“در مصر، قانون آزادانهٔ طلاق اسلامی، بارها سبب تغییر کیش مسیحیانی بوده است که زیر سیطرهٔ قانون قبطی، از جدا شدن از همسرانشان منع می‌شده‌اند، مگر در اوضاع اضطراری و اغلب اثبات‌ناپذیر. در سال ۲۰۰۵ وقتی زن ناراضی یکی از متنفذان قبطی برای جدا شدن از شوهرش مسلمان شد، رسوایی به‌بار آمد.”

 

 

 

[مسجد پروانه: سفر دختری آمریکایی به عشق و مسلمانی، جی.ویلو ویلسون، ترجمهٔ محسن بدره، نشر آرما، چاپ دوم، ۱۳۹۴، ص ۸۹]

 

 

 

 

از هم‌این کتاب:

(+) پس بینواها برا چی روزه می‌گیرن؟

(+) رزق

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: چهارشنبه، ۵ مهر ، ۱۳۹۶
پیام‌ها (بدون پیام)

 

موضوع: از دیگران
تاريخ: چهارشنبه، ۵ مهر ، ۱۳۹۶
پیام‌ها (بدون پیام)

 

 

 

یادداشتی از   محسن حسام مظاهری:

 

 

“سایه‌ی شوم سیاست بر زندگی
به‌بهانه‌ی انتشار کتاب «سنگ‌ریزه‌هایی که شمارش نشدند»

 

 

«سنگ‌ریزه‌هایی که شمارش نشدند»، روایت تلخی‌های تمام‌ناشدنی تحمیلی‌ِ سیاست بر زندگی است. کتابِ خاطرات یک فرمانده‌ی ارتش عراق به‌نام سرتیپ قیس صبیح الزیدی (با اسم مستعار «یوسف زبیدی»). یک نظامیِ ‌خلبان ارتش عراق از خانواده‌ای که میانه‌ی خوبی با صدام ندارد.

 

الزیدی را سودای عشق از وادی هنر به نظامی‌گری می‌کشاند. عشقی ناکام که گویا تلخی‌اش تا امروز در کام او مانده است. در سال‌های جنگ ایران و عراق، الزیدی در ارتش است، اما حتی‌الامکان از حضور در جنگ پرهیز دارد. دو برادرش به ایران فرار می‌کنند و پناهنده می‌شوند. در اواخر جنگ با کویت، الزیدی به‌سبب تخطی نظامی و ترک اعتراض‌آمیز محل مأموریت، به اعدام محکوم می‌شود و او ناگزیر به ایران فرار ‌می‌کند. این اما پایان سختی‌های زندگی‌ الزیدی نیست، بلکه آغازی دیگر است.

 

تجربه‌ی الزیدی از سال‌ها اقامت و کار در ایران، تجربه‌ی تلخ و گزنده‌ای است. پر است از پیش‌آمدهای ناخوشایند که بخشی‌شان محصول اختلافات او با دیگر عراقی‌های ساکن ایران به‌ویژه وابستگان «حزب الدعوه» و «سپاه بدر» و «مجلس اعلا» است و هزینه‌ای که او می‌خواسته برای استقلالش از این سازمان‌ها بپردازد، و بخشی هم محصول قوانین و شرایط دشوار و غیرمنطقی پناهندگی و مهاجرت در ایران. موضوعی که ما چون تجربه‌اش نکرده‌ایم، از آن بی‌خبریم و نمی‌دانیم فشارهای به‌ظاهر قانونی چقدر می‌تواند زندگی را برای یک تبعه‌ی پناهنده یا مهاجر در ایران طاقت‌فرسا کند.

 

الزیدی درعین نظامی‌بودن، یک نقاش است و در سال‌های اقامتش در ایران، از راه تصویرگری مجلات کودک و نوجوان ارتزاق می‌کند. سقوط صدام و بازگشت الزیدی به عراق، آغاز فصل تازه‌ای از مصائب زندگی اوست. توصیف او از وضعیت آشفته‌ی اداره‌ی سازمان‌های دولتی و نظامی در عراق پساصدام، خواندنی و بدیع است. تصویر جامعه‌ای که شیرازه‌اش پاشیده شده. تصویر فردای یک زیروروشدن. که با تصویر ایرانِ پساانقلاب شباهت‌ها، و به‌جهت حضور عامل خارجی (نیروهای آمریکایی) تفاوت‌هایی دارد.

 

این کتاب، به‌تازگی و پس از رفع موانعی که در صدور مجوزش پیش آمد و نهایتاً هم به حذف برخی مطالب انجامید، منتشر شده است. مطالعه‌ی آن را در این ایام که هفته‌ی دفاع مقدس است، به‌خصوص به علاقمندان و پژوهشگران حوزه‌ها‌ی مهاجرت، انقلاب و جنگ پیشنهاد می‌کنم.

