نویسندۀ باصفای «آینده از آنِ حزب‌الله» دعوت کرده دربارۀ وب‌لاگ‌م قدری بنویسم. سرسلسلۀ این خاطره‌بازی، جنابِ «خوابگرد»، از بروبچه‌ها خواسته بود:  «اگر در همه‌ی این سال‌ها بی‌وبلاگ زندگی نکرده‌اید. در باره‌ی وبلاگ‌‌تان بنویسید، از هر زاویه که خوش‌تر می‌دارید. تاریخ شخصی وبلاگ‌تان اگر باشد که چه بهتر.»

 

تو فکر فرو رفتم… قصه از کجا شروع شد؟ …به پیش‌ترین نوشته‌های بلاگفام سرک کشیدم…

 

آخرای ۸۵ چند بار وب‌لاگ‌نوشتنو مزمزه کرده بودم؛ اما سرآخر، نوروز ِ ۱۳۸۶ بود که «پیچک سر به هوا» رو راه‌انداختم. وای خدا چه شوق و ذوقی داشتم. و چه‌قدر قالب‌های سادۀ بلاگفا برای اون‌چه که دل‌م می‌خواست، علیل بود. این شد که تو نت گشتم ببینم اچ‌تی‌ام‌ال چی هست اصن. قالب‌شو دست‌کاری کردم بل‌که بتونم چیزایی که  از نت خوش‌م می‌آد رو اون‌طور که دل‌م می‌خواد، توی وب‌لاگ بچپونم؛ شما فرض کن زور بزنی مطالبی که الان تو صفحه‌های اجتماعی‌ت به اشتراک می‌ذاری رو، توی اون دوره‌زمونه بخوای توی بلاگ‌ت جاساز کنی. سرآخر بلاگ‌مو  به یه فرم ِ اَجق‌وَجقی درآوردم که مپرس!

 

توی صندوق‌چۀ نظراتِ بلاگفام، دونه‌دونه نظر می‌افتاد؛ اما تو مخواه شرح دهم به چه زحمتی! ولی خدایی‌ش من از اوناش نبودم که نظر بذارم: «وب‌لاگِ خوبی داری، به وب‌لاگِ من‌م سر بزن». اصن خیلی وقتا بی‌نشانی، و فقط با نام و عنوان، نظر می‌ذاشتمو بعد از چند بار، یه‌دفه نشانی می‌ذاشتم؛ و چون نوشته‌هاشونو خوب می‌خوندم، نظری که براشون می‌ذاشتم معمولاً مقبول می‌افتادو توی این دید و بازدیدها، به وب‌لاگ‌م پی‌وند (لینک) می‌دادن؛ در حالی که من هیچ‌وقت پی‌وندِ (لینک‌ِ) ثابت نمی‌دادم به جایی. خدا از سر ِ تقصیرات‌م بگذره الاهی!!

 

 

اول‌نظرهایی که برام اومد، این‌جاست؛ از «حاج‌آقای انجوی‌نژاد» گرفته تا نویسندۀ «عطش‌شکن» اون وب‌لاگِ ساده رو موردِ لطف قرار دادنو نظر گذاشتن. هی روزگار! حالا که یادم می‌آد، حس ِ باحالی‌یه؛ انگار که کودکی و خامی‌مو نظاره‌گر باشم. عالَمی داشتیم‌ها!

 

خیلی از آشناهای وب‌لاگی ِ اون‌روزهام دیگه نمی‌نویسن. هر کدوم از یه جایی به بعد، وب‌لاگ‌نوشتنو رها کردنو رفتن. ازشون بی‌خبرم. اگه دس‌م می‌رسید -از شما چه پنهون- چن تایی‌شونو  دوست داشتم می‌رفتم یقه‌شونو می‌گرفتم به دعوا، که چته!؟ اصن معلوم هس کوشی!؟ زنده‌ای اصن؟! حالا خودت هیچی واسه دلِ مام که شده نباس آپ کنی؟! تنها گذاشتی رفتی!؟ باز ما رو کاشتی رفتی؟!

 

 

یه وب‌لاگِ دیگه هم دربارۀ کتاب داشتم: «چلوکتاب»؛ که نظردونی‌شو بسته بودم. وقتی قرار شد از بلاگفا بیام این‌جا، دو تا بلاگ‌ها رو یکی کردمو خروجی گرفتم برای این‌جا. حالا «چلوکتاب» یکی از دسته‌بندی‌های موضوعی ِ هم‌این‌جاست.

