“بوسعید خراز می‌گوید: «ابلیس را به خواب دیدم، عصایی بر گرفتم تا وی را بزنم، بدان باک نداشت و نترسید، هاتفی آواز داد که وی از این نترسد، وی از نوری ترسد که در دل باشد.»”

 

 

همشهری داستان، ش۲۹، آبان ۹۲، ص۱۵۵، روایت کهن (۲): چون نومیدی من بدید؛ به خواب دیدن مردگان در کیمیای سعادت» به نقل از: «کیمیای سعادت، محمد غزالی، تصحیح حسین خدیوجم، انتشارات علمی و فرهنگی»]