“«کف زندان پر بود از هر نوع جانوری ریز و درشت که شب و روز از سر و روی‌مان بالا می‌رفتند. روزی گل‌علی نزدیک پای خود متوجه عقربی درشت شد که سمت او می‌آمد. وحشت‌زده ما را صدا زد و کمک خواست. من قاشقم را برداشته به سمت عقرب پرت کردم. قاشق به عقرب خورد و گیجش کرد. جانور موذی کمی دور خود چرخیده این بارتغییر مسیر داده به سمت من آمد، هول به جانم افتاد که الساعه نیشش در پای کند گرفته‌ام فرو رفته جانم را خواهد ستاند. هر چه گل‌علی و قاسم اشیاء مختلف و هر آنچه نزدیک دست‌شان بود به سمت عقرب انداختند چاره‌ای نکرد و عقرب هم‌چنان آرام آرام به سوی من می‌آمد.

سرانجام هر چه توان داشتم در پاها جمع کرده دو پا را همراه کند سنگین بلند کرده و چون عقرب به زیر آن رسید کند را محکم بر سرش فرو کوفتم و اگرچه از شدت کوفتن کند به زمین استخوان‌هایم به شدت درد گرفت عقرب نیز در زیر سنگینی کند جان داد و از مرگ خلاصی یافتم. لکن چیزی نگذشت که از صدای کوبش کند بر کف زندان، دوستاقبان در را گشود و غضبناک پرسید که چه شده، هر سه به او گفتیم که عقربی قصد جان‌مان کرده بود که من آن را کشتم، خلاف انتظار دوستاقبان تسمه از کمر باز کرد و به جانم افتاد که «پدرسوخته عقرب دولت را می‌کشی؟» و تا مدت‌ها از آن روز، تنم از ضربات تسمه سیاه و کبود بود.»”

 

 


[دیلماج،حمیدرضا شاه‌آبادی، نشر افق، ص80]

 

 

موضوع: گزیده نثـر
تاريخ: پنجشنبه، 18 اردیبهشت ، 1393
پیام‌ها (بدون پیام)

 

 

“… و من چه قدر دلم صدای دو تار می‌خواست سنتور تار دلم کمانچه می‌خواست، چرا که به دلتنگی معنا می‌بخشیدند و به آن رنگ و بو می‌دادند…”

 


 

[ارتباط ایرانی، علی مؤذنی، سورۀ مهر، ص102]

 

 

 

 

هم‌چون‌این:

از آن وصف‌ها(۲۳): در فکر

از آن وصف‌ها(۲۲): فلفل ِ استدلال!

از آن وصف‌ها(۲۱): حماسه‌ای که به چشمی گریان و چشمی خندان خوانده می‌شود

از آن وصف‌ها(۲۰): پرسشی که در ذهن آن‌قدر چرخید تا این‌که روی زبان افتاد

از آن وصف‌ها(۱۹): بنا بر خواسته‌ای که به زبان نیامد

 

 

موضوع: از آن ترکیب‌ها و جمله‌های طعم‌دار
تاريخ: پنجشنبه، 18 اردیبهشت ، 1393
پیام‌ها (بدون پیام)

 

 

“مسعدة بن صدقه از امام صادق عليه السّلام و آن حضرت از پدران بزرگوارش عليهم السّلام نقل كرده است كه رسول خدا صلّى الله عليه و آله و سلّم فرمود:

خوشا به حال كسى كه در روز قيامت در نامۀ عملش زير هر گناهى يک «استغفرالله» ثبت شده باشد.”

 


[پاداش نيكی‌ها و كيفر گناهان، ترجمۀ ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، شیخ صدوق، ترجمۀ محمدعلی مجاهدی، انتشارات سرور، قم، ص418]

 

 

 

 

 

“أَبِي ره عَنْ عَبْدِ اللهِ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ هَارُونَ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ مَسْعَدَةَ بْنِ صَدَقَةَ عَنْ جَعْفَرٍ الصَّادِقِ عَنْ أَبِيهِ عَنْ آبَائِهِ ع قَالَ:

قَالَ رَسُولُ اللهِ ص‏ طُوبَى لِمَنْ وَجَدَ فِي صَحِيفَتِهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ تَحْتَ كُلِّ ذَنْبٍ أَسْتَغْفِرُاللهَ.”

 

 

[ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، محمد بن على ابن بابويه (الشیخ الصدوق)، دار الشريف الرضی للنشر، قم، ص165]

 

 

موضوع: بهره‌ای از کلام خدا و اولیای خدا
تاريخ: پنجشنبه، 18 اردیبهشت ، 1393
پیام‌ها (بدون پیام)

 

“… هنگامیکه هلاکو بنزدیکیهای حلّه رسید «شیخ‌سدیدالدین» پدر «علامۀ حلّی»، «سیدمجدالدین ابن طاوس» و «شمس‌الدین محمد بن ابی‌العز» که هر سه از علمای بزرگ شیعه بودند، اجتماع کردند و جمعی از علویهای نجف و کربلا پیش آنها جمع شدند و همۀ آنها متفقاً رأی دادند که از هلاکو امان بخواهند.

پس از تصویب رأی، نامه‌ای برای امان خواستن نوشتند و بوسیلۀ یک مرد عجمی پیش هلاکو فرستادند. هلاکو پس از خواندن نامه فوراً نامۀ امان نوشته بوسیلۀ دو نفر از نزدیکان خود برای آنها فرستاد و دستور داد اگر ضمیر آنها را با نامۀ ایشان مطابق تشخیص دادید آنها را پیش من آورید.

 

مأمورهای هلاکو بنام «نکله» و «علاءالدین العجمی» وارد حلّه شدند و پیش شیخ‌سدید آمدند و گفتار هلاکو را ابلاغ نمودند. شیخ بلادرنگ بسوی هلاکو شتافت. همینکه در مجلس هلاکو حاضر شد -و هنوز بغداد سقوط نکرده بود- هلاکو از شیخ پرسید چه انگیزه شما را واداشت که از من امان بخواهید و پیش من حاضر شوید در حالیکه هنوز معلوم نیست عاقبت امر من با خلیفه چه خواهد شد -و منظورش مستعصم بود- و ممکن است با من صلح کند و من برگردم و در این صورت از شکنجۀ او در امان نیستید.

 

شیخ در پاسخ وی چنین گفت: ما به یقین میدانیم غلبه با تو خواهد شد زیرا که پیشوای ما علی‌بن ابیطالب(ع) در یک سخنرانی خود که بنام خطبۀ زوراء معروف است، پیشگوئی فرموده که بساط فرزندان عباس با دست مردی از اتراک که دارای یک سلسله خواهد شد، برچیده می‌شود و شما صاحب آن اوصاف میباشید…

هلاکو با شنیدن خطبۀ علی(ع) خوشحال گشته فرمان امان توأم با تجلیل و تعظیم اهل حلّه و کوفه و نجف و کربلا بنام شیخ‌سدیدالدین یوسف صادر نمود.(۱)

 

… در نتیجه، کربلا و سایر مشاهد مقدسه از غارت و یغما و تخریب و کشتار و صدها جور و ستم در امان مانده و بلکه از ستمهای دوران خلافت بنی عباس که فرق مسلمین همیشه از آتش سوزان آن بهراس و وحشت بودند نفس راحت کشیدند.

 

 

استاد عباس غزّاوی می‌گوید هلاکو مردی رعیّت‌پرور و دانش‌دوست بود. با علما و فضلاء همنشین و هم‌سخن بود و علاقۀ بسیاری داشت به مؤسسات دینیه و موقوفات شرعیه، و جهات و قیود و شروط آنها را بیش از هر چیز رعایت می‌نمود و عنایت بیشتری به مشاهد مقدسه مبذول داشته و از شئون آنها نگهداری و حمایت می‌نمود.

بزرگان علمای امامیه را بر اعمال حکومتی میگماشت. همان شخص بود که نقابت سادات را در عراق به رضی‌الدین علی بن طاووس الحلّی واگذار نمود..(2)

 

ابن ودود در کتاب رجال خود در ترجمۀ سید رضی‌الدین ابن طاووس چنین گفته: وی در کربلاء دیده بدنیا گشوده و در حلّه بزرگ شده و در بغداد تحصیل کرده و در کاظمین زندگی را بدرود گفته و اضافه کرده که هلاکو پس از تسخیر بغداد و برقراری آرامش شهر در مدرسۀ مستنصریۀ بغداد، مجلسی ترتیب داد و علمای برجسته را جمع کرد و از آنها سئوال نمود آیا سلطان کافر عادل افضل است یا سلطان مسلمان ستمگر و ظالم، همۀ علمای مجلس از جواب ساکت شدند.

سید رضی‌الدین حاضر مجلس بود و از همۀ آنها اعلم و محترم بود. استفتاء را گرفت و در ذیل نوشت سلطان عادل کافر افضل و بهتر است به مخلوق پروردگار از سلطان مسلمان ستمگر.

از همین جهت نقابت علویهای عراق را به وی اعطا نمود و ولایت اعمال و شئون فرات را به برادرش سید مجدالدین بن طاووس واگذار نمود. و مقام وزارت را به شرف‌الدین ابوالقاسم علی مؤیدالدین بن علقمی وزیر اسبق معتصم تفویض کرد. و نجم‌الدین را بصدارت حلّه و توابع آن که کوفه و کربلاو نجف بود منصوب کرد.

 

 

[شهر حسین(ع)، محمدباقر مدرس بستان‌آبادی، انتشارات کلینی، صص270-274]

 

 

 

پی‌نوشت‌ها:

1- سفینة البحار، کلمۀ زور، صفحۀ 568

2- تاریخ عراق بین الاحتلالین، ج1، استاد عباس غزّاوی

 

 

 

 

از هم‌این کتاب:

(+) ناچار شدیم حسین‌بن علی را بکشیم!

