ایدۀ دور ِهم جمع‌شدنِ خانواده‌ای که بین‌شون کدورت‌های شدیدی بوده، سابقۀ خوبی تو سینمای ایران داره. فیلم ِ «نزدیک‌تر» هم از این پی‌رنگِ خوش‌سابقه برای مطرح کردنِ خرده‌روایت‌هاش استفاده کرده.

اما روایتِ اصلی، قصۀ جَوونی‌یه که سال‌ها معتاد بوده و خانواده از دستِ مصیبت‌هاش رنج کشیده‌؛ علی (صابر ابر) بعد از غیبتِ چند‌ساله‌ش، حالا که سه ساله اعتیادشو ترک کرده، بی‌خبر و ناگهانی، با مهتاب (پگاه آهنگرانی) اومده تا اونو با خانواده‌ش آشنا کنه؛ اما تو این آشنایی، زخم‌های گذشته سر باز می‌کنه و حرفایی از گذشتۀ علی بازگو می‌شه که همۀ تصوراتِ مهتاب از علی رو به‌هم می‌ریزه. در واقع، علی برای مهتاب از زنده‌گی و خانواده‌ش دروغ بافته بود؛ و حالا که قصد داره با مهتاب ازدواج کنه، می‌خواد راست‌شو بگه.

 

 

متأسفانه اعتیادِ جَوونا واسه جامعۀ ما معضلی شده و خانواده‌های زیادی هستن که گرفتارشن. چن نمونه از فیلم‌های این مقوله رو می‌شه برشمرد که فارغ از شعارزده‌گی‌های معمول، چیزی از جنس ِ «امید» رو به‌تصویر کشیده باشن؟

نمایش ِ افرادی که موفق شدن خودشونو  از اعتیاد خلاص کنن، برای اهل‌ش امیدواری می‌آره؛ برای اونایی که هنوز گرفتارن و  برای خانواده‌هاشون.

چه خوبه آدم تو زنده‌گی کسی رو داشته باشه که یادآوری کنه: «می‌تونی». بازآفرینی ِ چون‌این امیدهایی، از جمله رسالت‌های رسانه‌ست.  رسانه با نمایش ِ این حرف‌های خوب و امیدبخش می‌تونه انگیزه ایجاد کنه. می‌شه گفت «نزدیک‌تر» حاویِ این پیام ِ ضمنی بود و پایانی باورپذیر و گرمی‌بخشی داشت.

 

لابه‌لای خرده‌داستان‌های «نزدیک‌تر»، کاش ماجرای خواهر ِ علی، این‌طور صریح و بی‌پرده مطرح نمی‌شد. شاید قدری ابهام‌گویی، به مخاطب فرصتی بده تا تصوراتی از عمق فاجعه رو تخیل کنه؛ و این ابهام به‌تر باشه از افتادن به ورطۀ فاش‌گویی و پرده‌دری.

 

 

موضوع: فیلم، تئاتر، کلیپ، سیماجون و ‌اینـا
تاريخ: دوشنبه، 3 شهریور ، 1394
پیام‌ها (بدون پیام)

 

 

 

دکتر سیدحسین نصر:

 

“… در ایران خیلی اتفاق می‌افتد اینجا هم همین‌جور، خیال می‌کنند مجله درست کردن کار آسانی است، مجله را راه می‌اندازند خب شمارۀ اول یک‌مقدار مقاله پیدا می‌کنند، بعد شمارۀ دوم می‌بینید مقاله نیست. من همیشه به کسانی که می‌خواهند مجله راه بیاندازند می‌گویم مجله اداره کردن مثل نماز می‌ماند، شما نماز صبح می‌خوانید ظهر می‌شود، ظهر می‌خوانید عصر می‌شود، عصر می‌خوانید شب می‌شود [با خنده]. مثل کتاب نیست که می‌نویسید می‌گذارید روی طاقچه، شما باید این استمرار ِ  آمدن مقالات درجه اول را داشته باشید. الان شما امتحان کنید اگر توانستید یک مجلۀ معتبر مثل فلسفۀ اسلامی راه بیاندازید در سطح خیلی بالا که همۀ مقاله‌هایش درجه اول باشد؟”

 

 

 

 


[حکمت و سیاست؛ خاطرات دکتر سیدحسین نصر، مجموعۀ تاریخ شفاهی و تصویری ایران معاصر، به کوشش حسین دهباشی، انتشارات سازمان اسناد و کتابخانۀ ملی جمهوری اسلامی ایران، ج1، ص170]

 

 

 

 

 

از هم‌این کتاب:

حکمت و سیاست (۲): امثال دکتر سیاسی و سعید نفیسی و شریف‌امامی، عقب‌ماندگی را ناشی از خط فارسی می‌دانستند و طرف‌دار تغییر خط بودند

حکمت و سیاست (۱): ماجرای راه‌اندازیِ یک دانشگاه اسلامی توسط دکتر نصر

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: دوشنبه، 3 شهریور ، 1394
پیام‌ها (بدون پیام)

 

 

چون خودم به ملاحظه و بررسیِ خریدهای کتاب‌خون‌ها از نمایش‌گاهِ کتاب، علاقه دارم، فهرستی از خریدهامو می‌نویسم؛ بل‌که برای کسی مفید افتد.

 

 

 

از مدرسۀ معارف تا انجمن حجتیه و مکتب تفکیک؛ نقد و بررسی مبانی فکری مدرسۀ معارف خراسان، انجمن حجتیه و تفکیک‌گرایان / دکتر محمد ارشادی‌نیا / بوستان کتاب

هاشمی در سال 88 / رضا صنعتی / انتشارات سلمان فارسی

امام خمینی، تنها گزینه / دکتر فتحی شقاقی / ترجمۀ سیدهادی خسروشاهی / انتشارات اطلاعات

عالم ربانی؛ مجموعه‌مقالات بزرگداشت آخوند خراسانی / نشر علم

مسیح در شب قدر؛ روایت حضور مقام معظم رهبری در منازل شهدای ارمنی و آشوری از سال 1363 تا 1389 / صهبا

ولایت و حکومت؛ مباحثی در باب مفهوم ولایت، حکومت الهی و حاکم اسلامی؛ تنظیم شده از بیانات حضرت آیت‌الله‌العظمی خامنه‌ای/ صهبا

فشرده‌ای از تاریخ انقلاب اسلامی؛ سخنرانی تاریخی ریاست جمهوری وقت ایران، آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای، در مراسم بزرگداشت پنجمین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی /  صهبا

بیست و پنج سال در کنار امام راحل(قدّس سرّه)؛ خاطرات آیت‌الله سیدجعفر کریمی / نشر مورخ

انتفاضۀ شعبانیه؛ حماسۀ مقاومت اسلامی ملت عراق / صفاءالدین تبرّائیان / مرکز اسناد انقلاب اسلامی

رسانۀ شیعه / محسن حسام مظاهری / چاپ و نشر بین‌الملل

خاطرات بک لباس‌شخصی / ص.خ / بسیج دانشجویی دانشگاه امام صادق(علیه‌السلام)

سیدموسی صدر: 7 روایت خصوصی / حبیبه جعفریان / سپیده باوران

ناگفته‌هایی از سفر درمانی آیت‌الله سیستانی و بحران نجف / حامد الخفّاف / ترجمۀ محمدرضا مروارید / انتشارات اطلاعات

هجوم روس و اقدامات رؤسای دین برای حفظ ایران / سیدحسن نظام‌الدین‌زاده / انتشارات شیرازه / انتشارات پردیس دانش

خاطرات تهران؛ یادداشت‌های سفیر ترکیه از ماجرای تغییر سلطنت: آبان – بهمن 1304 / ممدوح شوکت‌بیگ / ترجمۀ حسن اسدی / انتشارات پردیس دانش

ایران متحول – غرب جدید / نشر آرما

مشروطه‌شناسی / دکتر موسی نجفی / نشر آرما

نام‌ها و نهضت‌ها / دکتر موسی نجفی / نشر آرما

فرهنگ اصطلاحات طلاب / مهدی مسائلی / نشر آرما

اعترافات / محمدرضا زائری / نشر آرما

حجاب با حجاب / محمدرضا زائری / نشر آرما

حجاب بی حجاب / محمدرضا زائری / نشر آرما

نهم ربیع؛ جهالت‌ها ، خسارت‌ها / مهدی مسائلی / نشر آرما

خبرنگار بدون مرز / محمدرضا زائری / نشر آرما

لعن‌های نامقدس / مهدی مسائلی / نشر آرما

مسجد پروانه / جی. ویلو ویلسون / ترجمۀ محسن بدره / نشر آرما

ر / مریم برادران / نشر آرما

پیشوایان شیعه، پیشگامان وحدت / مهدی مسائلی / سپیده باوران

محض اطلاع؛ تحلیل محتوای جلد هفتم یادداشت‌های علم / دکتر غلامعلی حداد عادل / مؤسسۀ فرهنگی هنری فرهنگ ایران و اسلام (فراوا)

بازشناسی حکومت ولائی؛ نقدی بر کتاب حکومت ولائی / سیدمحسن صالح / مرکز اسناد انقلاب اسلامی

مشروعیت آسمانی؛ مشروعیت ولایت فقیه در اندیشۀ آیت‌الله هاشمی رفسنجانی – نقد اندیشۀ مخالفان / رضا صنعتی / انتشارات سلمان فارسی

تشیع در اندلس / محمود علی مکی / عزالدین عمر موسی / ترجمۀ رسول جعفریان / انتشارات انصاریان

بازی عوض شده / سجاد خالقی / عماد فردا

شکاف / محمد ستاری وفایی / عماد فردا

جای خالی عباس؛ مروری بر رفتار تشکیلاتی حضرت عباس(علیه‌السلام) / محمد عبدالحسین‌زاده / میلاد موحدیان / بسیج دانشجویی دانشگاه امام صادق(علیه‌السلام)

امامان شیعه و وحدت اسلامی / علی آقانوری / انتشارات دانشگاه ادیان و مذاهب

 

 

 

موضوع: دربـارۀ یک/چند کتاب
تاريخ: جمعه، 26 اردیبهشت ، 1394
پیام‌ها (2 پیام)

 

 “خیلی خوب است که آدم در زمان حال زندگی بکند ولی بهتر این است که بداند آینده‌ای هم هست. یک خرده وسیع‌تر ببینیم، بهتر است.”

 

 

 

[نشریۀ راه، ش61، فروردین94، «آوینی؛ بنیان‌گذار جریان فکری»، نوشتۀ مینو فرشچی، ص93]

 

 

 

هم‌چون‌این:

از آن استدلال‌ها(۵): اسمش را اتفاق می‌گذاریم اما…

از آن استدلال‌ها(۴): از اقتضائاتِ زندگی ِ زمینی‌ست

از آن استدلال‌ها(۳): بدان که باید تابع دلیل بود

از آن استدلال‌ها(۲): لازم نیست گاو باشی تا بفهمی آن‌جا علف ندارد!

از آن استدلال‌ها(۱): استدلالِ هلویی

 

موضوع: از آن ترکیب‌ها و جمله‌های طعم‌دار
تاريخ: پنجشنبه، 28 فروردین ، 1394
پیام‌ها (بدون پیام)

 

“حیرت کردن از زندگی و جهان هستی در اوایل دهۀ هفتاد میلادی، از لحاظ سیاسی، کار درست و مؤثری نبود. بسیاری از چپ‌گرایان عقیده داشتند که اشاره به معما بودن جهان یک حرکت غیرانقلابی است. مهم درک دنیا نبود، بلکه تغییر آن بود…”

 

 

 

[قصری در پیرنه، یاستین گوردر، ترجمۀ مهرداد بازیاری، انتشارات هرمس، ص38]

 

 

موضوع: گزیده نثـر
تاريخ: سه شنبه، 26 فروردین ، 1394
پیام‌ها (بدون پیام)

 

 

سیدعزت‌الله ضرغامی:

 

“به نظر من، شخصیت آقای پورنجاتی را باید مستقلا بررسی کرد. پورنجاتی یک اصلاح‌طلب اصیل نیست؛ پورنجاتی یک شخصیت اطلاعاتی بود که با آقای ری‌شهری کار می‌کرد. زمانی‌که ما در وزارت ارشاد بودیم، در بازدیدی که به همراه آقای لاریجانی از سازمان حج و زیارت داشتیم، جلسه‌ای با آقای ری‌شهری برگزار کردیم. این جلسه بین آقای ری‌شهری، آقای لاریجانی، بنده و آقای پورنجاتی بود. این نخستین برخورد من با آقای پورنجاتی بود و فکر می‌کنم آقای لاریجانی هم اولین جلسه‌ای بود که ایشان را شناخت.

برداشت من به‌عنوان فردی که به آقای لاریجانی نزدیک بودم، این بود که در آن جلسه آقای لاریجانی از آقای پورنجاتی خوشش آمد و مدتی بعد از ایشان دعوت کرد که به معاونت مطبوعاتی وزارت ارشاد بیاید. آقای پورنجاتی هم پذیرفت، معاون مطبوعاتی شد و همکاری خود با آقای لاریجانی را آغاز کرد.

 

وقتی آقای لاریجانی به سازمان صداوسیما رفتند، ایشان هم معاون سیما، قائم‌مقام رئیس در امور سیما و یکی از افراد نزدیک به آقای لاریجانی شد. بنابراین، آقای پورنجاتی هرگز یک فرد اصلا‌ح‌طلب نبود، نمی‌دانم اما به نظرم خوب است که مرکزی در کشور باشد که فرآیند دگردیسی کسانی را که یک‌شبه تغییر موضع می‌دهند، بررسی و تحلیل کند.

