«قاسم از بچه‌های خوب و با معرفتِ گردان بود. آن وقتها حاجی برونسی فرماندۀ گردان بود و قاسم هم دستیارش.

یک روز آمد پیش حاجی و بدون مقدمه گفت: من دیگه نمی‌تونم کار کنم!

حاجی پرسید: چرا؟

قاسم نشست. سرش را این طرف و آن طرف تکان داد. انگار بخواهد گریه کند، با ناراحتی گفت: این‌قدر ذهنم مشغول شده که داره به کارم لطمه می‌خوره. می‌ترسم اون‌جوری که باید، نتونم کار کنم. از من ناراحت نشی حاجی، از من دلگیر نشی‌ها!


شاید فقط من و حاجی می‌دانستیم؛ مشکلات شدید خانوادگی گریبانش را گرفته بود. باز شروع کرد به حرف زدن. معلوم بود دل پر دردی دارد. حاجی همۀ هوش و حواسش به حرفهای او بود.

از این موردها توی منطقه زیاد داشتیم. حاجی برونسی  حکم یک پدر را پیدا کرده بود. همیشه بسیجی‌ها، حتی آنها که سنشان از حاجی بالاتر بود، می‌آمدند پیش او و مشکلاتشان را می‌گفتند. حاجی هم هر کاری از دستش برمی‌آمد، دریغ نمی‌کرد. حتی مسؤولین که می‌آمدند از منطقه خبر بگیرند، مشکلات بعضی‌ها را واگذار می‌کرد به آنها که وقتی برگشتند، دنبالش را بگیرند.


حرفهای قاسم هم که تمام شد، حاجی از آیه‌های قرآن و احادیث استفاده کرد و چند تا راه‌کار پیش پاش گذاشت. همیشه توی این‌طور موارد به بچه‌ها می‌گفت: اولاً من کی هستم که بخوام شما رو راهنمایی کنم؟ دوماً من سوادی ندارم…

نسخه‌هاش همیشه از قرآن و نهج‌البلاغه و احادیث بود. آن روز وقتی صحبتش تمام شد، قاسم آرامش خاصی پیدا کرده بود. مثل غنچه‌ای که شکفته باشد از پیش ما رفت.

…بعد از آن، چند بار دیگر هم قاسم آمد پیش حاجی به درد و دل کردن. هر بار هم نسخۀ تازه‌ای می‌گرفت و می‌رفت.



قاسم که شهید شد، رفتیم مشهد خانه‌اش. پدر، مادر، برادر و همسرش توی همان خانه زندگی می‌کردند. وقتی صحبت از اخلاق قاسم شد، همسرش گفت: من با مادر قاسم مشکلات شدیدی داشتیم، این آخری که ایشون می‌اومد مرخصی، یک حرفهایی می‌زد که اصلاً اون مشکلات ما همه‌اش حل شد. یعنی آب ریخت رو آتیش ِ اختلافهایی که ما داشتیم.

شش دانگ حواسم رفته بود به حرفهای او. ادامه داد: قاسم این جوری نبود که از این حرفها بلد باشه، از این هنرها نداشت، اگر می‌داشت قبلاً برطرف می‌کرد مشکلات ما رو؛ بالاخره نمی‌دونم تو جبهه چی به‌اش یاد دادن، فقط می‌دونم این که می‌گن جبهه دانشگاست، واقعاً حرف درستیه، چون من خودم به عینه دیدم.»




[خاک‌های نرم کوشک، خاطرات خانواده و همرزمان شهید برونسی، مصاحبه و تألیف سعید عاکف، انتشارات مُلک اعظم، صص۸۴-۸۵]