“مفضّل‌بن عمر می‌گوید: شنیدم که امام صادق(علیه‌السلام) می‌فرمود:

همانا در آسمان چهارم فرشتگانی هستند که در تسبیحشان می‌گویند: «منزّه است کسی که این آفریدگانِ اندک را از میان این آفریدگانِ فراوان بر این دین ِ شکست‌ناپذیر و عزیز راهنمایی می‌کند».

 

 

 

أخبَرَنا المُفید عن ابن ِ قُولَوَیهِ عَن سعدٍ عَن ِ ابن ِ عیسی، عَن محمدِ بن سِنانٍ عَن ِ المُفَضَّل ِ بن ِ عُمَر، قالَ:

سَمِعتُ أباعبدِاللهِ جَعفَرَ بنَ محمد(علیه‌السلام) یَقُول:

إنَّ فی السَّماءِ الرّابِعَهِ مَلائِکَه ً یَقُولُونَ فی تَسبیحِهم «سُبحانَ مَن دَلَّ هذا الخَلقَ القَلیلَ مِن هذا الخَلق ِ الکَثیر ِ علی هذا الدّین ِ العزیز».”

 


[ترجمۀ امالی شیخ طوسی، مترجم: صادق حسن‌زاده، انتشارات اندیشۀ هادی، ج۱، ص۳۱۲، حدیث۲۳۵، (جلسۀ پنجم، حدیث۴۸)]

 

موضوع: بهره‌ای از کلام خدا و اولیای خدا
تاريخ: یکشنبه، ۱۱ فروردین ، ۱۳۹۲

 

“حدیثی دربارۀ کودکی حضرت هادی است که وقتی معتصم در سال دویست‌وهجده هجری، حضرت جواد را دو سال قبل از شهادت ایشان از مدینه به بغداد آورد، حضرت هادی که در آن وقت شش ساله بود، به همراه خانواده‌اش در مدینه ماند. پس از آنکه حضرت جواد به بغداد آورده شد، معتصم از خانوادۀ حضرت پرس‌وجو کرد و وقتی شنید پسر ِ بزرگِ حضرت جواد، علی‌بن محمد، شش سال دارد، گفت این خطرناک است، ما باید به فکرش باشیم.

معتصم شخصی را که از نزدیکان خود بود، مأمور کرد که از بغداد به مدینه برود و در آنجا کسی را که دشمن اهل‌بیت است پیدا کند و این بچه را بسپارد به دست آن شخص، تا او به عنوان معلم، این بچه را دشمن خاندان خود و متناسب با دستگاه خلافت بار بیاورد.

 

این شخص از بغداد به مدینه آمد و یکی از علمای مدینه را به نام الجُنَیدی، که جزو مخالف‌ترین و دشمن‌ترین ِ مردم با اهل‌بیت(علیهم‌السلام) بود -در مدینه از این قبیل علما آن‌وقت بودند- برای این کار پیدا کرد، و به او گفت: من مأموریت دارم که تو را مربی و مؤدِّبِ این بچه کنم، تا نگذاری هیچ‌کس با او رفت و آمد کند و او را آن‌طور که ما می‌خواهیم تربیت کن.

اسم این شخص -الجنیدی- در تاریخ ثبت است. حضرت هادی هم -همان‌طور که گفتم- در آن موقع شش سال داشت و امر، امر ِ حکومت بود؛ چه کسی می‌توانست در مقابل آن مقاومت کند؟

 

بعد از چند وقت یکی از وابستگان دستگاه خلافت، الجنیدی را دید و از بچه‌ای که به دستش سپرده بودند، سؤال کرد. الجنیدی گفت: بچه؟! این بچه است؟! من یک مسئله از ادب برای او بیان می‌کنم، او باب‌هایی از ادب را برای من بیان می‌کند که من استفاده می‌کنم! اینها کجا درس خوانده‌اند؟! گاهی به او، وقتی می‌خواهد وارد حجره شود، می‌گویم یک سوره از قرآن بخوان، بعد وارد شو -می‌خواسته اذیت کند- می‌پرسد چه سوره‌ای بخوانم؟ من به او گفتم سورۀ بزرگی، مثلاً آل‌عمران را بخوان. او خوانده و جاهای مشکلش را هم برای من معنا کرده است. اینها عالمند، حافظ قرآن و عالم به تأویل و تفسیر قرآنند؛ بچه؟!

