١- دو ماه پیش، سی‌بی‌اس سَری به آرشیوش زده و به مناسبت سال‌گرد آزادی گروگان‌های لانۀ جاسوسی امریکا (٢٠ ژانویه)، بخشی از مصاحبۀ خبرنگارشو با امام خمینی پخش کرده: «Face to Face with the Ayatollah». بعد از سی سال، هنوز زخم ِ حقارتی که این اتفاق به هیمنه‌شون وارد کرده رو حتا تو متنی که واسه توضیحات منتشر کردن می‌شه دید.

تو این برنامه(۶۰Minutes Overtime) سی‌بی‌اس حدود ١۵دقیقه از ۶٠دقیقه مصاحبۀ اون روزشو پخش کرده. البته من به نیتِ دیدنِ همه‌ش کلیک کردم؛ ولی بعد از تموم شدن‌ش دو زاری‌م افتاد که ای بابا! همه‌ش ١۵دقیقه بود!




٢- آخرای بهمن، راشاتودی تو برنامۀ «CrossTalk» به موضوع ناآرامی‌های ایران می‌پردازه و این که بعد از مصر آیا نوبتِ ایرانه؟ آیا مردم از جمهوری اسلامی زده شده‌ن؟ مجری روی «اسلامی»ش تأکید می‌کنه.

مهمانانِ این گفت‌وگو «محمد مرندی» از تهرانه که با در نظر گرفتن ِ مجری، مصافِ -گاه- سه به یکی داره. و «کاوه احسانی» از شیکاگو  که به طرف‌داری از مخالفانِ حکومتِ ایران سخن می‌گه. و «دیوید هارت‌ول» از لندن که حقاً انگلیسی‌یه و این جا هم دست از سر موضوع هسته‌ای برنمی‌داره و وسط دعوا نرخ تعیین می‌کنه!

٢٧دقیقۀ جالبی بود. (+یا+)




٣- اولِ اسفند، «فرید زکریا» تو برنامۀ هفته‌گی ِ یک‌شنبه‌هاش تو سی‌ان‌ان (جی‌پی‌اس)، میزبانِ «جورج سوروس» بود.(+)

بعد از انتخابات ٨٨  خیلی پیش اومد که تو فضاهای وب، و به خصوص فرندفید، با کسانی سر و کله بزنم که می‌گفتن سه ماهِ دیگه حکومت ساقط می‌شه. البته ما باهاشون چونه می‌زدیمو سه ماه‌شون می‌شد شش ماه! …واقعاً خسته نباشن! زحمت کشیدن این مدت!

…بعد از انقلاب، خیلی‌ها تو موقعیت‌های مختلف، ادعا می‌کردن به همین زودی جمهوری اسلامی تو ایران پودر می‌شه؛ ولی خندیدن به این حرف، وقتی از زبانِ «سوروس» شنیده می‌شه، لطفِ خودشو داره؛ وقتی می‌گه: «…حاضرم شرط ببندم رژیم ِ ایران یه سال دیگه بیش‌تر سر ِ کار نخواهد بود» (+یا+)

…زرشک!



موضوع: فیلم، تئاتر، کلیپ، سیماجون و ‌اینـا
تاريخ: پنجشنبه، ۱۲ اسفند ، ۱۳۸۹

 

علامه محمدتقی جعفری:


«داستان مکاتبات ما با «راسل» این است که کتابی از ایشان ترجمه شد به نام «جهانی که من می‌شناسم». بعد هم تحقیق کردیم و اصل انگلیسی را مقابله کردیم، دیدیم که از آن اسم کتاب، دروغ است تا به آخر.

نام کتاب: «Bwrtrand Russell Speaks His Mind» «راسل افکار خودش را بیان می‌دارد» است. درحالی که مترجم آن را «جهانی که من می‌شناسم» ترجمه کرده است. آن موقع، آقای مترجم را خواستیم و گفتیم: چرا تحریف کرده‌اید و تغییر نام داده‌اید؟ گفت: خواستم جالب بشود.


