مسعود بهنود:

 

“چهارشنبه 25 بهمن [1357]؛ … در همان زمانی که مهندس بازرگان وزیران خود را به خبرنگاران معرفی می‌کرد یک گروه از افراد مسلح به سفارت امریکا در تهران حمله بردند.

دو ساعت تیراندازی مدام ادامه داشت. تفنگداران دریائی امریکا، سنگر گرفته در داخل سفارت با شلیک گازهای اشک‌آور مانع از ورود مردم به داخل محوطه می‌شدند. چند تنی که خود را از نرده‌ها بالا کشیده به داخل انداخته بودند، از درهای دیگر رانده می‌شدند.

در همان زمان سولیوان سفیر امریکا می‌کوشید تا از اعضای دولت موقت کسانی را پای تلفن بکشد که سرانجام موفق شد. دقایقی بعد از گفت و گوی او با امیرانتظام، سولیوان از اتاق خود به‌در آمد و به تفنگداران دریائی دستور داد تیراندازی نکنند. در این زمان چریکها وارد ساختمان سفارت شده بودند و از همه می‌خواستند که دستهایشان را روی سر بگذارند. همۀ افراد در سفارت تسلیم شدند. اما دقایقی بعد دکتر یزدی از سوی دولت وارد صحنه شد. او مدتی طول کشید تا چریکهای مسلح را قانع کند که باید سفارت را ترک کنند. امنیت سفارت به یک گروه به‌سرکردگی ماشاءالله نامی سپرده شد که به «ماشاءالله قصاب» معروف بود.”

 

[۲۷۵ روز ِ بازرگان، مسعود بهنود، نشر علم، صص 370-371]

 

 

 

 

 

هم‌چون‌این:

(+) توده‌ای‌ها می‌خواستند به سفارت امریکا حمله کنند

بحران(۱): این بار هم مثل آن بار است!

(+) ۹۲/۶/۱۲

 

 

 

 

 

از هم‌این کتاب:

(+) حکایتِ مثلثی که مثلث نبود

(+) آیت‌الله شریعتمداری به شاه اطمینانِ خاطر می‌داد که: هر وقت لازم شد علیه خمینی حرف خواهم زد

(+) با این سید مشکل خواهید داشت

(+) گزارشی از فعالیت‌های بختیار علیه جمهوری اسلامی ایران

(+) ازجمله دست‌ و پا زدن‌های ساواک پس از فرار محمدرضاشاه

(+) تظاهراتِ طرف‌دارانِ پهلوی با تصاویری از امام علی و مصدق

(+) شاه گفت تو را انتخاب کرده‌ام برای این‌که خر خوبی هستی!

(+) روزگاری محمدرضاشاه ایران را پناه‌گاهِ شاه‌های سرنگون‌شده کرده بود

 

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: سه شنبه، 31 تیر ، 1393
پیام‌ها (بدون پیام)

 


دکتر محمدجواد ظریف:

 

“… در این مقطع، ما و عراقی‌ها هر دو ماه یا سه ماه یک بار به‌صورت رسمی و با حضور دبیرکل سازمان ملل متحد مذاکره می‌کردیم. اگر اشتباه نکنم دور دوم مذاکرات هم که هم‌زمان با مجمع عمومی شده بود، در نیویورک صورت گرفت.

مواضع و درخواست ایران عقب‌نشینی و بازگشتن عراق به مرزهای معاهدۀ 1975 و مواضع آن‌ها لایروبی اروندرود و آزادکردن اسرا بود. موضوع اسرا از این قرار بود که عراقی‌ها تعداد زیادی از اسرای ایرانی را ثبت‌نام نکرده بودند. درحالی‌که ما به نسبت بیش‌تر از تعداد اسرای عراقی، ثبت‌نام کرده بودیم.. نتیجه این‌که عراقی‌ها می‌گفتند باید اسرای ثبت‌نام‌شده آزاد شوند. از طرف دیگر ما نیز می‌خواستیم که ابتدا، اسرایمان ثبت‌نام شوند. این موضوع در آن زمان تبدیل به یکی از جنجال‌های بین‌المللی شده بود. ما با این‌که می‌دانستیم تعداد اسرای ایرانی بیش‌تر است، اما دست پایین را داشتیم، زیرا موضوع انسانی بود.

 

پس از حملۀ عراق به کویت، معلوم شد که ما درست می‌گفتیم. در واقع ما به‌خاطر تبلیغات، تعداد زیادی اسیر اعلام کرده بودیم. درحالی‌که عراقی‌ها اسیر می‌گرفتند اما با سیاستی که داشتند، اعلام نمی‌کردند. به‌عنوان مثال عراق وزیر ما، آقای تندگویان را، به اسارت گرفته بود اما اعلام نکرد. ما 49000 اسیر ثبت‌نام‌شده داشتیم، اما عراق 19000 اسیر ثبت‌نام‌شدۀ ایرانی داشت. درصورتی‌که نهایتاً تعداد اسرایی که تبادل شد به یک اندازه بود؛ یعنی عراق 30000 اسیر ثبت‌نام‌نشدۀ ایرانی داشت.”

 


[آقای سفیر؛ گفت‌وگو با محمدجواد ظریف سفیر پیشین ایران در سازمان ملل متحد، محمدمهدی راجی، نشر نی، صص97-98]

 

 

 

 

از هم‌این کتاب:

آقای سفیر(۴): شورای امنیت تا پایان جنگ حاضر نشد دربارۀ استفادۀ عراق از سلاح شیمیایی حرفی بزند

آقای سفیر(۳): فضای تنفس در شورای امنیت وجود نداشت

آقای سفیر(۲): رئیس شورای امنیت گفت اجازه ندارم با شما صحبت کنم!

آقای سفیر(۱): ۸سال شورای امنیت را بایکوت کردیم!

 

موضوع: ۸سال دفاع مقدس
تاريخ: سه شنبه، 31 تیر ، 1393
پیام‌ها (بدون پیام)

 

 

 

خدا را شکر اگر امروز غم هست،

 

                                            حرم هست و

                                                              حرم هست و

                                                                                حرم هست

 

 

 

 

سیده تکتم حسینی

 

موضوع: یک چکه شعر، یک دریا معنا
تاريخ: سه شنبه، 31 تیر ، 1393
پیام‌ها (بدون پیام)

 

 

“ناپلئون بناپارت در سال 1222 ق. در اردوگاه فین کن‌اشتاین واقع در لهستان، عهدنامه‌ای را با فرستادۀ ویژۀ فتحعلی شاه، محمدرضا قزوینی، منعقد کرد.

او در این عهدنامه ضمن تضمین استقلال ایران، تعهد کرد که ایران را در بازستاندن گرجستان یاری نماید و طرف ایرانی قرارداد نیز متعهد شد که کلیۀ روابط تجاری و سیاسی خود با انگلستان را قطع نماید و رعایای افغانی خود را به حمله به هندوستان ترغیب کند.

 

در اجرای این عهدنامه، ژنرال گاردان در مقام نمایندۀ ویژۀ ناپلئون در راس یک هیئت 27 نفری به ایران آمد. آنان در تجدید سازمان ارتش ایران و طراحی کارخانۀ توپ‌ریزی در اصفهان و یک زرادخانه در تهران و تشکیل پیاده نظام جدید در تبریز فعالیت‌هایی را انجام دادند.

 

اندکی بعد با رفع اختلافات روسیه و فرانسه و انعقاد قرارداد تیلسیت بین آنان، فرانسه کلیۀ تعهدات خود را نسبت به ایران زیر پا گذاشت.

 

 

بعد از عهدشکنی فرانسویان نسبت به ایران، انگلیس از فرصت استفاده کرد و با اعزام نمایندۀ حیله‌گر و کارکشتۀ خود، سرهارفورد جونز به ایران و بستن عهدنامۀ مجمل، روابط دو کشور را دوباره رونق بخشید.”

 

 

 

 

[تاریخ معاصر ایران، دکتر موسی نجفی، دکتر موسی فقیه حقانی، نشر آرما، صص48-49]

 

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: دوشنبه، 23 تیر ، 1393
پیام‌ها (بدون پیام)

 

 

“قزلباش به معنی سرخ‌کلاه است و مشخصۀ اصلی مریدان و پیروان صفویان بوده است. این کلاه 12 ترک به نشانۀ ارادت به دوازده امام و تعلق آن‌ها به تشیع اثنی‌عشری بوده است.

ایلات عمدۀ قزلباش شامل: استاجلو، شاملو، افشار، روملو، ذوالقدر، تکه‌لو و قاجاراند.”

 

 

 

 

[تاریخ معاصر ایران، دکتر موسی نجفی، دکتر موسی فقیه حقانی، نشر آرما، ص18، پاورقی1]

 

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: دوشنبه، 23 تیر ، 1393
پیام‌ها (بدون پیام)

 

 

 

سؤال:

در باب ولایت فقیه و مجتهد اولاً: نظر و رأی مبارک چیست؟

آیا ولایت عامّة التوسط بین الولایة المطلقة المعبّر عنها بولایة أولی بأنفُس، و الدرجة النازلة که ولایت در امور حسبیّه باشد قائل هستید، یا همان ولایت درامور مخصوصه حسبیّه را که بعضی فرموده‌اند: قدر متیقّن از ادلّه است(1)، عقیده دارید؟

ثانیاً: در هر صورت مستدعی است اجمالاً اشاره به ادلّه منظور فرموده تا مستفیض شویم، و نیز وجوهی از اشکالات را که ذیلاً معروض داشته بیان فرمایید.

 

 

1- عمده دلیل پا برجا روایت متقنه‌ای که به نظر می رسد و می توان دلیل بر ولایت عامّه و مطلقه که عبارةِ اُخری از حکومت است دانست، یکی حدیث أبی‌خدیجه(2) و دیگر مقبوله عمر بن حنظله است(3).

و امّا روایت ابی خدیجه از دو جهت محل اشکال است؛ هم از راه سند، زیرا-علی ما قال ارباب الرجال(4)– این مرد دو سه حالت داشته مدتی از خطّابیّه بوده(5)، معلوم نیست این حدیث فی أیّ الأحوال صدر عنه، و هم از جهت دلالت؛ لأنّه مشتمل علی قوله علیه السلام: «إنّی جعلته قاضیاً» و لفظ حکومت ندارد تا بتوان ولایت از آن در آورد.

و امّا المقبولة؛ گرچه از حیث دلالت شاید تمام باشد لاشتماله علی لفظ «الحاکم» و مصطلح از آن کسی است که ینفذ الاُمور السیاسیة و یتصدّی انتظام البلد وغیرهما من الاُمور العامّة، ولی از راه سند، این روایت مورد اشکال است؛ زیرا در سلسله رُوات آن، داود بن حصین می‌باشد که در ایشان حرف بسیار است و قد ضعّفه الشیخ و جمع آخر من الأجلّاء(6).

 

2- و اما اخبار دیگر که به آن‌ها تمسک کرده‌اند برای اثبات ولایت عامّه از قبیل: «علماء امّتی کأنبیاء بنی اسرائیل»(7)، یا قوله علیه‌السلام: «مجاری الاُمور بید العلماء»(8)، و قوله علیه‌السلام فی التوقیع: «و أمّا الحوادث الواقعة، فارجعوا إلی رواة أحادیثنا، فإنّهم حجّتی علیکم وأنا حجّة الله علیهم»(9)، الخ و غیر ذلک(10).

این احادیث بر حسب دلالت گرچه چنین به نظر می‌رسد که تمام باشند، ولی از جهت سند مثل این که أسوء حالاً از روایات سابقه هستند، مع ذلک علمای اَعلام مانند: شیخ انصاری قدس سره به طریق آن‌ها عنایتی نفرموده و دقت نکرده‌اند، بلکه منکرین ولایت عامّه در دلالت آن‌ها مناقشه فرموده‌اند و روی احتمالات این دسته اخبار را رد کرده‌اند(11) چنان چه قائلین به ولایت منهم صاحب «الجواهر» استدلال به آن‌ها کرده و ابداً بررسی اسناد نفرموده‌اند، کما فی باب الأمر بالمعروف من «الجواهر» و غیره(12)، از این جاست که اشکال دیگری پیدا می‌شود.

 

3- و آن این که آیا بنای اصحاب بر آن است روایاتی که در کتب اربعه و جوامع عظام ضبط شده، إذا لم تکن من النوادر، مطلقاً به آن‌ها ترتیب اثر داده و قواعد درایتی اصول را نسبت به این قبیل روایات اعمال نمی‌فرمایند کما شاع فی بعض الألسن؟(13)

و هم می‌بینیم در مواردی فقهاء در عامّین من وجه از اوّل معامله تعارض فرموده و آن مرجّحات و قواعد که در اصول تفصیل داده، در فقه به کار نمی‌بندند، چنان‌چه ملاحظه می‌فرمایید نسبت به روایت ابی‌خدیجه و مقبوله نیز هیچ رعایت سند نفرموده‌اند، و در باب قضاء و غیره به آن‌ها استدلال کرده، و إن کان فی المقبولة إشکال آخر از جهت آن که ذیل آن ظاهر در شبهات حکمیّه است و مربوط به قضا نیست.

و إن قیل: این اخبار چون مورد استناد قدما- رضوان الله علیهم- بوده، لذا شهرت جبر سند آن‌ها را نموده.

عرض می‌کنیم: این هم یکی از اشکالات ما است.

 

4- اولاً: فتوای قدما را در این باب درست به دست نیاوردیم سوای ما نشیر إلیه.

و ثانیاً: استناد ایشان به روایات مذکوره هیچ معلوم نگردیده تا شهرت جابره محقّق گردد، بلی؛ نزد متأخّرین، ولایت عامّه مشهور است، زیرا در «لمعه» فی باب الأمر بالمعروف می‌فرماید: یجوز للفقهاء حال الغیبة إقامة الحدود(14)، الخ.

و محقّق خوانساری قدس سره تصریح فرموده که مشهور و معروف عند الأصحاب این است که: إنّ الفقهاء نوّاب الإمام علیه‌السلام(15)، بلکه من المحقّق الثانی قدس سره إنّه ادّعی الإجماع علی ذلک(16)، و امّا آن چه از فتاوای قدما به نظر رسیده در «مراسم» و «وسیله» و «غنیه» فرموده‌اند: فوّضوا علیه‌السلام فی زمان الغیبة إقامة الحدود إلی الفقهاء(17).

 

5- مضافاً إلی ما ذکر، ولایة عامّه و مطلقۀ فقیه و مجتهد چنین می‌نماید که اصل مسلّم و ارتکازی اصحاب بوده است، زیرا ما ابواب فقهیّه را سیر می‌کنیم و می‌بینیم به‌طور عموم فقها و مجتهدین را حاکم و مرجع امور می‌دانند، امّا درابواب معاملات، من جمله از اولیای عقد را حاکم می‌شمرند سوای باب النکاح علی اختلاف فیه.

و إن أمکن أن یقال: این قسمت از شئون تصرّف در اموال صغار و قاصرین است که از امور حسبیّه می‌باشد، ولی در مسأله مجهول المالک که همه گفته‌اند: و فی اللقطة أنّ بعضهم بایستی رجوع به حاکم شرع نماید، و هم چنین در باب حَجر و فَلس عموماً حاکم را همه کاره دانسته‌اند، کذلک فی باب الرهن و غیره، و هکذا فی المرأة المفقود زوجها نیز امر او را با حاکم فرموده‌اند کما وردت الروایات فیها أیضاً(18)، و غیر ذلک من الموارد کما یظهر للمتتبّع، که خلاصه این طور فهمیده می‌شود که: مرجعیّت و نفوذ امر مجتهدین تنها در امور حسبیّه نیست.

 

6- این روایات مشهوره دیگر که «السلطان» أو «الحاکم ولیّ من لا ولیّ له»(19)، و دیگر «الحاکم ولیّ الممتنع»(20)، و هم چنین «الحاکم ولیّ الغائب»(21) باشند، سند آن‌ها در دست نیست، آیا در جوامع عظام در چه محلّی ضبط گشته، که اگر این اخبار اعتبارشان ثابت گردد نیز دلیل حکومت عامّه، و یا لااقل مؤیّد می‌شوند؟

مستدعی است حکم اصل مسأله را مرقوم و هم لطفاً جواب اشکالات را مجملاً بیان فرمایید، متّع الله المسلمین ببقائکم.

 

 

 

 

پاسخ معظم‌له بدین شرح است:

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

یکی از امور مقرّره در اسلام حکومت است به اجماع علماء الاسلام، بل الضرورة من الدین و حاکم را وظایفی است معیّنه از اجرای حدود و حفظ ثغور و نظم امور و اقامۀ عدل و اخذ حقوق مستحقّین از ممتنعین از اداء، و حَجر بر اشخاصی که بسط ید آن‌ها بر مالشان موجب تلف مال خود آن‌ها یا تضییع حقوق دیگران است، و حفظ اموال کسانی که صالح برای حفظ آن‌ها نیستند، و فصل خصومات و غیر این‌ها از اموری که تصدّی آن‌ها درجمیع ملل شأن رئیس است، و ثبوت این وظائف هم برای حاکمِ مسلمین و منصوب از قِبَل سلطانِ اسلام محل اتّفاق فریقین است.

عامّه در کتاب الإمامه و خاصّه در کتاب القضاء متعرّض بسیاری از این وظایف شده‌اند، و عمل خلفا و حکّام هم بر آن بوده، و بسیاری از اخبار هم در موارد کثیره متعرّض آن‌ها شده اند بر وجهی که مفروغ عنه بودن آن‌ها معلوم می‌شود.

مثلاً: حفص بن غیاث از أبی عبد الله علیه‌السلام سؤال کرد: من یقیم الحدود، السلطان أو القاضی؟ فقال علیه‌السلام: «إقامة الحدود بید(22) من إلیه الحکم»(23).

و سعد بن اسماعیل اشعری از حضرت رضا -سلام الله علیه- سؤال نمود: کسی مرده و اموالی از او مانده و صغار دارد، آیا می‌شود بدون تولّی قاضی از اموال او چیزی خرید یا نه؟(24) إلی آخر الحدیث.

و امیر المؤمنین -سلام الله علیه- به شریح فرمودند: «اشخاصی که امتناع از ادای حقوق و دیون مردم می‌کنند آن‌ها را حبس کن و حق مردم را بگیر»(25).

و ناهیک(26) فی ذلک عهد امیر المؤمنین علیه السلام إلی مالک بن الحارث الأشتر النخعی حین ولّاه مصر(27)، إلی غیر هذه من الروایات(28).

 

پس ثبوت این مناصب برای من إلیه الحکم معلوم است، و عباراتی که نقل فرموده‌اید -که فقها در باب رهن و لقطه و نکاح و سایر ابواب رجوع به حاکم را ذکر کرده‌اند- مفاد این‌ها ثبوت بیان مناصب سیاسیّه است برای هر کس که بر حسب احکام اسلام سیاست و حکومت به او مفوّض است.

و لذا عامّة و خاصّه در این ابواب همه ذکر مرجعیّت حاکم را نموده‌اند، و نیز عبارت:«الحاکم ولیّ الممتنع»(29) و «السلطان ولیّ من لا ولیّ له»(30) -که ظاهراً تعبیر فقهاست، نه حدیث- مربوط به همان باب است که محل تسالم فریقین است و مربوط به عموم ولایت فقیه که استدلال به آن‌ها برای این مطلب فرموده‌اید نیست.