 

 

ما هم در فتنه چنین افرادی را داشتیم و هم قبل از فتنه، نمونه‌هایی داشتیم که فردی از اصولگرایی تند، به اصلاح‌طلبی تند تغییر گرایش داد. این مسائل قابل بررسی است و نتایج خوبی از درون آنها بیرون می‌آید؛ می‌توان از این طریق مسائل سیاسی کشور را آسیب‌شناسی کرد. بنابراین، طبیعی بود که وقتی آقای پورنجاتی دگردیسی پیدا کرد، تندتر از سایر اصلاح‌طلبان علیه اصولگرایان به میدان بیاید. از این‌رو، من نمی‌توانم روی نگاه آقای پورنجاتی به‌عنوان یک نگاه اصیل حساب باز کنم و از اصلاح‌طلبان اصیل صحبت می‌کنم.

 

مثلا آقای مجید انصاری در مجلس ششم ضمن اینکه خط‌و‌ربط و موضع خود را حفظ می‌کرد و انتقادات خودش را داشت، در جاهایی که احساس می‌کرد یک بحث حق و قانونی در میان است، در مقابل تندروی‌های مشارکت می‌ایستاد. بد نیست در اینجا خاطره‌ای نقل کنم. در آن دوره، جریانی بر‌خلاف قانون ایجاد شد که رهبری آن با همین آقای پورنجاتی بود و قصد داشتند مبلغ بیست و سه میلیارد تومان بودجه صدا‌و‌سیما را کاهش دهند. البته این کار را هم انجام دادند چراکه اکثریت در اختیار آنها بود. بنای این کار، در کمیسیون فرهنگی گذاشته شد که ریاست آن برعهده آقای پورنجاتی بود اما شورای نگهبان آن را رد کرد و بودجه صدا‌و‌سیما به وضعیت عادی بازگشت. در یکی از جلسات کمیسیون تلفیق در آن دوره، مرحوم آقای بورقانی حضور پیدا کرده بود. ما با ایشان خیلی رفاقت داشتیم اما آنها قصد داشتند یک کار تشکیلاتی انجام دهند و با حمایت آقای پورنجاتی این کار را انجام می‌دادند؛ حتی می‌آمدند، نامه می‌گرفتند، می‌بردند و کارهای فراوانی انجام دادند. بار نخست که این اقدام پیگیری شد، ما اجازه ندادیم رای بیاورد و فضای کمیسیون را به فضای منطقی بودجه‌ای تغییر دادیم. اما بعد، بار دیگر اینها پیگیری کردند و کاری را که می‌خواستند انجام دادند. من خاطرم هست که در آن دوره مجلس سه‌شیفته کار می‌کرد و بررسی بودجه، به جلسه شب موکول شده بود. آقای بورقانی هر قدر تلاش کرده بود که این مساله تصویب شود و این بودجه را حذف کند آقای مجید انصاری به‌عنوان رئیس کمیسیون اجازه نداده و این موضوع رای نیاورده بود. اینها به‌قدری ناراحت شده بودند که وقتی آقای بورقانی به راهرو آمد، در حالی‌که سیگار می‌کشید با ما سلام و علیک کرد و گویی فراموش کرده بود که دعوا بر سر ماست، با الفاظ بد و آنچنانی، خطاب به من می‌گفت که من حالش را می‌گیرم. من فلان و بهمان می‌کنم (کلمات غیربهداشتی). اینها را به من می‌گفت که مثلا من هم بگویم که عجب آدم بدی است. آقای بورقانی واقعا انسان صاف و ساده‌ای بود.

مجید انصاری با اینکه یک اصلاح‌طلب اصیل است در مقابل آنها ایستاد اما آقای پورنجاتی یک اصلاح‌طلب اصیل نیست؛ یعنی او باید قاعدتا از آنها بیشتر می‌نواخت و باید بیشتر نشان می‌داد که بگوید ما هستیم. در آن دوره ماجرای تحقیق و تفحص از مجلس ششم هم پیش آمد که خود موضوع مفصلی است…

 

 

تحصن یک اقدام عملی علیه نظام، ولایت و رهبری محسوب می‌شد و اینها جمع شدند و قسم خوردند. من در ردیف جلو نشسته بودم و آقای موهبتی معاون پارلمانی فعلی وزارت بهداشت و از معاونین فعال پارلمانی در آن دوره در کنار من نشسته بود…

آقای موهبتی به من گفت که فلانی! حواست باشد که خیلی چهره‌ات حالت خنده به خودش نگیرد که بهانه به دست اینها بدهی؛ چراکه آنها چهره‌های‌شان بسیار عصبی بود و ابروان‌شان را درهم کشیده بودند. جالب اینجا بود که از همه جدی‌تر، آقای پورنجاتی بود و جلوتر از بقیه، برای نظام خط و نشان می‌کشید! شما در دستگاه اطلاعاتی بودید، در بیت رهبری بودید و با ارتباطاتی که داشتید و اعتمادی که به‌ شما کردند، جایگاه‌ها و مسئولیت‌هایی داشتید.

 

در قصه فتنه وقتی ما به برخی از آقایان می‌گفتیم که بیایید و صحبت کنید و با بهانه‌های آنها مواجه می‌شدیم، می‌گفتیم شما که همه چیزتان را از نظام دارید. شما دنیایی فکر می‌کنید، وگرنه تکلیف نظام روشن است؛ یک خداست، یک رسول خداست، یک امامت است، یک ولایت‌فقیه است و یک رهبری، مگر شکی در این دارید؟! شما که همه چیزتان را از ولایت و رهبری دارید، چرا حسابگری می‌کنید که چه زمانی و چگونه حرف بزنیم؟ متاسفانه آقای پورنجاتی یکی از این افراد بود. به نظر من، چنین کاری بر اثر نادانی و تندروی بود.

البته بخشی از اصلاح‌طلبان با اینها همراهی و همکاری نکردند و بخش دیگری هم که بودند، بعدها این حرکت را نقد کردند، در واقع این حرکت، حرکت کور بیخودی بود که بگویند ما مجلس را تعطیل می‌کنیم تا نظام به فلان حرف ما توجه کند. من فکر می‌کنم ضربه‌هایی که تندروها به اصلاح‌طلبان زدند، دیگران نزدند. شاید بتوانیم این مساله را در خصوص جناح مقابل اصلاح‌طلبان هم بگوییم – و حتی در مورد همه بگوییم – اما در خصوص اصلاح‌طلبان این مساله بسیار واضح و روشن است…”

 

 

 

[هفته‌نامۀ مثلث، ش256، 23 اسفند 1393، گفت‌وگو با عزت‌الله ضرغامی، صص76-78]

 

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: سه شنبه، 26 فروردین ، 1394
پیام‌ها (بدون پیام)

 

“نظام مدرنيته كاملا نظام يافته است و مبارزه با آن اقتضائات خاص خود را دارد و براى اين مهم بايد مجهز شد. چه بسا در اين بين امت اسلام رشد فروان كند. تشكيل نظام مدرنيته از زمان سوفسطائيان تا امروز طول كشيده. در اين فضا اگر آنها را قبول نكنى عقب مانده تلقى مى‌شوى.

 

حتما روش مبارزه شيخ فضل الله نورى را به ياد داريد ايشان گفتند مشروطه شرعى تا پايه چوبه اعدام هم پاى حرفش هم ايستادند. با دلى آرام رفتند و در شب قبل هم خواب ديده بودند بعد از شهادت مهمان پيامبرند…

اما امام (ره) از نهضت مشروطه درس گرفتند و مبارزه‌اى نرم را آغاز كردند از نمونه‌هاى آن مى‌توان به روند نوشته شدن قانون اساسى اشاره كرد كه در نسخه اوليه هيچ اشاره‌اى به ولى فقيه نشده بود. بعد انتخابات مجلس خبرگان قانون اساسى ترتيب داده شد که امام با كليدواژه به اسلام‌شناس راى دهيد مردم را هدايت كرد و… تا در نهايت قانون اساسى امروزى نوشته شد. همينطور امام گفتند جمهورى اسلامى درصورتى كه مى‌توانستند ولايت مطلقه فقيه و حكومت اسلامى را مطرح كنند. يا امام مى‌توانستند جمهورى اسلامى را به رفراندوم نگذارد.

 

مقام معظم رهبرى در امتداد راه امام با درنظر داشتن درس‌هاى تاريخى و نقش خود به عنوان ولى فقيه، ظاهرا به توانايى ما مردم ايمان كامل دارد و لذا از ما خواسته‌اند تا فراتر از «طلسم مدرنيته»، نظام‌سازى كنيم. و ان‌شاءالله اگر جوانان عزيز در گوشه و كنار با نيت خالص به فعاليت ها ادامه دهند، نور اسلام بر نقاط عالم خواهد تابيد…

 

اما مسئله روش مبارزه با استكبار است كه هرچه به جلو مى‌رويم به حول و قوه الهى تكميل مى‌شود و بايد ترسيد از روزى كه ما امت عقب‌گرد داشته باشيم.”

 

 

 

نظری‌ست که خانم Rezvan Asami  نوشته؛ این‌جا.

 

 

 

موضوع: از دیگران
تاريخ: سه شنبه، 26 فروردین ، 1394
پیام‌ها (بدون پیام)

 

پرفسور گری کارل (محمد) لگنهاوزن:

 

“بنده چندین‌بار در جلسات گفت‌وگوی ادیان بوده‌ام. هر کسی حرف خودش را می‌زند و گوش نمی‌دهد که دیگران چه می‌گویند. بعد هم با یکدیگر دست می‌دهند که بله، ما شما را دوست داریم و شما ما را دوست دارید و خلاصه آبکی!”

 

 

[مجلۀ عصر اندیشه، ش6، فروردین 1394، ص71]

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: سه شنبه، 26 فروردین ، 1394
پیام‌ها (بدون پیام)

 

دکتر احمد توکلی:

 

“من همیشه گفته‌ام آقای خاتمی به نخبگان احترام کرد و محبوب نخبگان شد. آقای احمدی‌نژاد به تودۀ مردم احترام کرد محبوب تودۀ مردم شد، البته من به‌عنوان یک سیاستمدار ایراداتی به احمدی‌نژاد دارم که مردم نمی‌دانند یا اگر هم می‌دانند همه‌شان حرف مرا نمی‌پذیرند چون آن اکرام خیلی تاثیر دارد. آقای احمدی‌نژاد تمام مویرگ‌های اقتصادی جامعه را باز کرد، منابع عمومی را تا اقصی نقاط کشور برد و هر جایی که می‌بینیم آجر روی آجر گذاشت، البته معنی‌اش این نیست که همۀ این کارها درست بود. ضمن آنکه زیاد هم حرف می‌زد. حرف‌هایش هم عوام‌فهم بود. موفق‌تر از آقای روحانی و حتی موفق‌تر از آقای هاشمی در ایجاد پیوند بین خود و مخاطبین بود.”

 

 

 

[هفته‌نامۀ مثلث، ش256، 23 اسفند 1393، گفت‌وگو با دکتر احمد توکلی، ص95]

 

 

 

از هم‌این گفت‌وگو:

(+) خیلی از اصولگراها دیگر حاضر نیستند با احمدی‌نژاد باشند

 

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: دوشنبه، 25 فروردین ، 1394
پیام‌ها (بدون پیام)

 

“فلسطینی‌ها یک دسته نیستند و نظراتشان نسبت به ایران متفاوت است، بیشترشان به خاطر عرب‌گرایی نگاه مثبتی به ایران ندارند، سکولارهایشان و آنهایی که در اسرائیل هضم شده‌اند دشمن جمهوری اسلامی‌اند، تکلیف سلفی‌های تندرویشان هم مشخص است، همین‌ها به ایرانی‌ها نسبت صفوی می‌دهند. طیفی از فلسطینی‌های طرفدار مقاومت نگاه مثبتی به ایران دارند، البته بنده شخصا بهشان اعتماد چندانی ندارم، رگ عرب‌گرایی‌شان قوی‌ است و بعد از بهار عربی هم به سوریه و ایران بد کردند.

 

با این همه؛ مسئله فلسطین اساسا مسئله فلسطینی‌ها نیست، که اصلا چنین کشوری وجود تاریخی نداشته، مسئله قدس است، اگر اسرائیل همه فلسطینی‌ها را هم بکشد باز هم باید قدس را پس بدهد. در شرایط حاضر جز خود فلسطینی‌ها هیچ کشور و قدرت دیگری توان دخالت در موضوع قدس را ندارد. فلسطین را همین عرب‌گرایی اول تبدیل به مسئله عرب‌ها کرد و بعد از کمپ دیوید رسما مسئله خود فلسطینی‌ها شد، اما ایران مسئله فلسطین را اسلامی می‌داند. با همین منطق کمک‌هایش را برای آزادی قدس و اتمام اشغالگری اسرائیل ادامه می‌دهد.

 

اگر گرایش اسلامی نداشته باشید طبیعتا نمی‌توانید حمایت ایران از فلسطین را ببپذیرید. غرب‌گراها خیلی راحت موجودیت اسرائیل را قبول کرده‌اند، هر چقدر هم که اسرائیل متجاوز و نژادپرست و خطرناک (مسلح به سلاح اتمی) باشد باز هم توجیهش می‌کنند، شعار حقوق بشر و دمکراسی‌شان هم کشک است. اما جمهوری اسلامی نمی‌تواند چنین سرطانی را به رسمیت بشناسد، با ماهیتش در تناقض است. عرب‌ها چون مسئله‌شان عربی است شاید بتوانند، اما ایران نمی‌تواند.”

 

 

 

این مطلب رو آقای دانشطلب تو نظراتِ این‌جا توضیح داده. این‌جا هم نقل کردم‌ش.

