«حسین جباری  از سال ۱۳۵۷ همان وقتی که سپاه تشکیل شد، به خدمت سپاه درآمد. یک دورۀ کوتاه دید و از ۱۸سالگی محافظ آیت‌الله خامنه‌ای شد. او و یکی از دوستان و همکارانش تنها کسانی بودند که به همراه نمایندگان خبرگان در جلسۀ خبرگان سال ۶۸ حضور داشتند و در قسمت تماشاچیان نشسته بودند. حسین جباری آن روزها محافظ رییس جمهور بود و بعد از این جلسه، محافظ رهبر انقلاب شد. او خاطره‌های زیادی دارد که بعضی از آن‌ها را با شور و شوق تعریف می‌کند:


…آن زمان جو سیاسی سنگینی نسبت به آقا وجود داشت. دوران نخست‌وزیری مهندس موسوی بود. بعد از آن نامۀ دربارۀ ولایت فقیه که سؤال محرمانۀ آیت‌الله خامنه‌ای از امام بود، دفتر امام آن نامۀ محرمانه را علنی کرده بود که نظر مبارک امام این بود که این یک بحث طلبگی است. نبایست علنی می‌شد. قبلاً هم عرض کردم بیت امام کانون جریان خاصی بود که متأسفانه پس از فوت حاج‌احمدآقا بعضی از آن‌ها اشتباهات بزرگی کردند.


سؤالِ آقا دربارۀ ولایت فقیه، یک نامۀ محرمانه بود که خودم بردم به دست حاج‌احمدآقا برسانم. ایشان نبود، نامه را به آقای انصاری دادم. فردا صبح، رهبر انقلاب در حیاط ریاست جمهوری قدم می‌زدند و ورزش می‌کردند که از رادیو پیام امام را شنیدیم.

برداشت من از پیام، این بود که پاسخ نامۀ دیروز است. به آقا گفتم: «امام نامۀ شما را جواب دادند.»  ایشان گفتند: «مگر تو نامه را خواندی؟»  گفتم: «نه، رادیو پیام امام را پخش می‌کند، حدس زدم جواب شما باشد.»  آقا تعجب کردند، گفتند: «این نامه محرمانه بود، چطور رسانه‌ای شد؟!»  قرار بود امام جواب نامه را محرمانه به آقا بدهند. اما دفتر امام قبل از این‌که نامه به دست حضرت آقا برسد، اول به صدا و سیما داده بودند.


…سه چهار ساعت (دفتر ریاست جمهوری) پی‌گیری می‌کنند که بتوانند اصل نامه را از دفتر امام بگیرند که بالاخره دفتر ریاست جمهوری موفق شد ظهر آن روز دست‌خط امام را دریافت کند. آیت‌الله خامنه‌ای رفتند خدمت حضرت امام و گفتند: «من یک سؤال محرمانۀ فقهی کردم و نمی‌دانم چرا رسانه‌ای شد؟»  حضرت امام فرموده بودند: «سیداحمدآقا و آقای انصاری را صدا کنید.»  امام که از عمل اطرافیان ناراحت شده بودند، می‌فرمایند برای این‌که قضیه بازتر شود شما (آیت‌الله خامنه‌ای) یک نامۀ دیگر بنویسید که من هم جوابش را بدهم و این نامه‌ها را منتشر کنیم.

امام گفتند: «این نامه‌ای که می‌نویسید حالت عمومی داشته باشد که منتشر کنیم. مثل نامۀ اول، یک سؤال طلبه‌ای نباشد. نامۀ اول، یک سؤال بین استاد و شاگرد بود. چیزی که لازم نبود در جامعه پخش شود.»


نامۀ دومی که امام در جواب نامه‌ای که حضرت آقا از امام کرده بودند، کلمه‌ها و عبارت‌های خاصی را دربارۀ آقا و در مدح ایشان به کار می‌برند که شما خورشید انقلاب هستید. این هم عنایت خداوند بود که به‌واسطۀ این ماجرا، امام دربارۀ آیت‌الله خامنه‌ای نظرشان را بنویسند و اعلام کنند. بچه‌های حفاظت بیت امام تمام این قضایا را می‌دانند و باید بگویند. فضای سیاسی علیه آقا بود. در دفتر امام، با چنین جوی، این اتفاق پیش آمد و نظر امام همه چیز را تمام کرد…»




[ضمیمۀ شمارۀ ۹ هفته‌نامۀ پنجره، شمارۀ ۹۳، ۱۳۹۰/۳/۱۲، صص۵۶]


 

«در جبهۀ کردستان از جوانی پرسیدم: بابات چکاره است؟  گفت: نابینا و خانه‌نشین.  گفتم: برادرت چکاره است؟  گفت: ۶ساله که اسیر است.  گفتم: مادرت؟  گفت: مریض است.  گفتم: خودت برای چه به جبهه آمده‌ای؟

گفت: آمده‌ام تا از دین و مرز کشور اسلامیم حفاظت کنم.


راستی که ما چقدر به این بچه‌ها مدیون و بدهکاریم!»



[خاطرات از زبان حجت‌الاسلام محسن قرائتی، ج۱، انتشارات مرکز فرهنگی درس‌هایی از قرآن، ص۷۶]

موضوع: ۸سال دفاع مقدس
تاريخ: دوشنبه، ۲۰ تیر ، ۱۳۹۰

 

«بعضی از آدمها، نه مطالعۀ درست و حسابی دارند و نه حرفهای تازه را می‌فهمند؛ اما در دیدارهای دوستانه، شکهای اعتقادی را مثل ویروس به جان دیگران می‌اندازند.

این آدمها هنری جز آشفته کردن ندارند. مراقبشان باش!»


[رنج آدم شدن؛ در احوال دینداری و دنیای امروز، سیدمحمد سادات‌اخوی، نشر بین‌الملل، ص۷]

موضوع: گزیده نثـر
تاريخ: دوشنبه، ۲۰ تیر ، ۱۳۹۰

 

گرچه ناآگاه خنجر می‌زنند،

دوستان هم گاه خنجر می‌زنند


گاه بهر مال، اشباه‌الرجال

گاه بهر جاه، خنجر می‌زنند


روز ِ روشن، خیل شاعرپیشگان

با هلال ماه، خنجر می‌زنند


بانوان، دل‌نازک و کم‌طاقت‌اند

با کمی اکراه خنجر می‌زنند


پیروان حکمتِ «خیر الامور…»

در میان راه خنجر می‌زنند


دودمردان، در تکاپوی علف

یا که مشتی کاه، خنجر می‌زنند


رستمانِ نشئه در خوانِ نخست

بیژنان، در چاه خنجر می‌زنند


مؤمنان آیینۀ یکدیگرند

لیک، اما… آه، خنجر می‌زنند


عارفان هم گاه‌گاه از پشت سر

فی سبیل الله خنجر می‌زنند


عده‌ای هق‌هق‌کنان و عده‌ای

قاه اندر قاه  خنجر می‌زنند



ای برادر!  بد به دل وارد مکن

در زمان شاه خنجر می‌زنند!



سیدحسن حسینی


موضوع: گزیده شعر
تاريخ: دوشنبه، ۲۰ تیر ، ۱۳۹۰

 

«پیرمرد ساعت‌سازی در قم می‌گفت: به فلان کارخانۀ ساعت‌سازی در یکی از کشورهای غربی نامه نوشتم که در ساختن ساعت اگر این دقت را بکنید، زیبایی و دوام ساعت شما بیشتر خواهد شد. الان نزدیک چهل سال است که از آن تاریخ می‌گذرد و هر سال وقتی تاریخ ارسال آن نامه می‌رسد، تقدیرنامه‌ای از آن کارخانه برای من می‌رسد.»



[خاطرات از زبان حجت‌الاسلام محسن قرائتی، ج۲، انتشارات مرکز فرهنگی درس‌هایی از قرآن، ص۴۶]


موضوع: گزیده نثـر
تاريخ: شنبه، ۱۸ تیر ، ۱۳۹۰

 

«با نوجوانی در جبهه مصاحبه کردند که کارش خنثی کردن مین بود. از او پرسیدند: تا کنون چند مین خنثی کرده‌ای؟ گفت: نشمردم، ترسیدم بشمارم غرور مرا بگیرد.»


[خاطرات از زبان حجت‌الاسلام محسن قرائتی، ج۲، انتشارات مرکز فرهنگی درس‌هایی از قرآن، ص۳۹]


موضوع: ۸سال دفاع مقدس، برترین یادداشت‌ها
تاريخ: شنبه، ۱۸ تیر ، ۱۳۹۰

 

«قاسم از بچه‌های خوب و با معرفتِ گردان بود. آن وقتها حاجی برونسی فرماندۀ گردان بود و قاسم هم دستیارش.

یک روز آمد پیش حاجی و بدون مقدمه گفت: من دیگه نمی‌تونم کار کنم!

حاجی پرسید: چرا؟

قاسم نشست. سرش را این طرف و آن طرف تکان داد. انگار بخواهد گریه کند، با ناراحتی گفت: این‌قدر ذهنم مشغول شده که داره به کارم لطمه می‌خوره. می‌ترسم اون‌جوری که باید، نتونم کار کنم. از من ناراحت نشی حاجی، از من دلگیر نشی‌ها!


شاید فقط من و حاجی می‌دانستیم؛ مشکلات شدید خانوادگی گریبانش را گرفته بود. باز شروع کرد به حرف زدن. معلوم بود دل پر دردی دارد. حاجی همۀ هوش و حواسش به حرفهای او بود.

از این موردها توی منطقه زیاد داشتیم. حاجی برونسی  حکم یک پدر را پیدا کرده بود. همیشه بسیجی‌ها، حتی آنها که سنشان از حاجی بالاتر بود، می‌آمدند پیش او و مشکلاتشان را می‌گفتند. حاجی هم هر کاری از دستش برمی‌آمد، دریغ نمی‌کرد. حتی مسؤولین که می‌آمدند از منطقه خبر بگیرند، مشکلات بعضی‌ها را واگذار می‌کرد به آنها که وقتی برگشتند، دنبالش را بگیرند.


حرفهای قاسم هم که تمام شد، حاجی از آیه‌های قرآن و احادیث استفاده کرد و چند تا راه‌کار پیش پاش گذاشت. همیشه توی این‌طور موارد به بچه‌ها می‌گفت: اولاً من کی هستم که بخوام شما رو راهنمایی کنم؟ دوماً من سوادی ندارم…

نسخه‌هاش همیشه از قرآن و نهج‌البلاغه و احادیث بود. آن روز وقتی صحبتش تمام شد، قاسم آرامش خاصی پیدا کرده بود. مثل غنچه‌ای که شکفته باشد از پیش ما رفت.

…بعد از آن، چند بار دیگر هم قاسم آمد پیش حاجی به درد و دل کردن. هر بار هم نسخۀ تازه‌ای می‌گرفت و می‌رفت.



قاسم که شهید شد، رفتیم مشهد خانه‌اش. پدر، مادر، برادر و همسرش توی همان خانه زندگی می‌کردند. وقتی صحبت از اخلاق قاسم شد، همسرش گفت: من با مادر قاسم مشکلات شدیدی داشتیم، این آخری که ایشون می‌اومد مرخصی، یک حرفهایی می‌زد که اصلاً اون مشکلات ما همه‌اش حل شد. یعنی آب ریخت رو آتیش ِ اختلافهایی که ما داشتیم.

شش دانگ حواسم رفته بود به حرفهای او. ادامه داد: قاسم این جوری نبود که از این حرفها بلد باشه، از این هنرها نداشت، اگر می‌داشت قبلاً برطرف می‌کرد مشکلات ما رو؛ بالاخره نمی‌دونم تو جبهه چی به‌اش یاد دادن، فقط می‌دونم این که می‌گن جبهه دانشگاست، واقعاً حرف درستیه، چون من خودم به عینه دیدم.»




[خاک‌های نرم کوشک، خاطرات خانواده و همرزمان شهید برونسی، مصاحبه و تألیف سعید عاکف، انتشارات مُلک اعظم، صص۸۴-۸۵]


موضوع: ۸سال دفاع مقدس
تاريخ: پنج شنبه، ۱۶ تیر ، ۱۳۹۰

 

[آقاى (حجت‌الاسلام محمدتقی) فلسفى: یک روز صبح امام به وسیلۀ یکى از دوستان پیغام داد که به فلانى بگویید اینجا بیاید.

خدمت ایشان رسیدیم. امام تنها بود. شروع سخن ایشان، گفتگو دربارۀ حزب خلق مسلمان(۱) بود. امام فرمودند:]


ما مى‌‏دانیم که اجانب به خصوص امریکا با این انقلاب خیلى دشمن هستند و با وسائل گوناگون به آن ضربه مى‌‏زنند. حالا اول کار است که آمده‌‏اند و حزب درست کرده‌‏اند. این حزب خلق مسلمان على التحقیق ریشۀ خارجى دارد. این کلمۀ «خلق» را داخل عنوان حزب گذارده‌‏اند- مثل اینکه کلمه «دمکراسى» را مى‌‏خواستند داخل نام «جمهورى اسلامى ایران» کرده و بگویند: «جمهورى دمکراتیک اسلامى ایران»؛ خلق مسلمان هم یعنى همین، خلق در فارسى همین توده است. اینها مى‏‌خواهند از همین حالا میان مسلمانان زمینۀ جنگ درست کنند و بگویند حزب جمهورى اسلامى و حزب خلق مسلمان. این قضیه، ضربه زدن به انقلاب و پایمال کردن خونهاى مسلمانان است. مى‌‏خواهند این انقلاب را بکوبند و این موفقیت را از بین ببرند و یک چیز دیگر جایش بگذارند که منافع خودشان را تأمین کند.


مشکل این است که آقاى شریعتمدارى به نام یک آیت‌الله وابستگى خودش را به این‏ حزب اعلام کرده و آن را وابسته به خود معرفى کرده است. یعنى بین این حزب و بین آقاى شریعتمدارى ارتباط هماهنگى و همرنگى برقرار است. این کار خیلى خطرناک است. ممکن است تمام زحمتها به هدر برود. اینکه گفتم شما بیایید، براى این است که بگویم پیش آقاى شریعتمدارى بروید و بطور خصوصى از قول من به ایشان بگویید این کار را اجانب کرده‏‌اند، شما که این مطلب را پذیرا شده‏اید، یا آگاهید یا ناآگاه. مصلحت شما این است که فوراً در جراید و رادیو و تلویزیون اعلام کنید که از این حزب برکنار هستید و مسائل آن به هیچ وجه به شما ارتباط ندارد، تا حیثیت شما محفوظ باشد.



[آقاى فلسفى: من همان موقع حرکت کردم و به منزل آقاى شریعتمدارى رفتم… پیام امام را به ایشان رساندم. اصل پیام این بود که آقاى شریعتمدارى بنویسد و امضاء کند که من به هیچ وجه به این حزب ارتباط ندارم، و این حزب نیز به من وابستگى ندارد.

وقتى به ایشان پیام را گفتم، موضوع را بسیار عجیب تلقى کرد. گفت: «آقا این حزب متعلق به مسلمانها است؛ من به این حزب بستگى دارم. این را علناً گفته‏‌ام و همه هم مى‏‌دانند. اگر بگویم بستگى ندارم، مساوى با از بین رفتن اعتبار و حیثیت من است. آیا من خودم را تحقیر کنم و بگویم وابستگى به این حزب ندارم، و آن را نمى‌‏شناسم؟ من این کار را نمى‌‏کنم.» ایشان این عبارت منفى را خیلى محکم مى‏‌گفت.

من برگشتم و رفتم خدمت امام و گفتم: «ایشان مى‏‌گوید حیثیت من در خطر است و اگر انصراف خود را اعلام کنم، باید از حیثیت خودم چشم بپوشم و بسیارى از دوستانم را که پایه‌گذار این حزب بودند از دست بدهم. من این کار را نمى‌‏کنم». امام اظهار تأسف کردند و گفتند:]

این آقا متوجه قضایا نیست. شما بروید و بگویید حیثیت شما با وابستگى به این حزب از بین خواهد رفت. جدا نشدن از این حزب، مقدمۀ بر باد رفتن حیثیت شماست. اما اگر جدا شدید، حیثیت شما کاملاً محفوظ مى‌‏ماند و در قم «آقا»یى هستید. من به این وسیله با ایشان اتمام حجت مى‏‌کنم.

بگویید اگر حیثیت شما با اعلام عدم وابستگى به این حزب ضربه بخورد، ما شما را حفظ مى‏‌کنیم و جبران خواهیم کرد که کوچکترین ضررى به حیثیت شما وارد نشود.



[من پیام امام را به ایشان گفتم، و بعد هم خودم صحبت کردم، گفتم: «پیشنهاد من این است که شما استعفا را بنویسید و امضا بکنید. با این کار، مقدمه‏‌اى درست مى‌‏شود و مجلسى در مسجد اعظم مى‌‏گیریم؛ به رادیو و تلویزیون هم مى‏‌گوییم بیایند، آقاى گلپایگانى و آقاى نجفى هم بیایند. شما هستید، امام هم شرکت مى‌‏کند. در آن مجلس من منبر مى‌‏روم و آنطور که شما مى‌‏خواهید، صحبت مى‌‏کنم. مى‌‏گویم آیت‌الله شریعتمدارى که در انقلاب اسلامى قلماً و قدماً خدمات بسیارى کرده‏‌اند، اخیراً متوجه شده‏‌اند که حزب خلق مسلمان مضر است و بر خلاف مصلحت انقلاب اسلامى است. اصلًا انقلاب اسلامى یک حقیقت است و آن حقیقت، اسلام است. لذا آیت‌الله شریعتمدارى با مشورت امام و مصلحت‌بینى ایشان از حزب خلق مسلمان استعفا کرده و نوشته‏‌اند که این حزب مربوط به من نیست» …. چون در بیان مطلب احترام زیادى نسبت به ایشان بود، قدرى فکر کرد و گفت: «گمان نمى‌‏کنم امام این کار را بکند.»

گفتم: «من مى‌‏روم و مى‌‏گویم، اگر فرمود، این کار را مى‌‏کنم، آیا شما نیز بدون تردید این کار را مى‏‌کنید؟ گذشته از امام، آقاى گلپایگانى و آقاى نجفى هم هستند، آنها هم قطعاً مى‌‏آیند».

باز متحیر ماند، ولى بعد گفت: «خیلى خوب، بروید و به امام بگویید. ببینید امام حاضر است، یا نه؟ اگر حاضر است، این کار را بکنید.»


براى سومین بار آمدم خدمت امام و گفتم: «آقاى شریعتمدارى، با این وعده‏‌اى که من به او دادم و گفتم به منبر مى‏‌روم و آن طور که بخواهید صحبت مى‌‏کنم، موافقند؛ اما نگران هستند که شما با این امر موافقت نکنید. آیا شما موافق هستید؟» امام فرمود:]


بله انقلاب اسلامى و حفظ عزّ اسلام و کوتاه کردن دست اجانب، آن قدر براى من مهم است که با این طرح حتماً موافقت دارم و در مجلس هم شرکت مى‏‌کنم؛ مى‏‌آیم و مى‏‌نشینم. آنچه را هم که خود ایشان بخواهد و شما مصلحت مى‌‏دانید، در منبر بگویید.



[آقاى فلسفى: براى بار سوم به منزل آقاى شریعتمدارى رفتم و موافقت امام را به ایشان اعلام کردم.

گفتم: «خوب، بنا شد که شما متنى را امشب خودتان بنویسید، فردا بیاییم ببینیم اگر نواقصى داشت تکمیل کنیم و بعد ببریم به امام بدهیم. اگر ایشان موافقت کرد، امضا کنیم و سپس مجلس را تشکیل دهیم».  گفت: «بله، بد نیست، موافقت مى‌‏کنم؛ اما یک شرط دارد. من باید امشب با بعضى از رفقا مشورت کنم. بدون مشورت، قول قطعى نمى‌‏دهم. امشب براى من شب مشورت باشد. من متن را مى‌‏نویسم. اگر مشورت، درست درآمد و خصوصیاتى علاوه شد؛ آن وقت فردا صبح اینجا بیایید که تکمیل کنیم».

مطلب را تقریباً تمام شده تلقى کردم. از منزل آقاى شریعتمدارى بیرون آمدم و به منزل امام رفتم… گفتم: تقریباً قبول کرده، ولى گفته است باید امشب روى این مطلب مشورت کنم؛ هم راجع به اصل قضیه، و هم راجع به بعضى از کمبودهاى احتمالى. من مشورت مى‏‌کنم، شما هم فردا صبح بیایید و نتیجه را به امام بگویید. امام فرمود:]

خیلى خوب، امشب قم بمانید و فردا صبح بروید.



[آقاى فلسفى: فردا صبح که نزد آقاى شریعتمدارى رفتم ایشان گفت: «رفقاى من موافقت نکردند و گفتند هم در قم و هم در آذربایجان حیثیت افراد بسیارى از بین مى‌‏رود؛ ضربۀ بزرگى هم به شما مى‏‌خورد؛ نباید اصلاً پیرامون این مطلب فکر کنید! بنابراین من آن نوشته را نمى‏‌نویسم.» به منزل امام برگشتم و مطالب را به ایشان عرض کردم. امام متأثر شد. بعد هم پیشامدها آن شد که همه مى‌‏دانند.]





[صحیفۀ امام، ج۱۱، صص۱۷۰-۱۷۳، ۱۳۵۸/۹/۱

مشروح این دیدار در کتاب «خاطرات و مبارزات حجت‌الاسلام فلسفی»، انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی، صص۳۶۶-۳۷۰  نیـز آمده است.]





‌پی‌نوشت:


۱ـ حزب خلق مسلمان در اسفند ماه سال ۵۷ توسط آقای شریعتمداری تأسیس شد. بسیاری از عناصر سر‌شناس سلطنت طلب، لیبرال، چپگرا به این حزب پیوستند و به تدریج در مقام معارضه با انقلاب اسلامی برآمدند. پس از فتح لانۀ جاسوسی در آبان ماه ۵۸ و افشای اسناد مربوط به وابستگی برخی از سران فعال حزب به سفارت امریکا در تهران، ماهیت وابستۀ حزب خلق مسلمان بیش از پیش آشکار شد و هواداران متدین از آن روی برتافتند. مدتی بعد با افشای طرح کودتا و توطئۀ براندازی نظام جمهوری اسلامی توسط قطب‏‌زاده با همکاری آقای شریعتمداری در این طرح، حزب خلق مسلمان منحل گردید. [همان منبع]


 

بسم اللّه‏ الرحمن الرحیم


ملت شریف ایران ـ ایّدهم اللّه‏ تعالی

شما می‌‏دانید که بدخواهان اسلام و کشور در تمام مراحل توطئه نموده و بحمداللّه‏ با شکست مواجه شدند. این بار که در رفراندم قانون اساسی شکست مفتضحانه نصیبشان شد سخت وحشت زده شده‏اند و توطئه را با چوب و چماق شروع کردند و با بهانه‏‌ها و استفاده از سادگی بعضی قشر‌ها غائله راه انداخته و خواهند انداخت. در این موقع که با دشمنی مثل امریکا و دنباله‏های او روبه‏رو هستیم ریشه‏های رژیم سابق و طرفداران آن‌ها و دار و دستۀ امریکا در این امور دست دارند که نگذارند آرامش در این کشور تحقق پیدا کند. لهذا من به شما ملت هوشیار هشدار می‌‏دهم که هر تشنجی و غائله‏ای امروز برخلاف مصالح اسلام و کشور است و موافق خواستهای دشمنان اسلام است.


من به شما دوستان اکیداً اخطار می‌‏کنم که هر کس عکس اینجانب را پاره کند یا بسوزاند و به من ناسزا بگوید و اهانت کند، کسی حق ندارد به او تعرض کند و از من طرفداری کند. امروز در صددند ایجاد غائله کنند و شما‌ها را به جان هم بیندازند. باید با کمال خونسردی و آرامش از کنار آنان بگذرید و تعرض به آنان و مقابله به مثل خلاف رضای خداوند و از محرمات بزرگ شرعیه است. خداوند همۀ ما را از شرور شیاطین حفظ فرماید.

والسلام علیکم و رحمه‏اللّه‏.


۱۶ محرّم‏الحرام ۱۴۰۰ / ۱۵ آذر ماه ۵۸

روح‏اللّه‏ الموسوی الخمینی



[صحیفۀ امام، ج۱۱، ص۱۷۴]


 

«آیت‌الله محمدباقر حکمت‌نیا -رضوان الله تعالی علیه- از مراجع عظام شیعه در شهر مشهد مقدس، همیشه محور درسهای خود را اصل ولایت فقیه قرار می‌دادند. ایشان در پاسخ به یکی از استفتائات انجام شده توسط جمعی از دانشجویان دانشگاه فردوسی مشهد در مورد مسألۀ ولایت فقیه، پاسخ علمی جامعی می‌دهند که متن آن بدین شرح است:


در مورد مسألۀ ولایت فقیه در میان همۀ علما و فقهای شیعه اتفاق نظر وجود دارد و اختلاف در حدود اختیارات ولی فقیه است و آن هم مبتنی بر شناخت و تفسیر دین می‌باشد؛ که آیا دین،  قوانینی است که فقط برای تزکیه و تذهیب نفوس از طرف خداوند منّان نازل شده و بس؟ و مردم همه در سلوک را تزکیه و تهذیب مختارند و ولی فقیه هم وظیفه‌اش بیش از بیان احکام و وظایف سلوک الی الله نیست؟ و ولی فقیه فقط در حال ضرورت ولایت دارد که نصب قیم نماید برای صغار و یا تصرفاتی در مال اوقاف و یا مال صغار به عنوان کفیل به احسن و یا حفظ قسطۀ صغار بنماید؟ یا اینکه دین یک نظام جامع زندگی است تا اجتماعی زنده و آشنا به حدود و حقوق فردی و اجتماعی مبتنی بر عدالت به بار آورد و جامعه‌ای که همه تسلیم و فرمانبردار خدا بود و مظهر اتَم کمالات عالیۀ انسانی بشود، همگان به زیور علم و تقوا مزیّن گردند و تزکیه و تهذیب افراد نیز برای به وجود آوردن چنین جامعه‌ای است.


با این تفسیر از دین، حاکم مطلق خداست و تصرفات انبیا و ائمه -علیهم‌السلام- در تمامی شئون به خاطر نشان دادن موقعیت والای انبیا و اولیا -سلام‌الله علیهم- نبوده؛ بلکه برای ایجاد یک جامعۀ زنده و سالم و سعادتمند بوده و بر همین ملاک، ولی فقیه که قائم مقام آن بزرگواران است چنین اختیارات تامه را داراست. و ولایت الله در هر عصری، خواه به‌وسیلۀ پیامبران یا به‌وسیلۀ ائمه -علیهم‌السلام- و یا به‌وسیلۀ فقیه جامع‌الشرایط از جمله آشنا به سیاست روز بودن، به مثابه همان ولایتی است که مغز و عقل نسبت به بدن دارد که با تمامی اجزاء رابطۀ مستقیم دارد و به مجرد اینکه احساس کند مثلاً پای بدن مبتلا به سرطان شده است و ممکن است وجود را از بین ببرد  مستقیماً دستور قطع پا را صادر می‌کند تا وجود سالم بماند و طبعاً در هر زمان  نارسایی‌هایی وجود دارد که معلول وجود افراد فاسد و مفسد و عدم اطاعت و انقیاد مردم از پیامبر و امام و ولی فقیه بوده است.


به فضل الهی امروزه شاهد ولایت فقیهی شجاع و سیاستمداری کم‌نظیر چون آیت‌الله خامنه‌ای -مد ظله العالی- هستیم که شبانه روز می‌کوشد حکومت حق و عدل الهی را با مبارزۀ پیگیر علیه طاغوتیان تحقق دهد و زمینه را برای تربیت یاران حضرت مهدی -عجل‌الله تعالی فرجه الشریف- آماده سازد؛ انشاءالله.»




[مجلۀ سیرۀ امین، ویژه‌نامۀ بررسی ابعاد مدیریتی مقام معظم رهبری در فتنۀ ۸۸، ۸۹/۳/۲۲، ص۹۱]


موضوع: حکومت اسلامی، امامت، ولایت فقیه
تاريخ: پنج شنبه، ۱۶ تیر ، ۱۳۹۰

 
 

۲۰ خرداد ۹۶

 

یه هفته پیش، یه سایت خبری فعال و پرمخاطب، متن برنامه‌ای از سری‌برنامه‌های «راز» رو منتشر کرد؛ که جز چن دقیقهٔ اول‌ش مابقی‌شو دیده بودم. از روی کنج‌کاوی شروع کردم به خوندن اون متن. واقعاً باید ویرایش می‌شد. مغلوط بود. مثلاً جایی از متن نوشته شده: «کاری کردم که اینها در انتشارات رمضان چاپ شوند که بزرگترین انتشارات آمریکاست و در انگلستان و اروپا موجود است.»

برای اون مطلب، نظری نوشتم؛ و نیز نوشتم که انتشارات رمضان نداریم؛ اون انتشاراتی که جزو بزرگ‌ترین‌های امریکاست، آمازونه؛ نه رمضان!

 

حالا بعد از یه هفته گذرم باز به اون سایت و نوشته افتاد؛ دیدم نظرمو «غیر قابل انتشار» محسوب کرده. اون غلط‌ها هم بی‌اصلاح باقی مونده.

 

 
 
 
 
 
 
  • صفحۀ 1 از 2
  • 1
  • 2
  • »