مولای من

عشق به دنیـا را از دل‌م بیرون کن

و مرا با پیام‌بر و خاندان‌ش هم‌نشین ساز



سیّدی

اَخرج حُبَّ الدُّنیـا مِن قَلبی

وَ اجمَع بَینی وَ بَینَ المُصطَفی وَ آلِه



[بخشی از دعای ابوحمزۀ ثُمالی]


موضوع: بهره‌ای از کلام خدا و اولیای خدا
تاريخ: جمعه، ۲۸ مرداد ، ۱۳۹۰

 

ماه عسل مجردها / سیدبشیر حسینی، سیدحسین سرکشیکان، محسن لبخندق / انتشارات پری‌روز / چاپ نه‌م / ۱۳۸۷ / ۱۱۷صفحه / ۱۵۰۰تومان



کوتاه‌نوشت‌هایی از سفر جهادی دانشجوها به مناطق محروم ِ اطراف روستای خمینی‌شهر:



… جای ما درست پشت سر راننده بود… جریان را برایش تعریف کردم؛ او هم شروع کرد: «شما دیگه خیلی خل و چلین. فکر کردین دو تا آجر بندازین بالا، دنیا گلستون می‌شه!؟» یک جور با کلاس و عالمانه گفتم: «معلومه که نه! این کارا باید همگانی بشه. البته شما که می‌دونین سختی کار چقدر سازنده و مفیده.» سرش را برگرداند و گفت: «خب باشه! داداش من! توی این گرما ماشینای سنگین هم جوش میارن. اگه این بچه‌های فکستنی آب و روغن قاطی کنن چی؟» قلبم آمده بود توی حلقم. با صدای لرزان گفتم: «تو رو خدا حواست به جاده باشه.» توی شلوغی جاده، یک سبقت میلیمتری گرفت و باز هم سرش را برگرداند: «ببین داداش! شماها می‌باس بیشینین تخته‌گاز درستونو بخونین و…» با رنگ پریده  پریدم وسط حرفش: «آقاجون! ما غیر از دانشجو بودن آدم هم هستیم‌ها!» جایتان خالی تا بندر، مرگ هزار بار بهمان لبخند زد…


***


«کَپَر، به چند شاخه‌ی درخت خرما می‌گویند که کنار هم قرار گرفته‌اند و مورد استفاده‌ی آن معلوم نیست؛ احتمالاً محل نگهداری دام باشد»

این جمله را در مسیر بندرعباس-بشاگرد نوشتم؛ وقتی که از دور کپری را دیدم. اما وقتی در خمینی‌شهر از نزدیک آنها را دیدم، نوشتم: «کپر، محلی است برای زندگی مردمان کویر که با استفاده از شاخه‌های درخت خرما ساخته می‌شود؛ شبیه کلبه‌ی اسکیموهاست. طولش ۳متر و یا کمی بیشتر و ارتفاعش ۲متر و یا کمی کمتر. طاقی دارد از…»


دیروز مهمان یک بشاگردی بودم. نیم ساعتی با او حرف زدم. با خانواده‌ی هشت نفره‌اش در یک کپر زندگی می‌کردند. حال تعریف‌های قبلی را خط می‌زنم و می‌نویسم: «کپر، کلبه‌ای است نقلی که تابش خورشید بر آن، گرمترین مردم روی زمین را خلق کرده است.»


***


پایمان که به خوابگاه رسید، همه ولو شدیم: خسته و هلاک و تشنه و گشنه. توی این شرایط فقط یک نفر می‌توانست حالمان را جا آورد: مسؤول تدارکات.

یک صورت گرد و تپلی، با چشم‌های باریک و موهای لخت. نیشش هم همیشه‌ی خدا باز. رفت روی صندلی نشست. مسؤول تدارکات که منبر برود، خدا به فریاد برسد:

«بسم الله الرحمن الرحیم. خداوند متعال در نهج‌البلاغه می‌فرماید: النظافه من الایمان، یعنی عالم محضر خداست؛ در محضر خدا ازدواج کنید!»  خنده‌ی بچه‌ها که با کنجکاوی حرف‌های او را گوش می‌کردند، بلند شد.

منبرش را ادامه داد امـا با یک بحث تفسیری جدی از قرآن. انصافاً هم بحث جالبی بود.


***


وصفش را زیاد شنیده بودم. برای دیدنش لحظه‌شماری می‌کردم؛ دیدمش: مردی با دستانی زمخت که حکایت از سال‌ها جهادگری داشت. ۲۳سال خون دل خوردن و دور ۹۰۰ روستا مثل پروانه گشتن. آفتاب، سفیدی صورتش را برده بود و بشاگرد دلش را.

جوانیش را به بشاگرد بخشیده بود و در عوض کوله‌بارش را از تواضع پر کرده بود. بشاگردی‌ها را همانقدر دوست داشت که خانواده‌اش را؛ حتی بیشتر.

از خوانواده‌اش پرسیدیم؛ در تهران هستند؛ هر دو ماه یک بار سری هم به آن‌ها می‌زند.

این اولین دیدار ما با «حاج عبدالله والی» بود؛ کسی که در انتهای سفر، مثل پدرمان دوستش می‌داشتیم.


***


یکی از قشنگ‌ترین و ماندنی‌ترین خاطرات سفر، پشت وانت‌هایش بود؛ مخصوصاً موقع برگشتن از کار، بچه‌هایی که از خستگی وارفته بودند، آنچنان با شور و نشاط شلوغ می‌کردند که انگار پشت سر ماشین عروس می‌روند. اگر از جلوی گروه دیگری رد می‌شدند که دیگر نگو! شاید می‌خواستند تلافی عروسی‌های اجدادشان که توفیق حضور در آن‌ها را نداشته‌اند درآورند.


***


سد باشکوهی بود؛ با بودجه‌ی کمیته ساخته شده بود. دیدن این سد وقتی شیرین‌تر شد که فهمیدیم کارشناسان برنامه و بودجه، قیمت تمام‌شده‌ی آن را ۴۰۰-۵۰۰میلیون تخمین زده‌اند، درحالیکه کمیته آن را با ۱۸۰میلیون تمام کرده بود!

حاج عبدالله والی می‌گفت: «کارشناسا باور نمی‌کردن؛ فاکتورا رو که گذاشتیم جلوشون، چشم‌هاشون از تعجب گرد شد.»


***


شوخی‌ها سر سفره خیلی با حال بود: «داداش! جای نفس هم بذار، مواظب باش لپت رگ‌به‌رگ نشه!» دو ردیف سفره پهن می‌شد. هر ردیف می‌شد یک جبهه، این یکی شعار می‌داد، آن یکی جواب. اگر هم ناگهان برق قطع می‌شد یا چراغ را خاموش می‌کردند، باید از دست ترکش‌های پرتابی بچه‌ها سنگر می‌گرفتی.


***


فرغون که نبود، کامیون بود؛ یعنی کامیون هم نبود؛ اما اندازه‌ی یک کامیون ظرفیت داشت؛ راستش را بگویم اینطوری هم نبود؛ اما نمی‌دانم چرا وقتی فرغون دست کامبیز می‌افتاد هرچقدر خاک توی آن می‌ریختم می‌گفت کمه! ۵تا بیل، ۱۰تا، ۱۵تا، بی‌فایده بود؛ آخرش از نفس می‌افتادم و با التماس ردش می‌کردم برود. بدبختی اینجا بود که هم خیلی زور داشت، هم خیلی سرعت؛ چشم به هم می‌زدی، دوباره پیدایش می‌شد و می‌گفت: «بریـز!»


***


وردِ زبان بچه‌ها شده بود تکه‌های جبهه و جنگ؛ خصوصاً از فیلم آژانس شیشه‌ای: «اگه تا یه دقیقه‌ی دیگه فرغون نرسه یه اتفاق می‌افته، بشه دو دقیقه دو اتفاق، دقیقه‌ی سوم، سومین اتفاق،…» آن یکی جواب می‌داد: «حاجی کار رو سخت نکن.»


وسط کار برگشت گفت: «می‌دونی لشگر بره تیپ برگرده یعنی چی؟ می‌دونی گردان بره نفر برگرده یعنی چی؟ می‌دونی خط بره پاره‌خط برگرده یعنی چی؟ می‌دونی آدم با فرغون پر بره خالی برگرده یعنی چی؟ …»

«حاجی بچه‌ها تو خط دارن قیچی می‌شن.» وقتی این را می‌گفت می‌فهمیدیم بچه‌هایی که پشت دستگاه بلوک‌زنی‌اند ملاتشان تمام شده و منتظرند فرغون‌ها برسد.


***


یکی از سخت‌ترین کارهای اردو شده بود بیدار کردن بچه‌ها. بعد از نماز صبح، بچه‌ها می‌خوابیدند تا صبحانه؛ این‌جا بود که بیدار کردنشان می‌شد مکافات. بشیر داد و بیداد می‌کرد که: «بلند شین تنبلای باسواد، عمله‌های فوق لیسانس.» خرس قطبی هم بود بیدار می‌شد، اما عمله‌ها، نه!

جالب این‌جا بود که با همه‌ی این اوضاع و احوال، کمتر پیش می‌آمد که به خاطر بی‌نظمی ِ بچه‌ها دیرتر از ساعت مقرر سر کار حاضر شویم.


***


هر روز بینمان برگه‌ای پخش می‌شد به نام «کوله‌پشتی» تا هرچه دیده بودیم و چشیده بودیم، در آن بنویسیم و به یادگار از اردو جمع‌آوری شود.

… یکی از بچه‌ها کوله‌پشتی‌اش را نوشت… خواندمش: «من در این سفر فهمیدم که به درد امام زمان نمی‌خورم.»


موضوع: دربـارۀ یک/چند کتاب
تاريخ: چهارشنبه، ۲۶ مرداد ، ۱۳۹۰

 

آیت‌الله سیدهاشم رسولی محلاتی:


«… بعدها در کنار مشکلات و نگرانی‌هایی دیگر، مشکل آقای منتظری نیز سر برآورد. ایشان هرچند وقت یک‌بار، سرزده پیش امام می‌آمد و هر بار هم نسبت به روند برخی کارها اعتراض می‌کرد و یا اشکال می‌گرفت. اصولاً ایشان نسبت به امام بسیار جسور بود. امام هم با آن بردباری عجیبی که داشت او را تحمل می‌کرد. حتی گاهی می‌شنیدیم که راجع به قضیه‌ای، امام با التماس و خواهش وی را دعوت به سکوت می‌کرد.


برای توضیح رفتار آقا منتظری در برابر امام، لازم می‌دانم یکی از مواردی را که موضوع آن به شخص من ارتباط دارد، بیان نمایم.

زمانی امام حکمی به نام من صادر کردند تا به امور ائمه‌ی جمعه رسیدگی کنم. قبلاً گروهی از جانب آقای منتظری به این امور رسیدگی می‌کردند. شاید هنوز یک روز از صدور این حکم نگذشته بود و به قول معروف، مرکب این حکم خشک نشده بود که نامه‌ی تند و تیزی از جانب ایشان به جماران رسید و خلاصه‌اش اعتراض به امام بود که با وجود افرادی که ما برای این کار تعیین کرده بودیم، شما چرا دیگری را مأمور به این کار کرده‌اید. امام هم ناگزیر به من گفتند که فعلاً از اجرای حکم صرف نظر کنم، تا طبق روال سابق گماردگان آقای منتظری به امور مورد نظر رسیدگی کنند.

بدین صورت در سال‌های اولیه‌ی انقلاب، امام، آقای منتظری را تحمل می‌کردند، اما در اواخر، کار به جایی رسید که دیگر نتوانستند تحمل کنند و مجبور شدند ایشان را از سمت قائم‌مقامی رهبری عزل کنند.»




[خاطرات آیت‌الله سیدهاشم رسولی محلاتی، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، صص۱۲۳-۱۲۴]


 

آیت‌الله سیدحسن طاهری خرم‌آبادی:

 

«… بعد از این‌که در ایران و بخصوص در قم  چنین فعالیتی در زمینه‌ی مرجعیت حضرت امام انجام گرفت، در نجف هم بعضی از فضلا و مدرسان تصمیم گرفتند برای مرحوم آقای خویی چنین کاری را انجام دهند. البته طبیعی است که عده‌ای هم امضا کردند.

آقای فردوسی‌پور از قول آقای سیستانی که اکنون جزو مراجع معروف است، برای من نقل می‌کرد که بعد از فوت آقای حکیم، نوشته‌ای را درباره‌ی اعلمیّت آقای خویی نزد آقای سیستانی می‌برند و از ایشان هم می‌خواهند که اعلمیّت آقای خویی را امضا کند. آقای سیستانی می‌گوید که با وجود آقای خمینی، من چطور می‌توانم بنویسم که آقای خویی اعلم است.

در آن زمان، این مسأله‌ی مهمی بود که آقای سیستانی از فضلای معروف نجف و از شاگردان آقای خویی، با آن همه مسائلی که در نجف مطرح بود، حاضر نشود اعلمیّت آقای خویی را امضا کند و بگوید با حضور آقای خمینی من نمی‌توانم چنین مطلبی را بنویسم. آخر هم آن نوشته را امضا نکردند، هرچند دیگران نوشتند و امضا کردند.»

 

 

 

[خاطرات آیت‌الله طاهری خرم‌آبادی، انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ج۲، صص۸۱-۸۲]

 

موضوع: برترین یادداشت‌ها، فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: دوشنبه، ۲۴ مرداد ، ۱۳۹۰

 

“دوستش ساعد که شهید شد، تا مدتی جرأت نمی‌کرد شب بخوابد. شهید ساعد جانباز بود. توی خواب نفسش گرفت، تا برسد بیمارستان، شهید شد. چند شب متوجه شدم منوچهر خیلی تقلا می‌کند، بی‌خواب است. بدش می‌آمد هوش‌یار نباشد و برود. شب‌ها بیدار می‌ماندم تا صبح که او بخوابد. برایم سخت نبود. با این‌که بعد از اذان صبح فقط دو سه ساعت می‌خوابیدم، کسل نمی‌شدم…

یک شب تلویزیون فیلم جنگی داشت. یکی از فرمانده‌ها با شنیدن اسم رمز  فریاد زد «حمله کنید. بکشیدشان. نابودشان کنید.»  یک‌هو صدای منوچهر رفت بالا که «خاک بر سرتان با فیلم ساختنتان! کدام فرمان‌ده جنگ می‌گفت حمله کنید؟ مگر کشورگشایی بود؟ چرا همه چیز را ضایع می‌کنید؟…» چشم‌هاش را بسته بود از عصبانیت و بد و بی‌راه می‌گفت. تا صبح بیدار بود…”



[اینک شوکران ۱: منوچهر مدق به روایت همسر شهید،  مریم برادران، روایت فتح، صص۶۲-۶۳]


موضوع: ۸سال دفاع مقدس
تاريخ: یکشنبه، ۲۳ مرداد ، ۱۳۹۰

 

“یکی از مسائل مهمی که در پیام مورخ ۱۳۶۷/۱۲/۳ امام خمینی خطاب به روحانیون، مراجع، مدرسین، طلاب و ائمه‌ی جمعه و جماعت بدان اشاره شده، مواضع آقای شریعتمداری در حمایت از جریان‌های مخالف جمهوری اسلامی ایران است. در این پیام مهم که به منشور روحانیت موسوم شد، امام در ادامه‌ی بیان خطر روحانی‌نمایان، می‌فرمایند:


«آنقدر که اسلام از این مقدسین روحانی‌نما ضربه خورده است، از هیچ قشر دیگر نخورده است؛ و نمونه‌ی بارز آن مظلومیت و غربت امیرالمؤمنین -علیه‌السلام- که در تاریخ روشن است. بگذارم و بگذرم و ذائقه‌ها را بیش از این تلخ نکنم. ولی طلاب جوان باید بدانند که پرونده‌ی تفکر این گروه همچنان باز است و شیوه‌ی مقدس‌مآبی و دین‌فروشی عوض شده است. شکست خوردگان دیروز، سیاست‌بازان امروز شده‌اند. آن‌ها که به خود اجازه‌ی ورود در امور سیاست را نمی‌دادند، پشتیبان کسانی شدند که تا براندازی نظام و کودتا جلو رفته بودند. غائله‌ی قم و تبریز(۱) با هماهنگی چپی‌‌ها و سلطنت‌طلبان و تجزیه‌طلبان کردستان تنها یک نمونه است که می‌توانیم ابراز کنیم که در آن حادثه ناکام شدند ولی دست برنداشتند و از کودتای نوژه سر برآوردند؛ باز خدا رسوایشان ساخت.»(۲)


این کلام نشان می‌دهد که از نگاه امام، مخالفت آقای شریعتمداری با جمهوری اسلامی و حمایت وی از جریان‌های برانداز، ریشه در مواضع و اندیشه‌های وی پیش از پیروزی انقلاب اسلامی دارد که در تحلیل امام از شخصیت آقای شریعتمداری با این جمله: «شکست خوردگان دیروز، سیاست بازان امروز شده‌اند»، بدان اشاره شده است.”




[خاطره‌ها، محمد محمدی ری‌شهری، نشر مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ج۱، صص۲۳۹-۲۴۰]




پی‌نوشت‌ها:


۱- اشاره به آشوب حزب خلق مسلمان در قم و تبریز

۲- صحیفۀ امام، ج۲۱، ص۲۸۰


 

«برررسی اسناد باقی‌مانده از ساواک نشان می‌دهد که سازمان اطلاعات و امنیت رژیم شاه، درمی‌یابد که آقای شریعتمداری شخصی جاه‌طلب و خودخواه است و روی این نقطه ضعف سرمایه‌گذاری می‌کند و با شیوه‌های اطلاعاتی بتدریج او را به موضع‌گیری علیه امام خمینی و نهضت اسلامی وادار می‌کند و به قدری دقیق و حساب‌شده روی او و دفتر او کار می‌کند که در آستانه‌ی پیروزی انقلاب اسلامی، بیت او به‌طور کامل در راستای اهداف رژیم شاه مورد استفاده قرار می‌گیرد و خانه‌ای که روزی نقطه‌ی امید مردم مسلمان بود، نقطه‌ی امید شاه و بالاتر از شاه می‌شود و برای اجرای موفقیت‌آمیز حکومت نظامی به رژیم رهنمود می‌دهد.»


[خاطره‌ها، محمد محمدی ری‌شهری، نشر مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ج۱، ص۲۴۰]


 

“تلاش رژیم جهت تقویت شریعتمداری در مقابل حضرت امام خمینی(ره) از سال ۱۳۵۶ پس از شهادت حاج‌آقا مصطفی خمینی و برگزاری مجالس عزاداری که با محبوبیت بیش از پیش امام(ره) توأم گردید، شدت گرفت. در اسناد ساواک راجع به سوق دادن مردم به تقلید از شریعتمداری می‌خوانیم:

 

«خیلی محرمانه، تاریخ ۵۶/۹/۲، موضوع آیت‌الله خویی.

وضع مزاجی آیت‌الله خویی رضایت‌بخش نیست، تمام بدنش لرزش دارد و پیر و از کار افتاده است. چنانچه نامبرده فوت نماید، مقلدین وی اکثراً به طرف خمینی گرایش پیدا خواهند کرد.

در حال حاضر طرفداران خویی در ایران و سایر نقاط دنیا (عالم تشیع) از سایر آیات بیشتر و بعد از فوت وی مقلدین وی متفرق شده و به احتمال زیاد قسمت بیشتر آنان به طرف خمینی خواهند گروید. اصلح است هم‌اکنون یکی از مراجع تقلید فعلی یعنی آیت‌الله شریعتمداری که از هر لحاظ برازنده و شایستگی دارد را آماده نموده تا جای آیت‌الله خویی را بگیرد و مردم [از] خمینی تقلید ننمایند.»”

 

 

 

[«حزب خلق مسلمان ایران از ظهور تا سقوط، اصغر حیدری، انتشارات کیهان، ج۱، ص۸۶» به نقل از: «انقلاب اسلامی به روایت اسناد ساواک، مرکز بررسی اسناد تاریخی وزارت اطلاعات، انتشارات سروش، ج۱، ص۲۶۲»]

 

 

«در برخی از اداره‌ها و سازمان‌ها، به دلیل حضور مدیران ارشد در نمازهای جماعت، نماز برای برخی از کارمندان، «عبادی-سیاسی!» است.

همین گیرها را داریم که از این نمازها، دردی درمان نمی‌شود.»



[رنج آدم شدن؛ در احوال دینداری و دنیای امروز، سیدمحمد سادات‌اخوی، نشر بین‌الملل، ص۴۰]


موضوع: گزیده نثـر
تاريخ: جمعه، ۱۴ مرداد ، ۱۳۹۰

 

«… مسائل انسانها عوض می‌شود اما آنچه به ندرت عوض می‌شود خصایل آدمهاست. اگر کسی بتواند خصلت‌های درونی خودش را عوض کند و به آنها سمت و سوی خدایی بدهد، حتی اگر یک لحافدوز عوام هم باشد می‌تواند لااقل تاریخ زندگی خودش را از تکرار ِ خوردن و خوابیدن، به شاهراه رفتن و رسیدن تغییر بدهد. و این همان کار سترگی بود که تو کردی…»



[مسیا خاتم رسولان در یادداشتهای بلال حبشی، سیدمصطفی موسوی گرمارودی، انتشارات سازمان تبلیغات اسلامی، ص۲۴]


 

موضوع: گزیده نثـر
تاريخ: جمعه، ۱۴ مرداد ، ۱۳۹۰

 
 

۲۰ خرداد ۹۶

 

یه هفته پیش، یه سایت خبری فعال و پرمخاطب، متن برنامه‌ای از سری‌برنامه‌های «راز» رو منتشر کرد؛ که جز چن دقیقهٔ اول‌ش مابقی‌شو دیده بودم. از روی کنج‌کاوی شروع کردم به خوندن اون متن. واقعاً باید ویرایش می‌شد. مغلوط بود. مثلاً جایی از متن نوشته شده: «کاری کردم که اینها در انتشارات رمضان چاپ شوند که بزرگترین انتشارات آمریکاست و در انگلستان و اروپا موجود است.»

برای اون مطلب، نظری نوشتم؛ و نیز نوشتم که انتشارات رمضان نداریم؛ اون انتشاراتی که جزو بزرگ‌ترین‌های امریکاست، آمازونه؛ نه رمضان!

 

حالا بعد از یه هفته گذرم باز به اون سایت و نوشته افتاد؛ دیدم نظرمو «غیر قابل انتشار» محسوب کرده. اون غلط‌ها هم بی‌اصلاح باقی مونده.

 

 
 
 
 
 
 
  • صفحۀ 1 از 3
  • 1
  • 2
  • 3
  • »