 

 

موضوع: از دیگران
تاريخ: دوشنبه، 25 فروردین ، 1394
پیام‌ها (بدون پیام)

 

حجت‌الاسلام و المسلمین دکتر نجف لک‌زایی:

 

“… اساسی‌ترین امر اهم، که حضرت امام(قدس‌سره) تقدیم آن را بر سایر امور پیوسته یادآوری می‌فرمودند، حفظ نظام اسلامی در پرتو حفظ وحدت تمامی اقشار جامعه بوده است:

 

«دعوت به وحدت از اهم اموری است که امروز در جامعۀ ما لازم است و تا قشرهای این ملت وحدت نداشته باشند، همفکر نباشند، هم‌عقیده نباشند، و با هم آن راهی که صراط مستقیم است اتخاذ نکنند، با هم آن راه را [طی نکنند] به مقصد نخواهند رسید.»(۱)

«امروز ما از روزهای قبل بیش‌تر احتیاج به همبستگی داریم […] و این یک تکلیف الاهی است برای همه که اهم تکلیف‌هایی است که خداوند دارد؛ یعنی، حفظ جمهوری اسلامی از حفظ یک نفر -ولو امام عصر باشد- اهمیتش بیش‌تر است؛ برای این‌که امام عصر هم خودش را فدا می‌کند برای اسلام»(2)

«مسألۀ حفظ جمهوری اسلامی در این عصر و با وضعی که در دنیا مشاهده می‌شود و با این نشانه‌گیری‌هایی که از چپ و راست و دور و نزدیک نسبت به این مولود شریف می‌شود، از اهم واجبات عقلی و شرعی است که هیچ چیز با آن مزاحمت نمی‌کند»(3)

«از اهم فرایض است حفظ اسلام، یعنی حفظ اسلام از حفظ احکام اسلام بالاتر است.»(4)

 

حضرت امام در پاسخ به نامۀ آیت‌الله گلپایگانی، که از انجام برخی امور خلاف شرع در قوۀ قضائیه شکایت داشته است، وی را به اصل تقدیم امور اهم بر مهم توجه داده‌اند:

«عین مرقوم محترم را برای جناب حجت‌الاسلام آقای اردبیلی فرستادم. لابد ایشان مطالبی را که از سراسر کشور مربوط به این نحو امور است عرض می‌کنند. لکن اینحانب به جنابعالی اطمینان می‌دهم […] امثال ایشان هیچ‌گاه میل ندارند برخلاف احکام عمل کنند، لکن مسائلی را در جامعه اطلاع دارند که اینجانب و جنابعالی اطلاع نداریم و در ترجیح فساد بر فساد دیگر و اهم بر مهم، ولو با برداشت خودشان از مشکلات جامعه [عمل می‌کنند].»(5)

 

 

 


 

[سیر تطور تفکر سیاسی امام خمینی(ره)، دکتر نجف لک‌زایی، انتشارات پژوهشگاه فرهنگ و اندیشۀ اسلامی، صص138-139]

 

 

 

پی‌نوشت:

1- صحیفۀ نور، ج13، ص399

2- همان، ج15، ص365

3- همان، ج19، ص153

4- همان، ج20، ص80

5- همان، ج17، ص508


 

 

 

 

از هم‌این کتاب:

سیر تطور تفکر سیاسی امام خمینی(رحمة‌الله‌علیه) (۱)، (۲)، (۳)، (۴)


 

موضوع: حکومت اسلامی، امامت، ولایت فقیه
تاريخ: دوشنبه، 25 فروردین ، 1394
پیام‌ها (بدون پیام)

 

از حال بهم زن بودن فمينيسم كه حرف می‌زنيم، از چه حرف می‌زنيم؛

يک دختر جوان را كت و شلوار بپوشانيم؛ كراوات زرد برايش ببنديم؛ مجبورش كنيم موهايش را براي اينكه مزاحم كار نباشد، بالاي سرش جمع كند؛ وادارش كنيم تا بين دو مرد عضله‌ای كه در حال مبارزه هستند، بالا و پايين برود؛ قانونی وضع كنيم كه مجبور باشد دستش را به بدن مردهایی كه از شدت تحرک، كاملا خيس از عرق است بكشد… هورا، ما موفق شديم تا حق تاريخی پايمال شده زنان توسط مردان را از آنان پس بگيريم.

 

حدودا هفت سال است كه به طور جدی پيگري دعاوی فمينيست‌های راستين هستم؛ كسانی كه حقيقتا باور كرده‌اند كه جنبش احيای حقوق زنان قرار است آنان را در جايگاهی كه شايسته است، قرار دهد. در طي اين مدت، هزاران مطلب بلند و كوتاه در حمايت از فمينيسم از شادی صدر و هستی لقایی و فاطمه صادقی و فرناز سيفی و فاطمه شمس و غيره خوانده‌ام و نهايتا به اين نتيجه رسيدم كه پاراگراف بالا «دقيقا» و «عينا» مقصود اين افراد از «تساوی حقوق زن و مرد» است.

 

باور نداريد؟ سری به صفحات اين افراد در شبكه‌های اجتماعي بزنيد و حجم بالای شوق و شعف آنان از حضور يک داور مونث در مسابقات جهانی كشتی را نظاره كنيد.”

 

 

نوشتۀ آقای مهدی خانعلی‌زاده؛ دربارۀ داور ِ فینالِ کشتی ِ ۸۶کیلوگرم؛ این‌جا. در ضمن، جملۀ تیتر هم از فرمایشاتِ ایشان است.

 

 

موضوع: از دیگران
تاريخ: دوشنبه، 25 فروردین ، 1394
پیام‌ها (بدون پیام)

 

احسان طبری:

 

“… در این دوران، چنانکه گفتیم، بحث بر سر آن بود که آیا دکتر مصدق متعلق به بوژوازی کمپرادور است یا بورژوازی ملی؟ قاسمی پاسخ می‌داد که دولت جبهۀ ملی نمایندۀ جناح آمریکائی بورژوازی کمپرادور (یا بورژوازی دلال) است که هیچ فرقی با شاه، رزم‌آرا، هژیر، ساعد، صدر و حکیمی ندارد. مخالفین می‌گفتند: دولت مصدق نمایندۀ بوژوازی ملی است. منظور از بورژوازی ملی آن قسمت از سرمایه‌داران متوسط و کوچک بود که با بازار سرمایه‌داری و حفظ آن از دستبرد امپریالیسم علاقه‌مند و استقلال‌طلب بودند.

قاسمی می‌گفت: «دولت مصدق از بورژوازی لیبرال منشأ گرفته و شبیه حزب «کادت» در روسیه است و نقش او گمراه کردن و فریفتن مردم است و لنین مبارزۀ برای بی‌اثر کردن آنها را در جامعه، توصیه می‌کرد و استالین معتقد بود که «کادت» نیروی سومی است که بین تزاریزم و مردم قرار گرفته و در واقع هدف اساسی او مبارزه با پرولتاریاست زیرا این نیرو در واقع نه علیه تزاریسم، بلکه علیه پرولتاریاست. فلج کردن نیروی سوم، کادت (یا دکتر مصدق) هدف اساسی حزب توده، یعنی حزب طبقۀ کارگر ایران است.

 

ملاحظه می‌کنید با چه احتجاج دور و درازی دربارۀ احکام مارکسیستی و با چه سفسطه‌های تئوری‌بافانه وضع کشور را بغرنج می‌کردند. شعار ملی کردن صنایع نفت از طریق سفسطه‌های تئوریک به راه دوری می‌رفت و لاجرم به هیچ مبدل می‌شد موضوع زندۀ روز از میان می‌رفت و ساخته‌های ذهنی جای آن را می‌گرفت.

 

پلنوم چهارم ماهیت دولت مصدق را بورژوازی ملی معین کرد و پس از پلنوم چهارم یعنی پس از سال 1336 ثناخوانی از مصدق و بورژوازی ملی و ملی‌گرائی آغاز شد. این هم یک سفسطۀ تئوریک و بی‌پایه بود…

 

 

قضیۀ کودتای 28 مرداد 1332، مطلب دیگری بود که مورد دقت پلنوم قرار گرفت. این سؤال مطرح بود که چگونه حزب [توده] با داشتن 600 عضو سازمان افسری در مقابل تظاهرات اوباش، بی‌عمل باقی ماند و با وجود شعارهای گرم و داغ پیش از کودتا، که وعدۀ واکنشهای بسیار جدی علیه هر کودتائی می‌داد، کوچکترین تکانی به نشان نداد.

 

روشن شد که در ابتدا یکی از اعضاء هیئت اجرائیه در ایران، مهندس علوی، پس از اطلاع از تظاهرات اوباش، پیشنهاد کرد که همۀ کارگران را برای دفاع از حکومت مصدق به کوچه‌ها دعوت کنیم. ولی کیانوری توصیه کرد که بدون اطلاع مصدق این عمل صحیح نیست و قرار شد از مصدق بپرسند. کیانوری با تلفن با مصدق تماس گرفت. مصدق اطمینان داد که دولت بر وضع مسلط است و حزب بهتر است کاری نکند.

با این خبر چهار ساعت گرانبها را تلف کردند. دو ِ بعد از ظهر، که غوغای کودتا بلند شد، و صدای توپ وخیم بودن وضع را نشان داد، بار دیگر به مصدق تلفن شد. مصدق گفت هر اقدامی که می‌خواهید بکنید، دولت تسلطی بر اوضاع ندارد. در این موقع کوشش شد افراد رابط با حوزه‌ها را برای تجهیز افراد حزبی پیدا کنند، افراد رابط را نیافتند. زیرا بخشنامۀ روز 26 مرداد رهبری [حزب توده] دستور می‌داد که افراد از تظاهر خودداری ورزند.

 

آیا این داستان درست است؟ در مورد سراسر اجزاء این داستان سؤالات مختلفی مطرح است که تا امروز حل نشده است. اکنون که اسناد فراوان رو شده، معلوم می‌شود که مصدق از کودتا مطلع بوده است. فرضیه‌ای وجود دارد که شوروی نیز از جریان کودتا مطلع بوده و با آن نوعی موافقت داشته است و عمل بازدارنده از طرف کیانوری و هیئت اجرائیه ناشی از این جریان است.

 

می‌گویند، وقتی هفتاد نفر از سازمان نظامی حزب توده محکوم به اعدام شدند، سیدضیاء نزد شاه وساطت کرد و تیربارانها پس از بیست و نه نفر متوقف شد و این نتیجۀ موافقتهائی بود که شده بود.

به هر جهت تردیدی نیست که در اینجا فاجعۀ بزرگی است که بار دیگر دست ابرقدرتها در آن حس می‌شود. قطعنامۀ پلنوم چهارم در این موضوع سطحی است و قضایا را افشاء نکرده است…”

 

 

 


 

[کژراهه؛ خاطراتی از تاریخ حزب توده، احسان طبری، انتشارات امیرکبیر، صص170-171]

 

 

 

 

از هم‌این کتاب:

کژراهه (۴): کیانوری این‌ریختی مدیریتِ بحران می‌کرد!

کژراهه (۳): این است انترناسیونالیسم در عمل!

کژراهه (۲): استالین مُرد اما استبداد هم‌چنان ماند

کژراهه (۱): تاریخ شهادت می‌دهد مارکسیست‌های ایرانی مزدور ِ شوروی بودند

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: دوشنبه، 25 فروردین ، 1394
پیام‌ها (بدون پیام)

 

 

عشق، آتش بُوَد و خانه‌خرابی دارد

پیش ِ آتش، دلِ شمع و پر ِ پروانه یکی‌ست

 

 

 

 

 

عماد خراسانی

 

موضوع: یک چکه شعر، یک دریا معنا
تاريخ: دوشنبه، 25 فروردین ، 1394
پیام‌ها (بدون پیام)

 

 

“هفته‌نامۀ مثلث: می‌گویند اگر آقای احمدی‌نژاد بیاید معادلات جریان اصولگرایی به هم می‌ریزد. واقعا همین است؟ آمدن او چقدر تاثیر در آرایش انتخاباتی اصولگرایان دارد؟ او را می‌پذیرید یا کنار می‌زنید؟

 

دکتر احمد توکلی: من که حاضر نیستم به هیچ وجه با او باشم. فکر می‌کنم خیلی از اصولگراها این طور هستند.

 

هفته‌نامۀ مثلث: نوع مواجهه حاکمیت با آقای احمدی‌نژاد را چگونه پیش‌بینی می‌کنید؟

 

دکتر احمد توکلی: احمدی‌نژاد از نظر من اهلیت و صلاحیت این کارها را ندارد. اگر بخواهیم به ضوابطی که حرف می‌زنیم پایبند باشیم، کسی که جلوی قانون می‌ایستد می‌گوید من قانون را قبول ندارم، شورای نگهبان برای او نامه می‌نویسد و می‌گوید: «تو نمی‌توانی تشخیص‌دهنده قانون باشی» بعد احمدی‌نژاد می‌گوید «قانونی که مفید نبینم اجرا نمی‌کنم»، این اصلا دویی در عالم سیاست است. نمی‌شود اجازه داد چنین کسی در عالم سیاست فعال باشد. اگر اجازه دهند معنی‌اش این است که به حرف‌هایی که می‌زدند پایبند نیستند.”

 

 

 

[هفته‌نامۀ مثلث، ش256، 23 اسفند 1393، گفت‌وگو با دکتر احمد توکلی، ص97]

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: دوشنبه، 25 فروردین ، 1394
پیام‌ها (یک پیام)

 

 “به نظر من هر چیز ِ «غیر طبیعی» هم طبیعی است.”

 

 

 

[قصری در پیرنه، یاستین گوردر، ترجمۀ مهرداد بازیاری، انتشارات هرمس، ص31]

 

 

 


هم‌چون‌این:

از آن استدلال‌ها(۴): از اقتضائاتِ زندگی ِ زمینی‌ست

از آن استدلال‌ها(۳): بدان که باید تابع دلیل بود

از آن استدلال‌ها(۲): لازم نیست گاو باشی تا بفهمی آن‌جا علف ندارد!

