دل، این دل تنگ، زیر این چرخ کبود

یک عمر دهان جز به شکایت نگشود

آرامش تسبیح شما بر هم خورد

شرمنده‌ام ای درخت! ای گل! ای رود!



میلاد عرفان‌پور


موضوع: برترین یادداشت‌ها، گزیده شعر
تاريخ: چهارشنبه، ۲۵ اسفند ، ۱۳۸۹

 

آیت‌الله دکتر عباسعلی عمید زنجانی:


«قبل از انقلاب، بازرگان در حسینیه‌ی ارشاد سخنرانی می‌کرد. وقتی اسم امام را آورد، جمعیت سه صلوات بلند فرستاد. او که این صحنه را دید، سخنرانی‌اش را قطع کرد و گفت: «هر چقدر می‌خواهید صلوات بفرستید تا نفس‌تان قطع شود.» بعد هم بلند شد رفت. فکر می‌کرد مردم به خاطر او می‌آیند.»



حاشیه های مهم‌تر از متن، علی الفت‌پور، انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ص١٩٧» به نقل از: «خاطرات حجت‌الاسلام و المسلمین عمید زنجانی، محمدعلی بیگی کندری، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ص٢٣٠»)


موضوع: نهضت آزادی، ملی‌مذهبی‌ها، و...
تاريخ: چهارشنبه، ۲۵ اسفند ، ۱۳۸۹

 

«بازرگان نامه‌ای به امام نوشت که با بسم‌الله شروع نشده بود. به جای انقلاب اسلامی هم از لفظ «انقلاب ایران» استفاده کرده بود. امام درجا نامه را پاره کردند و فرمودند: «بگویید به ایشان فلانی نامه را پاره کرد. چند بار من به شما بگویم که انقلاب، انقلاب اسلامی است. انقلاب در ایران کار نکرد، این اسلام بود که کار کرد.»»



حاشیه های مهم‌تر از متن، علی الفت‌پور، انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ص٢٣٩» به نقل از: «برداشت‌هایی از سیرۀ امام خمینی، ج٢، غلامعلی رجایی، مؤسسۀ تنظیم و نشر آثار امام خمینی، ص٣٣»)


موضوع: نهضت آزادی، ملی‌مذهبی‌ها، و...
تاريخ: چهارشنبه، ۲۵ اسفند ، ۱۳۸۹

 

آیت‌الله سیدحسین موسوی تبریزی:


«آقای بازرگان به عنوان نماینده‌ی دوم تهران در مجلس اول صحبت کردند. گفتند: «علت اینکه تأخیر کردم این بود که خود را موظف دیدم خدمت آقای شریعتمداری برسم. چون تا قبل از سال ۴٢ فقط ایشان رهبری نهضت را به عهده داشتند و بعد از تبعید امام هم باز مدیریت مبارزه با ایشان بود». سپس مهندس بازرگان گفت: «صلاح و مصلحت روحانیت این است که از دخالت در سیاست پرهیز کنند و به راهنمایی و تذکر به راهنمایی و تذکر به مسئولان بسنده کنند!»»



حاشیه های مهم‌تر از متن، علی الفت‌پور، انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ص٢۴٠» به نقل از: «خاطرات آیت‌الله سیدحسین موسوی تبریزی، مؤسسۀ تنظیم و نشر آثار امام خمینی، ص٢٣٩»)


موضوع: نهضت آزادی، ملی‌مذهبی‌ها، و...
تاريخ: چهارشنبه، ۲۵ اسفند ، ۱۳۸۹

 

حجت‌الاسلام و المسلمین دکتر مرتضی آقاتهرانی:


«…با یک خاطره دیگر که خودم از آقای بهجت شنیدم جوابتان را می‌دهم. تابستان حدود ۲۳ سال قبل بود که یکی از علمای بزرگ از دنیا رفت. ما حدود پانزده نفر بودیم که می‌رفتیم درس آیت‌الله بهجت. آیت‌الله مصباح هم به بنده توصیه کرده بود که پای درس ایشان زودتر بروید و دیرتر بیایید بیرون تا غیر از درس، از آقای بهجت بهره‌های دیگر هم ببرید.

