“… مقصود از اعلم در بحث ولایت فقیه، اعلم در مرجعیت نیست. حضرت علی(علیه‌السلام) میفرماید: «ایها الناس ان احق الناس بهذا الامر أقواهم علیه و أعلمهم بامرالله فیهم»؛ «ای مردم! بدانید که سزاوارترین مردم به این امر (حکومت و ولایت) کسی است که در این کار قوی‌تر و به امر خداوند در حوزۀ رهبری جامعه آگاه‌تر باشد».

بنابراین مقصود از اعلم تنها اعلم فقهی نیست(۱)؛ بلکه کسی که علاوه بر داشتن فقاهت، دارای عدالت و درایت نیز باشد و به اوضاع کشور و جهان آگاهی کامل داشته باشد تا با بررسی دقیق شرایط و احکام الهی، بهتر بتواند احکام متناسب با شرایط موجود و مصالح جامعۀ اسلامی را کشف کند. دشمنان اسلام و ترفندهای آنان را بشناسد و در وقت مناسب، بتواند تصمیم‌گیری و به نحو شایسته و با شجاعت اقدام کند.

بنابراین چون فقاهت تنها یکی از شرایط رهبری جامعۀ اسلامی است؛ نه تمام آن. از همین‌رو حتی مرجعی که در مسائل فقهی اعلم از ولی فقیه باشد، لازم است در مسائل حکومتی تابع ولی فقیه باشد.”

 

 

[ولی باید فقیه باشد، تهیه و تنظیم: گروه فرهنگی اکسیر ولایت، نشر آرما، صص۹۰-۹۱]

 

 

 

پی‌نوشت‌:

۱- «ولایت فقیه است، نه ولایت أفقه که اعلمیت هم در آن شرط باشد.» آیت‌الله فاضل لنکرانی -در پاسخ به اظهارات آیت‌الله منتظری- ۲۵ آبان ۱۳۷۶

 

 


هم‌چون‌این:

(+) ولایت فقیه یا ولایت افقه؟

 

 

 

 

از هم‌این کتاب:

(+) مطلقه دیگر چه صیغه‌ای است؟

(+) خطاب به سکولارهای مسلمان

(+) اگر حکومت لازمۀ اجرای احکام اسلام است، چرا ائمه(علیهم‌السلام) برای آن فعالیتی نمی‌کرده‌اند؟

 

 

موضوع: حکومت اسلامی، امامت، ولایت فقیه
تاريخ: یکشنبه، ۲۴ فروردین ، ۱۳۹۳

 

 

حمید داودآبادی:

 

“… چون یگان‌های استان تهران، به‌ویژه تیپ ۲۷ محمد رسول‌الله (ص) از نظر نیرو تکمیل بودند، ما را به تیپ ۸ نجف اشرف اعزام کردند که کمبود نیرو داشت. پس از سازماندهی، چادرها را وسط زمین آسفالتی که مخصوص والیبال بود، بر پا کردیم.

گردان یک از بچه‌های آذربایجان بودند. گردان دو ثامن‌الائمه و گردان چهار فتح از بچه‌های تهران بودند. بقیه‌ی گردان‌ها هم از بچه‌های اصفهان و به‌ویژه شهر نجف‌آباد.

… روز دوم به همه سلاح و تجهیزات دادند، اما به هیچ‌کس مهمات ندادند. برادرم علی، آرپی‌جی‌زن شد و من هم کمکش.

… چون بچه‌های اصفهانی تیپ نجف اشرف را دربست متعلق به خود می‌دانستند، گاهی جر و بحث‌هایی بین بچه‌های تهران یا آذربایجان با اصفهانی‌ها درمی‌گرفت. بعضی وقت‌ها با ما برخوردهایی می‌کردند که انگار ما خارجی هستیم! مثلا وقتی برای گرفتن غذا، قابلمه را به تدارکات می‌بردیم، مسئول آن‌جا به کسی که با بیل غذا را پخش می‌کرد، می‌گفت: اصفهونی نیستن، کم‌تر براشون بریز…

 