 

ارتباط این کودک -که علی‌الظاهر کودک است، اما ولی‌الله است، «وَ آتَیناهُ الحُکمَ صَبیّا»- با این استاد مدتی ادامه پیدا کرد و استاد شد یکی از شیعیان مخلص ِ اهل‌بیت.”

 


[انسان ۲۵۰ ساله؛ بیانات مقام معظم رهبری دربارۀ زندگی سیاسی-مبارزاتی ائمۀ معصومین(علیهم‌السلام)، مؤسسۀ جهادی، مرکز صهبا، صص۳۲۴-۳۲۵]

 

 

 

از هم‌این کتاب:

انسانِ ۲۵۰ ساله؛ فصل پنج‌م؛ امام حسن(سلام‌الله علیه) (۳)، (۲)، (۱)

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: جمعه، ۲ فروردین ، ۱۳۹۲

 

داوود امیریان:

 

“… در دوره‌ای سیاست‌های وزارت ارشاد این بود که هر کس می‌خواست وارد عرصۀ سینما شود، فیلم جنگی می‌ساخت. به همین دلیل کارگردان‌ها لوله‌بخاری دست جمشید هاشم‌پور یا فرامرز قریبیان می‌دادند که می‌افتادند وسط و ۳هزار تا عراقی را می‌زدند و همه را می‌کشتند، بدون این‌که خشاب اسلحه‌شان تمام شود و از آنجا با شتر حمله می‌کردند به اردوگاه اسیران، همه را آزاد می‌کردند و شهر را به هم می‌ریختند و برمی‌گشتند تهران.

اما واقعیت این است که از تمام اسیرانی که در عراق بودند، فقط ۲ نفر توانستند فرار کنند.

چون اولا کشور عراق پیش از جنگ هم مشهور بود به زندان‌هایش و این‌که عراقی‌ها تخصص‌شان زندان‌بانی است. آزاده‌هایی که برگشتند به ایران می‌گفتند از روسیه، کرۀ شمالی، چین و اروپا اسیر در زندان‌های عراق بوده. مثلا کشوری که زندانی امنیتی داشت و خودش نمی‌توانست از او نگهداری کند، او را به عراق می‌فرستاد و پول خوبی هم می‌داد تا او را نگه دارند. این چیزها که می‌گوییم واقعیت است، تخیل نیست.

یک نفر ارتشی می‌گفت: بین ما کماندو هم بود. از آن دسته آدم‌هایی که مار می‌خوردند یا شکم گاو را پاره می‌کنند و می‌روند داخل آن می‌خوابند. این کماندوها جلو عراقی‌ها موش شده بودند. اردوگاه‌ها را طوری طراحی کرده بودند که کسی نتواند فرار کند.

 

نکتۀ دوم این‌که مرحوم ابوترابی نمی‌گذاشت کسی فرار کند. می‌گفت فرار حرام است. ما همه در یک باتلاق زندگی می‌کنیم و تا گردن در این باتلاق فرو رفتیم. درست است که اسیریم، اما به‌هرحال زنده‌ایم. کسی که می‌خواهد فرار کند، باید دست‌هایش را روی سر دوستانش بگذارد و آنها را فشار دهد پایین که خودش بالا بیاید و نجات پیدا کند، به همین دلیل فرار کردن ممنوع است.