آن روز یادم هست درس که تمام شد ایشان با یک حالت خاصی فرمودند که نمی‌دانم آقایان خبر دارند یا نه ولی خوب است که توجه داشته باشید. آیت‌‎الله بهجت به ما فرمودند که یکی از دوستان لبنانی من که تشرف خدمت حضرت دارد آمده بود قم و می‌گفت در تابستان وقتی در محضر آقا در لبنان بودم، ایشان به من فرمودند که فلانی من می‌خواهم بروم نجف شما هم می‌آیید؟ دوست لبنانی هم به حضرت گفته بود بله! به یکباره می‌بیند که در و دیوار و آدمها همه عوض شدند و  متوجه می‌شود که رسیده‌اند به نجف! آقا می‌رسند به در خانه‌ای یاالله می‌گویند و وارد می‌شوند که منزل همان عالمی بوده که تابستان مرحوم شده بود. این دوست لبنانی آیت‌الله بهجت به ایشان گفته بود که من هم وارد اتاق شدم و پشت در ایستادم و در را بستم. دیدم حضرت با آن عالم بزرگوار صحبت می‌کنند. من الفاظ را می‌شنیدم ولی نمی‌فهمیدم. بعد از حدود نیم یا یک ساعت آقا آمدند بیرون خداحافظی کردند. بعد آقا به من فرمودند که این آقای بزرگوار یک هفته بیشتر زنده نیست و من هم آمده بودم برای خداحافظی. البته ایشان از ما گلایه کرد، چون من به این بنده خدا قول داده بودم که تا در قید حیات هست، ظهور من اتفاق می‌افتد، اما چه کنم که باز هم به امر الهی در ظهورم تاخیر افتاد! یعنی ببینید بنا بود حدود بیست و چند سال قبل ظهور اتفاق بیافتد ولی باز هم تاخیر افتاد! این اتفاقات می‌تواند نشانه‌هایی از ظهور باشد ولی ممکن است به دلیل کمبود ظرفیت ما این امر الهی باز هم تاخیر بیفتد…


…مشکل از ماست، مقصراصلی خودمان هستیم! البته آیت‌الله بهجت از آن دوست لبنانی شان پرسیده بودند که من این را برای دیگران هم بگویم که ظهور تأخیر افتاد، فرموده بودند بگو که آقای بهجت هم به ما خبر دادند. این خودش یک نکته‌ای است که مرحوم سید بن طاووس به فرزندشان در کشف‌المحجه می‌گویند که بارها قرار بود آقا بیاید و همه چیز تمام شده بود ولی باز تاخیر افتاد…



…این خاطره‌ای را که می‌گویم از پسر آیت‌الله بهجت، علی آقا شنیدم. ایشان می‌گفت که قبل از ۱۵ خرداد سال ۴۲ در طول یک سال شاید حدود سیزده بار حضرت امام و آیت‌الله بهجت با هم دیدار داشتند. ایشان می‌گفت که در یک جلسه آن من بودم یادم هست که آیت‌الله بهجت خیلی انقلابی موضع می‌گرفت و با امام همراهی می‌کرد. همان روزهای اول ایشان به حضرت امام فرموده بود که آقا، شاه باید برود. حتی فرموده بود اینهایی که اطراف شاه هستند دنبال دنیا هستند یکی از اینها را بخواهید تا دنیایش را تامین کنیم و شاه را نابود کند. این را هم به امام فرموده بودند که شما باید چهل نفر را تربیت کنید تا همین که شاه نابود شد، امور را بدهید دست اینها؛ بعد امام فرموده بودند که من چهار نفر هم ندارم. این را می‌دانید که برخی از بزرگان حوزه در آن روزها فکر می‌کردند شاه را نمی‌شود دست زد! اینها به امام می‌گفتند که شاه بماند او را مدیریت می‌کنیم ولی بقیه را باید اصلاح کنیم! در حالی که آیت‌الله بهجت از همان زمان همراه امام بود و می‌فرمود شاه باید برود. همین نکته درک بالا و تیزبینی انقلابی آیت‌الله بهجت را نشان می‌دهد…



