علامه علی دوانی:


«در سال ۱۳۵۷ قبل از پیروزی انقلاب اسلامی در مسجد حضرت ابوالفضل علیه‌السلام واقع در خیابان رباط کریم، شب‌ها منبر می‌رفتم. شبی ضمن گفتگو با مرحوم سیدعبدالحمید ایروانی امام جماعت آنجا گفتم: فردا با عده‌ای از آقایان از جمله آقای فلسفی، مطهری، بهشتی، مهدوی کنی، محی‌الدین انواری و مفتح در خانۀ آقای امامی کاشانی که خانۀ تازه خریده به ناهار دعوت هستیم.

آقای ایروانی گفت: خوب شد، این کتاب توحید نوشتۀ شیخ آشوری را دیده‌اید؟ گفتم: نه. گفت: شنیده‌اید این روزها سر و صدای زیادی راه انداخته؟ گفتم: آری. گفت: جوانها راجع به این کتاب از من سؤال می‌کنند، نمی‌دانم چه جوابی به آنها بدهم. من آن را به شما می‌دهم، در آن مجلس به آقایان نشان دهید ببینید دربارۀ آن چه نظری دارند، فردا شب به من بگویید که همان را در جواب جوانها بگویم.



کتاب را که به قطع جیبی بود و طرح روی جلد آن منظرۀ خاصی را نشان می‌داد به خانه آوردم و ساعتی را به مطالعۀ آن مشغول شدم. دیدم بعد از کتاب شهید جاوید سر و صدادار خواهد بود و پاسخ دادن به آن هم در آن جوّ پرهیجان آسان نیست؛ یعنی طوری نوشته است که آدم معطل می‌ماند در آن جوّ حاکم چه جوابی به جوانهای داغ و احساساتی که جذب گروه‌های مختلف هم شده بودند بدهد که بدتر نشود.


فردای آن روز موقع ظهر قبل از صرف ناهار کتاب را به آقایان نشان دادم و گفتم: آقای ایروانی از شما آقایان خواسته است دربارۀ این کتاب جوابی بدهید که او همان را در پاسخ سؤال جوانها به آنها بگوید و استناد به شما آقایان بکند.

شهید مطهری گفت: کتاب مزخرفی است، من آن را دیده‌ام. این شیخ را من می‌شناسم، شیخ جسور روداری است. مشهدی است. چند وقت پیش هم در مسجد قبا بعد از نماز آقای مفتح منبر می‌رفت. مثل این که دستی او را می‌گرداند و جسورتر می‌کند. آمده بود خانۀ ما که نیم ساعت با شما کار دارم، ولی بیش از یک ساعت ماند و حال مرا گرفت. با جسارت گفت: تو نباید در قلهک و بالای شهر باشی، باید بروی میدان شوش و پایین شهر و میان مردم عادی. گفتم: آ شیخ! اگر من با این حجم کار که دارم بروم میدان شوش، میان آن شلوغی دیوانه می‌شوم. مگر من تکلیفم را نمی‌دانم که تو باید بیایی برایم تعیین تکلیف کنی؟!

از این بگومگویی که میان استاد و آن شیخ کم‌مایه و پرمدعا درگرفته بود و طرز ادای سخن استاد که وقتی عصبانی می‌شد کمی لهجۀ مشهدی پیدا می‌کرد، اغلب خندیدیم.


شهید بهشتی گفت: ولی من خوانده‌ام، و کتاب خوبی است. شهید مطهری با عصبانیت گفت: کتاب خوبی است؟! شهید بهشتی با تبسم آهسته و بی‌تفاوت گفت: بله! و هر دو ساکت شدند.



پس از ناهار، آقای امامی کاشانی گفت: من آن را ببرم و در این فرصت کوتاه که شما آقایان استراحت می‌کنید، قدری ببینم. من گفتم: خوب است ولو به اختصار همۀ آقایان ببینند و جوابی بدهید که به آقای ایروانی بگویم.

گفتند: خود شما دیده‌اید؟ گفتم: قسمت‌هایی از آن را دیده‌ام، ولی سر درنیاوردم که چه می‌خواهد بگوید. در بحث امام زمان به انحراف کشیده شده و نتیجۀ نادرستی گرفته است. آیات مربوط به معاد و قیامت را ناظر به ایام ظهور امام زمان دانسته و مطالب دیگری از این قبیل.

پس از استراحت، آقای امامی گفت: من هم از آن سر درنیاوردم، ولی باید چیز اغواکننده‌ای باشد. کتاب را دست به دست گردانیدند و جمعاً عقیده داشتند مطالب نامربوط زیاد دارد و اثر تخریبی زیادی در آن هست.




مدتی بعد، روزی ساعت ۲ بعد از ظهر در هوای بسیار گرم تابستان برای دیدن شیخ آشوری از قلهک به خیابان ناصرخسرو رفتم، زیرا آقاحمید اسلامی که انتشارات غدیر او واقع در سرای حاج‌نایب، کتاب توحید آشوری را چاپ کرده بود، اطلاع داد که فردا آشوری در آن ساعت آنجاست.

قبل از آمدن آشوری، آقاحمید گفت: شیخ بدبختی است، نه دنیا دارد و نه آخرت، خواهید دید تمام لباس تنش به پولی نمی‌ارزد. خورد و خوراکش بسیار عادی است؛ حتی فلان جا دعوت بوده، بدترین پرتقالها را خورده و به آنها که پرتقال درشت و پرآب خورده‌اند اعتراض کرده که اسراف می‌کنید و رفاه‌طلب هستید.

گفتم: بسیار کار احمقانه‌ای کرده است. پس این روزیهای خداداد بماند برای موشه‌دایان و صهیونیستها و دشمنان اسلام؟ مگر خدا نفرموده: «و رزقناهم من الطّیبات» و «کلوا مِن طیّباتِ ما رَزَقناکم» و «قُل مَن حَرَّمَ زینَهَ اللّه الّتی اَخرجَ لِعبادهِ وَ الطّیباتِ مِن الرّزق»؟

آیا باید ارزاق نیکوی خداوندی را که خدا بر بندگان خالص و با ایمان خود حلال کرده است، بر خود حرام نمود که نشانۀ زهد و تقواست؟ ابداً چنین نیست، و او هرکس باشد کاملاً در اشتباه است. خانه‌های خوب و عالی و چند طبقه مال یهود و نصارا و گبر و بت‌پرست باشد، بهترین گوشتها و میوه‌ها و سبزیها و نانها و دیگر مواد غذایی را آنها بخورند، و خانه‌های گلی و یک طبقه و کهنۀ بدنما و تنگ و تاریک و نمور، و غذاهای مانده و فاسد از آن ما باشد که مسلمانیم؟! چه کسی گفته و در کدام آیه و حدیث آمده است؟ این راه که این آقا می‌رود به گورستان است. این موقع قبل از پیروزی انقلاب اسلامی بود.



در همین موقع شیخ آشوری با دو سه نوجوان پانزده شانزده ساله وارد شد. نوجوان‌ها به‌قدری جسور بودند که سلام نکردند. یکی از آنها گفت: هر جا که خالی بود باید نشست، و بدون اجازه در جایی نزدیک من با غرور نشست؛ درحالی‌که اخلاقاً می‌باید از صاحب مغازه اجازه بگیرد.

پیدا بود آشوری به آن‌ها درس‌هایی داده که باید پیاده کنند، یعنی غرور و خودخواهی و خودبزرگ‌بینی و بی‌اعتنایی به آخوندیسم و این که تو هم مثل او آدمی متعارف هستی، و احترام به آخوند و هر فرد دیگر معنی ندارد و فردپرستی است!


شیخ آشوری فردی متوسط‌القامه، عینکی و بیست و چند ساله بود. عمامۀ کوچکی به سر داشت که پیدا بود مدتهاست آن را نشسته و اطراف آن چرکین و زرد بود. یقۀ پیراهنش همین‌طور. قبایش نیز بوی عرق می‌داد.

آقا حمید مرا معرفی کرد. آشوری گفت: کتابهای شما را دیده و خوانده‌ام.

گفتم: من در این وقت ظهر و هوای گرم تابستان از قلهک به اینجا آمده‌ام شما را ببینم و اگر شد به عنوان دو همکار و هم‌لباس کمی با هم صحبت کنیم. عزت و احترام شما عزت و احترام من است و بعکس، هر حرفی و نسبتی ناروا که به شما بزنند و بدهند برای فرد هم‌لباس شما خوشایند نیست. تشکر کرد که همین‌طور است.

گفتم: سؤال من از شما این است که چرا پشت سر استاد مطهری این همه بدگویی می‌کنید؟ کسی دیگر نبود که با او طرف شوید، آمده‌اید به سراغ چهرۀ درخشان روحانیت با این اسم و رسم و مقام عالی علمی و افکار نو دینی که دارد؟

سپس افزودم: من شنیده‌ام شما چند وقت پیش در مسجد قبا و بعضی از مجالس تهران منبر می‌رفتید ولی حالا برای همۀ علما و اهل منبر حرف درمی‌آورید؟ فکر نمی‌کنید در اشتباه باشید و اعتراضهای شما بی مورد باشد؟ من این کتاب توحید شما را خوانده‌ام. بسیاری از آیات قرآنی را که دربارۀ معاد و روز قیامت است، شما مِن‌عندی ناظر به عصر ظهور امام زمان دانسته‌اید که تفسیر به رأی و دارای آن همه گناه است.

شما در این کتاب، علما و مذهبیها را هدف تیرهای ملامت و اعتراض قرار داده و نتیجه گرفته‌اید که وقتی امام زمان می‌آید فقط با آنها طرف است و مادیها و از خدا بی‌خبرها راحت و آسوده‌اند. این چه طرز تفکری است؟ از کجای قرآن و حدیث می‌توان این را به دست آورد؟ شما با این سر و وضع که پیداست چیزی در بساط ندارید، چرا آخرت خود را به خاطر چند جوان خام یا افراد احساساتی و تندرو تباه می‌کنید؟!



در این وقت نگاهم به طرف نوجوانها معطوف شد، دیدم با تمام وجود به من نگاه غضب‌آلود می‌کنند، گویی می‌خواهند به من حمله‌ور شوند.


گفتم: از اینها بگذریم. من آمده‌ام از شما بپرسم شما که این قدر از آقای مطهری انتقاد می‌کنید، مگر ما چند تا امثال آقای مطهری داریم؟ دهها شرط دست به هم داده و سالها گذشته تا یک مطهری با این علم و فضل و اسم و رسم پیدا شده. حالا شما به جای این که بیایید یک دانشمند نامی هم‌لباس خود را که باعث افتخار ماست، در نظر نوجوانها بزرگ جلوه دهید که قدر او را بدانند، چنان از او انتقاد می‌کنید که گویی تنها مسؤول مملکت اوست و هر نقص و عیبی هست به گردن اوست. احتمال نمی‌دهید دشمن از این کار شما سوءاستفاده بکند و با تضییع مطهری‌ها بخواهد آب گل‌آلود شود تا ماهی مقصود را بگیرد، و من و شما خسر الدنیا و الاخره باشیم، و آیا این آب به آسیای دشمن ریختن نیست؟ شما که در لباس روحانیت هستید و داعیۀ سیاسی هم ندارید، از این حرفها چه نفعی می‌برید…؟



چون او دیگر وقت نداشت، با اشارۀ نوجوانان خشمگین برخاست و رفت. آقا حمید گفت: خوب شد این حرفها را به او زدید. او هم مثل این که بدش نیامد.

گفتم: شما چرا کتاب توحید او را چاپ کردید؟ گفت: از خودمانیها سفارش شده بود کتاب خوبی است، من هم چاپ کردم. مثل این که گفت در اندک زمانی تمام آن مصرف شد و چاپ دوم کردیم ولی بنا داریم دیگر چاپ نکنیم.




یکی دو روز بعد که شهید مطهری را دیدم، ماجرا را گفتم. گفت: آقا، این شیخ خیلی منحرف است، ولش کنید، آدم بشو نیست، ولش هم نمی‌کنند، شنیده‌ام حسابی به دام گروههای الحادی افتاده و از او سوء استفاده می‌کنند.


چند روز بعد از آقاسیدجواد هشترودی شنیدم که می‌گفت: چند شب قبل خانۀ ما بود. من و یکی از دیگر رفقای اهل علم هم او را نصیحت کردیم. آن قدر حرف زدیم که سحر شد. پس از نماز صبح، چند نفر سبیلو آمدند و طبق نشانی که داده بود او را که تمام شب نخوابیده بود بردند نارمک که عده‌ای در خانه‌ای جمع هستند و تازه اول صحبت است.




بعدها شنیدم که گروه «فرقان» و جمعیت «آرمان مستضعفین» وابسته به همین شیخ آشوری و شیخ گودرزی بوده‌اند، و اساس کار آنها نیز همان کتاب توحید آشوری و جزوه‌هایی از نوشته‌ها و درسهای گودرزی بر اساس آثار دکتر شریعتی است.

آنها با همین فکر و ادعا باعث قتل بسیاری از بزرگان شدند که از جمله استاد شهید مطهری بود. هر دوی این دو شیخ کج‌فهم و کم‌مایه و پرمدعا که اولی در لباس بود و دومی یعنی گودرزی خلع لباس شده بود، به جرم دستور ترور جمعی از شخصیتهای اسلامی اعدام شدند.

پس از ترور شهید مطهری، روزی در دانشکدۀ الهیات نزد شهید مفتح بودم. دیدم دکتر مهدی‌زاده معاون وقت دانشکده، پاکتی را آورده و به مفتح داد و گفت باز هم نامه نوشته‌اند.

شهید مفتح پاکت را باز کرد و خواند و رنگش پرید، ولی سعی کرد خونسرد باشد. نامه را داد به من خواندم. دیدم با حروف درشت و رنگ قرمز نوشته است: «فرقان»! ما مطهری را به این دلیلهای قرآنی و حدیث و اخبار کشتیم و تو را هم به همین دلیلها خواهیم کشت.

یکی از دلیلها را به خاطر دارم که این آیه بود: «قاتِلوا اَئمّه الکُفر اِنّهُم لا اَیمانَ لَهُم»!!


من این انحرافات را هم از عدم تشکل روحانیت می دانم که نتوانسته و نمی‌خواهد خود را با سیر زمان و روش اصیل اسلامی هماهنگ سازد، تا حق هر کسی در جای خود ادا شود و ارزشها معلوم گردد و نااهلان و سودجویان نتوانند با ما بازی کنند و ریا و سالوس و تظاهر جایگزین تقوا و فضیلت و مسؤولیت شرعی گردد!”





[خاطرات من از استاد شهیدمطهری، علی دوانی، انتشارات صدرا، صص۸۳-۹۱]