌سار پدید آمده‌اند و برادران ِ یکدیگرند، حُسن -که برادر مِهین١ است- در خود نگریست، خود را عظیم خوب دید، بَشاشَتی٢ در وی پیدا شد، تبسمی بکرد. چندین هزار مَلَک ِ مقرّب از آن تبسم پدید آمدند.

عشق -که برادر ِ میانین است- با حُسن اُنسی داشت. نظر از او بر‌نمی‌توانست گرفت، مُلازم ِ خدمتش می‌بود٣. چون تبسم ِ حُسن پدید آمد، شوری در وی افتاد. مضطرب شد. خواست که حرکتی کند، حُزن -که برادر ِ کِهین۴ است- در وی آویخت۵. از این آویزش، آسمان و زمین پیدا شد.

چون آدم ِ خاکی را بیافریدند، آوازه در مَلأ اعلا۶ افتاد که «از چهار مخالف٧ خلیفه‌ای ترتیب دادند.» ناگاه، نگارگر ِ تقدیر، پرگار ِ تدبیر بر تخته‌ی خاک نهاد. صورتی زیبا پیدا شد. این چهار طبع را که دشمن ِ یکدیگرند به دست ِ این هفت رَوَنده که سرهنگان ِ خاصّ‌اند بازدادند تا در زندان ِ شش جهتشان محبوس کردند. چندان که جمشید ِ خورشید چهل‌بار پیرامُن ِ مرکز برآمد، کِسوَت ِ انسانیت در گردنشان افگندند، تا چهارگانه یگانه شد.

چون خبر ِ آدم در ملکوت شایع گشت، اهل ِ ملکوت را آرزوی دیدار خاست. این حال بر حُسن عرضه کردند. حُسن -که پادشاه بود- گفت که «اول من یکسواره پیش بروم. اگر مرا خوش آید، روزی چند آنجا مُقام کنم. شما نیز بر پی ِ من بیایید!»

پس سلطان ِ حُسن بر مَرکب ِ کبریا٨ سوار شد و روی به شهرستان ِ وجود ِ آدم نهاد. جایی خوش و نُزهَتگاهی٩ دلکش یافت. فرود آمد. همگی ِ آدم را بگرفت، چنان که هیچ چیز در آدم نگذاشت.

عشق چون از رفتن ِ حُسن خبر یافت، دست در گردن حُزن آورد و قصد ِ حُسن کرد. اهل ِ ملکوت چون واقف شدند، به یکبارگی بر پی ِ ایشان براندند.

عشق چون به مملکت آدم رسید، حُسن را دید تاج ِ تَعَـزُّز ١٠ بر سر نهاده و بر تخت ِ وجود ِ آدم قرار گرفته. خواست تا خود را در آنجا گنجانَد، پیشانیش به دیوار ِ دهشَت١١ افتاد، از پای درآمد١٢. حُزن حالی١٣ دستش بگرفت.

عشق چون دیده باز کرد، اهل ِ ملکوت را دید که تنگ درآمده بودند. روی به ایشان نهاد. ایشان خود را به او تسلیم کردند و پادشاهی ِ خود به او دادند و جمله روی به درگاه ِ حُسن نهادند.

چون نزدیک رسیدند، عشق -که سپه‌سالار بود- نیابت به حُزن داد و بفرمود تا همه از دور زمین‌بوسی کنند، زیرا که طاقت ِ نزدیکی نداشتند. چون اهل ِ ملکوت را دیده بر حُسن افتاد، جمله به سجود درآمدند و زمین را بوسه دادند.

                                                  ***

حُسن مدتی بود که از شهرستان ِ وجود ِ آدم رخت بربسته‌بود و روی به عالَم ِ خود آورده و منتظر مانده تا کجا نشان ِ جایی یابد که مُستَقَرّ ِ عِزّ ِ وی را شاید.١۴

چون نوبت ِ یوسف درآمد، حُسن را خبر دادند. حُسن حالی روانه شد.

عشق آستین ِ حُزن گرفت و آهنگ ِ حُسن کرد. چون تنگ درآمد، حُسن را دید خود را با یوسف برآمیخته، چنان که میان حُسن و یوسف هیچ فرقی نبود. عشق حُزن را بفرمود تا حلقه‌ی تواضع بجنبانَد.