دو تا از آقایان که انگلیسی‌شان خیلی قوی بود آوردیم تا تطبیق بدهند و ببینند که ترجمه درست است یا نه. در بیست صفحه که در فلسفه، مذهب و اخلاق بود، بیست اشکال ترجمه‌ای پیدا شد. بعد از آن از آقایان خواستیم تا آن سه موضوع را به فارسی ترجمه کنند تا ما خودمان دربارۀ آن تحقیق کنیم. آنها هم این سه موضوع فلسفه، اخلاق و مذهب را ترجمه کردند و ما در اینجا به اشکال برخوردیم و مراسله را شروع کردیم…


آخرین نامۀ ما مهمتر بود. من می‌دانستم که این نامه جواب نخواهد داشت؛ اما من آن را فرستادم. در آن نامه نوشته بودم که شما مانند برخی از متفکران دیگر، خیلی از انسان دفاع می‌کنید و دربارۀ اومانیسم داد سخن می‌دهید که واقعاً هم بسیار مقدس و ارزشمند است؛ ولی از این طرف، دلیل و انگیزۀ این کار را اگر از ما بپرسند که دلیل شما بر عشق به انسانیت و علاقۀ وافر به انسانیت تا سرحد فداکاری و از خودگذشتن و جانبازی چیست، چه پاسخ باید داد؟


یک دفعه این است که طرف الهی است و می‌گوید: خدای من این طور دستور داده است که انسانها نهال باغ من هستند و اینها وجودشان در مشیّت من بود. من اینها را به وجود آورده‌ام و برای اینها باید فداکاری کرد و نیز همه گونه خدمت کرد. خوب این منطق الهی است. اگر این نباشد، باید وجدان اصیلی پیدا کنیم تا بگوییم که وجدان در هرحالی می‌گوید که به همنوعان باید خدمت و [برای آنها] فداکاری کرد و از لذائذ گذشته و باید برای آیندۀ بشریت همه گونه زجر و ناراحتی را تحمل کرد. وجدان را هم که شما گفتید ساخت اجتماع است.


از طرفی اگر الله را مورد تردید قرار بدهیم، یا نفی کنیم و یا اینکه بگوییم خدا با هستی کاری ندارد؛ یعنی ارتباط مستقیمی با هستی ندارد. پس خدا دستور دهندۀ این خدمت و فداکاری‌ها نیست. وجدان هم که ساخت اجتماع است و اصالت ندارد. بنابراین عشقی که موضوعش در همۀ انسانها باشد و انسانها را شایستۀ محبوبیت و عشق‌ورزی نماید، منتفی است… پس چرا توصیه می‌کنید که این جانوران خودخواه و این سلّاخها و قصابهای تاریخ و این انسانهای درنده را مورد عشق قرار بدهیم؟ شما چطور می‌خواهید دین انسانها را تفسیر کنید که اغلب محبت و عشقشان سوداگری بوده است؟


جواب نیامد که نیامد.»




ابن سینای زمان، زندگینامه و خاطرات علامه جعفری، سیدمحمدرضا غیاثی کرمانی، انتشارات پارسایان، صص ٩١-٩٣» به نقل از: «کیهان فرهنگی، ش١۴٧، آبان ١٣٧٧»)


موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: پنجشنبه، ۱۲ اسفند ، ۱۳۸۹

 

همه در معرض آفت‌های علم هستیم. همۀ تحصیل‌کرده‌ها و اهالی مطالعه و استدلال و اندیشه. از علمای ربّانی شنیدیم که علم و دانایی، حجاب‌هایی در پی داره که باید براشون چاره ساخت. از گرفتاری‌های اهل علم، یکی هم دخالتِ حب و بغض‌ها در تفسیر قضایاست. دانـا اگه پذیرش ِ حقیقت رو بر خودش هم‌وار نکرده باشه، برای انکارش توجیهی عالمانه می‌تراشه و به استنتاجی می‌رسه که اگه مجعول نباشه، غیر از همۀ حقیقتی‌یه که در جریانه.


برای من، رفتار برخی تحصیل‌کرده‌ها و اهل علم و معلومات، در پی انتخابات ٨٨، کشف تازه‌ای از این معنا بود. اهل ِ علمی که مزخرف می‌گفتند. «مزخرف» از ریشۀ «زُخرُف» به معنای چیزی‌یه که ظاهری فریبا داره، اما بی‌ارزشه. چیزی تو مایه‌های فرم ِ بیان‌ش یا وجهۀ گوینده‌ش هست که غلط‌انداز می‌کُندِش.

مثلاً تحصیل‌کرده‌ای که تحصیلات عالی داره و پی‌گیر ِ تحلیل ِ حقیقتی از رفتار مردم ایرانه؛ اما به دلیل حب و بغض‌های شخصی و باندی‌ش، «وجود داشتن»ِ تعدادی مخالف رو «اکثریت بودن»شون «می‌بینه». خب به همون اندازه هم از درکِ ما وَقَع، محجوب می‌مونه. جریانات رو تفسیر به مطلوب می‌کنه و تأویل به مأمول.