همین مسئله در تحویل سلاح و مهمات هم اتفاق افتاد. وقتی همه در یک صف می‌ایستادیم تا اسلحه و مهمات بگیریم، نوبت اصفهانی‌ها که می‌شد، کلاشینکوف‌های نو، تر و تمیز و قنداق‌تاشو که وزن کم‌تری داشت، تحویل‌شان می‌دادند. ولی وقتی نوبت تهرانی‌ها یا آذربایجانی‌ها می‌رسید، قیافه در هم می‌کردند و به انتهای انبار اشاره می‌کردند و می‌گفتند: یه دونه از اون تفنگا به‌شون بده…

از لای تفنگ‌های لت و پار که مثل جنازه روی هم تلنبار بودند، یکی را بیرون می‌کشید و می‌داد. این سلاح‌ها غنیمتی عملیات فتح‌المبین و غالبا زنگ‌زده و داغان بودند. بند هم نداشتند که به شانه بیندازیم. وقتی اعتراض می‌کردیم، مسئول انبار با آن لهجه‌ی غلیظش می‌گفت: اخوی، من که کارخونه‌ی تفنگ‌سازی ندارم… اینام مال بیت‌المالس، حیفس… وقتی می‌گفتیم که این اسلحه بند ندارد، با نیش‌خندی می‌گفت: وقتی من داشتم این رو از عراقیا غنیمت می‌گرفتم، یادم رفت به‌شون بگم بندشم بدن. خب مرد مؤمن، کمربندت رو واکن بندازش به‌ش دیگه…

… سر همین حرف‌ها و بازی‌ها، چندین درگیری لفظی شدید و نزدیک به عوا بین نیروها پیش آمد. اگر پادرمیانی حاج «احمد کاظمی» فرمانده تیپ نبود، معلوم نبود کار به کجا می‌کشید.

 

 

متأسفانه گاهی انپتفاقات ناگواری هم در اردوگاه پیش می‌آمد. ظهر یکی از روزها که همه در چادرها خوابیده بودیم، از چادر بغلی صدای شلیک گلوله بلند شد. چون کسی مهمات نداشت، جا خوردیم و به آن‌جا دویدیم. در کمال تعجب دیدیم یکی از نیروها تیر به پیشانی‌اش اصابت کرده و نقش بر زمین شده است. قضیه را که پی‌گیر شدیم، فهمیدیم صبح همان روز، مسئول تدارکات هنگام رفتن به تدارکات برای گرفتن صبحانه، یک عدد فشنگ روی زمین پیدا می‌کند. وقتی به چادرشان می‌رود، آن را می‌گذارد توی خشاب اسلحه‌اش. بر حسب اتفاق، وقتی او رفته بوده ناهار بگیرد، دو نفر از بچه‌ها بازی‌شان می‌گیرد. هر کدام اسلحه‌ای برمی‌دارند. یکی از آنها دست می‌اندازد و اتفاقی اسلحه‌ای را برمی‌دارد که فشنگ داشته. بی‌خبر از همه‌چیز می‌گوید: «من تک‌تیرانداز عراقی هستم و الان می‌زنم توی پیشونیت…» گلنکدن را می‌کشد و از فاصله‌ی دو متری، پیشانی او را نشانه می‌گیرد. لحظه‌ای بعد، مغز رفیقش می‌پاشد به صورتش.”

 

 

[از معراج برگشتگان، حمید داودآبادی، کتاب یوسف، مؤسسۀ عماد، صص۱۵۶-۱۵۸]

 

 

 

 

از هم‌این کتاب:

از معراج برگشتگان(۲): طرف‌دارهای شاه شعار می‌دادند: خدا قرآن محمد!

از معراج برگشتگان(۱): خود امام رضا اومده به خواب شاه!

 


موضوع: ۸سال دفاع مقدس
تاريخ: یکشنبه، ۲۴ فروردین ، ۱۳۹۳

 

 

با نفس خلاف‌اندیش یک‌بار تخلف کن

یک‌چند شدی کافر، یک‌چند مسلمان باش

 

 

 

 

میرزا عباس فروغی بسطامی

 

موضوع: یک چکه شعر، یک دریا معنا
تاريخ: یکشنبه، ۲۴ فروردین ، ۱۳۹۳

 

“ابن ابی‌ الحدید می‌نویسد:

 

عقیل پس از شهادت امیرمؤمنان(علیه‌السلام) و در روزگار صلح امام حسن(علیه‌السلام) روزی بر معاویه وارد شد در حالی که گرد او جمعی از هم‌نشینانش مثل عمرو عاص و ضحاک بن قیس و… بودند، عقیل را مورد احترام و تکریم قرار داد و گفت: «ای ابا یزید، تو هم سپاهیان مرا دیده‎‌ای و هم سپاهیان برادرت را؛ حال آن‌چه را از لشکرگاه ما و برادرت دیده‌ای، برای ما توصیف کن».

 

عقیل گفت: به خدا سوگند! هنگامی که بر لشکرگاه برادرم علی(علیه‌السلام) گذشتم، دیدم شبی چون شب رسول خدا و روزهایی چون روز آن حضرت(صلی‌الله‌علیه‌وآله) را دارند، با این تفاوت که فقط رسول خدا میان آنان نیست، من کسی جز نمازگزار ندیدم و آوایی جز بانگ تلاوت قرآن نشنیدم، اما وقتی به لشکرگاه تو گذشتم گروهی از منافقان و از آنانی که در «لیله عقبه» می‌خواستند شتر پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) را رم دهند و آن حضرت را هلاک سازند، به استقبالم آمدند (و من شب و روز ِ آنان را عیناً مانند شب و روز تو و پدرت ابوسفیان یافتم؛ تنها با این تفاوت که جای ابوسفیان را در میان سپاهیانت خالی دیدم).

 

عقیل پس از بیان مطالب فوق بلافاصله از معاویه پرسید کسی که در طرف راست تو نشسته کیست؛ زیرا عقیل نابینا بود و آنان را نمی‌دید و فقط زمزمه‌ای از آنها به گوشش می‌رسید، معاویه گفت: او عمرو عاص است. عقیل گفت: همان کسی است که چون متولد شد، شش نفر مدعی پدری او شدند تا این که قصاب قریش (عاص بن وائل) بر دیگران پیروز شد و او را فرزند خود خواند.

 

سپس پرسید: دیگری کیست؟ معاویه گفت: ضحاک بن قیس است. عقیل گفت: آری به خدا سوگند پدرش خوب بهای نطفۀ بزهای نر را می‌گرفت. باز پرسید: آن دیگری کیست؟ معاویه گفت: ابو موسی اشعری است. عقیل گفت: این پسر همان زن دزد نابکار است. (گویا عقیل در صدد بود به معاویه بفهماند که نه تنها سپاهیانت، بلکه اطرافیان و خواص دربارت نیز از افراد پست و بی اصالت و نانجیب‌زاده‌اند که اکنون اطراف تو را احاطه کرده‌اند).

 

چون معاویه دید که عقیل همۀ اطرافیان و نزدیکان وی را خشمگین ساخته است، لذا بهتر دانست دربارۀ خود او نیز چیزی بگوید تا خشم بقیه را فرو بنشاند. از این رو به عقیل گفت: ای ابا یزید دربارۀ خود من چه می‌گویی؟

عقیل گفت: مرا از این کار معاف دار. گفت: باید بگویی. عقیل گفت: آیا حمامه را می‌شناسی؟ معاویه گفت: ای ابو یزید، حمامه کیست؟ عقیل گفت: به تو حقیقت را خبر دادم و چیزی نگفت و از جا برخاست و بیرون رفت.

معاویه از این عمل متعجب شد، لذا فردِ نسب‌شناسی را فرا خواند و دربارۀ حمامه از او سؤال کرد. مرد نسب‌شناس گفت: اگر پاسخ دهم در امانم؟ معاویه گفت: آری، در امانی! نسب‌شناس گفت: حمامه مادر بزرگ پدری شماست؛ یعنی مادر ابوسفیان است که از روسپی‌ها و پرچمداران زمان جاهلیت و از بدنام‌ترین زنان عرب بود. معاویه به اطرافیان خود گفت: قد ساویتکم و زدتُ علیکم، فلا تغضبوا؛ همانا من هم در سابقه و رسوایی با شما مساوی و بلکه بدتر شدم، خشمگین نباشید!(۱)

 

 

[اصحاب امام علی علیه‌السلام؛ شرح زندگی ۱۱۱۰ صحابی امیرالمؤمنین علیه‌السلام، سید اصغر ناظم‌زاده قمی، بوستان کتاب، ج۲، صص۸۶۶-۸۶۸]

 

 

 

 

پی‌نوشت‌:

۱- شرح ابن ابی الحدید، ج۲، ص۱۲۴٫

 

 

 

 

از هم‌این کتاب:

(+) عقیل و صراحت در جواب به معاویه

(+) عبدالرحمن بن ملجم مرادی

(+) عبدالرحمن بن مسیب فزازی

(+) عبدالرحمن بن عمرو بن جموح

(+) آب نیافتی نماز نخوان!

(+) عباس‌بن ربیعه‌بن حارث‌بن عبدالمطلب

 

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: یکشنبه، ۲۴ فروردین ، ۱۳۹۳

 

 

“روزی معاویه به اطرافیانش گفت: امروز می‌خواهم عقیل را دست بیندازم تا همگی قدری بخندیم. لذا وقتی عقیل وارد شد معاویه با ورود او گفت: ای اهل شام، ای آیه را شنیده‌اید؟ «تَبَّت یَدا أبی لَهَبٍ وَ تَبَّ؛(۱) بریده باد دستان ابی‌لهب»

گفتند: آری!

معاویه گفت: این ابو لهب از عموهای عقیل است.

عقیل هم بی‌درنگ گفت: ای مردم شما هم به طور حتم این آیه را شنیده‌اید؟ «وَامرَأتُهُ حَمّالَه الحَطَب؛(۲) زن ابو لهب هم هیزم‌شکن است»

گفتند: آری!

گفت: این زن همانا «ام جمیل» عمۀ معاویه است.

 

معاویه گفت: بگو ببینم اکنون عمویت کجا است؟ عقیل گفت: وقتی وارد جهنم شدی وی را جست و جو کن و او را در حالی خواهی یافت که عمه‌ات ام جمیل را در آغوش گرفته است.(۳)

 

 

[اصحاب امام علی علیه‌السلام؛ شرح زندگی ۱۱۱۰ صحابی امیرالمؤمنین علیه‌السلام، سید اصغر ناظم‌زاده قمی، بوستان کتاب، ج۲، ص۸۶۸]

 

 

 

 

پی‌نوشت‌ها:

۱- مسد، آیۀ ۱٫

۲- همان، آیۀ ۲٫

۳- شرح ابن ابی‌الحدید، ج۱۱، ص۲۵۲؛ عقد الفرید، ج۴، ص۵٫

 

 

 

 

از هم‌این کتاب:

(+) عبدالرحمن بن ملجم مرادی

(+) عبدالرحمن بن مسیب فزازی

(+) عبدالرحمن بن عمرو بن جموح

(+) آب نیافتی نماز نخوان!

(+) عباس‌بن ربیعه‌بن حارث‌بن عبدالمطلب

 

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: یکشنبه، ۲۴ فروردین ، ۱۳۹۳

 

 

دکتر موسی نجفی:

 

“… دوازده سال نهضت نفت را چهارمین گام در تحلیل خودمان حساب می‌کنیم. دربارۀ نهضت نفت (۱۳۲۰ تا ۱۳۳۲) سخن بسیار است، چه نقاط ضعف آن، چه نقاط قوت آن…

وقتی به کتاب کشف‌اسرار امام که در این مقطع نوشته شده بنگرید، می‌بینید که متفاوت با دیدگاههای امام بعد از مقطع ۴۲-۴۱ است؛ از این رو، بعضی از کسانی که در زمینۀ اندیشۀ سیاسی کار می‌کنند به اشتباه این کتاب را برداشته و جملاتی از امام دربارۀ سلطنت را نقل می‌کنند و ادعا می‌کنند که نظر امام دربارۀ سلطنت مثبت بوده است. در حالی که باید کتاب امام را با توجه به شرایط آن مقطع سنجید.

 

در سال‌های ۲۰ تا ۲۲ دوران بعد از رضاخان با آن حجم عظیم تبلیغات علیه دین و روحانیت، امام از کنار مسئلۀ سلطنت به ظرافت گذشته و به نوعی پایه‌های جمهوری را طراحی کرده‌اند؛ هر چند نتوانسته‌اند صریحا به سلطنت حمله کنند. در اصل، امام در کشف‌اسرار به مسائل انحرافی مطرح در آن زمان می‌پردازند و زاویۀ فرهنگی کتاب اهمیت بیشتری دارد؛ هر چند علیه سلطنت هم به مسائلی اشاره دارند…”

 

 


[بصیرت تاریخی؛ اصول شناخت تاریخ تحولات معاصر ایران، دکتر موسی نجفی، نشر آرما، ص۵۹]

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: جمعه، ۲۲ فروردین ، ۱۳۹۳

 

معصومه ابتکار:

 

“… وقتی پیامی از دفتر امام رسید که از ما می‌خواست زنان و سیاه‌پوستانی را که در جاسوسی شرکت نداشتند آزاد کنیم، هنوز دربارۀ بسیاری از گروگان‌ها اطلاعات لازم برای تصمیم قطعی نداشتیم…

در جلسه‌ای که در آخر شب ۲۷ آبان‌ماه برگزار شد، زندگینامه و پروندۀ گروگان‌های زن و سیاه‌پوست را بررسی کردیم. در کل باید در مورد هفت زن و ده مرد سیاه‌پوست تصمیم می‌گرفتیم. پنج یا شش نفر از سیاه‌پوستان، تفنگدار بشمار آمده و بسیار بعید بود در جاسوسی شرکت داشته باشند.(۱) دربارۀ وضعیت سایرین نیز از طریق مصاحبه‌های روزهای آینده تصمیم می‌گرفتیم…

۲۸ آبان، تصمیم نهایی را گرفتیم. پنج زن و هشت مردی که طبق اطلاعات محدود ما در جاسوسی دخالت نداشتند بطور رسمی در اختیار مقامات وزارت امور خارجه قرار گرفتند تا ترتیب اخراج سریع آنها از ایران داده شود…”

 


[تسخیر؛ اولین روایت مکتوب از درون سفارت تسخیر شده آمریکا در تهران، معصومه ابتکار، انتشارات اطلاعات، صص۱۱۷-۱۲۱]

 

 

 

پی‌نوشت:

۱- بعدها مشخص شد که دو نفر از گروگان‌های آزادشده (یک مرد و یک زن) مأمور سازمان سیا بودند.

 

 

 

 

از هم‌این کتاب:

تسخیر(۶): اسنادِ لانۀ جاسوسی نشان می‌داد گروه فرقان با امریکایی‌ها در تماس بود

تسخیر(۵): اصرار بنی‌صدر بر تحویل اسنادِ لانۀ جاسوسی به دولت

تسخیر(۴): نوشته‌های نامرئی و کاستِ رمز

تسخیر(۳): گاوصندوق‌ها

تسخیر(۲): اسنادِ سفارت

تسخیر(۱): اقدام به تصرفِ لانۀ جاسوسی

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: شنبه، ۱۶ فروردین ، ۱۳۹۳

 

محسن رضایی:

 

“… به محض پذیرفتن قطعنامه از طرف ایران و اعلام قبول آن به صورت مکتوب به سازمان ملل، صدام از پذیرفتن این قطعنامه طفره رفت و پیام مکتوبی به سازمان ملل در مورد پذیرش آن ارائه نداد و در عین حال دو حملۀ سنگین نیز به ایران انجام داد.

در منطقۀ جنوب به سمت خرمشهر آمد، در منطقۀ غرب به ۳۰ کیلومتری کرمانشاه رسید؛ یعنی قصرشیرین و سرپل ذهاب و اسلام آباد را پشت سر گذاشت و در منطقۀ شمال غرب نیز ۱۰۰ کیلومتر به داخل عمق ایران آمد.

 

اگر عراق می‌توانست خرمشهر و کرمانشاه را بگیرد، در آن صورت می‌توانست با دست پر با ایران مذاکره کند و می‌گفت قطعنامۀ ۵۹۸ را قبول ندارم و مثلاً باید قطعنامۀ ۵۹۹ نوشته شود که در آن عراق می‌توانست خواسته‌های خودش را بر ما تحمیل کند. مثلاً اروندرود را تصاحب کند، قرارداد ۱۹۷۵ را ملغی اعلام کند و سرزمین‌های اشغالی را ضمیمۀ خاک خود نماید و در این شرایط اگر ایران می‌خواست جنگ را ادامه دهد نمی‌توانست، چرا که قطعنامۀ ۵۹۸ را پذیرفته بود.

 

اما صدام در هر دو عملیات شکست سنگینی خورد. نیروهای ایرانی بلافاصله جادۀ خرمشهر-اهواز را از دست ارتش عراق خارج کردند و تا مرز جنوب، ارتش عراق را عقب زدند و در کرمانشاه نیز توانستند منافقان را محاصره و منهدم کنند و آن‌ها را تا قصرشیرین عقب زدند و مرز را تثبیت کردند. بعد از شکست صدام در این حملات بود که اعلام کرد من هم قطعنامۀ ۵۹۸ را می‌پذیرم و نامۀ کتبی به سازمان ملل داد…”

 

 

 

[جنگ به روایت فرمانده: درس‌گفتارهای جنگ، دکتر محسن رضایی میرقائد، بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس، صص۲۲۹-۲۳۰]

 

 

 

 

از هم‌این کتاب:

(+) مساحتی که اشغال شد، مساحتی که اشغال ماند

(+) انتقادهای محسن رضایی به مسؤولین ِ سیاسی ِ جنگ

(+) هزینه‌های ارزی جنگ تحمیلی

(+) عنایت خداوند در عملیات مرصاد

(+) محسن رضایی: قطعنامۀ ۵۹۸ در اثر مذاکرات دیپلماتیک بدست نیامد بلکه ما به زور سلاح در عملیات کربلای ۴ و ۵ آن را از شورای امنیت گرفتیم

عملیات کربلای۴؛ (۲) و (۱)

ماجرای مک‌فارلین (۲) و (۱)

(+) برخی اختلافات سپاه و ارتش

(+) جنگ جنگ تا؟

(+) قریب به ۲۵۲ بار از سلاح شیمیایی علیه رزمندگان و مردم غیر نظامی استفاده کرد

(+) دورانِ عدم‌الفتح

(+) فرمان‌ده‌های سپاه

(+) پیش‌روی در خاک عراق، جزو اهداف عملیات بیت‌المقدس بود

مسألۀ پایان جنگ(۲): نظریۀ ۶+۲

(+) اولین عملیات‌های ایران به ره‌بری بنی‌صدر

(+) ما همۀ سرزمین‌هایی را که ایران با زور تصرف کرده بود، دوباره پس گرفتیم!

مسألۀ پایان جنگ(۱): این طور نیست که پایان جنگ بعد از آزادسازی خرمشهر مطرح شده باشد

جمهوری اسلامی و حزب دموکرات کردستان (۲) و (۱)

(+) بی‌کفایتی دولتِ موقت دربارۀ قراردادهای تسلیحاتی ایران

(+) تجاوزهای ثبت‌شدۀ عراق، پیش از جنگ تحمیلی

(+) ستاد جنگ‌های نامنظم

(+) بسیج ِ بنی‌صدر!

(+) توده‌ای‌ها می‌خواستند به سفارت امریکا حمله کنند

(+) پیش‌روی با استفاده از قاچاق‌چی‌های عرب

(+) پیش‌روی با استفاده از مُقَنی‌های یزدی

کودتای شبکۀ نقاب (۲) و (۱)

 

موضوع: ۸سال دفاع مقدس
تاريخ: شنبه، ۱۶ فروردین ، ۱۳۹۳

 

“… یادمان باشد که بندگی در برابر آزادی نیست که بگوییم یا باید بنده بود یا آزاد! بلکه بندگی خدا در برابر بندگی‌های غیر خدا است. یعنی اگر بندگی خدا را پیشه‌ی خود نسازیم، باید بندگی خیلی چیزهای دیگر را بکنیم: بندگی خود، بندگی امیال و نفسانیت‌ها، بندگی دیگران با تنوع و تکثری که دارند، بندگی دنیا با مظاهرش، با قدرت و ثروت و شهرت در دنیا، بندگی وسوسه‌های شیطانی و…

اگر کسی این را بفهمد و دریابد، جز بندگی خدا را انتخاب نمی‌کند.

 

به قول حافظ:

به کوی میکده هر سالکی که ره دانست

در دگر زدن، اندیشه‌ی تبه دانست

 

… اگر انسان اتصال خود را با خداوند قطع کند و بندگی او را رها کند، در حلقه‌ی زنجیر بندگی غیر خدا می‌افتد…”

 

 


[مثل حبه‌های قند، محمدرضا رنجبر، نشر شهر، صص۶۵-۶۶]

 

 

 

 

هم‌چون‌این:

(+) مثل شعله‌ای که بهره‌ای نمی‌رساند و خاموش می‌شود

(+) مثل بذر

(+) مثل زغال آتشین

(+) مثل جاده

(+) مثل لوبیای خام

(+) مثل یک شاخه گل

(+) بیتی از امام و پاسخ شیخ‌عبدالکریم حائری

(+) مثل عکس

(+) مثل کهنه‌کارها

(+) مثل چترباز

(+) مثل برف

 

موضوع: گزیده نثـر
تاريخ: شنبه، ۱۶ فروردین ، ۱۳۹۳

 

حجت‌الاسلام و المسلمین سیدتقی موسوی درچه‌ای:

 

“موقعیت علمی ممتاز آیت‌الله یثربی از تألیفات و مباحثاتی که با اساتید خود و علمای بزرگ قم و مشهد داشته آشکار می‌گردد.

مسئلۀ اختلاف نظر بین آیت‌الله بروجردی و آیت‌الله یثربی بر سر جواز بقاء بر تقلید از میت بود که آیت‌الله بروجردی به آن عقیده نداشت و برعکس آیت‌الله یثربی به‌خصوص پس از فوت آیت‌الله سیدابوالحسن اصفهانی، به آن اهمیت خاصی می‌داد. از این رو آیت‌الله یثربی به قم مشرف شده و با آیت‌الله بروجردی به بحث در این باره پرداخت و بالاخره آیت‌الله بروجردی را متقاعد بر جواز بقاء تقلید از میت کرد، که البته این امر باعث توجه بیشتر عدۀ زیادی از مقلدان سیدابوالحسن اصفهانی به آیت‌الله بروجردی شد.

 

آقای بروجردی پس از بحث با آقای یثربی، از طریق آیت‌الله خمینی برای آقای یثربی پیام می‌فرستد و می‌گوید: «من شما را یک اصولی مبارز می‌دانستم و نمی‌دانستم که فقیه بلند پایه‌ای هم هستید». آقای بروجردی در ادامه با اشاره به خاطره‌ای از یکی از علما گفته بود: «از من خواستند که از آقا شیخ کاظم شیرازی دعوت کنم که در قم بمانند و من گفتم میهمان که میهمان را دعوت نمی‌کند، اما از شما می‌خواهم که در قم بمانید چون افرادی مثل شما حیف است که در کاشان باشند».”

 

 

 

[سفیر ۷هزار روزه؛ خاطرات سیدتقی موسوی درچه‌ای، انتشارات سورۀ مهر، صص۷۵-۷۶]

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: شنبه، ۱۶ فروردین ، ۱۳۹۳

 
 

۲۰ خرداد ۹۶

 

یه هفته پیش، یه سایت خبری فعال و پرمخاطب، متن برنامه‌ای از سری‌برنامه‌های «راز» رو منتشر کرد؛ که جز چن دقیقهٔ اول‌ش مابقی‌شو دیده بودم. از روی کنج‌کاوی شروع کردم به خوندن اون متن. واقعاً باید ویرایش می‌شد. مغلوط بود. مثلاً جایی از متن نوشته شده: «کاری کردم که اینها در انتشارات رمضان چاپ شوند که بزرگترین انتشارات آمریکاست و در انگلستان و اروپا موجود است.»

برای اون مطلب، نظری نوشتم؛ و نیز نوشتم که انتشارات رمضان نداریم؛ اون انتشاراتی که جزو بزرگ‌ترین‌های امریکاست، آمازونه؛ نه رمضان!

 

حالا بعد از یه هفته گذرم باز به اون سایت و نوشته افتاد؛ دیدم نظرمو «غیر قابل انتشار» محسوب کرده. اون غلط‌ها هم بی‌اصلاح باقی مونده.

 

 
 
 
 
 
 
  • صفحۀ 1 از 2
  • 1
  • 2
  • »