“… مواردی وجود دارد که نشان می‌دهد سلیمان‌بن صرد به رأی و نظر خودش و یا افرادی غیر از یارانش عمل کرده، اما آراء و نظرات یارانش را که رأی درستی هم بوده، نپذیرفته است. به عنوان نمونه به دو مورد اشاره می‌کنیم:



الف) نقل شده که والی زبیری کوفه، عبدالله‌بن یزید به سلیمان پیشنهاد می‌کند: «در کوفه جنگ نکند و در بیابان‌ها به استقبال لشکر شام برود».

سلیمان بدون اینکه بسنجد که والی، از این پیشنهاد چه نیت و هدفی داشته و آیا او در این پیشنهادش قصد خیر داشته یا نه؟ این طرح و نقشه را قبول کرد و در روز موعود، کوفه را به قصد جنگ با ابن‌زیاد ترک کرد.


در واقع والی زبیری کوفه می‌خواست سلیمان و ابن‌زیاد را در خارج از کوفه با هم مشغول کند و هر کدام هم که شکست می‌خورد، نه‌تنها ضرر و خطری متوجه او نمی‌شدبلکه یک دشمن از دشمنان او از دور خارج می‌شد و این به نفع او بود؛ زیرا او می‌دانست که ابن‌زیاد برای اینکه با شیعه و توابین بجنگد عازم کوفه نیست، بلکه از آن جهت قصد کوفه را دارد که می‌خواهد آن را به محدودۀ دولت اموی بازگرداند و زبیریان را از آنجا و تمامی خاک عراق بیرون براند. او مطمئن نبود که چنانچه ابن‌زیاد به عراق و کوفه بیاید و با او درگیر جنگ شود این نبرد به سود و مصلحت او باشد، زیرا کارها در کوفه بر وفق مصالح زبیریان استقرار نیافته بود، و هواخواهان امویان کمتر از هواداران آنها نبودند.

بنابراین قیام توابین وسیله‌ای بود که می‌توانست راه ابن‌زیاد را به کوفه سد کند بدون آنکه او و پیروانش حرکتی از خود نشان دهند، و برندۀ واقعی کسی است که در جنگ شرکت نکند.



ب) وقتی عبدالله‌بن سعد بن نفیل، توصیه می‌کند به‌جای بیرون رفتن از کوفه و جنگ با ابن‌زیاد در کوفه بمانند و ابتدا قاتلین امام(علیه‌السلام) را در این شهر بکشند، سلیمان رأی او را نپذیرفت.

پیشنهاد عبدالله به سلیمان این بود که: «ما برای گرفتن انتقام خون امام حسین(علیه‌السلام) بیرون آمده‌ایم، در حالی که قاتلان وی مثل عمر بن سعد و… در کوفه‌اند. از اینجا به کجا می‌روی و این قاتلان را رها می‌کنی؟»”




[بررسی علل عدم موفقیت برخی از قیام‌های شیعی (از سال ۶۵ تا ۲۲۰ هـ.ق)، محسن شریفی، پژوهش‌کدۀ علوم و معارف قرآنی علامه طباطبائی، انتشارات زائر، صص۷۹-۸۰]


موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: شنبه، ۵ خرداد ، ۱۳۹۱

 

دکتر حسین کچویان:


“… یکی از مشکلات کشورمان که باعث می‌شود به منازعاتِ سیاسی دامن زده بشود، این است که اهل سیاست نمی‌فهمند که سیاست زمان‌دار است، لذا آن‌قدر در عرصۀ سیاسی می‌مانند تا آنها را بیرون بیاندازند و این خیلی بد است.


در این زمینه ما باید باز از غرب مثال بزنیم که البته این خیلی بد است؛ سارکوزی بعد از شکست در انتخابات گفت: من در انتخابات بعدی هم رهبری حزب خود را به عهده نمی‌گیرم.

در واقع او جایگاه خود را فهمید. مردم اگر مجبور باشند باز کسی را انتخاب کنند باز به شکل اول او را انتخاب نمی‌کنند. مثلاً آقای هاشمی وقتی کنار رفت، می‌توانست در مقام و شأنی که برای او در نظر گرفته شده بود، به کشور خدمت کند و نقش پدرانه‌ای برای سیستم داشته باشد؛ مقام معظم رهبری تلویحاً از هاشمی خواست که دیگر به صحنۀ سیاسی نیاید، بنابراین اگر او وارد انتخابات مجلس و انتخابات ریاست جمهوری ۸۴ نمی‌شد، سرنوشتش اینگونه نبود.