فقط ۲ نفر فرار کردند؛ زاگرس میلانی و حسین عبدی. کتاب خاطره‌های این دو نفر را دفتر مقاومت حوزۀ هنری چاپ کرده. وقتی این دو نفر فرار کردند، عراقی‌ها اسیران دیگر را خیلی اذیت کردند و انتقام آن دو نفر را از بقیه گرفتند.

البته از جاهای دیگر ممکن است فرار کرده باشند، مثلا زندان کومله‌ها یا هنگام حمل و نقل اسیران، اما از داخل اردوگاه خیلی بعید بود.”

 


[ماه‌نامۀ داستان، شمارۀ هفتم، دی ۱۳۹۱، ص۷۰]

 

موضوع: ۸سال دفاع مقدس
تاريخ: جمعه، ۲ فروردین ، ۱۳۹۲

 

“مهندس بازرگان و دوستانش در دولت موقت با امام خمینی اختلافات جدی داشتند و این را بازرگان در مصاحبه با اوریانا فالاچی به صراحت می‌گوید:

«از نقطه نظر سیاسی، روابط ما [بازرگان و امام] مشکل است، بسیار مشکل. بیشتر کارهای ما با اختلاف نظر و جنگ لفظی همراه است.»

 

مهندس بازرگان علت این اختلاف را در جزوه‌ی منتشر شده از طرف نهضت آزادی، پس از استعفای از نخست‌وزیری بیان می‌کند:

«اختلاف من با امام بر سر اسلام و ایران بود. یعنی امام همه چیز از جمله ایران را برای اسلام می‌خواست و من اسلام را برای ایران می‌خواستم.»”

 


[بررسی تحلیلی نهضت آزادی ایران، دکتر اسدالله بادام‌چیام،  انتشارات اندیشه ناب، ص۵۰]

 

موضوع: نهضت آزادی، ملی‌مذهبی‌ها، و...
تاريخ: جمعه، ۲ فروردین ، ۱۳۹۲

 
 

۲۷ بهمن ۹۶

 

چن ساعت نشستم پای این قالبِ ویرانه؛ بل‌که با اطلاعاتِ ناقصی که از برنامه نویسی دارم -که ندارم- به هر ترفندی شده، چن جاشو اصلاح کنم.

منوهام از دست رفته بود. نمی‌دونم چرا؛ ولی انگار توی وردپرسی‌ها شایع شده بود این بلا! دوستانی کمک رسوندند و جز منوی آرشیو، بقیۀ منوها احیا شد. از بک‌آپِ چن سال پیش، تونستم منوی آرشیومو هم بازیابی کنم.

یه ویجت از اکانتِ گودریدزم گرفتم؛ و به لطایف‌الحیلی فعلاً داخلِ منوی تماس، جاسازش کردم!

لینکِ اکانتِ تامبلرمو -مرگ بر مردم‌آزاری که دست‌رسی‌مو به‌ش سد کرد!- برداشتم. شاید یه فکر دیگه‌ای برا عکس‌بازی‌هام کردم. فعلاً که جای «عکس‌بازی»، لینکِ «صفحۀ تماس با من» رو گذاشتم. آیکن‌شم باید اصلاح کنم.

اضافاتی هم بود که دست به هرس شدم.

هنوز وصله‌پینه‌ها مونده؛ بمونه تا بعد؛ باید توی فراغتِ دیگه‌ای تکمیل کنمش.

راستی چن ماه پیش، یه پلاگینی نصب کرده بودم؛ یارو فیشینگ از آب در اومد! این شد که دست‌رسی‌مو به هاست از دست دادم. تا پشتیبانیِ میزبانی جواب‌مو بده و بتونم دوباره به پیش‌خوان و سی‌پنل دست‌رسی پیدا کنم، بیش‌تر از  یه ماه طول کشید!

الغرض! اگه بازم مشکلی پیش نیاد، دل‌م می‌خواد نوشتن توی این‌جا رو از سر بگیرم.

 
 
 
 
 
 
 
  • صفحۀ 2 از 2
  • «
  • 1
  • 2