یادش، نگاهی به زندگی حجت‌الاسلام دکتر اسکندری / گردآوری مهدی قزلی / کتاب دانشجویی / چاپ چهارم / ١٣٨٧ / ٧٢صفحه / ٧۵٠تومان






جز خوبی و نیکی ازش ندیدمو  نشنیدم.

این نوشته‌ها خاطراتی از خانواده و نزدیکان‌شه. خدا رحمت‌ش کنه الاهی. شادیِ روح‌ش صلواتی هدیه کنیم.





***


یک روز آمدند تحقیق، پزشکی دانشگاه تهران قبول شده بود با رتبه‌ی زیر صد. تمام فامیل یک طرف، خود حسین یک طرف. همه می‌گفتند آینده‌ی خوبی دارد این رشته، او می‌گفت: «آینده توی حوزه است.» …رفت حوزه.


***


سرباز دژبانی جلوی حاج‌آقا را گرفت و کارت خواست. ما جلو رفتیم که بگوییم ایشان رئیس اداره‌ی فرهنگی است. ولی حاج‌آقا اجازه نداد. بعد کارتش را نشان داد و گفت: «برادر سلام. حالتون خوبه ان‌شاءلله؟ یک کارت کافیه؟» بعد دومی و سومی را نشان داد و رد شدیم.

بار سومی بود که این سرباز جلوی حاج آقا را می‌گرفت؛ با این که او را شناخته بود ولی هر دفعه تکرار می‌کرد، حاج‌آقا هم اجازه‌ی برخورد به ما نمی‌داد. تصمیم گرفتیم حاج‌آقا که رفت سرباز را ادب کنیم. حاج‌آقا که رفت؛ جلو رفتم و گفتم: «سرکار شما مرضی، چیزی دارید که جلوی حاج‌آقا رو می‌گیرید؟!»

سرباز گفت: «از بس با امثال شما برخورد داشتیم خسته شدیم، یک نفر پیدا شده که حال و احوال می‌کند، چرا جلویش را نگیرم.»


***


تولد امام رضا (علیه‌السلام) بود. یکشنبه. مثل روزهای تعطیل دیگر برنامه‌ی صبح، کوه بود. پای کوه که رسیدیم دیدیم که یک عده محافظ ایستاده‌اند. حدس زدیم آقا آمده باشد. پرسیدیم، گفتند قرار است بیاید. پیش خودمان گفتیم این‌ها برای امنیت آقا برعکس می‌گویند و راه افتادیم بالا.

آقا که آمده بود ماجرای ما را گفته بودند. ایشان فرموده بودند بیاوریدشان پایین. با لندکروز آوردنمان پایین، هر سیزده نفرمان را. آقا همه‌مان را بوسید و به هر کداممان هزار تومان عیدی داد. رو به حاج‌آقا کرد و گفت: «من خیلی دوست دارم روحانی‌ها جوان‌ها را کوه بیاورند.»


***


توی مسجدالحرام نشسته بود و از روی مفاتیح دعا می‌خواند، چند مسلمان فیلیپینی هم همان نزدیکی نشسته بودند؛ وقتی حاج‌آقا را دیدند که دعا می‌خواند بینشان حرف‌هایی رد و بدل شد؛ یکی‌شان جلو آمد و گفت: «هذا شرک.» حاج‌آقا فهمید عربی بلد نیستند ولی انگلیسی چرا. به زبان انگلیسی مفاتیح را توضیح داد؛ تمام فیلیپینی‌ها جمع شدند و گوش کردند. کار به جایی رسید که از حاج‌آقا مفاتیح خواستند تا آن را بخوانند. مفاتیح را داد.

توی مسجدالحرام نشسته بود و دعا می‌خواند. دیگر مفاتیح نداشت، از حفظ می‌خواند.


***


برنامه‌ی صبحگاه واقعاً حس و حال می‌خواهد؛ به خاطر همین بیشتر کسانی که مجبور نیستند؛ نمی‌روند صبحگاه، مثل روحانی‌ها. البته همیشه یک روحانی با عمامه‌ی سفید می‌آمد.


***


تقریباً نیمه‌شب بود؛ حاج آقا تازه آمده بود که تلفن زنگ زد؛ با خوشرویی تلفن را برداشت.

– الو… سلام علیکم بفرمایید.

چهره‌اش تغییر کرد؛ لبخند کم‌کم از روی لبش محو شد؛ آرام، فقط گوش می‌داد، آخر هم گفت: «ببین برادر! من از دار دنیا چیزی ندارم؛ اگر هم شما فکر می‌کنید که چیزی هست تقدیم انقلاب و اسلام بکنم، بفرمایید.» بعد گوشی را گذاشت.