از جَناب ِ حُسن آوازی برآمد که «کیست؟»

عشق به زبان ِ حال جواب داد که «چاکر به بَرَت خسته‌جگر بازآمد / بی‌چاره به پا رفت و به سر بازآمد.»

حُسن دست ِ استغنا به سینه‌ی طلب بازنهاد.

عشق به آوازی حَزین این بیت برخواند: «به حقّ ِ آن که مرا هیچ‌کس به جای تو نیست / جفا مکن که مرا طاقت جفای تو نیست.»

حُسن چون این ترانه گوش کرد، از روی فراغت جوابش داد «ای عشق، شد آن که بودمی من به تو شاد / امروز خود از توام نمی‌آید یاد.»

عشق چون نومید گشت، دست ِ حُزن گرفت و روی به بیابان ِ حیرت نهاد و با خود این زمزمه می‌کرد: «بر وصل ِ تو هیچ دست پیروز مباد / جُز جان ِ من از غم ِ تو با سوز مباد! اکنون که در انتظار   روزم برسید / من خود رفتم، کسی به این روز مباد!»

حُزن چون از حُسن جدا ماند، عشق را گفت «ما با تو بودیم در خدمت ِ حُسن و خرقه از او داریم و پیرِ ما اوست. اکنون که ما را مَهجور کردند، تدبیر آن است که هر یکی از ما روی به طرفی نهیم و به حُکم ِ ریاضت سفری برآریم، مدتی در لگدکوب ِ دوران ثابت‌قدمی بنماییم و سر در گریبان ِ تسلیم کشیم و بر سجاده‌ی مُلَمَّع ِ١۵ قضا و قدر رکعتی چند بگزاریم. باشد که به سعی ِ این هفت پیر ِ گوشه‌نشین که مربیان ِ عالَم ِ کَون و فسادند، به خدمت ِ شیخ باز‌‌ رسیم.»

چون بر این قرار افتاد، حُزن روی به شهر کنعان نهاد و عشق راه ِ مصر برگرفت.

مونسُ العُشـّاق / شهاب‌الدین یحیای سهروردی

برخی واژه‌های این متن:

١) مِهین: بزرگ‌تر

٢) بَشاشَت: شادمانی، فرح

٣) مُلازم ِ خدمتش می‌بود: همواره همراه و خدمت‌گزارش بود

۴) کِهین: کوچک‌تر

۵) در وی آویخت: او را در بر گرفت

۶) مَلأ اعلا: عالَم بالا

٧) چهار مخالف: منظور، طبع چهارگانۀ آدمی است؛ چهار مزاج رطوبت، یبوست، حرارت و برودت. شاید هم منظور، سودا، صفرا، دم و بلغم باشد.

٨) کبریا: جلال و عظمت

٩) نُزهَتگاه: گردش‌گاه، تفرج‌گاه

١٠) تَعزُّز : عزّت

١١) دهشَت: تحیّر، حیرت

١٢) از پای درآمد: از حال رفت

١٣) حالی: بی‌درنگ

١۴) مُستقرّ ِ عزّ ِ وی را شاید: شایستۀ مقام وی باشد

١۵) مُلَمَّع : رنگارنگ

پی‌نوشت ١: متنی که برای این پست تدارک دیدم، بخش جالبی‌یه از ابتدای رسالۀ «مونسُ العشـّاق» یا «فی حقیقت ِ عشق» سهروردی.

نشر مرکز، گزیده‌ای از آثار شهاب‌الدین یحیای سهروردی رو توی یه کتاب جمع کرده و با عنوان «قصه‌های شیخ اشراق» به چاپ رسونده. ویرایش متن این آثار رو جعفر مدرّس صادقی به عهده داشته.

پی‌نوشت ٢: در این‌باره  توی نت می‌گشتم که به این مطلب برخوردم. توی دو سه پاراگراف خلاصه و مفید مطلبو رسونده. نتونستم بی‌اعتنا از کنارش بگذرم؛ پس این پی‌نوشت و لینک رو برای قدرشناسی از اون پست اضافه کردم.

