حجت‌الاسلام جعفر شجونی:


«تلفن زنگ خورد، گوشی را برداشتم، یک نفر پشت تلفن سه بار گفت: «شجونی قبرت حاضر است». سرهنگ عربی از ساواک بود، ماجرای منبر رفتنم و دفاع از طلاب مظلوم فیضیه را فهمیده بود. می‌گفت: «شجونی ببینمت ناخن‌هایت را می‌کشم.»

خیلی ترسیده بودم، وارد مسجد ارک شدم. جمعیت موج می‌زد. ماشین‌های ساواکی‌ها هم منتظر بودند. این میدان رزم‌آور دیگری می‌خواست، خواستم برگردم. ناگهان دو دست تنومندی بازویم را گرفت. تختی بود. لبخندش هنوز یادم هست. از او اصرار و از من انکار. آخر سر هم مرا راهی منبر کرد.»



حاشیه های مهم‌تر از متن، علی الفت‌پور، انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ص۵۴» به نقل از: «خاطرات حجت‌الاسلام جعفر شجونی، علیرضا اسماعیلی، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ص٧۴»)