سینی چای را جلویش گذاشتم و گفتم حاج‌آقا چی شده، دوباره لبخند زد و گفت: «یه مزاحمی گفت اگه فلان کار رو ادامه بدی، بچه‌ات رو می‌دزدیم یه بلایی سرش می‌آریم.»


***


مرا صدا زد و گفت: «شما از این به بعد رئیس دفتر بنده هستید، هیچ کس پشت در نماند، هر کس آمد بیاید داخل. مگر این که شرایط خاص یا جلسات خصوصی باشد؛ اگر علما مراجعه کردند حتی اگر جلسه بود بیایند داخل.»

گفتم: «حاج‌آقا ببخشید ولی شما این طوری احتیاجی به رئیس دفتر ندارید، رئیس دفتر برای اینه که کسی رو راه نده.» حاج‌آقا فقط لبخند زد.


***


آقا از نمایشگاه ستاد مشترک دیدن می‌کردند. در هر کدام از غرفه‌ها چهار، پنج دقیقه تأمل می‌کردند. غرفه‌ی اداره‌ی فرهنگی هیچ چیز نداشت غیر از دو فلوچارت کالک درباره‌ی ساختار و برنامه‌های فرهنگی، که روی دیوار نصب شده بود. آقا آمدند ولی تا نیم ساعت از غرفه بیرون نرفتند. آخر سر هم گفتند: «کار درست همین است.» از نمایشگاه که بیرون آمدیم آقا گفتند این جوان طلبه، خیلی خوش‌فکر بود و ایده‌های خوبی داشت.

من هم اسمش را توی دفترچه‌ام نوشتم. یک نفر پرسید: آقای حجازی برای چی اسم آقای اسکندری را توی دفترچه نوشتید؟ گفتم: چون آقا خیلی از ایشان خوششان آمد و به احتمال زیاد در آینده‌ی نزدیک از من درباره‌ی ایشان سؤال خواهند کرد برای منصب خاصی. این بود که اسمش را نوشتم.


***


نرمه‌ای روی صورتم حس کردم؛ چشم‌ها را که باز کردم اثری از نور صبح توی حجره ندیدم؛ باز هم حسین بود که با بوسیدن بیدارم کرده بود. فهمیدم وقت نماز شب است.


***


دخترک دو دستی دست پدرش را گرفته بود و به آن آویزان شده بود، سعی می‌کرد ادای گریه کردن را درآورد و می‌گفت: «بابا، بابایی من بادکنک می‌خوام… من بادکنک می‌خوام» مرد اما توجهی نداشت.

حاج‌آقا از توی جیبش یک مشت بادکنک درآورد و از دور به دخترک نشان داد. دخترک که موهایش را خرگوشی بسته بودند، دست پدرش را رها کرد و آمد پیش حاج‌آقا.

حاج‌آقا خم شد و گفت چه رنگی دوست داری؟ دختر انگشت اشاره‌اش را که در دهان کرده بود درآورد و رنگ صورتی را نشان داد. حاج‌آقا خودش بادکنک را باد کرد. دختر گفت روی بادکنک چی نوشته؟ لحنش را کودکانه کرد و گفت: «نوشته ٢٢بهمن مبارک باد.»

تا آخر راهپیمایی بادکنک‌ها تمام شده بود.


***


آنقدر سر کار ماند تا مغرب شد و نمازش را خواند. هنوز داشت تعقیبات می‌خواند. آدم خوبی بود؛ ولی خدا هیچ کس را مسؤول دفتر این طور آدم‌ها نکند. داخل شدم تا اجازه‌ی رفتن بگیرم. دیدم حاج‌آقا گریه می‌کند و از خدا مرگش را می‌خواهد. گفتم: «حاج‌آقا خدا نکنه شما چرا؟» گفت: «می‌دونی چند نفر روحانی توی شهرک زندگی می‌کنن؟! اما می‌بینی چقدر دست تنهام. هیچ کس تلاش نمی‌کنه. خسته شدم. از خدا می‌خوام منو ببره تا یک وقت نبُرم.»

خدا سایه‌ی چنین رئیسی را از سر مسؤول دفترش کم نکند.