 

و منشأ این اختلاف که مخصوص شیعه است و فقه عامّه را در آن نصیبی نیست، این است که پس از آن که بر حسب اصول مذهب شیعه امامت و سلطنت عظمی مخصوص اشخاص معیّنه است که منصوب از قِبَل خداوند جلّ شأنه می‌باشند، و کسانی که از قِبَل آن‌ها دارای وظایف سیاسیّه باشند، و اتّفاق بر آن که منصوب از قِبَل آن‌ها فقهای شیعه امامیّه باشند نه غیر، آیا نصب فرمودن ائمّه علیهم‌السلام آن‌ها را، در تمام مناسب سیاسیّه بوده، یا فقط مخصوص به قضاوت است؟ مورد اختلاف است، و اخبار مذکوره و عبارت مرقومه، اجنبی از این مسأله مخصوصۀ به فقه شیعه است.

بلی؛ فقط چیزی که می‌شود برای عموم ولایت استدلال به آن کرد همانا روایت عمر بن حنظله و اشباه آن است که حاکی‌اند از نصب ائمّه علیهم‌السلام علما را، پس محتاجیم به این که همان روایت را از حیث سند و دلالت تصحیح کنیم، پس می‌گوییم:

نظر به این که امور سیاسیّه مورد احتیاج و ابتلای عامّۀ مردم است، و عامّه که در آن زمان غلبۀ تامّه داشتند، در این امور به سلاطین زمان خود و منصوبین از قِبَل آن‌ها -از حکّام و قضات و غیرهم- مراجعه می‌کردند و رفع احتیاج آن‌ها می‌شد، و امامیّه که بر حسب اصول مذهب برای آن‌ها سلطنت و حکومتی قایل نبودند، البته در این مسائل عام البلوی رجوع به ائمّۀ طاهرین -سلام الله علیهم- نموده و استفتاء کرده‌اند، که ما در موارد احتیاج به چه نحو عمل کنیم.

و جواب این مطلب هم البته از آن‌ها صادر شده و به واسطۀ عموم بلوی، علمای امامیّه از طبقۀ چهارم و پنجم و مِن بعد آن‌ها ضبط این فتوی را نموده‌اند، و ابلاغ به عوام هم در همان زمان کرده‌اند، و مورد عمل آن‌ها هم واقع شده و نمی‌توانیم باور کنیم که این همه فقهاء از اصحاب امامین صادقین و من بعد آن‌ها که حملۀ فقه ائمّه علیهم‌السلام بوده‌اند، استعلاج این معنی را از ائمّه عصر خود نکرده باشند، و فقط عمر بن حنظله که بر حسب استقصای روایات، احادیث زیادی نقل نکرده فقط متفطّن این معنی شده باشد، و در مقام علاج و چاره‌جویی بر آمده، البته این معنی را بزرگان فقهای اصحاب نیز سؤال کرده‌اند.

 

نهایت امر، از آن جایی که جوامع اولیۀ حدیث که کتب زیادی بوده از دست رفته و جوامع متأخره هم استقصای احادیث آن‌ها را نکرده‌اند، موجب شده که بر حسب تصادف برای ما این چند روایت باقیمانده و مسنداً به ما رسیده.

 

و نیز عمر بن حنظله هم که کتابی داشته راوی کتاب او منحصر به داود بن الحصین نبوده و منشأ این انحصار همان است که ذکر شد، و کثیری از طبقۀ خاصّه از عمر بن حنظله روایت نموده‌اند، و داود بن الحصین را فقط شیخ -علیه الرحمه- که چندان مضطلع(31) به فنّ رجال نبوده‌اند، او را رمی به وقف کرده‌اند(32).

و این معنی را نجاشی که تصنیف کتابش متأخر از تصنیف کتاب شیخ بوده و کتاب شیخ نزد او حاضر بوده و تبحّر او در رجال به مراتب بیشتر از شیخ بوده، متعرّض آن در ترجمۀ حالات داود نشده و او را توثیق کرده(33) که بر فرض ثبوت آن، خبر موثّق است، و با اشتهار حکم از حیث فتوی بین قدما و متأخرین از حجّیت ساقط نمی‌شود.

 

 

و اما این که مرقوم داشته‌اید، که از قدما غیر از «مراسم» و «وسیله» و «غنیه» در جای دیگر این فتوی را نیافته‌اید، چنین نیست، بلکه مفید -علیه الرحمه- در «مقنعه» و شیخ أبی‌الصلاح در «کافی» متعرّض این مطلب شده‌اند، بلکه شیخ ابی‌الصلاح استدلال به حدیث عمر بن حنظله و غیر آن در «کافی» نموده است، بلکه از «نهایه» شیخ هم این فتوی مستفاد می‌شود(34)، نهایت آن که استفاده از آن محتاج به مقدمه‌ای است که مجال ذکر آن نیست.

قال المفید فی «المقنعة»: و أمّا إقامة الحدود فهو إلی سلطان الإسلام و هم أئمّة الهدی من آل محمّد صلی الله علیه و آله أو من نصبوه لذلک من الاُمراء و الحکّام، و قد فوضّوا النظر فیه إلی فقهاء شیعتهم مع الإمکان -إلی أن قال:- و للفقهاء من شیعة آل محمّد علیهم السلام أن یجمعوا بإخوانهم فی الصلوات الخمس و صلوات الأعیاد و الاستسقاء و الخسوف و الکسوف إذا تمکّنوا من ذلک و أمنوا فیه من معرّة أهل الفساد و لهم أن یقضوا بینهم بالحقّ، و یصلحوإ بین المختلفین فی الأعادی عند عدم البیّنات، و یفعلوا جمیع ما جعل إلی القُضات فی الإسلام؛ لأنّ الأئمّة علیهم السلام قد فوضّوا إلیهم ذلک عند تمکنّهم منه بما ثبت عنهم فیه من الأخبار، و صحّ به النقل عند أهل المعرفة من الآثار(35)، إلی آخر ما قال، فراجع!

 

و قال الشیخ أبو الصلاح فی «الکافی» فی فصل عقده فی أواخر کتاب القضاء لبیان من بیده تنفیذ الأحکام فقال: فی أدلّة تنفیذ الأحکام الشرعیّة و الحکم بمقتضی التعبّد فیها من فروض الأئمّة علیهم السلام المختصّة بهم دون من عداهم ممّن لم یؤهّلوا لذلک، فإن تعذّر تنفیذها بهم و بالمأهول لها من قبلهم لأحد الأسباب، لم یجز لغیر شیعتهم تولّی ذلک و لا التحاکم إلیه و لا التوصّل بحکمه إلی الحقّ و لا تقلیده الحکم مع الاختیار و لا لمن لم تتکامل له شروط النائب من الإمام علیه السلام فی الحکم من شیعته و هی: العلم بالحقّ المردّد إلیه، و التمکّن من إمضائه علی وجهه، و اجتماع العقل و الرأی، و صحّة الحکم و البصیرة بالوضع، و ظهور العدالة و الورع و التدیّن بالحکم، و القوّة علی القیام به و وضعه مواضعه -إلی أن قال:- فمن تکاملت له هذه الشروط فقد اُذن له من تقلّد الحکم و إن کان مقلّده ظالماً متغلّبا ً و علیه متی عرض لذلک أن یتولّاه -لکون هذه الولایة أمراً بمعروف و نهیاً عن منکر- تعیّن فرضهما بالتعریض للولایة علیه و إن کان فی الظاهر من قبل التغلّب فهو نائب عن ولی الأمر علیه السلام فی الحکم، و مأهول له؛ لثبوت الإذن منه و آبائه علیهم السلام لمن کان بصفته فی ذلک -إلی أن قال:- و إخوانه فی الدین مأمورون بالتحاکم و حمل حقوق الأموال إلیه و التمکین من أنفسهم بحدّ أو تأدیب تعیّن علیه، لا یحلّ لهم الرغبة عنه إلّا الخروج عن حکمه -إلی أن قال:- و قد تظافر الروایات عن الصادقین علیهما السلام بمعنی ما ذکرنا، فروی عن أبی عبدالله علیه السلام أنّه قال: أیّما رجل کان بینه و بین أخ له معادات فی حقّ فدعاه إلی رجل من إخوانه لیحکم بینه و بینه فأبی إلّا أن یرافعه إلی هؤلاء، کان بمنزلة الّذین قال الله عزّ و جلّ: «أَلَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ یَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ ءَامَنُواْ بِمَا أُنزِلَ إِلَیْکَ وَ مَا أُنزِلَ مِن قَبْلِکَ یُرِیدُونَ أَن یَتَحَاکَمُوا إِلَی الطَّاغُوتِ»(36) الآیة.

و عنه -صلوات الله علیه- : «إیّاکم أن یخاصم بعضکم بعضاً إلی أهل الجور، و لکن انظروا إلی رجل منکم یعلم شیئاً من قضایانا فاجعلوه بینکم، فإنّی قد جعلته علیکم قاضیاً فتحاکموا إلیه»(37).
روی عمر بن حنظلة قال: سألت أبا عبد اللَّه علیه السلام عن رجلین من أصحابنا یکون بینهما منازعة فی دین أو میراث، ثمّ ذکر الحدیث إلی قوله علیه السلام: «و هو فی حدّ الشرک بالله»(38) انتهی ما أردنا نقله من کلامه.”

 

 

 

[استفتائات آیت‌الله‌العظمی بروجردی، چاپ مؤسسۀ آیت‌الله‌العظمی بروجردی، جلد دوم، صص471-482، سؤال 19]

 

 

 

 

 

پی‌نوشت‌ها:

 

1) مکاسب شیخ انصاری:3/ 553 و 557 و 558، تنبیه الامّه و تنزیه الملّه میرزا نائینی:76، مکاسب و بیع میرزا نائینی:2/ 341 و 342.

2) کافی:7/ 412 حدیث 4، وسائل الشیعه:27/13 حدیث 33083

3) کافی:7/ 412 حدیث 5، وسائل الشیعه:27/ 13 حدیث 33082

4) رجال کشّی:301 رقم 201، مجمع الرجال قهپایی:3/ 94 و 95

5) خطّابیه گروهی بودند منسوب به ابو خطّاب محمّد بن ابی زینب اجدع اسدی، این فرقه عقائدخاصّی داشتند از قبیل این که: محارم را حلال می دانستند، و عقیده‌ای به تکلیف نداشتند، و امامت موسی بن جعفر و فرزندانش علیهم‌السلام را قبول نداشتند، برای آگاهی بیشتر ملاحظه شود به دعائم الاسلام:1/51-54، خاتمه مستدرک الوسائل:5/ 429، تلخیص البیان فی ذکر فِرَق أهل الأدیان:118- 116

6) رجال شیخ طوسی: 349 رقم 5، قال فیه: واقفی، رجال علّامه: 221 رقم 1، کشف الرموز: 1/ 477 مسالک الأفهام:13/335

7) أوائل المقالات شیخ مفید: 178، بحار الانوار: 2/ 22حدیث 67

۸) تحف العقول: 169، بحار الانوار: 100/ 80، و در این مصادر چنین آمده: مجاری الاُمور و الأحکام علی أیدی العلماء.

9) کمال الدین: 484، وسائل الشیعه:27/ 140 حدیث 33424

10) وسائل الشیعه: 27/ 136 باب 11 از ابواب صفات قاضی

11) ملاحظه شود به: مکاسب شیخ انصاری:3/ 553، حاشیة المکاسب آخوند خراسانی:94، بلغة الفقیه سیّد محمّد بحر العلوم:3/ 230

12) جواهر الکلام: 21/394-397 و 40/31-34

13) ملاحظه شود به روضة المتّقین:1/ 30، لوامع صاحبقرانی:1/ 105، روضات الجنّات:6/ 107 و 108

14) لمعه دمشقیّه: 46

15) حواشی شرح اللمعه: 320

16) رسائل محقّق کرکی:1/ 142

17) المراسم: 261، الوسیلة إلی نیل الفضیلة: 209، غنیة النزوع: 1/ 436

18) وسائل الشیعة:22/ 156 باب 23 از ابواب اقسام طلاق

19) مسند احمد بن حنبل:1/ 250 و 6/ 166، سنن ابن ماجه:1/ 605 حدیث 1879 و ذیل حدیث 1880

20) لم نعثر علیه فی المصادر الحدیثیّة، وقال الشیح محمّد حسین الإصفهانی فی «حاشیةالمکاسب: 396/2»: أمّا الممتنع، فالمعروف فیه و إن کان «الحاکم ولیّ الممتنع» إلّا أنّه لیس هذا خبراً عن المعصوم لیؤخذ بمقتضاه، ویقال بسرایة الحکم إلی الغائب؛ لحصول الامتناع القهری، بل الوارد عن أمیر المؤمنین علیه السلام أنّه قال لشریح القاضی المنصوب من قبله: «اُنظر إلی أهل المعل و المطل و دفع حقوق الناس من أهل المقدرة و الیسار ممّن یدلی بأموال المسلمین إلی الحکّام، فخذ للناس بحقوقهم منهم، و بع فیها العقار و الدیار، فإنّی سمعت رسول الله صلی الله علیه و آله یقول:مطل المسلم الموسر ظلم للمسلمین «الکافی: 412/7 الحدیث 1، وسائل الشیعة:18/ 343 الحدیث 23809»

21) لم نعثر علیه فی الجوامع الحدیثیّة

22) فی المصادر: «إلی ید» بدل «بید»

23) تهذیب الأحکام:6/ 314 حدیث 871، وسائل الشیعه:27/ 300 حدیث 33794

24) کافی: 7/ 67 حدیث 1، وسائل الشیعه: 17/ 362و 363 حدیث 22755

25) کافی:7/ 412 حدیث 1، وسائل الشیعه: 27/ 211 حدیث 33618، در مصادر مذکور اشاره به حبس نشده، ولی در حدیث اصبغ بن نباته دارد که آن حضرت بدهکار را حبس می‌کرد، مراجعه شود به: تهذیب الأحکام: 6/ 232حدیث 568، وسائل الشیعه: 27/ 247 حدیث 33693

26) فی «المجمع» [426/1] فی مادّة «نهی»: و أنهیت الأمر إلی الحاکم أعلمته به، و ناهیک بزید فارساً کلمة تعجّب و استعظام «منه قدس سره»

27) نهج البلاغه: نامه 53

28) وسائل الشیعه:27/ 136باب 11 از ابواب صفات قاضی

29) مسالک الأفهام:4/ 43، جواهر الکلام: 40/ 135

30) حدائق ناضره: 23/ 239. سنن ابی داود: 2/ 229حدیث 2083، سنن ابن ماجه: 1/605 حدیث 1879، سنن دارمی: 2/137

31) فی «المجمع» [366/4]: و اضطلع بهذا الأمر أی قدر علیه، «منه قدس سره»

32) رجال شیخ طوسی: 349 رقم 5

33) رجال نجاشی: 159 رقم 321

34) مُقنعه شیخ مفید: 810، کافی فی الفقه: 425- 421، نهایه شیخ طوسی: 301

35) المقنعة: 810 و 811

36) النساء (60):4، الکافی:7/ 411 الحدیث 2، تهذیب الأحکام: 6/220 الحدیث 519، وسائل الشیعة:27/ 12 الحدیث 33080

37) تهذیب الأحکام: 6/219 الحدیث 516، وسائل الشیعة: 27/ 13 الحدیث 33083

38) الکافی:1/ 67 الحدیث 10 و 7/ 412 الحدیث 5، وسائل الشیعة: 27/ 136 الحدیث 33416، الکافی فی الفقه: 425-421

 

 

 

 

 

هم‌چون‌این:

آیت‌الله بروجردی و ولایت فقیه (۲)، (۱)

(+) مراد از لفظِ حاکم در روایتِ ابن‌حنظله، رهبر سیاسی و زمامدار می‌باشد

(+) آیت‌الله بروجردی از فرجام دخالت استادان‌شان در نهضت مشروطه متأثر بودند

(+) می‌ترسم…

(+) آقای بروجردی می‌گفت من قدرتی ندارم

 

 

موضوع: حکومت اسلامی، امامت، ولایت فقیه
تاريخ: سه شنبه، 27 خرداد ، 1393
پیام‌ها (بدون پیام)

 

 

دکتر موسی نجفی:

 

“کلیدهایی در تاریخ ایران وجود دارد که به انسان می‌فهماند طرف مقابل بی‌طرف است یا این که غرض‌های خاصی دارد. باید در تاریخ ایران کار کرد تا متوجه این مطلب شد. غرض‌ها در جاهای به‌خصوصی بروز می‌کند، مثل امروز که اگر بخواهید غرض را بیابید باید در لابه‌لای شعارها و ادعاها جستجو کنید؛ مثلا امروزه عده‌ای می‌گویند: مردم باید مشارکت داشته باشند. می‌گوییم حرف بدی نیست ولی آن‌ها بحث و خط سیاسی خاص خود را با یک جملۀ دیگر نشان می‌دهند که روشن می‌شود منظور چیز دیگری است و آن این که مثلا طرف مقابل اهل استبداد است و آزادی را نمی‌خواهد.

در مسائل تاریخی نیز همین‌گونه است. مثلا در یکی-دو قرن اخیر گروه‌ها و شخصیت‌هایی داریم که وقتی روی آن‌ها دست می‌گذارند، آدم می‌فهمد که این‌ها درصدد تحمیل مسئلۀ خاصی هستند، یا جریاناتی در تاریخ است که روشنفکران نمی‌توانند از آن بگذرند؛ مثل «بابیه» که وقتی انسانی مسلمان، تاریخ را نگاه می‌کند نمی‌تواند از آن بگذرد و یک جریان منفی برای ماست؛ اما کسی که نگاه روشنفکری دارد، بابیه برایش جذاب است؛ مثلا ادوارد براون در کتاب «یکسال در میان ایرانیان» نگاهی مثبت به مذهب بابیه دارد.

 

در اصل، عناصر غربی با بابیه احساس همدردی می‌کنند. روشنفکران نیز با بابیه خوب هستند، چرا که بابیه کلیۀ صفات روشنفکری ایران را دارد، ظاهرا انقلابی و ضد ظلمند، با روحانیت ضدند، منحرفند، یک دین نو آورده‌اند و …  حتی امروز هم بحث بابی‌ها و ازلی‌ها برای روشنفکران ما جذاب است.

 

 

به نظر می‌آید که خراب کردن علمای بزرگ شیعه در تاریخ ایران -به‌ وسیلۀ برخی مورخان مشکوک- یک قسمتش از خطّ بابیهاست؛ مثلا یحیی دولت‌آبادی، رئیس فرقۀ «ازلیه» و نویسندۀ کتاب «حیات یحیی» است که از نگاه امثال او می‌توان بسیاری از حب و بغض‌های تاریخی خاصی را فهمید. مثلا او با مدرس بد است و در کتاب خود به وی نسبت‌های نادرست می‌دهد؛ یعنی نقاط قوت تاریخ علمای ما را این‌گونه تحریف و منفی می‌نماید. در اصل، خواندن این کتاب به ما خط می‌دهد؛ مثل رادیوهای بیگانه که اگر از کسی تعریف کنند باید به او شک کرد و به هر کس که بیشتر اهانت نمایند باید فهمید که این فرد حتما خصوصیات مثبت و بارزی دارد.

 

امثال کسروی در جاهایی خودشان را نگه می‌دارند ولی دولت‌آبادی نمی‌تواند چون ازلی و منحرف است؛ هم خودش و هم پدرش علی‌محمد دولت‌آبادی. البته هر دو هم ظاهرا معمم هستند، ولی هر دو بابی و مشکوکند؛ وقتی کتاب حیات یحیی را ورق می‌زنیم هر نوع انحرافی در این آدم جمع است و جالب این جاست که کتاب همین فرد هنوز هم جزء منابع و مأخذ رشته‌های تاریخ، جامعه‌شناسی و علوم سیاسی دانشگاه‌های ماست. هشتاد-نود سال است که به این کتاب و امثال آن ارجاع داده‌اند.

