“سال‌ها پیش و پس ازز آن که «استاد مزاری» رهبر حزب وحدت اسلامی افغانستان به شهادت رسیده و رهبری حزب به دو شاخۀ «خلیلی» و «اکبری» تقسیم شود، به استان «بامیان» در مرکز افغانستان رفته بودم.


«خلیل‌الله خلیلی» آن سال‌ها میراث‌دار و رهبر شاخه‌ای از حزب وحدت اسلامی شده بود که خود را رهروان بلامنازع استاد مزاری می‌دانستند. در حالی که استاد مزاری سال‌ها با حزب جمعیت اسلامی به رهبری «استاد برهان‌الدین ربانی» جنگیده بود، آن موقع خلیلی با این حزب به اتحاد کامل رسیده و در یک جبهه علیه طالبان می‌جنگید.

من از او پرسیدم با این همه دشمنی، چطور چنین اتحادی صورت گرفته؛ پاسخ داد: «در سیاست دوست دائمی و دشمن دائمی وجود ندارد».


آن زمان نظر به احساسات شدید قومی که در همۀ احزاب افغانی بود، درک این مسأله حتی برای من به عنوان یک خبرنگار خارجی سخت بود. بی‌گمان رزمندگان هر دو حزب نیز چنین احساسی داشتند.


پس از سرنگونی «دکتر نجیب‌الله» و پیروزی مجاهدین، احزاب مختلف افغان،  جنگ‌های خونینی با هم کردند که خانواده‌های بسیاری را داغدار کرد.

امروز در افغانستان، دولت‌مردان، هم «احمدشاه مسعود» و هم «استاد عبدالعلی مزاری» را به عنوان قهرمان ملی قلمداد کرده و میادینی را در کابل و دیگر شهرها به نام‌شان نام‌گذاری کرده‌اند. فارغ از آن‌که این دو قهرمان چه جنگ‌های خونینی با هم کردند، حالا آن جنگ‌ها به ظاهر فراموش شده‌اند و البته درست هم همین است.


یکی از جنگ‌های تاریخی این دو مجاهد، اوایل دهۀ هفتاد در محلۀ افشار کابل رخ داد. آنجا محل تجمع شیعیان کابل بود. طرفداران آقای مزاری معتقدند نیروهای مسعود در این محله دست به قتل عامی هولناک زدند و از هیچ جنایتی ابا نکردند. آن‌ها هرگاه نام مسعود و دلاوری‌ها و جوانمردی‌هایش به میان می‌آید، فوری بحث محلۀ افشار ا به میان می‌آورند.

نگارنده اندکی پس از این واقعه و در اردیبهشت ۷۲ به کابل و محلۀ افشار رفت. آن‌چه متعصبان هر دو طرف چشم بر آن می‌بندند این است که آغاز جنگ‌ها در کابل آن روزگار، چندان در کنترل رهبران نبود.


کابل به چهار منطقه تقسیم شده بود؛ بخشی در منطقۀ چهل‌ستون زیر نفوذ حزب اسلامی و حکمتیار، بخشی در غرب کابل تحت کنترل حزب وحدت و آقای مزاری، بخشی در مرکز و شمال در کنترل حزب جمعیتو احمدشاه مسعود، و بخشی از فرودگاه و محلات شرق شهر در کنترل نیروهای ژنرال دوستم.

سر بسیاری از چهاراره‌ها سنگر و خاکریز بود. درگیری‌های متعدد سبب شده بود همه کینۀ هم را به دل گیرند و یک شلیک نا‌به‌جا اغلب فاجعه‌ای اسفناک را به بار می‌آورد.

در ماجرای افشار نیز اتفاقی مشابه افتاد. من باور ندارم این جنگ از روی نقشه و با نیت قبلی انجام شده باشد. کنترل رهبران بر فرماندهان دون‌پایه بسیار اندک بود و گاه هیچ کنترلی نداشتند. همه خودمختار بودند. مثلاً جریان «دیوانه‌ها» در حزب وحدت اسلامی متشکل از «شفیع»، «بصیر» و «میثم». دیوانه‌ها، جریانی بودند که حتی مقابل رهبر حزب وحدت بارها ایستادند. آن‌ها در مورادی اموال و نوامیس مردم را غارت کردند. حال اگر این‌ها خودسرانه جنایتی مرتکب شده و حزب رقیب در صدد انتقام برمی‌آمد، جنگ به‌سرعت بالا می‌گرفت و رهبران به تعبیر فرنگی‌ها «آچمز» می‌شدند.



در حمله به افشار چندین حزب دخیل بودند. حزباتحاد اسلامی به رهبری پرفسور سیاف هم یکی از آن‌ها بود، مسعود و چند حزب دیگر هم بودند. معلوم نیست چرا برخی اصرار دارند همه چیز به پای مسعود نوشته شود. یادآوری می‌کنم جریاناتی نظیر دیوانه‌ها در همۀ احزاب بودند؛ دسته‌های خودمختاری که فقط نام یک حزب را یدک کشیده، اما در عمل خودسر بودند. در مورد برخی آدمکشی‌های منسوب به حزب وحدت اسلامی، آقای مزاری بی‌شک بی‌گناه بوده و مجتهدی در حد و اندازۀ او بی‌گمان حتی در خواب چنین رفتارهایی را نیز نمی‌دیده است.


مسعود نیز چنین بود. سال ۱۳۸۰ و در حالی که طالبان ۹۰درصد افغانستان را تصرف کرده بود، مسعود توانسته بود درۀ پنجشیر و استان بدخشان را از هجوم آن‌ها مصون نگه داشته و در برابرشان مقاومت کند.

با وجود آوازۀ آن دشمنی‌ها در گذشته، هنگام هجوم طالبان به بامیان و نیز مناطق تحت نفوذ دیگر احزاب، مثلاً ژنرال دوستم در شبرغان و…  مسعود برای همۀ آن‌ها هلی‌کوپتر فرستاد و نگذاشت دست طالبان به این رهبران برسد؛ حال آن‌که آن‌ها و به‌طور مثال آقای دوستم بارها جنگ‌های خونینی با مسعود کرده بودند.


رهبران افغان کینه‌ای را که در خطوط تماس بود چندان درک نکرده و اغلب دیدگاه‌های‌شان بسیار به هم نزدیک بود. اوایل سال ۸۰ چنان که آمد وقتی تنها جبهۀ باقی‌ماندۀ مقابل طالبان، جبهۀ احمدشاه مسعود شد، همۀ این رهبران، گذشته را فراموش کرده و به او پیوستند.


احمدشاه مسعود، محمدحسین جعفریان


من تیر ماه ۱۳۸۰ با مسعود ملاقات کردم. مصاحبۀ مفصلی هم با وی داشته و دست بر قضا چون بسیار از دوستان افغانم در ایران، بدگویی‌هایی را دربارۀ مسعودو خاصه دربارۀ جنگ افشار شنیده بودم، از او در این‌باره پرسیدم. گفتم برخی از افغان‌های مهاجر در ایران او را قاتل فرزندانشان می‌دانند. از او خواستم به دوربین من و به عبارتی به چشمان این مادران که او را در ایران می‌بینند نگاه کند و با آن‌ها حرف بزند و او چه شیرین جواب داد:

«ای که عده‌ای چی فکر می‌کنند و عده‌ای چی فکر می‌کنند، ای رَ به خودشان می‌مانم [واگذار می‌کنم] اما خدا می‌داند و شاهد است که مَه [من] دَ ای ملک جنگ نکردم مگر برای اعتلای کلمۀ الله و اعتلای وطنم… و ایتا رَ به تاریخ می‌مانم و به قضاوت تاریخ!»


من این حرف او را درک کردم. سؤالات دیگری خارج از ضبط تلویزیونی نیز از او در این‌باره پرسیدم و او بحث‌های بسیاری طی چند هفته‌ای که با وی بودم در این‌باره کرد. جوهر حرفش این بود که در آن هرج و مرج و بلبشو، او نیت چنین جنگ‌هایی را نداشته. معتقد بود بسیاری از جنگ‌ها به او تحمیل شده و وارد نبردهایی شده که نتایج آن قابل پیش‌بینی نبوده‌اند.

البته خود را بی‌تقصیر نمی‌دانست و منصفانه موضع می‌گرفت. شک ندارم امروز متهم کردن استاد مزاری و مسعود و بسیاری از فرماندهان زنده یا به شهادت رسیدۀ افغانستان ره این‌که آگاهانه دست به کشتار مردم زده‌اند اشتباه و فقط باعث تفرقه است. پافشاری بر این کینه‌های کهنه برای افغانستان امروز که نیازمند همدلی و آرامش برای پیشرفت است، سمّی مهلک به شمار می‌رود و هیچ دستاورد و ثمری هم برای طرفین ندارد. همان‌طور که حامد کرزای، با درایت و آگاهانه، هم مسعود و هم مزاری را به عنوان قهرمان ملی برگزید و در تقویم افغان‌ها گنجاند، باید توده‌های مردم نیز چنین کنند.


بیشتر از متعصبانی که هنوز در پی زنده کردن دشمنی‌های گذشته‌اند، رهبران سابق آن‌ها و فرماندهان جهادی از مسایل آگاهند. رهبر حزب وحدت الان معاون آقای کرزای و برادر مسعود و متحد اصلی و دستیار او ژنرال فهیم و دیگر فرماندهانش چون بسم‌الله خان و… همه در دولت مسئولیت‌های مهم داشته و دیگران نیز در پارلمان و مناصب حساس دیگر سرگرم آباد کردن افغانستان برای نسل امروزند.

به گمان من اگر قرار به کشیدن مو از ماست باشد، هیچ رهبر افغان و فرمانده جهادی نیست که اشتباهی در کارنامه‌اش نباشد و البته همان‌ها بیشترین جان‌فشانی‌ها را کرده و زحمت سال‌ها جنگ با روس‌ها و کمونیست‌ها و طالبان را نیز بر دوش کشیده‌اند. برآیند خدمات آن‌ها بسیار مثبت است. مردم افغانستان باید قدردان همۀ آن‌ها بوده و از اشتباهات‌شان چشم‌پوشی کنند. این کار آسانی نیست ولی درست‌ترین کار است. چرا که امروز مردم نیازمند امنیت، کودکان نیازمند مدرسه و جوانان نیازمند دانشگاه و شغل و سرمایه‌اند. این‌ها در سایۀ انتقام و کینه‌جویی حاصل نمی‌شود. یا باید بپذیریم همه خائن و یا باید قبول کنید همۀ آن‌ها خادم بوده‌اند که الحق انتخاب دوم به حقیقت نزدیک‌تر است. پس شما را به خدا در شیپور تفرقه ندمید و قدر قهرمانانی چون عبدالعلی مزاری و احمدشاه مسعود را بدانید.”





[هفته‌نامۀ پنجره، شمارۀ ۱۵۰، ۱۳۹۱/۶/۲۵، ص۳۲، «مسعود معصوم نبود» نوشتۀ محمدحسین جعفریان]