موضوع: دربـارۀ یک/چند کتاب
تاريخ: پنج شنبه، ۲۹ اردیبهشت ، ۱۳۹۰

 

آیت‌الله مهدوی کنی: …ویژگی دیگر خط امام، اصل ولایت فقیه است. خیلی‌ها می‌گویند در پیش‌نویس قانون اساسی، اصل ولایت فقیه نبود و بعد مطرح شد، در حالی که ‌امام، در نجف درس ولایت فقیه می‌دادند و در آنجا در کتاب بیع، بحث ولایت فقیه را مطرح کردند و کتاب حکومت اسلامی هم محصول درس‌های ایشان در نجف است. این کتاب به ایران هم آمد و در همان وقت افراد زیادی به خاطر چاپ و پخش آن دستگیر شدند و به زندان رفتند.



یادآور: موضوع ولایت فقیه حتی در کشف‌الاسرار هم بود که مربوط به دهۀ ٢٠ است!


آیت‌الله مهدوی کنی: در آنجا هم اشاراتی هست، ولی در کتاب حکومت اسلامی بر این نکته تکیه کردند که ولایت فقیه، همان ولایت پیامبر (ص) است و همان اختیاراتی را که پیامبر (ص) و ائمه‌ (ع) دارند، ‌ولی فقیه هم دارد. اصل ولایت فقیه و بعد ولایت مطلقۀ فقیه برایشان از اصول اساسی بود.


تفاوت و تمایز بارز امام با دیگر فقها در دو چیز است. همۀ فقها ولایت فقیه را قبول دارند؛ اختلاف نظر در محدودۀ اختیارات فقیه است و الاّ هیچ فقیه شیعه‌ای نیست که ولایت فقیه را قبول نداشته باشد؛ چون نمی‌شود تشیّع را بدون ولایت فقیه تصور کرد. کسی که خمس می‌گیرد و بین سادات و فقرا پخش می‌کند، از بابت ولایتش می‌گیرد، چون خمس متعلق به‌امام است.

البته بعضی‌ها خمس می‌گیرند، ولی کار امام را نمی‌کنند! {می‌خندد}  اگر خمس می‌گیری باید کار امامی هم بکنی، چون خمس مال امام است. به هر حال، اصل ولایت فقیه مورد قبول همۀ فقها بود، فقط فرق امام با آنها این بود که ایشان معتقد بود ولایت فقیه به مسائل حکومتی هم توسعه پیدا می‌کند و آنها چنین اعتقادی نداشتند. گذشته از این، فرق امام با فقهائی که ولایت فقیه را در حیطۀ حکومت هم قبول داشتند، از جمله مرحوم کاشف‌الغطاء، مرحوم نراقی، مرحوم میرزای قمی و مرحوم نائینی این بود که آنها در مقام اجرا، جرئت ورود به عرصۀ حکومت را نداشتند و فقط فتوای آن را می‌دادند. اگر به آنها می‌گفتند بیائید مملکت را اداره کنید، می‌گفتند ما نمی‌توانیم. هنر امام علاوه بر فتوا این بود که وارد این عرصه شد…



یادآور: در یک دهۀ اخیر برخی برای «بد جاانداختن» موضوع ولایت فقیه در ذهن جوان‌ها، کلمۀ «ولایت مطلقۀ فقیه» را به معنای بی‌ملاک و بی‌ضابطه عمل کردن به کار می‌برند، یعنی چنین القا می‌کنند که ولی فقیه، بر هر اساسی و به هر شکلی، برای‌ هر تصمیمی که بگیرد، محّق است و هیچ ضابطه و ملاکی هم در کار او نیست. این مغالطه‌ای است که بسیاری به آن متشبّت می‌شوند. تفسیر خود را از این مطلب بیان بفرمایید.


آیت‌الله مهدوی کنی: قبلاً اصطلاحی که در فقه معمول بود، ولایت عامه بود. بعد از انقلاب، کلمۀ مطلقه مطرح و پس از مدتی هم در جریان بازنگری قانونی شد. در کلمات فقهای ما دو نوع ولایت یعنی ولایت عامه و ولایت خاصه دیده می‌شود. ولایت خاصه همانی بود که برخی از فقها می‌گفتند و برای ایتام، برای اموال مجهول‌‌المالک، برای موقوفات و موارد خاص بود که ولیّ فقیه می‌تواند در این گونه مسائل، دخالت و اعمال ولایت کند.