 

مثلا مرحوم عبدالهادی حائری (مولف کتاب تشیع و مشروطیت) که کتاب‌هایش برای روشنفکران حرف اول را می‌زند و آخر هر فصلی مثلا صدها مأخذ می‌آورد، در نقاط حساس تاریخی، مأخذهایش از کتاب‌های افرادی است که شایستگی ندارند؛ مانند همین دولت‌آبادی. مرحوم حائری آن‌جا که می‌خواهد حساسترین نکات را به روحانیت نسبت دهد، از برخی منابع مشکوک مثل دولت‌آبادی مأخذ می‌آورد. در حالی که او مأخذ معتبری نیست.

این مثل این است که شما هشتاد نود سال دیگر در یک مسئلۀ جناحی سرمقالۀ یک روزنامۀ جناح مقابل را به عنوان مأخذ بیان کنید. البته فرقی که در مسائل تاریخی با جریانات امروزی موجود است این است که امروز هر مطلبی که نوشته شود، ضد آن هم منتشر می‌شود. اما کتاب‌های تاریخی که با تحریف واقعیت‌ها نوشته شده‌اند همین‌طور روی هم و یکسویه مانده‌اند و به خاطر این که جوابی برای آن‌ها داده نشده است، در طول زمان دائما به آن‌ها ارجاع داده شده است و به صورت مأخذ تاریخی درآمده‌اند. از این رو پاک کردنشان هم بسیار مشکل است.

انسان باید تمام این کتاب‌ها را دور بزند تا تاریخ را بفهمد؛ چرا که این‌ها صد سال اخیر را کاملا به نفع خودشان طراحی و تصویر کرده‌اند. در تاریخی که این‌ها نوشته‌اند، خدمت خیانت است و خیانت خدمت.

از آن‌جا که در آن برهه جریان دین شکست خورد آن‌ها هر کاری خواستند کردند. نظریات جدید دانشگاهی، بحث‌های بین رشته‌ای، جامعه‌شناسی سیاسی جدید، بحث احزاب و اندیشه‌های سیاسی و … هم به آن‌ها کمک کرده است تا ادعاهایشان را پیچیده‌تر و البته شیک‌تر و با ظاهری علمی و آراسته بیان نمایند.

 

 

ما باید اول سراغ منابع برویم و آن‌ها را نقد کنیم، یعنی سندیت کتاب‌های اولیه که معمولا هشتاد-نود درصد مأخذ را تشکیل می‌دهند، مورد نقد قرار دهیم. بعد ما هم در تاریخ قویتر کار کنیم، می‌توانیم سند حتی چاپ کنیم. آن هنگام درخواهیم یافت که این‌ها چقدر در کتاب‌هایشان دروغ دارند و چقدر در مورد خودشان غلو کرده و می‌کنند.

 

در حقیقت آن‌چه به عنوان مادۀ تحلیل در بسیاری از کتاب‌ها نقل می‌شود، نه سند خطی معتبر است و نه نویسندگان آن کتاب‌ها انسان‌های سالم و سلیمی هستند. بنابراین در مطالعات تاریخی باید تلاش کرد که به اسناد درجه اول دست یافت و کتاب‌های کاملا شناخته شده را خواند. البته این کار دقت بسیار می‌طلبد زیرا اگر انسان مهارت کافی نداشته باشد با خواندن آثار آنان ناخودآگاه بی‌ادبی‌ها، بی‌تربیتی‌ها، و آنگاه دید سکولار به نحوی ظریف به وی منتقل می‌شود.

 

 

دولت‌آبادی یکی از حلقه‌های خوبی است که با شناخت او می‌توان به وضعیتی که اشاره شد بیشتر پی برد. در دولت‌آبادی هر چه صفت بد که تصور شود وجود دارد، بابی است، وابسته به بیگانه است، آخوندِ منحرف است، از لباس آخوندی درآمده، دخترش جزء اولین خانم‌های بی‌حجاب ایران است، خودش جزء منادیان و مبلغان رضاخان است، با بیشتر علمای بزرگ هم به طور کامل بد است. با این وصف چنین شخصی از هر کسی که تعریف کند باید به او شک کرد؛ یعنی اگر او بگوید فلانی، آدم ِ آزادی‌خواه بزرگی بود باید به فرد مورد اشاره شک کرد، حتما عیبی داشته است که ما هنوز نفهمیده‌ایم، چون دولت‌آبادی در کتابش به کسی رحم نمی‌کند. وی شیخ فضل‌الله نوری، مدرس، علامۀ مجلسی، سید کاظم یزدی، آقانجفی اصفهانی و … همه را کوبیده است.

 

تحلیل او در مورد قیام تنباکو جالب است، می‌گوید: «در این قیام میرزای شیرازی در روحانیت بذری را پاشید که حاصل آن یگانگی دیانت و سیاست است و معلوم نیست کسی بتواند این دو را از هم جدا کند».

 

وقتی می‌بینیم چنین فردی مثلا در خصوص قیام تنباکو این گونه حساسیت نشان داده است می‌فهمیم که قیام تنباکو بسیار مهم است. با کمی دقت متوجه می‌شویم که این حساسیت عمدتا به دلیل این است که رهبری قیام تنباکو فقط با روحانیت بوده است و روشنفکران در آن نقشی ندارند؛ لذا همیشه سعی می‌کنند با بها دادن به نقش تجار، نقش روحانیت را کم‌رنگ جلوه دهند.

 

 

دولت‌آبادی از اشخاصی است که جریان‌شناسی و شناختش کاملا بجاست و به شما سر نخ می‌دهد، اما نکات تأمل‌برانگیزی نیز در نوشته‌های او و امثال او وجود دارد؛ مثلا این‌ها از سید جمال‌الدین اسدآبادی تعریف می‌کنند.

البته یک مقدار عجیب است؛ چرا باید یک بابی منحرف آزادی‌خواه غرب‌گرا از سید این‌گونه تعریف کند؟ این‌جا باید تأمل کرد. البته سید آدم بزرگی است اما در مورد اندیشه‌هایش حرف داریم و باید تأمل کنیم. دولت‌آبادی از هیچ‌کس بی‌دلیل تعریف نمی‌کند مثل برخی از جریانات امروز که با روحانیت به هیچ وجه سازگاری ندارند ولی در مواقعی از بعضی علما شروع به تعریف و تمجید می‌کنند، چرا که زهری در حرف‌های این علما و شخصیت‌ها هست که برای این جریانات سودمند است، شاید هم می‌خواهند جریان و خط را کمی پیچیده و ملون کنند…”

 

 

[بصیرت تاریخی؛ اصول شناخت تاریخ تحولات معاصر ایران، دکتر موسی نجفی، نشر آرما، صص80-85]

 

 

 

 

 

از هم‌این کتاب:

بصیرت تاریخی (۴)، (۳)، (۲)، (۱)

 

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: سه شنبه، 27 خرداد ، 1393
پیام‌ها (بدون پیام)

 

 

مریض ِ شوق، کی اندیشۀ دوا دارد

شهیدِ عشق، کجا فکر خون‌بها دارد

 

من و صراحی ِ می بعد از این و نغمۀ نی

که هم‌نشینی صافی‌دلان صفا دارد

 

 

 

 

میرزا عباس فروغی بسطامی

 

موضوع: یک چکه شعر، یک دریا معنا
تاريخ: سه شنبه، 27 خرداد ، 1393
پیام‌ها (یک پیام)

 

 

از گوش سپردن به قطعۀ «دل به دل» از آلبوم «نه فرشته‌ام نه شیطان» لذت بردم.

یه تنظیم ِ خوب، و البته با صدای «همایون شجریان».

 

اگه دوستان تا حالا نشنیده باشن‌ش از این‌جا می‌تونن دریافت‌ش کنن؛ و نیز این‌جا:

 

دل سپرده‌ام من به روی تو / در دل من است آرزوی تو

 

 

 

موضوع: برای جناب گوش
تاريخ: یکشنبه، 25 خرداد ، 1393
پیام‌ها (بدون پیام)

 

 

 

“در دیدار حضرت آیت‌الله اراکی دبیرکل محترم مجمع تقریب مذاهب اسلامی با حضرت آیت‌الله‌العظمی وحید (دام ظله) که روز جمعه دوم خرداد ماه 93 صورت پذیرفت(+،+)، مرجع عظیم‌الشأن عالم تشیع ضمن سخنانی به نکات مهمی در عرصۀ تقریب مذاهب اشاره فرمودند که این فرمایشات از سوی دبیرکل محترم مجمع تقریب به عنوان منشور تقریب مطرح گردید.

 

 

 

در ابتدای این دیدار آیت‌الله‌ اراکی پس از تشکر از عنایت ویژۀ حضرت آیت‌الله‌العظمی وحید به ایشان و ارائۀ گزارشی از برنامه‌ها و فعالیت‌های مجمع تقریب فرمودند:

 

«سیاست ما در تقریب تمرکز بر روی مسائلی است که ما می‏‌توانیم با مشارکت اهل تسنن انجام دهیم. مثل برگزاری جشن میلاد پیامبر اعظم(ص) تا افراطیون را منزوی کنیم چون سنی‌ها این جشن‌‏ها را برخلاف افراطیون بدعت نمی‏‌دانند. ما بر این، جشن میلاد حضرت صدیقۀ کبری سلام‌ الله علیها را نیز اضافه کردیم تا با مشارکت سنی‏‌ها مراسم میلاد حضرت زهرا در مناطق سنی‌نشین برپا شود.

همچینن ترویج و تقویت مراسمات عاشورائی در میان اهل سنت، و ترویج عاشورا البته به نحوی که با معتقدات آنها هم منافاتی نداشته باشد، برپایی مراسم شعرخوانی در رثای اباعبدالله و ترویج شعرخوانی و مصیبت‌خوانی برای اباعبدالله و برگزاری مراسم مصیبت سیدالشهداء در ایام عاشورا از دیگر برنامه‌هایی است که در پیش داریم.

به عقیدۀ ما باید مراسم مذهبی و ضد تکفیری مشترک بین شیعه و سنی را ترویج کنیم، بعضی از شبکه‏‌ها که در تمام دنیا پخش می‏‌شوند در جهت تفرقه‌افکنی و ایجاد کینه و دشمنی بین شیعه و سنی تلاش می‌کنند. برخی از این ماهواره‌ها کاری ندارند جز سب خلفاء و توهین به مقدسات بعضی از مذاهب اسلامی.»

 

 

 

آیت‌الله‌العظمی وحید: «اولاً واقعا فقاهت در این گونه جریان‌ها از بین رفته، این کارها موجب اراقۀ دماء محترمه است، و دستور خود ائمه بر خلاف این است. سب، لعن علنی جایز نیست.

اولاً لعن علنی ممنوع است، واقعاً دستورات دین بر همین امر تأکید دارند، ثانیاً در روایت معتبره آمده است: «صلوا فی مساجدهم»، علاوه بر این، عیادت کنید مرضای آنها را، تشییع کنید جنازه‌های آنها را.

 

در روایات است: «کونوا لنا زیناً و لا تکونوا علینا شینا». در این روایات دو مطلب آمده یکی نفی و دیگری اثبات. نفی این است که نباید با اتباع مذاهب دیگر دشمنی کرد، نباید به مقدسات آنها توهین نمود، لعن و سبّ بزرگان آنها جایز نیست؛ زیرا موجب دور کردن آنها از اهل بیت و معارف آنها می‏‌شود. در روایت می‌فرماید: «لاتکونوا علینا شیناً»، این جهت نفی قضیه است، اما جهت اثبات این است که فرمود: «کونوا لنا زیناً» و فرمودند در نمازهای جماعت آنها شرکت کنید، به آنها محبت کنید، از مرضای آنها عیادت کنید، سخنان و معارف مارا برای آنها بیان کنید. و عمده این است که برای ترویج معارف اهل بیت(ع) راه را ما بلد نیستیم، راه عبارت است از راه اثباتی.

مثلاً نهج‌البلاغه غوغا است، اگر فهمیده شود و خوب تبیین شود، و فقه شیعه مثل مکاسب و جواهر در تمام کتب عامه آیا نظیرش وجود دارد؟! اگر این‏ها ترویج شود خود اهل سنت لامحاله فطرت دارند و آن فطرت معقول نیست حقیقت را انکار کند.

 

خلاصه جهات اثباتی را باید تقویت کرد. قدمای اصحاب ما چه بودند، علامه حلی را نگاه کنید، حالاتشان را کتبشان را مناظراتشان را ببینید، و دیگران. خلاصه راه، راه اعتدال است در این مسئله.

 

این بُعدی که الآن سعودی پیدا کرده در ترویج وهابیت و تکفیری‏‌ها، این تکفیری‌ها با آن وضعشان موجب دور کردن مردم از اسلام و دین خدا هستند، این‏‌ها را باید بفهمند. دین اسلام دین رحمت است، رسول اسلام، رسول رحمت است. آن‏ها دیدند رحمت این دین را. این دین، و آن رفتار پیغمبر و امیرالمؤمنین جایی برای این حرکت‏‌های تکفیری و این تندی‏‌ها باقی نمی‌گذارد.

نص روایت است که امیرالمؤمنین دیدند در بازار پیرمردی گدایی می‌کند، فرمودند او کیست، به ایشان گفتند پیرمردی مسیحی است. بعد نگران شدند که در مملکتی که من حکومت می‌کنم چطور گدا پیدا شده! و فرمود: «استعملتموه شاباً و ترکتموه شیخا!». همانجا دستور دادند از بیت المال برای آن مسیحی گدا شهریه قرار بدهند. و آن کلام، حضرت وقتی فهمیدند خلخال از پای دختر یهودی کشیدند آرزوی مرگ می‏‌کرد!

 

انگلیسی‏‌ها دیدند که رحمت اسلام و آن اخلاق و رفتار پیامبر و ائمۀ اسلام مردم را به اسلام جذب می‏‌کند، این محمد ابن عبدالوهاب را ساختند و پرداختند. وقتی اسلام را به آن گونه‏‌ای که وهابیون و تکفیری‏‌ها نشان می‏‌دهند که همه‏‌اش قتل و دشمنی و کینه و عداوت است و وقتی آن سربریدن‏‌ها و قساوت‏‌ها و آدم‏کشی‏‌ها را به نام اسلام نشان می‏‌دهند دیگر جایی برای قرآن و پیغمبر و امیرالمؤمنین نمی‌گذارد!

 

از آن طرف در مقابل قرآن، انجیل را این چنین مطرح کردند که می‏‌گوید اگر یک طرف سیلی زدند آن طرف دیگر را هم نگه دار! این‏گونه مردم را نسبت به اسلام بدبین می‌کنند. بلایی است این وهابیت که مصنوع انگلیسی‌ها است.

 

رحمت خود پیامبر اکرم، عنایات او نسبت به غیر، واقعاً بهت‌انگیز است. سنگش می‌زدند، خاکستر روی سر مبارک حضرت می‌ریختند. به جای نفرین دعایشان می‌کرد: «اللهم اهد قومی»، در حقشان دعا می‏‌کردند و هدایت برای آنها طلب می‏‌کردند. و آنها را منتسب می‌فرمود به خودش، که این‌ها قوم من‏‌اند و بعد هم برایشان عذر می‌آورد که «فإنهم لا یعلمون». این غوغاست!

وقتی هم مکه را فتح کردند، با آن همه مصائبی که کشیده بودند و شعب ابیطالب چشیده بودند، تا وارد شدند همه می‌لرزیدند نگاه کردند و فرمودند: «لا تثریب علیکم الیوم، اذهبوا فأنتم الطلقاء».

خدا می‌فرماید: «و ما أرسلناک إلا رحمة للعالمین»- و این دین دین ِ رحمت است و این پیغمبر، پیغمبر رحمت است.

 

اگر ما به قرآن عمل می‏‌کردیم وضع مسلمین امروز اینچنین نبود. خدا موسی را می‏‌فرستد و نُه آیه به او می‏‌دهد، آن طرف کیست؟ فرعون. بیان چیست؟ «فقولا له قولاً لیّنا». این راه، راهِ این دین است. آن وقت ما با درشتی می‏ خواهیم وارد شویم؟! این خلاف قرآن است. قرآن می گوید «و قولوا للنّاس حسنا». دینی که می‌فرماید «للناس حسناً» آنوقت للمسلم سوءا؟؟

 

خلاصه متأسفانه فقهی نمانده، این رفتارها و فتواهای خلاف قرآن و رفتار رسول خدا و اهل‏‌بیت او نشانۀ فقدان فقاهت است. امیرالمؤمنین می‏ فرمایند: «الْيَمِينُ وَ الشِّمَالُ مَضَلَّةٌ وَ الطَّرِيقُ الْوُسْطَى هِیَ الْجَادَّة».

 

خداوند در قرآن می فرماید: «ولا یجرمنّکم شنئان قومٍ علی ألّا تعدلوا، اعدلوا هو أقرب للتقوی».

 

استفتائی از ما شد، که این‏ها می‏‌گویند شیعه کافر است، و خون شیعه را حلال می‌دانند، باید با آنها چه کنیم؟

در پاسخ گفتیم، کسی که شهادتین را بگوید، نفس تلفظ به این دو کلمه، هم موجب حفظ خون و هم حفظ مال است. این وظیفۀ هر مسلمانی است که اگر یک وجب به مملکت سنی‏‌ها در دنیا تعدی بشود از سوی کفار، وظیفۀ همۀ شیعه در قم است که باید دفاع کند و نگذارد آن نقطه مورد حمله کفار واقع شود. باید با آنها چنین بود اگرچه با شما چنان می‏ کنند. «ولا یجرمنکم شنئان قومٍ علی ألّا تعدلوا، أعدلوا هو أقرب للتقوی».

 

علمای عامه خیلی تقدیر نوشتند و این سندی شد. اولاً عمده جهت اثباتی است، اما این موجب نمی‏‌شود معارف مذهب را کتمان کنیم، از آن طرف معارف مذهب باید عرضه شود: رسالۀ حقوق امام زین‌العابدین(ع)، نامۀ امیرالمؤمنین به مالک اشتر، خطبۀ حضرت در تقوا، همچنین آن وصیّت بسیار مهم حضرت امام موسی کاظم به هشام دربارۀ جایگاه عقل، این‏ها باید به وسیلۀ شماها منتشر شود البته بدون تعصب و تحکّم. بالاخره عقل هست، فطرت هم هست و این قوت معارف قطعاً تأثیر گذار است.

 

خلاصه باید کلمات أئمه رواج داده شود، و این کار هم از «شما» بر می‏‌آید، هدف هم همین است، آن معارف حقۀ امیرالمؤمنین انسان را منقلب می‌کند. این‏ها را نباید پشت ابر پنهان گذاشت، از آن طرف آن اعمال بلا اشکال از محرمات قطعی شرعی است. علاوه بر آن انجام کاری که احتمال بدهیم خون شیعه‏‌ای را که در مکانی در اقلیت زندگی می‌کند به خطر می‏‌اندازد، از محرمات قطعی است و تمام اعمال را به باد می‏‌دهد. اصل در احتیاط در دماء است، نه احتیاط اصولی، بلکه احتیاط فقهی که بینهما بعد المشرقین.

 

انشاءالله این راه طی شود که هم معارف شیعه منتشر شود از طریق متون اخلاق، و هم فقه فقهای مذهب مقایسه شوند با فقه فقهای عامه که بهت‌انگیز است.»

 

 

 

آیت الله اراکی: «برنامۀ دیگری که مجمع در صدد آن است، شناسائی و تشکّل سادات شیعه و اهل سنت است.»