…ایشان [آیت‌الله مصباح] رابط بین آیت‌الله بهجت و حضرت آقا [آیت‌الله خامنه‌ای] بودند. البته امام (ره) خودشان به حضرت آیت‌الله خامنه‌ای فرموده‌ بودند که از آقای بهجت استفاده کنید. ایشان هم نامه‌ای می‌نویسند می‌دهند به حاج آقای مصباح که این را شما لطف کنید و بدهید به‌ آقای بهجت. البته ظاهرا آن طور که من اطلاع دارم حاج آقا برای ثبت این مکاتبات حساس شرط می‌گذارند که من به شرطی نامه‌رسانی می‌کنم که نامه را ببینم و نسخه‌ای هم کپی کنم و نگه دارم! حضرت آقا هم به دلیل علاقه خاصی که به آیت‌الله مصباح داشتند، قبول می‌کنند. ظاهرا حضرت آقا تقاضای دستورالعمل داشتند که آیت‌الله مصباح می‌آوردند و آیت‌الله بهجت هم در پاسخ در مواقعی خودشان می‌نوشتند و در مواقعی هم به حاج آقای مصباح می‌فرمودند که این موارد را بنویسید و به ایشان تحویل بدهید.

یکبار رهبر انقلاب برای آقای بهجت می‌نویسند که من این موارد را می‌دانم و انشاءالله عامل خواهم بود ولی توقعم بیش از این است که آقای بهجت ‌در پاسخ نوشته بودند اینها را عمل کنید، در فرصتی که پیش بیاید دیگر شما برای من نامه ننویسید، من خودم برای شما نامه می‌نویسم. تا این که امام از دنیا رفتند، یادم است ما مشهد بودیم که حاج آقای مصباح برای بیعت با آقا آمده بودند تهران و از آنجا هم  آمدند مشهد. ما خدمتشان رسیدیم و از وضع و اوضاع پرسیدیم. حاج آقا فرمودند که برای بیعت رفته بودم خدمت آقا ولی خدا را شکر دست خالی نرفتم چون آیت‌الله بهجت یک نامه چهار صفحه‌ای برای حضرت آقا که تازه رهبر شده بودند، نوشتند که شروع نامه هم این بود که بنده انتصاب حضرتعالی را به سمت مقام ولایت و رهبری تبریک عرض می‌کنم و بعد شروع کرده بودند که حالا دیگر وظایف شما این است. بعد آقا به آیت‌الله مصباح فرموده بودند که تا حالا  خیلی‌ها از مردم و مسئولین با من بیعت کردند ولی هیچ کدام دلم را آرام نکرد که من در این جایگاه باید باشم یا نه الا این نامه که خیالم را راحت کرد. چون می‌دانم که ایشان اصلا بر مبنایی که دیگران ممکن است بنویسند و حرف بزنند، نمی‌نویسند وصحبت نمی‌کنند…»




(+ هفته‌نامۀ ۹دی، شمارۀ ۱۰، ۲۱ اسفند ۱۳۸۹، ص۸)


موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: چهارشنبه، ۲۵ اسفند ، ۱۳۸۹

 

«…دهه‏‌هاى آغازین قرن دهم را باید سالهاى تسلط بیشتر و نقطۀ عطف نظریۀ ولایت فقیه قلمداد کرد. در این سالها «محقق ‏کرکى» نظرهاى عمده‏‌اى بیان داشت و تمایل وى به عملى ساختن نظریۀ مذکور نیز از همین‏‌جا شروع شد. محقق از سال ٩١۶ه.ق به دربار «شاه اسماعیل صفوى» راه پیدا کرد و در مدت زمان کوتاهى بر شاه تسلط معنوى یافت و نظر خود را بر ارکان دربار حاکم ساخت و این نفوذ تا اواخر عمر «شاه اسماعیل» ادامه داشت.