(+) قرار بود اسرای کربلا را از دم تیغ بگذرانند

(+) عبیدالله‌بن زیاد از مادرش هم ملامت شنید

 

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: یکشنبه، 14 اردیبهشت ، 1393
پیام‌ها (بدون پیام)

 

 

واقف از داغ دل لاله نخواهد بودن

هر نهادی که در آن داغ تو بنهاده نبود

 

 

 

 

میرزا عباس فروغی بسطامی

 

 

موضوع: یک چکه شعر، یک دریا معنا
تاريخ: یکشنبه، 14 اردیبهشت ، 1393
پیام‌ها (بدون پیام)

 

“عبدالله فرزندعمرو بن نعمان کواء که به ابن کواء معروف است، او مردی عالم و پارسا و از شیعیان و مخلصین یاران امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) بود؛ اما سرانجام شیطان عقل او را ربود و به خوارج پیوست و رهبری آن گروه جاهل و نادان را عهده‌دار شد و با امام علی(علیه‌السلام) جنگید و مورد لعن و نفرین ابدی قرار گرفت.(1)

 

ابن کواء از جمله کسانی بود که در زمان خلافت عثمان، بدعت‌ها و ناروایی‌های او و کارگزارانش را برنتافت، و لب به اعتراض گشود و با مالک اشتر و ثابت بن قیس همدانی و کمیل بن زیاد و زید بن صوحان و صعصعة بن صوحان و عمرو بن حمق خزاعی و… در شهر کوفه قیام کردند و بر اعمال زشت و نابجای سعید بن عاص شوریدند و اجازه ندادند که او بر خواسته‌های ناحق خود جامۀ عمل بپوشاند، لذا همگی آنها به دستور عثمان از کوفه به شام تبعید شدند و چون در شام هم به خلاف‌کاری‌های معاویه تاختند، معاویه نیز آنان را تحمیل نکرد و به دستور عثمان به کوفه بازگردانده شدند، و آنها مجدداً بر استاندار کوفه و کج‌روی‌های او اعتراض کردند، باز به حمص تبعید شدند.(2)

بدین ترتیب ابن کواء در زمرۀ مردان مبارز و شورشیان بر ضد خلافت عثمان درآمد و مورد توجه قرار گرفت.

 

 

ابن کواء پس از قتل عثمان با امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) بیعت کرد و در زمرۀ یاران باوفای آن حضرت قرار گرفت و در جنگ صفین شرکت نمود و در سپاه آن حضرت، امام(علیه‌السلام) را یاری کرد. امام مع الأسف پس از داستان غم‌بار پیمان حکمیت و متارکۀ جنگ در صفین، ابن کواء و گروه خوارج به بهانۀ مخالفت با حکمیت که خود، آن را بر حضرت تحمیل کرده بودند، از سپاه امام(علیه‌السلام) کنار کشیدند و موقعی که لشکر عراق به کوفه وارد شد، این گروه وارد شهر کوفه نشدند و در نخیله ماندند و دو نفر از سران خوارج به نام‌های حرقوص بن زهیر سعدی و زرعة بن برج طائی را نزد حضرت فرستادند و از حضرت خواستند توبه کند و حکمیت را باطل اعلام نماید و مجدداً به جنگ با معاویه به صفین بازگردد.

 

و حرقوص به حضرت چنین گفت: که از گناه خود (یعنی از امضای پیمان حکمیت) توبه کن و ما را برای جنگ با معاویه بفرست.

امام(علیه‌السلام) در پاسخ او فرمود: «من شما را از حکمیت نهی کردم ولی نپذیرفتید، اکنون آیا آن را گناه می‌دانید؟ گرچه موضوع حکمیت گناه نیست، ولی نموداری از عجز رأی و ضعف تدبیر است، و من شما را نهی کردم (و شما مخالفت کردید و حال می‌خواهید آن را باطل اعلام کنید!)».

در این جا زرعه برخاست و گفت: به خدا سوگند اگر از این که مردم را به حکمیت گماشتی توبه نکنی تو را قطعاً خواهم کشت و با این کار رضایت و خشنودی خدا را می‌طلبم!

امام(علیه‌السلام) به او فرمود:«بؤساً لک ما أشقاک! کأنّیبک قتیلاً تَسفی علیک الریاح؛ ننگ و روسیاهی برای تو باد که چقدر بدبختی، گویا تو را می‌بینم که به قتل رسیده‌ای و بادها بر جسدت می‌ورزد».(3) امام(علیه‌السلام) با این خبر غیبی از آیندۀ تاریک زرعه خبر داد و هلاکت او را یادآور شد.

 

 

ابن کواء نخستین کسی بود که فرماندهی این گروه نادان را عهده‌دار شد و با این کار فاجعۀ بزرگی در اسلام به وجود آورد و نتیجۀ آن شهادت امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) و قوت گرفتن حکومت معاویه و هلاکت و نابودی خود و گروه خوارج بود.

ابن ابی الحدید از ابو هلال عسکری نقل می‌کند که گفت: نخستین کسی که خوارج را فرماندهی کرد و از سپاه امیرالمؤنین(علیه‌السلام) فاصله گرفت، ابن کواء بود. سپس برای عبدالله بن وهب راسبی که مردی سخنور و خطیب بود، بیعت گرفتند و او را به عنوان فرمانده خود تعیین کردند.(4)

 

 

[اصحاب امام علی علیه‌السلام؛ شرح زندگی 1110 صحابی امیرالمؤمنین علیه‌السلام، سید اصغر ناظم‌زاده قمی، بوستان کتاب، ج2، صص789-791]

 

 

 

 

پی‌نوشت‌:

1- رجال طوسی، ص50، ش69؛ تنقیح المقال، ج2، ص204.

2- شرح ابن ابی الحدید، ج2، ص134.

3- همان، ص268.

4- همان، ص271.

 

 

 

 

از هم‌این کتاب:

(+) پاسخ‌های تأمل‌برانگیز عقیل‌بن ابی‌طالب به معاویة‌بن ابی‌سفیان

(+) عقیل و صراحت در جواب به معاویه

(+) عبدالرحمن بن ملجم مرادی

(+) عبدالرحمن بن مسیب فزازی

(+) عبدالرحمن بن عمرو بن جموح

(+) آب نیافتی نماز نخوان!

(+) عباس‌بن ربیعة‌بن حارث‌بن عبدالمطلب

 

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: یکشنبه، 14 اردیبهشت ، 1393
پیام‌ها (بدون پیام)

 

امام هادی (علیه‌السلام) از پدران بزرگوارشان (علیهم‌السلام) روایت کرده‌اند که امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) فرمود:

«هرگاه که خداوند به بنده‌اش نعمتی عطا کند و او قلباً سپاس‌گزاری ورزد، مستحق ِ ازديادِ نعمت خواهد شد پیش‌تر از آن‌که شُکرش را به زبان جاری سازد.»

 

 

 

الأمالي للشيخ الطوسي، جَمَاعَةٌ عَنْ أَبِي الْمُفَضَّلِ عَنْ عَبْدِ اللهِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عُبَيْدِ بْنِ يَاسِينَ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ الثَّالِثِ عَنْ آبَائِهِ (ع) قَالَ:

قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ (ع‏) :

 

«مَا أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَى عَبْدٍ نِعْمَةً فَشَكَرَهَا بِقَلْبِهِ إِلَّا اسْتَوْجَبَ الْمَزِيدَ فِيهَا قَبْلَ أَنْ يُظْهِرَ شُكْرَهَا عَلَى لِسَانِهِ.»

 

 


[بحار الأنوار، علامه محمدباقر مجلسی، دار إحياء التراث العربی‏، بیروت، ج68، ص53]

 


موضوع: بهره‌ای از کلام خدا و اولیای خدا
تاريخ: شنبه، 13 اردیبهشت ، 1393
پیام‌ها (بدون پیام)

 

 

حمید داودآبادی:

 

“… شب قبل، به هر صورت که بود، در مصرف آب صرفه‌جویی کرده بودم و تنها اندازه‌ی سه در قمقمه آب خورده بودم. بقیه را گذاشته بودم برای صبح. عقلم آن‌قدر قد می‌داد که در گرمای جان‌سوز روز و گرماگرم نبرد، ممکن است آبی برای خوردن پیدا نشود.

در آن میان چشمم به یکی از بچه‌ها افتاد که از تشنگی نقش بر زمین شده بود، با لبان خشک له‌له می‌زد و درخواست آب می‌کرد. صورتش سرخ شده بود. چشمانش گود افتاده بود و لب‌هایش ترک‌ترک و سفید شده بود. سریع قمقمه را به او دادم و گفتم: بالاغیرتا تا اون‌جا که می‌تونی کم‌تر بخور.

ولی او فرصت را مغتنم شمرد و تا ته قمقمه را سر کشید. خیلی حالم گرفته شد. برای آن یک قمقمه آب، چه نقشه‌ها که نکشیده بودم. ساعتی بعد، از فرط تشنگی به سوی بچه‌ها دست دراز کردم، اما هیچ‌کدام آبی در بساط نداشتند. گرمای اول صبح باعث شده بود همه‎ی قمقمه‌ها خالی شود.

 

مدتی به همان حال گذراندم تا این‌که وارد یکی از سنگرهای دشمن شدم. قوطی‌ای فلزی برداشتم که هیچ مارک و برچسبی نداشت تا نشان بدهد که کمپوت باشد یا چیز دیگر. به‌سرعت با سرنیزه دو سوراخ روی آن درست کردم و شروع کردم به سر کشیدن مایع داخلش. کمی که سر کشیدم، شوری و تندی مایع متوجهم کرد که کمپوت نیست، بلکه کنسرو آبگوشت است با نمک و فلفل زیاد.

با خوردن آن مایع شور و تند، عطشم بیشتر شد. کلافه شده بودم. از سنگر بیرون آمدم و به طرف ظرف‌های ماستی رفتم که آن طرف‌تر بود. سعی کردم با خوردن ماست‌های گرم و جوشیده از تشنگی‌ام بکاهم. ولی عطش و سوزش دهانم همچنان بود.

 

 

بعد از ساعتی که به خاطر تشنگی، بسیار طولانی گذشت و قبل از رسیدن تانک‌های خودی، ماشینی را دیدم که از دور به طرف‌مان می‌آمد. نزدیک که شد، دیدم تویوتایی است که عقبش یک تانکر آب دارد. جلوی‌مان که رسید، متوجه شدم تانکر آب یخ است. انگار دنیا را به‌مان داده باشند. واقعا که عجب راننده‌ی دلیری بود. در جایی که حتی تانک‌ها از جلو آمدن خودداری می‌کردند، او بدون ترس از هلی‌کوپترها یا گلوله‌های مستقیم تانک، تا آخرین قطرات آب را به نزدیک‌ترین نقطه‌ی خط نیروهای خودی با دشمن آورده بود.

وقتی رفت جلوی عراقی‌ها و آب یخ را بین بچه‌ها تقسیم کرد و برگشت، جلوی پایم ایستاد و در جواب من که به‌ش گفته بودم: «اگه بری جلو، با تیربار آبکشت می‌کنن.» خندید و در حالی که به بدنه‌ی ماشین اشاره می‌کرد، گفت: «بفرما آقا پسر گل، اگه یه سوراخ روش پیدا کردی، جایزه داری» و من مات و مبهوت به او و تانکر آب نگاه می‌کردم.