 

 

 

آیت‌الله‌العظمی وحید: «آن خیلی مهم است. این کار را ترک نکنید، که این قضیه بسیار حائز اهمیت است. چون خود این سیادت اگر فهمیده شود از اسباب تقویت و ترویج دین است. اولاً شبه اعجاز است این وصیت حضرت زهرا (سلام الله علیها)، دو سه کلمه بعد از آن می‌فرمایند: «ابلغ اولادی مني السلام إلی یوم القیامة». این کاشف از عطف حضرت به اولادشان است. هم سادات و هم اولادی که از سوی مادر منتسب هستند بلا اشکال به حکم کتاب و سنت این‏ها هم اولادند. منتهی در رسیدن خمس بین سید مرتضی و بقیه اختلاف هست که موضوع در خمس، هاشمی است و این در اولاد منتسب از مادر صدق نمی‏‌کند.

اگر این کار بشود خیلی ارزشمند است، نشر معارف و تقریب هم همین است، تقریب این نیست که از حقائق مذهب دست برداریم، آن تبعید است. تقریب مذاهب در معارفش حقوقش و احکامش از همین راه است. انشاءالله با این همت شما و با کمک خدا این امر محقق می‌شود.»”

 

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: شنبه، 17 خرداد ، 1393
پیام‌ها (بدون پیام)

 

 

“… برای بستن این دکان‌های زرق و فریب، هیچ عمل کارگرتر از آن نیست که ما نیز متاع اصیل را عرضه کنیم و برای تیزشامگان و جست‌و‌جوگران که مشک را نه به های و هوی عطار که به عطر و بوی سرشار می‌شناسند، کالای مشکین و عطرآگین فرهنگ خود را به عرصۀ نمایش نهیم…”

 

 


[نهاد ناآرام جهان، عبدالکریم سروش، مؤسسۀ فرهنگی صراط، ص2]

 

 

 

 

هم‌چون‌این:

از آن وصف‌ها(۲۶): تاوان روح آزرده را پاهای خسته می‌داد

از آن وصف‌ها(۲۵): و فقط با گریه انبساط ایجاد می‌شود

از آن وصف‌ها(۲۴): التیام با تار

از آن وصف‌ها(۲۳): در فکر

از آن وصف‌ها(۲۲): فلفل ِ استدلال!

 

 

موضوع: از آن ترکیب‌ها و جمله‌های طعم‌دار
تاريخ: شنبه، 17 خرداد ، 1393
پیام‌ها (بدون پیام)

 

 

1- «دکتر محمدجواد ظریف» تو کتابِ «آقای سفیر» پس از گوشه‌کنایه زدن به حمایتِ برخی معاونین ِ وزارتِ خارجه از «ناطق نوری» تو انتخابات، حرفای خوبی زده:

“… در وزارت خارجه، حزبی بودن ممنوع است… به اعتقاد من این‌که وزارت خارجه منافع ملی را در نظر داشته باشد، بسیار خوب است. ضرر حزبی‌شدن وزارت خارجه بسیار بیش‌تر از نفعش خواهد بود و می‌بایست همیشه غیرحزبی بماند…”

 

 


[آقای سفیر؛ گفت‌وگو با محمدجواد ظریف سفیر پیشین ایران در سازمان ملل متحد، محمدمهدی راجی، نشر نی، صص122-123]

 

 

 

2- بهمن ِ چن سال پیش، بی‌بی‌سی ِ انگلیسی با پخش ِ سه قسمت مستند به استقبالِ سی‌ُمین سالِ پیروزیِ انقلابِ اسلامی ِ ایران رفت: «مستندِ ایران و غرب».

قسمتِ اول: «Iran & the West: The Man Who Changed the World»؛

قسمتِ دوم: «Iran & the West: The Pariah State»؛

قسمت سوم: «Iran & the West: Nuclear Confrontation».

تقریباً همۀ فصل ِ هسته‌ایِ مستندِ «من روحانی هستم»(+) برگرفته از قسمتِ سوم ِ اون مستندِ بی‌بی‌سی‌یه. تو بخشی از این مستند، «دکتر ظریف» رو در حالِ مذاکرۀ خصوصی و لابی با «دکتر البرادعی» نشون می‌ده و گفت‌وگویی از این دو نفر رو پخش می‌کنه.

 


این گفت‌وگو تو دقیقۀ 29:00 تا 29:53 از مستندِ «Iran & the West: Nuclear Confrontation» و 50:40 تا 51:20 از مستندِ «من روحانی هستم» پخش شده. مذاکره‌کنندۀ ایرانی -دکتر ظریف- برای گرفتن ِ امتیاز، این‌طوری درخواست می‌کنه:

“بسیاری از کاندیداهای ریاست جمهوری [ایران] از شکست مذاکرات ما سود می‌برند. [رقبا] موفقیتی در این گفت‌وگوها نمی‌بینند. و در ضمن آن‌ها آدم‌های با نفوذی هستند. اعتبار اروپایی‌ها و مذاکره‌کننده‌های ایرانی، هر دو، در ایران از دست رفته است. این فقط مشکل اعتماد به آن‌ طرف [اروپایی‌ها] نیست، این مشکل اعتماد به جبهۀ ما هم هست، اعتبار ِ خودِ ما در خانه [زیر سؤال رفته]…”

 

 

 

3- آقای ظریف! شماها نباید جناحی مذاکره کنید! شماها باید ملی مذاکره کنید! …آقای ظریف! شماها باید نگران باشید ملتِ ایران نبازد، نه این‌که نگران باشید طیفِ سیاسی ِ خاتمی و روحانی و… انتخابات را ببازد.

البته با توجه به مواضع ِ متفاوت و اخیر ِ آقای رییس‌جمهور(+) و حرفای اخیر ِ مذاکره‌کنندۀ ارشدِ تیم ِ هسته‌ایِ ایران(+) به نظر می‌رسه آن ظریف که جناحی لابی می‌کرد رفته است!

با این‌همه، هنوز به آقای ظریف می‌شه گفت: اگه تحتِ فشار بودن‌تون از طرفِ رقبای سیاسی -تو اون دوره- شما رو به تقاضای امتیاز از البرادعی کِشوند، پس حالا هم نباید از ابراز ِ دل‌واپسی‌ها گلایه‌مند باشید.

 

 

موضوع: تحلیلی - انتقادی
تاريخ: یکشنبه، 4 خرداد ، 1393
پیام‌ها (بدون پیام)

 

 

“… در نتیجۀ این جنگ طولانی و سهمگین [وطن‌پرستان امریکایی علیه سلطۀ انگلستان] که استقلال‌طلبی امریکاییان را به آزمونی سخت کشیده بود، استقلال تحصیل گردید و زندگی کاملاً جدیدی در مستعمرات سیزده‌گانۀ سابق رو به آغاز نهاد… مورخان امریکایی عادت دارند کلمۀ «انقلاب» را در تشریح شورشی که سیزه مستعمره را بر ضد پایتخت بریتانیا شوراند و قانون اساسی جدید یعنی اساسنامۀ کشورهای مستقل را برایشان به ارمغان آورد، به کار ببرند. جنگ استقلال در نظر ایشان «جنگ انقلابی» و این دوره از تاریخ کشورهای متحد، «دورۀ انقلابی» به شمار می‌آید.

براستی نیز فراهم آوردن اسباب یک «انقلاب» راستین، مورد نظر مستعمرات بود. ایشان می‌خواستند یکباره با گذشته بریده و تمامی پیوندها را با لندن بگسلند و اوضاعی پیش آورند که در آن حکام پادشاه توانایی اعمال حق «وتو» در مورد قوانینی که به‌وسیلۀ «قوۀ مقننۀ» مستعمرات وضع می‌شد، نداشته باشند و نیز ناگزیر نشوند تحت هر شکلی به حکومتی که آن‌سوی اقیانوس قرار داشت، مالیات بپردازند و گروههای نظامی و سربازان بیگانه را به اجبار در خانه‌های خود سکنا دهند و غیره.

حتی اگر این دورۀ انقلابی را که دورۀ عبور از وابستگی سیاسی و اقتصادی -البته با توسل به زور- و نیل به استقلال بود، کنار بگذاریم، کلمۀ «انقلاب» از نظر رابطه با گذشتۀ استعماری در قلمرو ادارۀ امور داخلی و حتی در قلمرو اجتماعی نیز موجه است گرچه این قطع رابطه با خشونت و شدت عمل همراه نبود، لیکن در هر حال از واقعیت برخوردار بود.

 

 

طغیان بر ضد دربار و پارلمان بریتانیا بیشتر طغیان کشتکاران و بازرگانان امریکایی بر ضد تضییقات تجاری انگلیس بود که سیاستی سودجویانه بر تجارت امریکاییان تحمیل کرده و سدی در برابر منافع و ثروت مستعمرات ایجاد کرده بودند. لیکن به موازات این طغیان، شورش مزرعه‌داران، صنعتگران و بردگان نیز -که اکثریت جمعیت را تشکیل می‌دادند- بر ضد امتیازات طبقۀ حاکم درگرفت. این اقلیت رهبری با حمایت سیاسی بریتانیا و با پشتیبانی پارلمان آن و در داخل مستعمرات با شراکت و دخالت مدیران و صاحب‌منصبان انگلیسی، حکومت را به دست گرفته بود. وقتی بساط این پشتیبانی یکباره برچیده شد، عوامل دموکراتیک پنهان نیز فرصت یافتند که با شدت و حدّت تمام به فعالیت پردازند. و از اینجا بود که «انقلاب» راستین درگرفت، گو اینکه با خشونت و خونریزی توأم نبود و خیلی زود متوقف گردید…

 

 

… عوامل جدید محافظه‌کار که به مجرد خروج سلطنت‌طلبان به‌طور خصمانه در برابر انقلاب راستین قد علم کرده بودند، مراقب بودند که تودۀ مردم نتوانند به‌طور افراطی در امر انتخابات نقش سازنده و سرنوشت‌ساز داشته باشند و به همین منظور شرط ثروت را برای شرکت در انتخابات برقرار ساختند.

بنابراین مانند زمانهای گذشته، شخص برای رأی دادن می‌بایست از حداقل ثروت برخوردار بوده و حتی برای انتخاب شدن نیز، حداقل مالک یک دارایی غیرمنقول باشد. در کنه ضمیر تهیه‌کنندگان قانون اساسی، حق انتخاب شدن و انتخاب کردن، جزء حقوق «طبیعی» انسان به حساب نمی‌آمد.

برابر بعضی محاسبات، با اجرای قانون مذکور در برخی از ایالات که به تازگی به استقلال رسیده بودند، بیش از یک‌سوم مردم و حتی بیش از یک‌چهارم سفید پوستان ذکور بالاتر از 21 سال، حق شرکت در انتخابات را نداشتند

 

براستی نیز نسیم آزادیخواهی کم و بیش در بعضی ایالات با شدت بیشتری وزیدن گرفت. بی‌شک پنسیلوانیا از نظر قانون اساسی (1776) و نیز از لحاظ روشهای ادارۀ امور، از سایر ایالات، دموکراتیک‌تر بود. به‌طوری که ایالات دیگر از اصلاح‌طلبی مثبت آن پیروی کردند، که نیوهامپشایر، دولاوار، کارولینای شمالی و جورجیا از آن جمله بودند. برعکس در سه ایالت مهم، یعنی ماساچوست، نیویورک و ویرجینیا و نیز در کارولینای جنوبی، طبقۀ حاکمۀ پیشین که عموماً در نواحی ساحلی سکونت داشتند، قدرت اصلی را همچنان در دست خود نگه داشتند. طبقۀ اخیر توانست در سایۀ استقرار شرط مالی برای شرکت در انتخابات که نسبتاً سنگین نیز بود، با وجود تقاضاهای مداوم و حتی بر رغم فریادهای اعتراض‌آمیز، تودۀ مردم و خرده‌مالکان غرب را که به تازگی به فهم سیاسی نایل گردیده بودند و نیز رنجبران شهری را که در اثر عبور تدریجی از مرحلۀ صنعتگری به مرحلۀ تولید صنعتی پدید آمده بودند، از رأی دادن محروم سازند. باید دانست که در واقع جنگهای شش‌ساله راه را برای پدید آمدن تولید صنعتی هموار ساخته بود…”

 

 

[امریکا چگونه امریکا شد؛ تاریخ ایالات متحدۀ امریکا، فرانک ال. شوئل، ترجمۀ ابراهیم صدقیانی، انتشارات امیرکبیر، صص130 و 133-134 و 138-139]

 

 

 

 

از هم‌این کتاب:

(+) نگاهی به وضعیتِ سیزده مستعمره در خاکِ امریکا در حوالی ِ سال ۱۷۶۰ میلادی

(+) استقرار انگلیسی‌ها در قارۀ امریکا و تشکیل سیزده مستعمره

 


موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: یکشنبه، 4 خرداد ، 1393
پیام‌ها (بدون پیام)

 

حمید داودآبادی:

 

“… انفجار خمپاره و کاتیوشا خاکریز را به لرزه درآورده بود و جاده را شخم می‌زد. در چاله‌ای که نامش سنگر بود، کز کرده بودیم و منتظر بودیم که آتش کم شود. مطمئن بودیم با وجود سنگینی آتش، نیروهای پیاده‌ی دشمن دست به هجوم نمی‌زنند. آتش که سبک‌تر شد، بالای خاکریز رفتیم.

تعداد زیادی از نفرات دشمن از غرب جاده‌ی اهواز-خرمشهر شروع به دویدن به طرف ما کردند. گیج شده بودیم، فرمانده گردان هم بدتر از ما. در آن روشنایی روز، راحت می‌شد حرکت سوسکی را در ده‌ها متر آن طرف‌تر دید، ولی آن نفرات که کم هم نبودند، داشتند در بیابان صاف می‌دویدند طرف ما و جلو می‌آمدند. شاید فکر می‌کردند ما آنها را نمی‌بینیم. قاسم محمدی با تصور این‌که می‌خواهند تسلیم شوند، دستور داد به هیچ وجه تیراندازی نکنیم. آنها به نزدیک جاده‌ی آسفالت که رسیدند، اولین گلوله‌ی آرپی‌جی را شلیک کردند که خورد زیر سنگر ما. فرمانده گردان با عصبانیت فریاد زد: بزنید همه‌شون رو داغون کنید.

هنوز هفده سالم هم نمی‌شد. آزارم به مورچه هم نرسیده بود. خشن‌ترین کاری که تا آن زمان کرده بودم، سگی را که در کوچه‌مان دنبالم کرده بود، با سنگ زده بودم تا فرار کند.

من نخواستم، خودش خواست. اصلا خودش آمد؛ وحشی و مغرور، متکبر و متجاوز. کرور کرور آدم بود که به طرف جاده حمله می‌کردند. دشت پر بود از عراقی. دیگر نمی‌شد صبر کرد. خیلی داشتند نزدیک می‌دند. یک کماندوی عراقی که لباس پلنگی تنش بود، به صورت زیگزاگ می‌دوید طرف من. تا آن روز فقط توی فیلم‌های سینمایی چنین چیزهایی را دیده بودم، ولی این دیگر فیلم نبود. می‌ترسیدم. دستم می‌لرزید؛ نه از ترس، از این اولین تجربه‌ی مهم زندگی‌ام. صورتش به سیاهی می‌زد. سبیلو بود. سبیل‌کلفت. چشمانی خشن داشت و نگاهی ترسناک. همین‌طور می‌دوید طرف من.

درنگ جایز نبود… بسم الله را گفتم و… انگشت سبابه را آرام روی ماشه‌ی کلاشینکوف قرار دادم… شکاف روبه‌رو.. میزان با مگسک… زیر هدف مقابل… تق… تق…

دو تا بیشتر نزدم؛ یکی توی صورتش، یکی توی سینه‌اش. با همان سرعت که به طرفم می‌دوید، با صورت نقش بر زمین شد.

خوشحال شدم. نه! خوشحال نشدم؛ دلم خنک شد که یکی از دشمنان وحشی را کشته‌ام، ولی از مرگ او خوشحال نشدم.

همان جا افتاد زمین. دیگر زیگزاگ نمی‌دوید. هیچ تکانی نخورد. نگاهی به بدن بی‌حرکتش انداختم. یادم آمد عادت داشتم اگر در خیابان یا تصادفی، مرده می‌دیدم، همین کار را می‌کردم. نفس عمیقی کشیدم و…

این اولین کسی بود که مستقیم با گلوله زدم و کارش را تمام کردم. با وجودی که اصلا از کاری که انجام دادم، ناراحت نبودم و اگر نمی‌زدم، بدون شک او مرا می‌زد، ولی دلم برایش سوخت. این‌که با چه حماقتی به خاک ما تجاوز کرده‌اند، باعث شد تا زبان بگشایم: بسم الله الرحمن الرحیم – الحمد لله رب العالمین – الرحمن الرحیم – …

فاتحه‌ای برایش خواندم. در دلم به خداوند رحمان گفتم: خدایا… من وظیفه‌ام رو انجام دادم… تو لطف و کرمت خیلی زیاده… تو ارحم الراحمینی… شاید اون بیچاره جاهل بوده و نفهم… تو به بزرگیت اون رو ببخش.

این اولیش بود. آن روز تا غروب، کلی فاتحه خواندم! گله‌ی سربازان عراقی به طرف ما هجوم می‌آوردند. مثل این‌که ول‌کن نبودند و به‌سادگی نمی‌خواستند خانه‌ی اشغال‌ شده‌ی ما را ترک کنند. شروع کردیم به شلیک. بارانی از گلوله بر سرشان باریدن گرفت. هیچ جان‌پناهی نداشتند. در بیابان صاف و برهوت، ویلان مانده بودند و هدف گلوله‌های مرگبار ما قرار می‌گرفتند. با خونسردی و آرامش، بی‎‌هیچ عجله‌ای نشانه می‌گرفتیم و تک‌تک‌شان را خلاص می‌کردیم.

 

کپه‌ی خاک کوتاهی روبه‌روی سنگر ما بود که نیروهای دشمن، وحشت‌زده و هراسان به پشت آن پناه بردند. شاید اگر چهار نفر هم پشت آن دراز می‌کشیدند، به‌خوبی می‌شد اندام‌شان را دید. حالا که ده بیست نفر پشت آن قایم شده بودند. من و رضا با ذکر صلوات، تک‌تک شلیک می‌کردیم. رگبار نمی‌زدیم، چرا که لزومی نداشت. با تک‌تیر خیلی بهتر می‌شد زدشان. با هر شلیک، فقط تکانی در آن کوه آدم‌ها به چشم می‌خورد. ناگهان دو نفر که سالم بودند، از آن جمع مفلوک جدا شدند و شروع کردند به دویدن. هنوز چند قدمی نرفته بودند که فریادی، دوباره به کپه‌ی خاک برشان گرداند. کسی را که معلوم بود فرمانده‌شان است و پایش تیر خورده، بلند کردند. زیر بغل‌هایش را گرفته بودند و سعی می‌کردند او را به عقب ببرند. هیچ چاره‌ای ندیدم جز شلیک.

سرانجام نیروهای بدبخت و ذلیل دشمن، مجبور به عقب‌نشینی شدند. ناگهان دوشکاهای عراقی از پشت خاکریزهای آن طرف، شروع کردند به شلیک و آنهایی را که عقب‌نشینی می‌کردند، بستند به رگبار. شدت رگبار به حدی بود که ما از خاکریز پایین آمدیم. در دل به حال آن فلک‌زده‌ها تأسف خوردم؛ از این سو زیر آتش ما بودند و از آن شو زیر آتش دوشکاهای خودشان. نه راه پس داشتند و نه راه پیش. از آن معرکه‌ی جهنمی شاید ده نفرشان هم نتوانستند جان سالم به‌در ببرند…”

 

 

[از معراج برگشتگان، حمید داودآبادی، کتاب یوسف، مؤسسۀ عماد، صص173-175]

 

 

 

 

 

از هم‌این کتاب:

از معراج برگشتگان(۴): بچه‌های رزمنده

از معراج برگشتگان(۳): از این اتفاق‌ها هم پیش می‌آمد

از معراج برگشتگان(۲): طرف‌دارهای شاه شعار می‌دادند: خدا قرآن محمد!