… این مصیبت است کسی که به پختگی و تجربه در انقلاب رسیده این موضوع را نفهمد که زمان کار برای او گذشته است؛ عدم درک این موضوع باعث شد در انتخابات اخیر هم نیروهای موسوم به راستِ سنتی که بسیار متدین هستند نیز شکست بخورند. درست است که راستِ سنتی نیروهای خوب و پیشتازی بودند اما در حال حاضر زمانِ آنها گذشته است و یکی از دلایلی که انتخابات به تخریب کشیده شد این است که نیروهای سیاسی زمان اثرگذاری خود را درک نمی‌کنند و آن‌قدر می‌مانند که خراب شده و از صحنۀ سیاسی طرد شوند.‌

به همین دلیل است که وقتی نیروهای جوان که اقتضائات سیاسی را فهمیده و وارد صحنه می‌شوند اما با میدان ندادن از طرف نیروهای قدیمی مواجه می‌شوند باعث می‌شود که این رقابت به تخریب کشیده شود.


از سال ۶۸ به بعد جریان راستِ سنتی، دائم در عرصۀ سیاسی کشور شکست خورد. این مسئله تا سال ۸۴ ادامه داشت تا اینکه گفتمانِ جدید موسوم به گفتمانِ سوم تیر شکل گرفت و نیروهای جدیدی روی کار آمدند که توانستند پیروزی را از آن جریانِ اصول‌گرایی کنند که البته از سوی اصول‌گرایی ِ سنتی همراهی نشدند. ‌از این رو معتقدم بخشی از تنش‌های مجلس و احمدی‌نژاد ناشی از این مسئله بود و بخشی هم مربوط به خود آقای احمدی نژاد بود.


اهل سیاست که در این انتخابات رأی نیاوردند فکر می‌کنند که با تبلیغاتِ دیگران رأی نیاورده‌اند و باز با تبلیغات می‌توانند به عرصۀ سیاسی کشور بازگردند، در حالی که مصداقِ عدم درست بودن این تصور، آقای هاشمی است: آقای هاشمی در دور اول انتخابات ریاست‌جمهوری سال ۸۴ آن تعداد رأی را آورد و همان مقدار رأی نیز در دور دوم کاهش یافت یا آبروریزی که در مجلس ششم اتفاق افتاد و باعث شد هاشمی نهایتاً استعفا دهد.

شاید کسانی که در این دوره از صحنه خارج شدند و رأی نیاوردند، بتوانند در جای دیگر و در موقعیت‌های مختلف رأی آورند ولی باید تأمل عمیق‌تری داشته باشند تا دچار چنین مشکلاتی که برای فردی مثل آقای هاشمی پیش آمد نشوند…”




[گفت‌وگوی دکتر کچویان با خبرگزاری فارس، ۹۱/۲/۳۰]


موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: چهارشنبه، ۲ خرداد ، ۱۳۹۱

 

“… پس از انتصاب حضرت آیت‌الله خامنه‌ای به رهبری نظام حضرت آیت‌الله‌العظمی گلپایگانی برای رهبر معظم، عبای ظریفی هدیه فرستادند و فرمودند:


اگر دیدم کاری را شما انجام می‌دهید، خلاف مطلب اسلامی است، من تذکر می‌دهم. اگر تغییر دادید، بسیار خوب؛ اگر ندادید، من دیگر صحبت نمی‌کنم و تضعیف شما را حرام می‌دانم. عمده، عظمت شماست؛ شما رهبر مسلمین هستید و نمی‌خواهم صحبتی کنم در یک فرعی، که شما را تضعیف کرده‌ام.”