از آن استدلال‌ها(۱): استدلالِ هلویی

 

موضوع: از آن ترکیب‌ها و جمله‌های طعم‌دار
تاريخ: یکشنبه، 24 فروردین ، 1394
پیام‌ها (یک پیام)

 

 

“جماعتی که سابقه نداره هیچ اعتراضی به خروج سرمایه از ایران به امارات و سفرهای آنچنانی به ترکیه و تایلند داشته باشند و هیچ وقت رگ غیرتشون نجنبیده فرصتی پیدا کردند که اعتراض به عربستان رو هم خرج دعواهای داخلی کنند، عینا مثل گربه که از هر جا رها کنی چهار دست و پا زمین می‌آد ، رفتند جلوی سفارت شعار دادن «برادر بسیجی، پس رگ غیرتت کو»! خب رگ غیرتش فعلا داره با داعش و بچه‌های عربستان و ترکیه می‌جنگه، تا سوریه «آزاد» نشه، تا عراق به سرنوشت سوریه مبتلا نشه، رگ غیرتش فعلا وایساده ببینه «روحانی، حمایت حمایت» و اون دیپلماسی ابرقهرمانشون چه کار می‌کنه. اما تو کجای بازی هستی؟! تو که وقتی به کشور خودت هم حمله می‌کنن منتظر می‌شی تا بسیجی پوزه عرب متجاوز رو به خاک بماله تا بعدش سرود «ای ایران، ای مرز پر …» بخونی، تو چی می‌گی؟! تو برو ماهواره‌ات رو نگاه کن ببین بی‌بی‌سی راجع به آزادیخواهی پیکارجویان سنی و جنگ نیابتی ایران و عربستان چی بلغور می‌کنه.”

 

 

از فرمایشاتِ آقا مجتبای دانشطلب؛ این‌جا.

 

 

موضوع: از دیگران
تاريخ: یکشنبه، 24 فروردین ، 1394
پیام‌ها (بدون پیام)

 
 

 

رنگِ دیگری دارد نالۀ گرفتاران

ورنه نغمه‌ها دارند مرغکانِ بُستانی

 

 

 

 

 

عماد خراسانی

 

موضوع: یک چکه شعر، یک دریا معنا
تاريخ: جمعه، 22 فروردین ، 1394
پیام‌ها (بدون پیام)

 

دکتر شریف لک‌زایی:

 

“… حکمت متعالیه یک فلسفه و یک مکتب فلسفی است. وقتی از فلسفه سخن می‌گوییم، یعنی یک زبان خاص دارد. نگاه و زبان فلسفی یک زبان استدلالی و برهانی است و همه چیز باید از زیر تیغ استدلال عبور کند. بنابراین منطق با «نگاه جهانی» است و مختص به یک جغرافیای خاص نخواهد بود. بنابراین وقتی همه چیز در مسیر استدلال و برهان باشد، می‌تواند یک نگاه جهانی داشته باشد و با دنیا تعامل کند. اما فقه ما اینچنین نیست، چون یک نگاه منطقه‌ای دارد و فقط در فضای اسلامی به‌صورت عام و در فضای شیعی و سنی با نحله‌های مختلف، قابل طرح است. البته برخی احکام فقهی امکان طرح در فضای بین‌المللی را دارا هستند، ولی مسلماً کلیت فقه به دلیل محصور شدن در یک فضای جغرافیایی خاص، قابلیت جهانی‌شدن ندارد.

 

زبان فلسفه مانند فقه نیست، بنابراین مباحث کلیدی و اصلی بشر، پرسش‌های «فرامکانی» و حتی «فرازمانی» بشر در فلسفه طرح می‌شود، مورد گفت‌وگو قرار می‌گیرد و پاسخ‌هایی را در هر زمانی دریافت می‌کند. از این منظر می‌توان گفت نه تنها حکمت متعالیه، بلکه دیگر حکمت‌های اسلامی مانند حکمت موسوم به مشّایی (به تعبیر درست‌تر حکمت برهانی سینوی) هم این خصوصیت را داراست. همچنین حکمت فاضلۀ فارابی، حکمت اشراقی سهروردی و حکمت خواجه‌نصیرالدین طوسی هم از این مسیر می‌گذرد تا به حکمت متعالیۀ صدرایی می‌رسد که آن هم می‌تواند واجد این خصوصیت و این فضای ذهنی و زبانی باشد. بنابراین فلسفه می‌تواند در مفاهیم عقلی در دنیا و به تعبیر برخی بزرگان در جریان اندیشۀ نظر در مسائل فلسفی تاثیرگذار باشد و با جریان‌های اندیشه‌ای در دنیا وارد بحث و گفت‌وگو شود…”

 

 


[مجلۀ عصر اندیشه، ش۶، فروردین ۱۳۹۴، ص78]

 

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: جمعه، 22 فروردین ، 1394
پیام‌ها (بدون پیام)
برچسب‌ها:

 

دکتر محمد لگنهاوزن:

 

“«بنیادگرایی اسلامی» اصطلاحی است که روزنامه‌نگاران غربی با قیاس به «بنیادگرایی مسیحی» جعل کرده‌اند. این اصطلاح در جهان تسنن به گروه‌های نظیر «اخوان المسلمین» که از جنبش سلفیه بر جای مانده‌اند، اطلاق می‌شود و عملاً به هر جنبش فعال سیاسی، اعم از شیعه یا سنی، که با غرب‌گرایی مخالفت کرده و خواستار اجرای شریعت اسلام باشد، بنیادگرایی اسلامی گفته می‌شود. روزنامه‌نگاران [غرب] گاه کسانی را هم که رویکردی اصلاح‌طلبانه یا حتی تجددگرایانه به شریعت اسلام اتخاذ می‌کنند، بنیادگرا می‌دانند. کافی است که موضع‌گیری بر ضد غرب با تشویق به بازگشت به اسلام همراه باشد تا آنها برچسب بنیادگرا را بر فرد بزنند…”

 

 


[خردنامه همشهری، ش15 ، خرداد 1386، چرا سنت‌گرا نیستم؟ (نقدی بر آراء و اندیشه‌های سنت‌گرایان)، نوشتۀ دکتر محمد لگنهاوزن، ترجمۀ منصور نصیری، ص16]

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: جمعه، 22 فروردین ، 1394
پیام‌ها (بدون پیام)

 

حجت‌الاسلام و المسلمین دکتر نجف لک‌زایی:

 

“… همان‌طور که پیش از این گفته شد بخش‌هایی از آرا، افکار و اندیشه‌های امام بر حسب مقتضیات زمان و مکان و شرایط و امکانات و… دچار تغییراتی شده‌اند، اما نکتۀ حائز اهمیت این است که این تغییرات در دایرۀ اصول ثابتی اتفاق افتاده‌اند که این فصل عهده‌دار تبیین آن‌ها است.

 

با بررسی و تفحص نگارنده، اصول زیر قابل ارائه است:

1- اصل تکلیف

2- اصل مصلحت اسلام

3- اصل مصلحت مسلمانان

5- اصل نفی سبیل

6- اصل تقدم اهم بر مهم

7- اصل عمل به قدر مقدور

8- اصل عدالت

9- اصل ضرورت حکومت

10- اصل ولایت الاهی

11- اصل تدریج

12- اصل در نظر گرفتن مقتضیات زمان و مکان

13- و از همه مهم‌تر، اصل «اجتهاد» که در واقع اصل مادر و حاکم و جهت‌دهنده به تمامی اصول فوق می‌باشد.

 

نیز اصول دیگری که ممکن است وجود داشته باشند ولی نگارنده از آن‌ها غفلت کرده است…”

 

 

 


 

[سیر تطور تفکر سیاسی امام خمینی(ره)، دکتر نجف لک‌زایی، انتشارات پژوهشگاه فرهنگ و اندیشۀ اسلامی، صص125-126]

 

 

 

 

از هم‌این کتاب:

سیر تطور تفکر سیاسی امام خمینی(رحمة‌الله‌علیه) (۱)، (۲)، (۳)

 

موضوع: حکومت اسلامی، امامت، ولایت فقیه
تاريخ: جمعه، 22 فروردین ، 1394
پیام‌ها (بدون پیام)

 

 

دکتر سیدحسین نصر:

 

“… در اواسط قرن بیستم پدیدۀ جدیدی را در دنیا مشاهده می‌کنیم. کسانی که معتقد بودند سکولاریسم آیندۀ بشر است و دین در تمام دنیا به‌تدریج عقب خواهد نشست، وقتی پدیدۀ احیای علاقه به دین و بحث‌های دینی را -حتی به‌صورت افراطی در هند، دنیای اسلام، مسیحیت آفریقایی و حتی مسیحیت آمریکا- مشاهده نمودند، حیرت کردند. خشونت و مسائل دیگر مستتر در برخی از این رویکردها بحث دیگری است، اما همین که دین بار دیگر مطرح شد، پرسش‌برانگیز بود.

اکنون در سال 2015 هستیم؛ وضعیت را با سال 1015 در اروپا مقایسه کنید. در سال 1015 مسائلی که دین مستقیماً با آن‌ها سر و کار داشت کم بودند، اما امروز مساله‌ای که دین با آن ارتباط نداشته باشد کم است.

به نقشۀ سیاسی دنیا نگاه کنید: 90 درصد از جنگ‌ها و تخاصمات با دین ارتباط دارند. از نیمۀ دوم قرن بیستم به‌صورت صحیح یا غیرصحیح به دین توجه شد و دین بسیار زنده‌تر از آنی شد که خیلی‌ها تصور می‌کردند…

 

 

… مسلمانان تا چند دهۀ اخیر موفقیت‌های زیادی در شناساندن اسلام به غرب نداشتند و بیشتر شرق‌شناسان بودند که با دیدگاه‌های خاصی که با بسیاری از حقایق اصلی اسلام مخالف بود، سعی کردند اسلام را به غرب بشناسانند. بسیاری از این شرق‌شناسان اساساً منکر وحی اسلامی بودند و حتی قرآن را زادۀ عوامل تاریخی قرن هفتم می‌دانستند.

خوشبختانه این روند در چند دهۀ اخیر تغییر کرده است. در حال حاضر دو گروه داریم: یکی غربی‌هایی که مسلمان شده‌اند و چون دیدگاه غربی را خوب می‌شناسند، غالباً عمیق‌ترین کتاب‌ها را دربارۀ اسلام نوشته‌اند؛ مثل کسانی که سنت‌گرا هستند مانند مارتین لینگز، تیتوس بورکهارت، فریتیوف شوآن، رنه گنون و افرادی از این قبیل که پژوهش‌های بسیار عمیقی در معارف اسلامی دارند و غرب را هم خوب می‌شناسند.

دوم مسلمانانی که در غرب درس خوانده یا مانند من سال‌ها در آنجا زندگی کرده‌اند. این دو گروه کم‌کم در حال روش مستندی هستند که بتوان از طریق آن اسلام را به‌گونه‌ای که غربی‌ها می‌فهمند، معرفی کرد.

 

بسیاری از مسلمانانی که انگلیسی یا فرانسه یاد می‌گیرند و راجع به اسلام می‌نویسند، به مطالبی که مورد علاقۀ غربی‌هاست توجه نمی‌کنند و خیال می‌کنند دارند برای مردم طائف یا اصفهان می‌نویسند -منتها به‌جای عربی یا فارسی به انگلیسی یا فرانسه- صحبت می‌کنند و به همین دلیل چندان موفق نبوده‌اند. متد بیان حقایق اسلام به‌تدریج در چند دهۀ گذشته ساخته شده است و دیگر لازم نیست از ابتدا شروع کرد. این متد ویژگی‌هایی دارد که یکی از آن‌ها توجه عمیق به تاریخ تفکر غرب، نیازهای فلسفی، روانی و عقلانی مردم مغرب‌زمین، آشنایی کامل با مسیحیت و تا حدودی یهودیت است که در غرب «دین اقلیت» بوده است. باید آثاری که این ادیان بر روح غربی‌ها گذاشته‌اند، شناخت.

 

کسانی که می‌خواهند اسلام را به‌طور صحیح به غرب نشان بدهند، باید از آن آگاهی کامل داشته باشند. بسیار مهم است نظریات کارل مارکس  و  سن‌برنارد کلرو که بزرگترین قدیس و متفکر قرون وسطی بود و دستور جنگ‌های صلیبی را داد، مطالعه کنیم. آرای این دو دربارۀ اسلام یکی است، در حالی که یکی پدر مسیحیت و دیگری پدر کمونیسم است! ولی وقتی به اسلام می‌رسند، آرایشان یکسان می‌شود. ما این رویکرد را در اسلام‌ستیزی حال حاضر غرب شاهدیم، گویی بسیاری از کسانی که علیه اسلام حرف می‌زنند متعلق به هزار سال پیش فرانسه هستند.

 

باید این نکات را آموخت، ما در کشورهای اسلامی به غرب‌شناس و مسیحیت‌شناس نیاز داریم. آمریکایی‌ها و اروپایی‌ها قشون‌هایی از اسلام‌شناسان را دارند و شرق‌شناس‌ها سعی می‌کنند اسلام را از دیدگاه خودشان مطرح کنند، در حالی که ما در کشورهای اسلامی 10 نفر مسیحیت‌شناس که واقعاً مسیحیت را بشناسند و زبان‌ها، و تاریخ و افکارشان را بدانند، نداریم. این نقص بزرگ در حال حاضر در تمدن اسلامی وجود دارد….

 

 

… «مارتین هایدگر» گفت فلسفۀ غرب با من خاتمه پیدا می‌کند. «ریچارد رورتی» فیلسوف معروف آمریکایی هم که اخیراً فوت کرد، همین حرف را زد. به نظر من فلسفۀ غربی به بن‌بست فوق‌العاده بزرگی رسیده است و اینکه عده‌ای دارند در فلسفه‌های بودایی، هند و یا اسلامی جست‌وجو و دربارۀ خود فلسفه بحث می‌کنند، به‌علت همین به بن‌بست رسیدن است. در این موضوع هیچ شکی نیست، ولی آیا این بن‌بست‌ها راه را برای دین باز می‌کنند یا نه؟ اگر ادیان به جنبۀ عقلانی و معنوی خودشان توجه جدی کنند، بله، ولی اگر نکنند، باز نخواهند کرد.