از معراج برگشتگان(۱): خود امام رضا اومده به خواب شاه!

 

 

موضوع: ۸سال دفاع مقدس
تاريخ: یکشنبه، 4 خرداد ، 1393
پیام‌ها (بدون پیام)

 

 

هر که دل‌بردن معشوق ببیند داند

که گناه از طرف عاشق دلداده نبود

 

 

 

 

میرزا عباس فروغی بسطامی

 

موضوع: یک چکه شعر، یک دریا معنا
تاريخ: یکشنبه، 4 خرداد ، 1393
پیام‌ها (بدون پیام)

 

 

 

… امروز در نقدهای سیاست خارجی گفته می‌شود که ایران در آن مقطع مناسبات خوب یا واقع‌بینانه‌ای با سازمان ملل متحد نداشت، یا این‌که اساساً جمهوری اسلامی یک دهه را در قهر با سازمان ملل متحد گذراند. نظر شما چیست؟


دکتر محمدجواد ظریف: واقعیت این است که سازمان ملل متحد نیز به‌خصوص در قضیۀ جنگ، روابط خوبی با ایران نداشت. شما فرمودید که ایران نگرش واقع‌بینانه‌ای به شورای امنیت نداشته است. در شرایطی که با یکی از اعضای دائم شورای امنیت در تخاصم به‌سر می‌برید و به دلیل همین کدورت و سوءظن، دیپلمات‌هایش را به گروگان گرفته‌اید، همچنین یکی دیگر از اعضای دائم، خاک کشور همسایۀ شما (افغانستان) را اشغال کرده است، می‌توان گفت توقع همین رفتار از جمهوری اسلامی می‌رفت. از طرفی انگلیس و ایران روابط خوبی با یکدیگر نداشتند و فرانسه نیز با عراق رابطۀ استراتژیک برقرار کرده بود.

اما در هر صورت حتی از موضع حیثیت و حفظ ظاهر نیز شورای امنیت با ما بسیار بد برخورد کرد. برخورد این شورا با جنگ ایران و عراق، به‌ویژه در ابتدای آن، یکی از تاریک‌ترین صفحات حیاتش به‌شمار می‌رود. حتی تا پایان جنگ نیز حاضر نشدند نام عراق را در مورد استفاده از سلاح شیمیایی به زبان بیاورند.

اولین قطعنامه‌ای که عراق را در این مسئله محکوم کرده است، مربوط به بعد از پایان جنگ می‌شود. در واقع این امر نشان‌دهندۀ شناخت کاملاً نادرست شورای امنیت نسبت به ایران است…”

 

 


[آقای سفیر؛ گفت‌وگو با محمدجواد ظریف سفیر پیشین ایران در سازمان ملل متحد، محمدمهدی راجی، نشر نی، صص62-63]

 

 

 

 

از هم‌این کتاب:

آقای سفیر(۳): فضای تنفس در شورای امنیت وجود نداشت

آقای سفیر(۲): رئیس شورای امنیت گفت اجازه ندارم با شما صحبت کنم!

آقای سفیر(۱): ۸سال شورای امنیت را بایکوت کردیم!

 

موضوع: ۸سال دفاع مقدس
تاريخ: یکشنبه، 4 خرداد ، 1393
پیام‌ها (بدون پیام)

 

دکتر موسی نجفی:

 

“مشروطه را می‌توان به دو گونه دید:

 

اول: به عنوان یک نهضت اصلاح‌گری دینی در سلسه نهضت‌های شیعه، که پانزده سال بعد از قیام تحریم تنباکو به وقوع پیوسته است و در مسیر حرکت تمدن و تفکر و رشد اسلامی قرار دارد.

نسبت قیام مشروطه به قیام تنباکو مانند نسبت انقلاب اسلامی به واقعۀ پانزده خرداد 1342 است. فاصلۀ آن نیز تقریبا یک اندازه است. پس اگر به این قیام در قالب یک نهضت احیاگری شیعه بنگریم، بحث خاصی می‌شود که می‌توان گفت موج حرکت شیعه بعد از تحریم تنباکوست.

 

دوم: به عنوان یک نهضت جدید عصر تجدد در راستای مفاهیم جدید غرب که معمولا در کتاب‌های تاریخی دهه‌های قبل از انقلاب بدین‌صورت مطرح است؛ یعنی مشروطه در یک موج اندیشۀ نوگرایی، مدرنیسم و فرار از سنت بررسی می‌شود و پدیدآورندگان آن را روشنفکران یا آخوندهای روشنفکر می‌دانند. بیشتر کتاب‌های تاریخی بر همین شیوه است و این به دلیل شکست اندیشۀ دینی و کنار رفتن علما از صحنۀ حاکمیت سیاسی ایران بوده است. بنابراین اکثر تحلیل‌ها در قالب دوم بیان می‌شود، ولی امروز نمی‌توان به روایت‌های دوم زیاد تکیه کرد، زیرا اگر آن روایت دوم صحیح بود، اصولا چرا انقلاب مشروطه به وجود آمد؟ روشنفکرها که زبان مردم را بلد نبودند تا آنان را برای نهضتی جدید رهبری نمایند و این مطلب با مراجعه به آثارشان مشخص می‌گردد.(۱)

 

 

فضای نادرستی که روشنفکران از زمان آغاز مشروطه ترسیم می‌کنند و فضایی را که در مورد جریانات و وقایع زمان آغاز نهضت مشروطه به تصویر می‌نمایند، دارای شاخصه‌های اساسی ذیل می‌باشد:

– حاکمیت استبداد شدید.

– عقب‌ماندگی ایران دورۀ قاجار.

– پادشاه ناتوانی به نام مظفرالدین شاه.

– صدر اعظمی خشن به نام عین‌الدوله.

– دو روحانی آزادی‌خواه به نام‌های سیدعبدالله بهبهانی و سیدمحمد طباطبایی.

– یک روحانی مستبد به نام شیخ فضل‌الله نوری.

– چند آخوند نمای مترقی عضو انجمن‌های سری مثل سید جمال واعظ اصفهانی و ملک‌المتکلمین.

– شماری روزنامه‌نگار جوان پرنشاط، مانند میرزا جهانگیرخان صور اسرافیل.

– مردمی که از ظلم خسته شده‌اند.

 

این تصویر، درست مانند تصویری است که نمونه‌برداری از انقلاب فرانسه است و در آن آخوند و استبداد در یک سو هستند و در دیگر سو روشنفکرها و مردمی که به ستوه آمده‌اند قرار دارند. روشنفکرها هم با مردم ارتباط نزدیکی دارند. تجار هم مثل تحلیلی که در مورد انقلاب فرانسه دارند، بورژوازی ملی هستند. تجار هم طرف روشنفکرها هستند و هم طرف علما.

بیشتر کتاب‌های تاریخی ما همین‌گونه است. نوشته‌هایی را که در سالگرد مشروطه در روزنامه‌های چند سال اخیر می‌بینیم نیز همین گونه‌اند و در واقع تکرار مکررات است، هرچند امروز پیچیده‌تر تحلیل می‌کنند. نویسندگان سابق یک مقدار ساده‌تر می‌گفتند و دروغ گفتنشان مشخص‌تر بود، اما امروزی‌ها سخن ِ دروغ آن‌ها را مبنا قرار داده و مادۀ تاریخی کرده‌اند و با مخلوط کردن آن دروغ‌ها با نظریه‌های جدید جامعه‌شناسی و اندیشۀ سیاسی و … سخن ِ آمیخته با تحریف را پیچیده‌تر و قشنگتر مطرح می‌نمایند…

 

… به نظر ما، مشروطه نمونۀ ناقصی از انقلاب اسلامی است که به وسیلۀ روحانیت ایجاد شده و دارای ماهیتی اسلامی است ولی در همان سال‌های اولیه روحانیت هم کنار رفتند و هم کنار گذاشته شدند؛ در نتیجه نهضت از هدف اصلیش به دور ماند و تغییر ماهیت داد…”

 

 

[بصیرت تاریخی؛ اصول شناخت تاریخ تحولات معاصر ایران، دکتر موسی نجفی، نشر آرما، صص76-80]

 

 

 

پی‌نوشت‌:

1- بنگرید به: 1. «تاریخ مشروطۀ ایرانی» احمد کسروی (2 جلد) 2. «حیات یحیی» میرزا یحیی دولت‌آبادی (رئیس فرقۀ ازلیه) 3. «تاریخ مشروطۀ ایران» سناتور ملک‌زاده (7 جلد) 4. «تاریخ مشروطه» مجدالاسلام کرمانی 5. «تشیّع و مشروطه» دکتر عبدالله حائری 6. «ایدئولوژی نهضت مشروطه» و «مقدمۀ فکری نهضت مشروطه» دکتر فریدون آدمیت.


 

 

 

از هم‌این کتاب:

بصیرت تاریخی (۳)، (۲)،  (۱)

 

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: یکشنبه، 28 اردیبهشت ، 1393
پیام‌ها (بدون پیام)

 

 

“«فقط می‌رفتم. شاید می‌گریختم. از خبری که شنیده بودم و باور نداشتم. تاوان روح آزرده‌ام را پاهای خسته‌ام می‌داد. از صبح تا نزدیک نیمه‌شب تمام تهران را زیر پا گذراندم.»”

 

 


[دیلماج،حمیدرضا شاه‌آبادی، نشر افق، ص49]

 

 

 

 

هم‌چون‌این:

از آن وصف‌ها(۲۵): و فقط با گریه انبساط ایجاد می‌شود

از آن وصف‌ها(۲۴): التیام با تار

از آن وصف‌ها(۲۳): در فکر

از آن وصف‌ها(۲۲): فلفل ِ استدلال!

از آن وصف‌ها(۲۱): حماسه‌ای که به چشمی گریان و چشمی خندان خوانده می‌شود

 

 

موضوع: از آن ترکیب‌ها و جمله‌های طعم‌دار
تاريخ: یکشنبه، 28 اردیبهشت ، 1393
پیام‌ها (بدون پیام)

 

 

“… و اگر جای پدر، مادر بود، حتماً بغضم را به صدای بلند می‌شکستم که احتیاج داشتم. این تنها راه خروج بغض است و فقط با گریه انبساط ایجاد می‌شود. نباید جلو گریۀ خود را بگیریم. گریه هم مثل عطسه است که خروجش از بدن اهمیت دارد و کافی است با یک ببخشید مشکل عطسه را در حضور دیگری حل کنیم و این مشکل را در مورد گریه هم می‌توانیم به همان صورت حل کنیم و مطمئن باشیم که اگر عطسه همدلی برنمی‌انگیزد، اما گریه برمی‌انگیزد…”

 

 

 

[ارتباط ایرانی، علی مؤذنی، سورۀ مهر، ص102]

 

 

 

 

هم‌چون‌این:

از آن وصف‌ها(۲۴): التیام با تار

از آن وصف‌ها(۲۳): در فکر

از آن وصف‌ها(۲۲): فلفل ِ استدلال!

از آن وصف‌ها(۲۱): حماسه‌ای که به چشمی گریان و چشمی خندان خوانده می‌شود

از آن وصف‌ها(۲۰): پرسشی که در ذهن آن‌قدر چرخید تا این‌که روی زبان افتاد

 

 

موضوع: از آن ترکیب‌ها و جمله‌های طعم‌دار
تاريخ: یکشنبه، 28 اردیبهشت ، 1393
پیام‌ها (بدون پیام)

 

محسن رضایی:

 

“… اولین دلیلی که برای ورود به عراق وجود داشت، این بود که ایران در جنوب به مرز رسیده بود اما در خیلی از مناطق دیگر به مرز نرسیده بود و 2500 کیلومتر مربع از سرزمین‌های ما هنوز در اختیار دشمن بود.(۱)

خیلی‌ها آزادی خرمشهر را به معنای این تصور کردند که ما بعد از آزادی خرمشهر در همه‌جا به مرز رسیدیم، در حالی که هزاران کیلومتر مربع و بعضی از شهرهای ما مثل نفت شهر -که یک نقطۀ نفتی مهم بود- در اختیار دشمن بود و آزاد نشده بود. ما باید می‌جنگیدیم، باید ادامه می‌دادیم تا بتوانیم سرزمین‌های اشغالی را آزاد کنیم.

 

 

از طرفی نیز رسیدن به مرز در خرمشهر، به معنای موازنۀ دفاعی بین ما و عراق نبود. دلیل آن هم سیاست‌های استعماری بعد از جنگ جهانی اول و دوم بود که مرز را در خوزستان به نحوی تعیین کرده بودند که همیشه عراقی‌ها فاصله‌شان با خرمشهر 500 متر است، اما فاصلۀ ما با بصره، مهم‌ترین شهر جنوبی عراق که معادل خرمشهر و آبادان است، بیش از 20 کیلومتر است.

بنابراین وقتی ما و عراق در مرزهای خود باشیم، آن‌ها با یک خمپارۀ 60 هم می‌توانستند از آن سوی اروندرود خرمشهر را نا امن کنند اما ما با توپ‌های برد بلند هم نمی‌توانستیم بصره را هدف قرار دهیم.

این موازنۀ پدافندی، درست نبود. مَثَل ما، مانند کسی است که پای دامنۀ کوه، با خود قله فاصلۀ کمی دارد، اما آن کسی که روی قله است با یک سنگ کوچک هم می‌تواند مرتب او را اذیت کند و اصلاً لازم نیست سلاح خاصی به کار گیرد؛ لذا ما در خرمشهر به مرز رسیده بودیم اما دشمن در برخی مناطق روی ارتفاعات بود و ما پای این دامنه بودیم.

 

 

مسئلۀ دیگر که از همه مهم‌تر است، این بود که اصلاً پیشنهاد صلحی به ایران داده نشد. همۀ کسانی که ادعا می‌کنند بعد از آزادی خرمشهر، ایران پیشنهاد صلح را رد کرده، آگاهانه یا ناآگاهانه دروغ می‌گویند. تا پنج سال بعد -یعنی قطعنامۀ 598- هیچ پیشنهاد صلحی به ایران داده نشد. قطعنامۀ 598 اولین [و آخرین] قطعنامه‌ای است که رنگ و بوی صلح دارد. چرا؟ زیرا تا آن موقع تنها چیزی که به ایران پیشنهاد می‌دادند آتش‌بس بود.

 

آتش‌بس و صلح در حقوق بین‌الملل کاملاً تعریف مشخصی دارد و با هم متفاوت است. آنچه تا پیش از قطعنامۀ 598 به ایران پیشنهاد شده بود، آتش‌بس بود، نه صلح؛ و آتش‌بس ممکن است یگ جنگ را بیست سال طولانی کند. مثل آتش‌بسی که بین سوریه و رژیم صهیونیستی برقرار شد. الآن پنجاه سال است که این دو با هم آتش‌بس دارند، ولی در این مدت سه بار بین آن‌ها جنگ در گرفته است. آخرین جنگی که بین اسرائیل و سوریه واقع شد، آن‌چنان بود که همۀ دمشق توسط هواپیماهای رژیم صهیونیستی کوبیده شد.

 

این‌ها می‌خواستند بعد از آزادی خرمشهر، جنگ چهل سال دیگر بین ما و عراق طول بکشد و دست ما را بین سنگ آتش‌بس نگه دارند. پس این به نفع ما نبود و جنگ باید زودتر تمام می‌شد. بنابراین جنگ بعد از آزادی خرمشهر برای برقراری صلح ادامه یافت. جنگ بعد از خرمشهر جنگ برای صلح بود. البته این در حداقل مطالبات قرار داشت. امام(ره) و فرماندهان و رزمندگان به بیش از این فکر می‌کردند، اما در حداقل و کف پیروزی ما، رسیدن به صلح شرافتمندانه قرار گرفته بود و سیاسیون هم همین را از ما می‌خواستند و ما همیشه در همین چارچوب عمل می‌کردیم.

هر چند آرزوی ما سقوط صدام بود اما هیچ‌گاه دولت و مسئولان برای سقوط صدام برنامه‌ریزی نکرده بودند. چرا؟ چون ما نمی‌توانستیم بدون ارادۀ ملی در این خصوص برنامه‌ریزی کنیم. ما فرماندهان جنگ بودیم و بر اساس طرح‌هایی که تصویب می‌شد، عملیات‌ها را سازماندهی می‌کردیم.”

 

 

 

[جنگ به روایت فرمانده: درس‌گفتارهای جنگ، دکتر محسن رضایی میرقائد، بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس، صص213-215]

 

 

 

 

پی‌نوشت:

1- دشمن در ابتدای جنگ حدود 15000 کیلومتر مربع از سرزمین ایران را به اشغال درآورد اما طی هشت ماه حدود دو سوم آن آزاد شد و از 5000 کیلومتر مربع باقی مانده، دشمن از 2500 کیلومتر مربع آن عقب‌نشینی کرد و درنتیجه 2500 کیلومتر مربع دیگر از جمله مناطق فکه، ارتفاعات حمرین، نفت شهر، خسروی و ارتفاعات آق‌داغ و چاه‌های نفتی سمیده و بیات همچنان در اشغال دشمن ماند.

 

 

 

 

 

از هم‌این کتاب:

(+) اشاره‌ای به نامه‌هایی که نوشته شد

(+) پس از شکست در این دو حمله بود که صدام قطعنامۀ ۵۹۸ را پذیرفت

(+) مساحتی که اشغال شد، مساحتی که اشغال ماند

(+) انتقادهای محسن رضایی به مسؤولین ِ سیاسی ِ جنگ

(+) هزینه‌های ارزی جنگ تحمیلی

(+) عنایت خداوند در عملیات مرصاد

(+) محسن رضایی: قطعنامۀ ۵۹۸ در اثر مذاکرات دیپلماتیک بدست نیامد بلکه ما به زور سلاح در عملیات کربلای ۴ و ۵ آن را از شورای امنیت گرفتیم

عملیات کربلای۴؛ (۲) و (۱)

ماجرای مک‌فارلین (۲) و (۱)

(+) برخی اختلافات سپاه و ارتش

(+) جنگ جنگ تا؟

(+) قریب به ۲۵۲ بار از سلاح شیمیایی علیه رزمندگان و مردم غیر نظامی استفاده کرد

(+) دورانِ عدم‌الفتح

(+) فرمان‌ده‌های سپاه

(+) پیش‌روی در خاک عراق، جزو اهداف عملیات بیت‌المقدس بود

مسألۀ پایان جنگ(۲): نظریۀ ۶+۲

(+) اولین عملیات‌های ایران به ره‌بری بنی‌صدر

(+) ما همۀ سرزمین‌هایی را که ایران با زور تصرف کرده بود، دوباره پس گرفتیم!

مسألۀ پایان جنگ(۱): این طور نیست که پایان جنگ بعد از آزادسازی خرمشهر مطرح شده باشد

جمهوری اسلامی و حزب دموکرات کردستان (۲) و (۱)

(+) بی‌کفایتی دولتِ موقت دربارۀ قراردادهای تسلیحاتی ایران

(+) تجاوزهای ثبت‌شدۀ عراق، پیش از جنگ تحمیلی

(+) ستاد جنگ‌های نامنظم

(+) بسیج ِ بنی‌صدر!