موضوع: برترین یادداشت‌ها، گزیده نثـر
تاريخ: دوشنبه، ۲۵ آذر ، ۱۳۸۷

 

شاید نباید بگم؛ اما می‌گم، که من می‌ترسم پدر و مادرم از هم جدا بشـن. خیلی وقته هم‌دیگه رو تهدید می‌کنن؛ آخرین بار، همین چند وقت پیش پدرم می‌گفت منتظره من سر و سامون بگیرم، بعدش تکلیف مادرمو روشن می‌کنه…

…عجیب ظاهر رو حفظ کردن؛ اما توش داره خودمونو می‌سوزونه… پناه بر خدا!

 

جفت‌شون حال‌مو به‌هم می‌زنن؛ این بدتر از اون، اون بدتر از این. چندسالی هست که می‌تونم مستقل ازشون زندگی کنم، اما خودمو به‌شون چسبوندم تا بلکه نذارم کار به این حرفا کشیده بشه؛ اما داره کشیده می‌شه، اینو می‌فهمی؟!

 

نگرانی تو چهرۀ برادر – خواهرام موج می‌زنه، اما کار از نگرانی و این حرفا گذشته. دیگه احساس می‌کنم رمقی واسه شنا کردن خلاف جهت آب ندارم؛ و خودم خوب می‌دونم اسم این حالی که دارم تجربه‌ می‌کنم ترسه.

 

                    

 

پی‌نوشت: این پست به دعوت چهار ستاره مانده به صبح نوشته شده…

«ترس» بخشی از زندگی ما آدم‌هاست؛ ترس‌هایی متفاوت؛ ترس‌هایی متنوع. روم نمی‌شه کسی رو به نوشتن پیرامون ترس‌هاش دعوت کنم؛ اما به هر حال دعوت می‌کنم از وبلاگ ، دودینگ هاوس ، نقطه سر خط ، سایه‌های خیال ، خبرنگار افتخاری نیویورک تایمز ، حرفهای خودمانی ، نیمچه بلاگ و نجوای من تا پیرامون ترس‌هاشون چند جمله‌ای بنویسـن. توصیه می‌کنم کلی‌گویی کنید بچه‌ها! مث خود رویا! به نفع‌تونه!

راستی! اگه کسی تمایل داشت در این‌باره بنویسه، مطلع‌م کنه تا وبلاگ‌شو به این لیست اضافه کنم.

 

اجابت کردند: حرفهای خودمانی + سایه‌های خیال + دودینگ هاوس + نجوای مننقطه سر خط

 

موضوع: شخصی
تاريخ: شنبه، ۲۳ آذر ، ۱۳۸۷

 

تو را  می خواستم دیروز از  دنیا  – چه می گویم؟
تورا می خواهم از فردا و پس فردا – چه می گویم؟
شبی تاریک – شکل یک جزیره –  دور تا دورش
تو صبح خلوت من بودی و… دریا –  چه می گویم؟
تو ای شیطان تر از آهو – تو ای آهوتر از صحرا
تو ای  شیطان بی همتا – خداوندا – چه می گویم؟
من از چشم تو ساده –  مثل یک  همکار- همسایه
تو از چشم من اما- کشف یک رویا– چه می گویم؟
من و این شعر… می بخشی – علاقه پیش می آید
که شد پیشامد من با تو  – ما… ما… ما– چه می گویم؟
( بگو گوساله آخه وضع تو عاشق شدن داره ؟ )
در این وضعیت ناجور کشور –.ها..؟.– چه می گویم؟
تو را می خواستم دیروز از دنیا  – حواسم نیست…
ببین… من دوستت… ول کن… دلم… حالا –چه می گویم؟
نگفتم –  جرأت گفتن ندارم  –  در خیال من…
تو هستی تا ابد در گوشه ای… اما… – چه می گویم؟
…خداحافظ …فرار بیت آخر …چشمهای تو…
…بمانم دستگیرم می کند اینجا –  …چه می گویم؟…
 

                                                                          هامش

 

موضوع: گزیده شعر
تاريخ: چهارشنبه، ۲۰ آذر ، ۱۳۸۷

 

ما با «چیز»ها ارتباط برقرار می کنیم؛ ارتباط هایی دیدنی، شنیدنی، بوییدنی، چشیدنی، لمس کردنی…؛ «چیز»ها پیام دارن؛ گاهی حواشی دارن؛ و این حواشی بعضی وقتا جلوه گر تر از اصل اون «چیز» می شه.