اینایی که تعریف کردم، تحصیل کرده‌هایی خوش‌نام هستن؛ حقیقت‌جو هستن؛ اینا از اوناش نیستن که خوب می‌دونن چه خبره اما کتمان کنن چون نون‌شون تو بوق تبلیغاتی صهیونیست‌ها دمیدنه و به ساز اونا رقصیدن. محض ِ انبساط خاطر‌تون این فرمایشاتِ «سیدمحمد حسینی» رو که از اوناشه گوش بدین.



گوشۀ برخی سایت‌ها و وب‌لاگ‌های مخالفِ حکومت، طرحی هست که: «گسترش آگاهی‌ها، استراتژی اصلی جنبش سبز». این علاقه‌مندان به گسترش ِ آگاهی ِ منتقدان/مخالفانِ حکومت، گاهی رو یه گوشه از حقیقتی مانور می‌دن که همه‌ش نیست. گاهی بنده‌خداها «اون‌چه دوست دارن اتفاق بیفته» رو «امر ِ اتفاق افتاده» تصور و قلم‌داد. گاهی هم دروغ می‌بافن.


به یه چوب نمی‌رونم. گاهی برخی انتقادهای اینان انتقادهای ما هم هست. منکر ِ کاستی‌ها و ناراستی‌های نظام نیستم؛ اما نه چون اینان که بر شاخه بن می‌بُرند.



خب شاید اینا دوست داشته باشن نه اکثریت، بل‌که همۀ مردم ایران رو  مخالف نظام فرض کنن. شاید میل‌شون کشیده باشه طرف‌داراشون تو نت رو همۀ ملت ایران تخیل کنن.‌ شاید خوش‌آیندشونه تو گوشۀ انزواشون هر تک هم‌راهی رو فوجی از ملت قلم‌داد کنن. خوب می‌دونیم این تخیلات چه فاصله‌ای با حقیقت داره.  انبوه میلیونی ٢٢بهمن رو جمعیت نمی‌بینن؛ اما اندک ٢۵بهمنی‌ها براشون چشم‌پرکنه.


تو جبر و ریاضیاتِ اینا، جمعیتِ چن میلیونی، «ضریب ساندیس» و «ضریب اتوبوس» می‌خوره و آب می‌ره؛ ولی تعدادی که برای براندازی، قراره ادای قیام مصر و تونس رو دربیارن و با خودشون پتو و آذوقه ببرن تا نظام ساقط بشه، همینـا با لحاظ «ضریب شرایط امنیتی» و «ضریب چماق» اندیس‌مان می‌شن و پف می‌کنن.

…وا! …دیدی چی شد؟ …من هم تحت تأثیرشون قرار گرفتم؛ اون «جمعیت میلیونی» رو با فعل مفرد ختم کردم ولی اون «تعدادی» رو با فعل جمع! …از بس کثیرن خب! …ادبیات هم تحت تأثیرشونه!



البته این طرز گسترش ِ آگاهی، تاکتیکِ تازه‌شون نیست؛ روشی معمول بوده و هست. داعیۀ اصلاح‌طلبی و آزاد اندیشی و زنده باد مخالفِ من‌شون با برخی رفتارهای دُگم و افراطی و خلافِ وعده‌شون نمی‌خونه.


نویسندۀ فاضلی که اگه تو دیدار ِ دو مرجع تقلید، یکی‌شون عطسه بزنه، غیب‌گویی و نیت‌خونی می‌کنه و جوری انعکاس می‌ده که تو گویی علیه حکومت حکمی صادر شده؛ هم‌ایشون هم‌چین چراغ خاموش و مسکوت می‌گذره از دیدار ِ مکرر ِ علما و فضلا و شخصیت‌ها با «آیت‌الله سیستانی» و اعلام حمایت‌های ایشون از ره‌بری و قوام و حفظ نظام شیعه تو ایران، که لابد این موضع‌گیری‌های متواتری که هیچ‌گاه تکذیب نشده اصلاً موضوع قابل اهمیتی نیست!