اردی‌بهشت ۸۹ بود که برای این‌بنده کمال‌الانقطاع رخ‌داد و از بلاگفا اومدم این‌جا.

 

 

 

دقیق یادم نیس از کِی به بعد، احساس کردم انگار حرفِ خاصی برای گفتن ندارم؛ اما فکر کنم به «فرندفید» ربط داشته باشه. شبکه‌های اجتماعی برای من از فرندفید شروع شد؛ و تموم نشد! این یه مسأله؛ مسألۀ دیگه این‌که ازدباج کردم خب! واضح و مبرهن است وقتی یه وب‌لاگ‌نویس ازدباج می‌کنه، وب‌نوشته‌هاشو می‌ترکونه دیگه!! وگرنه، دیگه گریزی نیست جز این‌که فتیله‌شو بکشه پایین؛ یعنی فتیله، خودش به‌خودیِ خود، پاعین می‌عاد!! می‌پرسی چرا؟! …لااله‌الاالله! …آخه بندۀ خدا! آدم باید خیلی چیز باشه که خلوتِ با هم‌سر رو رها کنه بیاد بشینه به وب‌لاگ‌نوشتن!!!

مسألۀ دیگه این‌که پدر و مادرم -خداوند نگه‌دارشون باشه الاهی- منو بچۀ کتاب‌خونی بار آوردن. یه زمانی تو عنفوانِ جوانی دچار ِ نوعی یأس ِ فلسفی-عاطفی-اجتماعی-انفرادی شدمو دیگه چندان کتاب نمی‌خوندم؛ اما حالا چن سالی‌یه که خوب کتاب می‌خونمو مطالعه‌کردن، بخشی از شبانه‌روزمو به خودش اختصاص داده. به نوشته‌هایی برمی‌خورم که خیلی به‌تر از حرفای خودمه.

چن تا مسأله شد؟ …سه تا؛ حالا شما انگار کن چاهار و پنجی هم هست؛ که نمی‌خوام ابراز کنم. در نهایت، این چند مسأله سبب شده این‌جا حالتِ فیش‌برداری پیدا کنه؛ فیش‌برداری از علاقه‌مندی‌هام و موضوعاتی که درباره‌شون مطالعه می‌کنم.

 

 

چن سال پیش، کسانی به‌م مراجعه کردن که اگرم حجتیه‌ای نبودن، خیلی شبهِ‌حجتیه بحث می‌کردن؛ مذهبی‌هایی ضدِ ولایتِ فقیه؛ که انگار اعتقادی و تشکیلاتی کار می‌کردنو حرفاشون حاویِ کینۀ عمیقی بود. دیدم جوابی براشون ندارم. به‌طور خاص برای این موضوع وقت گذاشتمو مطالعه کردم.

حالا بیش از صد نوشته از مطالبِ این‌جا به موضوع ِ «حکومتِ اسلامی، امامت و ولایتِ فقیه» اختصاص پیدا کرده. دریافته‌م ما با این‌منحرف‌ها کار نداشته باشیم، این‌ها با ما کار دارند. اخیراً چند بار بحث‌مون بالا گرفت؛ که شیعه‌گریِ سطحی و قشری‌شون در برابر ِ استدلال‌هایی از جنس ِ قرآن و سنت و سلوکِ مراجع و فقهای اعلام، درمانده و ناتوان بود.

 

 

لذتِ مطالعه برام این‌قدر شیرینه که دل‌م نمی‌آد کنار بذارمو، وقت‌مو صرفِ تایپ‌کردن کنم. اینه که الان کلی مطلب برای گذاشتن تو وب‌لاگ دارم ولی حس و حالِ تایپ نیست؛ ولی حس و حالِ کتابِ جدید دست گرفتنو خوندن هست. اینه که وضع‌مون اینه!! شوما دعا کن خدا شفا بده!

 

 

 

خب بسه!

با این‌که هم می‌تونم و هم میل‌م می‌کشه به این خودنویسی ادامه بدم، اما به هم‌این مقدار اکتفا می‌کنم.

 

در پایان، با کنج‌کاویِ بسیار، دعوت می‌کنم از وب‌لاگ‌های «پابرهنگان»، «پنکسم»، «عطش‌شکن»، «الهدی»، «سعی»، «یادداشت‌های پراکنده»، «گاه‌نوشت‌های حسین شرفخانلو»، «نفسانیات»، «کوثرانه» و «دردهای خاکستری» تا این بازی رو پی بگیرن؛ و قدری دربارۀ گذشتۀ وب‌لاگ‌شون بنویسن. بذارید یه کم بیش‌تر ازتون بدونیم. چیزی از بزرگی‌تون کم نمی‌شه که!