پس از انتقال حکومت به «شاه ‏طهماسب» فرزند اسماعیل، باز هم محقق، احساس تکلیف کرد و به همین سبب به شاه نزدیک شد و آن‌چنان او را مجذوب استدلال‌هاى خود دربارۀ ولایت فقیه و ادلۀ آن نمود که شاه را به مقبولۀ «عمر بن حنظله» در خصوص «ولایت فقیه» معتقد کرد و او را به نوشتن بیانیه‏‌اى حکومتى واداشت که در آن انتقال قدرت به «محقق» را عملى مى‏‌ساخت.


«طهماسب صفوى» با استناد به مقبولۀ مذکور مى‏‌گوید: چون از کلام حقیقت‌بار حضرت صادق(ع) که فرمودند: «توجه کنید چه کسى از شما سخن ما را بیان مى‏‌کند و دقت و مواظبت در مسائل حلال و حرام ما دارد و نسبت به احکام ما شناخت دارد، پس به حکم و فرمان او راضى شوید که به حقیقت من او را حاکم بر شما قرار دادم. بنابراین اگر در موردى فرمان داد و شخص قبول نکرد، بداند که نسبت به حکم خداوند مخالفت ورزیده و از فرمان ما سر برتافته و کسى که فرمان را زمین بگذارد، مخالفت امر حق کرده است و این خود در حد شرک است» چنین آشکار مى‏‌شود که سرپیچى از حکم مجتهدان که نگهبانان شریعت سید پیامبران هستند با شرک برابر است. بر این اساس هر کس از فرمان خاتم مجتهدان و وارث علوم پیامبراکرم(ص) و نایب امامان معصوم ـ‌علیهم‏السلام‌ـ «على‏‌بن عبدالعالى کرکى» ـ‌که نامش على است و هم‌چنان سربلند و عالى مقام باد‌‌ ـ اطاعت نکند و تسلیم محض اوامر او نباشد، در این درگاه مورد لعن و نفرین بوده و جایى ندارد و با تدبیر اساسى و تأدیب‏‌هاى بجا مؤاخذه خواهد شد.(١)



شاید بعضى تصور کنند که «محقق‏ کرکى»، شیخ‏‌الاسلام ِ منصوبِ شاه بوده و بنابراین ولایتى بر شاه نداشته است و نزدیک شدن وى به دربار خالى از اشکال نیست. در پاسخ آنها باید گفت که اولاً با توجه به استدلال «شیخ مفید»، پذیرفتن منصب از جانب غیرمعصوم نه تنها اشکال ندارد بلکه بعضى مواقع واجب نیز است. و ثانیاً چنین نیست که محقق بر شاه ولایت ندارد؛ زیرا شاه به محقق مى‏‌گفته‏‌است: «شما به حکومت و تدبیر امور مملکت سزاوارتر از من هستید زیرا شما نایب امام زمان -سلام‌الله علیه- هستید و من یکى از حکام شما هستم و به امر و نهى شما عمل مى‏‌کنم».(٢)

وى سپس ریاست عالیۀ مملکتى را به «محقق ثانى» (شیخ کرکى) تقدیم مى‏‌کند و در نامۀ خود مى‏‌گوید: «هر کس از دست‏‌اندرکاران امور شرعیه در ممالک تحت اختیار و از لشکر پیروز این حکومت را عزل نماید، برکنار خواهد بود و هر که را مسؤول منطقه‏‌اى نماید، مسؤول خواهد بود و مورد تأیید است و در عزل و نصب ایشان احتیاج به سند دیگرى نخواهد بود و هر کس را ایشان عزل نماید تا هنگامى که از جانب آن عالى‌منقبت نصب نشود بر کار نخواهیم گمارد».(٣)