 

*

 

 

سنگ‌ریزه‌هایی که شمارش نشدند
(خاطرات سرتیپ قیس صبیح الزیدی)
فاطیما فاطری
اصفهان: نشر آرما، ۱۳۹۶٫”

 

 

 

 

موضوع: از دیگران
تاريخ: سه شنبه، ۴ مهر ، ۱۳۹۶
پیام‌ها (بدون پیام)

 

موضوع: از دیگران
تاريخ: سه شنبه، ۴ مهر ، ۱۳۹۶
پیام‌ها (بدون پیام)

 

موضوع: از دیگران
تاريخ: سه شنبه، ۴ مهر ، ۱۳۹۶
پیام‌ها (بدون پیام)

 

قیام سیدالشهداء، آنطور که از منابع تاریخی برمی آید، سه دلیل داشت: ۱) قصد حکومت یزید برای ترور حضرت در محدوده حرم در ایام حجّ. امام نمیخواست برخلاف حکم الهی، در حرم امن، خونریزی شود. ۲) نامه های بسیار زیادی از کوفه رسیده بود و احتمال قیام موفِّق و تشکیل حکومت حسینی در آنجا وجود داشت. ۳) فساد یزید به حدّی علنی بود که جایی برای بیعت و مشروعیت بخشی باقی نمیگذاشت و باید نهی از منکر و افشاگری راجع به این حکومت فاسد، انجام میگرفت. _ دلیل اوّل تا پس از خروج حضرت از محدوده حرم، ادامه داشت. دلیل دوّم تا آنجا ادامه داشت که حضرت از همراهی کوفیان ناامید شد. حتّی وقتی خبر قتل هانی و مسلم نیز در مسیر حرکت به کوفه، به امام رسید، برخی اطرافیان گفتند: شأن و جایگاه شما نزد کوفیان با جایگاه مسلم فرق میکند و با ورود شما به کوفه، مجدّداً مردم حول محور شما جمع خواهند شد. اما از آنجا که با سپاه کوفه روبه رو شد، از کوفه ناامید گردید و برای اوّلین بار، به حرّ – فرمانده وقت سپاه کوفه – پیشنهاد بازگشت به مدینه را داد، ولی ابن زیاد نپذیرفت و گفت که باید حسین را کت بسته نزد او ببرند. سپس حتّی به عمر سعد – فرمانده بعدی سپاه کوفه – پیشنهاد داد که به یکی از مرزهای سرزمینهای اسلامی برود. عمر سعد پیشنهاد اخیر را نیکو دانست و برای ابن زیاد مکتوب کرد و اصرار داشت که: «هذا لک رضا و للأمّۀ صلاح» (این موجب رضایت تو (ابن زیاد) و صلاح امّت است). ولی سعایت شمر، مانع پذیرش ابن زیاد گشت. منبع: شیخ مفید، الارشاد، ج۲، صص۸۶-۸۵ / ابن طقطقی، الفتوح، ج۵، ص۱۶۶ / بلاذری، انساب الاشراف، ج۳، ص۱۸۳ _ این معادله را میتوان در چارچوب مذاکره هم ارزیابی کرد. به نظر میرسد امام با رفتن به مرزهای سرزمین اسلامی، جان خود و خانواده اش را در امان نگه میداشت و در عین حال، قیام علیه حکومت وقت هم منتفی میشد. اگر ابن زیاد و یزید، کمی عقل (به معنای دنیوی اش) داشتند، این پیشنهاد را قبول میکردند. این در واقع با وصیت معاویه به یزید درباره امام حسین هم سازگار بود. در این صورت، آن شور بختها احتمالاً میتوانستند مدّت بیشتری حکومت کنند و ننگ واقعه عاشورا هم بر پیشانیشان نمینشست. سیّدالشّهدا و بنی هاشم هم در یکی از سرزمینهای مرزی، شرایط اجتماعی برای قیام نداشتند و البته با عدم بیعت با حکومت یزید، زندگی میکردند. _ به هرحال دلیل سوّم همواره و حتّی پس از ناامیدی از کوفه نیز باقی بود. حضرت بر خط قرمز خویش، تحفّظ داشت: «مثلی لا یبایع مثله» (کسی مانند من، با کسی مانند یزید، بیعت نخواهد کرد). _ پی نوشتها در کامنت اول

A post shared by مهدی همازاده ابیانه (@m.homazadeh) on

موضوع: از دیگران
تاريخ: سه شنبه، ۴ مهر ، ۱۳۹۶
پیام‌ها (بدون پیام)

 

