«در جبهۀ کردستان از جوانی پرسیدم: بابات چکاره است؟  گفت: نابینا و خانه‌نشین.  گفتم: برادرت چکاره است؟  گفت: ۶ساله که اسیر است.  گفتم: مادرت؟  گفت: مریض است.  گفتم: خودت برای چه به جبهه آمده‌ای؟

گفت: آمده‌ام تا از دین و مرز کشور اسلامیم حفاظت کنم.


راستی که ما چقدر به این بچه‌ها مدیون و بدهکاریم!»



[خاطرات از زبان حجت‌الاسلام محسن قرائتی، ج۱، انتشارات مرکز فرهنگی درس‌هایی از قرآن، ص۷۶]