ولایت عامه این است که ولی فقیه می‌تواند در تمام اموری که مربوط به ادارۀ یک کشور است، دخالت کند. ولایت عامه یا مطلقه به این معنی نیست که فقیه در آن بالا نشسته و بی ملاک و مبنا، هر چه بخواهد دستور می‌دهد. این چیزی است که نه فقها گفته‌اند و نه ‌امام این گونه عمل می‌کرد. ولی فقیه مورد نظر ما در رأس هرم نظام قرار دارد که بدنه‌ای دارد و قوای سه گانه با هدایت و زیر ایشان کار می‌کنند.


در زمان ما مجلس هست و سه قوۀ تفکیک شده وجود دارند و فعلاً به لحاظ عرف حکومتداری هم ‌بهترین شکل است، امام این را پذیرفتند و ولایت را از طریق این قوا اِعمال می‌کردند، یعنی نمی‌گفتند که مجلس! تو حرف بیهوده‌ای می‌زنی و هرچه من می‌گویم درست است. یادم هست وقتی برای مسئله‌ای نزد امام می‌رفتیم، می‌فرمود: «بروید ببینید مجلس چه می‌گوید».

تفاوتی که ولایت مطلقه یا غیرمطلقه دارد، این است که در مواقع حساس و بزنگاه‌ها، فقیه اِعمال ولایت می‌کند، چنانچه در تمام دنیا هم هست، یعنی در برخی از موارد، رؤسای جمهور کشورها، مثلاً رأی مجلس را وتو و یا حتی مجلس را منحل می‌کنند؛ برای اینکه در مواقع حساس، باید فصل‌الخطاب و قدرتی وجود داشته باشد که نهایتاً ‌به اختلافات پایان بدهد.


موقعی که در دولت بودیم و خدمت امام می‌رفتیم، همیشه ایشان می‌فرمود بروید مشورت کنید و از کارشناس‌ها بپرسید و اگر بعد از انجام همۀ کارها به جایی نمی‌رسیدیم، آن وقت ایشان دخالت می‌کرد. پس معنای اِعمال ولایت مطلقه این است که ولی امر در همه‌امور دخالت می‌کند، منتهی از طریق قوای سه گانه یا نهادهای دیگر، نه اینکه همه را کنار بگذارد و هرچه را که خودش به نظرش می‌رسد، اِعمال کند. حتی نهادها هم در اِعمال ولایت مؤثر هستند. مثلاً‌ حتی در محدودۀ اختیارات نهادی مثل کمیتۀ ‌امداد هم نمی‌شود گفت چون مسئول یک کار محدود و خیریه است، حاکم می‌تواند هر کاری دلش می‌خواهد در آن حیطه انجام بدهد، بلکه باز ارجاع می‌دهد به آنهایی که در زمینۀ کارهای امدادی فعال هستند و به آنها رهنمود می‌دهد که برنامه داشته باشید و از روی آن کار کنید نه اینکه من بگویم این قدر پول بدهید به فلان جا! این طور نیست، بنابراین ولایت مطلقه معنایش یک ولایت رها و بی‌ در و پیکر و بی‌برنامه نیست که بعضی‌ها سوء استفاده کنند و یا بعضی‌ها آن را مورد حمله قرار بدهند. ولایت از طریق ابزارهایش اِعمال می‌شود.



یادآور: دستاویز بعضی از اینها همان فتاویی است که ‌امام در یکی دو سال آخر فرمودند که حکومت از این جهت که از احکام اولیه است، مقدم بر بسیاری از احکام فرعی مثل نماز و روزه است و می‌تواند اینها را تعطیل کند که البته این هم تفسیر معقول دارد، منتهی آنها سوء تعبیر می‌کنند.


آیت‌الله مهدوی کنی: خب، بالاخره این همان «وتو»ای است که در همه جای دنیا هست و همان طور که یک رئیس جمهور به هنگام ضرورت می‌تواند احکام دیگر را «وتو» کند، یک ولی فقیه هم می‌تواند. خدا حج را واجب کرده، ولی ‌وقتی حکومت عربستان برخورد کذایی کرد، امام گفتند امسال نباید به حج بروید و از روی مصلحت، به طور موقت، اعمال حج را به آینده موکول کردند، اما حج را تعطیل نکردند. چنین کاری را نه فقیه می‌تواند بکند نه می‌کند، ولی وقتی مصلحت اهمّی پیش می‌آید، فقیه ناگزیر می‌شود دخالت کند. چنین مسائلی را با قانون نمی‌شود حل کرد. اگر قانون باشد، باید در مجلس بگویند که به حج نروید و نمایندگان و شورای نگهبان خواهند گفت خلاف شرع است. همین اِعمال ولایت را هم باز امام بردند به مجمع تشخیص مصلحت نظام که بازوی اِعمال ولایت است و هنگامی که بین مجلس و شورای نگهبان اختلافی روی می‌دهد، مجمع تشخیص مصلحت تصمیم می‌گیرد. این همان اِعمال ولایت است که به صورت قانونی هم درآمده است…





[+ گفت‌وگوی ماه‌نامۀ «یادآور» با «آیت‌الله مهدوی کنی»، شمارۀ ١، خرداد ١٣٨٧]


موضوع: حکومت اسلامی، امامت، ولایت فقیه
تاريخ: پنج شنبه، ۲۹ اردیبهشت ، ۱۳۹۰

 

امام خمینی:


«…در شروع مبارزات اسلامی اگر می‌خواستی بگویی شاه خائن است، بلافاصله جواب می‌شنیدی که شاه شیعه است! عده‌ای مقدس‌نمای واپسگرا همه چیز را حرام می‌دانستند و هیچ کس قدرت این را نداشت که در مقابل آنها قد علم کند. خون دلی که پدر پیرتان از این دسته متحجر خورده است هرگز از فشارها و سختیهای دیگران نخورده است.


وقتی شعار جدایی دین از سیاست جا افتاد و فقاهت در منطق ناآگاهان، غرق شدن در احکام فردی و عبادی شد و قهراً فقیه هم مجاز نبود که از این دایره و حصار بیرون رود و در سیاست [و] حکومت دخالت نماید، حماقت روحانی در معاشرت با مردم فضیلت شد. به زعم بعض افراد، روحانیت زمانی قابل احترام و تکریم بود که حماقت از سراپای وجودش ببارد و اِلّا عالم سیّاس و روحانی کاردان و زیرک، کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه داشت.

و این از مسائل رایج حوزه‌ها بود که هر کس کج راه می‌رفت متدینتر بود. یاد گرفتن زبان خارجی، کفر، و فلسفه و عرفان، گناه و شرک بشمار می‌رفت. در مدرسۀ فیضیه فرزند خردسالم، مرحوم مصطفی از کوزه‌ای آب نوشید، کوزه را آب کشیدند، چرا  که من فلسفه می‌گفتم.


تردیدی ندارم اگر همین روند ادامه می‌یافت، وضع روحانیت و حوزه‌ها، وضع کلیساهای قرون وسطی می‌شد که خداوند بر مسلمین و روحانیت منت نهاد و کیان و مجد واقعی حوزه‌ها را حفظ نمود. علمای دین‌باور در همین حوزه‌ها تربیت شدند و صفوف خویش را از دیگران جدا کردند. قیام بزرگ اسلامی‌مان نشأت گرفته از همین بارقه است.

البته هنوز هم حوزه‌ها به هر دو تفکر آمیخته‌اند و باید مراقب بود که تفکر جدایی دین از سیاست از لایه‌های تفکر اهل جمود به طلاب جوان سرایت نکند و یکی از مسائلی که باید برای طلاب جوان ترسیم شود، همین قضیه است که چگونه در دوران وانفسای نفوذ مقدسین نافهم و ساده‌لوحان بیسواد، عده‌ای کمر همت بسته‌اند و برای نجات اسلام و حوزه و روحانیت از جان و آبرو سرمایه گذاشتنه‌اند.


اوضاع مثل امروز نبود؛ هر کس صد در صد معتقد به مبارزه نبود، زیر فشارها و تهدیدهای مقدس‌نماها از میدان به ‌در می‌رفت. ترویج تفکر «شاه سایۀ خداست» و یا «با گوشت و پوست نمی‌توان در مقابل توپ و تانک ایستاد» و اینکه «ما مکلف به جهاد و مبارزه نیستیم» و یا «جواب خون مقتولین را چه کسی می‌دهد» و از همه شکننده‌تر، شعار گمراه‌کنندۀ «حکومت قبل از ظهور امام زمان علیه‌السلام باطل است» و هزاران «اِن قُلت» دیگر، مشکلات بزرگ و جانفرسایی بودند که نمی‌شد با نصیحت و مبارزۀ منفی و تبلیغات جلوی آنها را گرفت؛ تنها راه حل، مبارزه و ایثار با خون بود که خداوند وسیله‌اش را آماده نمود. علما و روحانیت متعهد، سینه را برای مقابله با هر تیر زهرآگینی که به طرف اسلام شلیک می‌شد آماده نمودند و به مسلخ عشق آمدند…»




نامه‌ها و پیام‌های امام خمینی، ج١، انتشارات تسنیم، صص٨٠٢-٨٠٣» به نقل از: «صحیفۀ امام، ج٢١، صص٢٧٣-٢٩٣، ١٣۶٧/١٢/٣، منشور روحانیت»]


موضوع: برترین یادداشت‌ها، فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: سه شنبه، ۲۷ اردیبهشت ، ۱۳۹۰

 

«بازرگان هیچ وقت امید نداشت که ورق برگردد و رژیم سرنگون شود. همیشه به امام می‌گفت: «شما بیایید یک دولت آشتی تشکیل دهید و ما یک انتخابات آزاد برگزار کنیم و نمایندگانمان را به مجلس بفرستیم و کم‌کم نظام را از دست شاه درآوریم». به نظر آنها امکان نداشت نظام بالکل عوض شود و شاه از سلطنت کناره‌گیری کند.

یادم نمی‌رود در فرانسه سرانگشت خود را روی زمین گذاشت و خطاب به امام گفت: «آقا! ایران سه رکن دارد، شاه، آمریکا و ارتش. شاه که رفتنی نیست، آمریکا و ارتش هم که پشت‌به‌پشت هم حامی سلطنت هستند پس هیچ کاری نمی‌توان کرد.»

ولی جواب امام یک جمله بیشتر نبود: «شاه باید برود!»»



حاشیه‌های مهم‌تر از متن، علی الفت‌پور، انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ص١۴١» به نقل از: «برداشت‌هایی از سیرۀ امام خمینی، ج٢، غلامعلی رجایی، مؤسسۀ تنظیم و نشر آثار امام خمینی، ص٢٣٣»]


موضوع: نهضت آزادی، ملی‌مذهبی‌ها، و...
تاريخ: سه شنبه، ۲۷ اردیبهشت ، ۱۳۹۰

 

علی جنتی:


«وجود رادیو در بین طلاب واکنش‌های منفی و مثبت زیادی در پی داشت. مثلاً آقای شریعتمداری در یک سخنرانی در سالن شبستان مدرسه‌ی فیضیه گفته بود: «من شنیده‌ام بعضی از آقایان در حجره‌شان جعبه دارند. ان‌شاءالله که این طور نباشد.»

حتی اسم رادیو را هم نیاورده بود. گویی اسمش هم نجس بود.»



[«حاشیه‌های مهم‌تر از متن، علی الفت‌پور، انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ص٩٨» به نقل از: «خاطرات علی جنتی، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ص۶٠»]


 

آیت‌الله محمدرضا مهدوی کنی:


«…[امام] طی حکمی آقای مهندس بازرگان را به عنوان رئیس دولت موقت و نخست‌وزیر انتخاب کردند. البته آقای مهندس بازرگان اول متمایل نبود.


من عقاید آقایان نهضت آزادی را به لیبرالیسم تعبیر نمی‌کنم، چون لیبرال مفهوم خاصی دارد که اصلاً با مسلمانی نمی‌خواند و شکی نیست که نهضتی‌ها مسلمان بودند، ولی روحیات و خلقیات و افکار و عقایدی مخصوص به خود داشتند. برای مثال، نهضتی‌ها در ابتدا اساساً اعتقاد نداشتند که ما حکومت سلطنتی را از بین ببریم، اینها با آن رژیم مخالف بودند، منتها می‌گفتند ما با استبداد رژیم مخالفیم نه با ساختار و شکل نظام. به نظر آنان ساختار نظام، همان ساختار مشروطه‌ی سلطنتی بود و آن را می‌پذیرفتند و در تمام مبارزات‌شان هم به این نکته تکیه می‌کردند که ما طرفدار مشروطه‌ی سلطنتی هستیم و قانون اساسی مشروطه را قبول داریم. به همین جهت هرگاه برای فعالیت سیاسی، زمینه پیدا می‌کردند به همین شعارها اکتفا می‌کردند.


وقتی شعارهای امام علیه شاه شروع شد، نهضتی‌ها خوشحال نبودند، نه اینکه شاه را دوست داشتند، من نمی‌توانم چنین نسبتی به آنها بدهم، بلکه می‌گفتند مصلحت کشور در این است که سلطنت باقی بماند، منتها مشروطه باشد و به قول معرف «شاه سلطنت کند نه حکومت». با توجه به این ایده بود که اینها در ابتدای امر احساس کردند که نمی‌توانند با امام کار کنند، چون می‌دیدند که امام ضد سلطنت است و قاطع در برابر تمامیت رژیم سلطنتی ایستاده است. نهضتی‌ها این گونه فکر نمی‌کردند و در مقام براندازی رژیم نبودند.


هنگامی که مهندس بازرگان به حکومت انتخاب شدند، بنا شد که در دانشگاه تهران برای مردم سخنرانی کنند. من حضور داشتم و دانشگاه پر از جمعیت بود، آقای مطهری و حجت‌الاسلام باهنر هم بودند. آقای مهندس بازرگان پشت میکروفون قرار گرفتند و سخنرانی کردند و ضمناً به این نکته اشاره کردند که انقلابیون، دولتی انقلابی و بولدوزروار می‌خواهند. امام بولدوزر می‌خواهد، ولی من پیکان هستم. من حرکت می‌کنم؛ اما پیکان‌وار حرکت می‌کنم. یعنی از همان‌جا خواستند که به مردم و به امام بگویند که من چنین دولتی هستم، دولت انقلابی که به آن معنا مثل بولدوزر بزنم و خراب کنم و به پیش بروم، نیستم. بعد هم به بختیار خطاب کردند که ای بختیار لر، بیا بشو مثل حرّ و دولت را رها کن. آقای بازرگان با چنین روحیه‌ای آمدند و از اول نمی‌خواستند بپذیرند، برای اینکه احساس می‌کردند نمی‌توانند با امام و روحیه‌ی امام که انقلابی و قاطع و با صلابت بود [کنار بیایند] که آخرش هم همین طور شد. به این جهت نگرانی داشتند، نه اینکه نمی‌خواستند در دولت باشند. چه خودشان و چه دوستان‌شان مایل بودند که حتی دولت را خودشان اداره کنند و حتی هنگام استعفا هم ناراحت بودند و با حالت قهر رفتند. البته من نمی‌توانم به مهندس بازرگان این نسبت را بدهم که دنبال ریاست بود، نه نمی‌خواهم اینها را بگویم. می‌خواهم بگویم او فکر می‌کرد دولت را آن طور که می‌پسندد می‌تواند اداره کند. از این رو در آغاز، پذیرش آنها با نگرانی بود، ولی بعد که دوستان، به خصوص آقای مطهری و آیت‌الله بهشتی به آنها اصرار و استدلال کردند، پذیرفتند، ولی از همان اول می‌گفت من با آرامش پیش می‌روم و این تعبیر را همیشه داشتند که من با تندی‌ها مخالفم و لذا بسیاری از بگیر و ببندها را قبول نداشتند. با بسیاری از اعدام‌ها و کارهایی که در اول انقلاب واقع شد مخالف بودند و کلاً تندی‌ها را نمی‌پسندیدند و قهر انقلابی را نمی‌پذیرفتند.


ایشان فکر می‌کردند که با حکومت مشروطه‌ی سلطنتی می‌شود مملکت را اداره کرد و از سوی دیگر در سیاست خارجی به تنش‌زدایی و سیاست موازنه‌ی منفی اعتقاد داشتند. آنها معتقد بودند که بایستی ما همان سیاستی را که دکتر مصدق انتخاب کرده بود ادامه بدهیم و سیاست تنش‌زدایی و نزدیکی به غرب را می‌پسندیدند. مهندس بازرگان با روس‌ها خیلی مخالف بودند؛ یعنی با کمونیزم روس، شدیداً مخالف بودند و با حکومت شرقی‌ها و تسلط آنها و ارتباط با شرقی‌ها و نفوذ آنها در ایران -چه قبل از انقلاب و چه بعد از انقلاب- سخت مخالف بودند. مبارزات قبل از انقلاب‌شان هم در کتاب‌ها و نوشته‌های‌شان پیداست که ایشان جهت‌گیری‌هایی علیه کمونیزم داشتند؛ هم به عنوان الحاد عقیدتی و هم به عنوان مکتب اقتصادی آن.


برداشت من این است که شاه هم این آقایان را می‌پسندید، به اعتبار اینکه اینها با کمونیزم مخالف بودند و شاه و آمریکا هم شدیداً با شوروی مخالف بودند و به این جهت آمریکایی‌ها، این دولت را با بافت و روحیه‌ای که داشت پسندیده بودند و همچنین به جهت سیاست تنش‌زدایی دولت موقت، آمریکایی‌ها با سیاست خارجی آنها موافق بودند.