در واقع نباید انتظار داشت که پس از مدت کمى که تشیع در ایران به وسیلۀ فعالیت صفویه گسترش یافت، «محقق کرکى» بر سر انتقال قطعى قدرت به یک «فقیه»، با «شاه طهماسب» به چالش برخیزد. آن هم زمانى که به قول مورخان، مردم از مسائل مذهب حق جعفرى و قوانین آن اطلاعى نداشته‌‏اند و شیعیان از دستورهاى دینى خود بى‏‌خبر بودند؛ زیرا از کتب فقه امامیه چیزى در دست نبود و فقط کتب فقهى ِ «علامۀ حلى» بود که از روى آن تعلیم و تعلّم مسائل دینى صورت مى‏‌گرفت.(۴) با همۀ این احوال، محقق نظر قطعى خود را درباره «ولایت مطلقۀ فقیه» اعلام داشت که قبلاً ذکر شد.



مورخان دربارۀ اِعمال ولایت از طرف محقق مى‏‌گویند: محقق ثانى در پى فرمانى که شاه برایش نوشت و امور مملکت را به او واگذار نمود، به کلیۀ قلمرو صفویه فرمان صادر کرد که چگونه باید مملکت را اداره نمود. او قبلۀ بسیارى از شهرهاى ایران را تغییر داد؛ زیرا آنها را با قواعد علم هیئت مخالف مى‌‏دانست. او در جلوگیرى از فحشا و منکرات و ریشه‏‌کن کردن اعمال نامشروع و رواج دادن واجبات الهى و دقت در وقت اقامۀ نماز جمعه و جماعت، بیان احکام نماز، روزه، دلجویى از علما و دانشمندان و رواج‏دادن اذان در شهرهاى ایران و همچنین قلع و قمع مفسدان و ستمگران کوشش‌هاى فراوان و نظارت شدیدى کرد.(۵) او شیره‌‏کش‌خانه‏‌ها، شراب‌خانه‏‌ها و مراکز فساد و فحشا را ویران کرد و نیز منکرات را از میان برد و آلات لهو و قمار را بشکست(۶)…»





پی‌نوشت‌ها:


١- روضات الجنات، محمدباقر موسوی خوانساری، ج۴، صص٣۶٢-٣۶٣

٢- مفاخر اسلام، علی دوانی، انتشارات امیرکبیر، ج۴، ص۴۴١

٣- ریاض العلماء و حیاض الفضلاء، عبدالله افندی اصفهانی، مکتبه آیه‌الله‌العظمی المرعشی النجفی، ص۴۵۶ (شایان ذکر است برگردان نامه آورده شده است.)

۴- مفاخر اسلام، ج۴، صص۴٣٩-۴۴٨

۵- همان

۶- حکیم استرآباد میرداماد، علی موسوی مدرسی بهبهانی، انتشارات اطلاعات، صص١٠-١١





(برگرفته از: مقالۀ «پیشینۀ تاریخی نظریۀ ولایت فقیه»، نوشتۀ «احمد جهان‌بزرگی»

منتشر شده در:

+ فصل‌نامۀ قبسات، شمارۀ ۵و۶، پاییز و زمستان ١٣٧۶، صص٩٢-١٠۶

+ فصل‌نامۀ اندیشۀ حوزه، شمارۀ ١٧، تابستان ١٣٧٨، صص١٨۶-٢٠٧)


موضوع: حکومت اسلامی، امامت، ولایت فقیه
تاريخ: دوشنبه، ۲۳ اسفند ، ۱۳۸۹

 

آیت‌الله محمدصادق خلخالی:


«…زمانی که امام دستور فرار سربازان از پادگان‌ها را صادر کرده بود، اولین مخالف این دستور، آقای [آیت‌الله سیدکاظم] شریعتمداری بود که علناً می‌گفت: این کار خطر دارد. قبلاً آقای نجفی در قم به من گفته بود که آقای شریعتمداری می‌گوید: روس‌ها آمده‌اند و قسمتی از آستارا را گرفته‌اند و باید این موضوع را به امام بگویید که فرار سربازان بی‌فایده است و جلوی روس‌ها را باز می‌گذارد. بعضی دیگر نیز چنین عقیده داشتند. آن‌ها غافل بودند از این که ارتش شاه جلوی روس را نگرفته است؛ بلکه ملاحظات سیاسی است که به آن‌ها اجازۀ ورود به خاک ایران را نمی‌دهد. یکی از آقایان می‌گفت: اعتصابات سراسری مردم را خسته می‌کند. آقای خمینی چه علم و اطلاعاتی دارد که ما نداریم. ایشان باید دلایل خود را مبنی بر این که اعتصابات سراسری منتج به نتیجه می‌گردد، توضیح دهد.


ناصر مقدم، رئیس ساواک ایران، در محاکمات خود گفت: دو شب مانده به خروج شاه از ایران، من به قم رفتم و آیت‌الله شریعتمداری را به تهران آوردم و ایشان در کاخ نیاوران با شاه ملاقات کرد. در این جلسۀ ملاقات، جعفر شریف‌امامی و چند نفر دیگر هم بودند. آن‌ها تصمیم گرفتند که شاه از ایران خارج شود و پس از سه ماه، آقای شریعتمداری زمینه را برای بازگشت شاه آماده نماید. آن‌ها می‌خواستند دوباره نقشۀ  ٢٨ مرداد را در ایران پیاده کنند. عین جریانی را که ناصر مقدم به آن اعتراف کرده بود، و در نامه‌های سازمان امنیت (ساواک) که به امضای خود او رسیده بود، مشاهده می‌کنیم…



…این آقا در هر زمان مناسب و تا آنجا که قدرت داشت از ضربه زدن به جمهوری اسلامی ایران مضایقه نمی‌کرد. همۀ کارهای او پس از انقلاب، علیه انقلاب و خانۀ او محل توطئۀ ضد انقلاب از هر گروه بود. کودتاگرانی که در تدارک کودتا بودند با بیت آقای شریعتمداری تماس مستقیم داشتند و حسن شریعتمداری [فرزند آیت‌الله سیدکاظم شریعتمداری] فعالیت وسیعی علیه انقلاب در داخل و خارج به عمل می‌آورد.

امام خمینی نوار سخنان کودتاچیان را شنیده بود. آن‌ها بنا داشتند پس از تخریب خانۀ امام و جماران و به شهادت رساندن امام، از بیانات شریعتمداری که از رادیو پخش می‌شد، استفاده و مردم را به آرامش دعوت نمایند. کودتاچیان تصریح می‌کردند: ما به هنگام شب، به منزل آقای شریعتمداری رفتیم و ایشان به ما گفتند که وضع قابل تحمل نیست!

حتی نوار گریه و اشک تمساح او را در سراسر ایران پخش کرده بودند تا نشان دهند که او بی‌اندازه از وضع موجود ناراحت است. آقای شریعتمداری با تمام توان خود کوشید تا در آذربایجان و به ویژه در اطراف تبریز، شورش راه بیاندازند. او در این راه، پول زیادی خرج کرد؛ ولی نتوانست کمترین تحرکی ایجاد نماید؛ زیرا دیگر از چشم مردم افتاده بود. صدام نامۀ تشکرآمیزی برای او نوشته و از او تقدیر کرده بود…»




(خاطرات آیت‌الله خلخالی، نشر سایه، صص٢٩٨-٣٠٠)


 