(+) توده‌ای‌ها می‌خواستند به سفارت امریکا حمله کنند

(+) پیش‌روی با استفاده از قاچاق‌چی‌های عرب

(+) پیش‌روی با استفاده از مُقَنی‌های یزدی

کودتای شبکۀ نقاب (۲) و (۱)

 

 

موضوع: ۸سال دفاع مقدس
تاريخ: یکشنبه، 28 اردیبهشت ، 1393
پیام‌ها (بدون پیام)

 

 

دکتر سیدمحمد تیجانی تونسی:

 

“… و اما در میان شیعیان اختلاف است که در عصر غیبت امام مهدی (عجل‌ الله‌ فرجه) آیا نماز جمعه واجب است یا خیر. فقها منقسم شدند بین کسی که قائل به وجوبش در هر زمان است و بین کسی که معتقد است واجب نمی‌شود جز با شرایطش و از شرایطش این است که حاکمی عادل آن را برگزار نماید.

لازم به گفتن است که قبل از تشیّعم از آقای خالصی که در حرم امام موسی کاظم (علیه‌السلام) در بغداد (کاظمین) نماز جمعه را برگزار می‌کرد، خوشم می‌آمد و گاهی از نجف یا کربلا به بغداد می‌رفتم که در نماز جمعه شرکت کنم. و تعجب می‌کردم از شجاعت آقای خالصی که هیچ اعتنایی نمی‌کرد به انتقاد برخی علما که نماز جمعه را واجب نمی‌دانستند، و با بهترین وجهی آن را برگزار می‌نمود. من در آن دوران که سال 1968 میلادی بود، مردم زیادی را میدیدم که با او اقامۀ نماز جمعه می‌کردند.(1) …”

 


[اهل‌بیت(علیهم‌السلام) کلید مشکلها، دکتر سیدمحمد تیجانی تونسی، ترجمۀ سیدمحمدجواد مُهری، بنیاد معارف اسلامی، قم، ص200]

 

 

 

پی‌نوشت:

1- لازم به تذکر است که برخی علمای گذشته و معاصر نماز جمعه را واجب دانسته و برگزار می‌کردند، از جمله مرحوم آیة‌الله العظمی اراکی بود که بیش از پنجاه سال پیش در شهر قم اقامۀ نماز جمعه می‌کردند. و در همان زمان‌ها در گوشه و کنار ایران برخی مجتهدین، نماز جمعه را برگزار می‌نمودند. (مترجم)

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: یکشنبه، 28 اردیبهشت ، 1393
پیام‌ها (بدون پیام)

 

 

آیت‌الله سیدمحمد حسینی بهشتی:

 

“… غالباً می‌بینیم که رفقا پی یک آمپولِ «خوب شدن» می‌گردند [و می‌پرسند] که فلانی! می‌شود آمپولی بزنیم یک ساعته خوب بشویم. جواب مخلصتان این است که خیر؛ چنین چیزی وجود ندارد. فقط در پروسه و جریان می‌شود خوب شد و گاهی حرکت و جریان کند است.

مطرح کرده‌اند که مسلمان اقلیمی، اسلامش اختیاری نیست و تحت تأثیر شرایط محیطی مسلمان است. بله، شما می‌دانید به همین دلیل یکی از وظایف هر دختر و پسر مسلمان در سن بلوغ این است که اسلام اقلیمی و اسلام خانوادگی را به اسلام شناختی و انتخابی تبدیل کند…”

 


[سه گونه اسلام، شهید آیت‌الله دکتر سیدمحمد حسینی بهشتی، بنیاد نشر آثار و اندیشه‌های شهید آیت‌الله دکتر بهشتی، نشر بقعه، ص39]

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: یکشنبه، 28 اردیبهشت ، 1393
پیام‌ها (بدون پیام)

 

 

بعد از خوندنِ «به هادس خوش آمدید» باید بگم «بلقیس سلیمانی» خوب قصه تعریف می‌کنه. راغب شدم به رمان‌های دیگه‌شم نگاهی بندازم؛ هر چند پایانِ این کتاب که با خودکشی ِ شخصیتِ اصلی تموم می‌شه، کام‌مو تلخ کرد.

نمی‌دونستم «هادس» یعنی چی؛ وسطای رمان رسیده بودم و هنوز سر در نیاورده بودم که اسم ِ کتاب چه معنایی داره. علی‌رغم ِ میل‌م به فهمیدنِ معنای اسم ِ رمان از متن ِ کتاب، تو نت گشتی زدم و معنای نامربوط‌شو فهمیدم؛ و ناخواسته خوندم که آخر ِ داستان چی می‌شه. خیلی تو ذوق‌م خورد. نسبت به خوندنِ بقیه‌شم بی‌میل شدم؛ اما وقتی دوباره کتابو دست گرفتم، قصه‌گویی ِ نویسنده باز منو به دنبال خودش کشوند؛ تا پایان.

نویسنده -شاید از روی قصد و به‌منظور ِ گذر از تیغ ِ ممیزی- صحنۀ خودکشی رو درست از آب در نیاورده؛ جوری که مثلاً به تصادف هم بی‌شباهت نیست.

تصور می‌کنم می‌تونم نویسنده رو درک کنم و با چون‌این پایانی -خودکشی- برای چون‌آن شخصیت و موقعیتی با او هم‌راه باشم. به نظرم نویسنده قصد داشته جامعه رو به درکِ موقعیتِ امثالِ «رودابه» واداره؛ درکی که به تغییر ِ رفتار  بیَنجامه.

 

«نشر چشمه» سعی کرده این رمان رو یه جورایی ضدِ جنگ و ضدِ انقلابِ معرفی کنه (+). لابد براش نون داره این‌ریختی فیگور بگیره. اما به نظر من، رطب و یابس بافته؛ موضوع ِ این رمان، بکارت تو جامعۀ ماست.

 

***

 

رنگِ کتاب که قرمز ِ جیغه؛ اسم ِ رمان هم که «هات»؛ اما بعد، می‌فهمیم «هات» در کردیِ ایلامی یعنی «آمد»!! پشتِ جلد هم گفت‌وگویی از متن ِ قصه نوشته شده که مخاطب فکر می‌کنه لابد قصه قدری هم به خدایی ِ خدا و توحید و این حرف‌ها خواهد پرداخت؛ اما این‌طور نیست.

به‌هرحال، این‌ریخت انتخابِ اسمی غلط‌انداز و کاملاً بی‌ارتباط با متن ِ رمان، و کلاً این رویه، روش مناسبی برای جذب مخاطب نیست. مطرح کردنِ اصطلاح ِ مبهم و من‌درآورده‌ای چون «رمان فراگاه» نیـز هم.

 

به نظرم «هات» یه رمان معمولی و متوسطه؛ که درک نمی‌کنم -اگه روال بر این منواله- چه اصراری‌یه قسمت‌های بعدی هم داشته باشه. یه جاهایی از قصه، گیرهایی داره؛ مثلاً قصه قدری هم به مبارزۀ «سپهبد تیمور بختیار» و تشکیلات‌ش تو عراق علیه رژیم ِ پهلوی می‌پردازه؛ حالا «دخیل» -قهرمانِ رمان- جذبِ این تشکیلات شده؛ اما به یه معلم تو یه روستای پرت برمی‌خوره که ناگفته‌های بسیاری از حتا ارتباطاتِ خصوصی و اندرونی ِ زنده‌گی ِ سپهبد، مطرح می‌کنه و پتۀ شعارهای وطن‌پرستانه‌شو به آب می‌ده. این‌جور قصه نوشتن درست نیست که گره بر گره بزنی و وقتِ گره‌گشایی، کسی از غیب سر برآره و اسرار برملا کنه.

قصه، قدری هم به مبارزۀ گروهِ عرفات، البته تو دورۀ بی‌خاصیتی‌ش می‌پردازه که بدک نبود.

از لحاظِ فرم، «هات» یه چیزی داشت خوش‌م اومد؛ به نظرم روایتِ قصه، خوب به گذشته می‌رفت و برمی‌گشت. هرچند فکر می‌کنم هضم ِ این قالب، اون هم این‌طور بدونِ فاصله‌گذاری و نشانه‌گذاری، واسه کسانی که به رمان خوندن عادت ندارن، قدری سخت باشه.

 

دربارۀ پایا‌ن‌شم، درسته که جنگه و پر از حادثه‌های ناگهانی، اما به نظرم مطرح کردنِ بی‌مقدمۀ آخر ِ داستان -روی مین رفتن ِ دخیل و احتمالاً جان‌باز شد‌ن‌ش که تو قسمتِ بعدیِ رمان معلوم می‌شه- مخاطبِ عمومی رو پس می‌زنه.

 

***

 

از «مأمور سیگاری خدا» خوش‌م نیومد. اول، تصور می‌کردم تاکسی‌نگاری‌های نویسنده شاید نمونه‌هایی جالب و خاص داشته باشه که کم‌تر برخورده باشیم؛ داستان‌واره‌های کوتاهی که بشه یه سکانس ِ قابل ِ توجه ازش درآورد؛ اما بعد از خوندن‌ش به نظرم خیلی‌خیلی معمولی و روزمره اومد. گوش ِ من یکی پُره از این‌جور حرفا که تو تاکسی و اتوبوس و مترو و صفِ نون و… زده می‌شه.

چنگی به دل نزد.

 

 

 

 

هم‌چو‌ن‌این:

بر حاشیۀ چند کتاب (۱)

 

موضوع: دربـارۀ یک/چند کتاب
تاريخ: پنجشنبه، 25 اردیبهشت ، 1393
پیام‌ها (3 پیام)

 

 

“- ولایت مراتبی دارد و بسیاری از مراتب آن هیچ ارتباطی با عصمت ندارد؛ مثل ولایت پدر بر فرزند، شوهر بر زن، قیّم بر صغیر و زعامت و «حاکمیت». لذا منظور از ولایت در تعبیر «ولایت فقیه» موضوع ولایت کلیّۀ الهی و ولایت تکوینی نظیر آنچه پیامبر و ائمه داشتند نمی‌باشد که اقتضای آن قطعاً عصمت است.

 

– «وقتی می‌گوئیم ولایتی را که رسول اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) و ائمه(علیهم‌السلام) داشتند، بعد از غیبت، فقیه عادل دارد، برای هیچ‌کس این توهم نباید پیدا شود که مقام فقها همان مقام ائمه(علیهم‌السلام) و رسول اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) است. زیرا اینجا صحبت از مقام نیست؛ بلکه صحبت از اجرای وظیفه است. ولایت، یعنی حکومت و ادارۀ کشور و اجرای قوانین شرع مقدس، یک وظیفۀ سنگین و مهم است؛ نه این‌که برای کسی شأن و مقام غیرعادی به وجود بیاورد و او را از حد انسان عادی بالاتر ببرد. به عبارت دیگر، ولایت مورد بحث، یعنی حکومت و اجرا و اداره، بر خلاف تصوری که خیلی از افراد دارند، امتیاز نیست بلکه وظیفه‌ای خطیر است. از امور اعتباری عقلایی است.

مثل این است که امام(علیه‌السلام) کسی را برای حضانت، حکومت، یا منصبی از مناصب، تعیین کند. در این موارد معقول نیست که رسول اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) و امام با فقیه فرق داشته باشد. مثلاً یکی از اموری که فقیه متصدی ولایت آن است اجرای حدود (یعنی قانون جزای اسلام) است. آیا در اجرای حدود بین رسول اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) و امام(علیه‌السلام) و فقیه امتیازی است؟ یا چون رتبۀ فقیه پایین‌تر است باید کمتر بزند؟ حد زناکار که صد تازیانه است اگر رسول اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) جاری کند، 150 تازیانه می‌زند، و حضرت امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) صد تازیانه، و فقیه پنجاه تازیانه؟ یا اینکه حاکم متصدی قوۀ اجراییه است و باید حد خدا را جاری کند؛ چه رسول‌الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله) باشد، و چه حضرت امیرالمؤمنین(علیه‌السلام)، یا نماینده و قاضی آن حضرت در بصره و کوفه، یا فقیه عصر.»(1)

 

– یکی از اقسام ولایت «زعامت و رهبری سیاسی» است. اکنون این سؤال پدید می‌آید که آیا این مرتبه از ولایت، عصمت می‌خواهد یا خیر؟ پاسخ آن است که وجود عصمت برای رهبر و پیشوای سیاسی، بسیار خوب و مفید است و با وجود شخص معصوم، هیچ فرد دیگری، حق حکمرانی و ولایت ندارد. حال اگر شخص معصوم وجود نداشت و یا در غیبت به سر می‌برد، چه باید کرد؟ آیا باید احکام ابدی اجتماعی اسلام تعطیل گردد؟ آیا امت اسلامی باید بدون رهبر باشد؟ یا باید به رهبری و ولایت طاغوت تن دهد؟ و یا باید بهترین کسی که از نظر علم، زهد، تقوا و مدیریت سیاسی، کمترین فاصله را با معصوم دارد، به رهبری برگزینند و او بر اساس قوانین اسلامی که از عصمت برخوردار است (زیرا این قوانین از معصوم صادر گردیده است) و مصالح عمومی، به ادارۀ جامعه بپردازد.

 

 

و البته ناگفته نماند که خطا دو گونه است:

یکم. خطاهای فاحش و روشنی که حداقل برای عموم کارشناسان مسائل دینی، سیاسی و اجتماعی، بطلان آن روشن است. کسی که مرتکب چنین خطاهایی بشود، دارای شایستگی رهبری نیست و ولایت ندارد.

دوّم. خطاهای پیچیده و کارشناختی که در میان کارشناسان نیز چندان روشن نیست و معمولاً مورد اختلاف آرا و نظرات است (و با گذشت زمان ابعاد موضوع برای همه روشن‌تر می‌گردد). در این صورت نمی‌توان با قاطعیت حکم کرد که نظر کدام یک صحیح است؛ زیرا هر کس بر اساس مبانی پذیرفته شدۀ خود، حکم می‌راند. این گونه موارد در مسائل اجتماعی و سیاسی زیاد به چشم می‌خورد و ولی فقیه هم به اقتضای اطلاعات و اخبار دقیق‌تر و وسیع‌تر و لحاظ مصالح عمومی اجتماع مسلمین یکی از آرای متفاوت را بر می‌گزیند.

از طرف دیگر در چنین مواردی، چاره‌ای جز این نیست که یک رأی ملاک عمل قرار گیرد؛ زیرا کنش اجتماعی و سیاسی نیازمند وحدت رویه است و در غیر این صورت جامعه دچار هرج و مرج می‌شود. ضمن آنکه راه تحلیل و نقد و بررسی سالم برای همگان باز است؛ اما نظم و انضباط اجتماعی مستلزم وحدت رویه و عمل است؛ همچنان که در تمام نظام‌های سیاسی این گونه عمل می‌شود و از آن گریزی نیست.

 

 

بنابراین در فرض فقدان معصوم یا غیبت او:

اولاً: هیچ راهی برای به صفر رساندن خطا وجود ندارد. وظیفۀ مردم در این موارد همانند وظیفۀ مقلد در تقلید از مرجع تقلید غیر معصوم است (در موارد اختلاف فتوا میان مراجع، که قطعاً در یک مورد واحد، وجود نظرات بعضاً متفاوت مراجع دلیل بر صحت تمام نظرات نیست و تنها یک نظر است که نظر قطعی اسلام می‌باشد). ولی بنابر دلایل نقلی و روایی فراوان وظیفۀ مقلد در زمان طولانی غیبت به عنوان «بدیل اضطراری» در تقلید از مرجع است و حتی در صورت فتوای اشتباه مراجع، هیچ گناه و وظیفه‌ای بر مقلد مترتب نمی‌باشد.

ثانیاً: نمی‌توان به آنارشیسم و هرج و مرج تن داد و لاجرم باید رأی یک نفر مورد تبعیت قرار گیرد که دارای مرتبۀ عدالت، فقاهت و نزدیکترین مرتبۀ ممکن به عصمت می‌باشد.

ثالثاً: این طور نیست که اسلام به عنوان دین خاتم، فقط برای 200 سال اوّل اجتماع مسلمین برنامه داشته و پس از آن جامعه‌ی مسلمین بی برنامه به حال خود رها شده باشند، لذا همواره امداد الهی و وعدۀ یاری آخرین حجّت الهی(2) از پس ابر و از مجرایش، که زعامت شیعه و امتداد ولایت می‌باشد، شامل حال جامعۀ مسلمین خواهد گردید و شاهد امر نیز توفیق مستمر مرجعیت سیاسی شیعه در عصر غیبت می‌باشد که یک مورد انحراف و خطا در موضع‌گیری از والیان فقیه در مواقع حساس در طول تاریخ غیبت نمی‌توان یافت.(3)

 

 

[ولی باید فقیه باشد، تهیه و تنظیم: گروه فرهنگی اکسیر ولایت، نشر آرما، صص49-53]

 

 

 

پی‌نوشت‌‌ها:

1- کتاب ولایت فقیه – امام خمینی(ره) – ص50

2- «ما شما را فراموش نمی‌کنیم و در رعایت حال شما کوتاهی نمی‌نماییم»؛ بحار الانوار – ج9 – ص175

3- روایات بسیاری در خصوص حفظ و صیانت حاکم عادل از خطا و لغزش، توسط خدای متعال وجود دارد؛ مثل روایت شریف امام رضا(علیه‌السلام) که فرموده‌اند: «اِنَّ العَبدَ اِذا اختارَهُ الله لِـاُمور ِ عِبادِهِ شَرَحَ صَدرَهُ لِذلکَ و …» به راستی چون بندۀ خدا را برای ادارۀ امور بندگان خود انتخاب کند، به او شرح صدر عطا کند و در دلش چشمه‌های حکمت بجوشاند و دانش خود را از راه الهام به او آموزد، که در پاسخ هیچ سؤال و پرسشی در نماند و از حق و حقیقت سرگردان نشود، زیرا از طرف خداوند مشمول کمک و تأیید است، از خطا و برخورد ناصواب در امان است، خدا او را بدین صفات اختصاص داده تا حجّت بالغه بر هر کدام از خلقش باشد که او را درک کند، این فضل الهی است که به هر که خواهد عطا کند و خدا صاحب فضل بزرگ است.


 

 


هم‌چون‌این:

(+) ولایت فقیه و خطا

(+) “کدام فقیه در صورت امکان استقرار ولایت فقیه، قائل به ترجیح ولایت فقیه بر گونه‌های دیگر حاکمیت نیست؟”

(+) پرسش‌های من و پاسخ‌های احمد

(+) ولایت فقیه در زمان حضور امام معصوم

 

 

 

 

از هم‌این کتاب:

(+) اعلم در ولایت فقیه معادل با افقه نیست

(+) مطلقه دیگر چه صیغه‌ای است؟

(+) خطاب به سکولارهای مسلمان

(+) اگر حکومت لازمۀ اجرای احکام اسلام است، چرا ائمه(علیهم‌السلام) برای آن فعالیتی نمی‌کرده‌اند؟

 

 

موضوع: حکومت اسلامی، امامت، ولایت فقیه
تاريخ: یکشنبه، 21 اردیبهشت ، 1393
پیام‌ها (بدون پیام)

 

 

“اسماعيل بن سهل مى‏‌گويد كه: به حضرت‏ جواد الائمه عليه السّلام نامه‌‏اى نوشتم كه چيزى به من بياموز كه اگر آن را بخوانم، در دنيا و آخرت با شما باشم، راوى مى‌‏گويد: حضرت با دستخط مبارک خود -كه با آن آشنا بودم- مرقوم فرموده بود:

سورۀ‏ إِنَّا أَنْزَلْناهُ‏ [سورۀ قدر] را بسيار تلاوت كن، و لبهاى خود را به ذكر استغفار طراوت بخش.”