سالیان درازیست که هشدارها درباره تحریفات عاشورا گفته و نوشته میشود، اما تو گویی که جریان تهی شده از عقلانیت و حتی معنویت تشیع، راه خود را میرود. نمیخواهم سخن درباره اصل ماجرای دختر سه ساله ای که متعلق به ابیعبدالله دانسته میشود، بکشانم. آنها که دست از عمده منابع دست اول میکشند، توجیهاتی دارند و توضیحاتی در این باب. اما داستانسرایی ها و قصه بافیهایی که حتی در منابع دست دوم راجع به این ماجرا هم وجود ندارد، قابل اغماض نیست. چقدر باید بزرگان علم و اخلاق تذکر بدهند که انتساب دروغ به اهل بیت، ولو برای داغ کردن مجلس عزا و سوز و شور بیشتر عزاداران، ثواب که ندارد هیچ، عین گناه است. _ امشب در قم و در مجلسی هزار نفره، جناب مداح بزرگوار از اتفاقاتی سخن میراند که هیچ اثری در تاریخ ندارند. اینکه دختر سه ساله را که از کاروان عقب مانده، با اسب آورده و در بغل زینب سلام الله علیها پرتاب کرده اند، اینکه وقتی تشت را جلوی او میگذاشتند، سیلی هم زدند، اینکه حرمله، موهای او را در راه میکشیده، و چندین مورد خیالبافی دیگر از این دست. چه نیازی به این دروغهاست، وقتی اصل ماجرای مستند در منابع اصیل و اولیه تاریخی، به اندازه کافی دردناک و جانکاه هست؟ اصلا کافیست مقام اسرای کربلا و خاندان سیدالشهدا را بدانی تا چندسطر اول از واقعه، بی تابت کند برای همیشه. دیگر چه احتیاج به خرافه؟ _ حالا خیلی از این دوستان مداح، ابتدا میگویند "زبان حال" حضرت زینب یا حضرت رباب یا… چنین و چنان بوده، ولی این مداح امشب ما که زحمت همین دو کلمه "زبان حال" هم به خودش نمیداد و بشکل نقل واقعه میخواند. هرچند که من به همان "زبان حال"ها هم خوشبین نیستم. وقتی آدمهای کوتاه فکری مثل بنده، این دو کلمه را میگویند و در پس آن، هرآنچه در قد و اندازه عقل و حس خودشان باشد، به حضرات اهل بیت منسوب میکنند. عدم درک و رعایت شأن و جایگاه معرفتی و معنوی ایشان، گاه بدانجا میرسد که شاهکاری مانند زینب سلام الله علیها، در حد زنی بهانه جو و دست و پاگیر برادرش حسین پایین می آید و دختران سیدالشهدا،…ا _ کاش روحانیت ما و انقلابیگری ما، عقلانیت و عرفان ناب شیعی را هم در پس شور و احساسات عاشورایی، میشناخت و ترویج میکرد. خدا رحمت کند امثال شهید مطهری را… _ #تحریفات_عاشورا #عزاداری #سیدالشهداء #دستگاه_سیدالشهدا #روضه_خوانی

A post shared by مهدی همازاده ابیانه (@m.homazadeh) on

موضوع: از دیگران
تاريخ: یکشنبه، ۲ مهر ، ۱۳۹۶
پیام‌ها (بدون پیام)

 

 

موضوع: از دیگران
تاريخ: شنبه، ۱ مهر ، ۱۳۹۶
پیام‌ها (بدون پیام)

 
 

۲۷ بهمن ۹۶

 

چن ساعت نشستم پای این قالبِ ویرانه؛ بل‌که با اطلاعاتِ ناقصی که از برنامه نویسی دارم -که ندارم- به هر ترفندی شده، چن جاشو اصلاح کنم.

منوهام از دست رفته بود. نمی‌دونم چرا؛ ولی انگار توی وردپرسی‌ها شایع شده بود این بلا! دوستانی کمک رسوندند و جز منوی آرشیو، بقیۀ منوها احیا شد. از بک‌آپِ چن سال پیش، تونستم منوی آرشیومو هم بازیابی کنم.

یه ویجت از اکانتِ گودریدزم گرفتم؛ و به لطایف‌الحیلی فعلاً داخلِ منوی تماس، جاسازش کردم!

لینکِ اکانتِ تامبلرمو -مرگ بر مردم‌آزاری که دست‌رسی‌مو به‌ش سد کرد!- برداشتم. شاید یه فکر دیگه‌ای برا عکس‌بازی‌هام کردم. فعلاً که جای «عکس‌بازی»، لینکِ «صفحۀ تماس با من» رو گذاشتم. آیکن‌شم باید اصلاح کنم.

اضافاتی هم بود که دست به هرس شدم.

هنوز وصله‌پینه‌ها مونده؛ بمونه تا بعد؛ باید توی فراغتِ دیگه‌ای تکمیل کنمش.

راستی چن ماه پیش، یه پلاگینی نصب کرده بودم؛ یارو فیشینگ از آب در اومد! این شد که دست‌رسی‌مو به هاست از دست دادم. تا پشتیبانیِ میزبانی جواب‌مو بده و بتونم دوباره به پیش‌خوان و سی‌پنل دست‌رسی پیدا کنم، بیش‌تر از  یه ماه طول کشید!

الغرض! اگه بازم مشکلی پیش نیاد، دل‌م می‌خواد نوشتن توی این‌جا رو از سر بگیرم.