 

امروز خیلی آسان‌تر است که شما در دانشگاه هاروارد راجع به فلسفۀ سهروردی یا شانکارا صحبت کنید، در حالی که تا قرن نوزدهم فلسفۀ غربی همه جا را گرفته بود و اصلاً فضایی برای فلسفه‌های غیرغربی وجود نداشت. در این شکی نیست، آیا این فرصتی است که امکان رخنه در مدرنیته را فراهم می‌کند یا نه؟ فرصت هست و رخنه هم پیدا شده است. افرادی مثل گنون و دیگران راجع به سنت صحبت کرده‌اند که نشان می‌دهد در دیوار بدون رخنۀ تجدد در قرن نوزدهم، رخنه ایجاد شده است. حالا اینکه از این شکاف حقیقت یا ادیان کاذب وارد شون، امر دیگری است، چون خود این شکست باعث رشد بسیاری از ادیان کاذب هم شده است. معنویت کاذبی الان در همه جای دنیا هست که واقعاً  ریشۀ دینی اصیل ندارد…”

 

 


[مجلۀ عصر اندیشه، ش6، فروردین 1394، صص42-44]

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: چهارشنبه، 20 فروردین ، 1394
پیام‌ها (بدون پیام)
برچسب‌ها:

 

 

“هفته‌نامۀ مثلث: آقای هاشمی در گفت‌وگوی اخیر خودشان با روزنامۀ جمهوری اسلامی مسالۀ رهبری شورایی را مطرح کرده‌اند؛ گفته‌اند که حضرت آیت‌الله خامنه‌ای فرد بسیار جامعی هستند اما ما دیگر چنین فرد جامعی را در جامعه‌مان نداریم. آقای هاشمی گفته‌اند که ما بعد از رهبری، فردی به جامعیت ایشان نداریم و بهتر است از هم‌اکنون به رهبری شورایی فکر کنیم. در این رابطه چه نظری دارید؟

 

محمدحسین صفار هرندی: منطقی پشت بازنگری قانون اساسی وجود داشت و عمدتا همین مسائل در آن مطرح بود که در برخی موارد مانند شورای رهبری، شورای عالی قضایی و برخی موارد دیگر، نظام شورایی در دهۀ نخست انقلاب نشان داد که نمی‌تواند کارکرد مناسبی داشته باشد.

البته ما شورای رهبری را تجربه نکردیم اما شاید آنچه که اتفاق افتاد و چندان هم سنجیده و حساب‌شده نبود، انتخاب قائم‌مقام برای رهبری در زمان حیات رهبری بود. البته ظاهرا منظور خبرگان، قائم‌مقام نبود بلکه منظورشان انتخاب یک فرد محتمل برای جایگزینی پس از بنیانگذار جمهوری اسلامی بود. نشانه‌هایی را می‌دیدند که ممکن است چنین مصیبتی دامن این کشور را بگیرد و چنین اقدامی را انجام دادند.

تفسیر نادرستی که از این اقدام صورت گرفت و انعکاس یافت، باعث شد که در عمل عنوان شود که فرد مورد نظر به‌عنوان قائم‌مقام انتخاب شده است. ما به‌نوعی طعم تلخ تجربۀ غیر رسمی شورایی شدن رهبری را چشیده‌ایم؛ یعنی در حالی که امام جامعه نگاه خاصی نسبت به مسائل داشتند، فرد دیگری از جایگاه مشابه، نگاه متفاوتی نسبت به همان مسائل داشت. این دیدگاه را هم در حوزه‌های اجرایی مطرح می‌کرد و موجب آشفتگی، تشتت و ایجاد مشکل می‌شد. به این نتیجه رسیدند که در چنین جاهایی، شورایی شدن خوب نیست و آن را حذف کردند.

 

تا پیش از بازنگری، علاوه بر رهبری، شورای رهبری هم در قانون اساسی مطرح بود اما در سال 68 آن را حذف کردند. حرف بنده این است که آیا زمانی که این کار را انجام می‌دادند، توجه نبود که نسلی که بعد از امام(ره) این مسئولیت را به عهده می‌گیرند، بقای همیشگی ندارند؟ من هم آرزو می‌کنم که حداقل ما آن روز را نبینیم اما به هر حال سن و سال همۀ این افراد به گونه‌ای است که باید افراد دیگری بعد از این سلسلۀ بزرگان به میدان بیایند تا روزی که کار به دست صاحب اصلی‌اش برسد.

در آن زمان فحول قم، خبرگان ملت و عصارۀ عقل جمعی به این نتیجه رسیدند که ما باید یک رهبر داشته باشیم و نه شورای رهبری. در این فاصله چه اتفاقی رخ داده است که ما باید به یک نتیجۀ جدید برسیم؟ همۀ چیزهایی که امروز برای ما مکشوف است، در آن روز هم مکشوف بود اما به این تصمیم رسیدند.

 

این مساله بیشتر به همان صحبت آقای هاشمی برمی‌گردد که می‌گویند از همان ابتدا موافق شورای رهبری بودند و آن روز هم زیر بار نرفته‌اند اما امروز فرصتی پیدا کرده‌اند و می‌گویند ما چگونه می‌توانیم شخصیتی در تراز آقا برای آینده داشته باشیم؟ اینها نسلی هستند که از ابتدا در جریان حوادث انقلاب بوده‌اند و دیگر مشابه‌شان پیدا نمی‌شود. این حرف به لحاظ ظاهری چندان هم حرف نادرستی به نظر نمی‌رسد اما واقعیت این است که روزی که برای این خط تدارک می‌دیدند، آن را فارغ از اشخاص دیدند؛ خط امامت و زعامت، فارغ از اشخاص است. ما معتقد به نگاه کاریزماتیک نیستیم که برخی می‌گویند رهبری باید کاریزماتیک باشد؛ چرا که رهبر کاریزماتیک به منویات شخصی خود دعوت می‌کند و خصوصیات فردی است که او متکی به خود به دست آورده است در حالی که ما از رهبری مبتنی بر نگاه امامت و ولایت فقیه صحبت می‌کنیم که همان چیزی است که از عنایت مکتب و نگاه الهی بوده و همیشه و میسر و ممکن است.

رهبری مبتنی بر ولایت فقیه، مبتنی بر آموزه‌هایی حکم می‌راند که مردم از آنها خبر دارند؛ بنابراین کار او چندان دشوار نخواهد بود و لازم نیست که سیطرۀ شخصی و نفوذ فردی برای متقاعد کردن نیروهای مردمی داشته باشد. البته انصافا این جایگاه و نفوذ معنوی کسی مثل امام و حضرت آقا در پیشبرد مسائل غیر قابل کتمان است؛ یعنی بخش اعظمی از فتوحاتی که در دورۀ زعامت حضرت آقا در جهان پیرامون ما اتفاق می‌افتد، مدیون درایت‌ها، حکمت و شجاعت ایشان است اما چه کسی گفته است که ما خارج از این شخص، چنین حکمت، درایت، شجاعت، تدبیر و فهم را نمی‌توانیم جست‌وجو کنیم؟ من یک برداشتی هم دارم و آن این است که وقتی فردی در جایگاه رفیع رهبری قرار می‌گیرد، ظرفیت‌های پنهان او آشکار می‌شود؛ یعنی بخشی از اقتضای نشستن در این جایگاه، ویژگی‌های بالفعل و بخشی دیگر، به‌واسطۀ ظرفیت‌های بالقوۀ اوست. ممکن است در ابتدا ظرفیت‌های کشف‌شدۀ چنین فردی به‌قدری نباشد که فکر کنیم می‌تواند چنین راه خطیری را ادامه دهد اما به‌تدریج دیده می‌شود که این ظرفیت‌ها در او به‌وجود آمد و خداوند این ظرفیت‌ها را در او متعین می‌کند.

 

فاصلۀ میان امام و حضرت آقا در بدو عهده‌دار شدن این مسئولیت در ذهن همۀ ما روشن بود و فاصلۀ زیادی را در ذهن خود می‌دیدیم اما امروز می‌بینیم که گویا هرگز چنین فاصله‌ای نبوده است. البته شخص حضرت آقا همواره این حق‌شناسی را داشته‌اند که بگویند ما هر چه به دست آورده‌ایم، مدیون آن بزرگ و سرسلسلۀ این مسیر انقلابی بوده است اما حقیقتا هدایت‌هایی که ایشان داشته‌اند، هیچ کم و کاستی نسبت به حضرت امام نداشته است. اینها همان ظرفیت‌های پدیدار شدۀ بعدی است؛ نه آن چیزی که انتخاب‌کنندگان در ابتدا می‌دیدند. بنابراین می‌توان امیدوار بود که اگر در آینده اتفاقی رخ دهد و ضرورتی ایجاب کند، همین روند پیش بیاید.

 

البته باید این را اضافه کنم که می‌توان از درون حرفی که آقای هاشمی می‌زنند، یک نگاه خیرخواهانه فرض کرد و آن این است که لازمۀ حضور یافتن در جایگاه رفیع رهبری، برخورداری از مشورت‌های فراوانی است که باید از اطراف به این جایگاه داده شود؛ این حرف درستی است. این مشورت‌ها هم در حوزۀ مباحث دینی و فقهی است و هم در حوزه‌های دیگری چون مسائل سیاسی، نظامی، مدیریتی و اجتماعی. آقا این سبک اداره را در دورۀ خودشان به اجرا درآورده‌اند. یک مثال روشن، ادارۀ مجمع تشخیص مصلحت نظام با نگرش تازه و با روش فعلی است؛ مجموعه‌ای که برآمده از نیروهای سیاسی، اجتماعی، فقیهان و… است اما در عین حال متعلق به خرده‌گفتمان‌های مختلف است. همۀ اینها به‌عنوان مشورت‌دهندگان به رهبری عمل می‌کنند. شخص آقای هاشمی هم با وجود اختلاف سلیقه‌هایی که با رهبری دارند، به‌عنوان رئیس مجمع، جایگاه مرکزی مشورت‌دهنده را عهده‌دار هستند. بنابراین آن نگرانی را که ممکن است افرادی از موضع دلسوزی داشته باشند و معتقدند این جایگاه ایجاب می‌کند که از مشورت‌های لایه‌لایه در اطراف مطلع باشد، به طرق مختلف حاصل شده است.”

 

 

 


[هفته‌نامۀ مثلث، ش256، 23 اسفند 1393، گفت‌وگو با محمدحسین صفار هرندی، ص93]

 

 

موضوع: حکومت اسلامی، امامت، ولایت فقیه
تاريخ: چهارشنبه، 20 فروردین ، 1394
پیام‌ها (بدون پیام)

 

 

 

دکتر سیدحسین نصر:

 

“… یکی از مهم‌ترین عوامل تجدد، وقتی [استعمار] به آسیا و بعد به ممالک اسلامی آمد، تغییردادن خط بود، که توسط آتاتورک که عامل تجددگرای خیلی حاد خودفروخته به غرب بود در ترکیه موفق شد. در عثمانی هم موفق شد. در اندونزی هم موفق شد. به‌دلیل دیگر چون به زبان‌های مختلف صحبت می‌کردند و [احمد] سوکارنو آمد تمام خط جاوی را برداشت و خط لاتین گذاشت، بعد هم در مالزی که انگلیسی‌ها این کار را کردند، یکی دو جای دیگر. حالا نمی‌خواهم سرتان را درد بیاورم با این، خود ویتنام هم که مسلمان نبود این کار را کردند، فرانسوی‌ها خط را کردند خط لاتین ولی خط دیگرشان هم هنوز هست.

 

در ایران از قدیم از اواخر دورۀ قاجاریه یک‌عده از متجددان می‌گفتند آقا علت عقب‌ماندگی ما خط فارسی است. مزخرفاتی می‌گفتند که اصلاً قابل تصور نیست. حالا داستانش را برایتان می‌گویم خیلی سریع؛ در دوران رضاشاه کانون ایران جوان(1) درست شد، دکتر علی‌اکبر سیاسی(2) و این‌ها همه عضوش بودند، این‌ها هدفشان تغییر خط فارسی بود. خب موفق نشدند چون افرادی مثل فروغی(3) و این‌ها قدرت داشتند و نمی‌گذاشتند. رضاشاه همیشه می‌گفت من در این کار سواد ندارم هرچه دولت و مردم ایران می‌گویند و واردند من [قبول می‌کنم]. ایشان نظری نمی‌داد تا دوران محمدرضاشاه شد. باز این زمزمه در جنگ جهانی دوم شروع شد، به دلایل مختلفی خوابید تا اینکه در مثلاً سال 48، 49 خودمان، این‌وقت‌ها بود که چند نیروی مختلف، اولاً انجمن ایران و آمریکا و آمریکایی‌ها، ثانیاً بهایی‌های ایران، ثالثاً مسیحی‌های ایران، کمتر. یهودی‌های ایران اصلاً در این کار شرکت نمی‌کردند، خیلی قابل توجه است، این‌ها خیلی ایرانی‌تر بودند تا اقلیت‌های دیگر، این‌ها همه حافظ و سعدی می‌خواندند، دستگاه سه‌گاه می‌زدند ولی آن‌های دیگر نه.

 

مخصوصاً با فشار آمریکایی‌ها دوباره یک فکری پیدا شد برای تغییر خط و [مجلۀ] تهران مصور اصلاً شد بانی این کار. هر هفته مقاله بود راجع به این موضوع و یک‌عده هم مثل سعید نفیسی(4) را علم کرده بودند که طرف‌دار تغییر خط بودند، می‌گفتند اصلاً عقب‌ماندگی ایران به‌خاطر این است.