یا وقتی «سیدعلی خمینی» حضورشو تو  ٩دی (هم ٨٨ و هم ٨٩) هر بار تأیید می‌کنه،  این فاضل ِ طالبِ اصلاح، تو گودر نوت می‌ذاره:‏ «مرتضی امروز بعد از درس آیت‌الله محقق داماد از خود حاج حسن‌آقا (خمینی) قضیه رو پرسیده و ایشونم گفته که خبر مشرق دروغه. ولی ظاهرا قراره مشرقیون که گویا دل در گرو استاد مشایی دارن به این دروغشون ادامه بدن.»

خب چرا سعی می‌کنید حقیقتی که اتفاق افتاده رو نبینید؟! واقعاً منفعتی بردید از کتمانِ حقیقت؟!



یا استاد دانش‌گاهی که جامعه‌شناسه و می‌دونه حرفاش خریدار داره و تأثیرگذاره؛ عزم بر اصلاح ِ کژی‌ها و ناراستی‌ها داره؛ نمی‌دونم چرا  تو کورانِ هیجانات انتخاباتی، به رییس جمهوری که گیرم نپسنددش تهمت می‌زنه و وقتی به دروغی که نشر می‌ده اعتراض می‌کنیم، به جای این‌که قدری تأمل کنه که اقلاً از من ِ استادِ دانش‌گاه چنین دروغ‌پراکنی ِ بی‌استنادی پسندیده نیست، جواب می‌ده: «این نمودار مال الان نیست و قبلا هم همه جا پخش شده. در ضمن شک نداریم آقای احمدی‌نژاد یک باند نزدیک به خودشون دارن که ایشان از اقوام خودشون تا تونستن استفاده کردن… احتمال هم می‌دم که چند جایی اشتباه باشه. اما کلیتش درسته»!!! …عجبـا! …این شد توجیه ِ  نمودار ِ سراسر دروغی که ایشون با نشرش طعنه زده‌ن: «عدالت اجتماعی را ملاحظه فرمایید»!!!



یا چرا تحصیل‌کردۀ اقتصاددانی این‌چنین دغدغۀ سقوط هواپیماهایی که زمان «خاتمی» و پیش‌تر خریداری شده رو به «احمدی‌نژاد» ربط می‌ده و طعنه به شجاعت‌ش می‌زنه؟! شاید واسه این‌که آخرش بگه: «به قول کرباسچی: شما می‌دانید که هر بار که شعار می‌دهید چند بچه فقیر در این کشور بدون شیرخشک می‌مانند؟»!!


نمونۀ درخشانِ چنین اظهاراتی، تیپ‌فرمایشاتِ فاضلانۀ روشنفکر ِ معظّم، داریوش محمدپوره که هر کی به احمدی‌نژاد رأی داده دست‌ش به خونی که از مردم ریخته شده آلوده‌س!

همه‌مون دیگه عادت کردیم تو وب‌لاگ‌هاشون «احمدی‌نژاد» رو اختصاری و معنادار ببینیم؛ همین‌هایی که ادب‌شون به ز دولت‌شونه؛ تو آرشیو مطالب‌شون چه‌قدر از اخلاق و گفتمان و زنده باد مخالفِ من، سخن‌سرایی کردن بماند! …نوشتهٔ مفصل و مجزایی می‌طلبه …رها کنم!



گاهی هم بخشی از حقیقتِ ماجرا رو مبنا قرار می‌دن؛ البته بخش ِ بودارشو. مثلاً از جمله ره‌بران انقلاب مردم مصر، جَوونی رو مطرح می‌کنن و می‌گن قهرمان جَوونای مصری‌یه. کسی که علیه ایران و حزب‌الله و اخوان‌المسلمین موضع‌ می‌گیره؛ ولی علیه امریکا و اسرائیل حرفی نمی‌زنه؛ دست‌بند سبز می‌بنده و تو مصاحبه‌هاش از جنبش سبز حمایت می‌کنه.

نویسنده، «وائل غنیم» رو زبانِ گویای قیام مصر قلم‌داد کرده؛ طوری که مرکز زمین همین جایی‌یه که من واستادم! باور نداری؟ برو متر کن!!

به قولِ «عبدالله شهبازی» (که ایرادهایی به‌ش وارد می‌دونم؛ اما دلیل نمی‌شه نوشته‌هاشو دنبال نکنم): «…وائل غنیم مدیر بازاریابی شرکت گوگل در خاورمیانه و شمال آفریقا بود و در دفتر گوگل در دوبی کار می‌کرد. او ۲۷ ژانویه، دو روز پس از آغاز انقلاب مصر، به قاهره بازگشت و ناپدید شد و پس از یازده روز آزاد شد. رسانه‌های معین کوشیدند او را به «قهرمان ملی» بدل کنند و این تبلیغات ادامه دارد. بنده این گونه تبلیغات را خوب می‌شناسم و می‌دانم که بیخود کسی را بزرگ نمی‌کنند.

