من آدم و تو حوا، و عشق، شکل سیب است

که از هبوط آدم، در این زمین غریب است

من آدم و تو حوا، دو نیمۀ جنون، ما

هبوط ما دو عاشق، همیشه عنقریب است

من آدم و تو حوا، چرا هبوط؟ زیرا:

همیشه آدم، آدم -همیشه سیب، سیب است

تو سیب سرخ عشقی، دو دست خواهشم من

دلم برای لمست، همیشه بی‌شکیب است

تو را دویده‌ام من، هزار سال نوری

ولی همیشه دوری، حکایتی عجیب است!

«ابوسعید» و «بابا»، ز شرم سر به زیرند

دوبیتی دو چشمت، ز بس که دلفریب است

من و جنون ز عشقت، عقب نمی‌نشینیم

سر جنون سلامت، که با دلم رقیب است

من آدم و تو حوا، خدا نشسته با ما

نشان عصمت ما، همین دل نجیب است

من آدم و تو حوا، ز عشق، توبه هرگز

فقط وجود شیطان، ز عشق، بی‌نصیب است

بیا به خواهش عشق، تب جنون بگیریم

در این زمان که مجنون، حکایتی غریب است 

 

                                                                رضا اسماعیلی

 

موضوع: گزیده شعر
تاريخ: چهارشنبه، ۳۰ بهمن ، ۱۳۸۷

 

نوستالژی؟!

دهۀ فجر که می‌شد، خیلی کارها می‌کردم. البته من کلاً دانش‌آموز فعالی بودم. یه مقدار بیش‌تر از فعال؛ بیش‌فعال! از تئاتر و سرود و برگزاری نمایش‌گاه گرفته تا کتاب‌خونی و روزنامه دیواری و… حالا می‌خواد بهونه‌ش دهۀ فجر باشه یا سیزده آبان یا روز معلم و… فرق چندانی نمی‌کرد. بچۀ درس‌خونی بودمو به شدت اهل فوق برنامه.

 

راس‌ش دعوت جناب دودینگ‌هاوس رو که دیدم با خودم فکر کردم مگه دهۀ فجر هم نوستالژی داره؟! بعدشم که سایبرپرشیا دعوت‌مون کرد. البته این دهه برای هم‌سن و سال‌های من پر از سرودهای انقلابی و فعالیت‌های جمعی بوده. فعالیت‌های جالبی که این‌قدر جالب نبودن که برامون خاطره‌انگیز و نوستالژی شده باشن.

دوران دانش‌جویی هم به همین ترتیب. دهۀ فجر، هر سال بیش‌تر از سال پیش، عطش دونستن و کشف کردن حقیقت‌های انقلاب درگیرم می‌کنه. همون‌طور که محرم ِ هر سال، قیام امام حسین، مقدمات و تبعات‌ش؛ و کودتای ٢٨مرداد و جنگ تحمیلی و…

با این که هر سال مطالعه‌م بیش‌تر می‌شه و عمیق‌تر می‌شم اما از جذابیت ِ این کشف و دریافت‌ها کاسته نمی‌شه.

 

شاید این دهه و اتفاقات‌ش برای یکی دو نسل پیش‌تر از من، چیزهایی از جنس نوستالژی داشته باشه؛ اما دلیلی نمی‌بینم نسل من هم خاطرات نوستالژیکی از این دهه داشته باشن. دوست داشتم اون دوران رو درک می‌کردم و پا به پای یک ملت، می‌چشیدم طعم به کرسی نشوندن حرف‌مو؛ طعم فریاد کشیدن بر سر ظلمو؛ طعم خراب کردن و ساختنو. اتفاقی که در کل تاریخ، چند بار بیش‌تر طعم‌ش چشیده نشده…

    تصویر یک انقلاب / اثر: احمد کاووسیان

 

موضوع: شخصی
تاريخ: چهارشنبه، ۲۳ بهمن ، ۱۳۸۷

 

خرّم آن روز کزین مرحله بربندم بار
وز سر کوی تو پرسند رفیقان خبرم

 

موضوع: عکس‌نوشت
تاريخ: جمعه، ۱۸ بهمن ، ۱۳۸۷

 

من و تو می‌شود آیا که مال ِ هم باشیم؟

نه مال هم.. که فقط احتمال ِ هم باشیم؟

بریز قهوۀ خود را درون فنجانم

بیا به هـر کلکی توی فال ِ هم باشیم!

به بال خود نتوانسته‌ایم  پَربزنیم

از این به بعد بیا تا که بال ِ هم باشیم

بدون ِ دست ِ  تو  تهـران برای من قطب است

بپیچ دور ِ تنم دست، شال ِ هم باشیم

پُر است ذهن من امسال، از جدایی و رنج

بیا که خاطرۀ پارسال ِ هم باشیم!

نگو در عشق ِ میان ِ من و تو سیب کم است

اگر که سیب نشد پرتقال ِ هم باشیم!!

اگر که قسمت ِ ما به وصال ختم نشد

نرو! بمان که اقلاً وبال ِ هم باشیم!!!

                                                              علی پرسا

موضوع: برترین یادداشت‌ها، گزیده شعر
تاريخ: سه شنبه، ۱۵ بهمن ، ۱۳۸۷

 

 

 

 

 

 

 

 

پروردگارا!

من در زمین، غریب‌م…

 

 

 

 

 

 

 

 

 

موضوع: عکس‌نوشت
تاريخ: یکشنبه، ۱۳ بهمن ، ۱۳۸۷

 

بروبچه‌های رسانه‌ای حزب‌الله، کلیپ جالبی رو منتشر کردن که بعد از دیدن‌ش حیف‌م اومد چیزی درباره‌ش ننویسم. حجم این ویدیو کلیپ ٩۴/٧ مگابایته و می‌تونین از طریق این لینک یا این یکی دانلودش کنید.

 

این یه کلیپ حماسی ِ ضد امریکایی-ضد صهیونیستی‌یه که با کیفیت قابل قبولی ساخته و پرداخته شده. سرود ِ این کلیپ، به سه زبون عربی، انگلیسی و فارسی اجرا شده که سرود فارسی‌ش همون «امریکا، امریکا، ننگ به نیرنگ تو»ی معروفه. تعدادی از تصاویر این کلیپ رو ملاحظه کنین:

 

  

  

  

  

  

  

 

 

 

این کلیپ رو توی ویمئو هم آپلود کردم

 

 

 

 

و هم‌چنین یوتیوب

 

 

 

موضوع: فیلم، تئاتر، کلیپ، سیماجون و ‌اینـا
تاريخ: جمعه، ۱۱ بهمن ، ۱۳۸۷

 

از این بوته گلی که حتا اسم‌شو هم درست نمی‌دونم، عکس گرفتمو می‌ذارمش این‌جا برای عبرت؛ سال پیش، حول و حوش همین روزا، مدتی بود که این بوتۀ گل‌دون، خشک شده بود. این‌قدر خشک که ازش فقط دو شاخۀ خشکیده و بی‌جون باقی مونده بود، بی هیچ برگی. گذاشته بودمش توی راه‌رو تا وقتی می‌رم بیرون، بندازمش دور. یه روز که مادرم اومده بود دیدن‌م، پرسید: «این حیوونی(!) رو چرا گذاشتی این‌جا؟» گفتم: «چی کارش کنم؟ خشک شده دیگه!» گفت: «نه! …بیا نیگا کن!» اون وخ دو تا نقطۀ کوچولو به‌م نشون داد که روی یکی از شاخه‌ها سبز شده بود. واقعاً دو تا نقطه، و نه بزرگ‌تر. ازم خواست بذارمش یه جایی که هوایی بخوره و آفتابی و یه مدت به‌ش برسم. من که چشام آب نمی‌خورد، ولی نه نگفتم؛ گذاشتمش گوشۀ حیات خلوت، واسه دل‌خوشی مامان! یه مدت هم به‌ش می‌رسیدم، هویجوری!

 

 

دو ماه بعد، این قدر برگ روی شاخه‌هاش سبز شده بودن که دچار عذاب وجدان شدم!

 

حالا حدود یک سالی از اون روزا می‌گذره. این عکسا رو همین چن روز پیش گرفتم.

 

 

 

این بوتۀ پر پشت و قبراق، برای من یادآور چند مطلب مهمه؛ هر صبح که می‌رم بیرون و هر وخ که برمی‌گردم، این بوته رو می‌بینم، باهاش چاق‌سلامتی می‌کنم، اون چند مطلب به ذهن‌م خطور می‌کنه و متنبه می‌شم. و این برنامه هر روز تکرار می‌شه.

 

 

دو تا از این پیغام‌ها یا عبرت‌ها یا هر اسم دیگه‌ای که رو ش بذارین، سه چاهار ماهی هست که خیلی درگیرم کرده؛

 

اول این‌که ازش قطع امید کرده بودم. بی‌جون افتاده بود یه گوشه و خشکیده بود. مرده محسوب‌ش کرده بودم. و حالا هر بار که می‌بینمش پچ‌پچ‌کنان خطاب‌ش می‌کنم: «مخلصیم! ای ‌ول امیـد!»

 

دوم این‌که این‌قدر خودمو «عقل کل» حساب نکنم؛ جناب عقل کل! چه خبرته؟! چی داری که فکر می‌کنی این‌همه حالی‌ته؟! دیدی مامان راست می‌گفت؟! نه خدایی‌ش هیچ فکر می‌کردی حرف مامان درست از آب دربیاد؟! یه مقدار جا بذار واسه حرف بزرگ‌ترا! واسه چیزایی که توی خشت خام می‌بینن!

 

…رها کنم!

 

موضوع: شخصی
تاريخ: جمعه، ۱۱ بهمن ، ۱۳۸۷

 
 

۲۵ مهر ۹۵

یارو رو گذاشته «مشاور اجرائی»! با این عنوان براش حکم زده! چه ترکیبِ مسخره و متناقضی! پناه بر خدا! باز معاونِ اجرائی یه چیزی‌یه برای خودش؛ اما مشاور هم مگه اجرائی می‌شه!؟ والا من از این خاله‌خان‌باجی‌های مدیریتی سر درنمی‌آرم! آخرالزمون شده!

 

 
 
 
 
 
 
  • صفحۀ 1 از 2
  • 1
  • 2
  • »