 


[پاداش نيكی‌ها و كيفر گناهان، ترجمۀ ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، شیخ صدوق، ترجمۀ محمدعلی مجاهدی، انتشارات سرور، قم، ص418]

 

 

 

 

 

أَبِي ره قَالَ حَدَّثَنِي سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللهِ عَنِ الْهَيْثَمِ بْنِ أَبِي مَسْرُوقٍ النَّهْدِيِّ عَنْ إِسْمَاعِيلَ بْنِ سَهْلٍ قَالَ:

كَتَبْتُ إِلَى أَبِي جَعْفَرٍ ع عَلِّمْنِي شَيْئاً إِذَا أَنَا قُلْتُهُ كُنْتُ مَعَكُمْ فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ. قَالَ فَكَتَبَ بِخَطٍّ أَعْرِفُهُ:

أَكْثِرْ مِنْ تِلَاوَةِ إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ وَ رَطِّبْ شَفَتَيْكَ بِالاسْتِغْفَارِ.”

 

[ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، محمد بن على ابن بابويه (الشیخ الصدوق)، دار الشريف الرضی للنشر، قم، ص165]

 

 

موضوع: بهره‌ای از کلام خدا و اولیای خدا
تاريخ: شنبه، 20 اردیبهشت ، 1393
پیام‌ها (بدون پیام)

 

 

“نام او عبید فرزند عبد، کنیه‌اش «ابو عبدالله جدلی» از خواص یاران و اصحاب امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) بود.(1) شیخ مفید نیز او را از بزرگان و مقرّبان اصحاب حضرت علی(عیله‌السلام) و از تابعین اصحاب پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) یاد کرده است.(2)

 

ابو عبدالله، همواره وفاداری خود را نسبت به خاندان پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) و خصوصاً امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) را به ظهور رسانده و هیچ گاه در مقام دفاع از آن حضرت و خاندان عصمت و طهارت کوتاهی ننمود. لذا او در کنار «مختار ثقفی» علیه عاملان جنایات عاشورا قیام کرد و در سرکوبی ستمکاران صحنۀ کربلا با مختار همکاری نمود.

 

در تقرّب ابو عبدالله به امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) همین بس که امام باقر(علیه‌السلام) نقل می‌کند:

«روزی ابو عبدالله جدلی بر امیرالمؤنین(علیه‌السلام) وارد شد، حضرت فرمود: ای ابو عبدالله، آیا از قول خدای عز و جل که می‌فرماید: «مَن جاءَ بِالحَسَنَةِ فَلَهُ خَیرٌ مِنها وَ هُم مِن فَزَع ٍ یَومَئِذٍ آمِنونَ. وَ مَن جاءَ بِالسیئَةِ فَکُبَّت وُجوهُهُم فی النّار ِ هَل تُجزَونَ إلّا ما کُنتُم تَعلَمونَ.»(3) خبر ندهم؟

ابو عبدالله گفت: چرا خبر دهید ای امیر مؤمنان،  فدایت شوم.

حضرت فرمود: حسنه در این آیه شناخت ولایت اهل بیت و حب و دوستی ما اهل بیت است. و مراد از سیئه، انکار ولایت و دشمنی و بغض ما اهل بیت است».(4)

 

 

[اصحاب امام علی علیه‌السلام؛ شرح زندگی 1110 صحابی امیرالمؤمنین علیه‌السلام، سید اصغر ناظم‌زاده قمی، بوستان کتاب، ج2، صص820-821]

 

 

 

پی‌نوشت‌‌ها:

1- رجال طوسی، ص47، ش13؛ رجال برقی، ص4 و 5.

2- ر.ک: الاختصاص، ص3 و 7؛ تاریخ طبری، ج6، ص76 و 77.

3- «کسانی که کار نیکی انجام دهند، پاداشی بهتر از آن خواهند داشت و آنها از وحشت روز قیامت در امانند. و آنها که عمل بدی انجام دهند با صورت در آتش جهنم افکنده می‌شوند، آیا جزایی غیر از آنچه عمل می‌کردید، خواهید داشت»، نمل (27) آیات 89 و 90.

3- سفینة البحار، ج2، عنوان عبد، ص143؛ تنقیح المقال، ج2، ص236.

 

 

 

 

از هم‌این کتاب:

(+) عبدالله بن کوّاء

(+) پاسخ‌های تأمل‌برانگیز عقیل‌بن ابی‌طالب به معاویة‌بن ابی‌سفیان

(+) عقیل و صراحت در جواب به معاویه

(+) عبدالرحمن بن ملجم مرادی

(+) عبدالرحمن بن مسیب فزازی

(+) عبدالرحمن بن عمرو بن جموح

(+) آب نیافتی نماز نخوان!

(+) عباس‌بن ربیعة‌بن حارث‌بن عبدالمطلب

 

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: شنبه، 20 اردیبهشت ، 1393
پیام‌ها (بدون پیام)

 

 

گفتی که چه داری به خریداری لعلش

جز اشک گرانمایه به دستم گوهری نیست

 

 

 

 

میرزا عباس فروغی بسطامی

 

 

موضوع: یک چکه شعر، یک دریا معنا
تاريخ: شنبه، 20 اردیبهشت ، 1393
پیام‌ها (بدون پیام)

 

دکتر موسی نجفی:

 

“… اگر با یک گام هفتاد ساله باز هم به عقب برویم، به عصر بی‌خبری می‌رسیم؛ یعنی بین سال‌های 1309 تا 1243 قمری؛ چرا که سال 1243، سال انعقاد قرارداد ترکمانچای است؛ یعنی اوج انحطاط ایران.

این مقطع 70 ساله مقطعی است که همه چیز رنگ انحطاط دارد و بدین سبب می‌توان آن را عصر بی‌خبری نامید. این مقطع، عصر اعطاء امتیازها و عصر فشار به ایران است. قرارداد ترکمانچای، معاهدۀ پاریس، جدا شدن افغانستان و بسیاری مسائل دیگر در همین دوره اتفاق می‌افتد. جریان روشنفکری نیز در همین مقطع هفتاد ساله به وجود می‌آید.

 

بحث مهمی را که مقام معظم رهبری در خصوص «ارتجاع روشنفکری» بیان فرمودند و نسبت به بازگشت روشنفکری به گذشته هشدار دادند، مربوط به همین دوران می‌باشد که بحث مهم ماست.

 

بعد از هفتاد سال دورۀ انحطاط، موج احیاء داریم؛ موج تنباکو و موج مشروطه که هر دو مثبت است. این دو موج ایران را زنده کرد و از حالت انحطاط درآورد و در واقع به جامعۀ ایران شور، نشاط و هیجان شدیدی بخشید.

 

نکتۀ حائز اهمیت این است که وقتی می‌خواهید زندگی علمای دین مانند شیخ انصاری را بررسی کنید باید بدانید که ایشان در این دوره (دورۀ انحطاط کشور) می‌زیسته است و اگر می‌بینیم ایشان کار سیاسی نمی‌کنند، به دلیل همین شرایط بوده است؛ دوره‌ای که بعد از جنگ‌های ایران و روس است. در مقابل، میرزای شیرازی به امور سیاسی نیز می‌پردازد، به دلیل این که در دورۀ بعد از تنباکو است. آخوند خراسانی هم که در مشروطه است، سیاسی‌تر است. شیخ فضل‌الله و شهید مدرس نیز با توجّه به شرایط دورۀ خویش در امور سیاسی فعالیت داشته‌اند.

 

این دوران هفتاد ساله با دوران بعد، از جهات بسیاری متفاوت است. یک فرق جدی آن این است که در این هفتاد سال مردم حاضر نیستند، ولی بعد از آن دوره، مردم به صورت جدی حضور دارند.

حاج ملا علی کنی (متوفای 1306ق) شاگرد شیخ انصاری و از علمای بزرگ تهران است که در این دورۀ هفتاد ساله زندگی می‌کرده است. او نامه‌ای برای ناصرالدین شاه دربارۀ قرارداد رویتر، فراموشخانه نوشته است. با این که ایشان مجتهد مبارز، مستقل و تندی است و در اول نامه می‌گوید من این‌ها را به تو می‌گویم چون وظیفۀ من است؛ می‌خواهی بپسند و می‌خواهی نپسند؛ اما در آخر می‌نویسد: «تنها راهی که به نظرم می‌رسد این است که در قلب مبارک اثر کند…».

این از نقاطی است که سکولارها همیشه آن را مورد حمله قرار می‌دهند. مرحوم کنی از شخصیت‌هایی است که تا این زمان نامش به درستی مطرح نشده است. امّا از روحانیون اصیل است و جالب این جاست که علمای اصیلتر، دیرتر مطرح می‌گردند؛ یعنی یک سری شخصیت‌هایی هستند که هنوز ما نمی‌توانیم آن‌ها را به خوبی درک کنیم مثل مرحوم ملا علی کنی. البته روشنفکران، فراماسونرها و تاریخ‌نویسان به ایشان بسیار حمله کرده‌اند. پرقسور الگار نیز در کتاب نقش روحانیت پیشرو در نهضت مشروطیت خیلی به ایشان حمله کرده، می‌گویند چرا ملا علی کنی گفته که «در قلب مبارک اثر کند»، در صورتی که در یک دهۀ بعد در جنبش تنباکو میرزا به ناصرالدین شاه می‌نویسد یا انجام می‌دهی یا به پشتوانۀ ملت قرارداد رژی را نفی می‌کنم. این دو نوع برخورد چیست؟ در حالی که هم میرزای شیرازی عالم است و هم حاج ملا علی کنی.

باید توجه داشت که در این جا یک تفاوت اساسی وجود دارد و آن این که در قضیۀ تنباکو مردم حضور دارند، ولی قبل از آن مردم در صحنه نبودند؛ یعنی مرحوم حاج ملا علی کنی در غیبت مردم این گونه سخن می‌گفت و این که میرزا می‌گوید تحریم تنباکو اعلای کلمۀ ملت است، نکته دارد.

 

البته عدم حضور مردم تا قبل از تحریم تنباکو دلایلی داشت؛ از جمله شکست ایران در جنگ با روس بود که اثرات روانی زیادی برجای گذاشت.

دلیل دوم، عهدنامۀ ترکمانچای است که به عنوان شروع جنگ دوم برای روحانیت بوده است. نقل است که مرحوم سید مجاهد که به عنوان مرجع زمان برای فتوا به اردوی پادشاه در قزوین رفت، وقتی در حوض مسجد جامع قزوین وضو گرفت مومنان تمام آب حوض را به تبرک بردند، اما همین سید بزرگوار بعد از قرارداد ترکمانچای که ایران شکست خورد، هنگام برگشت به سوی عتبات عالیات آن قدر از اراذل و اوباش فحش و کنایه شنید که دق کرد و جان سپرد.

 

جالب است بدانید که یک دهه بعد از ترکمانچای، «باب» ظهور می‌کند. البته بابِ «باب» همیشه باز بوده است. خصوصا هر زمان که روحانیت تضعیف شده و جنگ روانی علیه آن آغاز می‌شود، نمی‌تواند گام‌های بلند اجتماعی بردارد. یک دهه بعد از پایان قطعنامۀ 598 باب‌هایی داشتیم و الآن هم داریم؛ فرازهایی از تاریخ عجیب تکراری است.”

 

 

[بصیرت تاریخی؛ اصول شناخت تاریخ تحولات معاصر ایران، دکتر موسی نجفی، نشر آرما، صص66-69]

 

 

 

 

از هم‌این کتاب:

بصیرت تاریخی (۲)

بصیرت تاریخی (۱)

 

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: شنبه، 20 اردیبهشت ، 1393
پیام‌ها (بدون پیام)

 

 

در «تحف العقول عن آل الرسول (صلی‌الله‌علیه‌وآله)» مطلبی نقل شده به این مضمون که «یحیی‌بن اکثم» در دیوانِ عمومی –بیرونی ِ دارالخلافه- سؤال‌هایی از جنابِ «موسی‌بن محمد» -برادر ِ امام ِ هادی(سلام‌الله‌علیه) که به «موسی مبرقع» معروف و در شهر قم دفن است- می‌پرسد، و او از جواب بازمی‌ماند. سؤال‌هایی که بیش‌تر به شبهه افکندن می‌ماند تا سؤال پرسیدن. پس نزدِ امام هادی(سلام‌الله‌علیه) می‌رود و پاسخ می‌گیرد. این مطلب رو «علامۀ مجلسی» در «بحار»، و «شیخ مفید» در «الاختصاص»، و نیز «ابن شهرآشوب» با مختصری تفاوت در «المناقب» نقل کرده‌اند.

فرازی از این مطلبِ «تحف العقول» و تعدادی از آن سیزده سؤال و پاسخ‌شان را –از ترجمۀ آقای بهراد جعفری- نقل می‌کنم:

 

 

 

“موسى بن محمّد نوۀ حضرت رضا عليه السّلام (برادر حضرت هادى) گويد:

در دار العامّه به يحيى بن اكثم برخوردم و از من سؤالاتى نمود، پس بخدمت برادرم؛ على بن محمّد عليهما السّلام رسيدم -و پس از آنكه ميان من و او كلماتى در پند و اندرز گفتگو شد و [سرانجام‏] مرا به اطاعت خود واداشت و بينايم ساخت- بدو گفتم: قربانت گردم، همانا ابن اكثم طىّ ارسال نامه‌‏اى از من سؤالاتى كرده تا پاسخش گويم، آن حضرت عليه السّلام پس از تبسّمى فرمود: آيا پاسخش گفتى؟ عرض كردم: خير، ندانستم، فرمود: آنها چه بود؟

 

گفتم: در نامه‌‏اش مرا از اين آيه پرسيده:

«قالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ‏: آن كس كه دانشى از كتاب نزدش بود گفت: من آن را پيش از آنكه چشم بر هم زنى برايت مى‌‏آورم- نمل: 40»، مگر پيامبر خدا محتاج دانش آصف بود؟

 

و از اين آيه: «وَ رَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى الْعَرْشِ وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً: و پدر و مادر خود را بر تخت بالا برد و همگان پيش او سجده كنان درافتادند- يوسف: 100»، آيا يعقوب و فرزندانش -با اينكه پيامبر بودند- بر يوسف سجده كردند؟

 

و از اين آيه: «فَإِنْ كُنْتَ فِي شَكٍّ مِمَّا أَنْزَلْنا إِلَيْكَ فَسْئَلِ الَّذِينَ يَقْرَؤُنَ الْكِتابَ‏: پس اگر در آنچه بتو فرو فرستاديم شک دارى، از آنان كه كتاب را مى‌‏خوانند بپرس- يونس: 94»، مخاطب آن كيست؟ اگر رسول خدا صلّى الله عليه و اله و سلّم است، پس براستى او دچار شک و ترديد شده، و اگر غير او است، پس قرآن بر چه كسى نازل شده؟

 

… و سؤال ديگر او از نماز صبح بود كه چرا قراءت [حمد و سوره‏] در آن با صداى بلند خوانده مى‌‏شود با اينكه از نمازهاى روزانه بحساب مى‌‏آيد- و قراءت حمد و سوره تنها در نمازهاى شبانه بلند خوانده مى‌‏شود-؟

 

و از اين سخن على عليه السّلام در باره ابن جرموز، كه «قاتل زبير را بدوزخ بشارت ده»، در حالى كه خود او امام و پيشوا بود ولى ابن جرموز را نكشت؟

 

و اينكه على عليه السّلام در جنگ صفّين افراد مهاجم و فرارى و نيز زخميها را تماما كشت و همه را اين گونه فرمان داد و به هيچ يک امان نداد، ولى رفتار او در جنگ جمل غير از اين بود كه نه فرارى را كشت و نه بر زخمى تنگ گرفت و به همان شيوه فرمان داد، و [پس از خاتمۀ نبرد] فرمود: «هر كس به خانه‌‏اش رود در امان است، و هر كس سلاح خويش بر زمين نهد در امان است»، چرا اين گونه عمل كرد- اگر حكم نخست صحيح بود پس بايد حكم دوم غلط باشد-؟

 

 

 

 

پس آن حضرت عليه السّلام فرمود: برايش بنويس، گفتم: چه بنويسم؟

فرمود بنويس:

بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏، خداوند تو را هدايت كند، نامه‏‌ات بمن رسيد، نامه‌‏اى كه با عيبجوئى در آن خواستى ما را بيازمائى كه اگر در آنها قصور نموديم راهى براى طعن ما بيابى، و اميدوارم خداوند مناسب نيّت و قصد درونت جزايت دهد، ما پرسشهايت را شرح و بيان داشتيم، پس بدانها گوش سپار، و فهمت را مطيع و رام ساز و دلت را بدان بسپار (حواست را جمع كن)، كه بتحقيق حجّت بر تو تمام است، و السّلام.

 

از «آن كس كه دانشى از كتاب نزدش بود» پرسيده بودى، او آصف بن برخيا بود، و سليمان عليه السّلام از آگاهى و دانسته‏‌هاى آصف عاجز نشده بود، بلكه آن حضرت -كه صلوات خدا بر او باد- مايل بود كه به امّت خود از جنّ و انس بفهماند كه حجّت [خدا] پس از وى آصف است، و آن قسمتى از دانش و علم سليمان عليه السّلام بود كه آن را به فرمان خدا به آصف سپرده بود، آن را بدو آموخت تا پس از او در امامت و راهنمائى وى اختلاف نكنند، همان طور كه سليمان در زمان حيات داود عليهما السّلام آموخته شد، تا نبوّت و امامت او پس از پدر معلوم شود، و ديگر جاى هيچ عذر و بهانه‏‌اى براى مردم باقى نماند و حجّت بر ايشان محقّق گردد.

 

و امّا پرسشت از سجدۀ يعقوب و فرزندانش، بايد بدانى كه آن از سر طاعت خدا و محبّت به يوسف عليه السّلام بود، همان طور كه سجدۀ فرشتگان به آدم عليه السّلام نه از براى او، كه تنها از سر طاعت خدا و محبّت آنان به آدم بود، بنا بر اين سجدۀ يعقوب و فرزندانش همراه يوسف عليه السّلام بشكرانۀ فراهم شدن پراكندگى آنان بود، مگر نديدى آن زمان در كلام شاكرانه‌‏اش چنين گفت: رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِي مِنَ الْمُلْكِ وَ عَلَّمْتَنِي مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيثِ‏- الآية: «پروردگارا، مرا از پادشاهى [بهره‏] بدادى، و از تعبير خوابها بياموختى- يوسف: تا آخر آيه 101».

