«…از زمانی که دولت شیعی صفوی به‌وجود آمد، علما در اطراف آن جمع شدند و با نفوذی که داشتند در عین همکاری، نوعی اختلاف نظر به همان سبک و سیاق که گفته شد، میان آنان و دولت به وجود آمد. برای تحلیل تاریخ این دوره، همیشه باید توجه داشت که مناسبان این دو گروه به چه شکل بوده است. یک بار سیاستمداری روی کار می‌آید که روحانی‌مسلک است و در همه حال با علما رفت و آمد دارد. مثل شاه طهماسب اول  یا سلطان حسین. شاه طهماسب اول  نسبت به محقق کرکی و دیگر علما، و شاه سلطان حسین نسبت به علامۀ مجلسی و خاتون آبادی و دیگر علما همین برخورد را داشتند.


علاقۀ شاه طهماسب به دین، به نحوی است که یک عالم عرب را به ایران آورد؛ در حالی که معلوم نیست او زبان فارسی می‌دانسته است یا نه. شاه طهماسب و دربار صفوی به ترکی صحبت می‌کردند و محقق کرکی به طور مسلم، ترکی نمی‌دانسته؛ اما شاه به اندازه‌ای برای او احترام قائل می‌شود که او را نائب امام زمان -عجل الله تعالی فرجه الشریف- می‌داند و خودش را نایب او. به هر حال این یک گرایش است.


برخی از شاهان صفوی در عین رفت و آمد با علما، این رویه را نداشتند. نمونۀ آن شاه عباس است. وی به شدت سیاستمدار بود و حتی کارهای منصب صدر را که کاملاً دینی بود، گاهی خودش انجام می‌داد و صدر تعیین نمی‌کرد. البته علاقه‌مند به تشیع و مذهب بوده و حساسیت‌های عجیبی هم از خودش نشان می‌داد؛ ولی تا آن‌جا به عالم دینی اجازۀ ورود به صحنه را می‌داد که با مصالحش منطبق باشد. در برخورد با خارجی‌ها، خیلی باز برخورد می‌کرد تا حدی که گاه از چهارچوب شرع نیز خارج می‌شد. از نظر سیاستمداری مانند او، این کار طبیعی بود.


علمای شیعه در چنین شرایطی می‌دانستند که چگونه رفتار کنند. آنان تا جایی جلو می‌آمدند که لطمه به اساس مذهب و هویت مذهبی‌شان نخورد. آنان آگاه بودند که کشورشان دشمن زیادی دارد؛ ازبک‌ها در شرق و عثمانی‌ها در غرب. اگر بخواهند با دولت دربیفتند، همه چیز از دست می‌رود. علما به دولت به عنوان دولت شیعه و تنها دولت حامی تشیع در جهان اسلام نگاه می‌کردند و طبعاً ملاحظاتی داشتند.


برخی از محققان، یکی از مشکلات ما را در تاریخ معاصر، همین می‌دانند که برخی از اتفاقات، مثل ترور ناصرالدین شاه و حتی مشروطه، سبب تضعیف دولت قاجار شد. در مشروطه قاجارها ضعیف شدند، بعد هم سقوط کردند و پس از آن، اوضاع از دست داخلی‌ها نیز بیرون رفت و نظام دیگری که متکی به اصولی جدید و قدرت‌های خارجی بود، روی کار آمد.

به نظر می‌رسد علمای دورۀ صفوی، حکیمانه‌تر با موضوع برخورد کردند و تا حد ممکن از دولت حمایت کردند؛ در حالی که انتقادهای فراوانی به آن داشتند. بنابراین وقتی می‌گوییم دوگانگی بوده، نباید تصور کرد که دشمنی و خصومت بوده است. آنها به نوعی با هم کنار آمدند؛ اما اختلاف نظر نیز داشتند.


علما به دو روش استدلال و برخورد می‌کردند: یکی در قالب مصالح مذهب و کشور شیعه؛ دوم بر اساس اصول فقهی قابل قبول. مسائل اصولی را در کتاب‌های مهم فقهی مطرح می‌کردند. برای مثال، اساس حکومت را حکومت فقیه می‌دانستند و این را در کتاب‌های فقهی می‌نوشتند؛ اما در ظاهر، شاه و سلطنت را قبول داشتند و از اوضاع موجود دفاع می‌کردند. البته در یک نقطۀ میان این دو ارتباط برقرار می‌شد.


این را هم بیفزاییم که در ادبیات دورۀ اخیر قاجار، عنوان «ملت» برای علما و «دولت» برای حکومت به کار می‌رفت. در واقع، مفهوم ملت ابتدا از «دین» که در قرآن برای یک امت به کار رفته مانند «ملّه ابراهیم» گرفته شده و کم‌کم برای علما که نظام دینی جامعه را در اختیار داشتند، به کار رفت. برای مثال، وقتی در نهضت تنباکو گفته می‌شد که  «ملت» پیروز شده است، مقصود جنبش علما و مردم متدین در برابر «دولت» بود.»





[بازخوانی نهضت مشروطیت، رسول جعفریان، نشر مطهر، صص۴٩-۵٢]