“ضیاء صدقی: … آقای دکتر حائری یزدی، شما بعد از ۲۸ مرداد به سِمَت نماینده‌ی آیت‌الله بروجردی تشریف آوردید [به] آمریکا.

 

مهدی حائری یزدی: بله.

 

ضیاء صدقی: این وظایف نمایندگی آیت‌الله بروجردی در آمریکا چه بود؟

 

مهدی حائری یزدی: چیزی نبود جز این‌که ایشان می‌خواستند که یک فرد -به اصطلاح خودشان- باسوادی که بتواند پاسخ‌گوی سؤالات مذهبی دانشجویان باشد، در آمریکا باشد. و الّا هیچ مطلب دیگری نبود و نمی‌خواستند بنده کاری، ابتکاری بکنم و لذا کاری هم نمی‌کردم.

همین‌قدر شاید بتوانم عرض بکنم، همین انجمن اسلامی کانادا و آمریکا را که شاید الان هم باشد، بنده به وجود آوردم… انجمن آمریکا و کانادا را ما تشکیل دادیم با مخارج آیت‌الله بروجردی. بله. آقای قطب‌زاده هم نخست به اصطلاح سکرتر [منشی] ما بودند… صادق قطب‌زاده. یک آفیسی [دفتری] هم اجاره کرده بودیم در دوپانت سیرکل که پول اجاره‌اش را ما می‌دادیم. آقای صادق قطب‌زاده آن‌جا می‌رفت به عنوان سکرتری ما. نیابت ریاست آن‌جا را به عهده داشت. ما هم گاهی می‌رفتیم سری می‌زدیم… ولی بعد من احساس کردم که آقای قطب‌زاده، خدا رحمتش کند، البته مستحق کشتار نبود و لیکن مورد اعتماد من نبود آن وقت. وقتی به ایشان احساس عدم‌اعتماد کردم، ایشان را من بیرون کردم و تنها به خاطر این‌که ایشان را نمی‌خواستم نگه دارم، اصلاً خودم را کنار کشیدم. آن‌جا را هم اصلاً به کلی تعطیل کردم…

 

… آن آفیس را تعطیل کردم… در اثر این‌که احساس عدم‌اعتماد به عمل ایشان کرده بودم… این آفیس اسمش این بود که یک انتشارات مذهبی است. انتشاراتی در سطح اخلاق، در سطح نصایح مذهبی و گه‌گاهی پاسخ به پرسش‌های دینی می‌داد. ولی آقای قطب‌زاده پایش را از گلیم و چارچوب این جریان فراتر می‌گذاشت و پول از ما می‌گرفت و می‌رفت به عنوانی که مثلاً انتشارات ما را منتشر کند یا تبلیغاتی که در جهت منظور و هدف ماست انجام بدهد، کارهای خودش را انجام می‌داد. بنده هم که ایشان را اید [دستیار] خودم قرار دادم و به اصطلاح کمک یا جزو کمک‌کاران خودم قرار دادم و به عنوان سکرتری قبول کردم، آن هم در اثر توصیه‌ی مرحوم آقای بروجردی بود.

 

ضیاء صدقی: آقای بروجردی ایشان را می‌شناخت؟

 

مهدی حائری یزدی: اجازه بدهید. شخص ایشان را خیر. پدر [قطب‌زاده] شخصی بود به اسم حاجی قطب چوب‌فروش در تهران. چوب‌فروش بود و حاجی قطب از مقلدین مرحوم آقای بروجردی بود و گاهی می‌رفت خدمت ایشان از تهران به قم و با ایشان رابطه‌ی مذهبی داشت و مقلد ایشان بود. او از آقا خواهش کرده بود که [به] فلان‌کس که نماینده‌ی شما هستند در آمریکا توصیه بفرمایید که زیر بال [پسر] مرا هم که صادق قطب‌زاده است بگیرد. مرحوم آقای بروجردی هم به من نوشتند که آقای حاجی قطب یک همچنین فرزندی دارند آن‌جا، شما تا می‌توانید همکاری با او بکنید و ایشان را بپذیرید به همکاری. ما هم در این سطح نه بیش‌تر با او همکاری کردیم. ولی بعد دیدیم که نه، به درد ما نمی‌خورد. ولش کردیم… آقای قطب‌زاده ماشاءالله خیلی ارتباطات زیادی داشت. همه‌جوره، همه‌جوره که این ارتباطاتش خیلی در شأن ما نبود.”

 


 

[خاطرات دکتر مهدی حائری یزدی، نشر کتاب نادر، صص۳۸-۴۱]