عیان است از شکست رنگ ما وضع پریشانی
چه لازم شانه ‌کردن طرهٔ آشفته‌حالی را؟!


موضوع: برترین یادداشت‌ها، عکس‌نوشت
تاريخ: دوشنبه، ۳۱ خرداد ، ۱۳۸۹

 

موریس دووژه، فیلسوف شهیر فرانسوی:

«هر وقت در جامعۀ غربی فریادی برآمد که «آزادی» در خطر است، به یقین در جایی «سرمایه» به خطر افتاده است.»


موضوع: برترین یادداشت‌ها، گزیده نثـر
تاريخ: یکشنبه، ۳۰ خرداد ، ۱۳۸۹

 

دکتر امیر محبیان:

«در همان مقطع رهبری معظم بحث عدالت را بارها و بارها تأکید می‌کنند و از دولت می‌خواهند که به این مسائل توجه ویژه داشته باشد. توسعۀ ناهماهنگ، یک شکاف طبقاتی را در جامعه به‌وجود آورد. یک طبقۀ جدید از مدیران در جامعه پدیدار شد که از سطح رفاهی بالایی برخوردار بودند و دغدغه‌های آنان با دغدغه‌های تودۀ مردم متفاوت بود.

…آقای هاشمی این تذکرات را می‌شنید اما زمانی که در نماز جمعه سخن می‌گفت، عدالت به باب تفعیل می‌رفت و تعدیل تعبیر و تفسیر می‌شد.» (+)


موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: یکشنبه، ۳۰ خرداد ، ۱۳۸۹

 

محمدحسین صفار هرندی:

«از این رمز مبارک [ولایت فقیه] باید حفاظت کرد. نباید به بداندیشان اجازه داد که به واسطۀ کند ذهنی برخی و قدرت‌طلبی برخی دیگر، در این سامانۀ خدایی طمع کنند و همانند دوره‌هایی نه چندان دور، سودای تجزیۀ رهبری را در سر بپرورانند. از یادمان نرفته روزهایی را که رسانه‌های غربی، رئیس‌جمهور وقت را رهبر سیاسی و «آقا» را رهبر مذهبی کشور معرفی می‌کردند. آن ترفند موذیانه، امر را بر جماعتی از خواص، منجمله همان رئیس‌جمهور مشتبه کرده بود و لذا به گونه‌ای حرف می‌زدند و عمل می‌کردند که از آن، بوی حاکمیت دوگانه استشمام می‌شد.» (+)


موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: یکشنبه، ۳۰ خرداد ، ۱۳۸۹

 

« در بابِ استفاده‌ی از رشحاتِ قلمِ ادبا و شعرا در آثارِ فلسفی، این بنده بسیار نگران است. این نگرانی خاصه در آن‌جا رخ می‌نماید که فیلسوف به عوضِ شاهد آوردن از بیتِ قریب به مراد، از اثرِ شاعر به عنوان یک حقیقتِ غیر قابلِ چون و چرا بهره ببرد. یعنی بیتِ شاعر شبیهِ نصِ مقدس و بین‌الدفینیِ دینی، در صغروی و کبرویِ استدلال بنشیند. از میانِ آثارِ شعرا به گمانم اشعارِ جلال‌الدین محمد مولوی بلخی، بیش از سایران دچارِ این سوء استفاده -به معنای دقیقِ کلمه- گشته است. یعنی فیلسوف یا متکلم در یک مقاله‌ی استدلالی، جایی که نیاز به شاهد آوردن از متونِ دینی است، استدلالِ خویش را به بیتی از وی راست نموده است. این سترگ‌ترین خطرِ استفاده از ابیاتِ شعرا در متونِ فلسفی است. زمانی از بیتِ شعر به عنوانِ یک معنای قریب به مراد، دقیقا ماننده‌ی یک تمثیلِ به جا، استفاده می‌کنی که هیچ منعی ندارد… اما زمانی دیگر از یک بیتِ شعر، ابزاری instrumental استفاده می‌نمایی که محلِ خطاست. بسیاری از متکلمان و فیلسوفان ابتدا با همین تقرب به شاعری نزدیک شده‌اند، اما بعد از مدتی گرفتارِ جهان‌بینیِ فکریِ شاعر شده‌اند. یعنی خود از ابداع وامانده‌اند و نه فقط جهان‌بینی که دست‌گاهِ فکریِ شاعر را وام گرفته‌اند. »



(+ سرلوحه‌ها، رضا امیرخانی، انتشارات سپیده باوران، سرلوحه‌ی یازدهم، ص۱۶۵-۱۶۶)


موضوع: برترین یادداشت‌ها، گزیده نثـر
تاريخ: یکشنبه، ۳۰ خرداد ، ۱۳۸۹

 

دکتر صادق زیباکلام:

«اگر از ۲ خرداد درس می‌گرفتیم ۲۲ خرداد به‌وجود نمی‌آمد. و الان هم باید از ۲۲ خرداد درس بگیریم تا ۲۲۲ خرداد به‌وجود نیاید!


من بارها گفته‌ام و اصلاح طلبان هم از این جمله من خیلی خوش‌شان نمی‌آید اما حقیقت این است که اگر در ۲ خرداد ۷۶ به‌جای آقای خاتمی یک تیر چراغ برق هم در مقابل ناطق نوری کاندیدا می‌شد رأی می‌آورد! چون کسانی که به خاتمی رأی دادند اصلاً او را نمی‌شناختند اما احساس کردند او با بقیه کمی فرق دارد. الان هم همین است. خیلی از سبزها حرفشان اصلاً موسوی نیست و ما باید درس بگیریم تا در آینده شبیه این اتفاقات تکرار نشود.» (+)


موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: سه شنبه، ۲۵ خرداد ، ۱۳۸۹

 

قال الامام الصادق علیه‌السلام:

«یا ابا هارون، اِنّا نأمرُ صَبیاتنـا بتسبیح فاطمه علیهاالسلام کما نأمرُهُم بالصلاه. فالزمه، فانّه لم یلزمه عبد فشقی.»

 

«ای ابا هارون! ما فرزندان خود را همان‌طور که به نماز امر می‌کنیم، به تسبیح فاطمه(علیهاالسلام) نیز امر می‌کنیم. تو نیز بر آن مداومت کن؛ زیرا هر بنده‌ای که بر آن مداومت نموده، هرگز به شقاوت نیفتاده است.»

 

(فروع کافی، کتاب الصلاه، ص۳۴۳، ح۱۳)

 

موضوع: برترین یادداشت‌ها، گزیده نثـر
تاريخ: یکشنبه، ۲۳ خرداد ، ۱۳۸۹

 

دکتر سیدعلیرضا مرندی، وزیر بهداری وقت:

«ما به عنوان وزیر، زمانی که با آقای نخست‌وزیر مشکلی پیدا می‌کردیم که حل آن موضوع از دست مهندس میرحسین موسوی به عنوان نخست‌وزیر خارج بود، ایشان ما را به جای رئیس‌جمهور به رئیس‌مجلس ارجاع می‌دادند… با دستور نخست‌وزیر، وزرا تمامی گزارشات خود را به آقای هاشمی ارائه می‌دادند و اگر قرار بود مطالبی خارج از هیأت دولت منتقل شود تنها مرجع، رئیس مجلس وقت، آقای هاشمی رفسنجانی بود.»!!! (+)


 


مدیر مدرسه / جلال آل احمد / نشر خرّم / چاپ دوم / ۱۳۸۸ / ۱۲۰ صفحه / ۱۷۰۰ تومان

 



بین داستان‌هایی که از جلال آل احمد تا حالا خونده‌م «مدیر مدرسه» یه سر و گردن از همه‌شون بالاتره. تا صفحۀ ۴۰ به نظر من سربالایی‌یه. همین جاهاست که نویسنده اولین تلنگرشو زده و داستان رو تو سراشیبی انداخته. بعدش داستان، ضرب‌آهنگ تندتری به خود گرفته و یه کله می‌شه تا ته‌ش تاخت. انتهای داستان هم به نظرم خوب توی اوج تموم شده.


اگه از من بپرسن چی‌یه جلال آل احمد این‌قدر جلب نظر می‌کنه و جذابه، می‌گم بی‌پروایی‌ و صراحت لهجه‌ای که واسه مطرح کردن دغدغه‌هاش خرج کرده. جلال آل احمد تو نوشته‌هاش بی‌تعارف و بی‌ملاحظه به خودش گیر می‌ده. به دیگران هم گیرهایی می‌ده؛ اما چیزهایی که از درگیری‌هاش با خودش روی کاغذ آورده، کارهاشو منحصر به فرد کرده؛ طوری که لحن‌ش شده امضای نوشته‌هاش.


خب! بگذریم!

حالا نوبت بخش‌هایی از کتابه. بفرمایید:

 


«تازه از دردسرهای اول کار مدرسه فارغ شده بودم که یک روز صبح یکی از اولیای اطفال آمد. که سلام علیکم و حال شما چطور است و دست دادیم و نشست و دست کرد توی جیب بغلش و شش تا عکس درآورد گذاشت روی میزم. شش تا عکس زن لخت. لخت لخت و هر کدام به یک حالت و در هر حالت هزار عور و اطوار. یعنی چه؟ نگاه تندی به او کردم. آدم مرتبی بود. اداری مانند. یا دلال ملک. گاهی ازین‌جور عکس‌ها دیده بودم اما یادم بود که هیچوقت نخواسته بودم دنیای خیالم را با این باسمه‌های فرمایشی مکدر کنم که به عنوان فعل معین توی جیب هر آدم کودن یا عنینی هست. کسر شأن خودم می‌دانستم که این گوشه از زندگی را طبق دستور عکاس‌باشی فلان جنده‌خانۀ بندری ببینم. به همین علل همیشه این‌جور عکس‌ها را به همان چشم دیده‌ام که چنگک دکان قصابی را. تا خوراک ذهن را به آن بیاویزی. اما حالا یک مرد اطو کشیدۀ مرتب بود و شش تا از همین عکس‌ها را روی میزم پهن کرده بود و به انتظار آنکه وقاحت عکس‌ها چشمهایم را پر کند داشت سیگارش را چاق می‌کرد.


عجب گیری کرده بودم! هرگز فکر نمی‌کردم مدیر مدرسه که باشی دچار چنین دردسرهایی بشوی. حسابی غافلگیر شده بودم. حتی آنروز که آن پاسبان ریزه و باریک به شکایت از پسرش آمد مدرسه و وقتی فهمید ترکه‌ها را شکسته‌ایم کمربندش را باز کرد و دور پای پسرش پیچید و او را دراز خواباند و ناظم را واداشت ده تا خط‌کش کف پایش بزند؛ حتی آنروز تعجبی نکردم. چون به هر صورت پاسبان بود و برای کار خودش دلیل داشت و می‌گفت «پس خدا شلاق رو واسۀ چی آفریده؟» این قدر بود که ابزار کار خودش را جزو لوازم خلقت می‌دانست. این بود که تعجبی نداشت. اما این دیگر از کجا آمده بود؟… حتماً تا هر شش تای عکس‌ها را ببینم بیش از یک دقیقه طول کشید. همه از یک نفر بود. به این فکر گریختم که الان هزارها یا میلیون‌ها نسخۀ آن توی جیب چه جور آدم‌هایی است و در کجاها و چقدر خوب بود که همۀ این آدمها را می‌شناختم یا می‌دیدم؛ که دود سیگار یارو دماغم را انباشت. بیش ازین نمی‌شد گریخت. یارو با تمامی وزنۀ وقاحتش جلوی رویم نشسته بود.


سیگاری آتش زدم و چشم به او دوختم. کلافه بود و پیدا بود برای کتک‌کاری هم آماده است. سرخ شده بود و داشت در دود سیگارش تکیه‌گاهی برای جسارتی که می‌خواست به خرج دهد می‌جست. عکس‌ها را با یک ورقه از اباطیلی که همان روز سیاه کرده بودم پوشاندم و بعد با لحنی که دعوا را با آن شروع می‌کنند پرسیدم:


– خوب، غرض؟

و صدایم توی اطاق پیچید، پیدا بود که اگر محکم نمی‌آمدم یارو سوار اسبش شده بود و حالا تاخت کرده بود. حرکتی از روی بیچارگی به خودش داد و همۀ جسارتها را با دستش توی جیبش کرد و آرام‌تر از آن چیزی که با خودش آورده بود گفت:


– چه عرض کنم!… از معلم کلاس پنجتون بپرسید.

که راحت شدم و او شروع کرد به اینکه «این چه فرهنگی است؟ خراب بشود. وا اسلاما! پس بچه‌های مردم به چه اطمینانی به مدرسه بیایند؟» و از این حرفها… راست می‌گفت. دروغ هم می‌گفت.


خلاصه اینکه معلم کاردستی کلاس پنجم این عکسها را داده به پسر آقا تا آنها را روی تخته سه لایی بچسباند و دورش را سمباده بزند و بیاورد. باقی مطلب هم روشن بود. یا او پدری است وسواسی که به هر گوشۀ کار بچه‌اش سر می‌کشد و به زودی او را از دست آقابالاسریهای خودش فراری خواهد کرد یا بچه‌اش از آن عزیز دردانه‌ها است که آب بی‌اجازۀ پاپا و مامان نمی‌خورند. فرق نمی‌کرد. به هر صورت معلم کلاس پنج بی‌گدار به آب زده بود. حالا چه بکنم؟ به او چه جواب بدهم؟


بگویم معلم را اخراج خواهم کرد؟ که نه نمی‌توانم و نه لزومی دارد. او چه بکند؟ پیدا بود که در هیچ خانه‌ای و در هیچ گوشه‌ای از شهر کسی را ندارد که به این عکس‌های روی کاغذ دلخوش کرده. ولی آخر چرا اینطور؟ یعنی اینقدر احمق است که حتی شاگردهایش را نمی‌شناسد؟ آن هم شاگردی را که چنین عکسهایی را به دستش می‌دهد؟… پا شدم ناظم را صدا کنم. خودش آمده بود بالا توی ایوان منتظر ایستاده بود. همیشه همینطور بود. من آخرین کسی بودم که از هر اتفاقی در مدرسه خبر می‌شدم. اگر خودشان می‌توانستند سر و سامانی به آن بدهند که (بهتر یا بدتر) من اصلاً از آن مطلع هم نمی‌شدم. اما اگر کارشان به من می‌کشید پیدا بود که تویش درمانده‌اند… آمد تو.»


موضوع: دربـارۀ یک/چند کتاب
تاريخ: جمعه، ۲۱ خرداد ، ۱۳۸۹

 

مطالبی به نقل از علامه جعفری می‌خوندم(+)؛ که این مطلب فکرمو درگیـر کرد:


«اینجانب در سیر مطالعات محدود و بررسی‌هایی که تاکنون در بعد نظام و قانونگرایی انسان‌ها داشته‌ام، به این نتیجه رسیده‌ام که ضرورت و عظمت نظم و قانونگرایی و احساس جدی تکلیف و انجام آن به حدی است که می‌تواند یک زندگی بی‌هویت و بدون مبنا و فلسفه و هدف را قابل تحمل و رضایت بسازد، چنانکه در مقداری قابل توجه از جوامع مغرب زمین می‌بینم. و در صورت بی‌اعتنایی به نظم و قانونگرایی در زندگی، با داشتن هویت و مبنای حقیقی برای زندگی و فلسفه و هدف قابل قبول برای آن، حیات آدمی، هویت و مبنای خود را از دست داده و سایۀ شوم پوچی بر آن زندگی گسترده باشد.»

موضوع: برترین یادداشت‌ها، گزیده نثـر
تاريخ: جمعه، ۱۴ خرداد ، ۱۳۸۹

 
 

۲۰ خرداد ۹۶

 

یه هفته پیش، یه سایت خبری فعال و پرمخاطب، متن برنامه‌ای از سری‌برنامه‌های «راز» رو منتشر کرد؛ که جز چن دقیقهٔ اول‌ش مابقی‌شو دیده بودم. از روی کنج‌کاوی شروع کردم به خوندن اون متن. واقعاً باید ویرایش می‌شد. مغلوط بود. مثلاً جایی از متن نوشته شده: «کاری کردم که اینها در انتشارات رمضان چاپ شوند که بزرگترین انتشارات آمریکاست و در انگلستان و اروپا موجود است.»

برای اون مطلب، نظری نوشتم؛ و نیز نوشتم که انتشارات رمضان نداریم؛ اون انتشاراتی که جزو بزرگ‌ترین‌های امریکاست، آمازونه؛ نه رمضان!

 

حالا بعد از یه هفته گذرم باز به اون سایت و نوشته افتاد؛ دیدم نظرمو «غیر قابل انتشار» محسوب کرده. اون غلط‌ها هم بی‌اصلاح باقی مونده.

 

 
 
 
 
 
 
  • صفحۀ 1 از 2
  • 1
  • 2
  • »