غنیم پس از آزادی به میدان تحریر رفت و برای مردم سخن گفت و دستبند سبز به دست داشت. یعنی درواقع تنها کسی بود که از این نماد استفاده کرد. همین امر سبب شد که در میان ایرانیان نیز مشهور شود.

گاردین و سایر رسانه‌ها اعلام کردند غنیم به سخنگوی ائتلاف جوانان مصری میدان تحریر، متشکل از پنج گروه جوانان، بدل شده ولی روز بعد معلوم شد این خبر دروغ است و سخنگوی ائتلاف گروه‌های جوانان میدان تحریر عبدالرحمن سمیر است نه وائل غنیم. سمیر از نزدیکان البرداعی بوده است…»

حالا شما تو تحلیلی‌ که «ایمایان» روش مانور دا‌ده، حتا یه اشاره به این بخش از حقیقت پیدا می‌کنین؟ …عمراً! …استراتژی‌شون گسترش ِ آگاهی‌هاست خب!



البته تو توده‌ها که می‌ری می‌بینی واسه این قسم مزخرفاتِ عالمانه، تره هم خُرد نمی‌کنن. حتا گاهی تو عوام به دیدگاه‌هایی برمی‌خوری که حضراتِ تحصیل‌کرده حالاحالاها باید بدُوَن بل‌که به این دید برسن. یعنی گاهی علم ِ صرف برای اهل‌ش سنگینی ِ بار می‌شه؛ درحالی که تو همون موضع، عوام سبک‌بارترن.


موضوع: برترین یادداشت‌ها، تحلیلی - انتقادی
تاريخ: سه شنبه، ۱۰ اسفند ، ۱۳۸۹

 

علی دانش منفرد:


«وقتی پسر آیت‌الله طالقانی و همسر غیر ایرانی‌اش به خاطر ارتباط با مسکو روبه‌روی سفارت فلسطین دستگیر شدند، فردای آن روز دولت موقت از این آب گل‌آلود ماهی گرفت و به تلافی این اقدام، آقای غرضی عضو شورای فرماندهی سپاه را بازداشت کرد. منافقین هم آیت‌الله طالقانی را که از دستگیری پسرشان ناراحت بود، به جای نامعلومی بردند تا کسی نتواند با ایشان دیدار کند. ما وقتی پیش امام رفتیم ایشان گفتند: «اسلام و انقلاب از همه چیز مهم‌تر است اگر شما فرزند مرا در رابطه با انقلاب گرفتید من عکس‌العملی نشان نمی‌دهم، ولی سعی کنید از ایشان دلجویی شود.»


فرمان امام انجام شد و به تدریج هم آیت‌الله طالقانی ماهیت منافقین را شناخت و به صراحت در نماز جمعه‌ی تهران در مقابل آنها موضع گرفت.»



حاشیه های مهم‌تر از متن، علی الفت‌پور، انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ص٢٩۶» به نقل از: «خاطرات علی دانش منفرد، رضا بسطامی، مرکز انقلاب اسلامی، ص٩١»)


موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: سه شنبه، ۱۰ اسفند ، ۱۳۸۹

 

نوجوون بودم. شبِ چاهارشنبه‌سوری بود. با بروبچه‌های بسیج ِ محله‌مون قرار بود ایستِ بازرسی و گشت بذاریم. همه‌جور سن و سالی داشتیم؛ از نوجوون تا پیرمرد. نیمه‌های شب بود شنیدم یکی از ماها که سن و سال ِ بابامو داشت، به دختر و پسر و سگی گیر داده. صدای باندشون وحشت‌ناک بود و بزن و برقص‌شون به راه. نمی‌دونم دختره چی گفته بود که یارو شترق خوابونده بود تو گوش‌ش. وقتی اعتراض کردم «آقای فلانی! چرا زدی؟!» گفت «تا حساب دست پسره بیاد!». بگذرم که اعتراض ما رو با چه دری‌وری‌هایی جواب داد. به قول یارو پشت لب‌مون هنوز سبز نشده بود خب! …حالا بعد از این‌همه سال که پشت لب‌مون سبز که چه عرض کنم، سیاه شده هم هرچی فکر می‌کنم می‌بینم یارو اون شب غلط کرده بود.