 

و نظر شما کاملاً مخالف بود؟

 

من طبعاً دشمن این کار بودم و رئیس دانشکدۀ ادبیات، مرکز فرهنگ ایران، تصمیم گرفتم باید هرطورشده جلوی این کار را بگیرم. با دکتر یحیی مهدوی صحبت کردم، ایشان هم خیلی‌خیلی به این موضوع مقیّد بود. خواهش کردیم از مرحوم مجتبی مینوی(5) که یک‌وقتی در جوانی طرف‌دار تغییر خط بود. خیلی قابل‌توجه است که بعد برگشته بود. [ما از او خواهش کرده بودیم] که آقا شما یک مونوگراف یا رساله‌ای تهیه بفرمایید برای خط فارسی، رسم‌الخط فارسی و دلیل حفظ خط فارسی و به او پولی هم دادیم، ایشان رفت این را تهیه کند. حالا این داستان قابل‌توجه است. خود [جعفر] شریف‌امامی(6) که رئیس سنا بود هم نمی‌دانم به چه دلیل در پشت‌پرده [طرف‌دار تغییر خط بود]. فکر کنم فراماسون‌ها هم به این کار علاقه‌مند بودند، هی برای این موضوع فشار می‌آوردند. من رفتم با شریف‌امامی [صحبت کردم] باز این‌ها هم قوم و خویشی دوری با ما دارند دیدم صحبت کردن با این‌ها فایده ندارد. نمی‌شد، شریف‌امامی مثل تانک بود، دخول فکری خیلی مشکل بود.

 

آن وقت چه کردید؟

 

خلاصه باز رفتم پیش شاه و گفتند چه شده باز؟ همین‌جور [پرسیدند چه شده باز؟] چون من درخواست کرده بودم نه خودشان. گفتند چه‌کار داری؟ گفتم که یکی از مهم‌ترین فاجعه‌ها دارد در ایران رخ می‌دهد. گفت چیست؟ گفتم مسئلۀ تغییر خط است، می‌دانید چه بلایی سر ما خواهد آمد؟ از میراثمان به‌کلی منقطع خواهیم شد. ترکیه بعد از شصت سال بیشتر متون دورۀ عثمانی‌[اش] اصلاً در دسترس مردم نیست، تاریخشان منقطع شده و من می‌خواهم خدمت اعلیحضرت دو تا مثال بزنم برای اینکه نشان بدهم خط هیچ اثری در پیشرفت ندارد. یک مملکتی هست در شرق آسیا به نام ژاپن که الفبایش 1800 حرف دارد و  99 درصد مردم باسوادند و اولین کشور صنعتی آسیا است. در غرب آسیا یک مملکت کوچکی هست به نام اسرائیل که الفبایش 22 تا حرف دارد که زبان عبری سه هزار سال پیش را احیا کردند، با آن فیزیک اتمی درس می‌دهند. پس قربان معلوم می‌شود که این گزارش‌هایی که برایتان می‌گویند عاطل‌وباطل است. اگر [تعداد] باسواد ما از 45 درصد تجاوز نمی‌کند، علل دیگری دارد.

خوشبختانه در دورۀ جمهوری اسلامی [میزان باسوادی] خیلی رفته بالا معلوم می‌شود این حرف بنده هم خیلی درست بود، علت دیگری دارد.

یک مقداری خندید، گفت چه خوب شد این‌ها را گفتی. این عین حرفی بود که زد. گفت می‌دانی؟ من در تمام دنیا یک هنر دارم آن هم خط خوب است -خط شاه خیلی قشنگ بود- از بس پدرم در بچگی من را مجبور کرد همه‌اش خط بنویسم با امیرالکتاب و میرحسینی و خطاط‌های بزرگ آن دوره، وقتی این خط عوض بشود این یک دانه هنر من هم از بین می‌رود، از اینجا بروید بیرون بگویید دیگر این بحث را ختم کنند.

و این خط فارسی را حفظ کرد وگرنه مثل همان 2500 سال شاهنشاهی که فاجعه درست کرده بودند، این هم همین‌جوری می‌شد. این اطرافیان از این جهت رُل خیلی‌خیلی مهمی داشتند. نمی‌دانم چه کسی گزارش داده بود به شاه که آقا این باعث ترقی ایران خواهد شد. [مثل] همان عوض کردن تاریخ مسخره که اصلاً فاجعه‌ای بود…

 

استاد اگر اجازه بدهید سؤال‌ها را با بحث خط تمام کنیم. در مورد استدلال گروه‌های طرف‌دار تغییر خط، به‌نظر شما آیا واقعاً اعتقاد داشتند که باعث تجدد می‌شود یا اینکه شما انگیزه‌های دیگری را هم می‌دیدید؟ اصلاً ترکیب ذهنی آن طیف جامعه چه بود؟

 

همین‌جور است. ببینید تغییر خط به خط سانسکریت که نبود، به خط لاتین بود؛ یعنی نزدیک‌کردن ما به غرب، آن‌هایی که نوکر غرب بودند همه طرف‌دار تغییر خط بودند ولی یک‌عده هم فکر می‌کردند که واقعاً تغییر خط باعث بالارفتن سطح سواد می‌شود و آن مؤثر می‌شود در وضع اقتصادی مملکت، در همۀ چیزها. آن‌ها بدنیت نبودند، جاهل بودند. بعضی وقت‌ها این دو تا با هم توأم بود.

 

 

 



[حکمت و سیاست؛ خاطرات دکتر سیدحسین نصر، مجموعۀ تاریخ شفاهی و تصویری ایران معاصر، به کوشش حسین دهباشی، انتشارات سازمان اسناد و کتابخانۀ ملی جمهوری اسلامی ایران، ج1، صص126-130]

 

 

 

 

پی‌نوشت‌ها:

1- کانون ایران جوان در سال 1300 شمسی تأسیس شد. اولین گروه جوانان تحصیل‌کردۀ ایرانی در اروپا مرکّب از حسین افشار، حسین مشرف نفیسی، رستم جمشیدیان، حسن شقاقی، علی‌اکبر سیاسی و محمود افشار، اواخر جنگ جهانی اول این کانون را با هدف ترویج جنبۀ مثبت تمدن غرب تأسیس کردند.

2- علی‌اکبر سیاسی: (1274-1369ش) دکترای روان‌شناسی از پاریس، رئیس دانشکدۀ ادبیات (1321)، وزیر فرهنگ در دولت‌های قوام (1321) و سهیلی (1321-1322)، وزیر مشاور در دولت‌های بیات (1323-1324) و حکیمی (1326-1327) و وزیر خارجه در دولت ساعد (1328). «روان‌شناسی پرورشی» از نوشته‌های اوست. همپنین خاطراتش را با عنوان «گزارش یک زندگی» منتشر کرده است.

3- محمدعلی فروغی [ذکاءالملک دوم]: (1257-1321ش) فیلسوف و ادیب، او از مؤثرترین چهره‌های فرهنگی و سیاسی دورۀ رضاشاه بود. همچنین وی اولین و آخرین نخست‌وزیر دوران پهلوی اول، جوان‌ترین رئیس مجلس شورای ملی، وزیر عدلیه، وزیر خارجه، وزیر مالیه و وزیر اقتصاد ملی در کابینه‌های قاجار و پهلوی بود. «سیر حکمت در اروپا» و «تصحیح گلستان و بوستان» از آثار اوست.

4- سعید نفیسی: (1274-1345ش) ادیب و مورّخ، استاد تاریخ دانشگاه تهران، وی بیش از هفتاد کتاب تاریخی و ادبی تصحیح، تألیف و ترجمه کرده است. «تاریخ اجتماعی و سیاسی ایران در دورۀ معاصر» و «بابک خرم‌دین، دلاور آذربایجان» از آثار مهم او شمرده می‌شود.

5- مجتبی مینوی: (1282-1355ش) نویسنده، مصحح و مترجم. عضو فرهنگستان ادب و هنر. ده سال فعالیت در بنگاه خبرپراکنی انگلیس (B.B.C) با تهیۀ گفتار فرهنگی به زبان و قرائت فارسی، استاد دانشکدۀ ادبیات، سرپرست بنیاد شاهنامه. از آثار او: «تصحیح راحة‎‌الصدور»، «سیرت جلال‌الدین مُنکُبـِرنی» و «نوروزنامۀ خیام».

6- سیدجعفر شریف‌امامی: (1289-1377ش) وزیر راه (1329)، وزیر صنایع و معادن (1336)، سال‌ها رئیس مجلس سنا و دو دوره نخست‌وزیر (1339 و 1357) بوده است. در دولت او با نام «آشتی ملی»، تغییر تاریخ شاهنشاهی به هجری شمسی، تعطیل قمارخانه و کازینوها، آزادی احزاب مخالف و انحلال حزب رستاخیز و همچنین کشتار هفده شهریور انجام گرفت.

 

 

 

 


از هم‌این کتاب:

حکمت و سیاست (۱): ماجرای راه‌اندازیِ یک دانشگاه اسلامی توسط دکتر نصر

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: دوشنبه، 18 فروردین ، 1394
پیام‌ها (یک پیام)
برچسب‌ها:

 

نویسندۀ باصفای «آینده از آنِ حزب‌الله» دعوت کرده دربارۀ وب‌لاگ‌م قدری بنویسم. سرسلسلۀ این خاطره‌بازی، جنابِ «خوابگرد»، از بروبچه‌ها خواسته بود:  «اگر در همه‌ی این سال‌ها بی‌وبلاگ زندگی نکرده‌اید. در باره‌ی وبلاگ‌‌تان بنویسید، از هر زاویه که خوش‌تر می‌دارید. تاریخ شخصی وبلاگ‌تان اگر باشد که چه بهتر.»

 

تو فکر فرو رفتم… قصه از کجا شروع شد؟ …به پیش‌ترین نوشته‌های بلاگفام سرک کشیدم…

 

آخرای 85 چند بار وب‌لاگ‌نوشتنو مزمزه کرده بودم؛ اما سرآخر، نوروز ِ 1386 بود که «پیچک سر به هوا» رو راه‌انداختم. وای خدا چه شوق و ذوقی داشتم. و چه‌قدر قالب‌های سادۀ بلاگفا برای اون‌چه که دل‌م می‌خواست، علیل بود. این شد که تو نت گشتم ببینم اچ‌تی‌ام‌ال چی هست اصن. قالب‌شو دست‌کاری کردم بل‌که بتونم چیزایی که  از نت خوش‌م می‌آد رو اون‌طور که دل‌م می‌خواد، توی وب‌لاگ بچپونم؛ شما فرض کن زور بزنی مطالبی که الان تو صفحه‌های اجتماعی‌ت به اشتراک می‌ذاری رو، توی اون دوره‌زمونه بخوای توی بلاگ‌ت جاساز کنی. سرآخر بلاگ‌مو  به یه فرم ِ اَجق‌وَجقی درآوردم که مپرس!

 

توی صندوق‌چۀ نظراتِ بلاگفام، دونه‌دونه نظر می‌افتاد؛ اما تو مخواه شرح دهم به چه زحمتی! ولی خدایی‌ش من از اوناش نبودم که نظر بذارم: «وب‌لاگِ خوبی داری، به وب‌لاگِ من‌م سر بزن». اصن خیلی وقتا بی‌نشانی، و فقط با نام و عنوان، نظر می‌ذاشتمو بعد از چند بار، یه‌دفه نشانی می‌ذاشتم؛ و چون نوشته‌هاشونو خوب می‌خوندم، نظری که براشون می‌ذاشتم معمولاً مقبول می‌افتادو توی این دید و بازدیدها، به وب‌لاگ‌م پی‌وند (لینک) می‌دادن؛ در حالی که من هیچ‌وقت پی‌وندِ (لینک‌ِ) ثابت نمی‌دادم به جایی. خدا از سر ِ تقصیرات‌م بگذره الاهی!!

 

 

اول‌نظرهایی که برام اومد، این‌جاست؛ از «حاج‌آقای انجوی‌نژاد» گرفته تا نویسندۀ «عطش‌شکن» اون وب‌لاگِ ساده رو موردِ لطف قرار دادنو نظر گذاشتن. هی روزگار! حالا که یادم می‌آد، حس ِ باحالی‌یه؛ انگار که کودکی و خامی‌مو نظاره‌گر باشم. عالَمی داشتیم‌ها!

 

خیلی از آشناهای وب‌لاگی ِ اون‌روزهام دیگه نمی‌نویسن. هر کدوم از یه جایی به بعد، وب‌لاگ‌نوشتنو رها کردنو رفتن. ازشون بی‌خبرم. اگه دس‌م می‌رسید -از شما چه پنهون- چن تایی‌شونو  دوست داشتم می‌رفتم یقه‌شونو می‌گرفتم به دعوا، که چته!؟ اصن معلوم هس کوشی!؟ زنده‌ای اصن؟! حالا خودت هیچی واسه دلِ مام که شده نباس آپ کنی؟! تنها گذاشتی رفتی!؟ باز ما رو کاشتی رفتی؟!

 

 

یه وب‌لاگِ دیگه هم دربارۀ کتاب داشتم: «چلوکتاب»؛ که نظردونی‌شو بسته بودم. وقتی قرار شد از بلاگفا بیام این‌جا، دو تا بلاگ‌ها رو یکی کردمو خروجی گرفتم برای این‌جا. حالا «چلوکتاب» یکی از دسته‌بندی‌های موضوعی ِ هم‌این‌جاست.

اردی‌بهشت 89 بود که برای این‌بنده کمال‌الانقطاع رخ‌داد و از بلاگفا اومدم این‌جا.

 

 

 

دقیق یادم نیس از کِی به بعد، احساس کردم انگار حرفِ خاصی برای گفتن ندارم؛ اما فکر کنم به «فرندفید» ربط داشته باشه. شبکه‌های اجتماعی برای من از فرندفید شروع شد؛ و تموم نشد! این یه مسأله؛ مسألۀ دیگه این‌که ازدباج کردم خب! واضح و مبرهن است وقتی یه وب‌لاگ‌نویس ازدباج می‌کنه، وب‌نوشته‌هاشو می‌ترکونه دیگه!! وگرنه، دیگه گریزی نیست جز این‌که فتیله‌شو بکشه پایین؛ یعنی فتیله، خودش به‌خودیِ خود، پاعین می‌عاد!! می‌پرسی چرا؟! …لااله‌الاالله! …آخه بندۀ خدا! آدم باید خیلی چیز باشه که خلوتِ با هم‌سر رو رها کنه بیاد بشینه به وب‌لاگ‌نوشتن!!!