[پرسش و پاسخ‌هایی صریح در موضوع  ولایت فقیه، تهیه‌شده در: واحد پژوهش دفتر فرهنگ فخرالائمه، انتشارات کتاب فردا، ص۳۰]


موضوع: حکومت اسلامی، امامت، ولایت فقیه
تاريخ: سه شنبه، ۱ خرداد ، ۱۳۹۱

 



اعترافات؛ خاطرات سرهنگ عراقی عبدالعزیز قادر السامرائی / سورۀ مهر / چاپ چاهارم / ۱۳۸۹ / ۶۲‌صفحه / ۱۱۰۰ تومان




این کتاب مختصر رو روزنامه‌وار و یه نفس خوندم. نویسنده، سرهنگ سامرائی، بی‌مروت خیلی راحت نوشته از غارت‌گری بعثی‌ها. انگار نه انگار که حزبِ بعث، داعیه‌دار ِ خلق ِ عرب بوده. هم‌این خلق ِ عربِ محمّره که:


“… فرستادم تا یخچال‌ها و تلویزیون‌ها و اثاث ارزشمند مردم خرمشهر را جمع کنند. پس از آن، آن‌ها را به سرعت به بصره انتقال داده، در همان‌جا فروختم.

… به کشتارهای دسته‌جمعی خانواده‌های باقی‌مانده در شهر پرداختند و کشته‌ها را نیز در گورهای جمعی دفن کردند. یکی از دختران مقاوم خرمشهری که مورد آزار نیروهای امنیتی و استخبارات عراق قرار گرفته بود، با قساوت و بی‌رحمی مورد تجاوز قرار گرفت. سرهنگ ستاد مضر؛ که از افسران استخبارات بود، می‌گفت: وی در آخرین لحظات زندگی‌اش علیه صدام و ارتش عراق شعار می‌داد و صدام را نفرین می‌کرد…

… گاو و گوسفند و سایر چهارپایان و مرغ و خروس‌های مردم را به زور می‌گرفتیم… هر روز برای گردان تعداد زیادی مرغ می‌دزدید. در یکی از روزها که طبق عادت برای غارت به اطراف خرمشهر رفته بود، بازنگشت. یک گروه گشتی برای یافتنش گسیل کردم. پس از مدتی، جسد او را در یکی از نخلستان‌های عراق پیدا کردند. پس از تحقیقات معلوم شد که وی قصد تجاوز به یکی از دختران بومی را داشته و مورد اصابت گلوله قرار گرفته است. فرمانده‌ی لشکر، سرهنگ ستاد حمد المحمود، خانواده‌ی آن دختر را به یکی از زندان‌های بصره فرستاد…

… سرهنگ ستاد احمد زیدان، از طرف استخبارات، به عنوان فرمانده‌ی محورهای خرمشهر تعیین شد… درجه‌ی او در حد فرماندهی لشکر نبود و تنها بر اساس رابطه به این مقام و درجه نائل شده بود. وی با فساد و انحراف و لجام‌گسیختگی و آزادی عمل به انجام وظیفه می‌پرداخت…”




جای‌جای کتاب، پر از وقایعی‌یه که ما با عنوان ِ امدادهای غیبی از اون‌ها یاد می‌کنیم:


“نیروهایم را به داخل شهر و به سمت مسجد جامع هدایت کردم. داخل مسجد، درگیری خونینی با گروه دیگری از نیروهای عراقی داشتیم. هر دو طرف فکر می‌کردیم که طرف مقابل دشمن است!

… پس از طی مسافتی در حدود سه کیلومتر، آتش سنگینی از پهلو بر ما گشوده شد. نبرد شدیدی درگرفت. بیست نفر از افراد ما کشته شدند. آنان را در میدان رها کردیم و به جنگیدن ادامه دادیم. تعداد قربانیان لحظه به لحظه افزایش می‌یافت… در اوج درگیری با نیروهای جانبی، ناگهان فریادهایشان را شنیدیم که می‌گفتند: ما عراقی هستیم.

آری این دومین بدبختی ما بود که با تیپ ۳۳ نیروهای مخصوص درگیر شده بودیم. فرمانده‌ی تیپ ما سرهنگ الهیتی نیز کشته شد. فرمانده‌ی تیپ ۳۳ با دو دست بر سرش می‌کوبید و می‌گفت: «خدا لعنتتان کند، بهترین سربازانم ا کشتید، افسرانم را کشتید…»”



جاهایی از کتاب هم به فسادِ سربازان و افسرانِ بعثی اشاره شده؛ و بی‌رحمی‌هاشون حتا در قبالِ نیروهای خودشون. هم‌چنین به فرصتی اشاره شده که حملۀ اسراییل به جنوبِ لبنان به ارتش عراق داد؛ تا به ترمیم خطوطِ دفاعی‌شون در برابر ایران بپردازند. خیلی از مطالب به‌صورت تیتروار و گذرا مطرح شده. مطالبی که هر کدام‌شوم می‌تونه موضوع ِ کتاب و تحقیقی مستقل باشه.

اطلاعات و آمارهایی هم از گزارشاتِ داخلی ِ ارتش عراق مطرح شده. گزارشی هم از کمک‌های کشورهای عربی، به‌خصوص ارتش مصر، پس از فتح ِ خرم‌شهر نقل شده.


خوندن‌ش وقتِ چندانی ازم نگرفت؛ هرچند که انتظارم از خریدنِ «اعترافات» اینی نبود که این کتاب بود.




بخش‌هایی از این کتاب:

(+) “…اما آمریکا هیأتی برای ابقای صدام فرستاد”

(+) گزارش ِ سرهنگ عبدالعزیز قادر السامرائی از عملیاتِ بیت‌المقدس


موضوع: دربـارۀ یک/چند کتاب
تاريخ: دوشنبه، ۳۱ اردیبهشت ، ۱۳۹۱

 

عملیات رمضان بعد از نبرد آزادسازی خرمشهر انجام شد… بلندگوهای تبلیغاتی عراق، در هنگام عملیات رمضان تغییر موضع دادند و همین امر، نشان‌دهنده‌ی تفکر متزلزل و بی‌پایه‌ی حزب بعث است. مردم عراق نیز پس از این زمان بود که به ماهیت نظام و ارتش خود پی بردند و آن‌ها را غیرقابل اعتماد دیدند. به همین دلیل، اکثر مردم هشیار عراق، به اماکن مقدسه و عتبات عالیات رفته، در پناه اهل بیت(ع) قرار گرفتند.


بعد از عملیات رمضان، عراق، آماده و مساعد برای دگرگونی سیاسی بود و همه چیز برای تغییر ترکیب سیاسی عراق وجود داشت؛ ولی در اواخر امر، آمریکا هیئتی برای جلوگیری از تغییرات در عراق به منطقه گسیل داشت و حمایت همه‌جانبه‌ی خود را برای ابقای صدام اعمال کرد و او را از جهت سیاسی و نظامی تقویت یافت و پایگاه خود را در منطقه تثبیت کرد.”




[اعترافات، خاطرات سرهنگ عراقی عبدالعزیز قادر السامرائی، ترجمۀ عبدالرسول رضاگاه، سورۀ مهر، ص۴۹ و ۵۲]


موضوع: ۸سال دفاع مقدس
تاريخ: دوشنبه، ۳۱ اردیبهشت ، ۱۳۹۱

 

“پس از آزادی خرشهر توسط سربازان ایرانی، تحلیل‌های زیادی انجام شد و فرماندهی عراق، تلخی‌ها و ذلت‌های بسیاری را پذیرفت. من در جلسه‌ای که برای دریافت مدال شجاعت تشکیل شده بود، به حضور رئیس جمهور عراق رسیدم. صحیت‌های سرّی صدام‌حسین، نشان‌دهنده‌ی عمق ذلت عراق بود. در این جلسه صدام گفت: «از این به بعد نباید دست به عملیات تهاجمی بزنیم و باید تمرینات خودمان را حول برنامه‌های دفاعی تنظیم کنیم.»

البته این کلمات فقط در همان محل عنوان شد و به بیرون درز نکرد؛ ولی رسانه‌های عراق و کشورهای دیگر کاملاً به این موضوع پی بردند که عراق با از دست دادن خرمشهر، ناامید و ناتوان شده است و این عملیات، کمر عراق را شکسته و توان هرگونه تحرک و مانوری را از او گرفته است.


ایرانییان با انجام این عملیات، به جهانیان ثابت کردند که قوای اسلام قادر است با قوی‌ترین نیروها مقابله کند و آن‌ها را به زانو درآورد.

گزارش‌های سرّی این عملیات و میزان خسارات و تلفات آن را هنگامی که در بیمارستان بستری بودم، مطالعه کردم و درد و بیماری‌ام مضاعف شد؛ تلفات و خسارات وارد شده طبق گزارش محرمانه‌ی ارتش عراق چنین بود:


۱- انهدام ۸۰درصد از لشکر سوم زرهی؛ متشکل از تیپ‌های ۱۲، ۶، ۸۱ و ۵۳ زرهی.

۲- انهدام ۸۰درصد از لشکر یازدهم پیاده؛ متشکل از تیپ‌های ۱۳، ۲۲، ۴۴، ۴۵، ۴۸، ۴۹٫

این دو لشکر در خرمشهر مستقر بودند.

۳- نابودی لشکر پنجم پیاده مکانیزه؛ متشکل از تیپ‌های ۲۶ پیاده و ۱۵، ۲۰، ۲۶ و ۵۵ زرهی.

۴-نابودی لشکر ششم زرهی؛ متشکل از تیپ‌های ۱۶ و ۳۰ و تیپ ۲۵ مکانیزه.

۵- نابودی لشکر نهم زرهی؛ متشکل از تیپ‌های ۳۵، ۴۳ و تیپ ۱۴ مکانیزه.

۶- نابودی لشکر هفتم؛ متشکل از تیپ‌های ۱۹ و ۳۹٫

۷- نابودی لشکر دهم زرهی؛ متشکل از تیپ ۱۷ و ۲۴ زرهی.

۸- نابودی لشکر دوازدهم؛ متشکل از تیپ ۳۷ زرهی و تیپ ۴۶ مکانیزه.

۹- نابودی لشکر یازدهم؛ متشکل از تیپ‌های ۱۳، ۲۲، ۴۴، ۴۵، ۴۸ و ۴۹ پیاده.


همچنین در گزارش فوق، اسامی تیپ‌های به اسارت درآمده، از این قرار بود: تیپ‌های ۹، ۱۰، ۲۰، ۲۳۸، ۵۰۱، ۴۱۷ و ۶۰۵٫

تعداد کشته‌های عراق طبق این گزارش، هفده هزار نفر بود. این گزارش که توسط سرهنگ ستاد اسعد عبدالخالق السامرایی تهیه شده بود، مرود تأیید قرار نگرفت و به مرور، با ترفندهای مختلف، آن را حذف کردند و گفته شد که این ارقام دقیق نیست!

مسئولیت تهیه‌ی گزارش به ماهر عبدالرشید واگذار شد. گزارش وی که مبتنی بر دروغ و قلب حقایق بود، مورد تشویق و تأیید فرماندهی کل قوا قرار گرفت. ماهر عبدالرشید در گزارش خود نوشته بود: «نبردهای خرمشهر، این واقعیت را به اثبات رسانده است که ارتش عراق بسیار نیرومند و قوی است و توانایی انجام عملیات هجومی و حمله و عملیات عقب‌نشینی تاکتیکی را در هر زمان و هر موقعیت دارد!»”




[اعترافات، خاطرات سرهنگ عراقی عبدالعزیز قادر السامرائی، ترجمۀ عبدالرسول رضاگاه، سورۀ مهر، صص۳۳-۳۵]


موضوع: ۸سال دفاع مقدس
تاريخ: دوشنبه، ۳۱ اردیبهشت ، ۱۳۹۱

 


گفت‎وگو با عباس آقا زمانی (ابوشریف)، فرصت مغتنمی بود که به برکت سالروز تأسیس سپاه پاسدران، نصیب پنجره شد. مردی که هرچند در اولین ماه‎های پیروزی انقلاب، نقش مؤثری در تأسیس و شکل‎گیری سپاه داشت، اما به‎واسطۀ غیبت نسبتاً طولانی مدت در عرصۀ سیاسی کشور در سال‎های اخیر، حرف و حدیث‎‎های زیادی را به‎وجود آورد. به همین جهت ابوشریف با یکی دو گفت‎وگو که به‎صورت تلفنی و غیرحضوری انجام شد به بعضی از شایعات پایان داد، اما هنوز افراد بسیاری منتظر شنیدن ناگفته‎‎های او هستند.

متن زیر اولین گفت‎وگویی است که به‎صورت رودررو با ایشان صورت گرفت و هرچند ایشان تمایل چندانی برای بازگویی بعضی ناگفته‎‌ها به‎دلیل فراهم نبودن فضای موجود نداشت، اما به بازگویی نکاتی دربارۀ ماه‎های ابتدایی پیروزی انقلاب و روند تأسیس سپاه پرداخت که خواندن آن‎‌ها خالی از لطف نخواهد بود.

اولین فرماندهِ عملیات و سومین فرماندهِ کل سپاه گفت‎وگوی خود را این‎گونه آغاز کرد:



بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله رب العالمین و الصلوه والسلام علی اشرف الانبیاء و المرسلین محمد (ص) و علی اهل بیته المعصومین.


قال الله تعالی:

«وَ اِذا جَاءَهُمْ أَمْرٌ مِنَ الأمْنِ أَوِ الْخَوْفِ أَذَاعُوا بِهِ وَ لَوْ رَدوهُ اِلَی الرسُولِ وَ اِلَی أُولِی الأمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الّذِینَ یسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ وَ لَوْ لا فَضْلُ اللهِ عَلَیکمْ وَ رَحْمَتُهُ لاتبَعْتُمُ الشیطَانَ اِلا قَلِیلا» (نساء، ۸۳).

طبق آیۀ فوق، باز کردن مسائل مهم مملکتی جایز نیست و باید به ولی امر رسانده شود. به این دلیل تاکنون دربارۀ خیلی از مطالب ساکت مانده‌ام…




ادامهٔ مطلب

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: دوشنبه، ۳۱ اردیبهشت ، ۱۳۹۱

 

“عباس آقازمانی را نسل‎‎های اول انقلاب با همان محاسن بلند و لباس خاکی سپاه به یاد دارند و شاید کمتر کسی حتی از همان نسل با یکبار دیدن تصویر این‎روز‎های او، ابوشریف را بشناسد. عباس آقازمانی معروف به ابوشریف ازجمله مبارزانی است که در دهۀ چهل با عضویت و تشکیل حزب ملل اسلامی به رهبری سید محمدکاظم موسوی بجنوردی به نبرد مسلحانه با رژیم طاغوت پرداخت.


با لو رفتن تشکیلات این حزب توسط ساواک، آقازمانی در آبان ۱۳۴۴ به‎همراه سایر اعضای حزب دستگیر شده و به ۳/۵ سال حبس محکوم شد. با گذراندن حدود نیمی از دورۀ محکومیت خود، در سال ۱۳۴۶ از زندان آزاد شد و به‎همراه عده‎ای از همرزمان سابق خود در حزب ملل اسلامی، سازمان مخفی حزب‎الله را بنا نهاد.

در همان ایام در رشتۀ حقوق از دانشکده الهیات فارغ‌التحصیل شد. وی علاوه‎بر تحصیل در علوم دینی، علاقه‎ای وافر به فراگیری و تسلط بر زبان‎‎های دیگر داشت. در سال ۱۳۴۹ به منظور طی دوره‎‎های چریکی و عملیات نظامی به لبنان رفته و به گروه فلسطینی الفتح می‎پیوندد و به‎واسطۀ همین حضور است که در نبرد با رژیم صهیونیستی و جنگ‎های داخلی لبنان نیز شرکت می‎کند.


او بار دیگر در ۳۰ تیر ۱۳۵۱ و هنگام ورود به ایران دستگیر و روانۀ زندان می‎شود اما مدتی بعد در آبان ماه همان سال موفق به فرار از زندان و خروج مجدد از کشور می‎شود.


عباس آقازمانی که دیگر در میان گروه‎‎های مبارز فلسطینی و لبنانی به «ابوشریف» شهرت یافته، پس از چندی به اروپا رفته و برای تحصیل در رشتۀ حقوق بین‎الملل با رشتۀ فرعی تاریخ فلسفه در مقطع فوق لیسانس وارد دانشگاه دولتی فرانکفورت می‎شود. وی همچنین برای مدتی در دمشق به تحصیل علوم دینی اهل سنت (مکتب حنفی، شافعی) در دانشکدۀ اسلامی جامع الفتح الاسلامیه پرداخت.



او در آستانۀ پیروزی انقلاب اسلامی در پانزدهم بهمن ۱۳۵۷ (سه روز پس از ورود امام) وارد ایران شد به توصیۀ آیت‎الله شهید بهشتی به محل استقرار نیرو‎های انقلاب در مدرسۀ رفاه رفت و به سازماندهی آن‎ها و تأمین امنیت و حراست آن مکان مبادرت ورزید.

در آغاز انقلاب و با شکل‎گیری تشکل‎‎های مختلف مسلح برای حفاظت از انقلاب، که یکی از آن‎ها مبارزان و زندانیان سیاسی قبل از انقلاب تحت فرماندهی ابوشریف در پادگان جمشیدیه بودند، ضرورت تشکیل نهادی مسنجم برای حفاظت از انقلاب نمایان شد.


با شکل‎گیری سپاه در همان اوایل انقلاب و نیز تصویب اساسنامۀ آن در تاریخ دوم اردیبهشت ۵۸، ابوشریف که یکی از مؤسسین این نهاد بود، به‎عنوان اولین فرمانده عملیات سپاه برگزیده شد.


از مقطع پیروزی انقلاب در بهمن ۱۳۵۷ تا اواسط سال ۱۳۶۰، نام ابوشریف ملازم با سپاه پاسداران بود و در این سال‎‎ها او به‎عنوان عضو شورای فرماندهی، فرمانده عملیات و فرمانده کل سپاه، فعالیت کرد و سوابق مبارزاتی و تجارب نظامی و چریکی و شخصیت کاریزماتیک او نیز نقش مهمی در شکل‎گیری و تثبیت و توسعه این نهاد در دوران پر تلاطم و پر چالش سال‎‎های اول انقلاب داشت.


ابوشریف در تاریخ ۲ خرداد ۱۳۵۹ طی حکمی از سوی ابوالحسن بنی‎صدر به‎عنوان فرمانده کل قوا به فرماندهی سپاه پاسداران منصوب شد اما کمتر از یک ماه بعد در تاریخ ۲۷ خرداد ۱۳۵۹ استعفا کرد.

او همچنین در آرام کردن آشوب‎‎های گنبد، کردستان و غائلۀ حزب جمهوری خلق مسلمان تبریز به‎عنوان فرمانده عملیات سپاه نقش اساسی داشت و در عملیات آزادسازی پاوه در کنار مصطفی چمران بود.


در اواسط سال ۱۳۶۰ و پس از تغییر و تحولات پیش آمده در سپاه، عباس آقازمانی برای تصدی مسئولیت سفارت ایران در پاکستان، عازم آن کشور شد و در شهریور همان سال به‎عنوان کاردار ایران در پاکستان منصوب و در فروردین ۱۳۶۱ به‎سمت سفیر ایران در آن کشور برگزیده شد. مأموریت وی در کشور پاکستان بعد از ۳ سال پایان یافت و ابوشریف در سال ۱۳۶۳ به ایران بازگشت.

او بعد از بازگشت از پاکستان به قم رفت و به تکمیل تحصیلات دینی خود تا سطح خارج فقه و اصول در حوزۀ علمیۀ قم پرداخت.


با گذشت ۹ سال از پیروزی انقلاب اسلامی، او در سال۱۳۶۶ همزمان با موسم حج بار دیگر از ایران خارج شد و در برخی کشور‎های اسلامی نظیر افغانستان اقامت گزید؛ در ادامه با بروز جنگ داخلی در افغانستان و پس از تصرف کابل توسط طالبان به پاکستان رفت و به فعالیت‎‎های علمی و دینی مشغول شد.


در کارنامۀ پرفراز و نشیب ابوشریف می‎توان به فعالیت‎‎های سیاسی و مبارزاتی قبل و پس از انقلاب از جمله عضویت در حزب ملل اسلامی، تدریس در داخل و خارج از کشور، گذراندن دوره‎‎های آموزش چریکی و عملیاتی در اردوگاه‎‎های فلسطینی در لبنان، حضور در نبرد‎های چریکی مبارزین فلسطینی علیه رژیم صهیونیستی، تأسیس گروه حزب‎الله در ایران، حضور در جنگ‎‎های داخلی لبنان، عضویت در شورای فرماندهی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، فرماندهی و بنیانگذاری واحد عملیات سپاه، فرماندهی کل سپاه پاسداران، سفیر جمهوری اسلامی ایران در پاکستان، نمایندگی قائم‎مقام وقت رهبری در امور افغانستان اشاره کرد.


با خروج وی از کشور در همان سال ۶۶ و غیبتش در عرصه‎‎های مختلف سیاسی کشور بود که موجی از شایعات و تهمت‎ها علیه او شکل گرفت که البته بواسطۀ روحیۀ خود او که تمایل چندانی به حضور در عرصه‎‎های رسانه‎ای و جوابگویی به این شبهات نداشت، هر روز نیز بر حجم این تهمت‎ها افزوده شد.


ابوشریف در ماه‎های اخیر و پس از انتشار خبر حضورش در ایران، هرچند با انجام یکی دو گفت‎وگو به برخی از این شبهات جواب داد، اما قطعاً این چریک ۷۳ ساله که اینک آرام و خاموش به موضوعاتی مانند بیداری و وحدت میان فرق مختلف اسلامی و اعتلای مسلمانان فکر می‎کند، حرف‎‎های زیادی برای گفتن دارد.”




[هفته‌نامۀ پنجره، شمارۀ ۱۳۲، ۱۳۹۱/۲/۹، ص۵۰: چریک خاموش]


موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: دوشنبه، ۳۱ اردیبهشت ، ۱۳۹۱

 

“… آن‌ها که آدم را فقط در شرایط اجتماعی تحلیل می‌کنند و با این معیارهای محدود نقد می‌زنند، آدم را نشناخته‌اند؛ همان‌گونه که آن‌ها که از زشتی‌ها و رنج‌ها و مصیبت‌های جهان می‌نالند، از شناخت جهان عاجز بوده‌اند و خیال کرده‌اند دنیا خواب‌گاه و آخور آقایان است.”



[ذهنیت و زاویه‌ی دید، علی صفایی حائری، انتشارات لیله‌القدر، ص۲۹]


موضوع: گزیده نثـر
تاريخ: دوشنبه، ۳۱ اردیبهشت ، ۱۳۹۱

 





موضوع: عکس‌نوشت
تاريخ: دوشنبه، ۳۱ اردیبهشت ، ۱۳۹۱

 
 

۲۷ بهمن ۹۶

 

چن ساعت نشستم پای این قالبِ ویرانه؛ بل‌که با اطلاعاتِ ناقصی که از برنامه نویسی دارم -که ندارم- به هر ترفندی شده، چن جاشو اصلاح کنم.

منوهام از دست رفته بود. نمی‌دونم چرا؛ ولی انگار توی وردپرسی‌ها شایع شده بود این بلا! دوستانی کمک رسوندند و جز منوی آرشیو، بقیۀ منوها احیا شد. از بک‌آپِ چن سال پیش، تونستم منوی آرشیومو هم بازیابی کنم.

یه ویجت از اکانتِ گودریدزم گرفتم؛ و به لطایف‌الحیلی فعلاً داخلِ منوی تماس، جاسازش کردم!

لینکِ اکانتِ تامبلرمو -مرگ بر مردم‌آزاری که دست‌رسی‌مو به‌ش سد کرد!- برداشتم. شاید یه فکر دیگه‌ای برا عکس‌بازی‌هام کردم. فعلاً که جای «عکس‌بازی»، لینکِ «صفحۀ تماس با من» رو گذاشتم. آیکن‌شم باید اصلاح کنم.

اضافاتی هم بود که دست به هرس شدم.

هنوز وصله‌پینه‌ها مونده؛ بمونه تا بعد؛ باید توی فراغتِ دیگه‌ای تکمیل کنمش.

راستی چن ماه پیش، یه پلاگینی نصب کرده بودم؛ یارو فیشینگ از آب در اومد! این شد که دست‌رسی‌مو به هاست از دست دادم. تا پشتیبانیِ میزبانی جواب‌مو بده و بتونم دوباره به پیش‌خوان و سی‌پنل دست‌رسی پیدا کنم، بیش‌تر از  یه ماه طول کشید!

الغرض! اگه بازم مشکلی پیش نیاد، دل‌م می‌خواد نوشتن توی این‌جا رو از سر بگیرم.

 
 
 
 
 
 
 
  • صفحۀ 3 از 3
  • «
  • 1
  • 2
  • 3