نفرتِ جاهلانه‌ای که تو به اسم حزب‌الله برمی‌انگیزی و طرد می‌کنی، کفه‌ش سنگین‌تره یا کفۀ همتی که حزب‌الشیطان صرفِ جذب می‌کنه؟ به نظر من طردی که اولی می‌کنه لااقل چیزی کم از جذبِ دومی نداره. توجیهی هم نداره. کاسه‌های داغ‌تر از آش!


آخه لامروت! فائزه هاشمی (که من هم ازش منزجرم) از معاویه بدتره؟ تو از یاران امیرالمؤمنین بالاتری؟ …چرا فحش می‌دی؟! اصـن رزم‌آور! مگه عرصهٔ رزم ِ تو اون‌جاست؟! مگه فحاشی، رزم‌آوری‌یه؟!

گیرم که فائزه هاشمی این باشه؛ یا این؛ یا این؛ یا این؛ یا این؛ یا این؛ یا این؛ یا…  همهٔ اینـا توجیه نمی‌شه که تو این باشی.




از این دست حرف‌ها:


کاش به جای محبت، کمی شعور داشتید / آهستان

فحاشی اشباه‌الرجال به فائزه رفسنجانی و سردردهای من / آب و آتش

زشت بود و غم انگیز / روزگار

ادب در برابر مخالف / درویشی نشسته بر پوست پلنگ

آزمون ولایت‌پذیری؛ این بار برای دوستداران انقلاب / محمود آرامش



همین‌جوری محض ِ بی‌ربطی:


امید و دلواپسی، خاطرات سال ۶۴ هاشمی رفسنجانی، ص۶٨: ٢٨ فروردین ١٣۶۴

«… درباره حرکات موتورسواران حزب‌اللهی در خیابانها و برخورد آنها با افراد بی‌بند و بار -که این روز‌ها اوج گرفته است- بحث شد. مقرر شد، بدون اینکه انتقاد تندی از آنها شود، از عملشان جلوگیری شود، زیرا اعلامیه بی‌امضایی برای دعوت به تظاهرات علیه جنگ پخش شده و شاید لازم باشد که در روز شنبه نیروهای حزب‌اللهی هم در خیابانها باشند…»


موضوع: تحلیلی - انتقادی
تاريخ: دوشنبه، ۹ اسفند ، ۱۳۸۹

 
 

۲۷ بهمن ۹۶

 

چن ساعت نشستم پای این قالبِ ویرانه؛ بل‌که با اطلاعاتِ ناقصی که از برنامه نویسی دارم -که ندارم- به هر ترفندی شده، چن جاشو اصلاح کنم.

منوهام از دست رفته بود. نمی‌دونم چرا؛ ولی انگار توی وردپرسی‌ها شایع شده بود این بلا! دوستانی کمک رسوندند و جز منوی آرشیو، بقیۀ منوها احیا شد. از بک‌آپِ چن سال پیش، تونستم منوی آرشیومو هم بازیابی کنم.

یه ویجت از اکانتِ گودریدزم گرفتم؛ و به لطایف‌الحیلی فعلاً داخلِ منوی تماس، جاسازش کردم!

لینکِ اکانتِ تامبلرمو -مرگ بر مردم‌آزاری که دست‌رسی‌مو به‌ش سد کرد!- برداشتم. شاید یه فکر دیگه‌ای برا عکس‌بازی‌هام کردم. فعلاً که جای «عکس‌بازی»، لینکِ «صفحۀ تماس با من» رو گذاشتم. آیکن‌شم باید اصلاح کنم.

اضافاتی هم بود که دست به هرس شدم.

هنوز وصله‌پینه‌ها مونده؛ بمونه تا بعد؛ باید توی فراغتِ دیگه‌ای تکمیل کنمش.

راستی چن ماه پیش، یه پلاگینی نصب کرده بودم؛ یارو فیشینگ از آب در اومد! این شد که دست‌رسی‌مو به هاست از دست دادم. تا پشتیبانیِ میزبانی جواب‌مو بده و بتونم دوباره به پیش‌خوان و سی‌پنل دست‌رسی پیدا کنم، بیش‌تر از  یه ماه طول کشید!

الغرض! اگه بازم مشکلی پیش نیاد، دل‌م می‌خواد نوشتن توی این‌جا رو از سر بگیرم.

 
 
 
 
 
 
 
  • صفحۀ 2 از 2
  • «
  • 1
  • 2