 

 

هواپیماها و هلی‌کوپترهای عراقی از ارتفاع بسیار کم، بچه‌ها را زیر آتش کالیبرهای خود می‌گرفتند. هنگام حمله‌ی آن‌ها چون جان‌پناهی نداشتیم، به چاله‌هایی پناه می‌بردیم که بر اثر انفجار خمپاره‌ها و راکت‌ها روی زمین ایجاد شده بود. اولین جنازه‌ی عراقی را آن‌جا دیدم. راننده‌ی تانکی که کنار تانکش روی زمین افتاده بود. یکی از بچه‌ها گفت: ببینیم توی جیبش چی داره… به خودم جرأت دادم، جلو رفتم و دکمه‌ی جیب پیراهنش را باز کردم. ناگهان دسته‌ای اسکناس عراقی ریخت بیرون. آنها را برداشتم. اسکناس‌های 50 دیناری نو را بین بچه‌ها به عنوان یادگاری پخش کردم. به هر نفر دو تا رسید. دو تا هم خودم گذاشتم توی جیبم.

بچه‌ها سوار بر تانک او، سرمستانه گاز می‌دادند و به جلو می‌رفتند. عده‌ی زیادی روی آن نشسته بودند. همان‌طور که می‌رفتند، از خوشی متوجه نشدند که اشتباه رفته‌اند و به مواضع دشمن نزدیک شده‌اند. آن‌قدر جلو رفتند که گلوله‌های دشمن باعث شد تانک را جا بگذارند و فرار کنند. تانک دوباره به دست دشمن افتاد، ولی بچه‌ها همچنان می‌خندیدند…”

 

 

 

[از معراج برگشتگان، حمید داودآبادی، کتاب یوسف، مؤسسۀ عماد، صص163-165]

 

 

 

 

از هم‌این کتاب:

از معراج برگشتگان(۳):  از این اتفاق‌ها هم پیش می‌آمد

از معراج برگشتگان(۲): طرف‌دارهای شاه شعار می‌دادند: خدا قرآن محمد!

از معراج برگشتگان(۱): خود امام رضا اومده به خواب شاه!

 

 

موضوع: ۸سال دفاع مقدس
تاريخ: شنبه، 13 اردیبهشت ، 1393
پیام‌ها (بدون پیام)

 

“… به کجا نگاه می‌کنی؟ توی چه فکری هستی؟ خیره به جایی، دور دور، که به چشم نمی‌آید. ذهن هم در جایی همان حوالی پرسه می‌زند. باز سیر می‌کنی در گذشته‌ات…”

 

 


[هات، محمدعلی قاسمی، سورۀ مهر، ص139]

 

 

 

 

هم‌چون‌این:

از آن وصف‌ها(۲۲): فلفل ِ استدلال!

از آن وصف‌ها(۲۱): حماسه‌ای که به چشمی گریان و چشمی خندان خوانده می‌شود

از آن وصف‌ها(۲۰): پرسشی که در ذهن آن‌قدر چرخید تا این‌که روی زبان افتاد

از آن وصف‌ها(۱۹): بنا بر خواسته‌ای که به زبان نیامد

از آن وصف‌ها(۱۸): لبه‌ی موج‌خور ِ ساحل

 

موضوع: از آن ترکیب‌ها و جمله‌های طعم‌دار
تاريخ: شنبه، 13 اردیبهشت ، 1393
پیام‌ها (بدون پیام)

 

“… و او راضی بود. که انگار با این سخنرانی ِ حتماً مهم توانسته بوی غذا را تبدیل به طعم آن کند و مرا با فلفل استدلال خود بسوزاند…”

 

 


[ارتباط ایرانی، علی مؤذنی، سورۀ مهر، ص102]

 

 

 

 

هم‌چون‌این:

از آن وصف‌ها(۲۱): حماسه‌ای که به چشمی گریان و چشمی خندان خوانده می‌شود

از آن وصف‌ها(۲۰): پرسشی که در ذهن آن‌قدر چرخید تا این‌که روی زبان افتاد

از آن وصف‌ها(۱۹): بنا بر خواسته‌ای که به زبان نیامد

از آن وصف‌ها(۱۸): لبه‌ی موج‌خور ِ ساحل

از آن وصف‌ها(۱۷): در انتظار خبری که نمی‌آمد

 

 

موضوع: از آن ترکیب‌ها و جمله‌های طعم‌دار
تاريخ: شنبه، 13 اردیبهشت ، 1393
پیام‌ها (بدون پیام)

 

 

مطرح می‌شود که در پایان چنگ چندین نامه خدمت حضرت امام(ره) رسیده که در پایان بخشیدن به جنگ مؤثر بوده است. اگر ممکن است در این مورد کمی توضیح دهید؟ همچنین گفتید بعد از کربلای 5 به این نتیجه رشیدید که عملیات در جنوب جواب نمی‌دهد و ظاهراً مضمون یکی از نامه‌ها همین بوده است. پس چه اتفاقی می‌افتد که بعد از قطعنامه دوباره می‌خواستیم تا بصره برویم؟

 

 

محسن رضایی: چندین نامه خدمت حضرت امام(ره) نوشته شد. یک نامه توسط آقای سیدمحمد خاتمی که وزیر ارشاد بودند و به وضعیت بسیج نیروها اشاره داشت. یک نامه هم توسط سازمان برنامه و بودجه به امضاء آقای روغنی زنجانی نوشته شد و در آن وضعیت اقتصادی کشور را مطرح کرده بودند و یک نامه هم توسط بنده به آقای هاشمی رفسنجانی نوشته شد که در مورد وضعیت عملیاتی و میزان امکانات و تجهیزاتی بود که برای پایان جنگ می‌خواهیم.

در این نامه، برنامۀ بلند مدت پنج‌ساله‌ای را طراحی کرده بودیم که در هر سالی چه اتفاقای باید رخ دهد تا در نهایت در جنگ پیروز شویم. البته من در پایان این نامه نوشته بودم که اگر این امکانات نیز به دست ما نرسد، ما می‌توانیم بجنگیم و موفق نیز خواهیم شد اما با تأخیر و پرداخت هزینه‌های بیشتر. چون ما به وضعیتی رسیده بودیم که اگر می‌خواستیم جنگ سریع حل شود، باید همۀ کشور بسیج می‌شد و گر نه یک جنگ فرسیشی طولانی مدت را می‌بایست در پیش می‌گرفتیم.

 

اما اینکه بعد از پذیرش قطعنامه گفتیم می‌توانیم بصره را آزاد کنیم، دلیلی اصلی آن این است که:

الف) همۀ خطوط مرزی و استحکامات در اثر رفت و آمد به هم ریخته بود و حداقل عراق دو سه سال وقت نیاز داشت تا این استحکامات را دوباره درست کند.

ب) نیرو نیز به اندازۀ کافی برای عملیات آماده بود و جبهه از رزمندگان پر شده بود؛ یعنی بعد از پیام امام موج عظیمی از مردم به جبهه آمدند که بی‌سابقه بود.

ج) همۀ یگان‌های سپاه آماده و آزاد بودند و ما در هیچ جای دیگر مشغول پدافند نبودیم و می‌توانستیم همه را در منطقۀ مقابل بصره متمرکز کنیم و آن را آزاد سازیم.

د) در این مدت چندین تاکتیک نیز به دست آورده بودیم که می‌توانستیم از آن‌ها استفاده کنیم؛ مثل عبور از پنج ضلعی، کانال زوجی و استحکامات شرق بصره.

بنابراین آمادگی عملیات وجود داشت اما حضرت امام(ره) فرمودند که ما زیر قولمان نمی‌زنیم.”

 


 

[جنگ به روایت فرمانده: درس‌گفتارهای جنگ، دکتر محسن رضایی میرقائد، بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس، صص231-232]

 

 

 

 

از هم‌این کتاب:

(+) پس از شکست در این دو حمله بود که صدام قطعنامۀ ۵۹۸ را پذیرفت

(+) مساحتی که اشغال شد، مساحتی که اشغال ماند

(+) انتقادهای محسن رضایی به مسؤولین ِ سیاسی ِ جنگ

(+) هزینه‌های ارزی جنگ تحمیلی

(+) عنایت خداوند در عملیات مرصاد

(+) محسن رضایی: قطعنامۀ ۵۹۸ در اثر مذاکرات دیپلماتیک بدست نیامد بلکه ما به زور سلاح در عملیات کربلای ۴ و ۵ آن را از شورای امنیت گرفتیم

عملیات کربلای۴؛ (۲) و (۱)

ماجرای مک‌فارلین (۲) و (۱)

(+) برخی اختلافات سپاه و ارتش

(+) جنگ جنگ تا؟

(+) قریب به ۲۵۲ بار از سلاح شیمیایی علیه رزمندگان و مردم غیر نظامی استفاده کرد

(+) دورانِ عدم‌الفتح

(+) فرمان‌ده‌های سپاه

(+) پیش‌روی در خاک عراق، جزو اهداف عملیات بیت‌المقدس بود

مسألۀ پایان جنگ(۲): نظریۀ ۶+۲

(+) اولین عملیات‌های ایران به ره‌بری بنی‌صدر

(+) ما همۀ سرزمین‌هایی را که ایران با زور تصرف کرده بود، دوباره پس گرفتیم!

مسألۀ پایان جنگ(۱): این طور نیست که پایان جنگ بعد از آزادسازی خرمشهر مطرح شده باشد

جمهوری اسلامی و حزب دموکرات کردستان (۲) و (۱)

(+) بی‌کفایتی دولتِ موقت دربارۀ قراردادهای تسلیحاتی ایران

(+) تجاوزهای ثبت‌شدۀ عراق، پیش از جنگ تحمیلی

(+) ستاد جنگ‌های نامنظم

(+) بسیج ِ بنی‌صدر!

(+) توده‌ای‌ها می‌خواستند به سفارت امریکا حمله کنند

(+) پیش‌روی با استفاده از قاچاق‌چی‌های عرب

(+) پیش‌روی با استفاده از مُقَنی‌های یزدی

کودتای شبکۀ نقاب (۲) و (۱)

 

 

موضوع: ۸سال دفاع مقدس
تاريخ: شنبه، 13 اردیبهشت ، 1393
پیام‌ها (بدون پیام)

 

 

امام رضا (علیه‌السلام) فرمود:

… هر که از خداوند توفیق بخواهد و تلاش ِ جدی نکند، خود را مسخره کرده است.

 

 

 

عَنْ مُحمَّدِ بْنِ أَحمدَ بْنِ شاذانَ الْقُمِّيِّ عَنْ أَبيهِ عَنْ أَحمدَ بْنِ مُحمَّدِ بْنِ صالِحٍ عَنْ سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللهِ عَنْ أَيُّوبَ بْنِ نُوحٍ قالَ:

قالَ الرِّضا علیه‌السلام:

… مَنْ‏ سَأَلَ‏ اللهَ التَّوْفيقَ‏ وَ لَمْ‏ يَجْتَهِدْ فَقَدِ اسْتَهَزَأَ بِنَفْسِهِ.

 

 


[بحار الأنوار، علامه محمدباقر مجلسی، دار إحياء التراث العربی‏، بیروت، ج75، ص356]

 

 

موضوع: بهره‌ای از کلام خدا و اولیای خدا
تاريخ: جمعه، 5 اردیبهشت ، 1393
پیام‌ها (بدون پیام)

 

حجت‌الاسلام و المسلمین سیدتقی موسوی درچه‌ای:

 

“… در آن زمان اکثر شخصیتهای بزرگ ایران و جهان برای تجلیل از مقام آیت‌الله بروجردی، مجلس ختم به پا کردند. شنیدم که آیت‌الله کاشانی هم قرار است در مسجد خودشان واقع در پامنار تهران نزدیک منزلشان مجلس ختمی برگزار کنند. من بر اساس ارادت به آیت‌الله کاشانی تصمیم گرفتم تا در مجلس ختم ایشان شرکت کنم.

مجلس ختم خیلی خوب برگزار شد. رجال سیاسی و علمی زیادی به این جلسه آمده و برای من فرصت مغتنمی بود که بعضی از بزرگان سیاسی مملکت را در آنجا ببینم. اغلب رجال چه آنهایی که منزوی شده و از سیاست کنار کشیده و چه آنهایی که هنوز فعال بودند، هر کدام به نوعی به آیت‌الله کاشانی ارادت داشتند و در این جلسه حضور یافتند. بزرگان علم و دین تهران و حتی شهرهای اطراف نیز در آن جلسه تشریف داشتند. به هر حال این جلسه از نظر کمی و کیفی بسیار جالب توجه بود و مطمئنم که اگر در آن جلسه حضور نداشتم بعدها برای از دست دادن این فرصت غبطۀ زیادی می‌خوردم.

پس از برگزاری سخنرانی و اتمام جلسه، عده‌ای از یاران همدل بالای مسجد، نزدیک محراب دور آقای کاشانی حلقه زدیم و طبق معمول جلسه‌ها، در مورد مسائل روز گفتگو شد…

 

نزدیک ایشان نشستم. هر کس از هر دری سخن گفت و سؤالی کرد. سؤالها بیشتر منطبق با شرایط زمان و مکان جلسه، مربوط به درگذشت یک مرجع تقلید بزرگ بود. شخصی از آیت‌الله کاشانی پرسید: «بعد از فوت حضرت آیت‌الله بروجردی که مرجع تقلید شیعیان جهان بوده، حالا ما از چه کسی تقلید کنیم؟»

سؤال بسیار جالب توجهی بود، طوری که همۀ حاضران را متوجه خودش کرد و همه ساکت شدند تا جواب آیت‌الله کاشانی را بشنوند. گویا همه منتظر بودند که یکی پا پیش بگذارد و از کسی مانند آیت‌الله کاشانی چنین سؤالی کند.

 

ناگفته نماند که خود آقای کاشانی یک مرجع تقلید بود منتهی شرایط زمانی ایجاب نکرد تا ایشان رساله‌ای بنویسند. از این رو در زمرۀ مراجع درنیامدند ولی از نظر تقوا و علم و بینش اسلامی، شرایط مرجعیت را به کمال داشتند و حتی بعضی از آقایان اعلام کردند که از آقای کاشانی تقلید خواهند کرد.

 

آقای کاشانی بلافاصله بعد از شنیدن این سؤال تأملی کرده سرشان را بالا آوردند و با همان لهجۀ کاشانی گفتند: «در زمان ما اعلم فقها (مایه‌دار) حاج‌آقا روح‌الله خمینی است.» تعبیر مزاح ایشان از شجاعت و شهامت امام باعث خندۀ حضار شد و خنده و شوخی لحظاتی جلسه را در برگرفت. البته ایشان نخندیدند و برای آنکه نشان دهند که به هیچ وجه قصد ضوخی نداشتند، با لحن جدی تأکید فرمودند: «از نظر تقوا و علم و بینش و از همۀ جهات آقای خمینی شایسته هستند.»”

 

 

 

[سفیر 7هزار روزه؛ خاطرات سیدتقی موسوی درچه‌ای، انتشارات سورۀ مهر، صص95-96]

 

 

 

 

از هم‌این کتاب:

(+) مباحثۀ آیت‌الله یثربی با آیت‌الله بروجردی دربارۀ بقای بر تقلید از میت

 

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: چهارشنبه، 3 اردیبهشت ، 1393
پیام‌ها (بدون پیام)

 

 

دکتر موسی نجفی:

 

“… اگر از 1324 قمری یا 1285 شمسی 15 سال به عقب برگردیم وارد گام هفتم می‌شویم، یعنی قیام تنباکو. حتی کسروی و بسیاری از تاریخ‌نویسان روشنفکر قبول دارند که تحریم تنباکو نخستین تکان ایران است.

پیوند دین و سیاست در این قیام برای سکولارها نگران‌کننده است، اما برای ما از آن جهت که بین دین و سیاست پیوستگی مهمی به وجود آورده و به تعبیر میرزای شیرازی «اعلای کلمۀ ملّت» شده، حائز اهمیت است.

 

حال اگر بخواهیم در خودی‌ها نیز خطوط مختلف را از هم تفکیک نماییم، باید به دو شاخه و خط زیر اشاره کنیم:

 

اول، خط مرحوم میرزای شیرازی است. امام با بینش تاریخی فوق‌العاده، قوی و عمیقی که دارند چندید بار تصریح فرموده‌اند که در مطالعۀ تاریخ معاصر از میرزای شیرازی شروع کنید  و از میرزای شیرازی به پیرمردی کوچک با عقلی بزرگ تعبیر می‌کنند. پس شاخۀ نخست، تفکر میرزای شیرازی است.

 

شاخۀ دیگر، خط جمالی‌هاست؛ یعنی خط سید جمال‌الدین اسدآبادی که حقیقتا او شخصیتی بزرگ و ضد استعماری است البته با نقاط ضعف جدی.

 

اما نکته این است که آیا حرکت‌های اسلامی را از میرزا یعنی خط اصیل مرجعیت مبارز شروع کنیم یا از سید جمال. تفاوتشان بعدها در قضیۀ مشروطه محسوس است. اگر این سیر را از سید جمال بگیریم، دقیقا خشت کجی را بنا نهاده‌ایم که بعد در مشروطه ساختمانش فرو می‌ریزد. به همین دلیل گروه‌هایی با مقاصد سیاسی خاصی بر روی سید جمال تکیه و تأکید دارند. البته این سخن هیچ ربطی به بزرگی و عظمت شخصیت ایشان ندارد.

همچنان که گفته شد، سید انسانی بزرگ، ضد استعماری، و پر شور است، اما در مقابل میرزا اصیل نیست. مرحوم مدرس نیز نقدهای جالبی در سال‌های بعد به سید جمال دارند. حتی آن نامۀ مشهور سید جمال به میرزا نامۀ خاصی است. او می‌خواهد به میرزا خط بدهد و بی‌ادبی می‌کند. ما سید جمالی را می‌شناسیم که در کنار عبده و در مقابل ناصرالدین شاه قرار دارد و بنابراین آدم بزرگی است، اما در مقابل میرزا اصیل نیست. در این جا بحث از خائن و خادم یا بد و خوب نیست، بلکه بحث از اصیل و اصیلتر و خوب و خوبتر و دقیق و دقیقتر است.

 

 

در روحانیت امروز هم میرزا داریم و هم سید. جریان‌شناسی ضرورتی، انکارناپذیر است و نمی‌شود همیشه شخصیت‌های تاریخی‌مان را تقدیس کنیم و از آن‌ها تندیس بسازیم. ما می‌توانیم براساس الگوهای تاریخی‌مان روحانیت اصیل و غیر اصیل و حتی در میان آن‌ها که اصیلند، کسانی را که درجۀ اصالتشان بالاتر است مشخص نماییم.

 

در مشروطه دقیقا میان افراد اختلاف پیدا شده و به سبب آن یک نهضت شکست‌خورده است. پس نیاز داریم تا براساس الگوها شخصیت‌های دورانمان را تحلیل نماییم. برای این کار از نظرات امام استفاده می‌کنیم و نظرات ایشان را حجت می‌گیریم؛ مثلا شیخ فضل‌الله را با مسئلۀ سیدین مقایسه می‌کنیم، باید جداً روی این مسئله فکر کرد. این‌ها اشتباهاتی داشته‌اند و جاهایی فریب خورده‌اند. بالاخره یکی بالای دار رفته است و یکی نرفته، یکی ترور شده است و دیگری نشده است. باید در این دهۀ سوم، دربارۀ هر چه در تاریخ اتفاق افتاده براساس تفکر خودمان بحث کنیم…”

 

 


[بصیرت تاریخی؛ اصول شناخت تاریخ تحولات معاصر ایران، دکتر موسی نجفی، نشر آرما، صص63-65]

 

 

 

 

از هم‌این کتاب:

بصیرت تاریخی (۱)

 

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: دوشنبه، 1 اردیبهشت ، 1393
پیام‌ها (بدون پیام)

 

 

می‌کشد عشقم به میدانی که جانِ خسته را

زخم، مرهم می‌گذارد، درد، درمان می‌دهد

 

 

 

 

میرزا عباس فروغی بسطامی

 

 

موضوع: یک چکه شعر، یک دریا معنا
تاريخ: دوشنبه، 1 اردیبهشت ، 1393
پیام‌ها (بدون پیام)

 

“حدود سال 1760 رژیمهای سیاسی مستقر در سیزده مستعمره، بسیار ناموزون و بی‌سر و ته بودند. اکثر آنها یعنی هشت مستعمره (نیوهامپشایر، ماساچوست، نیویورک، نیوجرسی، ویرجینیا، کارولینای شمالی، کارولینای جنوبی، جورجیا)، مستقیماً به دربار وابسته بودند و حکام آنها به‌وسیلۀ شاه انتخاب می‌گردید. این مستعمرات دارای «مجمع قانونگذاری» بودند که به وضع قوانین می‌پرداخت؛ لیکن دربار لندن از حق وتو برخوردار بود و می‌توانست قوانین تصویب‌شده را رد کند

دو مستعمرۀ رود آیلند و کانکتی‌کات، هنوز دارای فرمان امتیاز و مستقل بودند. سه مستعمرۀ آخر یعنی مریلند، دولاوار و پنسیلوانیا نیز «مستعمرۀ مالکان» به شمار می‌آمدند…

 

… مجامع مذهبی قوانینی وضع می‌کردند که رعایت آیین ربانی را به مؤمنان تحمیل می‌کرد و در روزهای مقدس، مسافرت، گشایش میخانه‌ها، بازی ورق و رقص را ممنوع می‌ساخت. این پافشاری و تعصب در مورد اصول زندگی و سختگیری در مورد انجام دستورات کتب آسمانی، نسلهای متمادی در انگلستان جدید [نیوانگلند؛ عنوانی که بر مجموعۀ مستعمرات انگلستان در امریکای شمالی نهاده شده بود] دوام یافت و حتی مدتها پس از پیروزی جنگ استقلال نیز پابرجا ماند.

 

بنابراین شگفت‌آور نیست که اهالی انگلستان جدید در تربیت کودکان اهتمام می‌ورزیدند. برای ایشان فقط مسئلۀ آموزش کتب مقدس و بهتر فهماندن مواعظ «کشیش» مطرح نبود. بلکه آماده کردن و تربیت کودکان برای زندگی اجتماعی و واداشتن به امور مفید نیز مورد نظر بود. هنوز بیش از پنج سال از ایجاد بوستون نگذشته بود که اولین مدرسه در آن ایجاد گردید و از سال 1647 دیوان عالی ماساچوست قانونی وضع کرد که در کلیۀ شهرها که دارای پنجاه خانوار یا بیشتر باشد، حداقل یک مدرسۀ دولتی تأسیس گردد و به آن گونه که انتظار می‌رفت، تصویب و اجرای این قانون جاه‌طلبانه برای سکنۀ انگلستان جدید چندان راضی‌کننده نبود.

 

اولین کالج، یعنی هاروارد به سال 1636 بنیاد نهاده شد. این کالج در آغاز به‌منظور تربیت کشیشان تأسیس شد؛ لیکن تدریس دروس دیگری غیر از الهیات، بخصوص زبان لاتین و حقوق به‌سرعت متداول شد و گسترش یافت…”

 

 

[امریکا چگونه امریکا شد؛ تاریخ ایالات متحدۀ امریکا، فرانک ال. شوئل، ترجمۀ ابراهیم صدقیانی، انتشارات امیرکبیر، صص83 و 88-89]

 

 

 

 

از هم‌این کتاب:

(+) استقرار انگلیسی‌ها در قارۀ امریکا و تشکیل سیزده مستعمره

 

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: دوشنبه، 1 اردیبهشت ، 1393
پیام‌ها (بدون پیام)

 

 

“… مقصود از اعلم در بحث ولایت فقیه، اعلم در مرجعیت نیست. حضرت علی(علیه‌السلام) میفرماید: «ایها الناس ان احق الناس بهذا الامر أقواهم علیه و أعلمهم بامرالله فیهم»؛ «ای مردم! بدانید که سزاوارترین مردم به این امر (حکومت و ولایت) کسی است که در این کار قوی‌تر و به امر خداوند در حوزۀ رهبری جامعه آگاه‌تر باشد».

بنابراین مقصود از اعلم تنها اعلم فقهی نیست(1)؛ بلکه کسی که علاوه بر داشتن فقاهت، دارای عدالت و درایت نیز باشد و به اوضاع کشور و جهان آگاهی کامل داشته باشد تا با بررسی دقیق شرایط و احکام الهی، بهتر بتواند احکام متناسب با شرایط موجود و مصالح جامعۀ اسلامی را کشف کند. دشمنان اسلام و ترفندهای آنان را بشناسد و در وقت مناسب، بتواند تصمیم‌گیری و به نحو شایسته و با شجاعت اقدام کند.

بنابراین چون فقاهت تنها یکی از شرایط رهبری جامعۀ اسلامی است؛ نه تمام آن. از همین‌رو حتی مرجعی که در مسائل فقهی اعلم از ولی فقیه باشد، لازم است در مسائل حکومتی تابع ولی فقیه باشد.”

 

 

[ولی باید فقیه باشد، تهیه و تنظیم: گروه فرهنگی اکسیر ولایت، نشر آرما، صص90-91]

 

 

 

پی‌نوشت‌:

1- «ولایت فقیه است، نه ولایت أفقه که اعلمیت هم در آن شرط باشد.» آیت‌الله فاضل لنکرانی -در پاسخ به اظهارات آیت‌الله منتظری- 25 آبان 1376

 

 


هم‌چون‌این:

(+) ولایت فقیه یا ولایت افقه؟

 

 

 

 

از هم‌این کتاب:

(+) مطلقه دیگر چه صیغه‌ای است؟

(+) خطاب به سکولارهای مسلمان

(+) اگر حکومت لازمۀ اجرای احکام اسلام است، چرا ائمه(علیهم‌السلام) برای آن فعالیتی نمی‌کرده‌اند؟

 

 

موضوع: حکومت اسلامی، امامت، ولایت فقیه
تاريخ: یکشنبه، 24 فروردین ، 1393
پیام‌ها (بدون پیام)

 

 

حمید داودآبادی:

 

“… چون یگان‌های استان تهران، به‌ویژه تیپ 27 محمد رسول‌الله (ص) از نظر نیرو تکمیل بودند، ما را به تیپ 8 نجف اشرف اعزام کردند که کمبود نیرو داشت. پس از سازماندهی، چادرها را وسط زمین آسفالتی که مخصوص والیبال بود، بر پا کردیم.

گردان یک از بچه‌های آذربایجان بودند. گردان دو ثامن‌الائمه و گردان چهار فتح از بچه‌های تهران بودند. بقیه‌ی گردان‌ها هم از بچه‌های اصفهان و به‌ویژه شهر نجف‌آباد.

… روز دوم به همه سلاح و تجهیزات دادند، اما به هیچ‌کس مهمات ندادند. برادرم علی، آرپی‌جی‌زن شد و من هم کمکش.

… چون بچه‌های اصفهانی تیپ نجف اشرف را دربست متعلق به خود می‌دانستند، گاهی جر و بحث‌هایی بین بچه‌های تهران یا آذربایجان با اصفهانی‌ها درمی‌گرفت. بعضی وقت‌ها با ما برخوردهایی می‌کردند که انگار ما خارجی هستیم! مثلا وقتی برای گرفتن غذا، قابلمه را به تدارکات می‌بردیم، مسئول آن‌جا به کسی که با بیل غذا را پخش می‌کرد، می‌گفت: اصفهونی نیستن، کم‌تر براشون بریز…

 

همین مسئله در تحویل سلاح و مهمات هم اتفاق افتاد. وقتی همه در یک صف می‌ایستادیم تا اسلحه و مهمات بگیریم، نوبت اصفهانی‌ها که می‌شد، کلاشینکوف‌های نو، تر و تمیز و قنداق‌تاشو که وزن کم‌تری داشت، تحویل‌شان می‌دادند. ولی وقتی نوبت تهرانی‌ها یا آذربایجانی‌ها می‌رسید، قیافه در هم می‌کردند و به انتهای انبار اشاره می‌کردند و می‌گفتند: یه دونه از اون تفنگا به‌شون بده…

از لای تفنگ‌های لت و پار که مثل جنازه روی هم تلنبار بودند، یکی را بیرون می‌کشید و می‌داد. این سلاح‌ها غنیمتی عملیات فتح‌المبین و غالبا زنگ‌زده و داغان بودند. بند هم نداشتند که به شانه بیندازیم. وقتی اعتراض می‌کردیم، مسئول انبار با آن لهجه‌ی غلیظش می‌گفت: اخوی، من که کارخونه‌ی تفنگ‌سازی ندارم… اینام مال بیت‌المالس، حیفس… وقتی می‌گفتیم که این اسلحه بند ندارد، با نیش‌خندی می‌گفت: وقتی من داشتم این رو از عراقیا غنیمت می‌گرفتم، یادم رفت به‌شون بگم بندشم بدن. خب مرد مؤمن، کمربندت رو واکن بندازش به‌ش دیگه…

… سر همین حرف‌ها و بازی‌ها، چندین درگیری لفظی شدید و نزدیک به عوا بین نیروها پیش آمد. اگر پادرمیانی حاج «احمد کاظمی» فرمانده تیپ نبود، معلوم نبود کار به کجا می‌کشید.

 

 

متأسفانه گاهی انپتفاقات ناگواری هم در اردوگاه پیش می‌آمد. ظهر یکی از روزها که همه در چادرها خوابیده بودیم، از چادر بغلی صدای شلیک گلوله بلند شد. چون کسی مهمات نداشت، جا خوردیم و به آن‌جا دویدیم. در کمال تعجب دیدیم یکی از نیروها تیر به پیشانی‌اش اصابت کرده و نقش بر زمین شده است. قضیه را که پی‌گیر شدیم، فهمیدیم صبح همان روز، مسئول تدارکات هنگام رفتن به تدارکات برای گرفتن صبحانه، یک عدد فشنگ روی زمین پیدا می‌کند. وقتی به چادرشان می‌رود، آن را می‌گذارد توی خشاب اسلحه‌اش. بر حسب اتفاق، وقتی او رفته بوده ناهار بگیرد، دو نفر از بچه‌ها بازی‌شان می‌گیرد. هر کدام اسلحه‌ای برمی‌دارند. یکی از آنها دست می‌اندازد و اتفاقی اسلحه‌ای را برمی‌دارد که فشنگ داشته. بی‌خبر از همه‌چیز می‌گوید: «من تک‌تیرانداز عراقی هستم و الان می‌زنم توی پیشونیت…» گلنکدن را می‌کشد و از فاصله‌ی دو متری، پیشانی او را نشانه می‌گیرد. لحظه‌ای بعد، مغز رفیقش می‌پاشد به صورتش.”

 

 

[از معراج برگشتگان، حمید داودآبادی، کتاب یوسف، مؤسسۀ عماد، صص156-158]

 

 

 

 

از هم‌این کتاب:

از معراج برگشتگان(۲): طرف‌دارهای شاه شعار می‌دادند: خدا قرآن محمد!

از معراج برگشتگان(۱): خود امام رضا اومده به خواب شاه!

 


موضوع: ۸سال دفاع مقدس
تاريخ: یکشنبه، 24 فروردین ، 1393
پیام‌ها (بدون پیام)

 

 

با نفس خلاف‌اندیش یک‌بار تخلف کن

یک‌چند شدی کافر، یک‌چند مسلمان باش

 

 

 

 

میرزا عباس فروغی بسطامی

 

موضوع: یک چکه شعر، یک دریا معنا
تاريخ: یکشنبه، 24 فروردین ، 1393
پیام‌ها (بدون پیام)

 

“ابن ابی‌ الحدید می‌نویسد:

 

عقیل پس از شهادت امیرمؤمنان(علیه‌السلام) و در روزگار صلح امام حسن(علیه‌السلام) روزی بر معاویه وارد شد در حالی که گرد او جمعی از هم‌نشینانش مثل عمرو عاص و ضحاک بن قیس و… بودند، عقیل را مورد احترام و تکریم قرار داد و گفت: «ای ابا یزید، تو هم سپاهیان مرا دیده‎‌ای و هم سپاهیان برادرت را؛ حال آن‌چه را از لشکرگاه ما و برادرت دیده‌ای، برای ما توصیف کن».

 

عقیل گفت: به خدا سوگند! هنگامی که بر لشکرگاه برادرم علی(علیه‌السلام) گذشتم، دیدم شبی چون شب رسول خدا و روزهایی چون روز آن حضرت(صلی‌الله‌علیه‌وآله) را دارند، با این تفاوت که فقط رسول خدا میان آنان نیست، من کسی جز نمازگزار ندیدم و آوایی جز بانگ تلاوت قرآن نشنیدم، اما وقتی به لشکرگاه تو گذشتم گروهی از منافقان و از آنانی که در «لیلة عقبه» می‌خواستند شتر پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) را رم دهند و آن حضرت را هلاک سازند، به استقبالم آمدند (و من شب و روز ِ آنان را عیناً مانند شب و روز تو و پدرت ابوسفیان یافتم؛ تنها با این تفاوت که جای ابوسفیان را در میان سپاهیانت خالی دیدم).

 

عقیل پس از بیان مطالب فوق بلافاصله از معاویه پرسید کسی که در طرف راست تو نشسته کیست؛ زیرا عقیل نابینا بود و آنان را نمی‌دید و فقط زمزمه‌ای از آنها به گوشش می‌رسید، معاویه گفت: او عمرو عاص است. عقیل گفت: همان کسی است که چون متولد شد، شش نفر مدعی پدری او شدند تا این که قصاب قریش (عاص بن وائل) بر دیگران پیروز شد و او را فرزند خود خواند.

 

سپس پرسید: دیگری کیست؟ معاویه گفت: ضحاک بن قیس است. عقیل گفت: آری به خدا سوگند پدرش خوب بهای نطفۀ بزهای نر را می‌گرفت. باز پرسید: آن دیگری کیست؟ معاویه گفت: ابو موسی اشعری است. عقیل گفت: این پسر همان زن دزد نابکار است. (گویا عقیل در صدد بود به معاویه بفهماند که نه تنها سپاهیانت، بلکه اطرافیان و خواص دربارت نیز از افراد پست و بی اصالت و نانجیب‌زاده‌اند که اکنون اطراف تو را احاطه کرده‌اند).

 

چون معاویه دید که عقیل همۀ اطرافیان و نزدیکان وی را خشمگین ساخته است، لذا بهتر دانست دربارۀ خود او نیز چیزی بگوید تا خشم بقیه را فرو بنشاند. از این رو به عقیل گفت: ای ابا یزید دربارۀ خود من چه می‌گویی؟

عقیل گفت: مرا از این کار معاف دار. گفت: باید بگویی. عقیل گفت: آیا حمامه را می‌شناسی؟ معاویه گفت: ای ابو یزید، حمامه کیست؟ عقیل گفت: به تو حقیقت را خبر دادم و چیزی نگفت و از جا برخاست و بیرون رفت.

معاویه از این عمل متعجب شد، لذا فردِ نسب‌شناسی را فرا خواند و دربارۀ حمامه از او سؤال کرد. مرد نسب‌شناس گفت: اگر پاسخ دهم در امانم؟ معاویه گفت: آری، در امانی! نسب‌شناس گفت: حمامه مادر بزرگ پدری شماست؛ یعنی مادر ابوسفیان است که از روسپی‌ها و پرچمداران زمان جاهلیت و از بدنام‌ترین زنان عرب بود. معاویه به اطرافیان خود گفت: قد ساویتکم و زدتُ علیکم، فلا تغضبوا؛ همانا من هم در سابقه و رسوایی با شما مساوی و بلکه بدتر شدم، خشمگین نباشید!(۱)

 

 

[اصحاب امام علی علیه‌السلام؛ شرح زندگی 1110 صحابی امیرالمؤمنین علیه‌السلام، سید اصغر ناظم‌زاده قمی، بوستان کتاب، ج2، صص866-868]

 

 

 

 

پی‌نوشت‌:

1- شرح ابن ابی الحدید، ج2، ص124.

 

 

 

 

از هم‌این کتاب:

(+) عقیل و صراحت در جواب به معاویه

(+) عبدالرحمن بن ملجم مرادی

(+) عبدالرحمن بن مسیب فزازی

(+) عبدالرحمن بن عمرو بن جموح

(+) آب نیافتی نماز نخوان!

(+) عباس‌بن ربیعة‌بن حارث‌بن عبدالمطلب

 

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: یکشنبه، 24 فروردین ، 1393
پیام‌ها (بدون پیام)

 

 

“روزی معاویه به اطرافیانش گفت: امروز می‌خواهم عقیل را دست بیندازم تا همگی قدری بخندیم. لذا وقتی عقیل وارد شد معاویه با ورود او گفت: ای اهل شام، ای آیه را شنیده‌اید؟ «تَبَّت یَدا أبی لَهَبٍ وَ تَبَّ؛(۱) بریده باد دستان ابی‌لهب»

گفتند: آری!

معاویه گفت: این ابو لهب از عموهای عقیل است.

عقیل هم بی‌درنگ گفت: ای مردم شما هم به طور حتم این آیه را شنیده‌اید؟ «وَامرَأتُهُ حَمّالَة الحَطَب؛(2) زن ابو لهب هم هیزم‌شکن است»

گفتند: آری!

گفت: این زن همانا «ام جمیل» عمۀ معاویه است.

 

معاویه گفت: بگو ببینم اکنون عمویت کجا است؟ عقیل گفت: وقتی وارد جهنم شدی وی را جست و جو کن و او را در حالی خواهی یافت که عمه‌ات ام جمیل را در آغوش گرفته است.(3)

 

 

[اصحاب امام علی علیه‌السلام؛ شرح زندگی 1110 صحابی امیرالمؤمنین علیه‌السلام، سید اصغر ناظم‌زاده قمی، بوستان کتاب، ج2، ص868]

 

 

 

 

پی‌نوشت‌ها:

1- مسد، آیۀ 1.

2- همان، آیۀ 2.

3- شرح ابن ابی‌الحدید، ج11، ص252؛ عقد الفرید، ج4، ص5.

 

 

 

 

از هم‌این کتاب:

(+) عبدالرحمن بن ملجم مرادی

(+) عبدالرحمن بن مسیب فزازی

(+) عبدالرحمن بن عمرو بن جموح

(+) آب نیافتی نماز نخوان!

(+) عباس‌بن ربیعة‌بن حارث‌بن عبدالمطلب

 

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: یکشنبه، 24 فروردین ، 1393
پیام‌ها (بدون پیام)

 

 

دکتر موسی نجفی:

 

“… دوازده سال نهضت نفت را چهارمین گام در تحلیل خودمان حساب می‌کنیم. دربارۀ نهضت نفت (1320 تا 1332) سخن بسیار است، چه نقاط ضعف آن، چه نقاط قوت آن…

وقتی به کتاب کشف‌اسرار امام که در این مقطع نوشته شده بنگرید، می‌بینید که متفاوت با دیدگاههای امام بعد از مقطع 42-41 است؛ از این رو، بعضی از کسانی که در زمینۀ اندیشۀ سیاسی کار می‌کنند به اشتباه این کتاب را برداشته و جملاتی از امام دربارۀ سلطنت را نقل می‌کنند و ادعا می‌کنند که نظر امام دربارۀ سلطنت مثبت بوده است. در حالی که باید کتاب امام را با توجه به شرایط آن مقطع سنجید.

 

در سال‌های 20 تا 22 دوران بعد از رضاخان با آن حجم عظیم تبلیغات علیه دین و روحانیت، امام از کنار مسئلۀ سلطنت به ظرافت گذشته و به نوعی پایه‌های جمهوری را طراحی کرده‌اند؛ هر چند نتوانسته‌اند صریحا به سلطنت حمله کنند. در اصل، امام در کشف‌اسرار به مسائل انحرافی مطرح در آن زمان می‌پردازند و زاویۀ فرهنگی کتاب اهمیت بیشتری دارد؛ هر چند علیه سلطنت هم به مسائلی اشاره دارند…”

 

 


[بصیرت تاریخی؛ اصول شناخت تاریخ تحولات معاصر ایران، دکتر موسی نجفی، نشر آرما، ص59]

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: جمعه، 22 فروردین ، 1393
پیام‌ها (بدون پیام)

 

معصومه ابتکار:

 

“… وقتی پیامی از دفتر امام رسید که از ما می‌خواست زنان و سیاه‌پوستانی را که در جاسوسی شرکت نداشتند آزاد کنیم، هنوز دربارۀ بسیاری از گروگان‌ها اطلاعات لازم برای تصمیم قطعی نداشتیم…

در جلسه‌ای که در آخر شب 27 آبان‌ماه برگزار شد، زندگینامه و پروندۀ گروگان‌های زن و سیاه‌پوست را بررسی کردیم. در کل باید در مورد هفت زن و ده مرد سیاه‌پوست تصمیم می‌گرفتیم. پنج یا شش نفر از سیاه‌پوستان، تفنگدار بشمار آمده و بسیار بعید بود در جاسوسی شرکت داشته باشند.(۱) دربارۀ وضعیت سایرین نیز از طریق مصاحبه‌های روزهای آینده تصمیم می‌گرفتیم…

28 آبان، تصمیم نهایی را گرفتیم. پنج زن و هشت مردی که طبق اطلاعات محدود ما در جاسوسی دخالت نداشتند بطور رسمی در اختیار مقامات وزارت امور خارجه قرار گرفتند تا ترتیب اخراج سریع آنها از ایران داده شود…”

 


[تسخیر؛ اولین روایت مکتوب از درون سفارت تسخیر شده آمریکا در تهران، معصومه ابتکار، انتشارات اطلاعات، صص117-121]

 

 

 

پی‌نوشت:

1- بعدها مشخص شد که دو نفر از گروگان‌های آزادشده (یک مرد و یک زن) مأمور سازمان سیا بودند.

 

 

 

 

از هم‌این کتاب:

تسخیر(۶): اسنادِ لانۀ جاسوسی نشان می‌داد گروه فرقان با امریکایی‌ها در تماس بود

تسخیر(۵): اصرار بنی‌صدر بر تحویل اسنادِ لانۀ جاسوسی به دولت

تسخیر(۴): نوشته‌های نامرئی و کاستِ رمز

تسخیر(۳): گاوصندوق‌ها

تسخیر(۲): اسنادِ سفارت

تسخیر(۱): اقدام به تصرفِ لانۀ جاسوسی

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: شنبه، 16 فروردین ، 1393
پیام‌ها (بدون پیام)

 

محسن رضایی:

 

“… به محض پذیرفتن قطعنامه از طرف ایران و اعلام قبول آن به صورت مکتوب به سازمان ملل، صدام از پذیرفتن این قطعنامه طفره رفت و پیام مکتوبی به سازمان ملل در مورد پذیرش آن ارائه نداد و در عین حال دو حملۀ سنگین نیز به ایران انجام داد.

در منطقۀ جنوب به سمت خرمشهر آمد، در منطقۀ غرب به 30 کیلومتری کرمانشاه رسید؛ یعنی قصرشیرین و سرپل ذهاب و اسلام آباد را پشت سر گذاشت و در منطقۀ شمال غرب نیز 100 کیلومتر به داخل عمق ایران آمد.

 

اگر عراق می‌توانست خرمشهر و کرمانشاه را بگیرد، در آن صورت می‌توانست با دست پر با ایران مذاکره کند و می‌گفت قطعنامۀ 598 را قبول ندارم و مثلاً باید قطعنامۀ 599 نوشته شود که در آن عراق می‌توانست خواسته‌های خودش را بر ما تحمیل کند. مثلاً اروندرود را تصاحب کند، قرارداد 1975 را ملغی اعلام کند و سرزمین‌های اشغالی را ضمیمۀ خاک خود نماید و در این شرایط اگر ایران می‌خواست جنگ را ادامه دهد نمی‌توانست، چرا که قطعنامۀ 598 را پذیرفته بود.

 

اما صدام در هر دو عملیات شکست سنگینی خورد. نیروهای ایرانی بلافاصله جادۀ خرمشهر-اهواز را از دست ارتش عراق خارج کردند و تا مرز جنوب، ارتش عراق را عقب زدند و در کرمانشاه نیز توانستند منافقان را محاصره و منهدم کنند و آن‌ها را تا قصرشیرین عقب زدند و مرز را تثبیت کردند. بعد از شکست صدام در این حملات بود که اعلام کرد من هم قطعنامۀ 598 را می‌پذیرم و نامۀ کتبی به سازمان ملل داد…”

 

 

 

[جنگ به روایت فرمانده: درس‌گفتارهای جنگ، دکتر محسن رضایی میرقائد، بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس، صص229-230]

 

 

 

 

از هم‌این کتاب:

(+) مساحتی که اشغال شد، مساحتی که اشغال ماند

(+) انتقادهای محسن رضایی به مسؤولین ِ سیاسی ِ جنگ

(+) هزینه‌های ارزی جنگ تحمیلی

(+) عنایت خداوند در عملیات مرصاد

(+) محسن رضایی: قطعنامۀ ۵۹۸ در اثر مذاکرات دیپلماتیک بدست نیامد بلکه ما به زور سلاح در عملیات کربلای ۴ و ۵ آن را از شورای امنیت گرفتیم

عملیات کربلای۴؛ (۲) و (۱)

ماجرای مک‌فارلین (۲) و (۱)

(+) برخی اختلافات سپاه و ارتش

(+) جنگ جنگ تا؟

(+) قریب به ۲۵۲ بار از سلاح شیمیایی علیه رزمندگان و مردم غیر نظامی استفاده کرد

(+) دورانِ عدم‌الفتح

(+) فرمان‌ده‌های سپاه

(+) پیش‌روی در خاک عراق، جزو اهداف عملیات بیت‌المقدس بود

مسألۀ پایان جنگ(۲): نظریۀ ۶+۲

(+) اولین عملیات‌های ایران به ره‌بری بنی‌صدر

(+) ما همۀ سرزمین‌هایی را که ایران با زور تصرف کرده بود، دوباره پس گرفتیم!

مسألۀ پایان جنگ(۱): این طور نیست که پایان جنگ بعد از آزادسازی خرمشهر مطرح شده باشد

جمهوری اسلامی و حزب دموکرات کردستان (۲) و (۱)

(+) بی‌کفایتی دولتِ موقت دربارۀ قراردادهای تسلیحاتی ایران

(+) تجاوزهای ثبت‌شدۀ عراق، پیش از جنگ تحمیلی

(+) ستاد جنگ‌های نامنظم

(+) بسیج ِ بنی‌صدر!

(+) توده‌ای‌ها می‌خواستند به سفارت امریکا حمله کنند

(+) پیش‌روی با استفاده از قاچاق‌چی‌های عرب

(+) پیش‌روی با استفاده از مُقَنی‌های یزدی

کودتای شبکۀ نقاب (۲) و (۱)

 

موضوع: ۸سال دفاع مقدس
تاريخ: شنبه، 16 فروردین ، 1393
پیام‌ها (بدون پیام)

 

“… یادمان باشد که بندگی در برابر آزادی نیست که بگوییم یا باید بنده بود یا آزاد! بلکه بندگی خدا در برابر بندگی‌های غیر خدا است. یعنی اگر بندگی خدا را پیشه‌ی خود نسازیم، باید بندگی خیلی چیزهای دیگر را بکنیم: بندگی خود، بندگی امیال و نفسانیت‌ها، بندگی دیگران با تنوع و تکثری که دارند، بندگی دنیا با مظاهرش، با قدرت و ثروت و شهرت در دنیا، بندگی وسوسه‌های شیطانی و…

اگر کسی این را بفهمد و دریابد، جز بندگی خدا را انتخاب نمی‌کند.

 

به قول حافظ:

به کوی میکده هر سالکی که ره دانست

در دگر زدن، اندیشه‌ی تبه دانست

 

… اگر انسان اتصال خود را با خداوند قطع کند و بندگی او را رها کند، در حلقه‌ی زنجیر بندگی غیر خدا می‌افتد…”

 

 


[مثل حبه‌های قند، محمدرضا رنجبر، نشر شهر، صص65-66]

 

 

 

 

هم‌چون‌این:

(+) مثل شعله‌ای که بهره‌ای نمی‌رساند و خاموش می‌شود

(+) مثل بذر

(+) مثل زغال آتشین

(+) مثل جاده

(+) مثل لوبیای خام

(+) مثل یک شاخه گل

(+) بیتی از امام و پاسخ شیخ‌عبدالکریم حائری

(+) مثل عکس

(+) مثل کهنه‌کارها

(+) مثل چترباز

(+) مثل برف

 

موضوع: گزیده نثـر
تاريخ: شنبه، 16 فروردین ، 1393
پیام‌ها (بدون پیام)

 

حجت‌الاسلام و المسلمین سیدتقی موسوی درچه‌ای:

 

“موقعیت علمی ممتاز آیت‌الله یثربی از تألیفات و مباحثاتی که با اساتید خود و علمای بزرگ قم و مشهد داشته آشکار می‌گردد.

مسئلۀ اختلاف نظر بین آیت‌الله بروجردی و آیت‌الله یثربی بر سر جواز بقاء بر تقلید از میت بود که آیت‌الله بروجردی به آن عقیده نداشت و برعکس آیت‌الله یثربی به‌خصوص پس از فوت آیت‌الله سیدابوالحسن اصفهانی، به آن اهمیت خاصی می‌داد. از این رو آیت‌الله یثربی به قم مشرف شده و با آیت‌الله بروجردی به بحث در این باره پرداخت و بالاخره آیت‌الله بروجردی را متقاعد بر جواز بقاء تقلید از میت کرد، که البته این امر باعث توجه بیشتر عدۀ زیادی از مقلدان سیدابوالحسن اصفهانی به آیت‌الله بروجردی شد.

 

آقای بروجردی پس از بحث با آقای یثربی، از طریق آیت‌الله خمینی برای آقای یثربی پیام می‌فرستد و می‌گوید: «من شما را یک اصولی مبارز می‌دانستم و نمی‌دانستم که فقیه بلند پایه‌ای هم هستید». آقای بروجردی در ادامه با اشاره به خاطره‌ای از یکی از علما گفته بود: «از من خواستند که از آقا شیخ کاظم شیرازی دعوت کنم که در قم بمانند و من گفتم میهمان که میهمان را دعوت نمی‌کند، اما از شما می‌خواهم که در قم بمانید چون افرادی مثل شما حیف است که در کاشان باشند».”

 

 

 

[سفیر 7هزار روزه؛ خاطرات سیدتقی موسوی درچه‌ای، انتشارات سورۀ مهر، صص75-76]

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: شنبه، 16 فروردین ، 1393
پیام‌ها (بدون پیام)

 

“«17 ژوئن 1579، به‌وسیلۀ همۀ  حاضران به آگاهی کافۀ مردم برسد که در سایۀ لطف خداوندی و به‌نام علیاحضرت الیزابت ملکۀ انگلستان و جانشینانش برای ابدمدت، من این خطه را که پادشاه و رعیتش، به‌‎اختیار و آزادنه، از حق و مالکیت خود در مورد سرتاسر این سرزمین که از این پس تحت حراست علیاحضرت است، می‌گذرند و من آن را نووا آلبیون می‌نامم و همگان آن را به همین نام به‌رسمیت خواهند شناخت.» فرانسیس دریک

 

 

این کتیبه که به‌وسیلۀ دریانورد شهر روی لوحه‌ای برنجی حک شده، در سال 1936 در ماون‌کاونتی، در ساحل غربی لنگرگاه سان‌فرانسیسکو به‌دست آمده است. اولین دغدغۀ خاطر فرانسیس دریک، وقتی در ضمن سیاحت فراموش‌نشدنی‌اش به دور دنیا، بر ساحل کالیفرنیا گام نهاد، این بود تا سرزمینی را که به‌تازگی کشف کرده، به‌نام ملکۀ کشور خود به ثبت برساند. اشاره به واگذاری و انتقال اختیاری این سرزمین به‌وسیلۀ «شاه» مملکت، یک امر تشریفاتی و ظاهرسازی بیش نیست. چراکه به مغز سرمایه‌گذاران یا سازمان‌دهندگان مسافرتهای اکتشافی که سرنشینانش در طول اقیانوس اطلس سرگردان بودند و حتی به مغز خود سیاحان نیز چنین چیزی خطور نمی‌کرد. لیکن در این مورد تردیدی وجود نداشت که دنیای جدید بحق به پادشاهی تعلق می‌گرفت که سفر در زیر پرچم وی انجام یافته است و در این میان «وحشی»ها که احتمالا در آن سکنا داشتند، به‌هیچ‌وجه به‌حساب نمی‌آمدند.

حتی کافی بود که ژان‌کابوت فقط در آخر قرن پانزدهم با قایق خود سواحل شمالی این دنیای جدید را لمس کرده باشد تا دلیل تملک سرتاسر این خطه فراهم آید؛ فقط کافی بود تا  سر والتر رالی  در سال 1585 چند ماجراجو را به قتل رسانده باشد تا همین شخص از «لندن» و به‌نام ملکۀ باکره، الیزابت، مالکیت سرزمین را به دست آورد و به سرتاسر این حاشیه و کنارۀ دریا، به افتخار ملکه، نام ویرجینیا بگذارد.

 

 

وقتی جانشین ملکه‌الیزابت، ژاک اول، پسر ماری استوارت در سال 1603، به تخت سلطنت انگلستان نشست، طبعاً خود را برای تصاحب تیولی که از ملکه‌الیزابت به‌جا مانده بود محق می‌دانست. مدعای او شامل تمامی سواحل اقیانوس اطلس واقع در مدارات 34 و 45 درجه، یعنی میان کارولینا در جنوب و نیو اسکاتلند در شمال نیز می‌گردید. بنابراین وی در سال 1606 به یک کمپانی سهامدار به‌نام «ویرجینیا کمپانی» امتیازی در مورد سرزمینهای فوق اعطا کرد که این کمپانی در این معامله سود کلانی را بو کشیده بود. مبلغ این سرمایه‌گذاری که در آن زمان رقم قابل ملاحظه‌ای به‌حساب می‌آمد، به مشارکت دو شرکت لندن کمپانی و پلیموت کمپانی انجام گرفت.

شرکت اولی مجاز به تأسیس مؤسسه‌ای بین 34 و 41 درجۀ عرض شمالی شمرده شده بود… از اوایل سال بعد، در ماه مه 1607، سه کشتی کوچک متعلق به لندن کپانی به‌نامهای گود اسپید  و  سوزان کنستانت  و دیس کاوری  در خلیج چزاپیک لنگر انداخت…

صدها مهاجر بریتانیایی که به این ترتیب اقیانوس اطلس را پیموده بودند، در شبه‌جزیرۀ پستی که بزودی به افتخار ژاک اول پادشاه اول جیمزتاون نامیده شد، مستقر گردیدند. سالهای اول بسیار سخت و دشوار بود. یرقان، گرسنگی و شبیخون سرخپوستان نیز مزید بر علت می‌شد.

این دستۀ مهاجر کوچک در برابر دو زمستان اول به نیروی اراده و قدرت فکر ماجراجویانۀ فردی چون جان اسمیت که خود را به‌نام رئیس و سرکردۀ مهاجران تحمیل کرد، جان سالم به در برد.

 

 

از سال 1614 به بعد به هر جهت اوضاع رو به بهبود نهاد زیرا در لحظات بسیار بحرانی، دو کشتی مملو از خواربار و مواد غذایی با مهاجرانی تازه و چند حیوان اهلی فرا رسید. در این هنگام امتیاز تازۀ دیگری به کمپانی اعطا شده بود، اولین کشت توتون با موفقیت انجام یافته و برگهای آن در انگلستان خواهان یافته و به بهای غیرمنتظره‌ای به فروش می‌رفت. بزودی کاروانهای تازه‌ای تعداد جمعیت را به بیش از هزار نفر رسانید.

 

سال 1619 سرنوشت‌ساز آینده بود. زیرا این سال با سه حادثۀ مهم از اهمیت خاص برخوردار گشته است.

دو حادثۀ اول اهمیت جمعیتی دارد. یک کشتی، نود دختر را از انگلستان به‌همراه آورد. مردها می‌توانستند به شرط پرداخت مخارج مسافرت دخترها، با ایشان ازدواج کنند. برای ازدواج کافی بود که صد و بیست لیور توتون فراهم آورند. از آن پس مستعمره می‌توانست به خودی خود و بدون آنکه فقط روی ماجراجویان و تازه‌واردان انگلیسی حساب کنند، توسعه یابد.

 

در ماه اوت همان سال یک کشتی هلندی که در جیمزتاون لنگر انداخته بود، برای تقریباً بیست بردۀ افریقایی به‌آسانی مشتری یافت. این امر سرآغاز  یک انقلاب اقتصادی و اجتماعی بود. تعداد کارگران قراردادی بسیار کم بود. آنها یا از تمدید قرارداد سر باز می‌زدند یا بازده کارشان چندان رضایت‌بخش نبود. از سوی دیگر توتون‌کاران سفید بزودی دریافته بودند که هرگز موفق به سربه‌راه و اهلی کردن سرخپوستان نخواهند شد. بنابراین از این پس این امکان برایشان پیش آمده بود که سخت‌ترین کارها را بر دوش مطیع‌ترین و رام‌‎ترین انسانها بیندازند، از جمله کشت توتون که دیگر اجتناب‌ناپذیر شده بود.

کشت توتون در سایۀ کار دستی این اجیران رام و مطیع، چنان ابعادی یافت و چنان سودآور شد که تعدادی از ملاکان مزارع توتون، سدهای خصوصی ایجاد کردند. به این وسیله برده‌های سیاهشان می‌توانستند بسته‌های مال‌التجاره را مستقیماً تا داخل کشتیهایی که به مقصد بریستول می‌رفتند حمل کنند.

 

 

سومین حادثۀ سال 1619 شاید در مقایسه با دو حادثۀ پیشین از اهمیت بیشتری برخوردار بود. در سی‌ام ژوئیۀ همین سال در کلیسای جیمزتاون، اولین مجمع نمایندگان انگلیسی‌های امریکایی تشکیل گردید. این هیئت قانونگذاری غیر از حاکم و شش مشاورش، از بیست و دو «بورژوا» (به انگلیسی Burgesse یعنی شهرنشین) تشکیل می‌گردید… این مجمع که «خانۀ بورژواها» نامیده شد، شکل اولیۀ هیئت مقننۀ آیندۀ ویرجینیا بود… این مجمع از تعیین اختیارات و حقوق خاص خود واهمهای نداشت، به‌طوری که اعلام داشت بدون تصویب وی، حاکم اختیار افزایش مالیات را نداشته و مبالغ مأخوذ نیز باید طبق نظرات و برحسب ارادۀ وی به مصرف برسد. ضمناً تصریح نمود که هیچ نوع حکم توقیف نباید در مورد یک نفر «بورژوا» صادر و به اجرا درآید. اندکی بعد مجمع بر این مهم همت گماشت که سکنه از حقوق داوری به‌وسیلۀ هیئت منصفه برخوردار گردند…”

 

 

 

 

[امریکا چگونه امریکا شد؛ تاریخ ایالات متحدۀ امریکا، فرانک ال. شوئل، ترجمۀ ابراهیم صدقیانی، انتشارات امیرکبیر، صص37-41]

 

 

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: شنبه، 16 فروردین ، 1393
پیام‌ها (بدون پیام)

 

 

«به بنده‌های من خبر بده

که من آمرزنده و مهربان هستم.»

 

 

«نَبِّئْ عِبادی أَنّی أَنَا الْغَفُورُ‌ الرَّ‌حيم.»

 

 

 

 

[سورۀ حجر، آیۀ 49]

 

 

موضوع: بهره‌ای از کلام خدا و اولیای خدا
تاريخ: چهارشنبه، 6 فروردین ، 1393
پیام‌ها (2 پیام)

 

 

آمد بهار و خاطر من شد ملول‌تر

زیرا که باغ ِ بی‌تو  محل ملالت است

 

 

 

 

میرزا عباس فروغی بسطامی

 

موضوع: یک چکه شعر، یک دریا معنا
تاريخ: چهارشنبه، 6 فروردین ، 1393
پیام‌ها (بدون پیام)

 

مسعود بهنود:

 

“… پرواز انقلاب روز 12 بهمن در فرودگاه مهرآباد بر زمین نشست. در این هواپیما چند تنی بودند که عنوان اولین رئیس جمهوری ایران را مناسب خود می‌دانستند. با خروج دکتر شایگان از صف نامزدان اولین ریاست جمهوری ایران نگاه‌ها به سه تن از کسانی بود که در نوفل‌لوشاتو، در کنار رهبر انقلاب، خود را از طریق رسانه‌های جهانی، در چشم‌ها نشانده بودند.

 

مثلثی که مثلث نبود و اگر بود متساوی‌الاضلاع نبود و هر یک از اضلاع آن سازی می‌زدند. اعضای این مثلث بزودی، در تهران در معرض نگاه‌های کنجکاو و تیزی قرار گرفتند که بعضی از آنها این سه تن را فرصت‌طلبانی می‌دیدند که بی تحمل زندان و شکنجه آمده بودند تا خوشه‌چین انقلاب باشند.

از دیدگاه بعضی دیگر، دکتر ابراهیم یزدی، صادق قطب‌زاده و ابوالحسن بنی‌صدر، سه تنی بودند که با توجه به خالی بودن صحنه، سالخوردگی چهره‌های ملی عضو نهضت ملی و بی میلی روحانیت به حضور در فعالیت‌های اجرائی، می‌توانستند در شغل‌های کلیدی بنشینند. عامل دیگر که این سه تن را در برابر نگاه‌ها قرار می‌داد این بود که آنها تنها اعضای شناخته‌شدۀ شورای انقلابی بودند که پس از خروج شاه از کشور، به دستور آیت‌الله خمینی تشکیل شد…

 

 

ادامهٔ مطلب

موضوع: فیش‌برداری‌‌های منظور دار
تاريخ: دوشنبه، 12 اسفند ، 1392
پیام‌ها (بدون پیام)