مسألۀ دیگه این‌که پدر و مادرم -خداوند نگه‌دارشون باشه الاهی- منو بچۀ کتاب‌خونی بار آوردن. یه زمانی تو عنفوانِ جوانی دچار ِ نوعی یأس ِ فلسفی-عاطفی-اجتماعی-انفرادی شدمو دیگه چندان کتاب نمی‌خوندم؛ اما حالا چن سالی‌یه که خوب کتاب می‌خونمو مطالعه‌کردن، بخشی از شبانه‌روزمو به خودش اختصاص داده. به نوشته‌هایی برمی‌خورم که خیلی به‌تر از حرفای خودمه.

چن تا مسأله شد؟ …سه تا؛ حالا شما انگار کن چاهار و پنجی هم هست؛ که نمی‌خوام ابراز کنم. در نهایت، این چند مسأله سبب شده این‌جا حالتِ فیش‌برداری پیدا کنه؛ فیش‌برداری از علاقه‌مندی‌هام و موضوعاتی که درباره‌شون مطالعه می‌کنم.

 

 

چن سال پیش، کسانی به‌م مراجعه کردن که اگرم حجتیه‌ای نبودن، خیلی شبهِ‌حجتیه بحث می‌کردن؛ مذهبی‌هایی ضدِ ولایتِ فقیه؛ که انگار اعتقادی و تشکیلاتی کار می‌کردنو حرفاشون حاویِ کینۀ عمیقی بود. دیدم جوابی براشون ندارم. به‌طور خاص برای این موضوع وقت گذاشتمو مطالعه کردم.

حالا بیش از صد نوشته از مطالبِ این‌جا به موضوع ِ «حکومتِ اسلامی، امامت و ولایتِ فقیه» اختصاص پیدا کرده. دریافته‌م ما با این‌منحرف‌ها کار نداشته باشیم، این‌ها با ما کار دارند. اخیراً چند بار بحث‌مون بالا گرفت؛ که شیعه‌گریِ سطحی و قشری‌شون در برابر ِ استدلال‌هایی از جنس ِ قرآن و سنت و سلوکِ مراجع و فقهای اعلام، درمانده و ناتوان بود.

 

 

لذتِ مطالعه برام این‌قدر شیرینه که دل‌م نمی‌آد کنار بذارمو، وقت‌مو صرفِ تایپ‌کردن کنم. اینه که الان کلی مطلب برای گذاشتن تو وب‌لاگ دارم ولی حس و حالِ تایپ نیست؛ ولی حس و حالِ کتابِ جدید دست گرفتنو خوندن هست. اینه که وضع‌مون اینه!! شوما دعا کن خدا شفا بده!

 

 

 

خب بسه!

با این‌که هم می‌تونم و هم میل‌م می‌کشه به این خودنویسی ادامه بدم، اما به هم‌این مقدار اکتفا می‌کنم.

 

در پایان، با کنج‌کاویِ بسیار، دعوت می‌کنم از وب‌لاگ‌های «پابرهنگان»، «پنکسم»، «عطش‌شکن»، «الهدی»، «سعی»، «یادداشت‌های پراکنده»، «گاه‌نوشت‌های حسین شرفخانلو»، «نفسانیات»، «کوثرانه» و «دردهای خاکستری» تا این بازی رو پی بگیرن؛ و قدری دربارۀ گذشتۀ وب‌لاگ‌شون بنویسن. بذارید یه کم بیش‌تر ازتون بدونیم. چیزی از بزرگی‌تون کم نمی‌شه که!

 

 

 

 

 

اجابت فرمودند:

گاه‌نوشت‌های حسین شرفخانلو: چرا و چگونه وبلاگ‌نویس شدم

عطش‌شکن: این پیرهن آبیه!

یادداشت‌های پراکنده: یادداشت‌هایِ پراکنده‌ نویسی

الهدی: این خانه ی صورتی ِ ساکت…

 

 

موضوع: شخصی
تاريخ: دوشنبه، 19 اسفند ، 1393
پیام‌ها (12 پیام)

 

 

آمد و رفت و دلم برد و کنون حاصل ِ وصل

اشکِ گرمی‌ست که بنشسته به دامانِ من است

کاش بی روی تو یک لحظه نمی‌رفت ز عمر

ورنه این وصل که باز اولِ هجرانِ من است

 

 

 

 

 

عماد خراسانی

 

موضوع: یک چکه شعر، یک دریا معنا
تاريخ: یکشنبه، 11 اسفند ، 1393
پیام‌ها (2 پیام)

 

دکتر سیدحسین نصر:

 

“… من از وقتی که در سال 1337 آمدم ایران و یک سال بعد کتابم، نظر متفکران اسلامی دربارۀ طبیعت، جایزۀ سلطنتی گرفت، این اولین‌بار بود که [با شاه دیدار کردم]. دوران بچگی‌ام با شاه ملاقات یک‌به‌یک کردیم چون در آن موقع آدم دست می‌داد با ایشان و ایشان یک چیزی، پول یا طلا به آدم می‌داد، [نه] که فرمان کتاب سلطنتی. من آن‌وقت 26 سالم بود. ایشان پرسید که نصر؟ کدام نصر؟ …گفتم من پسر دکتر سیدولی‌الله نصر هستم. یک لبخندی زدند، آخر پدرم مدتی به شاه و به والاحضرت اشرف و شمس درس فارسی می‌داد. گفت بله، بله، چه مرد شریفی! ایشان معلم فارسی ما بود، چقدر هم سخت‌گیری می‌کرد. و یک مقدار تفقّد کرد.

 

بعد علَم، آن‌وقت وزیر دربار نبود ولی وزیر بود و خیلی به شاه نزدیک بود، من را خواست و چون دانستنش برای آیندۀ ایران خیلی مهم است خدمتتان می‌گویم، این چیزها حیرت‌آور است. دایی من عماد کیا گفت که من می‌خواهم تو را ببرم یک جای خیلی مهمی. گفتم کجا می‌خواهی ببری؟ گفت تو بیا به تو می‌گویم. من قبول کردم رفتیم منزل آقای علَم.

یک باغ بزرگی داشت در شمیران، ایشان خیلی تفقّد کرد و گفت من یک پیغامی از طرف اعلیحضرت برای شما دارم. ایشان خیلی دلش می‌خواهد که شما قبول کنید یک دانشگاه الهیات درست کنید و رئیسش بشوید -حالا من 52، 26 سالم است- چون می‌خواهند یک باب جدیدی در تعالیم اسلامی در ایران ایجاد بشود که طلاب بیشتر با تفکر جدید آشنا شوند.

من گفتم قربان باکمال‌میل، فقط یک شرط دارد و آن این است که اول ما معلم‌هایش را تربیت کنیم، وگرنه می‌شود مثل دانشگاه الهیاتی که رضاشاه درست کرد.

 

دانشکدۀ الهیات دانشگاه تهران(1) هم روی همین اصل درست شده بود. آن کار بد نبود ولی چون استادان واقعی نداشت، نتوانست آن تحول را ایجاد کند. اولاً حوزۀ علمیۀ قم که قبولش نداشت و بعد هم بقیۀ دانشگاه‌های تهران هم قبولش نداشتند. بیچاره فروزانفر و بقیه خیلی تقلا می‌کردند ولی تحول بزرگ فکری در ایران ایجاد نکرد. آن افرادی هم که در دانشکده خیلی خوب بودند همه از حوزه بودند مثل آقای [مرتضی] مطهری و این‌ها که دانشمندان خیلی درجه اول بودند. این است که من زیر بار نرفتم و گفتم که باکمال‌میل من این کار را می‌کنم به‌شرطی که این امر انجام بپذیرد. گفتند خیلی‌خب یک طرحی بنویس. من یک طرحی نوشتم و فرستادم، دادم به آقای علَم. [بعد از آن] این جریان فراموش شد ولی از آن‌وقت به بعد حتی وقتی که من هیچ‌کاره بودم، رئیس دانشکدۀ ادبیات نبودم، معاون دانشگاه هم نبودم، رئیس دانشگاه هم نبودم، هیچ‌کدام، هر چند وقت یک‌بار شاه من را می‌خواست و می‌گفت چه خبر؟ از لحاظ فرهنگی. من یک صحبت‌هایی می‌کردم همان موقع، که به‌نظر من فلان کار را باید کرد. در واقع یک اثری داشتم و ملکه هم متوجه شد چون ایشان به فرهنگ ایران علاقه‌مند بود، کم‌کم خیلی به من نزدیک شد و هر کاری که من می‌گفتم می‌کرد؛ از حفظ کردن صحافی پشت‌جلد اصفهان که دو تا استاد بیشتر از دوران قدیم نمانده بود گرفته تا معماری و این چیزها. من در کار سیاست دخالت نمی‌کردم اما کارهای هم فرهنگی هم آموزشی را [انجام می‌دادم]. این دو چیز بود.

 

حالا این داستان دانشگاه الهیات را برایتان بگویم. خیلی‌خیلی سال گذشته. چند سال قبل از انقلابت بود ولی هنوز شلوغ نشده بود. یک روز شاه من را خواست، من آن‌وقت رئیس دانشگاه آریامهر بودم، گفتند فلانی یادتان می‌آید که یک وقتی من پیشنهاد کردم یک دانشکدۀ الهیات یا دانشگاه اسلامی به‌صورت جدید شروع بشود؟ گفتم بله. گفتند چه شد؟ گفتم هیچ، من گزارش دادم اصلاً جواب نیامد. خیلی ناراحت شد و گفت خیلی‌خب الان وقتش رسیده شما بروید یک دانشگاه اسلامی درست کنید و خودتان هم رئیس شوید. گفتم قربان من رئیس دانشگاه آریامهر هستم و خیلی‌خیلی آنجا مشکل دارم، دو تا دانشگاه را نمی‌شود [اداره کرد]. گفتند یکی از علما را راضی کنید. گفتم بهترین شخص علامه [محمدحسین] طباطبایی هستند که اسمشان روی این دانشگاه باشد. گفتند خودتان بروید صحبت کنید.

رفتم قم با علامه صحبت کردم. علامه به‌هیچ‌وجه‌من‌الوجوه زیر بار این چیزها نمی‌رفت، هرچه گفتم فقط اسمتان باشد و همان معارفی که شما می‌خواستید اشاعه بدهید و [به‌خاطرش] افرادی مثل مطهری تربیت کردید، آنجا می‌توانید به‌صورت خیلی وسیع‌تری این کار را بکنید، شما 400 تا شاگرد دارید در مدرسۀ فاطمیۀ قم. علامه طباطبایی بیست سال استاد من بود، ایشان مثل پدر من بود، ما با هم خیلی‌خیلی نزدیک بودیم یک جایی این وسط‌ها من باید راجع به علما و معارف اسلامی هم برایتان بگویم چون خیلی مسائل مهمی مطرح است به‌هرحال ایشان به‌هیچ‌وجهیی قبول نکرد. من هم راستش را بخواهید شخص دیگری را سراغ نداشتم، نمی‌خواستم از این علمای معروف که فقط اقتدارطلب [بودند] و واقعاً دید وسیع‌تر فلسفی و دینی که من انتظارش را داشتم، نداشتند، معرفی کنم. بعد پول زیادی هم خرج بشود و به هیچ‌جا هم نرسد. نمی‌خواستم من مسئولیت این کار را قبول کنم، شاید کار درستی بود ولی کار من نبود.

 

 

آن‌وقت در برابر درخواست شاه چه کردید؟

 

من دوباره برگشتم و به شاه گفتم که ایشان قبول نکردند. گفت پس خودتان باید این کار را قبول کنید، گفتم آخر من چه کار کنم؟ گفتند که فعلاً شما بروید برنامه‌ریزی‌اش را بکنید. شما فردا بروید خراسان، من دستور می‌دهم استاندار و نایب‌التولیۀ آنجا از همین امروز در اختیار مطلق شما باشند، شروع کنید یک مقدار اراضی خیلی بزرگی را بخرید و شروع کنید به همان چیزی که قبلاً گفته بودید. چون من چندین‌بار به شاه گفتم قربان ما یک دانشگاه درست می‌کنیم ولی آدم نداریم اولش، ساختمان که تمام شد [تازه] دنبال آدم می‌افتیم، بعد شاگرد می‌گیریم که این‌ها معلم ندارند، بعد معلم‌های درجه دوم می‌آوریم، سی سال طول خواهد کشید تا این‌ها به جایی برسند و من این کار را برای دانشگاه آریامهر نکردم؛ یعنی از اول نیروی انسانی تربیت کردم و اینکه الان دانشگاه شریف بهترین دانشگاه ایران است فقط به‌خاطر این است چون وقتی انقلاب شد از 420 تا استاد که من داشتم، فقط هفتادتایشان باقی ماندند بقیه از ایران رفتند ولی درست موقعی بود که کسانی که من [سال] 53، 54 آن‌ها را فرستاده بودم اِم‌آی‌تی و استنفورد که دکترایشان را بگیرند، همۀ آن‌ها داکترایشان داشت تمام می‌شد و هشتاد درصدشان برگشتند به ایران. ملت ایران از این لحاظ خیلی شانس آورد ولی جاهای دیگر این کار را نمی‌کردند؛ مثلاً دانشگاه کرمان [را] می‌خواستند درست کنند چون یکی از اقوام دور من یک واحد زمین خیلی قشنگ و خوب داده بود [برای این کار] بعد دولت پول داد دانشگاه را ساختند. [حالا] استاد از کجا بیاورند؟ ده سال طول می‌کشد تا یک کرسی را از این‌طرف و آن‌طرف بیاورند یک [هیئت علمی] جمع کنند.