در جریانات قبل از انقلاب مسائلی هست؛ برای مثال، ارتباطاتی که گاهی از سفارت آمریکا با آقایان بود، به نظر من به معنای خیانت و جاسوسی نبود، بلکه به این دلیل بوده که آمریکایی‌ها فکر می‌کردند بهتر است با ارتباط برقرار کردن با نیروهای میانه‌رو، زیان ناشی از رفتن شاه را جبران نمایند. بنابراین بهترین جای‌گزین را در وجود این آقایان می‌دیدند. البته افراد دیگری مانند ملی‌گراهای افراطی هم احتمالاً گزینه‌ی آمریکایی‌ها بودند، ولی بعد از اینکه انقلاب شد بهترین نیروهایی که توانستند در انقلاب باشند و با آمریکایی‌ها کنار بیایند و سیاست‌شان را ادامه دهند اینها بودند؛ چون هم مسلمان بودند و می‌توانستند در حکومت اسلامی کار کنند، علاوه بر این نزد مسلمان‌ها و علما شناخته شده بودند و امام هم آنها را به عنوان مسلمان قبول داشت. من بعد از انقلاب یادم است که امام درباره‌ی مرحوم بازرگان می‌فرمودند: «مهندس بازرگان آدم خوبی است، ولی کج‌سلیقه است.» تعبیر امام درباره‌ی ایشان این بود. امام او را به مسلمانی و خوبی قبول داشت، ولی روش و سلیقه‌اش را نمی‌پسندید…»





خاطرات آیت‌الله مهدوی کنی، انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی، صص٢٠٧-٢٠٩]


موضوع: نهضت آزادی، ملی‌مذهبی‌ها، و...
تاريخ: شنبه، ۲۴ اردیبهشت ، ۱۳۹۰

 

«انجمن حجتیه یا انجمن ضد بهائیت، در آغاز دهه‌ی سی توسط مرحوم حلبی تأسیس شد. وی در ماجرای نهضت ملی نفت که از سال ١٣٢٨ ش  آغاز شد ، نقش برجسته‌ای در مبارزه با انگلیس در خطه‌ی خراسان داشت. ایشان در سال ١٣٣۵ ش  انجمنی را تشکیل داد که بعدها «انجمن حجتیۀ‌ی مهدویه» خوانده شد. این انجمن، پایدارترین تشکیلات در تاریخ ایران بود که ۴٠ سال عمر کرد و گسترده‌ترین تشکیلاتی بود که در اقصا نقاط کشور، حتی در شهرهای کوچک مرزی نیز محافلی داشت. انجمن حجتیه واجد سه خصوصیت بود: ١- گرایش مخالف با فلسفه و تعقل  ٢- عشق وافر به امام زمان(عج)  ٣- مدافع جدایی دین از سیاست؛ این انجمن به دلیل نقشی که در بی‌تفاوت ساختن نیروی جوان کشور نسبت به اوضاع سیاسی و مخالف با رژیم شاه داشت، مورد بهره‌برداری ساواک قرار می‌گرفت.

در تیر ماه ١٣۶٢، امام به مناسبت سالگرد شهادت ٧٢ تن از رجال و رهبران انقلاب، مبادرت به سخنرانی علیه جریان «عافیت‌طلب» کردند. در این سخنرانی، علایم و شواهدی ذکر شد که متعاقب آن انجمن حجتیه با صدور بیانیه‌ای اعلام کرد که بر اساس تحقیق از مجاری ممکنه، دریافته است که مصداق سخنان امام این انجمن می‌باشد، لذا حجتیه از آن تاریخ کلیه‌ی فعالیت‌های خود را تعطیل اعلام کرد. شیخ محمود حلبی در ٢۶ دی ماه ١٣٧۶، در سن ٩٧ سالگی در تهران درگذشت.»




خاطرات آیت‌الله مهدوی کنی، انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ص١٩٨، پاورقی» به نقل از: «ستم ستیزان نستوه، آیت‌الله شیخ جواد فومنی حائری به روایت اسناد ساواک، مرکز بررسی اسناد تاریخی وزارت اطلاعات، صص٢٠-٢١»]


موضوع: انجمن حجتیۀ مهدویه
تاريخ: جمعه، ۲۳ اردیبهشت ، ۱۳۹۰

 
 

۲۵ مهر ۹۵

یارو رو گذاشته «مشاور اجرائی»! با این عنوان براش حکم زده! چه ترکیبِ مسخره و متناقضی! پناه بر خدا! باز معاونِ اجرائی یه چیزی‌یه برای خودش؛ اما مشاور هم مگه اجرائی می‌شه!؟ والا من از این خاله‌خان‌باجی‌های مدیریتی سر درنمی‌آرم! آخرالزمون شده!