 

چیزی که واسه این پست تدارک دیدم (قطعه ای از موسیقی فیلم The Message) برای خیلی از ماها حاشیه هاش مهم تر از خودشه. منو تویی که از این شنیدنی خاطره هایی داریم و برامون مفاهیمی رو تداعی می کنه، یه جور دیگه می شنویم این موسیقی رو؛ جوری که لزوماً ربطی به خود ِ خود ِ اون موسیقی نداره.

 

[دانلود: ۰۷/۱ مگابایت

موضوع: برای جناب گوش
تاريخ: دوشنبه، ۱۸ آذر ، ۱۳۸۷

 

 

همون طور که پیش تر هم توضیح دادم، بعضی مطالبی رو از این کتاب نقل می کنم که واسه م جالب بوده، همین! پس لطفاً دنبال قاعده و ضابطۀ خاصی تو این نقل قول ها نگردین؛ از ما گفتن بود! 

 

 

 

 

خلبان های پناهنده

دوشنبه ٣١ تیر ١٣۶۴

…عراق مدعی است یک هلی کوپتر شنوک ما با سه خلبان به عراق رفته و پناهنده شده اند. (پاورقی: این هلی کوپتر پس از پرواز از مراغه در استان آذربایجان شرقی، از طریق منطقه پیرانشهر و حاج عمران به عراق رفته است. سه افسر نیروی هوایی که با این هلی کوپتر به عراق پناهنده شدند، در یک مصاحبه تلویزیونی دلیل فرار خود را وخیم بودن اوضاع اقتصادی، گرانی و… اعلام کرده و به تبلیغ علیه نظام جمهوری اسلامی پرداختند و گفتند که مردم خواستار پایان یافتن جنگ هستند. پیش از این در اواخر خرداد ۶۴ یک زن عراقی به نام «خالده عبدالقهار عبدالرحمن» دبیر ویژه امنیت ملی دولت عراق به اتفاق شوهر و چهار فرزندش به جمهوری اسلامی پناهنده شده بودند.)

 

 

 

پول کم است…

سه شنبه ٢٢ مرداد ١٣۶۴

…آقای صیاد [شیرازی] گفت بودجه مهندسی راه عقب افتاده است؛ بنا شد تأکید نمائیم. این تأخیر بودجه در اکثر موارد وجود دارد؛ پول کم است؛ نفت کم فروخته شده و همه چیز عقب است.

 

 

 

در بودجۀ امسال منظور شده است

سه شنبه ٢٩ مرداد ١٣۶۴

…ساعت نه در مجلس، اعضای شورای حزب الله لبنان به ملاقات من آمدند. آنها نگران ایجاد ارتباط ایران با حزب امل لبنان بودند و درباره لزوم همکاری شیعه و کل مسلمانان لبنان و فلسطینی ها تأکید کردم و اختلاف حزب الله و امل را مضر خواندم و لزوم همکاری بیشتر با سوریه را مورد تأکید قرار دادم و گفتم مایل نیستیم که در لبنان دخالت کنیم. خود لبنانیها مردم رشید و با حکمت اند؛ البته کمک می کنیم. در بودجه امسال مبلغ دویست میلیون تومان برای  [کمک به] لبنان منظور شده است.

 

 

 

…خودمون کشتی حامل نفت خودمونو زدیم! …بعدشم تکذیب کردیم!

سه شنبه ۲۹ مرداد ١٣۶۴

آقای غرضی [وزیر نفت] تلفنی گفت کشتی بلژیکی که پریروز در خلیج فارس مورد حمله قرار گرفته حامل نفت ایران بوده است. (پاورقی: خبرگزاری آسوشیتدپرس در روز ۲۷ مرداد ۶۴ گزارش داد: «جنگنده های ایرانی یک نفتکش بلژیکی را در ناحیه جنوب آبهای خلیج فارس هدف راکت قرار دادند. در این حمله به نفتکش مذکور از ناحیه دودکش آسیب وارد شد. دولت بلژیک در پی این حمله، رسماً به دولت ایران اعتراض کرد اما ایران هرگونه دخالت در این حمله را رد نمود.»)

 

 

 

جلسات سران قوا بی رونق است!

چهارشنبه ۳۰ مرداد ١٣۶۴

…جلسه هفتگی با سران قوا امشب تشکیل نشد؛ به خاطر بی رونقی و عدم تفاهم، جلسات کم اثر است…

 

 

 

۱

چهارشنبه ۲۰ شهریور ١٣۶۴

…احمد آقا آمد و نامه های سپاه را که درخواست نیروی هوایی و دریایی و اختیارات فرماندهی کرده بودند، به خدمت امام فرستادم.

 

 

 

۲

سه شنبه ۲۶ شهریور ١٣۶۴

…آقای محسن رضایی آمد و خواستار سر و صدا روی اجازه امام در خصوص تاسیس نیروی دریایی و هوایی برای سپاه بود. نظر من این بود که مصلحت نیست، چون ارتش را حساس می کند. ظهر در اخبار اعلان شد.

 

 

 

۳

جمعه ۲۹ شهریور ١٣۶۴

با اخوی محمد در خصوص جلوگیری از تبلیغات زیاد روی نیروی هوایی و دریایی سپاه -که ممکن است ارتشی ها را ناراحت کند- صحبت کردم.

 

 

 

مثل همه

شنبه ۶ مهر ١٣۶۴

عفت، اعظم و عماد برای سفر به فرودگاه مهرآباد رفتند. مطابق معمول دیر رسیدند و تحویل بارشان دچار اشکال شد. به دفترم گفتم مشکل را رفع کند. به عفت که اظهار ناراحتی می کرد گفتم یا از اول با شناسایی بروید و اگر مثل مردم می روید، مثل همه سر وقت بروید.

 

 

 

ادارۀ همسریابی بنیاد شهید

پنجشنبه ۱۱ مهر ١٣۶۴

…عصر مسئول اداره همسریابی بنیاد شهید آمد و گزارش کار داد و من نظراتی ارائه کردم؛ گفت حدود سه هزار همسر شهید در تهران داریم.

 

 

 

کم کم!

دوشنبه ۱۳ آبان ١٣۶۴

آقای [ابوالفضل] توکلی بینا آمد و از اینکه شغلی در نظام ندارد، گله داشت. گروهی از افراد مبارز قدیم به خاطر مواضع خاص سیاسی-اقتصادی منزوی شده اند. اختلاف خطوط فکری کم کم دارد آثار سوء خود را نشان می دهد.

 

 

 

 

پی نوشت:

مطالعۀ خاطرات هاشمی هم عالمی داره (۱)

 

موضوع: دربـارۀ یک/چند کتاب
تاريخ: شنبه، ۱۶ آذر ، ۱۳۸۷

 

مامان من هنـوز زن ِ بابای منـه؛ چون تو جاهایی مث فیش حقوقی بابام و مهمونی های رسمی ش  حضور زن (اول)ش ارزش محسوب می شه!

 

موضوع: داستانک - داستان کوتاه
تاريخ: پنج شنبه، ۱۴ آذر ، ۱۳۸۷

 

فیلم Meet The Spartans (+) بیش تر از اون که طنز و کمدی به حساب بیاد، هجو فیلم سی صده. این جور فیلم هایی که مسخره کردن و دست انداختن فیلم دیگه ای رو موضوع خودشون قرار می دن، تو گونۀ (ژانر) Comedy Spoof دسته بندی می شن.

 

             

 

تو این فیلم، بعضی چیزهایی که یه شهروند امریکایی دور و بر خودش می بینه، به سخره گرفته شده؛ تبلیغ های بازرگانی، تکه کلام های فلان سوپر استار سینما یا بهمان سیاست مدار، فلان مسابقه یا شوی تلویزیونی، و مسائلی از این دست.

 

             

 

گوشه کنایه ها و طعنه هایی که بازی گرهاش به زبون می آرن، تو یه مقطع شاید مخاطب عامی امریکایی رو بخندونه، اما پس از تاریخ مصرف ش دیگه از مزه می افته. پس تعجبی نداره اگه یه جاهایی قرار بوده بخندید ولی خنده تون نمی گیره و بی مزه به نظر می رسه.

 

             

 

هر قدرم این فیلم به نظر من زپرتی از آب در اومده باشه، به هر حال حدود ٣٨میلیون دلار فروخته و حال شو برده!  البته حواس تون هست که خود فیلم سی صد بیش تر از ۲۱۰میلیون دلار فروش رفته؟

 

             

 

به این فیلم، رتبۀ PG-13 دادن؛ و همون طور که گفتم، تنها دلیلی که موجب شد واسه دیدن ش وقت صرف کنم این بود که ببینم چه طوری فیلم سی صد رو به هجو کشیده، همین!

 

             

موضوع: فیلم، تئاتر، کلیپ، سیماجون و ‌اینـا
تاريخ: چهارشنبه، ۱۳ آذر ، ۱۳۸۷

 

از بدبختی های نسل من، یکی هم طرز فکر سلبی برخی زمام داران حکومته. متأسفانه در میان مردان حاکم کم نیستن قدرت مندانی که مشخصات فکری سلبی دارن. فرمایشات اخیر (+ و +) رییس شورای نگه بان (و امام جمعۀ موقت تهران) رو لابد ملاحظه کردین:

 

بدبختی این است که یکی از مشکلاتی که دانشگاه و دانشجو شدن خانم ها برای ما درست کرده، این است که وقتی کسی برای خواستگاری می رود شاید اولین سؤالی که مطرح می شود این است که چقدر درس خوانده است. واقعاً انسان بهتش می زند. یعنی درس چند درصد در سلامت زندگی و آرامش زندگی نقش دارد؟ آنچه نقش دارد اخلاق، دین، صبوری و سازگاری است. این مسائل درجه دوم است که مثلاً اگر احیاناً این خانم دکتر بود و آن آقا لیسانس، امکان ندارد آن خانم قبول کند. بدانید که روزگار خود را دارید سیاه می کنید و مملکت هم در اثر بالا رفتن سن ازدواج مشکلاتی پیدا می کند.

 

 

آقا پسرهای جامعۀ ما هر سال کم تر از سال پیش، تو کنکور شرکت می کنن: (کنکور٨٠: %۴٢ ، کنکور٨۶: %٣٧)؛ چون به وضوح می بینن برای تحصیل کرده های دانش گاهی ما، چه قدر از مشخصه های رفاه و آرامش (واسه تشکیل خانواده و زندگی) تأمینه. به جای مانع تراشی برای قبولی دخترها، به فکر رونق اوضاع تحصیل کرده ها باشید مشکل حل می شه (نمی شه؟).

 

من فکر می کنم اگه رییس شورای نگه بان، این واضحات رو می دید، چنین سخن نمی راند.

موضوع: تحلیلی - انتقادی
تاريخ: یکشنبه، ۱۰ آذر ، ۱۳۸۷

 

ای مردم غزه!

 

اطمینان دارم اگر گوسفند بودید، رسانه ها و سازمان
های بین المللی به وظایف خود عمل می کردند و بی اعتنا نمی گذشتنـد!

 

 

 

پی نوشت: این پست به دعوت آقای دژاکام نوشته شده.

موضوع: تحلیلی - انتقادی
تاريخ: جمعه، ۸ آذر ، ۱۳۸۷

 
 

۲۰ خرداد ۹۶

 

یه هفته پیش، یه سایت خبری فعال و پرمخاطب، متن برنامه‌ای از سری‌برنامه‌های «راز» رو منتشر کرد؛ که جز چن دقیقهٔ اول‌ش مابقی‌شو دیده بودم. از روی کنج‌کاوی شروع کردم به خوندن اون متن. واقعاً باید ویرایش می‌شد. مغلوط بود. مثلاً جایی از متن نوشته شده: «کاری کردم که اینها در انتشارات رمضان چاپ شوند که بزرگترین انتشارات آمریکاست و در انگلستان و اروپا موجود است.»

برای اون مطلب، نظری نوشتم؛ و نیز نوشتم که انتشارات رمضان نداریم؛ اون انتشاراتی که جزو بزرگ‌ترین‌های امریکاست، آمازونه؛ نه رمضان!

 

حالا بعد از یه هفته گذرم باز به اون سایت و نوشته افتاد؛ دیدم نظرمو «غیر قابل انتشار» محسوب کرده. اون غلط‌ها هم بی‌اصلاح باقی مونده.

 

 
 
 
 
 
 
  • صفحۀ 1 از 2
  • 1
  • 2
  • »