“… لحظات اول صبح صدای درگیری شدیدی از پشت سر ما بلند شد. درگیری عجیبی بود! گیج شده بودم.

– این دیگه چیه!

سریع نصف بچه‌ها را فرستادم عقب [کانال] و بقیه باز هم به طرف عراقی‌ها رو کردند تا از هر دو طرف نگهبانی بدهند. می‌ترسیدم عراقی‌هایی که در منطقه مانده بودند برگشته و درگیر شوند. اول صبح چند عراقی را که توی آب کز کرده بودند، گرفته بودیم و حالا این درگیری غیرمنتظره فکرمان را مشغول کرده بود.

درگیری چنان شدتی داشت که گاهی یک طرف درگیر روی کپه‌های خاک پیش می‌رفت و دقایقی بعد با فشار طرف مقابل عقب می‌نشست. آر.پی.جی‌زن‌های دو طرف با جسارت برمی‌خاستند و مواضع طرف مقابل را هدف می‌گرفتند. به کسی که بغل دستم بود گفتم: «باور کن اینا هر دو طرف خودی‌ان!»

– از کجا می‌دونی؟!

– به جز بچه‌های خودمون کسی نمی‌تونه این‌جا این طوری بجنگه!

 

بالاخره دقایقی بعد، آن آتش هم فروکش کرد و بعد فهمیدیم یکی از طرفین دستۀ فرج قلی‌زاده از گروهان‌های ما بود و دیگری از لشکر ۲۵ کربلا! آن‌ها در حین درگیری و پیشروی و پسروی‌ها از همدیگر اسیر می‌گیرند و متوجه ماوقع می‌شوند.

 

در آن آتش بچه‌ها تلفات هم داده بودند و گویا مسئول مخابرات لشکر ۲۵ کربلا همان‌جا شهید شده بود. از این ناهماهنگی‌ها در عملیات زیاد پیش می‌آمد. شب قبل هم وقتی بچه‌ها عراقی‌ها را در دشت دنبال می‌کردند، رحیم غفاری و چند نفر دیگر با رگبار بچه‌های لشکر ۲۵ کربلا به شهادت رسیده بودند. شهادت مظلومانۀ رحیم در آن مرحله دلم را سوزاند. برای پیشگیری از چنین مواردی اقداماتی هم انجام شد، اغلب اسم رمز داده می‌شد؛ کلماتی مثل «چاقو» که شامل حروفی می‌شد که عرب‌ها در زبان‌شان ندارند و نمی‌توانند تلفظ کنند اما این هم زیاد مؤثر نبود. وقتی در هر ثانیه، هشت گلوله خارج می‌شود چه جای این کلمات است؟!”

 


[نورالدین پسر ایران؛ خاطرات سیدنورالدین عافی، انتشارات سورۀ مهر، صص۴۶۴-۴۶۵]

 

 

 

از هم‌این کتاب:

نورالدین پسر ایران (۶)، (۵)، (۴)، (۳)، (۲)، (۱)

 

موضوع: ۸سال دفاع مقدس
تاريخ: چهارشنبه، ۱ خرداد ، ۱۳۹۲

 

آیت‌الله سیدعباس خاتم یزدی:

 

“… و بعد خبر رسید که امام به بغداد رفته‌اند و سپس به پاریس هجرت کردند. وقتی به پاریس رفتیم… حدود دوازده روز در خدمت امام بودیم. سه نفر بودیم که به پاریس رفتیم. من بودم و ابوالزوجه‌ام آمیرزا حبیب‌الله که از علما و بزرگان نجف بود… و آقای محمد یزدی.

… رفتیم خدمت امام. سلام و علیک کردیم و امام تبسم می‌کردند. از نجف و از طلبه‌ها و رفقا هیچ سؤال نکردند، فقط پرسیدند: قضیۀ ملاقات فرح با آقای خویی چه بوده است و چرا آقای خویی او را پذیرفت؟ تا مرحوم آقامیرزا حبیب‌الله خواست بگوید که آقای خویی از قضیه خبر نداشت، امام فرمودند: من خبر دارم که از یک ماه قبل مقدمات این ملاقات را فراهم کرده بودند و خود آقای خویی هم خوب خبر داشته است.

بعد، امام فرمودند سابق بر این، روشنفکرها فکر می‌کردند که روحانیت طرفدار سلطنت و سلطنت هم طرفدار روحانیت است و هر دو به آسیاب یکدیگر آب می‌ریزند. لکن اخیراً روشنفکران به این مطلب رسیده‌اند که روحانیت و سلطنت با هم هستند. لکن من از روش خودم دست برنمی‌دارم، و به وظیفه عمل می‌کنم و ان‌شائالله تا آخر هم می‌روم، پیروزی قطعی است و عاقبت هم روشن است.

 

 

قبل از این‌که ما به پاریس برویم، جوانی از قم به نجف آمده بود و می‌گفت که برادرش در دانشگاه کشته شده است. دانشجوها را کشته‌اند و او هم یکی از آن‌ها بوده است. برادران انصاری او را نزد آقای خویی برده بودند. آقای انصاری تعریف می‌کرد که وقتی این شخص قضیه را برای آقای خویی تعریف کرد، آقای خویی گفته بود که آن جوان اشتباه کرده است و توپ و تانک با گوشت بدن هیچ مناسبتی ندارد و او نباید می‌رفته است.

بعد، این جوان به پاریس رفته بود و ماجرا را برای امام هم نقل کرده بود. وقتی به نزد امام رفتیم، امام پس از طرح قضیۀ فرح، این مطلب را عنوان کردند و گفتند: این چه حرفی بوده که آقای خویی به آن جوان قمی گفته است. این جوان اگر رفته و کشته شده، برای اسلام و برای مقابله با ظلم رفته است و تعبیر ایشان خیلی زننده است و نباید ایشان چنین حرف بزند…”


 


 

[خاطرات سال‌های نجف، مؤسسۀ تنظیم و نشر آثار امام خمینی، نشر عروج، ج۱، صص۱۱۶-۱۱۷]

 

 

 

هم‌چون‌این:

(+) امام صحبت کردن دربارۀ ملاقات آیت‌الله خویی با فرح را در آن شرایط، حرام اعلام کردند

(+) این حرف‌ها خطاب به کی‌ست؟

(+) به دیدار آیت‌الله خویی رفتیم

 

 

 

از هم‌این کتاب:

(+) «شورای استفتاء» بین مراجع معظّم تقلید مرسوم بوده است

(+) تراشیدنِ ریش

(+) گوشه‌ای از سعۀ صدر امام خمینی

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: چهارشنبه، ۱ خرداد ، ۱۳۹۲

 

علت سفر مک‌فارلین به ایران چه بود؟


محسن رضایی: ایران در حقیقت علائمی را از امریکا دریافت کرده بود که آن‌ها می‌خواهند راهی را برای مذاکره با ایران باز کنند. این مسئله را محسن کنگرلو که در دفتر آقای میرحسین موسوی کار می‌کرد، به آقای هاشمی رفسنجانی گزارش داد و ایشان نیز وی را تشویق به ادامۀ کار کرد.


این اقدامات دور از چشم فرماندهان صورت گرفت اما در میانۀ راه زمانی که متوجه شدیم جریانی در پشت صحنه وجود دارد، کل پروژه را از دست آن‌ها گرفتیم و دو نفر از برادران سپاه(۱) را مأمور کردیم تا به مسئله رسیدگی کنند. چون بیم تبدیل این جریان به بحث‌های سیاسی را داشتیم لذا آن را به سمت مسائل نظامی کشانیدیم و به امریکا پیغام دادیم که شما ابتدا اطلاعات و همچنین ادوات نظامی و توپ ۱۵۵م.م به ما بدهید تا به مذاکرات ادامه دهیم ولی آن‌ها گفتند که ما نمی‌توانیم توپ ۱۵۵م.م بدهیم اما می‌توانیم قطعات موشک هاگ بدهیم و چون موشک هاگ نیز برای ما سلاح پیشرفتۀ ضد هوایی بود، پذیرفتیم.

در حقیقت آن‌ها به دنبال تمام کردن ماجرای فروش اسلحه و شروع بحث‌های سیاسی با ایران بودند و در نهایت تعدادی نقشه‌های اطلاعاتی و قطعات هاگ به ما دادند و به این وسیله می‌خواستند مسائل سیاسی را با ایران مطرح کنند.


در همین حین بود که ناگهان متوجه شدیم مک‌فارلین وارد ایران شده است و کانال دوم که قبلاً در پشت صحنه در حال مذاکره با امریکا بود، وارد مسائل سیاسی شده است لذا هنگامی که حضرت اما(ره) این فریب را دریافتند، فرمودند که سریع این ماجرا را افشا کنید.

البته اگر امریکایی‌ها تجهیزات خوبی تحویل می‌دادند و صداقت آن‌ها معلوم می‌شد، در تصمیم‌گیری دچار مشکل می‌شدیم. اما چون مهدی هاشمی(۲) این ماجرا را در لبنان لو داده بود و همچنین آن‌ها می‌خواستند با ما بازی کنند، لذا بهترین راه افشای ماجرا بود.(۳)



آیا ایران با افشای ماجرای مک‌فارلین موقعیت و امتیازهای تسلیحاتی برای تغییر موازنۀ جنگ به سود خود را از دست نداد و از طرفی، امریکا را برای رویارویی مستقیم با خود تحریک نکرد؟


ما در رابطه با ماجرای مک‌فارلین بهتر می‌توانستیم عمل کنیم و به جای افشاگری می‌توانستیم از آن‌ها فیلم‌برداری کنیم که اگر خواستند کاری کنند ما سند و مدرک داشته باشیم و یا حتی می‌توانستیم از همان فیلم استفاده کنیم و پشت صحنۀ جنگ با تهدید به افشای خبر از آن‌ها امکانات و امتیازات بیشتری بگیریم و این ارتباطات هرگاه هم توسط خودمان افشا می‌شد، زلزله‌ای در حامیان صدام به وجود می‌آورد.

از سویی می‌توانستیم به نحوی آن را ادامه دهیم که تأثیری در موضع‌گیری‌های انقلابی ما نداشته باشد، اما آن موقع سیستم دیپلماسی کشور آن قدر پیچیده نبوده که اکنون است. از طرفی چون مجلۀ «الشراع» در لبنان این خبر را فاش کرد، ایران نگران شد که نکند این جریان از کانال صهیونیست‌ها و امریکا لو برود لذا به ابتکار عمل دست زد و ماجرا را افشا کرد.


اصل ماجرا از محسن کنگرلو که مشاور آقای میرحسین موسوی در نخست‌وزیری بود شروع شده بود. این فرد کارهای خود را با آقای هاشمی رفسنجانی پیش می‌برد و هنگامی که ما متوجه شدیم در تهران اتفاقاتی در جریان است، وارد ماجرا شدیم و محسن کنگرلو را به عنوان رابط دوم قرار دادیم و آقای وردی‌نژاد را که معاون اطلاعات سپاه بود و بعدها مسئول خبرگزاری جمهوری اسلامی شد، به عنوان رابط اصلی قرار دادیم.

در واقع ابتکار عمل را به دست گرفتیم تا ببینیم پشت صحنه چه می‌گذرد. اما تشکیلات مهدی هاشمی در دفتر آقای منتظری آن را به مجلۀ «الشراع» کشاندند، چرا که در آن موقع آقای منتظری قائم‌مقام رهبری بودند و نفوذ زیادی داشتند.

در رابطه با این مطلب هم حضرت امام(ره) اطلاع داشتند و خود ایشان به آقای هاشمی رفسنجانی گفتند که آن را طرح کنند اما ایشان آن جزئیاتی که آقای هاشمی در جریان بودند را مطلع نبودند.”

 

[جنگ به روایت فرمانده: درس‌گفتارهای جنگ، دکتر محسن رضایی میرقائد، بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس، صص۱۷۰-۱۷۱ و ۱۸۹-۱۹۰]




پی‌نوشت‌ها:

۱- احمد وحیدی (مسئول وقت اطلاعات سپاه و وزیر کنونی دفاع) و فریدون وردی‌نژاد (معاون وقت اطلاعات سپاه و سفیر سابق ایران در چین)

۲- برادر داماد مرحوم آیت‌الله منتظری

۳- امریکا متعاقب بروز بحران ناشی از تجاوز رژیم صهیونیستی به جنوب لبنان و مواجهه با پدیدۀ گروگانگیری، به‌رغم تمهیداتی که برای مهار بحران و آزادی گروگان‌ها انجام داد، به نتیجۀ روشنی نرسیدند. در همین شرایط در ۱۳۶۴/۳/۲۴ هواپیمای TWE امریکا نیز ربوده شد و این ماجرا تا ۸ تیر همان سال ادامه یافت. برخورداری ایران از امکان بالقوه در حل معضل هواپیماربایی، سرآغاز شکل‌گیری تمایل جدید امریکا به برقراری روابط پنهان با ایران بود تا با یافتن کانال‌های ارتباطی مطمئن، علاوه بر حل مسئلۀ گروگان‌ها در لبنان، آیندۀ روابط خود با ایران را نیز مشخص کند لذا بهای اولیه‌ای که امریکا مجبور به پرداخت آن شد، ارسال اسلحه به ایران بود.





هم‌چون‌این:

ماجرای مک‌فارلین (۲)، (۱)


موضوع: ۸سال دفاع مقدس
تاريخ: چهارشنبه، ۱ خرداد ، ۱۳۹۲

 

معصومه ابتکار:

 

“از این دست ماجراها زیاد بود. مثلاً فرمانده نیروی هوایی قطر از آقای محمدعلی ابطحی رئیس دفتر وقت رئیس جمهور تقاضا کرد که بتواند ۱۸ باز شکاری را از منطقۀ خجیر پرواز دهد و بعد با هواپیما آنها را تا قطر رهگیری کند و ببیند نتیجه چه می‌شود.

اما با توجه به حساسیت منطقۀ خجیر و ضرورت کسب مجوز از نیروهای نظامی، به نظر می‌رسید کار آسانی نباشد. اقدامی هم صورت گرفت ولی به نتیجه نرسید. از طرف دیگر با تکرار تقاضای شخصیت قطری مواجه بودیم. بالاخره با تمهیدات آقای تهرانی [مدیرکل نظارت و بازرسی سازمان محیط زیست] بازهای شکاری از منطقه‌ای در استان سمنان به عنوان اینکه منطقۀ خجیر است، به پرواز درآمدند!”

 


 

[خوشه‌های شهریور؛ خاطرات اولین زن عضو دولت جمهوری اسلامی ایران، معصومه ابتکار، انتشارات اطلاعات، ص۸۵، پاورقی]

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: چهارشنبه، ۱ خرداد ، ۱۳۹۲

 
 

۲۷ بهمن ۹۶

 

چن ساعت نشستم پای این قالبِ ویرانه؛ بل‌که با اطلاعاتِ ناقصی که از برنامه نویسی دارم -که ندارم- به هر ترفندی شده، چن جاشو اصلاح کنم.

منوهام از دست رفته بود. نمی‌دونم چرا؛ ولی انگار توی وردپرسی‌ها شایع شده بود این بلا! دوستانی کمک رسوندند و جز منوی آرشیو، بقیۀ منوها احیا شد. از بک‌آپِ چن سال پیش، تونستم منوی آرشیومو هم بازیابی کنم.

یه ویجت از اکانتِ گودریدزم گرفتم؛ و به لطایف‌الحیلی فعلاً داخلِ منوی تماس، جاسازش کردم!

لینکِ اکانتِ تامبلرمو -مرگ بر مردم‌آزاری که دست‌رسی‌مو به‌ش سد کرد!- برداشتم. شاید یه فکر دیگه‌ای برا عکس‌بازی‌هام کردم. فعلاً که جای «عکس‌بازی»، لینکِ «صفحۀ تماس با من» رو گذاشتم. آیکن‌شم باید اصلاح کنم.

اضافاتی هم بود که دست به هرس شدم.

هنوز وصله‌پینه‌ها مونده؛ بمونه تا بعد؛ باید توی فراغتِ دیگه‌ای تکمیل کنمش.

راستی چن ماه پیش، یه پلاگینی نصب کرده بودم؛ یارو فیشینگ از آب در اومد! این شد که دست‌رسی‌مو به هاست از دست دادم. تا پشتیبانیِ میزبانی جواب‌مو بده و بتونم دوباره به پیش‌خوان و سی‌پنل دست‌رسی پیدا کنم، بیش‌تر از  یه ماه طول کشید!

الغرض! اگه بازم مشکلی پیش نیاد، دل‌م می‌خواد نوشتن توی این‌جا رو از سر بگیرم.

 
 
 
 
 
 
 
  • صفحۀ 3 از 3
  • «
  • 1
  • 2
  • 3