«شهر حسین (ع)» رو روزنامه‌وار خوندم. نویسنده، اطلاعاتِ پراکنده‌ای رو گردآوری کرده. برخی مطالب‌ش به‌نظرم زائد اومد و سرسری ازشون گذشتم. به‌هرحال، خوندن‌ش خالی از لطف نبود؛ هرچند طوری هم نبود که خوندن‌شو به کسی پیش‌نهاد کنم.

 

***

 

«دیگر اسمت را عوض نکن» تعلیق ِ خوبی داشت. نمی‌دونم چرا؛ ولی خب، قصه‌هایی که به فرم ِ نامه‌نگاری تعریف می‌شه رو دوست دارم. در ضمن، بعید می‌دونم تو حول و حوش ِ حملۀ عراق به کویت -سال ۱۳۶۹- یه جَوون (سرباز) از اصطلاح‌هایی مثِ «مشنگ»، ««خفن» یا «گاگول» استفاده می‌کرده. اما به‌هرحال باید بگم من مشتریِ قصه‌هایی هستم که «مجید قیصری» تعریف می‌کنه؛ قصه‌هایی از جنگِ تحمیلی که با قصه‌های تریبونِ رسمی قدری تفاوت داره.

 

***

 

ایدۀ «نان و کتاب»، رایگان بودنِ نون و کتاب‌های معارف، هرچند خوش‌آیند و آرمانی به‌نظر می‌رسه، اما به‌ نظرم قدری تخیلی‌یه. برای من که قابل ِ درک نیست چه‌طور می‌شه جلوی حیف‌ومیل‌ها و سوءاستفاده‌هاشو گرفت. غر زدن‌های مکرر ِ استاد هم توی ذوق می‌زنه.

 

***

 

به‌ نظرم نثر ِ «طلسم سنگ» زیادی هنری‌یه.

 

***

 

من اشتباه می‌کنم که «دموکراسی یا دموقراضه» گوشه‌کنایه‌هایی به دولتِ «احمدی‌نژاد» می‌زنه؟ …داشتم لینکِ این کتاب تو انتشاراتِ نیستان رو پیدا می‌کردم، برخوردم به مطلبی که سایتِ «آیت‌الله هاشمی رفسنجانی» از این کتاب منتشر کرده! مسخره نیست؟!

 

 

موضوع: دربـارۀ یک/چند کتاب
تاريخ: شنبه، ۱۹ بهمن ، ۱۳۹۲

 

سؤال:

 

«کُلُّ رَایَهٍ تُرْفَعُ قَبْلَ قِیَامِ الْقَائِمِ فَصَاحِبُهَا طَاغُوتٌ یُعْبَدُ مِنْ دُونِ الله عَزَّ وَ جَلَّ» ترجمه: هرپرچمی که قبل از قیام قائم برافراشته شود صاحب آن طاغوتی است که غیر خدا را میپرستد. (کافی، جلد ۸، صفحه ۲۹۵ و وسائل‏‌الشیعه ج: ۱۵ ص: ۵۲ و مستدرک‌‏الوسائل ج: ۱۱ ص: ۳۴) و «لا یخرج منا اهل البیت الی قیام قائمنا احد لیدفع ظلما او ینعش حقا الا اصطلمته البلیه و کان قیامه زیاده فی مکروهنا و شیعتنا» (مقدمه صحیفه سجادیه) ترجمه: امام صادق فرمود: هیچیک از ما اهل البیت تا روز قیام قائم ما، برای جلوگیری از ستمی یا برای بپاداشتن حقی خروج نمی کند، مگر آنکه بلا و آفتی، او را از بیخ برکند و قیام او بر اندوه ما و شیعیانمان بیافزاید.» لطفا سند این دو روایت را از نظر صحیح بودن ذکر کنید.

 

 

 

 

پاسخ آیت‌الله سیدعلی حسینی میلانی:

 

بسمه تعالی

السلام علیکم

این روایت سند صحیح دارد و در فقه استدلال کرده اند بر عدم جواز جهاد ابتدائی.

موفق باشید.

 

[شمارۀ استفتاء: ۶۲۴۷]

 

 

موضوع: حکومت اسلامی، امامت، ولایت فقیه
تاريخ: جمعه، ۱۸ بهمن ، ۱۳۹۲

 

مسعود بهنود:

 

“… از آغاز دهۀ پنجاه «ارتش شاه» که می‌نوشتند بزرگترین ارتش خاورمیانه است، آهسته‌آهسته از هرآنچه افسر مقاوم و تحصیلکرده بود، خالی شد. پیران بازنشسته می‌شدند و می‌مردند. و شاه حتی ارتشبد جم، ارتشبد هدایت و مانند آنها را تحمل نمی‌کرد.

امیران تازه، باید خوش‌ظاهر و زباندان باشند و بدانند که مستشاری نظامی امریکا (که مرکز اداریش کنار دفتر رئیس ستاد بود) گردانندۀ اصلی است و آنها باید فقط خود را مطیع شاه نشان دهند. روی پای او بیفتند و حس بزرگ‌نمایی شاه را ارضا کنند که جز «اطاعت می‌شود» چیزی را نمی‌پذیرفت. چنان که امیرحسین ربیعی، آخرین فرمانده نیروی هوایی شاه، در آخرین شب زندگیش، وقتی که دانست رفت‌وآمدهای روزهای آخر او با اردوی مقابل، به‌ویژه با فرستادگان مهندس بازرگان، او را از اعدام نجات نمی‌دهد، سکوت چند هفته‌ای خود را شکست و به خبرنگاری که برای مصاحبه با او رفته بود، اسراری را بازگفت.

او مانند دیگر کسانی که کسوت خلبانی در آن زمان‌ها می‌پوشیدند، در امریکا دوره دیده بود و پس از بازگشت همواره در رؤیائی بود که دست‌نیافتنی می‌نمود. رؤیای فرماندهی و قرارگرفتن در جای ارتشبد خاتم. افسر خلبانی که امکانات گستردۀ مالی و نفوذ داشت و به ظاهر کسی در کارش دخالت نمی‌کرد.

 

ربیعی در سلول زندان اوین روزی را به یاد آورد که از دربار احضار شد. فردای روزی که تدین، دومین فرمانده نیروی هوایی بعد از خاتم، در سقوط هلی‌کوپترش جان باخته بود. ربیعی گفت: «پیش از آن چند باری در جمع، شاه را دیده بودم و از ملاقات خصوصی با او می‌ترسیدم و احتمال نمی‌دادم که قصد دارد مرا در جای خاتم بنشاند». ولی شاه چنین خیالی داشت و قبلاً این افسر خلبان لوطی‌مسلک با لهجۀ گاوبازهای امریکائی را پسندیده بود و گزارشی دربارۀ او از سرای نظامی خواسته بود که آن روز روی میزش بود «وارد اتاق که شدم سلام دادم، تعظیم کردم و دولا شدم. گذاشت تا کفش براق ایتالیائیش را ببوسم و بعد با لبخندی که بر لب داشت به من گفت که قصد دارد مرا فرمانده نیروی هوایی کند. باور نمی‌کردم، اشک شادی در چشمم حلقه بست. دوباره به پایش افتادم. و بعد به من گفت آیا می‌دانی در نیروی هوایی چند نفر از تو ارشدترند. می‌دانستم دست که پنج نفر از مربیان و استادان خودم هنوز در نیرو بودند. نام بردم. بعد پرسید می‌دانی چرا تو را انتخاب کرده‌ام. نمی‌دانستم. در چشمانم خیره شد و گفت برای این‌که تو خر خوبی هستی. تعظیم کردم. بعد جدی شد و به من گفت باید فقط فرمانبردار او باشم و فقط او را فرمانده بشناسم. هرچه دیدم و شنیدم به او گزارش بدهم.»”

 

[۲۷۵ روز ِ بازرگان، مسعود بهنود، نشر علم، صص۸۸-۸۹]

 

 

 

از هم‌این کتاب:

(+) روزگاری محمدرضاشاه ایران را پناه‌گاهِ شاه‌های سرنگون‌شده کرده بود

 

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: سه شنبه، ۱۵ بهمن ، ۱۳۹۲

 
 

۲۷ بهمن ۹۶

 

چن ساعت نشستم پای این قالبِ ویرانه؛ بل‌که با اطلاعاتِ ناقصی که از برنامه نویسی دارم -که ندارم- به هر ترفندی شده، چن جاشو اصلاح کنم.

منوهام از دست رفته بود. نمی‌دونم چرا؛ ولی انگار توی وردپرسی‌ها شایع شده بود این بلا! دوستانی کمک رسوندند و جز منوی آرشیو، بقیۀ منوها احیا شد. از بک‌آپِ چن سال پیش، تونستم منوی آرشیومو هم بازیابی کنم.

یه ویجت از اکانتِ گودریدزم گرفتم؛ و به لطایف‌الحیلی فعلاً داخلِ منوی تماس، جاسازش کردم!

لینکِ اکانتِ تامبلرمو -مرگ بر مردم‌آزاری که دست‌رسی‌مو به‌ش سد کرد!- برداشتم. شاید یه فکر دیگه‌ای برا عکس‌بازی‌هام کردم. فعلاً که جای «عکس‌بازی»، لینکِ «صفحۀ تماس با من» رو گذاشتم. آیکن‌شم باید اصلاح کنم.

اضافاتی هم بود که دست به هرس شدم.

هنوز وصله‌پینه‌ها مونده؛ بمونه تا بعد؛ باید توی فراغتِ دیگه‌ای تکمیل کنمش.

راستی چن ماه پیش، یه پلاگینی نصب کرده بودم؛ یارو فیشینگ از آب در اومد! این شد که دست‌رسی‌مو به هاست از دست دادم. تا پشتیبانیِ میزبانی جواب‌مو بده و بتونم دوباره به پیش‌خوان و سی‌پنل دست‌رسی پیدا کنم، بیش‌تر از  یه ماه طول کشید!

الغرض! اگه بازم مشکلی پیش نیاد، دل‌م می‌خواد نوشتن توی این‌جا رو از سر بگیرم.

 
 
 
 
 
 
 
  • صفحۀ 3 از 3
  • «
  • 1
  • 2
  • 3