حجت‌الاسلام و المسلمین دکتر مرتضی آقاتهرانی:


«…با یک خاطره دیگر که خودم از آقای بهجت شنیدم جوابتان را می‌دهم. تابستان حدود ۲۳ سال قبل بود که یکی از علمای بزرگ از دنیا رفت. ما حدود پانزده نفر بودیم که می‌رفتیم درس آیت‌الله بهجت. آیت‌الله مصباح هم به بنده توصیه کرده بود که پای درس ایشان زودتر بروید و دیرتر بیایید بیرون تا غیر از درس، از آقای بهجت بهره‌های دیگر هم ببرید.

آن روز یادم هست درس که تمام شد ایشان با یک حالت خاصی فرمودند که نمی‌دانم آقایان خبر دارند یا نه ولی خوب است که توجه داشته باشید. آیت‌‎الله بهجت به ما فرمودند که یکی از دوستان لبنانی من که تشرف خدمت حضرت دارد آمده بود قم و می‌گفت در تابستان وقتی در محضر آقا در لبنان بودم، ایشان به من فرمودند که فلانی من می‌خواهم بروم نجف شما هم می‌آیید؟ دوست لبنانی هم به حضرت گفته بود بله! به یکباره می‌بیند که در و دیوار و آدمها همه عوض شدند و  متوجه می‌شود که رسیده‌اند به نجف! آقا می‌رسند به در خانه‌ای یاالله می‌گویند و وارد می‌شوند که منزل همان عالمی بوده که تابستان مرحوم شده بود. این دوست لبنانی آیت‌الله بهجت به ایشان گفته بود که من هم وارد اتاق شدم و پشت در ایستادم و در را بستم. دیدم حضرت با آن عالم بزرگوار صحبت می‌کنند. من الفاظ را می‌شنیدم ولی نمی‌فهمیدم. بعد از حدود نیم یا یک ساعت آقا آمدند بیرون خداحافظی کردند. بعد آقا به من فرمودند که این آقای بزرگوار یک هفته بیشتر زنده نیست و من هم آمده بودم برای خداحافظی. البته ایشان از ما گلایه کرد، چون من به این بنده خدا قول داده بودم که تا در قید حیات هست، ظهور من اتفاق می‌افتد، اما چه کنم که باز هم به امر الهی در ظهورم تاخیر افتاد! یعنی ببینید بنا بود حدود بیست و چند سال قبل ظهور اتفاق بیافتد ولی باز هم تاخیر افتاد! این اتفاقات می‌تواند نشانه‌هایی از ظهور باشد ولی ممکن است به دلیل کمبود ظرفیت ما این امر الهی باز هم تاخیر بیفتد…


…مشکل از ماست، مقصراصلی خودمان هستیم! البته آیت‌الله بهجت از آن دوست لبنانی شان پرسیده بودند که من این را برای دیگران هم بگویم که ظهور تأخیر افتاد، فرموده بودند بگو که آقای بهجت هم به ما خبر دادند. این خودش یک نکته‌ای است که مرحوم سید بن طاووس به فرزندشان در کشف‌المحجه می‌گویند که بارها قرار بود آقا بیاید و همه چیز تمام شده بود ولی باز تاخیر افتاد…



…این خاطره‌ای را که می‌گویم از پسر آیت‌الله بهجت، علی آقا شنیدم. ایشان می‌گفت که قبل از ۱۵ خرداد سال ۴۲ در طول یک سال شاید حدود سیزده بار حضرت امام و آیت‌الله بهجت با هم دیدار داشتند. ایشان می‌گفت که در یک جلسه آن من بودم یادم هست که آیت‌الله بهجت خیلی انقلابی موضع می‌گرفت و با امام همراهی می‌کرد. همان روزهای اول ایشان به حضرت امام فرموده بود که آقا، شاه باید برود. حتی فرموده بود اینهایی که اطراف شاه هستند دنبال دنیا هستند یکی از اینها را بخواهید تا دنیایش را تامین کنیم و شاه را نابود کند. این را هم به امام فرموده بودند که شما باید چهل نفر را تربیت کنید تا همین که شاه نابود شد، امور را بدهید دست اینها؛ بعد امام فرموده بودند که من چهار نفر هم ندارم. این را می‌دانید که برخی از بزرگان حوزه در آن روزها فکر می‌کردند شاه را نمی‌شود دست زد! اینها به امام می‌گفتند که شاه بماند او را مدیریت می‌کنیم ولی بقیه را باید اصلاح کنیم! در حالی که آیت‌الله بهجت از همان زمان همراه امام بود و می‌فرمود شاه باید برود. همین نکته درک بالا و تیزبینی انقلابی آیت‌الله بهجت را نشان می‌دهد…



…ایشان [آیت‌الله مصباح] رابط بین آیت‌الله بهجت و حضرت آقا [آیت‌الله خامنه‌ای] بودند. البته امام (ره) خودشان به حضرت آیت‌الله خامنه‌ای فرموده‌ بودند که از آقای بهجت استفاده کنید. ایشان هم نامه‌ای می‌نویسند می‌دهند به حاج آقای مصباح که این را شما لطف کنید و بدهید به‌ آقای بهجت. البته ظاهرا آن طور که من اطلاع دارم حاج آقا برای ثبت این مکاتبات حساس شرط می‌گذارند که من به شرطی نامه‌رسانی می‌کنم که نامه را ببینم و نسخه‌ای هم کپی کنم و نگه دارم! حضرت آقا هم به دلیل علاقه خاصی که به آیت‌الله مصباح داشتند، قبول می‌کنند. ظاهرا حضرت آقا تقاضای دستورالعمل داشتند که آیت‌الله مصباح می‌آوردند و آیت‌الله بهجت هم در پاسخ در مواقعی خودشان می‌نوشتند و در مواقعی هم به حاج آقای مصباح می‌فرمودند که این موارد را بنویسید و به ایشان تحویل بدهید.

یکبار رهبر انقلاب برای آقای بهجت می‌نویسند که من این موارد را می‌دانم و انشاءالله عامل خواهم بود ولی توقعم بیش از این است که آقای بهجت ‌در پاسخ نوشته بودند اینها را عمل کنید، در فرصتی که پیش بیاید دیگر شما برای من نامه ننویسید، من خودم برای شما نامه می‌نویسم. تا این که امام از دنیا رفتند، یادم است ما مشهد بودیم که حاج آقای مصباح برای بیعت با آقا آمده بودند تهران و از آنجا هم  آمدند مشهد. ما خدمتشان رسیدیم و از وضع و اوضاع پرسیدیم. حاج آقا فرمودند که برای بیعت رفته بودم خدمت آقا ولی خدا را شکر دست خالی نرفتم چون آیت‌الله بهجت یک نامه چهار صفحه‌ای برای حضرت آقا که تازه رهبر شده بودند، نوشتند که شروع نامه هم این بود که بنده انتصاب حضرتعالی را به سمت مقام ولایت و رهبری تبریک عرض می‌کنم و بعد شروع کرده بودند که حالا دیگر وظایف شما این است. بعد آقا به آیت‌الله مصباح فرموده بودند که تا حالا  خیلی‌ها از مردم و مسئولین با من بیعت کردند ولی هیچ کدام دلم را آرام نکرد که من در این جایگاه باید باشم یا نه الا این نامه که خیالم را راحت کرد. چون می‌دانم که ایشان اصلا بر مبنایی که دیگران ممکن است بنویسند و حرف بزنند، نمی‌نویسند وصحبت نمی‌کنند…»




(+ هفته‌نامۀ ۹دی، شمارۀ ۱۰، ۲۱ اسفند ۱۳۸۹، ص۸)