 

خلاصه گفتم که من حاضرم و اگر اجازه بدهید انجام می‌دهم و به‌زودی شروع می‌کنم به تربیت نیروی انسانی. با تمام گرفتاری‌هایی که داشتم رفتم قم خدمت علامه طباطبایی و به ایشان گفتم که قربان این خواهد شد و جنابعالی فقط یک‌مقدار از طلاب باهوش و خوبی که فکر می‌کنید لیاقت دارند که در آنجا درس بدهند را معرفی بفرمایید، من نظرم این است که ما یک عده طلبه داشته باشیم که بعد از داشتن ریشه‌های قوی در معارف اسلامی و علوم سنتی، بروند در غرب و علوم مختلف غربی را فرابگیرند. این کار را باید بدون اینکه آن ریشه‌ها بپوسد یا متزلزل بشود بکنیم؛ یعنی افراد ذوجنبتین. گفتند مثل خود شما؟ گفتم والله من اتفاقی هستم، دولت ایران برنامه‌ریزی نکرده که کسی مثل من پیدا بشود، حوزۀ علمیۀ قم هم این کار را نکرد. صحبتش را آقای [آیت‌الله سیدمحمدحسین] بروجردی می‌کردند ولی هیچ‌وقت عملی نشد و حالا موقعش است که عملی بشود. گفتند من با این کار موافقم و چند نفر را معرفی کردند. من با این‌ها مصاحبه کردم؛ مثلاً دکتر غلامحسین [ابراهیمی] دینانی که الان از استادان بزرگ فلسفۀ ایران است، بسیار مرد شریفی است. من با ایشان مصاحبه کردم، بورس دادیم به ایشان و فرستادیمشان فرنگ. از این‌طرف، آن‌طرف یک عده‌ای را [انتخاب کردیم و] فرستادیم فرنگ… به‌هرحال این خیلی‌خیلی کار بزرگی بود ولی هیچ‌وقت به نتیجه نرسیدیم، دیگر وقت نبود.

 

در واقع هدف شما این بود که نیروهایی تربیت شوند که به‌عنوان پشتوانه برای دانشگاه الهیاتی که می‌خواستید تأسیس کنید؟

 

بله، ببینید! بعد از انقلاب مدام از رابطۀ بین حوزه و دانشگاه صحبت شد، هنوز هم می‌شود. من همان‌وقت می‌خواستم این کار را بکنم. من یک‌وقتی یک سخنرانی کردم که خیلی متجددان را در ایران ناراحت کرد. [عنوان] سخنرانی من این بود: دانشگاه‌های ایران بین هاروارد و حوزۀ علمیۀ قم. یعنی چه؟ من نشان دادم که دانشگاه‌های خیلی‌خیلی معتبر آمریکا مثل هاروارد و ییل یا در انگلیس، آکسفورد و کمبریج به مدرسۀ فیضیۀ قم نزدیک‌ترند تا دانشگاه تهران یا هر کدام از دانشگاه‌های دیگر. مسئله‌ای است که در آمریکا به آن می‌گویند توترینگ(2). مثل درس خارج خود ما در حوزۀ علمیۀ قم می‌ماند که یک کسی که وارد است، خارج از کلاس‌های عادی می‌نشیند با چند نفر روی یک متن بحث می‌کنند، خیلی چیزهای مختلف. و من تمام کوششم در بیست سالی که در ایران بودم، این بود که بین فرهنگ سنتی خودمان و قلب آن، که دین اسلام و اصلاً خود دین است و در قلب دین، جنبۀ معرفتی اسلام با این موج تجددی که می‌آمد، پل ایجاد کنم. نه به این معنی که یک نوع التقاط ایجاد کنم، به‌هیچ‌وجه‌من‌الوجوه. چون من فکر می‌کنم که تجدد و سنت را نمی‌شود با همدیگر قاطی کرد. می‌شود داخل طیاره، ابن‌سینا خواند ولی فرق دارد با این امتزاجی که افرادی مثل [علی] شریعتی یا قبل از او مثلاً محمد عبده و این‌ها خواستند ایجاد کنند چون حق و باطل را نمی‌شود با هم امتزاج داد. از دید ما سنت‌گراها، در نهاد تجدد یک خللی هست و به همین جهت آن خلل را نمی‌شد فقط با بزَک و ماتیک جبرانش کرد…”

 

 

 


[حکمت و سیاست؛ خاطرات دکتر سیدحسین نصر، مجموعۀ تاریخ شفاهی و تصویری ایران معاصر، به کوشش حسین دهباشی، انتشارات سازمان اسناد و کتابخانۀ ملی جمهوری اسلامی ایران، ج1، صص94-99]

 

 

 

 

پی‌نوشت‌ها:

1- دانشکدۀ الهیات و معارف اسلامی در سال 1313 شمسی در محل مسجد سپهسالار (شهید مطهری) با نام دانشکدۀ علوم معقول و منقول افتتاح و پس از پنج سال در سال 1318 تعطیل شد. در سال 1321 بار دیگر آغاز به کار کرد و در 1344 دانشکدۀ علوم معقول و منقول به دانشکدۀ الهیات و معارف اسلامی تغییر نام داد.

2- Tutoring؛ حلقۀ خصوصی درس و بحث.

 

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: چهارشنبه، 6 اسفند ، 1393
پیام‌ها (3 پیام)
برچسب‌ها:

 

“… روی زمین هیچ چیز خوبی نیست که سرچشمۀ اولیه‌اش کثافت نباشد.”

 

 


 

[اتاق شمارۀ 6، آنتوان چخوف، ترجمۀ آبتین گلکار، انتشارات هرمس، ص19]

 

 

 

 

هم‌چون‌این:

از آن استدلال‌ها(۳): بدان که باید تابع دلیل بود

از آن استدلال‌ها(۲): لازم نیست گاو باشی تا بفهمی آن‌جا علف ندارد!

از آن استدلال‌ها(۱): استدلالِ هلویی

 

موضوع: از آن ترکیب‌ها و جمله‌های طعم‌دار
تاريخ: شنبه، 2 اسفند ، 1393
پیام‌ها (2 پیام)

 

شمارۀ 226 از هفته‌نامۀ پنجره، 4 بهمن 93، پرونده‌ای داشت دربارۀ شهادتِ جهاد مغنیه؛ یادداشت‌ها و گفت‌وگوهایی دربارۀ حملۀ بال‌گردهای اسرائیل و ترور شهدای مقاومت در قنیطرۀ سوریه. مطالبِ خوندنی و مفیدی‌یه. از گفت‌وگویی که با عنوانِ «آوینی‌واره‌ها» منتشر شده هم خوش‌م اومد.

 

قصد کرده‌م بخش‌هایی‌ از برخی مجله‌ها و کتاب‌هایی که می‌خونمو لذت می‌برمو  پی‌دی‌اف کنمو در اختیار بذارم. کیفیتِ اسکن رو طوری قرار داده‌م که برای تکثیر مناسب نباشه. به‌نظرم این کار تبلیغی برای اون مجله و کتاب می‌شه. ضمن ِ این‌که من به سلیقۀ خودم دارم بخش‌هایی رو اسکن می‌کنم؛ که لزوماً پشتِ سر ِ هم نیست؛ از این پرونده هم چندین صفحه رو جا گذاشتم.

متأسفانه برخی مجلات تو عرضۀ نسخۀ اینترنتی‌شون ضعیف عمل می‌کنن؛ و برخی مطالبِ ارزنده‌شون حیف می‌شه.

 

 

این فایل رو که 3/19 مگابایت حجم داره رو می‌تونید از این‌جا دریافت کنید.

 

 

 

موضوع: پی‌دی‌اف‌بازی با برخی کتب و مجلات
تاريخ: پنجشنبه، 9 بهمن ، 1393
پیام‌ها (بدون پیام)

 

“1- قرارداد دارسی؛ رضا پهلوی با افزودن 32 سال استعمار به مدت بهره‌برداری از ثروت‌های ایران، روی شاهان قاجار را سفید کرد… از جمله ماموریت‌های مهم رضاخان تمدید قرارداد دارسی به مدتی طولانی‌تر از زمان پیشین بود، چرا که در همان ایام انگلستان احساس می‌کرد که در معادلات سیاسی آن روزگان رقبایی برای بهره‌برداری از منابع نفتی ایران پیدا شده است و این احساس بود که نهایتا منجر به انحلال نظام قاجار و روی کار آمدن فردی به نام رضاخان توسط استعمار انگلستان شد.

 

در این زمینه خاطرات «حاج میرزا یحیی دولت‌آبادی» (از مشاوران مخصوص رضاخان و عضو هیئت هشت نفری مشاوران) خواندنی است. ایشان در جلد چهارم کتاب حیات یحیی، دربارۀ ماموریت نفتی رضاخان در صفحۀ 328 همین کتاب چنین می‌نگارد:

«انگلیسی‌ها چند مطلوب از دولت ایران می‌خواهند از جمله تمدید مدت اعتبار امتیاز نفت جنوب، معروف به امتیاز دارسی. رضاخان در این مورد خاص (قرارداد نفت) نقش خود را به خوبی ایفا می‌‌کند. بدین صورت که ابتدا برای جلب اطمینان مردم و ساختن چهرۀ ملی از خود نزد افکار عمومی، قرارداد دارسی را ملغی اعلام کرده و سپس در سال 1933 به دستیاری تقی‌زاده (یکی از رهبران روشنفکر مشروطیت و از جمله عوامل انحراف نهضت مشروطیت) قرارداد نفتی جدید معروف به قرارداد 1933 را با انگلستان امضا می‌کند و با این کار بزرگترین ضربۀ ممکن را به منافع ملت ایران وارد می‌سازد. همان‌گونه که در قرارداد دارسی آمده بود، انحصار بهره‌برداری از نفت ایران تا سال 1961 در اختیار دولت انگلستان بود و بعد از انقضای مدت اعتبار قرارداد، مطابق فصل چهارم قرارداد «تمام اسباب و ابنیه و ادوات موجودۀ شرکت به جهت استخراج و انتفاع معادن متعلق به دولت علیه خواهد بود و شرکت نفت انگلیس حق هیچ‌گونه غرامت از این بابت نخواهد داشت.»

رضاخان میرپنج با افزودن 32 سال به مدت بهره‌برداری استعمار و ایادی بیگانه از ثروت‌های خدادادی این سرزمین، روی شاهان قاجار را سفید کرد و تحسین بیگانگان را برانگیخت.

 

 

2- پیمان سعدآباد؛ سعدآباد، قرارداد یک طرفۀ واگذاری خاک ایران.

سال 1316 در زمان رضا پهلوی، یکی از بدترین قراردادها به نام پیمان سعدآباد بسته شد. بر اساس این پیمان که با سه کشور اطراف یعنی عراق، ترکیه و افغانستان بسته شد، همه‌اش واگذاری خاک ایران بوده و یک مورد هم پیدا نمی‌شود که وقتی یک تکه از سرزمین ما به آن طرف رفته، یک تکه از سرزمین آنها هم به طرف ما آمده باشد؛ یعنی مبادله‌ای بین دو طرف انجام شود.

اما در پیمان سعدآباد همه‌اش واگذاری از طرف ایران بوده است؛ یعنی بخش مهمی از آرارات که جزئی از ایران بود، به آتاترک واگذار شد. بخشی از ایران به افغانستان واگذار شد و بخشی از مرز ایران که همین اروندرود باشد که بعدا بر سر آن بین ایران و عراق جنگ شد، در زمان رضا پهلوی، همه‌اش به عراق واگذار شد.

اروندرود که در زمان میرزا تقی خان، خط منصّف (به تعبیر امروز خط‌القعر) مرز قرار داده شده بود، در زمان رضا پهلوی، کل آن بر اساس پیمان سعدآباد به عراق واگذار شد.

 

در هر سه کشور، وابستگی به انگلیس وجود داشت. در ترکیه، «مصطفی کمال پاشا» و در افغانستان «امان‌الله خان» و در عراق «فیصل» همین وابستگی را داشتند و هر سه، یک سیاست را اجرا می‌کردند. در واقع آخرین قدمی که در این دوره پیش از جنگ جهانی دوم برداشته شد، امضای این قرارداد بود که وزرای امور خارجۀ چهر کشور در کاخ سعدآباد آن را امضاء کردند و اتحادی برای حفظ یکدیگر فراهم ساختند…

 

پیمان سعدآباد، هم از لحاظ مادی و هم از نظر سیاسی به زیان دولت ایران و به نفع کشورهای ترکیه، افغانستان و عراق بوده است زیرا قسمتی از ارتفاعات آرارات که دارای موقعیت سوق‌الجیشی مهمی بوده به ترکیه واگذار گردید. در تعیین خط مرزی ایران و عراق نیز رضاشاه منابع نفتی غرب ایران و نصف شط‌العرب را که طبق اصول و مقررات بین‌المللی که خط تالوک است، به عراق واگذار نمود تا از بابت عبور کشتی‌های نفتکش از آبادان، ایران مبالغ هنگفتی به دولت عراق تحت‌الحمایۀ انگلیس بپردازد.

 

پس از امضای پیمان سعدآباد، رضا پهلوی طی نطقی که به مناسبت افتتاح دورۀ 11 مجلس شورای ملی ایراد کرد، اظهار داشت:

«پیمان سعدآباد در مشرق زمین بی‌سابقه بوده و در این هنگام که امور عالم مشوش است، مدد بزرگی به بقای صلح جهانی خواهد بود.»

 

باید به تحلیل این مسئله پرداخت که این چه نوع سیاست خارجی بود؟ چرا با فشار دولت دیگری قرارداد امضاء شد؟ قراردادی که با فشار دیگران امضاء شد چه تضمینی در آن وجود دارد که منافع ملی را در نظر گرفته باشد؟ همۀ این‌ها بیانگر بی‌سیاستی دستگاه دیپلماسی خارجی رضا پهلوی بوده است…”

 

 

 

[فصل‌نامۀ شهر قانون، شمارۀ 12، زمستان 1393، صص94-95، «بررسی دو مورد از قراردادهای پهلوی اول»]

 

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: سه شنبه، 30 دی ، 1393
پیام‌ها (بدون پیام)
برچسب‌ها: