رنگِ دیگری دارد نالۀ گرفتاران

ورنه نغمه‌ها دارند مرغکانِ بُستانی

 

 

 

 

 

عماد خراسانی

 

موضوع: یک چکه شعر، یک دریا معنا
تاريخ: جمعه، 21 فروردین ، 1394
پیام‌ها (بدون پیام)

 

دکتر شریف لک‌زایی:

 

“… حکمت متعالیه یک فلسفه و یک مکتب فلسفی است. وقتی از فلسفه سخن می‌گوییم، یعنی یک زبان خاص دارد. نگاه و زبان فلسفی یک زبان استدلالی و برهانی است و همه چیز باید از زیر تیغ استدلال عبور کند. بنابراین منطق با «نگاه جهانی» است و مختص به یک جغرافیای خاص نخواهد بود. بنابراین وقتی همه چیز در مسیر استدلال و برهان باشد، می‌تواند یک نگاه جهانی داشته باشد و با دنیا تعامل کند. اما فقه ما اینچنین نیست، چون یک نگاه منطقه‌ای دارد و فقط در فضای اسلامی به‌صورت عام و در فضای شیعی و سنی با نحله‌های مختلف، قابل طرح است. البته برخی احکام فقهی امکان طرح در فضای بین‌المللی را دارا هستند، ولی مسلماً کلیت فقه به دلیل محصور شدن در یک فضای جغرافیایی خاص، قابلیت جهانی‌شدن ندارد.

 

زبان فلسفه مانند فقه نیست، بنابراین مباحث کلیدی و اصلی بشر، پرسش‌های «فرامکانی» و حتی «فرازمانی» بشر در فلسفه طرح می‌شود، مورد گفت‌وگو قرار می‌گیرد و پاسخ‌هایی را در هر زمانی دریافت می‌کند. از این منظر می‌توان گفت نه تنها حکمت متعالیه، بلکه دیگر حکمت‌های اسلامی مانند حکمت موسوم به مشّایی (به تعبیر درست‌تر حکمت برهانی سینوی) هم این خصوصیت را داراست. همچنین حکمت فاضلۀ فارابی، حکمت اشراقی سهروردی و حکمت خواجه‌نصیرالدین طوسی هم از این مسیر می‌گذرد تا به حکمت متعالیۀ صدرایی می‌رسد که آن هم می‌تواند واجد این خصوصیت و این فضای ذهنی و زبانی باشد. بنابراین فلسفه می‌تواند در مفاهیم عقلی در دنیا و به تعبیر برخی بزرگان در جریان اندیشۀ نظر در مسائل فلسفی تاثیرگذار باشد و با جریان‌های اندیشه‌ای در دنیا وارد بحث و گفت‌وگو شود…”

 

 


[مجلۀ عصر اندیشه، ش۶، فروردین ۱۳۹۴، ص78]

 

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: جمعه، 21 فروردین ، 1394
پیام‌ها (بدون پیام)
برچسب‌ها:

 

دکتر محمد لگنهاوزن:

 

“«بنیادگرایی اسلامی» اصطلاحی است که روزنامه‌نگاران غربی با قیاس به «بنیادگرایی مسیحی» جعل کرده‌اند. این اصطلاح در جهان تسنن به گروه‌های نظیر «اخوان المسلمین» که از جنبش سلفیه بر جای مانده‌اند، اطلاق می‌شود و عملاً به هر جنبش فعال سیاسی، اعم از شیعه یا سنی، که با غرب‌گرایی مخالفت کرده و خواستار اجرای شریعت اسلام باشد، بنیادگرایی اسلامی گفته می‌شود. روزنامه‌نگاران [غرب] گاه کسانی را هم که رویکردی اصلاح‌طلبانه یا حتی تجددگرایانه به شریعت اسلام اتخاذ می‌کنند، بنیادگرا می‌دانند. کافی است که موضع‌گیری بر ضد غرب با تشویق به بازگشت به اسلام همراه باشد تا آنها برچسب بنیادگرا را بر فرد بزنند…”

 

 


[خردنامه همشهری، ش15 ، خرداد 1386، چرا سنت‌گرا نیستم؟ (نقدی بر آراء و اندیشه‌های سنت‌گرایان)، نوشتۀ دکتر محمد لگنهاوزن، ترجمۀ منصور نصیری، ص16]

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: جمعه، 21 فروردین ، 1394
پیام‌ها (بدون پیام)

 

حجت‌الاسلام و المسلمین دکتر نجف لک‌زایی:

 

“… همان‌طور که پیش از این گفته شد بخش‌هایی از آرا، افکار و اندیشه‌های امام بر حسب مقتضیات زمان و مکان و شرایط و امکانات و… دچار تغییراتی شده‌اند، اما نکتۀ حائز اهمیت این است که این تغییرات در دایرۀ اصول ثابتی اتفاق افتاده‌اند که این فصل عهده‌دار تبیین آن‌ها است.

 

با بررسی و تفحص نگارنده، اصول زیر قابل ارائه است:

1- اصل تکلیف

2- اصل مصلحت اسلام

3- اصل مصلحت مسلمانان

5- اصل نفی سبیل

6- اصل تقدم اهم بر مهم

7- اصل عمل به قدر مقدور

8- اصل عدالت

9- اصل ضرورت حکومت

10- اصل ولایت الاهی

11- اصل تدریج

12- اصل در نظر گرفتن مقتضیات زمان و مکان

13- و از همه مهم‌تر، اصل «اجتهاد» که در واقع اصل مادر و حاکم و جهت‌دهنده به تمامی اصول فوق می‌باشد.

 

نیز اصول دیگری که ممکن است وجود داشته باشند ولی نگارنده از آن‌ها غفلت کرده است…”

 

 

 


 

[سیر تطور تفکر سیاسی امام خمینی(ره)، دکتر نجف لک‌زایی، انتشارات پژوهشگاه فرهنگ و اندیشۀ اسلامی، صص125-126]

 

 

 

 

از هم‌این کتاب:

سیر تطور تفکر سیاسی امام خمینی(رحمة‌الله‌علیه) (۱)، (۲)، (۳)

 

موضوع: حکومت اسلامی، امامت، ولایت فقیه
تاريخ: جمعه، 21 فروردین ، 1394
پیام‌ها (بدون پیام)

 

 

دکتر سیدحسین نصر:

 

“… در اواسط قرن بیستم پدیدۀ جدیدی را در دنیا مشاهده می‌کنیم. کسانی که معتقد بودند سکولاریسم آیندۀ بشر است و دین در تمام دنیا به‌تدریج عقب خواهد نشست، وقتی پدیدۀ احیای علاقه به دین و بحث‌های دینی را -حتی به‌صورت افراطی در هند، دنیای اسلام، مسیحیت آفریقایی و حتی مسیحیت آمریکا- مشاهده نمودند، حیرت کردند. خشونت و مسائل دیگر مستتر در برخی از این رویکردها بحث دیگری است، اما همین که دین بار دیگر مطرح شد، پرسش‌برانگیز بود.

اکنون در سال 2015 هستیم؛ وضعیت را با سال 1015 در اروپا مقایسه کنید. در سال 1015 مسائلی که دین مستقیماً با آن‌ها سر و کار داشت کم بودند، اما امروز مساله‌ای که دین با آن ارتباط نداشته باشد کم است.

به نقشۀ سیاسی دنیا نگاه کنید: 90 درصد از جنگ‌ها و تخاصمات با دین ارتباط دارند. از نیمۀ دوم قرن بیستم به‌صورت صحیح یا غیرصحیح به دین توجه شد و دین بسیار زنده‌تر از آنی شد که خیلی‌ها تصور می‌کردند…

 

 

… مسلمانان تا چند دهۀ اخیر موفقیت‌های زیادی در شناساندن اسلام به غرب نداشتند و بیشتر شرق‌شناسان بودند که با دیدگاه‌های خاصی که با بسیاری از حقایق اصلی اسلام مخالف بود، سعی کردند اسلام را به غرب بشناسانند. بسیاری از این شرق‌شناسان اساساً منکر وحی اسلامی بودند و حتی قرآن را زادۀ عوامل تاریخی قرن هفتم می‌دانستند.

خوشبختانه این روند در چند دهۀ اخیر تغییر کرده است. در حال حاضر دو گروه داریم: یکی غربی‌هایی که مسلمان شده‌اند و چون دیدگاه غربی را خوب می‌شناسند، غالباً عمیق‌ترین کتاب‌ها را دربارۀ اسلام نوشته‌اند؛ مثل کسانی که سنت‌گرا هستند مانند مارتین لینگز، تیتوس بورکهارت، فریتیوف شوآن، رنه گنون و افرادی از این قبیل که پژوهش‌های بسیار عمیقی در معارف اسلامی دارند و غرب را هم خوب می‌شناسند.

دوم مسلمانانی که در غرب درس خوانده یا مانند من سال‌ها در آنجا زندگی کرده‌اند. این دو گروه کم‌کم در حال روش مستندی هستند که بتوان از طریق آن اسلام را به‌گونه‌ای که غربی‌ها می‌فهمند، معرفی کرد.

 

بسیاری از مسلمانانی که انگلیسی یا فرانسه یاد می‌گیرند و راجع به اسلام می‌نویسند، به مطالبی که مورد علاقۀ غربی‌هاست توجه نمی‌کنند و خیال می‌کنند دارند برای مردم طائف یا اصفهان می‌نویسند -منتها به‌جای عربی یا فارسی به انگلیسی یا فرانسه- صحبت می‌کنند و به همین دلیل چندان موفق نبوده‌اند. متد بیان حقایق اسلام به‌تدریج در چند دهۀ گذشته ساخته شده است و دیگر لازم نیست از ابتدا شروع کرد. این متد ویژگی‌هایی دارد که یکی از آن‌ها توجه عمیق به تاریخ تفکر غرب، نیازهای فلسفی، روانی و عقلانی مردم مغرب‌زمین، آشنایی کامل با مسیحیت و تا حدودی یهودیت است که در غرب «دین اقلیت» بوده است. باید آثاری که این ادیان بر روح غربی‌ها گذاشته‌اند، شناخت.

 

کسانی که می‌خواهند اسلام را به‌طور صحیح به غرب نشان بدهند، باید از آن آگاهی کامل داشته باشند. بسیار مهم است نظریات کارل مارکس  و  سن‌برنارد کلرو که بزرگترین قدیس و متفکر قرون وسطی بود و دستور جنگ‌های صلیبی را داد، مطالعه کنیم. آرای این دو دربارۀ اسلام یکی است، در حالی که یکی پدر مسیحیت و دیگری پدر کمونیسم است! ولی وقتی به اسلام می‌رسند، آرایشان یکسان می‌شود. ما این رویکرد را در اسلام‌ستیزی حال حاضر غرب شاهدیم، گویی بسیاری از کسانی که علیه اسلام حرف می‌زنند متعلق به هزار سال پیش فرانسه هستند.

 

باید این نکات را آموخت، ما در کشورهای اسلامی به غرب‌شناس و مسیحیت‌شناس نیاز داریم. آمریکایی‌ها و اروپایی‌ها قشون‌هایی از اسلام‌شناسان را دارند و شرق‌شناس‌ها سعی می‌کنند اسلام را از دیدگاه خودشان مطرح کنند، در حالی که ما در کشورهای اسلامی 10 نفر مسیحیت‌شناس که واقعاً مسیحیت را بشناسند و زبان‌ها، و تاریخ و افکارشان را بدانند، نداریم. این نقص بزرگ در حال حاضر در تمدن اسلامی وجود دارد….

 

 

… «مارتین هایدگر» گفت فلسفۀ غرب با من خاتمه پیدا می‌کند. «ریچارد رورتی» فیلسوف معروف آمریکایی هم که اخیراً فوت کرد، همین حرف را زد. به نظر من فلسفۀ غربی به بن‌بست فوق‌العاده بزرگی رسیده است و اینکه عده‌ای دارند در فلسفه‌های بودایی، هند و یا اسلامی جست‌وجو و دربارۀ خود فلسفه بحث می‌کنند، به‌علت همین به بن‌بست رسیدن است. در این موضوع هیچ شکی نیست، ولی آیا این بن‌بست‌ها راه را برای دین باز می‌کنند یا نه؟ اگر ادیان به جنبۀ عقلانی و معنوی خودشان توجه جدی کنند، بله، ولی اگر نکنند، باز نخواهند کرد.

 

امروز خیلی آسان‌تر است که شما در دانشگاه هاروارد راجع به فلسفۀ سهروردی یا شانکارا صحبت کنید، در حالی که تا قرن نوزدهم فلسفۀ غربی همه جا را گرفته بود و اصلاً فضایی برای فلسفه‌های غیرغربی وجود نداشت. در این شکی نیست، آیا این فرصتی است که امکان رخنه در مدرنیته را فراهم می‌کند یا نه؟ فرصت هست و رخنه هم پیدا شده است. افرادی مثل گنون و دیگران راجع به سنت صحبت کرده‌اند که نشان می‌دهد در دیوار بدون رخنۀ تجدد در قرن نوزدهم، رخنه ایجاد شده است. حالا اینکه از این شکاف حقیقت یا ادیان کاذب وارد شون، امر دیگری است، چون خود این شکست باعث رشد بسیاری از ادیان کاذب هم شده است. معنویت کاذبی الان در همه جای دنیا هست که واقعاً  ریشۀ دینی اصیل ندارد…”

 

 


[مجلۀ عصر اندیشه، ش6، فروردین 1394، صص42-44]

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: چهارشنبه، 19 فروردین ، 1394
پیام‌ها (بدون پیام)
برچسب‌ها:

 

 

“هفته‌نامۀ مثلث: آقای هاشمی در گفت‌وگوی اخیر خودشان با روزنامۀ جمهوری اسلامی مسالۀ رهبری شورایی را مطرح کرده‌اند؛ گفته‌اند که حضرت آیت‌الله خامنه‌ای فرد بسیار جامعی هستند اما ما دیگر چنین فرد جامعی را در جامعه‌مان نداریم. آقای هاشمی گفته‌اند که ما بعد از رهبری، فردی به جامعیت ایشان نداریم و بهتر است از هم‌اکنون به رهبری شورایی فکر کنیم. در این رابطه چه نظری دارید؟

 

محمدحسین صفار هرندی: منطقی پشت بازنگری قانون اساسی وجود داشت و عمدتا همین مسائل در آن مطرح بود که در برخی موارد مانند شورای رهبری، شورای عالی قضایی و برخی موارد دیگر، نظام شورایی در دهۀ نخست انقلاب نشان داد که نمی‌تواند کارکرد مناسبی داشته باشد.

البته ما شورای رهبری را تجربه نکردیم اما شاید آنچه که اتفاق افتاد و چندان هم سنجیده و حساب‌شده نبود، انتخاب قائم‌مقام برای رهبری در زمان حیات رهبری بود. البته ظاهرا منظور خبرگان، قائم‌مقام نبود بلکه منظورشان انتخاب یک فرد محتمل برای جایگزینی پس از بنیانگذار جمهوری اسلامی بود. نشانه‌هایی را می‌دیدند که ممکن است چنین مصیبتی دامن این کشور را بگیرد و چنین اقدامی را انجام دادند.

تفسیر نادرستی که از این اقدام صورت گرفت و انعکاس یافت، باعث شد که در عمل عنوان شود که فرد مورد نظر به‌عنوان قائم‌مقام انتخاب شده است. ما به‌نوعی طعم تلخ تجربۀ غیر رسمی شورایی شدن رهبری را چشیده‌ایم؛ یعنی در حالی که امام جامعه نگاه خاصی نسبت به مسائل داشتند، فرد دیگری از جایگاه مشابه، نگاه متفاوتی نسبت به همان مسائل داشت. این دیدگاه را هم در حوزه‌های اجرایی مطرح می‌کرد و موجب آشفتگی، تشتت و ایجاد مشکل می‌شد. به این نتیجه رسیدند که در چنین جاهایی، شورایی شدن خوب نیست و آن را حذف کردند.

 

تا پیش از بازنگری، علاوه بر رهبری، شورای رهبری هم در قانون اساسی مطرح بود اما در سال 68 آن را حذف کردند. حرف بنده این است که آیا زمانی که این کار را انجام می‌دادند، توجه نبود که نسلی که بعد از امام(ره) این مسئولیت را به عهده می‌گیرند، بقای همیشگی ندارند؟ من هم آرزو می‌کنم که حداقل ما آن روز را نبینیم اما به هر حال سن و سال همۀ این افراد به گونه‌ای است که باید افراد دیگری بعد از این سلسلۀ بزرگان به میدان بیایند تا روزی که کار به دست صاحب اصلی‌اش برسد.

در آن زمان فحول قم، خبرگان ملت و عصارۀ عقل جمعی به این نتیجه رسیدند که ما باید یک رهبر داشته باشیم و نه شورای رهبری. در این فاصله چه اتفاقی رخ داده است که ما باید به یک نتیجۀ جدید برسیم؟ همۀ چیزهایی که امروز برای ما مکشوف است، در آن روز هم مکشوف بود اما به این تصمیم رسیدند.

 

این مساله بیشتر به همان صحبت آقای هاشمی برمی‌گردد که می‌گویند از همان ابتدا موافق شورای رهبری بودند و آن روز هم زیر بار نرفته‌اند اما امروز فرصتی پیدا کرده‌اند و می‌گویند ما چگونه می‌توانیم شخصیتی در تراز آقا برای آینده داشته باشیم؟ اینها نسلی هستند که از ابتدا در جریان حوادث انقلاب بوده‌اند و دیگر مشابه‌شان پیدا نمی‌شود. این حرف به لحاظ ظاهری چندان هم حرف نادرستی به نظر نمی‌رسد اما واقعیت این است که روزی که برای این خط تدارک می‌دیدند، آن را فارغ از اشخاص دیدند؛ خط امامت و زعامت، فارغ از اشخاص است. ما معتقد به نگاه کاریزماتیک نیستیم که برخی می‌گویند رهبری باید کاریزماتیک باشد؛ چرا که رهبر کاریزماتیک به منویات شخصی خود دعوت می‌کند و خصوصیات فردی است که او متکی به خود به دست آورده است در حالی که ما از رهبری مبتنی بر نگاه امامت و ولایت فقیه صحبت می‌کنیم که همان چیزی است که از عنایت مکتب و نگاه الهی بوده و همیشه و میسر و ممکن است.

رهبری مبتنی بر ولایت فقیه، مبتنی بر آموزه‌هایی حکم می‌راند که مردم از آنها خبر دارند؛ بنابراین کار او چندان دشوار نخواهد بود و لازم نیست که سیطرۀ شخصی و نفوذ فردی برای متقاعد کردن نیروهای مردمی داشته باشد. البته انصافا این جایگاه و نفوذ معنوی کسی مثل امام و حضرت آقا در پیشبرد مسائل غیر قابل کتمان است؛ یعنی بخش اعظمی از فتوحاتی که در دورۀ زعامت حضرت آقا در جهان پیرامون ما اتفاق می‌افتد، مدیون درایت‌ها، حکمت و شجاعت ایشان است اما چه کسی گفته است که ما خارج از این شخص، چنین حکمت، درایت، شجاعت، تدبیر و فهم را نمی‌توانیم جست‌وجو کنیم؟ من یک برداشتی هم دارم و آن این است که وقتی فردی در جایگاه رفیع رهبری قرار می‌گیرد، ظرفیت‌های پنهان او آشکار می‌شود؛ یعنی بخشی از اقتضای نشستن در این جایگاه، ویژگی‌های بالفعل و بخشی دیگر، به‌واسطۀ ظرفیت‌های بالقوۀ اوست. ممکن است در ابتدا ظرفیت‌های کشف‌شدۀ چنین فردی به‌قدری نباشد که فکر کنیم می‌تواند چنین راه خطیری را ادامه دهد اما به‌تدریج دیده می‌شود که این ظرفیت‌ها در او به‌وجود آمد و خداوند این ظرفیت‌ها را در او متعین می‌کند.

 

فاصلۀ میان امام و حضرت آقا در بدو عهده‌دار شدن این مسئولیت در ذهن همۀ ما روشن بود و فاصلۀ زیادی را در ذهن خود می‌دیدیم اما امروز می‌بینیم که گویا هرگز چنین فاصله‌ای نبوده است. البته شخص حضرت آقا همواره این حق‌شناسی را داشته‌اند که بگویند ما هر چه به دست آورده‌ایم، مدیون آن بزرگ و سرسلسلۀ این مسیر انقلابی بوده است اما حقیقتا هدایت‌هایی که ایشان داشته‌اند، هیچ کم و کاستی نسبت به حضرت امام نداشته است. اینها همان ظرفیت‌های پدیدار شدۀ بعدی است؛ نه آن چیزی که انتخاب‌کنندگان در ابتدا می‌دیدند. بنابراین می‌توان امیدوار بود که اگر در آینده اتفاقی رخ دهد و ضرورتی ایجاب کند، همین روند پیش بیاید.

 

البته باید این را اضافه کنم که می‌توان از درون حرفی که آقای هاشمی می‌زنند، یک نگاه خیرخواهانه فرض کرد و آن این است که لازمۀ حضور یافتن در جایگاه رفیع رهبری، برخورداری از مشورت‌های فراوانی است که باید از اطراف به این جایگاه داده شود؛ این حرف درستی است. این مشورت‌ها هم در حوزۀ مباحث دینی و فقهی است و هم در حوزه‌های دیگری چون مسائل سیاسی، نظامی، مدیریتی و اجتماعی. آقا این سبک اداره را در دورۀ خودشان به اجرا درآورده‌اند. یک مثال روشن، ادارۀ مجمع تشخیص مصلحت نظام با نگرش تازه و با روش فعلی است؛ مجموعه‌ای که برآمده از نیروهای سیاسی، اجتماعی، فقیهان و… است اما در عین حال متعلق به خرده‌گفتمان‌های مختلف است. همۀ اینها به‌عنوان مشورت‌دهندگان به رهبری عمل می‌کنند. شخص آقای هاشمی هم با وجود اختلاف سلیقه‌هایی که با رهبری دارند، به‌عنوان رئیس مجمع، جایگاه مرکزی مشورت‌دهنده را عهده‌دار هستند. بنابراین آن نگرانی را که ممکن است افرادی از موضع دلسوزی داشته باشند و معتقدند این جایگاه ایجاب می‌کند که از مشورت‌های لایه‌لایه در اطراف مطلع باشد، به طرق مختلف حاصل شده است.”

 

 

 


[هفته‌نامۀ مثلث، ش256، 23 اسفند 1393، گفت‌وگو با محمدحسین صفار هرندی، ص93]

 

 

موضوع: حکومت اسلامی، امامت، ولایت فقیه
تاريخ: چهارشنبه، 19 فروردین ، 1394
پیام‌ها (بدون پیام)

 

 

 

دکتر سیدحسین نصر:

 

“… یکی از مهم‌ترین عوامل تجدد، وقتی [استعمار] به آسیا و بعد به ممالک اسلامی آمد، تغییردادن خط بود، که توسط آتاتورک که عامل تجددگرای خیلی حاد خودفروخته به غرب بود در ترکیه موفق شد. در عثمانی هم موفق شد. در اندونزی هم موفق شد. به‌دلیل دیگر چون به زبان‌های مختلف صحبت می‌کردند و [احمد] سوکارنو آمد تمام خط جاوی را برداشت و خط لاتین گذاشت، بعد هم در مالزی که انگلیسی‌ها این کار را کردند، یکی دو جای دیگر. حالا نمی‌خواهم سرتان را درد بیاورم با این، خود ویتنام هم که مسلمان نبود این کار را کردند، فرانسوی‌ها خط را کردند خط لاتین ولی خط دیگرشان هم هنوز هست.

 

در ایران از قدیم از اواخر دورۀ قاجاریه یک‌عده از متجددان می‌گفتند آقا علت عقب‌ماندگی ما خط فارسی است. مزخرفاتی می‌گفتند که اصلاً قابل تصور نیست. حالا داستانش را برایتان می‌گویم خیلی سریع؛ در دوران رضاشاه کانون ایران جوان(1) درست شد، دکتر علی‌اکبر سیاسی(2) و این‌ها همه عضوش بودند، این‌ها هدفشان تغییر خط فارسی بود. خب موفق نشدند چون افرادی مثل فروغی(3) و این‌ها قدرت داشتند و نمی‌گذاشتند. رضاشاه همیشه می‌گفت من در این کار سواد ندارم هرچه دولت و مردم ایران می‌گویند و واردند من [قبول می‌کنم]. ایشان نظری نمی‌داد تا دوران محمدرضاشاه شد. باز این زمزمه در جنگ جهانی دوم شروع شد، به دلایل مختلفی خوابید تا اینکه در مثلاً سال 48، 49 خودمان، این‌وقت‌ها بود که چند نیروی مختلف، اولاً انجمن ایران و آمریکا و آمریکایی‌ها، ثانیاً بهایی‌های ایران، ثالثاً مسیحی‌های ایران، کمتر. یهودی‌های ایران اصلاً در این کار شرکت نمی‌کردند، خیلی قابل توجه است، این‌ها خیلی ایرانی‌تر بودند تا اقلیت‌های دیگر، این‌ها همه حافظ و سعدی می‌خواندند، دستگاه سه‌گاه می‌زدند ولی آن‌های دیگر نه.

 

مخصوصاً با فشار آمریکایی‌ها دوباره یک فکری پیدا شد برای تغییر خط و [مجلۀ] تهران مصور اصلاً شد بانی این کار. هر هفته مقاله بود راجع به این موضوع و یک‌عده هم مثل سعید نفیسی(4) را علم کرده بودند که طرف‌دار تغییر خط بودند، می‌گفتند اصلاً عقب‌ماندگی ایران به‌خاطر این است.

 

و نظر شما کاملاً مخالف بود؟

 

من طبعاً دشمن این کار بودم و رئیس دانشکدۀ ادبیات، مرکز فرهنگ ایران، تصمیم گرفتم باید هرطورشده جلوی این کار را بگیرم. با دکتر یحیی مهدوی صحبت کردم، ایشان هم خیلی‌خیلی به این موضوع مقیّد بود. خواهش کردیم از مرحوم مجتبی مینوی(5) که یک‌وقتی در جوانی طرف‌دار تغییر خط بود. خیلی قابل‌توجه است که بعد برگشته بود. [ما از او خواهش کرده بودیم] که آقا شما یک مونوگراف یا رساله‌ای تهیه بفرمایید برای خط فارسی، رسم‌الخط فارسی و دلیل حفظ خط فارسی و به او پولی هم دادیم، ایشان رفت این را تهیه کند. حالا این داستان قابل‌توجه است. خود [جعفر] شریف‌امامی(6) که رئیس سنا بود هم نمی‌دانم به چه دلیل در پشت‌پرده [طرف‌دار تغییر خط بود]. فکر کنم فراماسون‌ها هم به این کار علاقه‌مند بودند، هی برای این موضوع فشار می‌آوردند. من رفتم با شریف‌امامی [صحبت کردم] باز این‌ها هم قوم و خویشی دوری با ما دارند دیدم صحبت کردن با این‌ها فایده ندارد. نمی‌شد، شریف‌امامی مثل تانک بود، دخول فکری خیلی مشکل بود.

 

آن وقت چه کردید؟

 

خلاصه باز رفتم پیش شاه و گفتند چه شده باز؟ همین‌جور [پرسیدند چه شده باز؟] چون من درخواست کرده بودم نه خودشان. گفتند چه‌کار داری؟ گفتم که یکی از مهم‌ترین فاجعه‌ها دارد در ایران رخ می‌دهد. گفت چیست؟ گفتم مسئلۀ تغییر خط است، می‌دانید چه بلایی سر ما خواهد آمد؟ از میراثمان به‌کلی منقطع خواهیم شد. ترکیه بعد از شصت سال بیشتر متون دورۀ عثمانی‌[اش] اصلاً در دسترس مردم نیست، تاریخشان منقطع شده و من می‌خواهم خدمت اعلیحضرت دو تا مثال بزنم برای اینکه نشان بدهم خط هیچ اثری در پیشرفت ندارد. یک مملکتی هست در شرق آسیا به نام ژاپن که الفبایش 1800 حرف دارد و  99 درصد مردم باسوادند و اولین کشور صنعتی آسیا است. در غرب آسیا یک مملکت کوچکی هست به نام اسرائیل که الفبایش 22 تا حرف دارد که زبان عبری سه هزار سال پیش را احیا کردند، با آن فیزیک اتمی درس می‌دهند. پس قربان معلوم می‌شود که این گزارش‌هایی که برایتان می‌گویند عاطل‌وباطل است. اگر [تعداد] باسواد ما از 45 درصد تجاوز نمی‌کند، علل دیگری دارد.

خوشبختانه در دورۀ جمهوری اسلامی [میزان باسوادی] خیلی رفته بالا معلوم می‌شود این حرف بنده هم خیلی درست بود، علت دیگری دارد.

یک مقداری خندید، گفت چه خوب شد این‌ها را گفتی. این عین حرفی بود که زد. گفت می‌دانی؟ من در تمام دنیا یک هنر دارم آن هم خط خوب است -خط شاه خیلی قشنگ بود- از بس پدرم در بچگی من را مجبور کرد همه‌اش خط بنویسم با امیرالکتاب و میرحسینی و خطاط‌های بزرگ آن دوره، وقتی این خط عوض بشود این یک دانه هنر من هم از بین می‌رود، از اینجا بروید بیرون بگویید دیگر این بحث را ختم کنند.

و این خط فارسی را حفظ کرد وگرنه مثل همان 2500 سال شاهنشاهی که فاجعه درست کرده بودند، این هم همین‌جوری می‌شد. این اطرافیان از این جهت رُل خیلی‌خیلی مهمی داشتند. نمی‌دانم چه کسی گزارش داده بود به شاه که آقا این باعث ترقی ایران خواهد شد. [مثل] همان عوض کردن تاریخ مسخره که اصلاً فاجعه‌ای بود…

 

استاد اگر اجازه بدهید سؤال‌ها را با بحث خط تمام کنیم. در مورد استدلال گروه‌های طرف‌دار تغییر خط، به‌نظر شما آیا واقعاً اعتقاد داشتند که باعث تجدد می‌شود یا اینکه شما انگیزه‌های دیگری را هم می‌دیدید؟ اصلاً ترکیب ذهنی آن طیف جامعه چه بود؟

 

همین‌جور است. ببینید تغییر خط به خط سانسکریت که نبود، به خط لاتین بود؛ یعنی نزدیک‌کردن ما به غرب، آن‌هایی که نوکر غرب بودند همه طرف‌دار تغییر خط بودند ولی یک‌عده هم فکر می‌کردند که واقعاً تغییر خط باعث بالارفتن سطح سواد می‌شود و آن مؤثر می‌شود در وضع اقتصادی مملکت، در همۀ چیزها. آن‌ها بدنیت نبودند، جاهل بودند. بعضی وقت‌ها این دو تا با هم توأم بود.

 

 

 



[حکمت و سیاست؛ خاطرات دکتر سیدحسین نصر، مجموعۀ تاریخ شفاهی و تصویری ایران معاصر، به کوشش حسین دهباشی، انتشارات سازمان اسناد و کتابخانۀ ملی جمهوری اسلامی ایران، ج1، صص126-130]

 

 

 

 

پی‌نوشت‌ها:

1- کانون ایران جوان در سال 1300 شمسی تأسیس شد. اولین گروه جوانان تحصیل‌کردۀ ایرانی در اروپا مرکّب از حسین افشار، حسین مشرف نفیسی، رستم جمشیدیان، حسن شقاقی، علی‌اکبر سیاسی و محمود افشار، اواخر جنگ جهانی اول این کانون را با هدف ترویج جنبۀ مثبت تمدن غرب تأسیس کردند.

2- علی‌اکبر سیاسی: (1274-1369ش) دکترای روان‌شناسی از پاریس، رئیس دانشکدۀ ادبیات (1321)، وزیر فرهنگ در دولت‌های قوام (1321) و سهیلی (1321-1322)، وزیر مشاور در دولت‌های بیات (1323-1324) و حکیمی (1326-1327) و وزیر خارجه در دولت ساعد (1328). «روان‌شناسی پرورشی» از نوشته‌های اوست. همپنین خاطراتش را با عنوان «گزارش یک زندگی» منتشر کرده است.

3- محمدعلی فروغی [ذکاءالملک دوم]: (1257-1321ش) فیلسوف و ادیب، او از مؤثرترین چهره‌های فرهنگی و سیاسی دورۀ رضاشاه بود. همچنین وی اولین و آخرین نخست‌وزیر دوران پهلوی اول، جوان‌ترین رئیس مجلس شورای ملی، وزیر عدلیه، وزیر خارجه، وزیر مالیه و وزیر اقتصاد ملی در کابینه‌های قاجار و پهلوی بود. «سیر حکمت در اروپا» و «تصحیح گلستان و بوستان» از آثار اوست.

4- سعید نفیسی: (1274-1345ش) ادیب و مورّخ، استاد تاریخ دانشگاه تهران، وی بیش از هفتاد کتاب تاریخی و ادبی تصحیح، تألیف و ترجمه کرده است. «تاریخ اجتماعی و سیاسی ایران در دورۀ معاصر» و «بابک خرم‌دین، دلاور آذربایجان» از آثار مهم او شمرده می‌شود.

5- مجتبی مینوی: (1282-1355ش) نویسنده، مصحح و مترجم. عضو فرهنگستان ادب و هنر. ده سال فعالیت در بنگاه خبرپراکنی انگلیس (B.B.C) با تهیۀ گفتار فرهنگی به زبان و قرائت فارسی، استاد دانشکدۀ ادبیات، سرپرست بنیاد شاهنامه. از آثار او: «تصحیح راحة‎‌الصدور»، «سیرت جلال‌الدین مُنکُبـِرنی» و «نوروزنامۀ خیام».

6- سیدجعفر شریف‌امامی: (1289-1377ش) وزیر راه (1329)، وزیر صنایع و معادن (1336)، سال‌ها رئیس مجلس سنا و دو دوره نخست‌وزیر (1339 و 1357) بوده است. در دولت او با نام «آشتی ملی»، تغییر تاریخ شاهنشاهی به هجری شمسی، تعطیل قمارخانه و کازینوها، آزادی احزاب مخالف و انحلال حزب رستاخیز و همچنین کشتار هفده شهریور انجام گرفت.

 

 

 

 


از هم‌این کتاب:

حکمت و سیاست (۱): ماجرای راه‌اندازیِ یک دانشگاه اسلامی توسط دکتر نصر

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: دوشنبه، 17 فروردین ، 1394
پیام‌ها (یک پیام)
برچسب‌ها:

 

نویسندۀ باصفای «آینده از آنِ حزب‌الله» دعوت کرده دربارۀ وب‌لاگ‌م قدری بنویسم. سرسلسلۀ این خاطره‌بازی، جنابِ «خوابگرد»، از بروبچه‌ها خواسته بود:  «اگر در همه‌ی این سال‌ها بی‌وبلاگ زندگی نکرده‌اید. در باره‌ی وبلاگ‌‌تان بنویسید، از هر زاویه که خوش‌تر می‌دارید. تاریخ شخصی وبلاگ‌تان اگر باشد که چه بهتر.»

 

تو فکر فرو رفتم… قصه از کجا شروع شد؟ …به پیش‌ترین نوشته‌های بلاگفام سرک کشیدم…

 

آخرای 85 چند بار وب‌لاگ‌نوشتنو مزمزه کرده بودم؛ اما سرآخر، نوروز ِ 1386 بود که «پیچک سر به هوا» رو راه‌انداختم. وای خدا چه شوق و ذوقی داشتم. و چه‌قدر قالب‌های سادۀ بلاگفا برای اون‌چه که دل‌م می‌خواست، علیل بود. این شد که تو نت گشتم ببینم اچ‌تی‌ام‌ال چی هست اصن. قالب‌شو دست‌کاری کردم بل‌که بتونم چیزایی که  از نت خوش‌م می‌آد رو اون‌طور که دل‌م می‌خواد، توی وب‌لاگ بچپونم؛ شما فرض کن زور بزنی مطالبی که الان تو صفحه‌های اجتماعی‌ت به اشتراک می‌ذاری رو، توی اون دوره‌زمونه بخوای توی بلاگ‌ت جاساز کنی. سرآخر بلاگ‌مو  به یه فرم ِ اَجق‌وَجقی درآوردم که مپرس!

 

توی صندوق‌چۀ نظراتِ بلاگفام، دونه‌دونه نظر می‌افتاد؛ اما تو مخواه شرح دهم به چه زحمتی! ولی خدایی‌ش من از اوناش نبودم که نظر بذارم: «وب‌لاگِ خوبی داری، به وب‌لاگِ من‌م سر بزن». اصن خیلی وقتا بی‌نشانی، و فقط با نام و عنوان، نظر می‌ذاشتمو بعد از چند بار، یه‌دفه نشانی می‌ذاشتم؛ و چون نوشته‌هاشونو خوب می‌خوندم، نظری که براشون می‌ذاشتم معمولاً مقبول می‌افتادو توی این دید و بازدیدها، به وب‌لاگ‌م پی‌وند (لینک) می‌دادن؛ در حالی که من هیچ‌وقت پی‌وندِ (لینک‌ِ) ثابت نمی‌دادم به جایی. خدا از سر ِ تقصیرات‌م بگذره الاهی!!

 

 

اول‌نظرهایی که برام اومد، این‌جاست؛ از «حاج‌آقای انجوی‌نژاد» گرفته تا نویسندۀ «عطش‌شکن» اون وب‌لاگِ ساده رو موردِ لطف قرار دادنو نظر گذاشتن. هی روزگار! حالا که یادم می‌آد، حس ِ باحالی‌یه؛ انگار که کودکی و خامی‌مو نظاره‌گر باشم. عالَمی داشتیم‌ها!

 

خیلی از آشناهای وب‌لاگی ِ اون‌روزهام دیگه نمی‌نویسن. هر کدوم از یه جایی به بعد، وب‌لاگ‌نوشتنو رها کردنو رفتن. ازشون بی‌خبرم. اگه دس‌م می‌رسید -از شما چه پنهون- چن تایی‌شونو  دوست داشتم می‌رفتم یقه‌شونو می‌گرفتم به دعوا، که چته!؟ اصن معلوم هس کوشی!؟ زنده‌ای اصن؟! حالا خودت هیچی واسه دلِ مام که شده نباس آپ کنی؟! تنها گذاشتی رفتی!؟ باز ما رو کاشتی رفتی؟!

 

 

یه وب‌لاگِ دیگه هم دربارۀ کتاب داشتم: «چلوکتاب»؛ که نظردونی‌شو بسته بودم. وقتی قرار شد از بلاگفا بیام این‌جا، دو تا بلاگ‌ها رو یکی کردمو خروجی گرفتم برای این‌جا. حالا «چلوکتاب» یکی از دسته‌بندی‌های موضوعی ِ هم‌این‌جاست.

اردی‌بهشت 89 بود که برای این‌بنده کمال‌الانقطاع رخ‌داد و از بلاگفا اومدم این‌جا.

 

 

 

دقیق یادم نیس از کِی به بعد، احساس کردم انگار حرفِ خاصی برای گفتن ندارم؛ اما فکر کنم به «فرندفید» ربط داشته باشه. شبکه‌های اجتماعی برای من از فرندفید شروع شد؛ و تموم نشد! این یه مسأله؛ مسألۀ دیگه این‌که ازدباج کردم خب! واضح و مبرهن است وقتی یه وب‌لاگ‌نویس ازدباج می‌کنه، وب‌نوشته‌هاشو می‌ترکونه دیگه!! وگرنه، دیگه گریزی نیست جز این‌که فتیله‌شو بکشه پایین؛ یعنی فتیله، خودش به‌خودیِ خود، پاعین می‌عاد!! می‌پرسی چرا؟! …لااله‌الاالله! …آخه بندۀ خدا! آدم باید خیلی چیز باشه که خلوتِ با هم‌سر رو رها کنه بیاد بشینه به وب‌لاگ‌نوشتن!!!

مسألۀ دیگه این‌که پدر و مادرم -خداوند نگه‌دارشون باشه الاهی- منو بچۀ کتاب‌خونی بار آوردن. یه زمانی تو عنفوانِ جوانی دچار ِ نوعی یأس ِ فلسفی-عاطفی-اجتماعی-انفرادی شدمو دیگه چندان کتاب نمی‌خوندم؛ اما حالا چن سالی‌یه که خوب کتاب می‌خونمو مطالعه‌کردن، بخشی از شبانه‌روزمو به خودش اختصاص داده. به نوشته‌هایی برمی‌خورم که خیلی به‌تر از حرفای خودمه.

چن تا مسأله شد؟ …سه تا؛ حالا شما انگار کن چاهار و پنجی هم هست؛ که نمی‌خوام ابراز کنم. در نهایت، این چند مسأله سبب شده این‌جا حالتِ فیش‌برداری پیدا کنه؛ فیش‌برداری از علاقه‌مندی‌هام و موضوعاتی که درباره‌شون مطالعه می‌کنم.

 

 

چن سال پیش، کسانی به‌م مراجعه کردن که اگرم حجتیه‌ای نبودن، خیلی شبهِ‌حجتیه بحث می‌کردن؛ مذهبی‌هایی ضدِ ولایتِ فقیه؛ که انگار اعتقادی و تشکیلاتی کار می‌کردنو حرفاشون حاویِ کینۀ عمیقی بود. دیدم جوابی براشون ندارم. به‌طور خاص برای این موضوع وقت گذاشتمو مطالعه کردم.

حالا بیش از صد نوشته از مطالبِ این‌جا به موضوع ِ «حکومتِ اسلامی، امامت و ولایتِ فقیه» اختصاص پیدا کرده. دریافته‌م ما با این‌منحرف‌ها کار نداشته باشیم، این‌ها با ما کار دارند. اخیراً چند بار بحث‌مون بالا گرفت؛ که شیعه‌گریِ سطحی و قشری‌شون در برابر ِ استدلال‌هایی از جنس ِ قرآن و سنت و سلوکِ مراجع و فقهای اعلام، درمانده و ناتوان بود.

 

 

لذتِ مطالعه برام این‌قدر شیرینه که دل‌م نمی‌آد کنار بذارمو، وقت‌مو صرفِ تایپ‌کردن کنم. اینه که الان کلی مطلب برای گذاشتن تو وب‌لاگ دارم ولی حس و حالِ تایپ نیست؛ ولی حس و حالِ کتابِ جدید دست گرفتنو خوندن هست. اینه که وضع‌مون اینه!! شوما دعا کن خدا شفا بده!

 

 

 

خب بسه!

با این‌که هم می‌تونم و هم میل‌م می‌کشه به این خودنویسی ادامه بدم، اما به هم‌این مقدار اکتفا می‌کنم.

 

در پایان، با کنج‌کاویِ بسیار، دعوت می‌کنم از وب‌لاگ‌های «پابرهنگان»، «پنکسم»، «عطش‌شکن»، «الهدی»، «سعی»، «یادداشت‌های پراکنده»، «گاه‌نوشت‌های حسین شرفخانلو»، «نفسانیات»، «کوثرانه» و «دردهای خاکستری» تا این بازی رو پی بگیرن؛ و قدری دربارۀ گذشتۀ وب‌لاگ‌شون بنویسن. بذارید یه کم بیش‌تر ازتون بدونیم. چیزی از بزرگی‌تون کم نمی‌شه که!

 

 

 

 

 

اجابت فرمودند:

گاه‌نوشت‌های حسین شرفخانلو: چرا و چگونه وبلاگ‌نویس شدم

عطش‌شکن: این پیرهن آبیه!

یادداشت‌های پراکنده: یادداشت‌هایِ پراکنده‌ نویسی

الهدی: این خانه ی صورتی ِ ساکت…

 

 

موضوع: شخصی
تاريخ: دوشنبه، 18 اسفند ، 1393
پیام‌ها (12 پیام)

 

 

آمد و رفت و دلم برد و کنون حاصل ِ وصل

اشکِ گرمی‌ست که بنشسته به دامانِ من است

کاش بی روی تو یک لحظه نمی‌رفت ز عمر

ورنه این وصل که باز اولِ هجرانِ من است

 

 

 

 

 

عماد خراسانی

 

موضوع: یک چکه شعر، یک دریا معنا
تاريخ: یکشنبه، 10 اسفند ، 1393
پیام‌ها (2 پیام)

 

دکتر سیدحسین نصر:

 

“… من از وقتی که در سال 1337 آمدم ایران و یک سال بعد کتابم، نظر متفکران اسلامی دربارۀ طبیعت، جایزۀ سلطنتی گرفت، این اولین‌بار بود که [با شاه دیدار کردم]. دوران بچگی‌ام با شاه ملاقات یک‌به‌یک کردیم چون در آن موقع آدم دست می‌داد با ایشان و ایشان یک چیزی، پول یا طلا به آدم می‌داد، [نه] که فرمان کتاب سلطنتی. من آن‌وقت 26 سالم بود. ایشان پرسید که نصر؟ کدام نصر؟ …گفتم من پسر دکتر سیدولی‌الله نصر هستم. یک لبخندی زدند، آخر پدرم مدتی به شاه و به والاحضرت اشرف و شمس درس فارسی می‌داد. گفت بله، بله، چه مرد شریفی! ایشان معلم فارسی ما بود، چقدر هم سخت‌گیری می‌کرد. و یک مقدار تفقّد کرد.

 

بعد علَم، آن‌وقت وزیر دربار نبود ولی وزیر بود و خیلی به شاه نزدیک بود، من را خواست و چون دانستنش برای آیندۀ ایران خیلی مهم است خدمتتان می‌گویم، این چیزها حیرت‌آور است. دایی من عماد کیا گفت که من می‌خواهم تو را ببرم یک جای خیلی مهمی. گفتم کجا می‌خواهی ببری؟ گفت تو بیا به تو می‌گویم. من قبول کردم رفتیم منزل آقای علَم.

یک باغ بزرگی داشت در شمیران، ایشان خیلی تفقّد کرد و گفت من یک پیغامی از طرف اعلیحضرت برای شما دارم. ایشان خیلی دلش می‌خواهد که شما قبول کنید یک دانشگاه الهیات درست کنید و رئیسش بشوید -حالا من 52، 26 سالم است- چون می‌خواهند یک باب جدیدی در تعالیم اسلامی در ایران ایجاد بشود که طلاب بیشتر با تفکر جدید آشنا شوند.

من گفتم قربان باکمال‌میل، فقط یک شرط دارد و آن این است که اول ما معلم‌هایش را تربیت کنیم، وگرنه می‌شود مثل دانشگاه الهیاتی که رضاشاه درست کرد.

 

دانشکدۀ الهیات دانشگاه تهران(1) هم روی همین اصل درست شده بود. آن کار بد نبود ولی چون استادان واقعی نداشت، نتوانست آن تحول را ایجاد کند. اولاً حوزۀ علمیۀ قم که قبولش نداشت و بعد هم بقیۀ دانشگاه‌های تهران هم قبولش نداشتند. بیچاره فروزانفر و بقیه خیلی تقلا می‌کردند ولی تحول بزرگ فکری در ایران ایجاد نکرد. آن افرادی هم که در دانشکده خیلی خوب بودند همه از حوزه بودند مثل آقای [مرتضی] مطهری و این‌ها که دانشمندان خیلی درجه اول بودند. این است که من زیر بار نرفتم و گفتم که باکمال‌میل من این کار را می‌کنم به‌شرطی که این امر انجام بپذیرد. گفتند خیلی‌خب یک طرحی بنویس. من یک طرحی نوشتم و فرستادم، دادم به آقای علَم. [بعد از آن] این جریان فراموش شد ولی از آن‌وقت به بعد حتی وقتی که من هیچ‌کاره بودم، رئیس دانشکدۀ ادبیات نبودم، معاون دانشگاه هم نبودم، رئیس دانشگاه هم نبودم، هیچ‌کدام، هر چند وقت یک‌بار شاه من را می‌خواست و می‌گفت چه خبر؟ از لحاظ فرهنگی. من یک صحبت‌هایی می‌کردم همان موقع، که به‌نظر من فلان کار را باید کرد. در واقع یک اثری داشتم و ملکه هم متوجه شد چون ایشان به فرهنگ ایران علاقه‌مند بود، کم‌کم خیلی به من نزدیک شد و هر کاری که من می‌گفتم می‌کرد؛ از حفظ کردن صحافی پشت‌جلد اصفهان که دو تا استاد بیشتر از دوران قدیم نمانده بود گرفته تا معماری و این چیزها. من در کار سیاست دخالت نمی‌کردم اما کارهای هم فرهنگی هم آموزشی را [انجام می‌دادم]. این دو چیز بود.

 

حالا این داستان دانشگاه الهیات را برایتان بگویم. خیلی‌خیلی سال گذشته. چند سال قبل از انقلابت بود ولی هنوز شلوغ نشده بود. یک روز شاه من را خواست، من آن‌وقت رئیس دانشگاه آریامهر بودم، گفتند فلانی یادتان می‌آید که یک وقتی من پیشنهاد کردم یک دانشکدۀ الهیات یا دانشگاه اسلامی به‌صورت جدید شروع بشود؟ گفتم بله. گفتند چه شد؟ گفتم هیچ، من گزارش دادم اصلاً جواب نیامد. خیلی ناراحت شد و گفت خیلی‌خب الان وقتش رسیده شما بروید یک دانشگاه اسلامی درست کنید و خودتان هم رئیس شوید. گفتم قربان من رئیس دانشگاه آریامهر هستم و خیلی‌خیلی آنجا مشکل دارم، دو تا دانشگاه را نمی‌شود [اداره کرد]. گفتند یکی از علما را راضی کنید. گفتم بهترین شخص علامه [محمدحسین] طباطبایی هستند که اسمشان روی این دانشگاه باشد. گفتند خودتان بروید صحبت کنید.

رفتم قم با علامه صحبت کردم. علامه به‌هیچ‌وجه‌من‌الوجوه زیر بار این چیزها نمی‌رفت، هرچه گفتم فقط اسمتان باشد و همان معارفی که شما می‌خواستید اشاعه بدهید و [به‌خاطرش] افرادی مثل مطهری تربیت کردید، آنجا می‌توانید به‌صورت خیلی وسیع‌تری این کار را بکنید، شما 400 تا شاگرد دارید در مدرسۀ فاطمیۀ قم. علامه طباطبایی بیست سال استاد من بود، ایشان مثل پدر من بود، ما با هم خیلی‌خیلی نزدیک بودیم یک جایی این وسط‌ها من باید راجع به علما و معارف اسلامی هم برایتان بگویم چون خیلی مسائل مهمی مطرح است به‌هرحال ایشان به‌هیچ‌وجهیی قبول نکرد. من هم راستش را بخواهید شخص دیگری را سراغ نداشتم، نمی‌خواستم از این علمای معروف که فقط اقتدارطلب [بودند] و واقعاً دید وسیع‌تر فلسفی و دینی که من انتظارش را داشتم، نداشتند، معرفی کنم. بعد پول زیادی هم خرج بشود و به هیچ‌جا هم نرسد. نمی‌خواستم من مسئولیت این کار را قبول کنم، شاید کار درستی بود ولی کار من نبود.

 

 

آن‌وقت در برابر درخواست شاه چه کردید؟

 

من دوباره برگشتم و به شاه گفتم که ایشان قبول نکردند. گفت پس خودتان باید این کار را قبول کنید، گفتم آخر من چه کار کنم؟ گفتند که فعلاً شما بروید برنامه‌ریزی‌اش را بکنید. شما فردا بروید خراسان، من دستور می‌دهم استاندار و نایب‌التولیۀ آنجا از همین امروز در اختیار مطلق شما باشند، شروع کنید یک مقدار اراضی خیلی بزرگی را بخرید و شروع کنید به همان چیزی که قبلاً گفته بودید. چون من چندین‌بار به شاه گفتم قربان ما یک دانشگاه درست می‌کنیم ولی آدم نداریم اولش، ساختمان که تمام شد [تازه] دنبال آدم می‌افتیم، بعد شاگرد می‌گیریم که این‌ها معلم ندارند، بعد معلم‌های درجه دوم می‌آوریم، سی سال طول خواهد کشید تا این‌ها به جایی برسند و من این کار را برای دانشگاه آریامهر نکردم؛ یعنی از اول نیروی انسانی تربیت کردم و اینکه الان دانشگاه شریف بهترین دانشگاه ایران است فقط به‌خاطر این است چون وقتی انقلاب شد از 420 تا استاد که من داشتم، فقط هفتادتایشان باقی ماندند بقیه از ایران رفتند ولی درست موقعی بود که کسانی که من [سال] 53، 54 آن‌ها را فرستاده بودم اِم‌آی‌تی و استنفورد که دکترایشان را بگیرند، همۀ آن‌ها داکترایشان داشت تمام می‌شد و هشتاد درصدشان برگشتند به ایران. ملت ایران از این لحاظ خیلی شانس آورد ولی جاهای دیگر این کار را نمی‌کردند؛ مثلاً دانشگاه کرمان [را] می‌خواستند درست کنند چون یکی از اقوام دور من یک واحد زمین خیلی قشنگ و خوب داده بود [برای این کار] بعد دولت پول داد دانشگاه را ساختند. [حالا] استاد از کجا بیاورند؟ ده سال طول می‌کشد تا یک کرسی را از این‌طرف و آن‌طرف بیاورند یک [هیئت علمی] جمع کنند.

 

خلاصه گفتم که من حاضرم و اگر اجازه بدهید انجام می‌دهم و به‌زودی شروع می‌کنم به تربیت نیروی انسانی. با تمام گرفتاری‌هایی که داشتم رفتم قم خدمت علامه طباطبایی و به ایشان گفتم که قربان این خواهد شد و جنابعالی فقط یک‌مقدار از طلاب باهوش و خوبی که فکر می‌کنید لیاقت دارند که در آنجا درس بدهند را معرفی بفرمایید، من نظرم این است که ما یک عده طلبه داشته باشیم که بعد از داشتن ریشه‌های قوی در معارف اسلامی و علوم سنتی، بروند در غرب و علوم مختلف غربی را فرابگیرند. این کار را باید بدون اینکه آن ریشه‌ها بپوسد یا متزلزل بشود بکنیم؛ یعنی افراد ذوجنبتین. گفتند مثل خود شما؟ گفتم والله من اتفاقی هستم، دولت ایران برنامه‌ریزی نکرده که کسی مثل من پیدا بشود، حوزۀ علمیۀ قم هم این کار را نکرد. صحبتش را آقای [آیت‌الله سیدمحمدحسین] بروجردی می‌کردند ولی هیچ‌وقت عملی نشد و حالا موقعش است که عملی بشود. گفتند من با این کار موافقم و چند نفر را معرفی کردند. من با این‌ها مصاحبه کردم؛ مثلاً دکتر غلامحسین [ابراهیمی] دینانی که الان از استادان بزرگ فلسفۀ ایران است، بسیار مرد شریفی است. من با ایشان مصاحبه کردم، بورس دادیم به ایشان و فرستادیمشان فرنگ. از این‌طرف، آن‌طرف یک عده‌ای را [انتخاب کردیم و] فرستادیم فرنگ… به‌هرحال این خیلی‌خیلی کار بزرگی بود ولی هیچ‌وقت به نتیجه نرسیدیم، دیگر وقت نبود.

 

در واقع هدف شما این بود که نیروهایی تربیت شوند که به‌عنوان پشتوانه برای دانشگاه الهیاتی که می‌خواستید تأسیس کنید؟

 

بله، ببینید! بعد از انقلاب مدام از رابطۀ بین حوزه و دانشگاه صحبت شد، هنوز هم می‌شود. من همان‌وقت می‌خواستم این کار را بکنم. من یک‌وقتی یک سخنرانی کردم که خیلی متجددان را در ایران ناراحت کرد. [عنوان] سخنرانی من این بود: دانشگاه‌های ایران بین هاروارد و حوزۀ علمیۀ قم. یعنی چه؟ من نشان دادم که دانشگاه‌های خیلی‌خیلی معتبر آمریکا مثل هاروارد و ییل یا در انگلیس، آکسفورد و کمبریج به مدرسۀ فیضیۀ قم نزدیک‌ترند تا دانشگاه تهران یا هر کدام از دانشگاه‌های دیگر. مسئله‌ای است که در آمریکا به آن می‌گویند توترینگ(2). مثل درس خارج خود ما در حوزۀ علمیۀ قم می‌ماند که یک کسی که وارد است، خارج از کلاس‌های عادی می‌نشیند با چند نفر روی یک متن بحث می‌کنند، خیلی چیزهای مختلف. و من تمام کوششم در بیست سالی که در ایران بودم، این بود که بین فرهنگ سنتی خودمان و قلب آن، که دین اسلام و اصلاً خود دین است و در قلب دین، جنبۀ معرفتی اسلام با این موج تجددی که می‌آمد، پل ایجاد کنم. نه به این معنی که یک نوع التقاط ایجاد کنم، به‌هیچ‌وجه‌من‌الوجوه. چون من فکر می‌کنم که تجدد و سنت را نمی‌شود با همدیگر قاطی کرد. می‌شود داخل طیاره، ابن‌سینا خواند ولی فرق دارد با این امتزاجی که افرادی مثل [علی] شریعتی یا قبل از او مثلاً محمد عبده و این‌ها خواستند ایجاد کنند چون حق و باطل را نمی‌شود با هم امتزاج داد. از دید ما سنت‌گراها، در نهاد تجدد یک خللی هست و به همین جهت آن خلل را نمی‌شد فقط با بزَک و ماتیک جبرانش کرد…”

 

 

 


[حکمت و سیاست؛ خاطرات دکتر سیدحسین نصر، مجموعۀ تاریخ شفاهی و تصویری ایران معاصر، به کوشش حسین دهباشی، انتشارات سازمان اسناد و کتابخانۀ ملی جمهوری اسلامی ایران، ج1، صص94-99]

 

 

 

 

پی‌نوشت‌ها:

1- دانشکدۀ الهیات و معارف اسلامی در سال 1313 شمسی در محل مسجد سپهسالار (شهید مطهری) با نام دانشکدۀ علوم معقول و منقول افتتاح و پس از پنج سال در سال 1318 تعطیل شد. در سال 1321 بار دیگر آغاز به کار کرد و در 1344 دانشکدۀ علوم معقول و منقول به دانشکدۀ الهیات و معارف اسلامی تغییر نام داد.

2- Tutoring؛ حلقۀ خصوصی درس و بحث.

 

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: چهارشنبه، 6 اسفند ، 1393
پیام‌ها (3 پیام)
برچسب‌ها: