“ابن اعثم می‌گوید:

امام حسین(علیه‌السلام) در کربلا فرود آمد و در برابر او، حر بن یزید ریاحی با هزار اسب‌سوار موضع گرفت.


امام(علیه‌السلام) قلم و کاغذی خواست و به بزرگان کوفه که امید هواداری آنان می‌رفت، چنین نوشت:

«به نام خداوند بخشندۀ مهربان؛ از حسین‌بن علی به سلیمان‌بن صرد و مسیّب‌بن نجبه و رفاعه‌بن شدّاد و عبدالله‌بن وال و همۀ مؤمنان؛

اما بعد: همانا شما می‌دانید که رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) در حیات خود فرمود: «هر که فرمانروایی ستمگر را ببیند که حرامهای خدا را حلال می‌شمرد، پیمان خدا را می‌شکند، سنت پیامبر خدا(صلی‌الله علیه و آله) را مخالفت می‌ورزد و با بندگان خدا با گناه و تجاوز رفتار می‌کند، سپس با گفتار و کردار خود بر او نشورد، خدا را سزد که او را در جایگاه آن ستمگر درآورد.»

و نیز می‌دانید که این قوم، پیرو شیطان شده، از پیروی خدای رحمان سرتافته‌اند و فساد را آشکار ساخته، حدود الهی را تعطیل کرده‌اند و اموال عمومی را برای خود گزیده، حرام خدا را حلال و حلال او را حرام کرده‌اند و من به سبب نزدیکی (نسبی و معنوی) خود به رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) از هر کس دیگر سزاوارترم که بر آنان بشورم (و در برابرشان بایستم) و نامه‌های شما به من رسید و فرستاده‌های شما (پی در پی) نزد من آمدند که شما (کوفیان) بیعت کرده‌اید و مرا تنها نخواهید گذاشت.

اکنون اگر در بیعت خود وفا دارید، حق و بهرۀ ایمانی و رشد خود را تمام و کمال دریافت کنید و خود من با شما، و خاندان و فرزندانم با خاندان و فرزندان شما خواهند بود و در من برای شما نمونه‌های هدایت است، و اگر چنین نکنید و پیمان خود را بشکنید و از بیعت خود بیرون روید، به جانم سوگند! که این رفتار از شما ناشناخته نیست؛ شما با پدر و برادر و پسر عموی من نیز چنین کردید؛ آیا گول‌خورده، جز آن است که فریب شما خورَد؟ شما از حق دور افتاده، بهرۀ ایمانی خود را تباه ساختید و هر که پیمان بشکند، بر زیان خود پیمان شکسته است و خدا ما را از شما بی‌نیاز خواهد کرد. والسلام.»


سپس نامه را مهر کرده، پیچید و به قیس‌بن مسهّر صیداوی داد؛ قیس نامه را به کوفه برد و (دستگیر شد و سرانجام) به شهادت رسید.

چون خبر شهادت قیس به امام(علیه‌السلام) رسید، اشک از دیدگان حضرت(علیه‌السلام) سرازیر شده، (رو به خدای سبحان آورد و) عرض کرد: «خدایا! برای ما و شیعیان ما در نزد خود، جایگاهی ارجمند قرار ده و ما و آنان را در قرارگاه رحمت خویش فراهم آر که تو به هر چیز توانایی.»




ابن أعثم: و نزل الحسین(علیه‌السلام) فی موضعه ذلک، و نزل الحرّ بن یزید حذائه فی ألف فارس، و دعا الحسین(علیه‌السلام) بداوه و بیضاء و کتب ذلی أشراف الکوفه ممّن کان یظنّ أنّه علی رأیه:

«بسم الله الرحمن الرحیم، مِن الحسین‌بن علی إلی سلیمان‌بن صرد، وَ المُسَیِّب‌بن نَجبَه، وَ رُفاعَه‌بن شَدّاد، وَ عبدالله‌بن وال، وَ جَماعه المؤمنین، أمّا بعد، فَقَد عَلِمتم أنَّ رسول‌الله(صلی‌الله علیه و آله) قَد قالَ فی حیاته: «من رأی سلطاناً جائراً مستحلاً لحرام، أو تارکاً لعهدالله، و مخالفاً لسنّه رسول‌الله، فعمل فی عبادالله بالإثم و العدوان ثمّ لیم یغیّر علیه بقول و لا فعل، کان حقّاً علی الله أن یدخله مدخله»، و قد عَلِمتُم أنّ هؤلاءِ لَزموا طاعه الشّیطان، وَ تَوَلَّوا عَن طاعه الرّحمن، وَ أظهروا الفَساد، وَ عَطَّلوا الحُدود، وَاستَأثَروا بِألفَیءِ، وَ أحَلّوا حرام الله وَ حَرّموا حلاله، وَ أنا أحَقُّ مِن غَیری بِهذا الأمر لِقَرابَتی مِن رسول‌الله(صلی‌الله علیه و آله).

وَ قَد أتَتنی کُتُبُکُم وَ قَدِمَت علیَّ  رُسُلکم بِبَیعتکم، أنّکم لا تَخذُلونی،  فإن وَفَیتُم لی ببیعتکم فقد إستَوفَیتُم حَقَّکم وَ حَظَّکم وَ رُشدَکم، وَ نفسی مع أنفسکم، وَ أهلی وَ وُلدی مع أهالیکم و أولادکم، فلکم فیَّ اُسوهٌ، وَ إن لم تفعلوا وَ نَقَضتُم عهدِکم وَ مَواثقکم وَ خَلَعتُم بَیعتَکم، فَلَعَمری ما هیَ مِنکم بِنُکر ٍ، لقد فعلتموها بِأبی و أخی و ابن عمّی، هَل المَغرورُ إلّا مَن اغتَرَّ بِکُم، فَإنّما حقَّکم أخطَأتُم، وَ نصیبَکم ضَیَّعتُم، وَ مَن نَکَثَ فَإنّما ینکُثُ علی نفسه، وَ سَیُغنی اللهُ عنکم، والسلام».

ثمّ طوی الکتاب و ختمه و دفعه إلی قیس‌بن مسهّر الصیداوی، فسار إلی الکوفه و قتل بها، و لمّا بلغ الحسین(علیه‌السلام) قتل قیس استعبر باکیاً، ثمّ قال: «اللّهمّ اجعل لنا و لِشیعتنا عندک منزلاً کریماً، وَاجمع بَینَنا و بینَهُم فی مُستقرّ مِن رحمتک إنّک علی کلّ شیء قدیر».”




فرهنگ جامع سخنان امام حسین(علیه‌السلام)، گروه حدیث پژوهشکدۀ باقرالعلوم(علیه‌السلام)، نشر معروف، قم، صص۴۲۴-۴۲۶، حدیث۳۴۰» به نقل از:

الفتوح، ابن اعثم کوفی، دارالکتب الاسلامیه، بیروت، ج۵، ص۹۱ / مقتل الحسین(علیه‌السلام) للخوارزمی، ج۱، ص۲۳۴ / بحارالانوار، مجلسی، مکتبه الاسلامیه، تهران، ج۴۴، ص۳۸۱ / العوالم، بحرانی، مدرسه امام مهدی، قم، ج۱۷، ص۲۳۲]


موضوع: بهره‌ای از کلام خدا و اولیای خدا
تاريخ: سه شنبه، ۳۰ آبان ، ۱۳۹۱

 

“طریحی گفته است: روایت شده که:

امام(علیه‌السلام) زمینی را که قبر او در آن واقع است، از مردم نینوا و غاضریه به شصت‌هزار درهم خریداری کرد و آن را به ایشان صدقه داد و شرط فرمود تا (عاشقانش را) به قبرش رهنمون شوند و زائرانش را تا سه روز میهمانی کنند.



قال الطّریحی: رُویَ أنّه(علیه‌السلام) أشتَریَ النَّواحی الّتی فیها قَبرُهُ مِن أهل ِ نِینَوی وَ الغاضِریَّه بِسِتّنَ ألفَ دِرهم وَ تَصَدَّقَ بِها عَلیهم، وَ شَرَطَ عَلیهم  أن یُرشِدوا إلی قَبره وَ یُضَیَّفوا مَن زارَهُ ثَلاثَه أیّام ٍ.




فرهنگ جامع سخنان امام حسین(علیه‌السلام)، گروه حدیث پژوهشکدۀ باقرالعلوم(علیه‌السلام)، نشر معروف، قم، ص۱۶۳، حدیث۳۳۹» به نقل از:

مجمع البحرین، فخرالدین الطریحی، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ج۴، ص۲۸ / معالی السبطین، شیخ‌محمدمهدی حائری، انتشارات شریف رضی، ج۱، ص۲۸۴]




هم‌چون‌این:

(+) نقلی پیرامون مدفن اباعبدالله(سلام‌الله علیه)


موضوع: بهره‌ای از کلام خدا و اولیای خدا
تاريخ: سه شنبه، ۳۰ آبان ، ۱۳۹۱

 

“حسین‌بن عبدالوهاب می‌گوید: از امام سجاد(علیه‌السلام) نقل شده که فرمود:

کوفیان نزد علی(علیه‌السلام) آمده، از نیامدن باران شکایت کردند و گفتند: (از خدا) برای ما باران بخواه؛ امیرمؤمنان(علیه‌السلام) به حسین(علیه‌السلام) فرمود: برخیز و از خدا باران طلب کن.

او برخاسته، حمد و ثنای الهی به جای آورد و بر پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) درود فرستاد و عرض کرد:

«بارالها! ای بخشندۀ خیرات و نازل‌کنندۀ برکات! از آسمان بر ما، سرشار ببار و ما را از بارانی بسیار، فراگیر، انبوه، پر دامنه، پیوسته ریزان، روان و شکافنده (ی زمین‌های خشک و تشنه) -که با آن از بندگانت ناتوانی را برداری و زمینهای مرده را زنده سازی- سیراب فرما؛ آمین ای پروردگار جهانیان!»


او دعای خود را به پایان نبرده بود که ناگهان خدای متعال باران (سیل‌آسا) فرستاد؛ عربی بادیه‌نشین از برخی نواحی کوفه آمد و گفت: دره‌ها و تپه‌ها را پشت سر گذاشتم در حالی که آب یکی در دیگری (از فراوانی)، پیچ و تاب می‌خورد.




الحسین‌بن عبدالوهاب: عن جعفر بن محمد بن عماره، عن أبیه، عن الصادق، عن أبیه، عن جدّه(علیهم‌السلام) قال:

جاء أهل الکوفه إلی علی(علیه‌السلام) فشکوا إلیه إمساک المطر، و قالوا له: استسق لنا. فقال للحسین(علیه‌السلام): قم واستسق.

فقام و حمد الله و أثنی علیه و صلّی علی النّبیّ و قال:

اللّهمَّ معطی الخیرات، و منزل البرکات، أرسل السّماء علینا مدراراً، و اسقنا غیثاً مغزاراً، واسعاً، غدقاً، مجلّلاً سحّاً، سفوحاً، فُجاجاً تنفّس به الضّعف من عبادک، و تحیی به المیّت من بلادک، آمین ربّ العالمین.

فما فرغ(علیه‌السلام) من دعائه حتّی غاث الله تعالی غیثاً بغته، و أقبل أعرابیُّ من بعض نواحی الکوفه فقال: ترکت الأودیه و الآکام یموج بعضها فی بعض.”




فرهنگ جامع سخنان امام حسین(علیه‌السلام)، گروه حدیث پژوهشکدۀ باقرالعلوم(علیه‌السلام)، نشر معروف، قم، ص۱۶۳، حدیث۹۲» به نقل از:

عیون المعجزات، حسین‌بن عبدالوهاب، انتشارات شریف رضی، قم، ص۶۴ / بحارالانوار، مجلسی، مکتبه الاسلامیه، تهران، ج۴۴، ص۱۸۷، حدیث۱۶ / العوالم، بحرانی، مدرسه امام مهدی، قم، ج۱۷، ص۵۱، حدیث۱]


موضوع: بهره‌ای از کلام خدا و اولیای خدا
تاريخ: دوشنبه، ۲۹ آبان ، ۱۳۹۱

 

“چون ابوبکر از دنیا رفت و خلافت را به عمر سپرد، حسین(علیه‌السلام) بر او اعتراض کرده، پیرامون خلافت احتجاج فرمود.

طبرسی نقل کرده که:

عمر بن خطاب بر منبر رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) نشسته، با مردم سخن می‌گفت؛ در ضمن از این آیۀ شریفه که پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) از خود مؤمنان به آنان سزاوارتر است،  یاد کرد. حسین(علیه‌السلام) (که در سنین کودکی بود) از گوشۀ مسجد به او خطاب کرد: «ای دروغگو! از منبر پدرم رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) پایین بیا (این) منبر پدر تو نیست.»

عمر گفت: حسین جان! (راست می‌گویی) منبر پدر تو است، نه منبر پدر من؛ چه کسی این را به تو آموخته است؟ پدرت علی‌به ابی‌طالب؟

حسین(علیه‌السلام) فرمود: «اگر هم فرمان پدرم را برده باشم، به جانم سوگند! او هدایت‌کننده است و من ره‌یافتۀ اویم؛ او از عصر رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) بر عهدۀ همۀ مردم، بیعت (و پیمان ولایت) دارد؛ آن را جبرئیل از نزد خدا آورد و جز بی‌باوران به کتاب خدا، آن را انکار نکنند؛ مردم او را با دلهای خود شناختند، ولی با زبان انکار کردند؛ وای بر آنان که حق ما خاندان رسالت را انکار کنند؛ چگونه محمد(صلی‌الله علیه و آله) پیامبر خدا، آنان را از شدت خشم و عذاب دردناک ملاقات کند.»

عمر گفت: حسین جان! لعنت خدا باد بر هر که حق پدر شما را منکر شود؛ (این) مردم (بودند که) ما را امیر خود ساختند؛ چنانچه پدرت را حاکم کرده بودند، ما نیز می‌پذیرفتیم.

حسین(علیه‌السلام) فرمود: «پسر خطاب! پیش از اینکه تو ابوبکر را بر خود امیر کنی تا او نیز تو را -بی‌هیچ حجتی از پیامبر خدا(صلی‌الله علیه و آله) و بی‌هیچ رضایتی از آل محمد(صلی‌الله علیه و آله)- امیر (پس از خود) کند، کدام مردم تو را امیر خود کردند؟! آیا رضایت شما، رضایت محمد(صلی‌الله علیه و آله) است؟! و آیا رضایت آل محمد(صلی‌الله علیه و آله) خشم محمد(صلی‌الله علیه و آله) است؟! آگاه باش! اگر زبانی پا بر جا در تصدیق و کرداری که مؤنان، یاری‌اش رسانند بود (تو به این آسانی‌ها) بر آل محمد سلطه نمی‌یافتی که به منبرشان بر آیی و حاکم بر آنان شوی، آن هم حکومت با کتابی که در خاندان محمد(صلی‌الله علیه و آله) فرود آمده و تو از نکات (بلند) و سربسته و تأویل آن جز شنیدن به گوشها، چیزی نشناسی؛ نادرست و درستکار نزد تو برابر است؛ پس خدا به آنگونه که سزایی، سزایت دهد و از بدعتی که پدید آوردی، به سختی بازجوئی‌ات کند.»


راوی گوید:

عمر، خشمگین از منبر پایین آمد و با گروهی از یارانش تا در خانۀ امیر مؤمنان آمده، اجازه خواست؛ امام اجازه داد و او وارد شد و گفت: ای اباالحسن! امروز از فرزندت حسین چه‌ها که ندیدم! در مسجد رسول خدا با صدای بلند با ما سخن می‌گوید و اوباش مدینه را بر من می‌شوراند.

حسن(علیه‌السلام) فرمود: آیا کسی که (از جانب خدا و رسول، هیچ اختیار و) حکمی ندارد، بر همانند حسین(علیه‌السلام) فرزند پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) بر می‌تازد یا به همکیشانش اوباش می‌گوید؟! بدان که خود، جز با اوباش به حکومت نرسیدی؛ پس خدای متعال از رحمت خود دور سازد کسی را که اوباش را بشوراند.

امیر مؤمنان(علیه‌السلام) فرمود: ابامحمد! آرام باش! تو به این زودی‌ها خشم نمی‌کنی و فرومایه و آشفته‌مزاج نیستی؛ سخنم را بشنو و با شتاب سخن مگو.


عمر گفت: ای ابالحسن! اینان (حسن و حسین علیهماالسلام) اندیشه‌ای جز خلافت ندارند.

امیر مؤمنان(علیه‌السلام) فرمود: آنان به رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) نزدیک‌تر از آنند که دل به خلافت خوش کنند؛ تو -ای فرزند خطاب!- آنان را به حقشان راضی کن تا کسانی که پس از این دو می‌آیند از تو خشنود شوند.

عمر گفت: رضایشان در چیست؟

فرمود: خشنودی‌شان در بازگشت از خطا و خودداری از گناه با توبه کردن است.

عمر گفت: اباالحسن! فرزندت را ادب کن تا با حاکمان که فرمانروایان زمین‌اند، کاری نداشته باشد!!

امیر مؤمنان فرمود: من گنهکاران را بر گناهشان و کسانی را که بیم لغزش و هلاکتشان دارم، ادب می‌کنم؛ اما کسی که بابای او رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) و کیش او ادب پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) است، ادبی بهتر از آن نمی‌بیند تا به آن رو کند؛ ای فرزند خطاب! آنان را راضی کن.


راوی گوید:

عمر بیرون آمد و در بین راه با عثمان‌بن عفان و عبدالرحمن‌بن عوف برخورد کرد؛ عبدالرحمن پرسید: ابا حفص! چه کردی؟

عمر گفت: آیا با علی و شیر بچه‌های او توان بحث هست؟!

عثمان گفت: ابن خطاب! اینان فرزندان عبد مناف‌اند که پرمایه‌اند و دیگر مردم بی‌مایه.

عمر (خشمگین شده)، گفت: دیگر این سخنان فخرآمیز را تکرار مکن، این سخن را از روی حماقت گفتی.

عثمان (نیز عصبانی شد و) جامۀ او را گرفته، پرتابش کرد و دورش ساخت و گفت: فرزند خطاب! گویا آنچه گفتم قبول نداری!

عبدالرحمن دخالت کرده، جداشان ساخت و مردم پراکنده شدند.




و إذا مضی الأول لسبیله فأدلی الخلافه إلی الثانی، اعترض علیه الحسین(علیه‌السلام) واحتجّ علیه فی غصب الخلافه.

کما روی الطبرسی: أنّ عمر بن خطاب کان یخطب الناس علی منبر رسول‌الله(صلی‌الله علیه و آله) فذکر فی خطبته أنه أولی بالمؤمنین من أنفسهم، فقال له الحسین(علیه‌السلام) -من ناحیه المسجد-: «إنزل أیّها الکذّاب عن منبر أبی رسول‌الله لا منبر أبیک!»

فقال له عمر: فمنبر أبیک لعمری یا حسین لا منبر أبی، من علّمک هذا أبوک علی‌بن أبی‌طالب؟

فقال له الحسین(علیه‌السلام): «إن اُطع أبی فیما أمرنی فلعمری أنّه لهادٍ و أنا مهتد به، و له فی رقاب الناس البیعه علی عهد رسول‌الله، نزل بها جبرئیل من عندالله تعالی لا ینکرها الّا جاحد بالکتاب، قد عرفها الناس بقلوبهم و أنکروها بألسنتهم و ویل للمنکرین حقّنا أهل البیت، ماذا یلقاهم به محمّد رسول‌الله(صلی‌الله علیه و آله) من إدامه الغصب و شدّه العذاب!!»

فقال عمر: یا حسین من إنکر حقّ أبیک فعلیه لعنه الله، أمَّرنا النّاس فتأمّرنا، أمّروا أباک لأطعنا.

فقال له الحسین(علیه‌السلام): «یا ابن الخطّاب فأیّ النّاس أمرک علی نفسه قبل أن تؤمّر أبابکر علی نفسک لیؤمّرک علی النّاس بلا حجّه من نبیّ و لا رضیً من آل محمّد، فرضاکم کان لمحمّد(صلی‌الله علیه و آله) رضیً؟ أو رضا أهله کان له سخطاً؟! أما والله لو أنّ للسان مقالاً یطول تصدیقه و فعلاً یعینه المؤمنون، لما تخطأت رقاب آل محمّد، ترقی منبرهم، و صرت الحاکم علیهم بکتاب نزل فیهم لا تعرف معجمه، و لا تدری تأویله إلّا سماع الآذان، المخطیءُ و المصیب عندک سواء، فجزاک الله جزاک، و سألک عما إحدثت سؤالاً حفیّاً».

قال: فنزل عمر مغضباً، فمشی معه اُناس من أصحابه حتّی أتی باب أمیرالمؤمنین(علیه‌السلام) فاستأذن علیه فأذن له، فدخل فقال:

یا أباالحسن ما لقیت الیوم من إبنک الحسین، یجهرنا بصوت فی مسجد رسول‌الله، و یحرِّض علیّ الطغام و أهل المدینه.

فقال له الحسن(علیه‌السلام): «علی مثل الحسین ابن النبی(صلی‌الله علیه و آله) یشخب بمن لا حکم له، أو یقول بالطغام علی أهل دینه؟ أما والله ما نِلت إلّا بالطغام، فلعن الله من حرّض الطغام».

فقال له أمیرالمؤمنین(علیه‌السلام): «مهلاً یا أبامحمّد، فإنّک لن تکون قریب الغضب و لا لئیم الحسب، و لا فیک عروق من السودان، اسمع کلامی و لا تعجل بالکلام».

فقال له عمر: با أباالحسن إنهما لیهمان فی أ نفسهما بما لا یری بغیر الخلافه.

فقال له أمیرالمؤمنین(علیه‌السلام): «هما أقرب نسباً برسول‌الله من أن یهمّا، أما فأرضهما یا ابن الخطاب بحقهما یرض عنک من بعدهما».

قال: و ما رضاهما یا أباالحسن؟

قال: «رضاهما الرجعه عن الخطیئه و التقیه عن المعصیه بالتوبه.»

فقال له عمر: أدّب یا أباالحسن إبنک لا یتعاطی السلاطین الّذین هم الحکماء فی الأرض.

فقال له أمیرالمؤمنین(علیه‌السلام): «أنا اؤدّب أهل المعاصی علی معاصیهم، و مَن أخاف علیه الزلّه و الهلکه، فأما من والده رسول‌الله و نحله أدبه فإنه لا ینتقل إلی أدب خیر له منه، أما فأرضهما یا ابن الخطاب!

قال: فخرج عمر فاستقبله عثمان‌بن عفان و عبدالرحمن‌بن عوف، فقال له عبدالرحمن: یا أبا حفص ما صنعت فقد طالت بکما الحجه؟

فقال له عمر: و هل حجه مع ابن أبی‌طالب و شبلیه؟!

فقال له عثمان: یا ابن الخطاب، هم بنو عبد مناف، الأسمنون و النّاس عجاف.

فقال له عمر: ما اعد ما صرت إلیه فخراً فخرت به بحمقک، فقبض عثمان علی مجامع ثیابه ثمّ نبذ به وردّه، ثمّ قال له: یا ابن الخطاب، کأنّک تنکر ما أقول!؟ فدخل بینهما عبدالرحمن و فرّق بینهما و افترق القوم.”





فرهنگ جامع سخنان امام حسین(علیه‌السلام)، گروه حدیث پژوهشکدۀ باقرالعلوم(علیه‌السلام)، نشر معروف، قم، صص۱۴۵-۱۴۷، حدیث۷۷» به نقل از:

الاحتجاج، طبرسی، نشر مرتضی، مشهد، ج۱، ص۲۹۲]


 

“علامۀ مجلسی می‌گوید: حافظ‌بن مردویه در کتاب خود به سه طریق از حسین‌بن زید بن علی‌بن الحسین(علیهماالسلام)، از امام صادق(علیه‌السلام) نقل کرده که فرمود: گواهی می‌دهم پدرم از پدر خود، از جد خود امام حسین(علیه‌السلام) حدیث کرده که فرمود:

هنگامی که (گروهی از) انصار (از مدینه) آمده بودند تا در کنار جمرۀ عقبه (در منا) با رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) بیعت کنند، پیامبر اکرم(صلی‌الله علیه و آله) فرمود: ای علی! برخیز (و از اینان بیعت بگیر).

علی(علیه‌السلام) عرض کرد: ای رسول خدا! بر چه چیز از ایشان بیعت بگیرم؟

حضرت فرمود: بر اینکه خدای متعال اطاعت شود و نافرمانی نگردد و بر اینکه از رسول خدا و اهل بیت و فرزندان او حمایت نمایند همانگونه که از خود و فرزندان خود حمایت می‌کنند.




قال المجلسی: رُویَ الحافظ ابن مردویه فی کتابه بثلاثه طرق عن الحسین بن زید بن علی بن الحسین، عن جعفر بن محمد (علیهماالسلام) قال:

أشهد لقد حدّثنی أبی عن أبیه عن جدّه عن الحسین بن علی (علیهماالسلام) قال:

«لَمّا جاءت الأنصار تُبایع رسول‌الله(صلی‌الله علیه و آله) علی العقبه، قال: قم یا علی.

فقال علیّ: علی ما أبایعهم یا رسول‌الله؟

قال: علی أن یطاع الله فلا یعصی، و علی أن یمنعوا رسول‌الله و أهل بیته و ذرّیّته ممّا یمنعون منه أنفسهم و ذراریهم».”





فرهنگ جامع سخنان امام حسین(علیه‌السلام)، گروه حدیث پژوهشکدۀ باقرالعلوم(علیه‌السلام)، نشر معروف، قم، ص۷۵، حدیث۳۰» به نقل از:

بحارالانوار، مجلسی، مکتبه الاسلامیه، تهران، ج۳۸، ص۲۲۰ / مجمع الزوائد، هیثمی، دارالکتب العلمیه، بیروت، ج۶، ص۴۹]


موضوع: بهره‌ای از کلام خدا و اولیای خدا
تاريخ: یکشنبه، ۲۸ آبان ، ۱۳۹۱

 

“علامه مجلسی نقل می‌کند که:

فردی مسیحی به عنوان سفیر پادشاه روم به دربار یزید آمد؛ در مجلسی که سر (مطهر) امام حسین(علیه‌السلام) را آورده بودند حاضر بود؛ چون سر امام حسین(علیه‌السلام) را دید (منقلب شد و) گریست و فریاد و شیون سر داد تا آنجا که محاسنش از اشکهایش تر شد؛ سپس گفت:

ای یزید! من در زمان پیامبر اکرم(صلی‌الله علیه و آله) به عنوان تاجر وارد مدینه شدم، می‌خواستم به پیامبر اکرم(صلی‌الله علیه و آله) هدیه‌ای بدهم، از اصحاب او پرسیدم: پیامبر اکرم(صلی‌الله علیه و آله) چه هدیه‌ای را بیشتر دوست دارد؟ گفتند: عطر را بیش از هر چیزی دوست دارد و به آن مشتاق است؛ لذا دو نافۀ مشک و مقداری عنبر اشهب برداشته، خدمت حضرت بردم؛ آن روز در خانۀ همسرش ام‌سلمه بود؛ نگاهم که به او افتاد از مشاهدۀ جمال وی، نوری درخشان بر چشمانم تابید و شادیم را دو چندان کرد و دلم اسیر محبتش گردید؛ سلام کردم و عطر را پیش روی او نهادم، حضرت فرمود: این چیست؟ عرض کردم: هدیۀ ناچیزی است که خدمت شما آورده‌ام؛ فرمود: نامت چیست؟ عرض کردم: عبدالشمس؛ فرمود: نام خود را عوض کن؛ من تو را عبدالوهاب می‌نامم؛ (سپس فرمود:) اگر اسلام را بپذیری من هم هدیۀ تو را می‌پذیرم؛

با دقت به او نگریسته، در احوال وی اندیشه کردم، یقینم شد که او پیامبر است؛ او همان پیامبری است که عیسی(علیه‌السلام) از (ظهور) او به ما بشارت داده است، آنجا که فرمود: «من شما را مژده می‌دهم به پیامبری که پس از من خواهد آمد و نام او احمد است.»؛ پس ایمان آوردم، همان ساعت به دست او مسلمان شدم و در حالی که اسلام خود را پنهان می‌داشتم به روم بازگشتم، اکنون سالیانی است که با پنج پسر و چهار دختر خود مسلمانیم، من امروز وزیر پادشاه رومم و (تا کنون) هیچ‌یک از مسیحیان، بر حال ما آگاهی نیافته است.


بدان ای یزید! آن روز که در خانۀ ام‌سلمه و در حضور پیامبر اکرم(صلی‌الله علیه و آله)  این عزیز را -که اکنون سر بریدۀ او اینگونه خوار و ناچیز پیش روی توست- دیدم که در اتاق بر جد خود وارد شد در حالی که پیامبر(صلی‌الله علیه و آله)  آغوش خود را گشود تا او را در بغل بگیرد و فرمود: «محبوب دلم! خوش آمدی.» تا اینکه او را گرفت و بر دامن خود نشاند و پیوسته لب و دندان او را می‌بوسید و می‌مکید و می‌فرمود: «حسین جان! از رحمت خدا دور باد و خدا به او رحم نکند آنکه تو را می‌کشد و آنکه بر کشتن تو، مدد می‌رساند.»؛ این را می‌فرمود و می‌گریست.


روز دوم در مسجد پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) با او بودم که حسین(علیه‌السلام) همراه برادرش حسن(علیه‌السلام) خدمت پیامبر اکرم(صلی‌الله علیه و آله) رسیدند؛ حسین(علیه‌السلام) عرض کرد: «بابا جان! من با برادرم حسن(علیه‌السلام) کشتی گرفتیم، ولی هیچ‌یک بر دیگری پیروز نشدیم؛ می‌خواهیم بدانیم کدامیک نیرومندتریم؟»

پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) فرمود: محبوبان من، جانان من! اکنون کشتی گرفتن، مناسب حال شما نیست، بروید خط بنویسید، هر که خطش زیباتر باشد، زور او هم بیشتر است؛

آن دو رفتند و هر کدام یک سطر نوشتند و خدمت پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) آورد،، به او دادند تا میان آن دو داوری کند؛ پیامبر اکرم(صلی‌الله علیه و آله) لحظه‌ای به آن دو نگریست و نخواست هیچ‌یک را برنجاند، از این رو فرمود: حبیبان من! من مکتب نرفته و خط ننوشته‌ام، بروید نزد پدر خود تا او میان شما داوری کند و ببیند خط کدامیک زیباتر است؛

حسن و حسین (علیهماالسلام)رهسپار شدند و پیامبر اکرم(صلی‌الله علیه و آله) نیز برخاسته، همراه آنان به خانۀ فاطمه(علیهاالسلام) وارد شد؛ ساعتی بعد، پیامبر اکرم(صلی‌الله علیه و آله) و سلمان فارسی از منزل بیرون آمدند، میان من و سلمان دوستی و علاقه‌ای بود، از سلمان پرسیدم: پدر آنان چگونه داوری کرد؟ خط کدامیک زیباتر بود؟

…سلمان گفت: چون خدمت پدر خود رسیدند و او حال آنان را دید، دلش سوخت و نخواست دل یکی را بشکند، از این رو فرمود: سراغ مادر خود بروید، او میان شما داوری کند؛ پس خدمت مادر خود رسیده، آنچه را نوشته بودند به او ارائه داده، عرض کردند: «مادر جان! جد بزرگوارمان فرمان داد هر یک چیزی بنویسیم تا روشن شود که هر کدام از ما خطش زیباتر بود، زورش نیز بیشتر است؛ ما هم نوشتیم و آن را خدمت او بردیم، اما او، ما را برای داوری نزد پدرمان فرستاد، پدر نیز داوری نفرمود و ما را (برای داوری) نزد شما فرستاد.»

فاطمه(علیهاالسلام) اندیشید که جد و پدر آنان نخواسته‌اند هیچ‌یک را برنجانند، اکنون من چه کنم؟ و چگونه داوری نمایم؟ لذا فرمود: ای نور دیدگانم! من گردن‌بند خود را بر سر شما پاره می‌کنم (تا جواهرات آن پخش شود)، هر یک گوهرهای بیشتری گرد آورد، خطش زیباتر و زورش بیشتر است -در گردن‌بند فاطمه هفت دانه مروارید بود- فاطمه براخاست و گردن‌بند را پاره کرد، حسن(علیه‌السلام) سه مروارید برچید و حسین(علیه‌السلام) هم سه مروارید، یک مروارید مانده بود که هر کدام می‌خواست آن را بردارد، خدای متعال به جبرئیل فرمان داد تا به زمین آید و بال خود را به آن زند و آن را دو نیمۀ برابر کند تا هر یک نیمه‌ای بردارند و هیچ کدام نرنجند، جبرئیل در چشم‌برهم‌زدنی فرود آمد و مروارید را دو نیمه کرد و هر یک، نیمی از آن برگرفتند.


ای یزید! بنگر که رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) (در خردسالی آنان) هیچ‌یک را در خط، برتری نداد و نخواست دل هیچ‌یک را بشکند و نیز امیرمؤمنان(علیه‌السلام) و فاطمۀ زهرا(علیهاالسلام)، همچنین پروردگار عزیز، نخواستند هیچ کدام را برنجانند، بلکه خدای متعال به جبرئیل فرمان داد تا مروارید را دو نیمه کند و خاطر هیچ‌یک آزرده نشود، اکنون تو اینگونه با (سر بریدۀ) فرزند دختر رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) رفتار می‌کنی؟! اُف بر تو و دین و آیینی که تو داری ای یزید!


سپس این (به ظاهر) مسیحی برخاست و سر حسین(علیه‌السلام) را در آغوش کشید و پیوسته آن را بوسه می‌زد و می‌گریست و می‌گفت: ای حسین! نزد جدت محمد مصطفی(صلی‌الله علیه و آله) و پدرت علی مرتضی(علیه‌السلام) و مادرت فاطمۀ زهرا(علیهاالسلام) برایم شهادت ده (که اینگونه از تو دفاع کردم).




رُویَ المجلسی، عن بعض مؤلّفات أصحابنا مرسلاً أنّ نصرانیّاً أتی رسولاً من ملک الروم إلی یزید -لعنه الله تعالی- و قد حضر فی مجلسه الذی ءتی إلیه فیه برأس الحسین(علیه‌السلام)، فلمّا رأی النصرانی رأس الحسین بکی و صاح و ناح حتّی ابتلت لحیته بالدموع، ثمّ قال:

إعلم یا یزید إنّی دخلتُالمدینه تاجراً فی أیّام حیاه النبی(صلی‌الله علیه و آله) و قد أردت أن آتیه بهدیّه، فسألت من أصحابه أیّ شیءٍ أحبّ إلیه من الهدایا، فقالوا: الطّیب إلیه من کل شیء و إنّ له رغبه فیه.

قال: فحملت من المسک فارتین و قدراً من العنبر الأشهب و جئت بها إلیه و هو یومئذ فی بیت زوجته ام‌سلمه(رضی الله عنها)، فلمّا شاهدتُ جماله أزداد لعینی من لقائه نوراً ساطعاً، و زادنی منه سرور، و قد تعلّق قلبی بمحبته، فسلّمت علیه و وضعت العطر بین یدیه.

فقال:«ما هذا؟»

قلت: هدیّه محقّره أتیت بها إلی حضرتک.

فقال لی: «ما اسمک؟»

فقلت: اسمی عبدالشّمس.

فقال لی: «بدّل اسمک، فأنا أسمّیک عبدالوهّاب، إن قبلت منّی الإسلام قبلت منک الهدیّه».

قال: فنظرته و تأمّلته فعلمت أنّه نبی، و هو النّبی الّذی أخبرنا عنه عیسی(علیه‌السلام) حیث قال: إنّی مبشّر لکم برسولٍ یأتی من بعدی اسمه أحمد، فاعتقدت ذلک و أسلمت علی یده فی تلک الساعه، و رجعت إلی الروم و أنا أخفی الإسلام، و لی مدّه من السنین و أنا مسلم مع خمس من البنین و أربع من البنات، و أنا الیوم وزیر ملک الروم، و لیس لأحد من النصاری اطلاع علی حالنا.

واعلم یا یزید أنّی یوم کنت فی حضره النبی(صلی‌الله علیه و آله) و هو فی بیت ام‌سلمه رأیتُهذا العزیز الّذی رأسه وضع بین یدیک مهیناً حقیراً، قد دخل علی جدّه من باب الحجره، والنبی(صلی‌الله علیه و آله) فاتح باعه [بابه] لیتناوله و هو یقول: «مرحباً بک یا حبیبی»، حتّی أنّه تناوله و أجلسه فی حجره، و جعل یقبّل شفتیه و یرشف ثنایاه و هو یقول: «بعد عن رحمه الله من قتلک، لعن الله من قتلک یا حسین و أعان علی قتلک» و النبی مع ذلک یبکی.

فلمّا کان الیوم الثانی کنتُ مع النبی(صلی‌الله علیه و آله) فی مسجده إذا أتاه الحسین مع أخیه الحسن(علیهماالسلام) و قال: «یا جدّاه قد تصارعتُ مع أخی الحسن(علیه‌السلام) و لم یغلب أحدنا الآخر، و إنّما نرید أن نعلم أیُّنا أشدُّ قوّه من الآخر؟»

فقال لهما النبی(صلی‌الله علیه و آله): «یا حبیبیّ و یا مجتیُ إنّ التصارع لایلیق لکما، إذهبا فتکاتبا، فمن کان خطّه أحسن، کذلک تکون قوّته أکثر».

قال: فمضیا و کتب کلّ واحد منهما سطراً و أتیا إلی جدّهما النبی(صلی‌الله علیه و آله)، فأعطیاه اللّوح لیقضی بینهما، فنظر النبی(صلی‌الله علیه و آله) إلیهما ساعه و لم یرد أن یکسر قلب أحدهما فقال لهما: «یا حبیبیّ أنّی اُمّی لا أعرف الخط، إذهبا إلی أبیکما لیحکم بینکما و ینظر أیکما أحسن خطاً».

قال: فمضیا إلیه و قام النبی(صلی‌الله علیه و آله) أیضاً معهما و دخلو جمیعاً إلی منزل فاطمه(علیهاالسلام)، فما کان إلّا ساعه و إذا النبی(صلی‌الله علیه و آله) مقبل و سلمان الفارسی معه و کان بینی و بین سلمان صداقه و مودّه، فسألته کیف حکم أبوهما و خطّ أیّهما أحسن؟

قال سلمان(رضی الله عنه): إنّ النبی(صلی‌الله علیه و آله)  لم یجبهما بشیء، لأنّه تأمّل أمرهما و قال: «لو قلت: خطّ الحسن أحسن کان یغتمّ الحسین، و لو قلت: خطّ الحسین أحسن کان یغتمّ الحسن، فوجّهتهما إلی أبیهما».

فقلت: یا سلمان بحقّ الصداقه و الأخوّه الّتی بینی و بینک و بحق دین الإسلام إلّا ما أخبرتنی کیف حکم أبوهما بینهما.

فقال: لمّا أتیا إلی أبیهما و تأمّل حالهما رقّ لهما و لم یرد أن یکسر قلب أحدهما، قال لهما: «إمضیا إلی اُمّکما فهی تحکم بینکما» فأتیا إلی امّهما و عرضا علیها ما کتبا فی اللوح و قالا: «یا اُمّاه إنّ جدّنا أمرنا أن نتکاتب فکلّ من کان خطّه أحسن تکون قوّته أکثر، فتکاتبنا و وجّهنا إلیک»، فتفکّرت فاطمه(علیهاالسلام) بأنّ جدّهما و أباهما ما أرادا کسر خاطرهما، أنا ما أصنع و کیف أحکم بینهما، فقالت لهما: «یا قرّتی عینیّ إنّی اقطع قلادتی علی رأسکما فأیّکما یلتقط من لؤلؤها أکثر کان خطّه أحسن، و تکون قوّته أکثر».

قال: و کان فی قلادتها سبع لؤلؤات ثمّ انّها قامت فقطعت قلادتها علی رأسهما فالتقط الحسن(علیه‌السلام) ثلاث لؤلؤات، و التقط الحسین(علیه‌السلام) ثلاث لؤلؤات، و بقیت الأُخری، فأراد کل منهما تناولها فأمر الله تعالی جبرائیل(علیه‌السلام) بنزوله إلی الأرض و أن یضرب بجناحیه تلک اللؤلؤه و یقدّها نصفین بالسویهلیأخذ کل مههما نصفاً؛ لئلا یغتمّ قلب أحدهما، فنزل جبرائیل(علیه‌السلام) کطرفه عین و قدّ اللؤلؤه نصفین فأخذ کلّ منهما نصفاً.

فانظر یا یزید! کیف رسول‌الله(صلی‌الله علیه و آله) لم یدخل علی أحدهما ألم الترجیح فی الکتابه، و لم یرد کسر قلبهما، و کذلک أمیرالمؤمنین(علیه‌السلام) و فاطمه(علیهاالسلام)، و کذلک ربّ العزّه لم یرد کسر قلب أحدهما، بل أمر مَن یقسم اللؤلؤه بینهما لجبر قلبهما، و أنت هکذا تفعل بابن بنت رسول‌الله(صلی‌الله علیه و آله)  افٍّ لک و لدینک یا یزید.

ثمّ أنّ النصرانی نهض إلی رأس الحسین(علیه‌السلام) و احتضنه و جعل یقبّله و هو یبکی و یقول: یا حسین اشهد لی عند جدّک محمّد المصطفی، و عند أبیک علی المرتضی، و عند أُمّک فاطمه الزهراء صلوات‌الله علیهم أجمعین.”





فرهنگ جامع سخنان امام حسین(علیه‌السلام)، گروه حدیث پژوهشکدۀ باقرالعلوم(علیه‌السلام)، نشر معروف، قم، صص۶۶-۷۰، حدیث۲۸» به نقل از:

بحارالانوار، مجلسی، مکتبه الاسلامیه، تهران، ج۴۵، ص۱۸۹، حدیث۳۶ / منتخب الطریخی، انتشارات شریف رضی، قم، ص۶۳]


موضوع: بهره‌ای از کلام خدا و اولیای خدا
تاريخ: یکشنبه، ۲۸ آبان ، ۱۳۹۱

 

“از علی(علیه‌السلام) روایت شده که فرمود:

حسن(علیه‌السلام) در زمان رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) مرا اباالحسین صدا می‌کرد و حسین(علیه‌السلام) مرا اباالحسن می‌خواند و هر دو، رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) را پدر صدا می‌کردند؛ چون رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) از دنیا رحلت فرمود، آنان مرا پدر خواندند.



عن علی(علیه‌السلام) أنّه قال:

کان الحسن فی حیاه رسول‌الله(صلی‌الله علیه و آله) یدعونی أباالحسین، و کان الحسین یدعونی أباالحسن، و یدعوان رسول‌الله(صلی‌الله علیه و آله) أباهما، فلمّا توفّی رسول‌الله(صلی‌الله علیه و آله) دعوانی بأبیهما.”




فرهنگ جامع سخنان امام حسین(علیه‌السلام)، گروه حدیث پژوهشکدۀ باقرالعلوم(علیه‌السلام)، نشر معروف، قم، ص۵۷، حدیث۲۳» به نقل از:

مقاتل الطالبیین، ابواالفرج اصفهانی، دارالمعرفه، بیروت، ص۲۴ / المناقب للخوارزمی، ص۳۹ / المناقب، ابن شهرآشوب، انتشارات علامه، ج۳، ص۱۱۳ / فرائد السمطین، ج۲، ص۸۱]


موضوع: بهره‌ای از کلام خدا و اولیای خدا
تاريخ: جمعه، ۲۶ آبان ، ۱۳۹۱

 

“… با این حال، شک و تردید حتی برای افرادی که تا اندازه‌ای سالم بودند، کمابیش وجود داشت. ابوزُبَیب‌بن عوف از امام خواست تا به صراحت برای او شهادت دهد راهی را که انتخاب کرده و به جنگ شامیان می‌رود، راه حق است. امام بر این مطلب شهادت داد. پس از آن، عمار نیز برایش گواهی داد و او به استناد این دو شهاد، به راه خویش مطمئن شد!


گروهی از اصحاب عبدالله‌بن مسعود -که زمانی در کوفه مسؤول بیت‌المال بود- نزد امام آمدند و گفتند: ما همراه شما می‌آییم؛ اما لشکرگاه ما جدا خواهد بود. این از آن رو است تا ببینیم چه کسی بر باطل بوده و بغی می‌کند! امام رأی‌شان را پذیرفت.


یک گروه چهارصد نفری به رهبری ربیع‌بن خُثَیم با اظهار تردید از این جنگ، از امام خواستند تا آنها را به یکی از مرزها بفرستد! امام نیز آنها را به مرز ری [یا خراسان] فرستاد.


امام، افراد طایفۀ باهله را نیز که نه امام از دست آنها خشنود بود و نه آنها از دست امام، عطایاشان را پرداخت کرده، به مرز دیلم فرستاد.


این اخبار نشان از برخی تعارضات موجود در کوفه دارد که به آرامی به بحران‌های بعدی منجر شد…”




تاریخ و سیرۀ سیاسی امیرمؤمنان علی‌بن ابی‌طالب (علیه‌السلام)، رسول جعفریان، دلیل ما، صص۷۸-۷۹]


موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: جمعه، ۲۶ آبان ، ۱۳۹۱

 


این مردم نازنین؛ قصه‌های رضا کیانیان با مردم / نشر مشکی / چاپ هفتم / ۱۳۹۰ / ۱۶۸ صفحه / ۵۸۰۰ تومان






برای سرگرمی دست گرفتم‌ش. تقریباً تو هم‌این حد و اندازه هم بود. روزنامه‌وار تو دو نوبت خوندم‌ش. بعضی جاهاش هم‌راه با نویسنده تعجب کردم؛ و جاهایی هم متأثر شدم.

جاهایی هم بود که برام رنگ و بویی سکولار داشت. خب البته انتظاری هم نداریم از هنرمندان!




از هم‌این کتاب:

قصه‌های رضا کیانیان با مردم (۳)، (۲)، (۱)


موضوع: دربـارۀ یک/چند کتاب
تاريخ: جمعه، ۲۶ آبان ، ۱۳۹۱

 

“طبری با سند خود از ابوصالح تمّار از حذیفه نقل کرده که گفت:

از حسین‌بن علی(علیهماالسلام) شنیدم که می‌فرمود: «به خدا سوگند! سرکشان بنی‌امیّه بر کشتن من فراهم آیند و پیشاپیش آنان، عمر سعد خواهد بود.»؛ او این سخن را در عصر پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) [و در دوران خردسالی خود] فرمود؛ من از او پرسیدم: آیا این خبر را از رسول خدا(صلی‌الله علیه و آله) شنیدی؟ فرمود: نه.

پس خدمت پیامبر(صلی‌الله علیه و آله) رسیدم و او را از این خبر آگاه کردم؛ حضرت فرمود: «علم من، علم اوست و علم او، علم من است و ما از حوادث، پیش از آن‌که رخ دهند آگاهیم.»




ابوجعفر الطبری: حدّثنا سفیان‌بن وکیع عن أبیه وکیع عن الأعمش، قال: سمعتُ أباصالح التمّار یقول: سمعتُ  حذیفه یقول:

سمعتُ الحسین‌بن علی(علیهماالسلام) یقول: «وَاللهِ لَیَجتَمِعَنَّ علی قَتلی طُغاهُ بَنی‌اُمَیَّه وَ یَقدِمُهُم عُمَرُ بنُ سَعدٍ» و ذلک فی الحیاه النبی(صلی‌الله علیه و آله).

فقلتُ له: أنبأک بهذا رسول‌الله(صلی‌الله علیه و آله)؟ قال: «لا».

فأتیت النبی فأخبرته، فقال: «علمی علمه، و علمه علمی، و أنا لنعلم بالکائن قبل کینونته».”




فرهنگ جامع سخنان امام حسین(علیه‌السلام)، گروه حدیث پژوهشکدۀ باقرالعلوم(علیه‌السلام)، نشر معروف، قم، ص۴۹، حدیث۱۶» به نقل از:

دلائل الامامه، طبری، مطبعه الحیدریه، نجف، ص۱۸۳، حدیث۱۰۱ / بحارالانوار، مجلسی، مکتبه الاسلامیه، تهران، ج۴۴، ص۱۸۶، حدیث۱۴ / تاریخ ابن عساکر (ترجمه الامام الحسین علیه‌السلام)، شافعی، مؤسسه محمودی، بیروت، ص۲۱۲ / اثبات الهداه، حر عاملی، کتب اسلامی، تهران، ج۵، ص۲۰۷، حدیث۷۱ / مدینه المعاجز، بحرانی، مؤسسۀ معارف اسلامی، قم، ج۳، ص۴۵۳، حدیث۹۷۲]

موضوع: بهره‌ای از کلام خدا و اولیای خدا
تاريخ: جمعه، ۲۶ آبان ، ۱۳۹۱

 
 

۲۰ خرداد ۹۶

 

یه هفته پیش، یه سایت خبری فعال و پرمخاطب، متن برنامه‌ای از سری‌برنامه‌های «راز» رو منتشر کرد؛ که جز چن دقیقهٔ اول‌ش مابقی‌شو دیده بودم. از روی کنج‌کاوی شروع کردم به خوندن اون متن. واقعاً باید ویرایش می‌شد. مغلوط بود. مثلاً جایی از متن نوشته شده: «کاری کردم که اینها در انتشارات رمضان چاپ شوند که بزرگترین انتشارات آمریکاست و در انگلستان و اروپا موجود است.»

برای اون مطلب، نظری نوشتم؛ و نیز نوشتم که انتشارات رمضان نداریم؛ اون انتشاراتی که جزو بزرگ‌ترین‌های امریکاست، آمازونه؛ نه رمضان!

 

حالا بعد از یه هفته گذرم باز به اون سایت و نوشته افتاد؛ دیدم نظرمو «غیر قابل انتشار» محسوب کرده. اون غلط‌ها هم بی‌اصلاح باقی مونده.