 

 

 

 

 

اجابت فرمودند:

گاه‌نوشت‌های حسین شرفخانلو: چرا و چگونه وبلاگ‌نویس شدم

عطش‌شکن: این پیرهن آبیه!

یادداشت‌های پراکنده: یادداشت‌هایِ پراکنده‌ نویسی

الهدی: این خانه ی صورتی ِ ساکت…

 

 

موضوع: شخصی
تاريخ: دوشنبه، ۱۸ اسفند ، ۱۳۹۳

 

 

آمد و رفت و دلم برد و کنون حاصل ِ وصل

اشکِ گرمی‌ست که بنشسته به دامانِ من است

کاش بی روی تو یک لحظه نمی‌رفت ز عمر

ورنه این وصل که باز اولِ هجرانِ من است

 

 

 

 

 

عماد خراسانی

 

موضوع: یک چکه شعر، یک دریا معنا
تاريخ: یکشنبه، ۱۰ اسفند ، ۱۳۹۳

 

دکتر سیدحسین نصر:

 

“… من از وقتی که در سال ۱۳۳۷ آمدم ایران و یک سال بعد کتابم، نظر متفکران اسلامی دربارۀ طبیعت، جایزۀ سلطنتی گرفت، این اولین‌بار بود که [با شاه دیدار کردم]. دوران بچگی‌ام با شاه ملاقات یک‌به‌یک کردیم چون در آن موقع آدم دست می‌داد با ایشان و ایشان یک چیزی، پول یا طلا به آدم می‌داد، [نه] که فرمان کتاب سلطنتی. من آن‌وقت ۲۶ سالم بود. ایشان پرسید که نصر؟ کدام نصر؟ …گفتم من پسر دکتر سیدولی‌الله نصر هستم. یک لبخندی زدند، آخر پدرم مدتی به شاه و به والاحضرت اشرف و شمس درس فارسی می‌داد. گفت بله، بله، چه مرد شریفی! ایشان معلم فارسی ما بود، چقدر هم سخت‌گیری می‌کرد. و یک مقدار تفقّد کرد.

 

بعد علَم، آن‌وقت وزیر دربار نبود ولی وزیر بود و خیلی به شاه نزدیک بود، من را خواست و چون دانستنش برای آیندۀ ایران خیلی مهم است خدمتتان می‌گویم، این چیزها حیرت‌آور است. دایی من عماد کیا گفت که من می‌خواهم تو را ببرم یک جای خیلی مهمی. گفتم کجا می‌خواهی ببری؟ گفت تو بیا به تو می‌گویم. من قبول کردم رفتیم منزل آقای علَم.

یک باغ بزرگی داشت در شمیران، ایشان خیلی تفقّد کرد و گفت من یک پیغامی از طرف اعلیحضرت برای شما دارم. ایشان خیلی دلش می‌خواهد که شما قبول کنید یک دانشگاه الهیات درست کنید و رئیسش بشوید -حالا من ۵۲، ۲۶ سالم است- چون می‌خواهند یک باب جدیدی در تعالیم اسلامی در ایران ایجاد بشود که طلاب بیشتر با تفکر جدید آشنا شوند.

من گفتم قربان باکمال‌میل، فقط یک شرط دارد و آن این است که اول ما معلم‌هایش را تربیت کنیم، وگرنه می‌شود مثل دانشگاه الهیاتی که رضاشاه درست کرد.

 

دانشکدۀ الهیات دانشگاه تهران(۱) هم روی همین اصل درست شده بود. آن کار بد نبود ولی چون استادان واقعی نداشت، نتوانست آن تحول را ایجاد کند. اولاً حوزۀ علمیۀ قم که قبولش نداشت و بعد هم بقیۀ دانشگاه‌های تهران هم قبولش نداشتند. بیچاره فروزانفر و بقیه خیلی تقلا می‌کردند ولی تحول بزرگ فکری در ایران ایجاد نکرد. آن افرادی هم که در دانشکده خیلی خوب بودند همه از حوزه بودند مثل آقای [مرتضی] مطهری و این‌ها که دانشمندان خیلی درجه اول بودند. این است که من زیر بار نرفتم و گفتم که باکمال‌میل من این کار را می‌کنم به‌شرطی که این امر انجام بپذیرد. گفتند خیلی‌خب یک طرحی بنویس. من یک طرحی نوشتم و فرستادم، دادم به آقای علَم. [بعد از آن] این جریان فراموش شد ولی از آن‌وقت به بعد حتی وقتی که من هیچ‌کاره بودم، رئیس دانشکدۀ ادبیات نبودم، معاون دانشگاه هم نبودم، رئیس دانشگاه هم نبودم، هیچ‌کدام، هر چند وقت یک‌بار شاه من را می‌خواست و می‌گفت چه خبر؟ از لحاظ فرهنگی. من یک صحبت‌هایی می‌کردم همان موقع، که به‌نظر من فلان کار را باید کرد. در واقع یک اثری داشتم و ملکه هم متوجه شد چون ایشان به فرهنگ ایران علاقه‌مند بود، کم‌کم خیلی به من نزدیک شد و هر کاری که من می‌گفتم می‌کرد؛ از حفظ کردن صحافی پشت‌جلد اصفهان که دو تا استاد بیشتر از دوران قدیم نمانده بود گرفته تا معماری و این چیزها. من در کار سیاست دخالت نمی‌کردم اما کارهای هم فرهنگی هم آموزشی را [انجام می‌دادم]. این دو چیز بود.

 

حالا این داستان دانشگاه الهیات را برایتان بگویم. خیلی‌خیلی سال گذشته. چند سال قبل از انقلابت بود ولی هنوز شلوغ نشده بود. یک روز شاه من را خواست، من آن‌وقت رئیس دانشگاه آریامهر بودم، گفتند فلانی یادتان می‌آید که یک وقتی من پیشنهاد کردم یک دانشکدۀ الهیات یا دانشگاه اسلامی به‌صورت جدید شروع بشود؟ گفتم بله. گفتند چه شد؟ گفتم هیچ، من گزارش دادم اصلاً جواب نیامد. خیلی ناراحت شد و گفت خیلی‌خب الان وقتش رسیده شما بروید یک دانشگاه اسلامی درست کنید و خودتان هم رئیس شوید. گفتم قربان من رئیس دانشگاه آریامهر هستم و خیلی‌خیلی آنجا مشکل دارم، دو تا دانشگاه را نمی‌شود [اداره کرد]. گفتند یکی از علما را راضی کنید. گفتم بهترین شخص علامه [محمدحسین] طباطبایی هستند که اسمشان روی این دانشگاه باشد. گفتند خودتان بروید صحبت کنید.

رفتم قم با علامه صحبت کردم. علامه به‌هیچ‌وجه‌من‌الوجوه زیر بار این چیزها نمی‌رفت، هرچه گفتم فقط اسمتان باشد و همان معارفی که شما می‌خواستید اشاعه بدهید و [به‌خاطرش] افرادی مثل مطهری تربیت کردید، آنجا می‌توانید به‌صورت خیلی وسیع‌تری این کار را بکنید، شما ۴۰۰ تا شاگرد دارید در مدرسۀ فاطمیۀ قم. علامه طباطبایی بیست سال استاد من بود، ایشان مثل پدر من بود، ما با هم خیلی‌خیلی نزدیک بودیم یک جایی این وسط‌ها من باید راجع به علما و معارف اسلامی هم برایتان بگویم چون خیلی مسائل مهمی مطرح است به‌هرحال ایشان به‌هیچ‌وجهیی قبول نکرد. من هم راستش را بخواهید شخص دیگری را سراغ نداشتم، نمی‌خواستم از این علمای معروف که فقط اقتدارطلب [بودند] و واقعاً دید وسیع‌تر فلسفی و دینی که من انتظارش را داشتم، نداشتند، معرفی کنم. بعد پول زیادی هم خرج بشود و به هیچ‌جا هم نرسد. نمی‌خواستم من مسئولیت این کار را قبول کنم، شاید کار درستی بود ولی کار من نبود.

 

 

آن‌وقت در برابر درخواست شاه چه کردید؟

 

من دوباره برگشتم و به شاه گفتم که ایشان قبول نکردند. گفت پس خودتان باید این کار را قبول کنید، گفتم آخر من چه کار کنم؟ گفتند که فعلاً شما بروید برنامه‌ریزی‌اش را بکنید. شما فردا بروید خراسان، من دستور می‌دهم استاندار و نایب‌التولیۀ آنجا از همین امروز در اختیار مطلق شما باشند، شروع کنید یک مقدار اراضی خیلی بزرگی را بخرید و شروع کنید به همان چیزی که قبلاً گفته بودید. چون من چندین‌بار به شاه گفتم قربان ما یک دانشگاه درست می‌کنیم ولی آدم نداریم اولش، ساختمان که تمام شد [تازه] دنبال آدم می‌افتیم، بعد شاگرد می‌گیریم که این‌ها معلم ندارند، بعد معلم‌های درجه دوم می‌آوریم، سی سال طول خواهد کشید تا این‌ها به جایی برسند و من این کار را برای دانشگاه آریامهر نکردم؛ یعنی از اول نیروی انسانی تربیت کردم و اینکه الان دانشگاه شریف بهترین دانشگاه ایران است فقط به‌خاطر این است چون وقتی انقلاب شد از ۴۲۰ تا استاد که من داشتم، فقط هفتادتایشان باقی ماندند بقیه از ایران رفتند ولی درست موقعی بود که کسانی که من [سال] ۵۳، ۵۴ آن‌ها را فرستاده بودم اِم‌آی‌تی و استنفورد که دکترایشان را بگیرند، همۀ آن‌ها داکترایشان داشت تمام می‌شد و هشتاد درصدشان برگشتند به ایران. ملت ایران از این لحاظ خیلی شانس آورد ولی جاهای دیگر این کار را نمی‌کردند؛ مثلاً دانشگاه کرمان [را] می‌خواستند درست کنند چون یکی از اقوام دور من یک واحد زمین خیلی قشنگ و خوب داده بود [برای این کار] بعد دولت پول داد دانشگاه را ساختند. [حالا] استاد از کجا بیاورند؟ ده سال طول می‌کشد تا یک کرسی را از این‌طرف و آن‌طرف بیاورند یک [هیئت علمی] جمع کنند.

 

خلاصه گفتم که من حاضرم و اگر اجازه بدهید انجام می‌دهم و به‌زودی شروع می‌کنم به تربیت نیروی انسانی. با تمام گرفتاری‌هایی که داشتم رفتم قم خدمت علامه طباطبایی و به ایشان گفتم که قربان این خواهد شد و جنابعالی فقط یک‌مقدار از طلاب باهوش و خوبی که فکر می‌کنید لیاقت دارند که در آنجا درس بدهند را معرفی بفرمایید، من نظرم این است که ما یک عده طلبه داشته باشیم که بعد از داشتن ریشه‌های قوی در معارف اسلامی و علوم سنتی، بروند در غرب و علوم مختلف غربی را فرابگیرند. این کار را باید بدون اینکه آن ریشه‌ها بپوسد یا متزلزل بشود بکنیم؛ یعنی افراد ذوجنبتین. گفتند مثل خود شما؟ گفتم والله من اتفاقی هستم، دولت ایران برنامه‌ریزی نکرده که کسی مثل من پیدا بشود، حوزۀ علمیۀ قم هم این کار را نکرد. صحبتش را آقای [آیت‌الله سیدمحمدحسین] بروجردی می‌کردند ولی هیچ‌وقت عملی نشد و حالا موقعش است که عملی بشود. گفتند من با این کار موافقم و چند نفر را معرفی کردند. من با این‌ها مصاحبه کردم؛ مثلاً دکتر غلامحسین [ابراهیمی] دینانی که الان از استادان بزرگ فلسفۀ ایران است، بسیار مرد شریفی است. من با ایشان مصاحبه کردم، بورس دادیم به ایشان و فرستادیمشان فرنگ. از این‌طرف، آن‌طرف یک عده‌ای را [انتخاب کردیم و] فرستادیم فرنگ… به‌هرحال این خیلی‌خیلی کار بزرگی بود ولی هیچ‌وقت به نتیجه نرسیدیم، دیگر وقت نبود.

 

در واقع هدف شما این بود که نیروهایی تربیت شوند که به‌عنوان پشتوانه برای دانشگاه الهیاتی که می‌خواستید تأسیس کنید؟

 

بله، ببینید! بعد از انقلاب مدام از رابطۀ بین حوزه و دانشگاه صحبت شد، هنوز هم می‌شود. من همان‌وقت می‌خواستم این کار را بکنم. من یک‌وقتی یک سخنرانی کردم که خیلی متجددان را در ایران ناراحت کرد. [عنوان] سخنرانی من این بود: دانشگاه‌های ایران بین هاروارد و حوزۀ علمیۀ قم. یعنی چه؟ من نشان دادم که دانشگاه‌های خیلی‌خیلی معتبر آمریکا مثل هاروارد و ییل یا در انگلیس، آکسفورد و کمبریج به مدرسۀ فیضیۀ قم نزدیک‌ترند تا دانشگاه تهران یا هر کدام از دانشگاه‌های دیگر. مسئله‌ای است که در آمریکا به آن می‌گویند توترینگ(۲). مثل درس خارج خود ما در حوزۀ علمیۀ قم می‌ماند که یک کسی که وارد است، خارج از کلاس‌های عادی می‌نشیند با چند نفر روی یک متن بحث می‌کنند، خیلی چیزهای مختلف. و من تمام کوششم در بیست سالی که در ایران بودم، این بود که بین فرهنگ سنتی خودمان و قلب آن، که دین اسلام و اصلاً خود دین است و در قلب دین، جنبۀ معرفتی اسلام با این موج تجددی که می‌آمد، پل ایجاد کنم. نه به این معنی که یک نوع التقاط ایجاد کنم، به‌هیچ‌وجه‌من‌الوجوه. چون من فکر می‌کنم که تجدد و سنت را نمی‌شود با همدیگر قاطی کرد. می‌شود داخل طیاره، ابن‌سینا خواند ولی فرق دارد با این امتزاجی که افرادی مثل [علی] شریعتی یا قبل از او مثلاً محمد عبده و این‌ها خواستند ایجاد کنند چون حق و باطل را نمی‌شود با هم امتزاج داد. از دید ما سنت‌گراها، در نهاد تجدد یک خللی هست و به همین جهت آن خلل را نمی‌شد فقط با بزَک و ماتیک جبرانش کرد…”

 

 

 


[حکمت و سیاست؛ خاطرات دکتر سیدحسین نصر، مجموعۀ تاریخ شفاهی و تصویری ایران معاصر، به کوشش حسین دهباشی، انتشارات سازمان اسناد و کتابخانۀ ملی جمهوری اسلامی ایران، ج۱، صص۹۴-۹۹]

 

 

 

 

پی‌نوشت‌ها:

۱- دانشکدۀ الهیات و معارف اسلامی در سال ۱۳۱۳ شمسی در محل مسجد سپهسالار (شهید مطهری) با نام دانشکدۀ علوم معقول و منقول افتتاح و پس از پنج سال در سال ۱۳۱۸ تعطیل شد. در سال ۱۳۲۱ بار دیگر آغاز به کار کرد و در ۱۳۴۴ دانشکدۀ علوم معقول و منقول به دانشکدۀ الهیات و معارف اسلامی تغییر نام داد.

۲- Tutoring؛ حلقۀ خصوصی درس و بحث.

 

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: چهارشنبه، ۶ اسفند ، ۱۳۹۳

 

“… روی زمین هیچ چیز خوبی نیست که سرچشمۀ اولیه‌اش کثافت نباشد.”

 

 


 

[اتاق شمارۀ ۶، آنتوان چخوف، ترجمۀ آبتین گلکار، انتشارات هرمس، ص۱۹]

 

 

 

 

هم‌چون‌این:

از آن استدلال‌ها(۳): بدان که باید تابع دلیل بود

از آن استدلال‌ها(۲): لازم نیست گاو باشی تا بفهمی آن‌جا علف ندارد!

از آن استدلال‌ها(۱): استدلالِ هلویی

 

موضوع: از آن ترکیب‌ها و جمله‌های طعم‌دار
تاريخ: شنبه، ۲ اسفند ، ۱۳۹۳

 
 

۲۰ خرداد ۹۶

 

یه هفته پیش، یه سایت خبری فعال و پرمخاطب، متن برنامه‌ای از سری‌برنامه‌های «راز» رو منتشر کرد؛ که جز چن دقیقهٔ اول‌ش مابقی‌شو دیده بودم. از روی کنج‌کاوی شروع کردم به خوندن اون متن. واقعاً باید ویرایش می‌شد. مغلوط بود. مثلاً جایی از متن نوشته شده: «کاری کردم که اینها در انتشارات رمضان چاپ شوند که بزرگترین انتشارات آمریکاست و در انگلستان و اروپا موجود است.»

برای اون مطلب، نظری نوشتم؛ و نیز نوشتم که انتشارات رمضان نداریم؛ اون انتشاراتی که جزو بزرگ‌ترین‌های امریکاست، آمازونه؛ نه رمضان!

 

حالا بعد از یه هفته گذرم باز به اون سایت و نوشته افتاد؛ دیدم نظرمو «غیر قابل انتشار» محسوب کرده. اون غلط‌ها هم بی‌اصلاح باقی مونده.