عاشق آن صخره‌هایم، ماه را هم دوست دارم

«کفش‌هایم کو؟…» که من این  راه را هم دوست دارم


اشک با من مهربان است و تبسّم مهربان‌تر

شور و لبخند و دریغ و  آه را هم دوست دارم


گرچه خارم، گاه‌گاهی راه دارم در گلستان

گرچه خاکم،  خاک آن درگاه را هم دوست دارم


عاشقم بر ذکر «یا رحمان»  و «یا حنّان» و «یا هو»

ذکر «یا منّان» و «یا الله» را هم دوست دارم


عاشق شمسم، ولی حلّاج را هم می‌پسندم

سوز و حال خواجه عبدالله را هم دوست دارم


یوسفی گم کرده‌ام چون روزهای عمر و  هر شب

سر فرو بردن درون چاه را هم دوست دارم


با غریبانِ زمین هر لحظه در خود می‌گدازم

راستش این غربت جانکاه را هم دوست دارم


شنبه‌ها تا جمعه‌ها را داغدار انتظارم

حسرت آن جمعۀ ناگاه را هم دوست دارم


گرچه، مرگ -‌این خلوت نایاب‌- را هم می‌ستایم

زندگی این فرصت کوتاه را هم دوست دارم



علی‌رضا قزوه


موضوع: گزیده شعر
تاريخ: یکشنبه، ۲۲ اسفند ، ۱۳۸۹

 

سرم پایین بود و آروم قدم می‌زدم. صدای پچ‌پچی اومد که: «الو! دخترۀ آشغال پیداش شد… اوکی… بای.»

بعدش داد زد: «سلاااام! عزیـــــز دل‌م!»

چن قدم جلوتر بوی تندی از کنارم گذشت…


موضوع: داستانک - داستان کوتاه
تاريخ: پنج شنبه، ۱۹ اسفند ، ۱۳۸۹

 

مرضیه حدیدچی دباغ:


«انسان باش، بیندیش، راه را انتخاب کن.»

«این جمله‌ای بود که شهید رجایی بالای ورقه‌های امتحان ریاضی مدرسه‌ی رفاه می‌نوشت. مدرسه‌ی رفاه، مدرسه‌ی فرزندان زندانی‌ها بود و تمام افرادی که آنجا درس می‌خواندند به نوعی سیاسی محسوب می‌شدند. برای همین تمام کارهایی در مدرسه انجام می‌شد به نوعی سیاسی بود.»



حاشیه های مهم‌تر از متن، علی الفت‌پور، انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ص٢٠١» به نقل از: «خاطرات مرضیه حدیدچی دباغ، محسن کاظمی، نشر سوره مهر، ص٢۶۴»)


موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: سه شنبه، ۱۷ اسفند ، ۱۳۸۹

 
 

۲۰ خرداد ۹۶

 

یه هفته پیش، یه سایت خبری فعال و پرمخاطب، متن برنامه‌ای از سری‌برنامه‌های «راز» رو منتشر کرد؛ که جز چن دقیقهٔ اول‌ش مابقی‌شو دیده بودم. از روی کنج‌کاوی شروع کردم به خوندن اون متن. واقعاً باید ویرایش می‌شد. مغلوط بود. مثلاً جایی از متن نوشته شده: «کاری کردم که اینها در انتشارات رمضان چاپ شوند که بزرگترین انتشارات آمریکاست و در انگلستان و اروپا موجود است.»

برای اون مطلب، نظری نوشتم؛ و نیز نوشتم که انتشارات رمضان نداریم؛ اون انتشاراتی که جزو بزرگ‌ترین‌های امریکاست، آمازونه؛ نه رمضان!

 

حالا بعد از یه هفته گذرم باز به اون سایت و نوشته افتاد؛ دیدم نظرمو «غیر قابل انتشار» محسوب کرده. اون غلط‌ها هم بی‌اصلاح باقی مونده.

 

 
 
 
 
 
 
  • صفحۀ 1 از 2
  • 1
  • 2
  • »