عملیات «سرب گداخته‌»ای که اسرائیل در غزه به راه انداخته بود، آخرین نفس‌هاشو می‌کشه. حتا خود اسرائیلی‌ها هم نتونستن نتیجه‌ای رو به عنوان دست‌آورد ِ این بیست و چند روز عملیات نظامی اعلام کنن. چی بگن؟! چی دارن که بگن؟! به کدوم یک از تصورات ِ مطلوب‌شون رسیدن؟

 

وبلاگستان ِ فارسی، نویسنده‌هایی داره که برای اعدام یکی از اعضای باند ریگی(جندالله) بلکه برای مجازات اعدام در اسلام، چه قدر گرد و خاک به‌پا می‌کنن، انرژی می‌ذارنو حنجره‌شونو پاره می‌کنن، اما به غزه که می‌رسن…

 

        

 

برخی نسبت به سیاست‌های این دولت، بلکه عمل‌کرد حکومت انتقاد داشتنو دارن و مسائل مربوط به فلسطین و غزه رو به طرز ناشیانه‌ای با این انتقادها قاطی پاتی کردنو مطالبی نوشتن که با قدری جرح و تعدیل، سر از سایت وزارت خارجۀ اسرائیل درآورد و منتشر شد.

برخی تو نوشته‌هاشون اصلاً توجه نمی‌کردن فلسطین مملکت فلسطینی‌هاست و اسرائیل به ضرب و زور شصت سال زورگویی و قلدری نمی‌تونه مالک آب و خاک فلسطین قلمداد بشه.

 

درک نمی کنم چه‌طور برخی تو پست‌هاشون از اسرائیل با عنوان «واقعیت موجود» اسم می‌آوردن؛ واقعیتی که سرانجام ناگزیر باید یه طوری باهاش کنار اومد و تعامل پیشه کرد!

خیلی دوست دارم موضع‌گیری این افراد رو دربارۀ «واقعیت»هایی نظیر سال‌ها استعمار استعمارگران اروپایی و امریکایی بدونم. جالب این‌جاست که اکثر این اهالی وبلاگستان نوشته‌هایی در ستایش ِ امثال مهاتما گاندی، نلسون ماندلا، چه‌گوارا و… نوشته‌ن؛ خب شماها چی‌چی‌یه این آدم‌ها رو تحسین می‌کنین؟! این‌ها اگه قرار بود مثل شماها فکر کنن که مبارزه نمی‌کردن!

 

نوشته‌های برخی اهالی وبلاگستان بر روی «اصالت صلح» استوار بود. تو نوشته‌هاشون جمله‌ها و تعابیری در مدح صلح و صلح‌طلبی مطرح ‌کردنو به عنوان چماقی بر سر حماس ِ تروریست کوبیدن!

هرطور حساب کتاب کردم دیدم با تعریف‌هایی که شما از صلح و صلح‌طلبی بیان کردین، امام حسین هم جنگ‌طلب و تروریست بوده که در برابر واقعیت انکارناپذیری چون یزید بن معاویه مصالحه نکرده…

 

       

 

به هر حال، اسرائیل با این جنایتی که در غزه مرتکب شد گور خودشو کند. هم تفکر مبارزه علیه خودشو قوت بخشید(حماس و جهاد اسلامی)، هم اعتبارشو بین ملت‌ها به شدت خون‌آلود کرد، و هم خون ِ انتقام رو جوشانید. پدران و مادرانی که فرزندان‌شونو از دست دادن، فرزندانی که کسان و آشنایان‌شونو از دست دادن، به کدوم «صلح» تن خواهند داد؟ مطمئن باشید این‌ها با روحیۀ کینه و انتقام زندگی خواهند کرد و بر سر رژیم اسرائیل خراب خواهند شد. این یه دو دوتا چاهارتای ساده‌س. بگذریم که غزه فصل دیگری از ناکامی‌های پشت سر هم رژیم اسرائیل شد.

 

شرایط منطقه این قدر تب‌داره که تو هرکدوم از کشورهای عرب و غیر عرب خاورمیانه اندکی آزادی داده بشه، در اولین انتخابات نسبتاً آزادانه‌شون دولتی رو بر سر کار خواهند آورد ضد صهیونیستی.

 

از طرز برخورد بعضی اهالی وبلاگستان فارسی به نظر می‌رسه اون‌ها نگرانی جدی‌ای پیرامون محبوبیت روزافزون حزب‌الله و حماس و جهاد اسلامی و گروه‌های مشابه دارن؛ اما مگه می‌شه از این موضوع فرار کرد که هرچه می‌گذره، انتفاضه علیه اسرائیل قوتی بیش از پیش و فراگیر تر پیدا می‌کنه؟

 

 

پی‌نوشت: از لینک و ارجاع به نمونه‌هایی از نوشته‌های وبلاگستان پرهیز کردم!

 

موضوع: تحلیلی - انتقادی
تاريخ: دوشنبه، ۳۰ دی ، ۱۳۸۷

 

جناب عزرائیـل!

شما در این‌بـاره که ما ایرونیای مسلمون، تو پلاکاردها و آگهی‌های ترحیم‌مون درگذشتِ «ناگهانی» یا «نا به‌هنگام» افراد رو تسلیت می‌گیم توجیه هستیـن؟!

اصولاً بروبچه‌های ادارۀ شما، قبل از این‌که سراغ یارو برن، اطلاع‌رسانی نمی‌کنن تا این مشکلات پیش‌نیـاد؟!

 

موضوع: سرگیجه‌های یک دیوانه
تاريخ: یکشنبه، ۲۹ دی ، ۱۳۸۷

 

 

بغض ِ این ترانه، حال و هوای دل‌مو غصه‌دار کرده؛ …محزون …دل‌ربا …چه‌قدر روح داره این ترانه! [فایل صوتی ۴٫۲۷مگابایت: + یا +]

 

 

مایکل هارت ترانۀ تأثیر برانگیزی رو با صدای دل‌نشین‌ش اجرا کرده که شنیدن‌شو توصیه می‌کنم. تصاویری هم که به صورت کلیپ روی این ترانه گذاشته‌ن با فراز و فرود ترانه هماهنگ و جالبه (+).

 

   

 

WE WILL NOT GO DOWN

 

(Song for Gaza)
(Composed by Michael Heart)
Copyright 2009

 

 

A blinding flash of white light
Lit up the sky over Gaza tonight
People running for cover
Not knowing whether they’re dead or alive

They came with their tanks and their planes
With ravaging fiery flames
And nothing remains
Just a voice rising up in the smoky haze

We will not go down
In the night, without a fight
You can burn up our mosques and our homes and our schools
But our spirit will never die
We will not go down
In Gaza tonight

Women and children alike
Murdered and massacred night after night
While the so-called leaders of countries afar
Debated on who’s wrong or right

But their powerless words were in vain
And the bombs fell down like acid rain
But through the tears and the blood and the pain
You can still hear that voice through the smoky haze

We will not go down
In the night, without a fight
You can burn up our mosques and our homes and our schools
But our spirit will never die
We will not go down
In Gaza tonight

 


 

 

 

 

پی‌نوشت: از آقای حاجی‌کریمی برای این معرفی ِ جانانه سپاس‌گزارم.

 

 

موضوع: برای جناب گوش
تاريخ: شنبه، ۲۸ دی ، ۱۳۸۷

 

وقتی کار رو من انجام می‌دم اما تشویق و پاداش‌شو تو می‌گیری، یه جای کار می‌لنگه. اگه لنگی‌ش درست شد، که شد؛ وگرنه خودم می‌لنگونمت!

 

موضوع: سرگیجه‌های یک دیوانه
تاريخ: چهارشنبه، ۲۵ دی ، ۱۳۸۷

 

 

صد دقیقه تا بهشت / مجید تولایی / انتشارات مستند / چاپ اول /١٣٨۶/ ١٠۴صفحه /١٢٠٠تومان

 

این کتاب مجموعه‌ای از صد خاطرۀ مربوط به سیدمحمد حسینی‌بهشتی‌یه که با انتخاب و بازنویسی مجید تولایی برای نشر تدارک دیده شده. انتخاب خاطره‌ها تحسین برانگیزه و لحنی که نویسنده برای بیان‌شون به کار برده، جذاب و شیواست. خاطره‌ها بسیار کوتاه و با ادبیات داستانی نوشته شدن. یعنی می‌تونید چند نمونه از این صد خاطره رو بخونیدو تحت تأثیر قرار نگیرید؟

استفاده از چنین فرمی برای خاطره‌گویی تازه‌گی داره. این کتاب جیبی از جمله بهترین کتاب‌هایی بوده که از نمایش‌گاه کتاب امسال تهیه‌شون کردم. البته توی نمایش‌گاه، توسط غرفۀ نشر بقعه که متولی نشر آثار شهید بهشتی‌یه عرضه می‌شد.

برای نمونه چند خاطره رو نقل می‌کنم. جرعه جرعه مطالعه کنید. چه قدر کم داریم از این آدم‌ها و چه قدر نیـاز داریم این روزها به امثال بهشتی که این‌چنین بود:

طلبه جوان هر روز می‌رفت دبیرستانها درس انگلیسی می‌داد. پولش هم می‌شد مایه امرار معاش. می‌گفت اینطوری استقلالم بیشتره، نواقص حوزه رو بهتر می‌فهمم و با شجاعت بیشتری می‌تونم نقد کنم. بهشتی تا آخر هم با حقوق بازنشستگی آموزش و پرورش زندگی می‌کرد.

                                         ***

 

 

از بهشتی پرسید؛ روحانی هم می‌تونه تو شورای شهر بره؟ گفت: روحانی همه جا می‌تونه بره به شرط اینکه علم اون رو داشته باشد نه اینکه تکیه‌اش به علوم حوزوی باشه.

گفت: صرف روحانی بودن به فرد صلاحیت ورود به هر کاری رو نمی‌ده.

                                         ***

صبح بود، یه اتوبوس آدم پیاده شدند جلوی خونه بهشتی. یه نگاهی و براندازی کردند و دوباره سوار شدند و رفتند. نگو دعوا شده بود، یکی گفته بود خونه بهشتی کاخه. یکی دیگه گفته بودند هشت طبقه است. راننده بهشتی‌شناس بود. همه رو آورده بود دم خونه گفته بود حالا ببینید و قضاوت کنید.

                                         ***

بنی‌صدر که فرار کرد زنش رو گرفتند. زنگ زد که زن بنی‌صدر تخلفی نکرده باید زود آزاد بشه. آزادش نکردند. گفت با اختیارات خودم آزادش می‌کنم. بهشتی می‌گفت: هر یک ثانیه که در زندان باشه گناهش گردن جمهوری اسلامیه.

                                         ***

به جمع رو کرد و گفت: قدرت اجرایی و مدیریتی رجوی به درد نخست‌وزیری می‌خوره. حیف که التقاط و نفاق داره، اگر نداشت مناسب بود.

تو بدترین حالت هم، انگشت می‌گذاشت روی نکات مثبت.

                                         ***

الآن بهترین موقعیته، برای کمک به پیروزی انقلاب هم هست! نیت بدی هم که نداریم. آمار شهدای ١۵خرداد رو بالا می‌گیم، خیلی بالا، این ننگ به رژیم هم می‌چسبه!

بهشتی بدون تعلل گفت: با دروغ می‌خواهید از اسلام دفاع کنید؟ اسلام با صداقت رشد می‌کنه نه دروغ!

 

                                         ***

بهشتی اسم جوان رو داده بود برای شورای صدا و سیما. گفته بودند ولی این مخالف شماست، کلی علیه شما دنبال سند بوده!  گفت: او جویاست و کنجکاو. چه اشکالی دارد که سندی پیدا کند و مردم رو آگاه کند.

                                         ***

همه جمع شده بودند برای جلسه. باهنر رو فرستاده بودند که بهشتی رو بیاره. اومده بود که آماده شید بریم؛ همه منتظر شمایند. بهشتی عذر خواسته بود. گفته بود جمعه متعلق به خانواده است، قرار است برویم گردش.

اخم باهنر رو که دید گفت: بچه‌ها منتظرند، سلام برسونید، بگید فردا در خدمتم.

                                         ***

به قاضی دادگاه نامه زده بود که: «شنیدم وقتی به مأموریت می‌روی ساک خود را به همراهت می‌دهی. این نشانه تکبر است که حاضری دیگران را خفیف کنی»

قاضی رو توبیخ کرده بود. حساس بود، مخصوصاً به رفتار قضات…

                                         ***

مترجم ترجمه کرد؛ «هیأت کوبایی می‌خواهند با شما عکس یادگاری بگیرند». همه ایستاده بودند تو کادر جز مترجم!  پرسید مگه شما نمی‌آیی؟  گفت: همه می‌دونند من توده‌ایم، برای شما بد می‌شود. خندید؛ باید شما هم باشید، دقیقاً کنار من! کادر کامل شد.

                                         ***

گفتند حالا که «مرگ بر شاه» همه‌گیر شده؛ شعار جدید بدیم. «شاه زنازاده است، خمینی آزاده است». آشفته شده‌بود. گفت: رضاخان ازدواج کرده، این شعار حرام است. از پلکان حرام که نمی‌شود به بام سعادت حلال رسید.

                                         ***

رفته بودند سخنرانی، منافقین هم آدم آورده‌بودند. جا نبود. بیرون شعار می‌دادند. آخر سر گفتند، حاج آقا از در پشتی بفرمایید که به خلقیها نخورید. گفت: این همه راه آمده‌اند علیه من شعار بدهند. بگذارید چند «مرگ بر بهشتی» هم در حضور من بگویند. از همان در اصلی رفت…

                                         ***

با بی‌ادبی بلند شد به توهین کردن به شریعتی. بهشتی سرخ شد و گفت: حق نداری راجع به یک مسلمان اینطور حرف بزنی.

هول شدند و چند نفر حرف تو حرف آوردند که یعنی بگذریم. گفت: شریعتی که جای خود! غیر مسلمان را هم نباید با بی‌ادبی مورد انتقاد قرار بدیم.

                                         ***

اومده بودند در خانه بهشتی که یک مقام سیاسی خارجی می‌خواهد شما را ببیند. گفت: قراره به فرزندم دیکته بگویم. جمعه‌ام متعلق به خانواده است.

نرفته بود. «بابا آب داد». بنویس پسر بابا!

موضوع: برترین یادداشت‌ها، دربـارۀ یک/چند کتاب
تاريخ: دوشنبه، ۲۳ دی ، ۱۳۸۷

 

این قطعۀ کوتاه و دل‌نشیـن رو پیش‌تر هم ارائه کرده‌بودم؛ سال پیش، به مناسبت همین روزها.

شعرش حاکی از اوضاع و احوالی‌یه، حول و حوش همین ساعت‌های روز، کربلای سال ۶١هجـری.

 

 

قطعه‌ای از موسیقی متن سریال «روزهای اعتراض» [دانلود: ٣٩٠ کیلوبایت]

 

موضوع: برای جناب گوش
تاريخ: چهارشنبه، ۱۸ دی ، ۱۳۸۷

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

این قلعۀ بسته، حیدری می‌خواهد
عباس صفت، دلاوری می‌خواهد
امروز که غزه کربلایی دگر است
اسلام حسین دیگری می‌خواهد

با ترس ِ سفر سینه زدن بیهوده است
آن‌سوی خطر سینه‌ زدن بیهوده است
از سینه سپر کردن اگر می‌ترسی
شب تا به سحر سینه زدن بیهوده است

صدها سر و دست و چشم و پایی دیگر
یک قتلگه ِ خون و ندایی دیگر
پیچیده طنین درد ‹‹هل من ناصر››
در غزه میان کربلایی دیگر

آغشته به زخم‌های سرگردانیم
از مصلحت سکوت‌تان حیرانیم
بر شانه علم، شاخۀ زیتون داریم
امسال لهوف ِ غزه را می‌خوانیم

برخیز که در عشق خطر باید کرد
در راه خدا سینه سپر باید کرد
از غزه صدای العطش می آید
یاران حسین(ع) را خبر باید کرد

وقتی که تمام شد عزا می‌آییم!
با اسلحۀ اشک و دعا می آییم!
فعلاً سرمان به کار هیأت گرم است!  
غزه! تو صبور باش ما می آییم!!!                                           

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پی‌نوشت: شاعر(یا شاعران) این رباعی‌ها رو نمی‌شناسم.

 

موضوع: گزیده شعر
تاريخ: چهارشنبه، ۱۸ دی ، ۱۳۸۷

 

سؤال: وقتی تو این مملکت، گدا و رمّال بیش‌تر از مهندس تحصیل‌کرده پول در می‌آرن، «بی عرضه‌گی دولت‌ها» رو باید فحش داد یا «جهل مردم» رو؟

 

جواب: هردوانـه!

 

 

موضوع: سرگیجه‌های یک دیوانه
تاريخ: یکشنبه، ۸ دی ، ۱۳۸۷

 

 

مانده‌ام در شب ِ این جاده، کمک می‌خواهم

کوله از شانه‌ام افتاده، کمک می‌خواهم

روزگاریست که آن سوی دعایم خالیست

محض روی گل سجاده، کمک می‌خواهم

مانده‌ام با خود و این عشق زمینی که خدا

به من ِ سر به هوا داده، کمک می‌خواهم

رد پاهای مرا از دهن خاک بگیر

یک نفس مانده به فریاد ِ کمک می‌خواهم

عاشقی معترفم جرم بزرگیست ولی

اتفاقیست که افتاده، کمک می‌خواهم

 

                                                  فرهاد صفریان

 

 

 

این شعر، قطعه‌ای از آلبوم روح‌تکانی‌یه؛ در صورت تمایل می‌تونین این شعر رو با صدای خود شاعر بشنوید:

 

[دانلود: ٩۵۵ کیلو بایت]

موضوع: گزیده شعر
تاريخ: جمعه، ۶ دی ، ۱۳۸۷

 

 

فرنی و زویی / جی. دی. سلینجر / امید نیک‌فرجام / انتشارات نیلا / چاپ سوم / ١٣٨۵ / ١۶٠ صفحه / ١۵٠٠ تومان

 

 

 

 

 

این رمان از جمله کتاب‌هایی بود که از نمایش‌گاه کتاب امسال (بهار ٨٧) تهیه کرده‌بودم. شروع کردم به خوندن. مقداری که پیش رفتم به نظرم آشنا اومد. کنج‌کاو بودم سر در بیارم چرا این نوشته برام آشناست؛ اما این‌قدر به توصیف جزئیات پرداخته‌بود که کلافه‌م می‌کرد. فصل «فرنی» که تموم شد یادم اومد این آشنایی از کجا سرچشمه می‌گیره؛ پری.

 

«پری» نسخۀ ایرانیـزه شدۀ «فرنی و زویی»یه. مو نمی‌زنه این شباهت. البته من «پری» رو دوست دارم؛ جزو فیلم‌های مورد علاقه‌م محسوب می‌شه؛ اما یه نموره شاکی شدم  چرا کارگردان و تهیه‌کننده توی تیتراژ فیلم اسمی از این رمان نیاوردن.

 

…بگذریم!

 

به‌هرحال باید اعتراف کنم «فرنی و زویی» رو با یاد و خاطرۀ سکانس‌های «پری» مطالعه کردم. شاید اگه «پری» رو ندیده بودم، این رمان رو هم نیمه‌کاره رها می‌کردم. البته هشتاد صفحۀ آخرش برام دل‌پذیر بود. از توصیف‌هایی که استفاده کرده‌بود لذت می‌بردم. از جر و بحث‌ها و کل‌کل کردن‌های زویی و مادرش، و زویی و فرنی خوش‌م می‌اومد. گرچه هیچ نتونستم با لحن بی‌ادبانۀ زویی خطاب به مادرش کنار بیام.

از کله‌شقی زویی و سر و کله زدن‌هاش با فرنی لذت می ‌بردم. حرفای قلمبه سلمبه‌شم جلب نظر می‌کرد. به نظرم هرقدر کش و قوس دادن جزئیات اول ِ رمان، بی‌خود و کلافه کننده بود، توصیف جزئیات بگو مگوهای آخر  ِ رمان هنرمندانه و بکر بود.

 

ترجمه هم به نظرم خوب و رَوون بود. اما به‌هرحال، من این رمان رو با حال و هوای «پری» سپری کردم.

 

موضوع: دربـارۀ یک/چند کتاب
تاريخ: چهارشنبه، ۴ دی ، ۱۳۸۷

 
 

۲۰ خرداد ۹۶

 

یه هفته پیش، یه سایت خبری فعال و پرمخاطب، متن برنامه‌ای از سری‌برنامه‌های «راز» رو منتشر کرد؛ که جز چن دقیقهٔ اول‌ش مابقی‌شو دیده بودم. از روی کنج‌کاوی شروع کردم به خوندن اون متن. واقعاً باید ویرایش می‌شد. مغلوط بود. مثلاً جایی از متن نوشته شده: «کاری کردم که اینها در انتشارات رمضان چاپ شوند که بزرگترین انتشارات آمریکاست و در انگلستان و اروپا موجود است.»

برای اون مطلب، نظری نوشتم؛ و نیز نوشتم که انتشارات رمضان نداریم؛ اون انتشاراتی که جزو بزرگ‌ترین‌های امریکاست، آمازونه؛ نه رمضان!

 

حالا بعد از یه هفته گذرم باز به اون سایت و نوشته افتاد؛ دیدم نظرمو «غیر قابل انتشار» محسوب کرده. اون غلط‌ها هم بی‌اصلاح باقی مونده.

 

 
 
 
 
 
 
  • صفحۀ 1 از 2
  • 1
  • 2
  • »