«عملیات عظیم «بیت المقدس» از شامگاه پنج‌شنبه نهم اردیبهشت ۱۳۶۱ آغاز و در ساعت ۱۶ روز دوشنبه  سوم خرداد ۱۳۶۱ با فتح شهر آسمانی خرمشهر به پایان رسید. هر کدام از مراحل چهارگانۀ این عملیات، لحظات سخت و نفس‌گیری بود که بازگویی تمامی آن، مثنوی هفتاد من کاغذ را می‌طلبد. برکنار از شیرینی‌های این عملیات که بسیار فراوانند و درخشندگی‌های بسیاری در تاریخ جنگ ایجاد کرده‌اند، در مواقعی که فشار بر رزمندگان ما زیاد می‌شد  تلخی‌ها و سختی‌هایی را به همراه داشته. «شهید علیرضا موحد دانش» فرمانده گردان حبیب بن مظاهر در مصاحبه با راوی اعزامی دفتر سیاسی سپاه در پایان مرحلۀ سوم این عملیات به نکاتی اشاره کرده که قسمت‌هایی از آن را در پی می‌آوریم:




پس از پایان مرحلۀ دوم عملیات، من برای حضور در مراسم برادرم  محمدرضا که در مرحلۀ اول عملیات شهید شده بود  به تهران رفتم. خودم که نمی‌خواستم بروم، حاج‌احمد به من تکلیف کرد که باید با جنازۀ برادرت به تهران بروی و بعد از دفن او برگردی. ۴۸ ساعت بعد که به منطقه برگشتم، فهمیدم بلافاصله پس از مرحلۀ دوم  به تیپ ۲۷ مأموریت داده شده تا از موضعی که پدافند می‌کرد مقداری جلوتر برود. یکی از نیروهایی که باید عمل می‌کردند همین گردان ادغامی حبیب با گردان ارتش بود. تصمیم این عملیات هم در سطح لشکر نصر گرفته شده بود و تیپ ما زیاد از آن خبر نداشت.


حدود ساعت ۲۱:۳۰ نیروها را به سمت خط فراخوان می‌کنند و دستور از بالا ابلاغ می‌شود که حداکثر تا ساعت ۲۲:۳۰ عملیات شروع شود. همین باعث شد تا نیروهای ما تلفات سنگینی را متحمل بشوند. از قرار معلوم، این طرح بدون برنامۀ قبلی و به صورت ضرب‌العجل به تیپ ما ابلاغ شده بود و حاج‌احمد هم نسبت به اجرای آن تردید داشت و راضی به اجرای آن نمی‌شد.

حاج‌احمد می‌گفت: الان ۹ روز است عملیات شروع شده. تیپ ما یک روز هم استراحت نداشته و ما آمادگی انجام چنین عملیاتی را نداریم.

خدایی هم اگر بخواهیم قضاوت کنیم، تیپ ۲۷ تا روز بیستم اردیبهشت هر روز کارش گرفتن این خاکریز و آن خاکریز بوده و دائم داشته پاتک‌های دشمن را دفع می‌کرده. در چنین وضعیتی وقتی حاج‌احمد راضی نمی‌شود تا گردان‌های تیپ ۲۷ را وارد عمل کند، یکی از فرماندهان رده بالای قرارگاه کربلا به او می‌گوید: ببین برادر احمد! مگر شما معتقد به امدادهای غیبی نیستید؟ مگر شما اعتقاد به ولایت امر ندارید؟  آن آقا به حاج‌احمد می‌گوید: به هر حال دستور همان است که ابلاغ شد. باید هرچه سریع‌تر گردان‌هایتان را آمادۀ عملیات بکنید.



البته این‌ها همه در ارتباط با قضایایی است که ریشه‌اش در تهران است و مربوط می‌شود به آن گروهی که مدعی تصاحب سپاه هستند. این آقایان وقاحت را به جایی رساندند که برخلاف حرف امام، هم در سپاه ماندند و هم در سازمان‌شان  یعنی سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی. این‌ها باید تکلیفشان را مشخص کنند.


ادامهٔ مطلب

موضوع: ۸سال دفاع مقدس
تاريخ: دوشنبه، ۱۳ تیر ، ۱۳۹۰

 

دکتر فاطمه طباطبایی (عروس امام خمینی):


«ناقلی در خاطرات خود از امام خمینی (س) می‌گوید: «امام به شنیدن اخبار از طرق گوناگون اهتمام داشتند؛ از این‌رو برنامه‌های خبری رادیوهای بیگانه را گوش می‌کردند و اهتمام ایشان به اندازه‌ای بود که اگر زمان پخش خبر با زمان نماز مغرب هم‌زمان می‌شد، نماز مغرب خود را پیش از اذان می‌خواندند تا بتوانند اخبار رادیو «بی‌بی‌سی» را گوش کنند.»  در درستی این خاطره تردیدی نیست. روایتگر این خاطره نیز فرد راست‌گویی است و در بیانش شک و شبهه‌ای وجود ندارد. حال آنکه اقامۀ نماز پیش از وقت شرعی از سوی امام نیز محال است. پس اشکال این خبر در کجاست؟

اشتباه زمانی رخ داده که ناقل در ربط بین دو گزاره یا دو رخداد به تحلیل دست زده است. او وقت شرعی را آن زمان می‌دانسته که رسانه‌ها اعلام می‌کردند؛ از این‌رو گمان کرده نماز خواندن امام –پیش از اذان- به دلیل اهمیت شنیدن خبر بوده است. حال اگر روایتگران دیگری به نقل این خاطره نپرداخته بودند، هیچ‌گاه این حقیقت که امام مجتهدی بودند که وقت شرعی را تشخیص می‌دادند، برای تاریخ‌پژوه آشکار نمی‌گردید.»



[اقلیم خاطرات، دکتر فاطمه طباطبایی، نشر پژوهشکدۀ امام خمینی و انقلاب اسلامی، ص۳]


موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: یکشنبه، ۱۲ تیر ، ۱۳۹۰

 

آیت‌الله محمدرضا مهدوی کنی:


«…من هنگام تأسیس دارالتبلیغ نمی‌توانستم تحلیلی مستند داشته باشم که جریان شریعتمداری و دارالتبلیغ چیست؛ ولی اجمالاً ما در آن وقت می‌شنیدیم که امام با دارالتبلیغ مخالف‌اند. از یک نظر چون ما طلبه‌های جوان بودیم و تا حدی در بین طلاب به عنوان روشنفکرهای طلبه محسوب می‌شدیم، این گونه حرکت‌ها را -منهای انگیزه‌اش- خوب می‌دانستیم؛ برای اینکه می‌گفتیم خوب است که طلبه‌ها از نظر درس خواندن، اطلاعات و آمادگی برای تبلیغ و امثال ذالک، به سوی روش نوینی حرکت کنند. این جریان هم ظاهرش چشم‌گیر بود، از نظر روش تدریس و از نظر محتوا. جدید بود. بعضی از آقایان هم می‌آمدند. حتی مرحوم شهید مطهری هم از کسانی بود که دعوت شده بود که آنجا تدریس کند. بعضی آقایان دیگر هم در همان مجله‌ی مکتب اسلام کار می‌کردند؛ مثل جناب آقای مکارم و دیگران که می‌دیدیم مقاله می‌نوشتند.


من حیث المجموع بر حسب ظاهر یک کار خوبی به نظر می‌رسید؛ اما از طرفی هم ما می‌دیدیم که امام شدیداً مخالف‌اند و به هیچ وجه حاضر نبودند که این موضوع را تأیید کنند و شدیداً مخالفت می‌کردند. در آن زمان، مرحوم علامه طباطبایی از کسانی بودند که از این جریان طرفداری می‌کردند و حتی در یک صحبتی -که البته از مسموعاتی است که در قم می‌شنیدم- مرحوم علامه طباطبایی فرموده بودند که بالاخره نمی‌دانم چرا امام (البته آن وقت می‌گفتند حاج‌آقا روح‌الله) با این جریان مخالفت می‌کند و خوب است کسی پیدا بشود و میان این دو نفر را اصلاح کند. من آن زمان این را از بعضی از دوستان می‌شنیدم، حالا نمی دانم دیگران هم قبل از من چنین حرفی را زده‌اند با نزده‌اند؛ این در آن زمان مسموع بود.


ما از موضع گیری‌های علامه طباطبایی به خاطر علاقه‌ای که به امام داشتیم کمی ناراحت بودیم. بعد در یک جلد از تفسیرالمیزان -فکر می‌کنم جلد دوم باشد- مرحوم شریعتمداری تقریظی به عربی نوشتند (که الان در یکی از چاپ‌ها هم هست). در آن زمان این برای ما مشکل می‌نمود؛ چون در نظر ما آقای طباطبایی بالاتر از این بود که آقای شریعتمداری بر تفسیرش تقریظ بنویسد.

در آن زمان موضع انقلابیون به تبعیت از امام نسبت به دارالتبلیغ موضع خوبی نبود و لذا طلبه‌های باسواد ممتاز قم معمولاً در دارالتبلیغ شرکت نمی‌کردند و همچنین اکثر آقایانی که محترم بودند نرفتند. فقط بعضی آقایان رفتند که همان‌ها هم مورد سؤال بودند…


در آن زمان من نمی‌دانستم امام چرا مخالفت می‌کنند، و علت اینکه ایشان روی خوش به مرحوم شریعتمداری نشان نمی‌دهند چیست. بعضی‌ها هر چه با ایشان صحبت می‌کردند، ایشان یا سکوت می‌کردند یا برخورد صریح نداشتند. در جریان انقلاب هم در برخوردهایی که به وجود آمد -چون من در مسائل اجرایی کشور بودم و بنا بر دستور امام در جریان امور کشور با آقای شریعتمداری دیدارهایی داشتم- باز من اینجا احساس می‌کردم امام از موضع‌گیری‌های شریعتمداری ناراضی هستند، ولی علتش را نمی‌گفتند. از نظر ما هم مجمل بود. گاهی چیزهایی می‌دیدیم و می‌شنیدیم که ابهام داشت و روشن نبود. می‌دیدیم که ایشان کارهای مرحوم شریعتمداری را تأیید نمی‌کنند و با برخوردها نشان می‌دادند که ناراحت و ناراضی هستند، ولی هیچ علتی ذکر نمی‌کردند. صریحاً هم دستور نمی‌دادند که چه کار کنید و چه نکنید.


بعدها که جریان حزب خلق مسلمان در تبریز پیش آمد، امام همین گونه برخورد کردند. آن وقت من وزیر کشور بودم که جریان تبریز پیش آمد و رادیو و تلویزیون تبریز توسط افراد حزب خلق مسلمان اشغال شد. بنا شد که بنده و عده‌ای به آنجا برویم و تبریز را آرام کنیم. در (آن) زمان آقای مهندس بازرگان نخست وزیر بودند.

فکر می‌کنم در جلسه‌ی شورای انقلاب در قم خدمت امام بودیم که بعد از اتمام شدن جلسه، بنده و مهندس بازرگان و شاید آقای هاشمی و حاج احمدآقا (البته نمی‌دانم بنی‌صدر در آن جمع بود یا نبود) خدمت امام نشستیم و جریان تبریز را مطرح کردیم و گفتیم که بالاخره باید راه حلی برای آن پیدا کرد و کلید حل آن هم تحصیل رضایت آقای شریعتمداری است. ایشان را باید به یک شکلی راضی کنیم که یک اعلامیه یا اطلاعیه‌ای بدهند و مردم آنجا را آرام کنند.

ما اصرار کردیم که اجازه بدهند به خدمت آقای شریعتمداری برسیم و از ایشان نوشته‌ای، حکمی یا بیانیه‌ای بگیریم که در رادیو و تلویزیون خوانده شود و مردم را به آرامش و تبعیت از جریان انقلاب دعوت کند. امام اول سکوت می‌کردند، ما اصرار کردیم و ایشان هم چیزی نگفتند.

بعد از آنکه مهندس بازرگان و دیگران صحبت کردند، من مرتب اصرار می‌کردم که شما اجازه بدهید حداقل یک مرتبه ما برویم، من فکر می‌کنم که ایشان حسن نیت داشته باشد.

چون مرحوم شریعتمداری نسبت به من اظهار علاقه می‌کرد. تصور می‌کردم نظر ما را بپذیرد، اما امام گفتند نمی‌شود. خیلی که من و به دنبال من آقای هاشمی اصرار کردیم ایشان فرمودند که شما بروید، ولی من به ایشان امیدی ندارم. یک چنین تعبیری کردند.


این جمله برای ما آن موقع تازگی داشت؛ یعنی تا آن وقت چنین برخور صریحی از امام ندیده بودم. بیش از آن هم چیزی نگفتند. فرمودند: من به ایشان امیدی ندارم، حال که شما اصرار می‌کنید، بروید. بعد ما خدمت آقای شریعتمداری رسیدیم و به تفصیل نسبت به اوضاع و احوال تبریز بحث کردیم.

نتیجه اینکه دیدیم نظر امام درست بود و همان گونه که بیان کرده بودند برخود آقای شریعتمداری نومیدکننده بود. ایشان آذربایجان را خانه‌ی خود می‌دانستند و می‌گفتند که مسئولان ارشد استان، اعم از استاندار، امام جمعه، دادستان و فرمانده‌ی لشکر، همه باید با نظر من و اجازه‌ی من منصوب شوند.

در واقع تحت اختیار من و فرمان من باشند و ظاهراً بیانیه‌ای به این مضمون خطاب به مردم آذربایجان نوشتند و این پیشنهاد با وجود حزب خلق مسلمان و دخالت‌های ناروای آن -که تصرف رادیو و تلویزیون تبریز از آن جمله بود- سرانجام خوبی برای کشور و نظام اسلامی نداشت.


این موضوع تا حدی مستنکر بود که حتی دولت موقت آن را نپذیرفت؛ زیرا موجب ناهماهنگی در اداره‌ی کشور بود و به تفکیک جغرافیای سیاسی کشور منتهی می‌شد و معلوم نبود که عاقبت آذربایجان چه می‌شود و از ناکجاآباد سر در خواهد آورد. و امام در این گونه موارد، تسامح و تساهل را به هیچ وجه جایز نمی‌دانست و با قاطعیت با آن برخورد می‌کرد و اگر قاطعیت امام در این گونه موارد نبود، انقلاب همان روزهای اول سقوط می‌کرد و نابود می‌شد.»



خاطرات آیت‌الله مهدوی کنی، انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی، صص۱۲۵-۱۲۹]


 

دانی که چیست دولت؟  دیدار یار دیدن

یک چایِ داغ ِ لب‌سوز، با قند سرکشیدن


عالی‌ست با مکافات فوق لیسانس گشتن

وان گه سماق‌ها را با دوستان مکیدن


پز می‌دهی که بازار از جنس هست لب‌ریز

کو پول و کو درآمد؟  کو قدرتِ خریدن؟


ما روز و شب به‌ناچار شب‌کار و روزکاریم

اما همیشه لنگیم با این‌همه دویدن


ای بختِ لامروّت!  تو معرفت نداری؟

حدّ و حساب دارد خوابیدن و کپیدن


روزی سه چار ساعت، ما و صفِ اتوبوس

اما شما و هر روز در بنزها لمیدن


تو کاهی، ای درآمد!  خرج است همچنان کوه

داری عجب تخصّص در کار ِ ورپریدن


وقتی که نیست پارتی، قارداش! نتیجه یوخدور

در جستجوی کاری، هی گیوه ورکشیدن


پیش رئیس رفتن سودی جز این ندارد:

حرفِ حساب گفتن، پرت و پلا شنیدن



محمد حاجی‌حسینی


موضوع: گزیده شعر
تاريخ: جمعه، ۱۰ تیر ، ۱۳۹۰

 

آیت‌الله سیدهاشم رسولی محلاتی:


«شرایط جنگ هر روز بدتر می‌شد و بنی‌صدر هم کاری نمی‌توانست بکند. فقط طفره می‌رفت و شرایط را به نفع خود تغییر می‌داد. روزی به جماران رفتم و دیدم بنی‌صدر هم آمد و بدون هیچ مقدمه‌ای روی مبل حضرت امام نشست. گفتم: «هر روز خبرهای بدی از جبهه می‌رسد». گفت: «بله هر وقت من از جبهه برمی‌گردم، عراقی‌ها پیش‌روی می‌کنند».

نمی‌دانم با این توصیف چرا در جبهه نمی‌ماند!»



حاشیه‌های مهم‌تر از متن، علی الفت‌پور، انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ص۲۵۰» به نقل از: «خاطرات آیت‌الله سیدهاشم رسولی محلاتی، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ص۱۲۲»]


موضوع: برترین یادداشت‌ها، فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: چهارشنبه، ۱ تیر ، ۱۳۹۰

 
 

۲۷ بهمن ۹۶

 

چن ساعت نشستم پای این قالبِ ویرانه؛ بل‌که با اطلاعاتِ ناقصی که از برنامه نویسی دارم -که ندارم- به هر ترفندی شده، چن جاشو اصلاح کنم.

منوهام از دست رفته بود. نمی‌دونم چرا؛ ولی انگار توی وردپرسی‌ها شایع شده بود این بلا! دوستانی کمک رسوندند و جز منوی آرشیو، بقیۀ منوها احیا شد. از بک‌آپِ چن سال پیش، تونستم منوی آرشیومو هم بازیابی کنم.

یه ویجت از اکانتِ گودریدزم گرفتم؛ و به لطایف‌الحیلی فعلاً داخلِ منوی تماس، جاسازش کردم!

لینکِ اکانتِ تامبلرمو -مرگ بر مردم‌آزاری که دست‌رسی‌مو به‌ش سد کرد!- برداشتم. شاید یه فکر دیگه‌ای برا عکس‌بازی‌هام کردم. فعلاً که جای «عکس‌بازی»، لینکِ «صفحۀ تماس با من» رو گذاشتم. آیکن‌شم باید اصلاح کنم.

اضافاتی هم بود که دست به هرس شدم.

هنوز وصله‌پینه‌ها مونده؛ بمونه تا بعد؛ باید توی فراغتِ دیگه‌ای تکمیل کنمش.

راستی چن ماه پیش، یه پلاگینی نصب کرده بودم؛ یارو فیشینگ از آب در اومد! این شد که دست‌رسی‌مو به هاست از دست دادم. تا پشتیبانیِ میزبانی جواب‌مو بده و بتونم دوباره به پیش‌خوان و سی‌پنل دست‌رسی پیدا کنم، بیش‌تر از  یه ماه طول کشید!

الغرض! اگه بازم مشکلی پیش نیاد، دل‌م می‌خواد نوشتن توی این‌جا رو از سر بگیرم.

 
 
 
 
 
 
 
  • صفحۀ 2 از 2
  • «
  • 1
  • 2