“… در همان سال [سنۀ ۲۸۳] معتضد [عباسی] ورود به تکریت نمود و حسن‌بن حمدان را به جنگ هارون شاری فرستاد، و ما بین حسن و هارون جنگ سختی شد تا آن که هارون را با برادرش اسیر کردند و به نزد معتضد آوردند. معتضد به سمت بغداد مراجعت کرد. کوچه‌های بغداد را برای او زینت دادند و از برای او قبه‌ها بنا کردند.

معتضد، حسن‌بن حمدان را خلعت خوبی با طوق طلایی به او پوشانید، و هم‌چنین رؤساءِ اصحابِ او را خلعت پوشانید و به جلالتِ عظیم ایشان را وارد شهر کرد. هارون شاری را سوار بر فیل کرده بودند و در پشت سر او برادرش را بر شتری سوار کرده بودند و به هیئتی غریب با معتضد وارد بغداد شدند.

 

مردم بغداد برای تماشا جمع شده بودند و بر روی جسر دجله جماعت بسیاری بودند که ناگاه کرسی جسر بشکست و مردم در آب فرو ریختند. و در آن روز از کسانی که معلوم گشت، قریب به هزار تن غرق شدند. صدای ضجه و شیون از مردم بغداد بلند شد و غواصین و ملاحین شروع کردند به بیرون آوردن جنازه‌های غرقی.

در این بین، طفلی را از آب بیرون آوردند با لباسهای فاخر و جامه‌های قیمتی و با او بود جواهر و طلاهای بسیاری. چون این کودک را بیرون آوردند، پیرمردی در بین مردمان تماشایی بود، چون نگاهش به آن کودک افتاد، بنا کرد سیلی به صورت خود زدن و صیحه کشیدن و چندان لطمه بر صورت خود زد که دماغش خون آمد و خود را بر زمین زد و چنان اظهار کرد که این طفل من بوده که غرق شده و می‌گفت: ای نور دیده، چگونه ماهیان تو را نخوردند و از این نحو کلمات بگفت. و بیامد و جنازۀ آن کودک را برداشت و بر حماری گذاشت و بیرون شد.

زمانی نگذشت که مردی از تجار و متمولین پیدا شد و تحقیقِ آن طفل نمود و بیان کرد که پدر طفل منم و مقصود من حلی و زینتِ او نیست بلکه مرادم همان است که او را کفن و دفن نمایم.

مردم حکایت آن پیرمرد را نقل کردند، خیلی تعجب نمود و با آن جماعت که با او بودند از تجار مبهوت و حیران ماندند و در صدد پیدا کردن آن پیرمرد برآمدند. هر چه گشتند او را نیافتند. عیارانِ سر جسر گفتند که: او را نخواهید یافت و از او باید مأیوس شوید. بعد، شروع کردند به نقل برخی از حیله‌های او…

پدر طفل چون این بشنید از طفل خود مأیوس گردید.”


 


[تتمه‌المنتهی، شیخ عباس قمی، انتشارات دلیل ما، صص۴۴۷-۴۴۹ (۲۵۸۵-۲۵۸۷)]