“سازمان [مجاهدین خلق] بر این باور بود که امام -مانند برخی ساده‌اندیشان روحانی- با تلاوت چند آیه‌ی قرآن و دم زدن از نهج‌البلاغه فریفته می‌شود، لذا به حسین احمدی روحانی که آخوندنما بود مأموریت دادند تا امام را به پشتیبانی از سازمان وادارد.

وی در دیدار با امام از پاکی و آزادگی بنیان‌گذاران و اعضای سازمان ستایش‌ها کرد و کوشید به امام بباوراند که سازمان در راه پیشبرد آرمان‌های مقدس اسلامی و به پشتیبانی از اسلام و قرآن برخاسته! و جز پیاده کردن قوانین اسلامی هدف و انگیزه‌ای ندارد! این برنامه درست یک ماه ادامه داشت. نامبرده به‌طور روزانه یک ساعت و گاهی بیشتر به دیدار امام در نجف اشرف رفته و از قرآن و نهج‌البلاغه و آیین خدایی سخن می‌گفت! و برای فداکاری در راه اسلام اعلام آمادگی کرده! و برای گرفتن اعلامیه از امام در پشتیبانی از سازمان پافشاری زیادی داشت.


امام در برابر این مقدس‌نمایی‌ها فرمودند پشتیبانی‌شان منوط به شناخت بیشتری از اعتقادات دینی و خط فکری آنان است.

وی برای آنکه امام به ماهیت و اندیشه‌های التقاطی سازمان پی نبرند، جزوات سازمان را در دسترس امام قرار نداده و کتابی را که درباره‌ی قیام حضرت حسین(ع) از سوی سازمان نوشته شده بود و نیز کتاب «راه انبیا، راه بشر» را نزد امام برد.

امام با مطالعه‌ی این دو کتاب به لغزش‌های فکری سازمان آگاهی یافت و روی کژاندیشی آنان در کتاب انگشت گذاشت و در کنار نوشته‌های آنان نکته‌هایی را یادآوری کرد.


احمدی روحانی در پی پیروزی انقلاب دستگیر و محاکمه شد که مصاحبه‌ی تلویزیونی در زندان اوین انجام داد و از دیدار خود با امام در نجف اشرف یاد کرد:

«… از جمله مسئولیت‌هایی که به من داده شد و در خارج از کشور، ملاقات با امام بود… درباره‌ی این ملاقات از طرف داخل به من توصیه شد؛ یعنی به من و تراب حق‌شناس توصیه شد که با امام تماس بگیرید و امام را در جریان مسائل داخلی و مسائل سازمان بگذارید و اگر امکان داشته باشد ایشان اعلامیه‌ای بدهند در پشتیبانی از زندانیانِ در شرف اعدام؛ یعنی رهبران و مسئولین مجاهد ما.

من مسئولیت این کار را به عهده گرفتم و از طریق آقای سیدمحمود دعایی که آن روز سمپات ما بود، در سال ۵۱ موفق شدم که جلسات متعددی با امام داشته باشم که به جز جلسه‌ی اول که ایشان شرکت داشت برای معارفه، من در جلسات دیگر تنها بودم با امام، مجموعاً هفت جلسه طول کشید؛ در حدود یک ماه و هر کدام یک یا یک ساعت و نیم. در این مدت من در زمینه‌های مختلف با امام صحبت کردم، بحث کردم. از جمله مسائلی که در آنجا مطرح شد، گفتم مسائل داخل ایران و وضع سازمان، ایدئولوژی، مبانی ایدئولوژیک سیاسی سازمان و در همین رابطه هم دو کتاب که در اختیار داشتم، کتاب امام حسین و جزوه‌ی راه انبیا، به ایشان دادم و ایشان هم به‌طور کامل مطالعه کردند و نظراتشان را به صورت کتبی نوشتند که متأسفانه الان این نوشته‌ی کتبی در اختیار نیست و من می‌توانم به روی نکاتی که الان در ذهنم هست و… تکیه بکنم.

از جمله مسائلی که ایشان بعد از مطالعه‌ی این کتاب‌ها نظر دادند این بود؛ یکی مسئله‌ی تحلیل ما از مسئله‌ی قیامت بود که با تحلیل ما که معتقد بودیم در واقع حیات جدیدی است به دنبال حیات دنیا و به دنبال یک تغییرات کمّی که دچار تغییر کیفی می‌شود، ایشان این تحلیل را تحلیل مادی می‌دانستند و مواجه با آنچه در قرآن هست.

مورد دیگر، مسائل تکامل بود که ما معتقد به تکامل انواع بودیم و اصل داروین، که باز ایشان آن را مخالف به حساب احکام قرآنی می‌دانست. از جمله مسائل دیگری که مورد بحث بود مسئله‌ی مبارزه‌ی مسلحانه در ایران بود که می‌دانید ما در آنجا معتقد بودیم که یک مبارزه‌ی مسلحانه مبارزه‌ای است که می‌تواند توده‌ها را به مبارزه بکشاند و آمادگی مردم و جنبش برای چنین مبارزه‌ای، و امام سخت با این مسئله مخالف بودند و تأکید کردند که من با مبارزه‌ی مسلحانه مخالفم و معتقدم که تشکیلات شما نابود می‌شود و از بین می‌رود. البته این مسأله‌ای بود که بعدها در بخش منشعب در سال ۵۶ و ۵۷ در یک مبارزه‌ی ایدئولوژیکِ درون‌سازمانی به این مسئله رسیدیم.

در رابطه با پیشنهاد ما برای صدور آن اعلامیه، ایشان تأکید کردند که من هنوز لازم است که در رابطه با مواضع ایدئولوژیکِ سیاسی سازمان اطلاعات بیشتری پیدا کنم و از افراد مختلف در این باره سؤال کنم؛ و از آنها حتی اسم هم بردند؛ از آقای منتظری، طالقانی و رفسنجانی و دیگران و مطهری اسم بردند. ما هم موافق بودیم و گفتیم که سعی می‌کنیم از طریق این آقایان، ما نامه‌ای برای شما بفرستیم؛ که البته گویا نامه‌هایی هم فرستادیم که ایشان تأکید کردند که این به معنی این نیست که اگر باز هم آقایان موافق بودند، من موافق باشم؛ یعنی تصمیم نهایی را خود من اتخاذ خواهم کرد. به این ترتیب ایشان در آن موقع موافق با دادن چنین اعلامیه‌ای نبودند.»



سیدمحمود دعایی -مدیر مسئول حال حاضر روزنامه‌ی اطلاعات- پیرامون برخورد خود در این باره می‌گوید:

«… من سمپات این سازمان بودم. من ساعت‌ها با امام صحبت می‌کردم که بلکه بتوانم یک جمله از امام در یک اعلامیه بگیرم که به دفاع از سازمان و یا یکی از افراد این سازمان باشد.

در یک جلسه خاطرم هست که من بعد از یک ساعت و نیم صحبت، گریه‌ام گرفت و شاید پنج دقیقه گریستم و نتوانستم حرف بزنم که بلکه بتوانم حمایت امام را از سازمان و از راه آنها و شیوه‌ی کار آنها کسب بکنم. امام مقاومت کرد. خود من سمپات این سازمان شدم و حتی بالاتر از سمپات، رابطه‌ی ارگانیک با این سازمان داشتم؛ چهار الی پنج سال در این رابطه کوشیدم به نفع این سازمان پیش امام یک کلمه تأیید بگیرم، نتوانستم و این را هیچ کس نتوانست.»



امام هیچ‌گاه به یاری سازمان نشتافت و از آنان پشتیبانی نکرد، لیکن تا پیروزی انقلاب علیه آنان سخنی به میان نیاورد و دیدگاه خود را پیرامون آنان برملا نساخت چون امید داشت که این گروه در اندیشه‌ی اصلاح خود باشند. امام هرگز بر آن نبود که انسان‌ها را سرشکسته و رسوا سازد، از این رو نوشته‌های آنان را بررسی کرد و روی کج‌اندیشی‌های آنان انگشت گذاشت و راه درست را به آنان نشان داد.

اگر آن روز امام دیدگاه خود را پیرامون سازمان و بنیانگذاران آن برملا می‌کرد و آنان را رسوا می‌ساخت، بی‌تردید سازمان در میان ملت ایران رسوا و بی‌اعتبار می‌شد و رژیم شاه نیز همگی آنان را از دم تیغ می‌گذراند و این برخلاف رسالت رهبری، اصول انسانی و انسان‌سازی و خلق و خوی امامت بود. سنت و سیرت اسلام و اسلام‌شناسان راستین این است که به انسان‌ها مجال دهند تا در صحنه‌ی آزمایش و بوته‌ی پالایش، آزمایش شوند تا سره از ناسره و خادم از خائن و درست‌کار از زشت‌کار بازشناسی شوند و چهره و سرشت خود را بر همگان بنمایانند.


امام در این باره به سیدحمید روحانی -مورخ- فرموده‌اند:

«…قبل از اینکه این دسته در داخل ایران به فعالیتی دست بزنند یک نفر از جانب آنها نزد من آمد و اظهار داشت که ما جمعیتی هستیم که بر مبنای قرآن می‌خواهیم قیام مسلحانه کنیم، به مبارزه‌ی چریکی دست بزنیم و از شما می‌خواهیم که ما را تأیید و حمایت کنید. به قرآن و نهج‌البلاغه خیلی تمسک می‌کرد و از خدا و پیغمبر دم می‌زد.

به او گفتم که من جمعیت شما را نمی‌شناسم و از عقاید و افکار شما هم بی‌اطلاعم و با این حرف‌ها هم نمی‌توانم اعتماد کنم. او برای اینکه اطمینان را بتواند جلب کند، حدود یک ماه هر روز نزد من می‌آمد و از عقاید و افکار جمعیت خود برای من حرف می‌زد. من فقط گوش می‌دادم و هیچ‌گونه اظهار نظری نمی‌کردم. بعضی از نوشته‌هایشان را آورد من مطالعه کردم و روی انحرافاتشان انگشت گذاشتم و در کنار نوشته‌هایشان حاشیه زدم و آنچه را بر خلاف اسلام و مبانی قرآن بود، به آنها تذکر دادم. چون اظهار کرد که می‌خواهیم قیام مسلحانه کنیم فقط یک کلمه به او گفتم این کار را نکنید چون موفق نمی‌شوید و خود را به هدر می‌دهید.

من از مجموع اظهارات او و نوشته‌هایشان به این نتیجه رسیدم که این جمعیت به اسلام اعتقاد ندارد، لیکن چون می‌داند که در کشوری مانند ایران که بیش از هزار سال است اسلام در رگ و پی این ملت ریشه دوانیده است جز با نام اسلام نمی‌توان پیشرفت کرد؛ لذا اسلام را ملعبه کرده‌اند. بالای نوشته‌ی خود نام خدا را می‌گذارند لیکن ذیل آن همان حرف‌ها و بافته‌های مارکسیست‌ها و مادیون است. این فکر در آن زمان فقط در حد یک گمان بود لیکن هر چه گذشت و نوشته‌هایشان بیشتر منتشر شد این گمان در من بیشتر تقویت شد.

البته من نمی‌خواهم بگویم همه‌ی آنهایی که با این جمعیت هستند این جوری‌اند. ممکن است در میان آنها افرادی باشند که واقعاً به اسلام اعتقاد داشته باشند و چه بسا افرادی که فریب آنها را خورده باشند لیکن اساس تشکیلات این جمعیت روی اعتقاد به اسلام نیست… البته من این فکر و گمان را درباره‌ی سازمان علنی نکردم چون آن کسی که از طرف آنها آمده بود وعده می‌داد که به زودی درصدد رفع انحراف‌های خود برمی‌آیند و خود را اصلاح می‌کنند، لیکن به هیچ وجه آنها را تأیید هم نکردم.

البته رفقا و دوستان از ایران خیلی مرا زیر فشار گذاشتند، آقای طالقانی به من نوشتند «انهم فتیه آمنوا بربهم و زدناهم هدی.» آقای منتظری به من نامه نوشتند، آقای هاشمی رفسنجانی همین طور، بعضی علمای بلاد نامه‌ها و پیغام‌هایی را درباره‌ی این جمعیت برای من فرستادند و خودشان هم با تمام قوا از این جمعیت حمایت کردند و حتی از وجوه‌های شرعیه در اختیار آنها گذاشتند. هنوز هم به من فشار می‌آوردند که از آنهاحمایت کنم، لیکن من آنها را یک جمعیت منحرف و گمراه می‌دانم و به هیچ وجه نمی‌توانم آنها را حمایت و تقویت کنم. من خظر اینها را برای اسلام از مارکسیست‌ها بیشتر می‌دانم.» (نزدیک به این مضامین)



روحانی و حق‌شناس در مجله‌ی پیکار (شماره‌ی ۶۷) به بیان همکاری برخی از روحانیون نجف با مجاهدین اشاره کرده‌اند؛ از جمله به حجت‌الاسلام دعایی که سمپات نیرومندشان در نجف بوده و حتی کارهای خود را از امام مخفی می‌کرده است: «کتاب «شناخت مجاهدین» را آقای دعایی در نجف چاپ کرده و هزینه‌ی آن را خودش پرداخته است. آقای سیدمحمود دعایی که خود در نجف بوده، تلاش فراوانی کرده است تا نظر امام (آیت‌الله خمینی) را نسبت به مجاهدین مساعد کند اما در این کار توفیقی حاصل نکرده است.»

حق‌شناس می‌افزاید: آقای منتظری هم نامه‌ای درباره‌ی حمایت از مجاهدین نوشت. متن این نامه و تصویر آن در پیکار (شماره‌ی ۷۷، ص۱۴) آمده است…”




[منافقین خلق، مهدی حق‌بین، انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی، صص۹۱-۹۸]