 

و امّا در بارۀ اين آيه: «پس اگر در آنچه بتو فرو فرستاديم شک دارى از آنان كه كتاب پيش از تو را مى‏‌خوانند بپرس»، [كه مخاطب در اين آيه كيست‏]، مخاطب در اين آيه شخص رسول خدا صلّى الله عليه و آله و سلّم است، بى ‏آنكه در آنچه بر او وحى شده شكّى داشته باشد، بلكه مطلب از اين قرار بود كه افراد نادان گفتند: چگونه خداوند از ميان فرشتگان؛ پيامبرى مبعوث نداشت؟ چرا كه هيچ تفاوتى ميان ما و پيامبرش -در بى‌‏نيازى از خوردن و نوشيدن و راه رفتن در كوى و برزن- نيست، پس خداوند -در حضور جماعت نادان- به پيامبرش وحى فرستاد: «از آنان كه كتاب را مى‌‏خوانند بپرس» آيا خداوند پيش از تو پيامبرى مبعوث داشته كه نه غذا خورد و نه در كوى و برزن راه رود كه تو هم نظير او باشى؟

و تنها فرمود: «اگر تو شک دارى» بى ‏آنكه شكّى در ميان باشد، بلكه [اين سخن‏] بجهت رعايت انصاف در كلام بود، مانند آيۀ مباهله كه فرمود: «بيائيد تا ما و شما پسران خويش و زنان خويش و خودمان را و خودتان را فراخوانيم، آنگاه دعا و زارى كنيم و لعنت خداى را بر دروغگويان بگردانيم»، و اگر گفته بود: «لعنت خدا را بر شما بگردانيم» كه ديگر آنان مباهله را نمى‌‏پذيرفتند، و براستى خداوند بر اين امر واقف است كه رسول او مأموريّتهايش را انجام مى‌‏دهد و دروغگو هم نيست، و نيز پيامبر خود خبر داده بود كه در آنچه مى‌‏گويد صادق است، ولى مايل بود از جانب خود رعايت انصاف را كرده باشد.

 

… و امّا قراءت [حمد و سوره‏] در نماز صبح بلند خوانده مى‌‏شود، چرا كه پيامبر صلّى الله عليه و آله و سلّم به وقت تاريكى آن را مى‏‌خواند، بهمين خاطر قراءت آن از نمازهاى شبانه بحساب آيد.

 

و كلام على عليه السّلام كه: «قاتل زبير را به دوزخ بشارت ده!» آن پيرو فرمايش رسول خدا صلّى الله عليه و آله و سلّم بود، [كه قبلا گفته بود]، و سرانجام قاتل زبير (ابن جرموز) از خوارج نهروان گشت، و امير مؤمنان عليه السّلام او را در بصره نكشت‏. چون مى‌‏دانست كه وى در فتنه نهروان كشته خواهد شد.

 

و امّا پاسخ به پرسشى كه از دو شيوۀ متفاوت على عليه السّلام در جنگ صفّين و جنگ جمل كرده بودى اين است: چون در جنگ جمل رهبر شورشيان كشته شده بود و ديگر آنان را سپاه و لشكرى نبود كه بدان باز گردند، و بى ‏آنكه قصد جنگ و مخالفت و ستيزى داشته باشند تنها به خانه‏‌هاى خود بازمى‌‏گشتند، و بهمين راضى بودند كه كسى با آنان كارى نداشته باشد، در نتيجه حكم و فرمان در بارۀ ايشان برداشتن شمشير و عدم آزارشان بود، زيرا ديگر در پى فراهم كردن سپاه و لشكرى نبودند، در حالى كه وضع در مورد جنگ صفّين فرق مى‏‌كرد، آنان به پايگاهى مجهّز و سوى سركرده‌‏اى برمى‌‏گشتند كه براى آنان اسلحه و زره، و نيزه و شمشير تهيّه مى‌‏كرد، و بديشان جايزه داده و حقوق مى‏‌پرداخت، و از بيمارانشان عيادت و شكسته بندى كرده و به مداواى زخميان مى‌‏پرداخت، و بى‏‌مركبان را مركب؛ و برهنگان را جامه مى‌‏داد، و پس از آن ايشان را رهسپار نبرد و ميدان جنگ مى‌‏كرد، بهمين خاطر امير مؤمنان عليه السّلام ميان دو فرقه يكسان حكم نكرد، زيرا به حكم و قانون جنگ در ميان يكتاپرستان واقف بود، و ليكن آن را براى ايشان شرح و بيان داشت، پس هر كس كه آن را نمى‌‏پذيرفت كشته مى‌‏شد يا از آن توبه مى‏‌كرد.

… ما به تمام پرسشهاى تو پاسخ گفتيم، پس آن را درياب.”

 

 

[تحف العقول، حسن بن على‏ ابن شعبه حرانى، ترجمۀ بهراد جعفرى، دار الكتب الإسلامية، تهران، صص449-454]

 

 

 

 

 

 

 

“قَالَ مُوسَى بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ الرِّضَا لَقِيتُ يَحْيَى بْنَ أَكْثَمَ فِي دَارِ الْعَامَّةِ فَسَأَلَنِي عَنْ مَسَائِلَ فَجِئْتُ إِلَى أَخِي عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ ع فَدَارَ بَيْنِي وَ بَيْنَهُ مِنَ الْمَوَاعِظِ مَا حَمَلَنِي وَ بَصَّرَنِي طَاعَتَهُ فَقُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنَّ ابْنَ أَكْثَمَ كَتَبَ يَسْأَلُنِي عَنْ مَسَائِلَ لِأُفْتِيَهُ فِيهَا فَضَحِكَ ع ثُمَّ قَالَ فَهَلْ أَفْتَيْتَهُ قُلْتُ لَا لَمْ أَعْرِفْهَا  قَالَ ع وَ مَا هِيَ قُلْتُ كَتَبَ يَسْأَلُنِي عَنْ قَوْلِ اللهِ «قالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ‏» نَبِيُّ اللهِ كَانَ مُحْتَاجاً إِلَى عِلْمِ آصَفَ.

وَ عَنْ قَوْلِهِ‏ «وَ رَفَعَ‏ أَبَوَيْهِ عَلَى الْعَرْشِ وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً» سَجَدَ يَعْقُوبُ وَ وُلْدُهُ لِيُوسُفَ وَ هُمْ أَنْبِيَاءُ.

وَ عَنْ قَوْلِهِ‏ «فَإِنْ كُنْتَ فِي شَكٍّ مِمَّا أَنْزَلْنا إِلَيْكَ فَسْئَلِ الَّذِينَ يَقْرَؤُنَ الْكِتابَ‏» مَنِ الْمُخَاطَبُ بِالْآيَةِ فَإِنْ كَانَ الْمُخَاطَبُ النَّبِيَّ ص فَقَدْ شَكَّ وَ إِنْ كَانَ الْمُخَاطَبُ غَيْرَهُ فَعَلَى مَنْ إِذاً أُنْزِلَ الْكِتَابُ.

… وَ عَنْ صَلَاةِ الْفَجْرِ لِمَ يُجْهَرُ فِيهَا بِالْقِرَاءَةِ وَ هِيَ مِنْ صَلَاةِ النَّهَارِ وَ إِنَّمَا يُجْهَرُ فِي صَلَاةِ اللَّيْلِ.

وَ عَنْ قَوْلِ عَلِيٍّ ع لِابْنِ جُرْمُوزٍ «بَشِّرْ قَاتِلَ ابْنِ صَفِيَّةَ بِالنَّارِ» فَلَمْ يَقْتُلْهُ وَ هُوَ إِمَامٌ.

وَ أَخْبِرْنِي عَنْ عَلِيٍّ ع لِمَ قَتَلَ أَهْلَ صِفِّينَ وَ أَمَرَ بِذَلِكَ مُقْبِلِينَ وَ مُدْبِرِينَ وَ أَجَازَ عَلَى الْجَرْحَى‏ وَ كَانَ حُكْمُهُ يَوْمَ الْجَمَلِ أَنَّهُ لَمْ يَقْتُلْ مُوَلِّياً وَ لَمْ يُجِزْ عَلَى جَرِيحٍ وَ لَمْ يَأْمُرْ بِذَلِكَ وَ قَالَ مَنْ دَخَلَ دَارَهُ فَهُوَ آمِنٌ وَ مَنْ أَلْقَى سِلَاحَهُ فَهُوَ آمِنٌ لِمَ فَعَلَ ذَلِكَ فَإِنْ كَانَ الْحُكْمُ‏ الْأَوَّلُ صَوَاباً فَالثَّانِي خَطَأٌ…

 

 

 

… قَالَ ع اكْتُبْ إِلَيْهِ قُلْتُ وَ مَا أَكْتُبُ قَالَ ع اكْتُبْ‏ بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ. وَ أَنْتَ فَأَلْهَمَكَ اللهُ الرُّشْدَ أَتَانِي كِتَابُكَ فَامْتَحَنْتَنَا بِهِ مِنْ تَعَنُّتِكَ لِتَجِدَ إِلَى الطَّعْنِ سَبِيلًا إِنْ قَصَرْنَا فِيهَا وَ اللهُ يُكَافِيكَ عَلَى نِيَّتِكَ وَ قَدْ شَرَحْنَا مَسَائِلَكَ فَأَصْغِ إِلَيْهَا سَمْعَكَ وَ ذَلِّلْ لَهَا فَهْمَكَ وَ اشْغَلْ بِهَا قَلْبَكَ فَقَدْ لَزِمَتْكَ الْحُجَّةُ وَ السَّلَامُ سَأَلْتَ عَنْ قَوْلِ اللهِ جَلَّ وَ عَزَّ  «قالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ»‏ فَهُوَ آصَفُ بْنُ بَرْخِيَا وَ لَمْ يَعْجِزْ سُلَيْمَانُ ع عَنْ مَعْرِفَةِ مَا عَرَفَ آصَفُ لَكِنَّهُ ص أَحَبَّ أَنْ يُعَرِّفَ أُمَّتَهُ مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ أَنَّهُ الْحُجَّةُ مِنْ بَعْدِهِ وَ ذَلِكَ مِنْ عِلْمِ سُلَيْمَانَ ع أَوْدَعَهُ عِنْدَ آصَفَ بِأَمْرِ اللهِ فَفَهَّمَهُ ذَلِكَ لِئَلَّا يَخْتَلِفَ عَلَيْهِ فِي إِمَامَتِهِ وَ دَلَالَتِهِ كَمَا فُهِّمَ سُلَيْمَانُ ع فِي حَيَاةِ دَاوُدَ ع لِتُعْرَفَ نُبُوَّتُهُ وَ إِمَامَتُهُ مِنْ بَعْدِهِ لِتَأَكُّدِ الْحُجَّةِ عَلَى الْخَلْقِ.

 

وَ أَمَّا سُجُودُ يَعْقُوبَ ع وَ وُلْدِهِ فَكَانَ طَاعَةً لـِلـهِ وَ مَحَبَّةً لِيُوسُفَ ع كَمَا أَنَّ السُّجُودَ مِنَ الْمَلَائِكَةِ لآِدَمَ ع لَمْ يَكُنْ لآِدَمَ ع وَ إِنَّمَا كَانَ ذَلِكَ طَاعَةً لـِلـهِ وَ مَحَبَّةً مِنْهُمْ لآِدَمَ ع فَسُجُودُ يَعْقُوبَ ع وَ وُلْدِهِ وَ يُوسُفُ ع مَعَهُمْ كَانَ شُكْراً لـِلـهِ بِاجْتِمَاعِ شَمْلِهِمْ أَ لَمْ تَرَهُ يَقُولُ فِي شُكْرِهِ ذَلِكَ الْوَقْتَ «رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِي مِنَ الْمُلْكِ وَ عَلَّمْتَنِي مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيثِ»‏ إِلَى آخِرِ الْآيَةِ.

 

وَ أَمَّا قَوْلُهُ‏ «فَإِنْ كُنْتَ فِي شَكٍّ مِمَّا أَنْزَلْنا إِلَيْكَ فَسْئَلِ الَّذِينَ يَقْرَؤُنَ الْكِتابَ»‏ فَإِنَّ الْمُخَاطَبَ بِهِ رَسُولُ اللهِ ص وَ لَمْ يَكُنْ فِي شَكٍّ مِمَّا أُنْزِلَ إِلَيْهِ وَ لَكِنْ قَالَتِ الْجَهَلَةُ كَيْفَ لَمْ يَبْعَثِ اللهُ نَبِيّاً مِنَ الْمَلَائِكَةِ إِذْ لَمْ يُفَرِّقْ بَيْنَ نَبِيِّهِ وَ بَيْنَنَا فِي الِاسْتِغْنَاءِ عَنِ الْمَآكِلِ وَ الْمَشَارِبِ وَ الْمَشْيِ فِي الْأَسْوَاقِ فَأَوْحَى اللهُ إِلَى نَبِيِّهِ «فَسْئَلِ الَّذِينَ يَقْرَؤُنَ الْكِتابَ»‏ بِمَحْضَرِ الْجَهَلَةِ هَلْ بَعَثَ اللهُ رَسُولًا قَبْلَكَ إِلَّا وَ هُوَ «يَأْكُلُ الطَّعامَ وَ يَمْشِي فِي الْأَسْواقِ‏» وَ لَكَ بِهِمْ أُسْوَةٌ وَ إِنَّمَا قَالَ‏ «فَإِنْ كُنْتَ فِي شَكٍ»‏ وَ لَمْ يَكُنْ شَكٌّ وَ لَكِنْ لِلنَّصَفَةِ كَمَا قَالَ‏ «تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللهِ عَلَى الْكاذِبِينَ‏» وَ لَوْ قَالَ عَلَيْكُمْ لَمْ يُجِيبُوا إِلَى الْمُبَاهَلَةِ وَ قَدْ عَلِمَ اللهُ أَنَّ نَبِيَّهُ يُؤَدِّي عَنْهُ رِسَالاتِهِ وَ مَا هُوَ مِنَ الْكَاذِبِينَ فَكَذَلِكَ عَرَفَ النَّبِيُّ أَنَّهُ صَادِقٌ فِيمَا يَقُولُ وَ لَكِنْ أَحَبَّ أَنْ يُنْصِفَ مِنْ نَفْسِهِ…

 

… وَ أَمَّا صَلَاةُ الْفَجْرِ فَالْجَهْرُ فِيهَا بِالْقِرَاءَةِ لِأَنَّ النَّبِيَّ ص كَانَ يُغَلِّسُ بِهَا فَقِرَاءَتُهَا مِنَ اللَّيْلِ وَ أَمَّا قَوْلُ عَلِيٍّ ع بَشِّرْ قَاتِلَ ابْنِ صَفِيَّةَ بِالنَّارِ فَهُوَ لِقَوْلِ رَسُولِ اللهِ ص وَ كَانَ مِمَّنْ خَرَجَ يَوْمَ النَّهْرَوَانَ فَلَمْ يَقْتُلْهُ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع بِالْبَصْرَةِ لِأَنَّهُ عَلِمَ أَنَّهُ يُقْتَلُ فِي فِتْنَةِ النَّهْرَوَانِ وَ أَمَّا قَوْلُكَ إِنَّ عَلِيّاً ع قَتَلَ أَهْلَ الصِّفِّينَ مُقْبِلِينَ وَ مُدْبِرِينَ وَ أَجَازَ عَلَى جَرِيحِهِمْ‏ وَ إِنَّهُ يَوْمَ الْجَمَلِ لَمْ يَتْبَعْ مُوَلِّياً وَ لَمْ يُجِزْ عَلَى جَرِيحٍ وَ مَنْ أَلْقَى سِلَاحَهُ آمَنَهُ وَ مَنْ دَخَلَ دَارَهُ آمَنَهُ فَإِنَّ أَهْلَ الْجَمَلِ قُتِلَ إِمَامُهُمْ وَ لَمْ تَكُنْ لَهُمْ فِئَةٌ يَرْجِعُونَ إِلَيْهَا وَ إِنَّمَا رَجَعَ الْقَوْمُ إِلَى مَنَازِلِهِمْ غَيْرَ مُحَارِبِينَ وَ لَا مُخَالِفِينَ وَ لَا مُنَابِذِينَ‏ رَضُوا بِالْكَفِّ عَنْهُمْ فَكَانَ الْحُكْمُ فِيهِمْ رَفْعَ السَّيْفِ عَنْهُمْ وَ الْكَفَّ عَنْ أَذَاهُمْ إِذْ لَمْ يَطْلُبُوا عَلَيْهِ أَعْوَاناً وَ أَهْلُ صِفِّينَ كَانُوا يَرْجِعُونَ إِلَى فِئَةٍ مُسْتَعِدَّةٍ وَ إِمَامٍ‏ يَجْمَعُ لَهُمُ السِّلَاحَ‏ الدُّرُوعَ وَ الرِّمَاحَ وَ السُّيُوفَ وَ يُسْنِي لَهُمُ الْعَطَاءَ يُهَيِّئُ لَهُمُ الْأَنْزَالَ وَ يَعُودُ مَرِيضَهُمْ وَ يَجْبُرُ كَسِيرَهُمْ‏ وَ يُدَاوِي جَرِيحَهُمْ وَ يَحْمِلُ رَاجِلَهُمْ وَ يَكْسُو حَاسِرَهُمْ‏ وَ يَرُدُّهُمْ فَيَرْجِعُونَ إِلَى مُحَارَبَتِهِمْ وَ قِتَالِهِمْ‏ فَلَمْ يُسَاوِ بَيْنَ الْفَرِيقَيْنِ فِي الْحُكْمِ لِمَا عَرَفَ مِنَ الْحُكْمِ فِي قِتَالِ أَهْلِ التَّوْحِيدِ لَكِنَّهُ شَرَحَ ذَلِكَ لَهُمْ فَمَنْ رَغِبَ عُرِضَ عَلَى السَّيْفِ أَوْ يَتُوبَ مِنْ ذَلِكَ.

… قَدْ أَنْبَأْنَاكَ بِجَمِيعِ مَا سَأَلْتَنَا عَنْهُ فَاعْلَمْ ذَلِكَ.”

 

 

 [تحف العقول، حسن بن على‏ ابن شعبه حرانى، جامعه مدرسين، قم‏، صص476-481]

 

 

موضوع: بهره‌ای از کلام خدا و اولیای خدا
تاريخ: پنجشنبه، 18 اردیبهشت ، 1393
پیام‌ها (بدون پیام)

 

 

“راوى گويد: بريحه عباسى كه در مكه و مدينه اهل نماز و دعا بود براى متوكل نوشت: اگر تو را به مكه و مدينه احتياجى هست امر كن تا امام على النقى را از اينجا خارج كنند، زيرا آن حضرت مردم را بسوى خود دعوت ميكند و جمعيت زيادى تابع او شده‌‏اند.

بريحه چند نامه بدين مضمون براى متوكل نوشت. متوكل يحیى بن‏ هرثمه را با نامه‏‌اى بحضور امام على النقى عليه السّلام فرستاد، در آن نامه نوشت: من مشتاق لقاء تو هستم، تقاضا دارم كه نزد من بيائى، متوكل به يحیى دستور داد: طورى با امام مسافرت كن كه مطابق ميل آن حضرت باشد، نامه‏‌اى هم براى بريحه نوشت كه منظور متوكل را بعرض امام برساند…”

 

 

 

[ترجمۀ اثبات الوصیة لعلی بن أبی‌طالب علیه‌السلام، علی بن حسین مسعودی، ترجمۀ محمدجواد نجفی، انتشارات اسلامیه، تهران، صص435-436]

 

 

 

 

 

“و عنه عن محمد بن عيسى عن علي بن جعفر … قال: و كتب بريحة العباسي صاحب الصلاة بالحرمين الى المتوكل: ان كان لك في الحرمين حاجة فأخرج علي بن محمد منهما فانّه قد دعا الى نفسه و اتبعه خلق كثير.

و تابع بريحة الكتب في هذا المعنى، فوجّه المتوكل بيحيى بن هرثمة و كتب معه الى أبي الحسن عليه السّلام كتابا جميلا يعرفه انّه قد اشتقاقه و يسأله القدوم عليه و أمر يحيى بالمسير معه كما يجب و كتب الى بريحة يعرفه ذلك….”

 

 


[اثبات الوصیة للإمام علی بن أبی‌طالب، ابوالحسن علی بن الحسین بن علی الهذلی المسعودی، انتشارات انصاریان، قم، ص233]

 

 

موضوع: حکومت اسلامی، امامت، ولایت فقیه
تاريخ: پنجشنبه، 18 اردیبهشت ، 1393
پیام‌ها (بدون پیام)